en
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Open in Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 875 subscribers, ranking 1 538 in the Books category and 15 366 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 875 subscribers.

According to the latest data from 31 August, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 180 over the last 30 days and by -15 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.04%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 18.50% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 322 views. Within the first day, a publication typically gains 4 047 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 01 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

21 875
Subscribers
-1524 hours
+997 days
+18030 days
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+598
in 51 channels
Get PRO
July '26
+604
in 45 channels
Get PRO
June '26
+467
in 40 channels
Get PRO
May '26
+12
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+12
in 22 channels
Get PRO
January '26
+43
in 38 channels
Get PRO
December '25
+613
in 51 channels
Get PRO
November '25
+1 199
in 44 channels
Get PRO
October '25
+1 015
in 45 channels
Get PRO
September '25
+626
in 44 channels
Get PRO
August '25
+436
in 50 channels
Get PRO
July '25
+434
in 44 channels
Get PRO
June '25
+166
in 50 channels
Get PRO
May '25
+777
in 55 channels
Get PRO
April '25
+558
in 51 channels
Get PRO
March '25
+611
in 49 channels
Get PRO
February '25
+472
in 48 channels
Get PRO
January '25
+101
in 12 channels
Get PRO
December '24
+5
in 1 channels
Get PRO
November '24
+2
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+83
in 1 channels
Get PRO
August '24
+385
in 41 channels
Get PRO
July '24
+583
in 47 channels
Get PRO
June '24
+437
in 42 channels
Get PRO
May '24
+680
in 89 channels
Get PRO
April '24
+586
in 66 channels
Get PRO
March '24
+944
in 72 channels
Get PRO
February '24
+1 551
in 92 channels
Get PRO
January '24
+1 195
in 74 channels
Get PRO
December '23
+1 040
in 66 channels
Get PRO
November '23
+737
in 54 channels
Get PRO
October '23
+891
in 61 channels
Get PRO
September '23
+869
in 0 channels
Get PRO
August '23
+523
in 0 channels
Get PRO
July '23
+256
in 0 channels
Get PRO
June '23
+713
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1 194
in 0 channels
Get PRO
April '23
+345
in 0 channels
Get PRO
March '23
+205
in 0 channels
Get PRO
February '23
+297
in 0 channels
Get PRO
January '23
+323
in 0 channels
Get PRO
December '22
+19
in 0 channels
Get PRO
November '22
+8
in 0 channels
Get PRO
October '22
+18
in 0 channels
Get PRO
September '22
+205
in 0 channels
Get PRO
August '22
+558
in 0 channels
Get PRO
July '22
+319
in 0 channels
Get PRO
June '22
+203
in 0 channels
Get PRO
May '22
+262
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 275
in 0 channels
Get PRO
March '22
+87
in 0 channels
Get PRO
February '22
+687
in 0 channels
Get PRO
January '22
+615
in 0 channels
Get PRO
December '21
+19
in 0 channels
Get PRO
November '21
+378
in 0 channels
Get PRO
October '21
+806
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1 824
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1 771
in 0 channels
Get PRO
July '21
+416
in 0 channels
Get PRO
June '21
+573
in 0 channels
Get PRO
May '21
+527
in 0 channels
Get PRO
April '21
+467
in 0 channels
Get PRO
March '21
+616
in 0 channels
Get PRO
February '21
+435
in 0 channels
Get PRO
January '21
+586
in 0 channels
Get PRO
December '20
+23 857
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
01 September0
Channel Posts
تا عضو بشید من از عادله جان پارت بگیرم

2
تا عضو بشید من از عادله جان پارت بگیرم
324
3
هشت سال کینه، بهادر شاهو را برای انتقامی بزرگ بازمی‌گرداند؛ اما فاطمه، دختر بی‌گناه دشمن، ناخواسته وارد بازی او می‌شود خون‌بس آغاز یک ازدواج اجباری‌ست؛ جایی که انتقام، عشق و رازهای دفن‌شده‌ی گذشته در هم گره می‌خورند اما اگر قربانیِ این کینه، همان کسی باشد که قرار است قلب انتقام‌جو را به آتش بکشد؟ https://t.me/+s4fSw1_2Hjg5YzA8
603
4
No text...
