آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 901 subscribers, ranking 1 588 in the Books category and 15 960 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 901 subscribers.
According to the latest data from 14 October, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 52 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.39%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 19.35% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 399 views. Within the first day, a publication typically gains 4 234 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 15 October, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Loading data
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 15 October | +34 | |||
| 14 October | 0 | |||
| 13 October | 0 | |||
| 12 October | 0 | |||
| 11 October | 0 | |||
| 10 October | 0 | |||
| 09 October | 0 | |||
| 08 October | 0 | |||
| 07 October | +92 | |||
| 06 October | +7 | |||
| 05 October | +1 | |||
| 04 October | +1 | |||
| 03 October | +2 | |||
| 02 October | +25 | |||
| 01 October | 0 |
| 2 | sticker.webp | 1 767 |
| 3 | #پارت500
-ممنون میشم نازم رو به لیست خریدت اضافه کنی آقای محترم
-د آخه اون که همیشه تو لیستمه پدرسوخته!
خودم را در آغوشش جا دادم.
گوش چسباندم به قفسهی سینهاش تا صدای تاپ و تاپ قلبش را با دقت بشمرم.
-این روزا داری چوب خط دلبریاتو پر میکنیا! میدونی این موقعها دست و بالم بستهس
از همانجا نگاهش کردم. خجالت را گذاشتم کنار.
لب گزیدم و موهایم را با ناز پشت گوش حبس کردم:
-یعنی اگه دستت بسته نبود یه لقمه چپم میکردی آقای همساده؟
-بدجور!
روی شکمش نشستم و زانوهایم را دو طرف تنش گذاشتم:
-بدجور یعنی چجوری؟
همانطور نشسته بینیاش را به بینی کوچکم سایید. محکمتر در آغوشم گرفت.
یکطوری که قند در دلم آب میشد!
سرش را اندکی پایین کشید و بوسهای روی نرمه گوشم گذاشت.
بعد با شنیدن آن زمزمهی بم مردانه بود که شرم دخترانهای گونههایم را گل انداخت:
-یهجوری که کار نیمهتموم اون شبمون تموم بشه...!
https://t.me/+vS7QKF3v--5iMjM0
https://t.me/+vS7QKF3v--5iMjM0
عاشقانهای متفاوت، پررمز و راز و لبریز از هیجان🔥
این قصه قراره نگاه تازهای از «عشق» به شما بده💕🥹
با بیشتر از ۳۰۰ پارت آماده❗️
از دست ندید ❌ | 912 |
| 4 | #پارتواقعیرمان🥰
-خیاطی بلدی فرفری؟
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانیام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند.
-باچشماش میخواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه میتونی بدوزی؟
هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنهاش بودم که گفت:
-مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه!
نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد:
- نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله!
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شدهی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل میبازه به دختر موفرفریای که...‼️
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk | 538 |
| 5 | -تولدت مبارک دختر مهربون!
نفس حبس شده اش را آرام آزاد کرد. آب گلویش را فرو داد و بعد وقتی به خودش آمد که دید نه یک بار که بارها و بارها آن لفظ "دختر مهربونی" را که راد، تنگ "تولدت مبارک" چسبانده بود را خوانده بود.
نفس عمیقی کشید و کلافه و عاصی به پیامک خیره شد!
یک جای کار غلط بود وگرنه نباید با یک لفظ ساده ی "دختر مهربون" نفس در سینه اش به بن بست می خورد و بارها و بارها آن پیامک ساده ی تبریک تولد را مرور کرده بود.
نگاهش به موبایلش بود که صدای ننه طوبی از جا پراندش.
-این موقع شب با کی پیغوم پسغوم رد و بدل می کنی؟
نورا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
-وای! ترسیدم ننه طوبی.
ننه طوبی از حالت طاق باز درآمد و به سمت نورا برگشت و خیره خیره تماشایش کرد.
نورا موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت:
-کدوم پیغوم پسغوم ننه طوبی؟! داشتم ساعت می ذاشتم صبح خواب نمونم!
نگاه خیره ی ننه طوبی را که دید سرش را بلند کرد و دست هایش را زیر چانه اش زد و با خنده پرسید:
-چرا این جوری نگاه می کنی؟
-افتخار خانم می گفت از بس پسرش سر گوشیش بوده فهمیده خاطر خواه شده!