656
5
– گفتی بچه‌دار نمی‌شی... حالا چی شده که حامله‌ای؟! صدای حاج احمد مثل پتک روی سرش فرود اومد. – من قرار نذاشتم مادر نشم... – گف
– گفتی بچه‌دار نمی‌شی... حالا چی شده که حامله‌ای؟! صدای حاج احمد مثل پتک روی سرش فرود اومد. – من قرار نذاشتم مادر نشم... – گفتی شوهرت طلاقت داده چون بچه‌دار نمی‌شدی! حالا چی؟ فکر کردی با این بچه می‌تونی منو نگه‌داری؟! – دکترا گفتن شانسم کمه، نه اینکه محاله... – یعنی حالا باید تو رو با بچه‌ت به همه معرفی کنم؟ به دخترم چی بگم؟ به مردم چی؟! باید سقطش کنی! – من بچه‌مو نمی‌کشم، حتی اگه تو نخوایش... – پس خودت بزرگش کن! من هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم! و او ماند... زنی بی‌پناه، بی‌خانه، بی‌خانواده. صیغه‌ی موقتی که به خیال پناه آوردنش بود، حال بارداریش را لکه‌ی ننگ می‌دید. اما در دل همین آوارگی شاهدخت پا گرفت.شاهدختی که بعدها حاج احمد، برای به دست آوردنش، زمین و زمان رو زیر پا گذاشت! . https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk شاهدخت با بیش از ۷۵۰ پارت اماده در کانال اثر دیگر از نویسنده‌ی #التیام پرمخاطب‌ترین رمان تلگرام لینک در نرم‌افزار بله: ble.ir/join/6vGrmLcTns
509
6
- اینم صدای قلب جنینه... ببین گفتم نترس سالمه... صدای گرومپ گرومپ فضای اتاق را پر می کند و نگاه من ناخواسته به حامدی دوخته می شود که پایین تخت ایستاده و سر پاییند دارد. خانم دکتر بی خبر از همه جا با لحن کودک در بطنم می گوید: _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه... تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟ نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟ بی نفس پچ می زنم: -یه ماهه که فوت کرده. پردرد می نالد: -پس این بچه؟ کی می خواد... حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد: - من هستم... اینجام تا آخرش... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست می‌ده و حالا این حامده که باید تاوان زنده‌ماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 - یعنی چی که سد مقاومتش رو بشکنم؟ ریز می خندد و پر از شیطنت نگاهم می کند. - پناه... حامد از اون مرداییه که زیادی مقیده... خب چطور بگم تو قبلا زن برادرش بودی... اما ...حالا ... خب براش سخته... باید کاری کنی اعتراف کنه! اخم می کنم: -من الان زنشم... - واسه همین می گم باید کاری کنی که مقاومتش بشکنه... اون هنوزم می ترسه از بیان احساسش... بغض کرده پچ می زنم: -از سرکار که میاد خونه حتی نگاهم نمی کنه و می ره توی اتاقش... شرور می خندد: -خب فکر می کنی واسه چی؟ دختر اون می ترسه نگاهت کنه... مبادا بخوادت... اون از کششی که بهت داره می ترسه لب زیر دندان می کشم و او می افزاید: -تو برو سراغش... اون شوهرته پناه... بالاخره یه جایی از زندگیتون این تابو باید بشکنه... این ترس از اعتراف باید رهاتون کنه... https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
372
7