ننه طوبی چشم هایش را باریک کرد؛ انگار کشف مهمی کرده باشد پرسید:
-راستش رو بگو خاطر خواه پیدا کردی ننه؟!
نورا نتوانست پق خنده اش را کنترل کند. اخم های ننه طوبی را که دید زود خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد جلوی خنده هایش را بگیرد:
-خاطر خواه کجا بود ننه طوبی؟! به خدا من همش مشغول درس و کارم!
ننه طوبی با نا امیدی براندازش کرد و پرسید:
-یعنی هیچی به هیچی؟!
لب های نورا باز هم کش آمد و نتوانست خنده اش را کنترل کند:
-هیچی به هیچی!
https://t.me/+sdA9k5oXhZk1ZTY0
https://t.me/+sdA9k5oXhZk1ZTY0
این جا یه مادربزرگ پایه و با نمک داریم و یه خواهر برادر دوقلو.
البته که یه جناب استادم داریم که کراش کل شاگرداشه😂
و مادربزرگ قصهی ما دنبال وصل کردن این استاد جذاب و جنتلمن به نوه ی ساکت و ساده شه😍
غافل از این که....🙈 | 604 |
| 6 | - چای دارچین اوردم واست.
- دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟
برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید
سوالش اذیتم کرد
چیزی به روش نیوردم.
- بخور برای اعصابت خوبه.
چایی رو خورد داغ داغ.
نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم.
- تو چرا ارومی؟
- چرا اروم نباشم؟
کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد
معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت.
- کرم نزدنت یعنی اروم نیستی.
- چه ربطی داره؟
نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون!
- از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی.
اروم خندیدم ولی زهر بود
راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه.
تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم:
- خواستم یکم حس مجردی کنی مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟
- تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی.
سرم رو پایین انداختم
همین حرفش یعنی این که دوسم نداره
منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم.
بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود.
- دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم.
- به خاطر همین دستاتو کرم نزدی.
- اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده.
دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش.
خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید.
- کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه.
- خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟
شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت.
ایدا هم دوست دخترت.
- من غلط کردم بغلش کردم.
- تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ...
یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد:
- من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟
دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه!
از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم.
- واسه چی؟
چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون...
دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت:
- قانون برای شکسته شدنه.
مهر داغی روی لب هام نشست و...
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
بدون پرداخت هزینه vip بخونید بیش از ۹۷۰ #پارت جذاب و پرهیجان منتظرتونه رمان به اخراش رسیده و دیگه جایی لینکشو پیدا نمیکنید❌ | 990 |
| 7 | خیلی دوستش دارم❤️
پ.ن این یک تبلیغ نیست | 1 842 |
| 8 | آتشبازی💥
رها بعد از پنج سال دوری از وطن با معمای خودکشی مشکوک دوستش، به ایران برمیگردد. در حالیکه همه اصرار دارند یک خودکشی طبیعی بوده، صبحتهای نامزد سابق ترنم، رها را مطمئن میکند که حقیقت چیز دیگری است! رها در جستوجوی حقیقت به مانعی به بزرگی برادر ترنم برمیخورد. مردی که به هیجوجه حاضر به شخمزدن گذشته نیست.
https://t.me/+0UI2LVWFowk1NWVk | 1 911 |
| 9 | sticker.webp | 369 |
| 10 | علی جاویدم!
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و برد وسط یه بازار شلوغ...
حالا برگشتم... بعد از بیست و شش سال...
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین آدم زندگیش منو دزدیده بود...
حالا منم که هم ثروتمندم، هم قدرتمندم...
هم عاشقم، هم انتقام چیزی نیست که بشه ازش بگذرم.
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0
علی دست روی شانهٔ او گذاشت. با خشونت او را جلو کشید: درست حرف بزن تارا!
تارا دندانهایش را روی هم فشرد. قدمی عقب رفت و دست او را با غیظی غلیظ پس زد: به من دست نزن!
دست او که افتاد با غضب غرید: همه چیز تموم شد!
قدمی دیگر پس رفت و با مشت روی سینهاش کوبید: دوست داشتن و خواستنت همهش دروغ بود!
به گریه افتاد: من برات غریبه بودم همیشه... یه غریبه... خیلی خیلی غریبه!
-تارا!
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0 | 329 |
| 11 | من رامشم؛
دختری که بعد از مرگ پدرش مجبور شد درسشو نصفه ول کنه تا خرج خواهر و برادر دوقلو و مادرش رو دربیاره.
توی شرکت تیام احتشام مشغول به کار شدم
مردی که یه زمانی توی دانشگاه استادم بود و ازش خوشم می اومد...نمیدونستم شکاکه و گذشته ی سیاهی داره...مردی که پدرش به مادرش خیانت کرده بوده!
فکر میکردم ورودش به زندگیم معجزه اس... آخه اونم گفت که عاشقم شده...
مادرش مخالف بود و پیشنهاد پول داد تا پسرشو ول کنم...
بالاخره اومدن خواستگاری و روز خواستگاری فهمیدم که پدرش با خاله ی من بوده و به زنش خیانت کرده... خاله ای که بیست و هفت سال پیش، بعد از اون رسوایی خودکشی کرد!
هرروزمون درگیری بود. مادر اون، ما رو مقصر زندگی از هم پاشیدش میدونست...و مادر من هم، اونا رو قاتل خواهرش...
کم کم حرفایی از روستا شنیدیم که مرگ خاله ام بر اثر خودکشی نبوده و...
محرم تیام شدم تا حقیقتا رو باهم پیدا کنیم...
اما نمیدونم چیشد که درست موقع حاملگیم منو با بچه ی توی شکمم ول کرد!
منم رفتم توی شرکت بزرگ ترین رقیبش کار کردم!
بعد از ایران رفتیم وحالا بعد دوسال قراره توی مراسم بزرگی باهم روبه رو بشیم...
https://t.me/+llmSr6O2Mz0zOGU0 | 315 |
| 12 | 🌗✨پَـــــس از آن گُـــــرگومـــیش✨🌓
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy | 143 |
| 13 | فردا مجلسی به نام عروسی برگزار میشد و من همچو پرندهای در قفس خودم را به در و دیوار میکوبیدم!
چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانهای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم.
من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث!
منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آنها معیوب بودم
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹
#پست۱۳۰
در خانهای که هیچکدام از اهالیاش چشم دیدن من را نداشتند و من هم.
روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمیدید و خودم هم هربار به در بستهای میخوردم.
در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمانهای دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمیداشتند و این در حالی بود که خانهمان از وجود مهمان پر و خالی میشد.
در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر میکردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف میرفتم.
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانهی آنها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند.
و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل میکردم و بعدش...
بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار میآمد.
صدای زنگ آیفون بلند میشود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا میآید.
تکانی در جایم نمیخورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شبها عادت کردهام.
طولی نمیکشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر میکند.
طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من میآید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن میکند و کنارم روی دو زانو مینشیند اما اینبار گویی عجله دارد.
-آمین عمه حموم رفتی یا نه؟
جوابی نمیدهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمیکنم.
دستش را به موهایم رسانده و تکانی میدهد.
-نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه میآن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همینطور نشستی؟
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
باز هم تکانی نمیخورم.
-خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات!
سنگ شدهام که حرکتی نمیکنم.
زیر بغلم را گرفته و بلندم میکند.
-اینجور نمیشه! زور باید بالاسرت باشه.
زور بخرج میدهد. وادارم میکند و من را با غرغرهایش داخل حمام میبرد.
بیرون میرود و صدای مامان را از داخل اتاق میشنوم.
-چیشد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟
-آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره!
چه چیزهایی را حالیام کند؟ اینکه گوش به حرف آنها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟
دیگر چه چیزهایی را میخواهند حالیام کنند؟
بس نبود شنیدن و دم نزدن؟
عمه سراغم میآید. مثل همیشه و اینبار شاکی است.
-فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمیشینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن لهله میزنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعههای بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت میشی نه! تو تازه کارت شروع میشه.
کف موهایم را میشوید و بعد از آبکشیشان میبافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم میدهد.
-این یکی و خودت انجام میدی یا من دست بکار بشم؟
نگاهش نمیکنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم میکند نگاهش کنم.
سر بالا میگیرم.
با وجود بخار حمام عرق کرده و لباسهایش کمی خیس و موهایش هم.
-حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی!
❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌
خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
این یه پیشنهاد فوقالعادهس برای شما👌
رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه | 189 |
| 14 | sticker.webp | 491 |
| 15 | علی جاویدم!
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و برد وسط یه بازار شلوغ...
حالا برگشتم... بعد از بیست و شش سال...
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین آدم زندگیش منو دزدیده بود...
حالا منم که هم ثروتمندم، هم قدرتمندم...
هم عاشقم، هم انتقام چیزی نیست که بشه ازش بگذرم.
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0
علی دست روی شانهٔ او گذاشت. با خشونت او را جلو کشید: درست حرف بزن تارا!
تارا دندانهایش را روی هم فشرد. قدمی عقب رفت و دست او را با غیظی غلیظ پس زد: به من دست نزن!
دست او که افتاد با غضب غرید: همه چیز تموم شد!
قدمی دیگر پس رفت و با مشت روی سینهاش کوبید: دوست داشتن و خواستنت همهش دروغ بود!
به گریه افتاد: من برات غریبه بودم همیشه... یه غریبه... خیلی خیلی غریبه!
-تارا!
https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0 | 295 |
| 16 | ❤️
«شرکت من مهدکودک نیست که وسطش، روی هم سطل آب خالی میکنید. اینجا جای روابط خصوصی شما و پسرخالهی بنده نیست خانم مهندس!»
براش را محکم تر روی گونهام کشیدم. نگاه ناراضی ام را از آینه به چمدانم دوختم. دلم به همسفری رئیسی که ساعاتی پیش اخمها و تهمتهایش را برایم ردیف کرده بود، نبود.
اما مجبور بودم کار کنم و پول در بیاورم تا خرج خواهر و برادر دوقلویم را در بیاورم. نمیفهمید دارم جان میدهم تا اویی را که متاهل است، فراموش کنم؟
جان و جهانم را به او و همان نگاه سنگیاش باخته بودم؛
همان که ممنوعترین بود.
https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0
پس از بازرسی، چهار نفری با اتوبوس به سمت هواپیما رفتیم. در طول مسیر تاجایی که میشد، حواسمو به اطراف پرت کردم تا مبادا با تیام چشم تو چشم بشم.
سوار هواپیما شدیم ومیلاد مشغول گذاشتن گذاشتن ساک دستی کوچک خودش و کیف من داخل کابین بالا سرمون بود که تیام صدایش زد:
- بیا اینجا میلاد.
قفل موبایلم را باز کردم و مشغول چرخیدن در صفحات مجازی شدم. لحظاتی بعد میلاد کنارم نشست. پست اینستاگرام دوست دبیرستانم را لایک کردم و خندیدم:
- چه عجب. از پیش پسر شاه برگشتی؟
فکر کنم زیاده روی کرده بودم که حرفی نزد. خودمم نمیدانم چه مرگم شده بودکه روی رفتارهای تیام حساس شده بودم.
به قصد دلجویی سر بالا گرفتم که با دیدن شخص کنارم، هینی کشیدم:
- شما... شما...
لب بالایش را میان دندانهایش کشید و با همان چین حاصل از اخم پیشانی اش، گفت:
- پسر شاهم دیگه. چرا هی شما شما میکنی! نشناختی هنوز؟
خجالت زده سرم را پایین انداختم:
- معذرت میخوام.
دستانم را حائل صورتم کردم:
- وای اصلا نمیدونم چی بگم. خواستم حرص میلادو در بیارم. از ته دل نبود.
آره جون خودم!
- سرت رو بیار بالا.
شرمنده سر بالا گرفتم و خیره ی نگاهش شدم. اثری از دلخوری یا حتی اخم لحظات پیش نبود. حتی میتوانم بگویم لبخندی محو بر روی لبانش جاخوش کرده بود. از نگاهش جرئت گرفتم که یاد دلخوری سه روز پیش افتادم. پررو بودم دیگر.
- میلاد کجاس اصلا؟
- دوتا ردیف عقب.
موهای بیرون ریخته از شال را پشت گوشم راندم:
- اما قراربود اینجا بشینه.
- احساس کردم لازمه من بشینم.
کامل به سمتش چرخیدم و حرصی گفتم:
-چرا اونوقت؟
دست به سینه، خیره ی روبه روشد:
- چون امانتی و مدیر شرکتی که مسئوله منم. از طرفی، مادرتون هم قبلا با من آشنا شده بودن. پس خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد من باید جوابگو باشم.
ابروهایم به بالاترین حدممکن رسیده بود وقتی گفتم:
- پیش میلاد مشکلی پیش بیاد؟
https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0
https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0
عشق او برایم روزی ممنوعه تر شد که فهمیدم پسر چه کسی بوده است.
از آن روز فاصلهای به اندازهی یک قتل و سنگ قبر عزیزم، میان ما افتاده بود…
اما دیر شده بود و جنینی در بطنم روز به روز بزرگ تر میشد…! | 109 |
| 17 | 🌗✨پَـــــس از آن گُـــــرگومـــیش✨🌓
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy | 113 |
| 18 | فردا مجلسی به نام عروسی برگزار میشد و من همچو پرندهای در قفس خودم را به در و دیوار میکوبیدم!
چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانهای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم.
من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث!
منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آنها معیوب بودم
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹
#پست۱۳۰
در خانهای که هیچکدام از اهالیاش چشم دیدن من را نداشتند و من هم.
روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمیدید و خودم هم هربار به در بستهای میخوردم.
در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمانهای دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمیداشتند و این در حالی بود که خانهمان از وجود مهمان پر و خالی میشد.
در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر میکردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف میرفتم.
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانهی آنها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند.
و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل میکردم و بعدش...
بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار میآمد.
صدای زنگ آیفون بلند میشود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا میآید.
تکانی در جایم نمیخورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شبها عادت کردهام.
طولی نمیکشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر میکند.
طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من میآید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن میکند و کنارم روی دو زانو مینشیند اما اینبار گویی عجله دارد.
-آمین عمه حموم رفتی یا نه؟
جوابی نمیدهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمیکنم.
دستش را به موهایم رسانده و تکانی میدهد.
-نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه میآن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همینطور نشستی؟
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
باز هم تکانی نمیخورم.
-خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات!
سنگ شدهام که حرکتی نمیکنم.
زیر بغلم را گرفته و بلندم میکند.
-اینجور نمیشه! زور باید بالاسرت باشه.
زور بخرج میدهد. وادارم میکند و من را با غرغرهایش داخل حمام میبرد.
بیرون میرود و صدای مامان را از داخل اتاق میشنوم.
-چیشد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟
-آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره!
چه چیزهایی را حالیام کند؟ اینکه گوش به حرف آنها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟
دیگر چه چیزهایی را میخواهند حالیام کنند؟
بس نبود شنیدن و دم نزدن؟
عمه سراغم میآید. مثل همیشه و اینبار شاکی است.
-فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمیشینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن لهله میزنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعههای بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت میشی نه! تو تازه کارت شروع میشه.
کف موهایم را میشوید و بعد از آبکشیشان میبافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم میدهد.
-این یکی و خودت انجام میدی یا من دست بکار بشم؟
نگاهش نمیکنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم میکند نگاهش کنم.
سر بالا میگیرم.
با وجود بخار حمام عرق کرده و لباسهایش کمی خیس و موهایش هم.
-حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی!
❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌
خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
این یه پیشنهاد فوقالعادهس برای شما👌
رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه | 133 |
| 19 | من خیلی دوستش دارم بچهها.
پ.ن این یک تبلیغ نیست😍 | 326 |
| 20 | آتشبازی💥
رها بعد از پنج سال دوری از وطن با معمای خودکشی مشکوک دوستش، به ایران برمیگردد. در حالیکه همه اصرار دارند یک خودکشی طبیعی بوده، صبحتهای نامزد سابق ترنم، رها را مطمئن میکند که حقیقت چیز دیگری است! رها در جستوجوی حقیقت به مانعی به بزرگی برادر ترنم برمیخورد. مردی که به هیجوجه حاضر به شخمزدن گذشته نیست.
https://t.me/+0UI2LVWFowk1NWVk | 347 |