#پست_319 صدای ناز و کشدار منشی اش باعث شد همه ی حس هایش بیدار شود. سرش را از روی پرونده ی زیر دستش بلند کرد و صورت دختر روبرویش را نگاه کرد. لب های فیلر زده اش را جلو داده بود و همزمانی که خم شد و سینی حاوی قهوه و کیک را روی میز قرار داد منظره ی جالبی از بازی یقه ی مانتویش مشخص شد. -چیز دیگه ای نمیخوایید آقای بزرگمهر؟... با دقت بیشتری به قیافه ی دخترک نگاه کرد. لب های قرمز رنگ و لاک های جیغش بدجوری در چشم بود‌. به چشم خریدار از نظرش به عنوان سرگرمی بدک نبود. از وقتی که رعنا دست رد به سینه اش زده بود حتی نتوانسته بود پارتی درست و حسابی برود چه رسد به اینکه بخواهد روابط وان نایت داشته باشد. دو ماهی می شد که با کسی نبود. خودش هم از طولانی شدن این مدت تعجب کرد. قبل تر اگر کسی به او می گفت در این مدت رابطه نداشته او را به سخره می گرفت و مردانگی اش را زیر سوال می برد. دخترک فنجان قهوه را برداشت و جلوی او گذاشت. -تا سرد نشده میل کنید... صدای کشدار و حالت خمار چشم هایش نشان می داد انگار او هم بی میل نیست. نگاهی به صورت به شدت برنز شده اش انداخت. تاثیر سولاریوم روی پوستش به شدت بدرنگ شده بود. خارج از ایران این نوع برنزه شدن را به مسخره سوخته ی کارگری می گفتند. گردنش را تابی داد که همین باعث شد شالش دور گردنش بیفتد. موهای لایت شده اش را از نظر گذراند. در سلیقه ی او نبود اما از نظرش ارزش یکبار امتحان کردن را داشت. ساعت را نگاه کرد و پرسید: -مرجوعی نداریم؟ -نه تا ظهر کسی نیست. آقای سالاری وقت داشتن که تماس گرفتن گفتن کاری براشون پیش اومده نمی تونن بیان عذر خواستن... تمام مدتی که حرف می زد به لب هایش زل زده بود. انگار دخترک فهمید که از قصد لب هایش را بیشتر جلو داد. دستی در موهایش کرد و کشید. انگار واقعا ریاضت این چند وقت به او نساخته بود. قبل ترها هیچوقت اینقدر هول نبود که بخواهد با نگاهش کسی را متوجه منظورش کند. آن هم اویی که رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کرد. آن هم چه دوست دخترهایی... همیشه بهترین ها را انتخاب می کرد حتی برای روابط وان نایتش هم حساس بود و هر کسی را قبول نمی کرد... دخترک که دوباره خم شد و پیش دستی را کنار فنجان قهوه گذاشت مچ دستش را گرفت. تجربه در دفتر کارش می توانست برایش جالب باشد. دخترک که بی حرف به او خیره شد از جایش بلند شد. او را همراه خود تا کنار میز کارش کشاند. صدای کفش پاشنه بلند قرمز رنگ دخترک تنها صدایی بود که بین سکوتشان خط می انداخت. دخترک را به میز چسباند و بی قرار لب هایش را به کام کشید. انگار منشی اش از او بیقرارتر بود که دست هایش را بلافاصله دور گردنش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک کرد. هوم کشداری کشید. بدک نبود از تازه کارهایی که مجبور بود به آن ها راه و چاه را نشان دهد متنفر بود. بعد از بوسه ی عمیق کمی از او فاصله گرفت و او را هل داد همزمان با خم شدن دخترک روی میز به او نزدیک شد. انگار دخترک منظورش را گرفت. سرش را که برای بوسیدن او جلو آورد گردنش را کج کرد و همین باعث شد لب های دخترک به جای لب هایش صورتش را ببوسد. دستش را پیش برد و بند دکمه های مانتویش کرد. همزمان به لب هایش خیره بود. دخترک با ناز در آغوشش چرخی خورد و لب هایش را به گردنش رساند. همینکه دست هایش بیشتر پیشروی کرد چشمش به آستانه ی در افتاد که رعنا با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهشان می کرد و... ❌❌ پارت رمانه سرچ کنید داخل کانال براتون میاره... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
649
8
یه نفر از باند قاچاق موادی که تو دادگاه حکم اعدامشونو گرفته بودم باقی مونده بود... دختر رئیس باند اومد سراغم. اونم درست روزی که می‌خواستم برم خواستگاری حلما دختری که همه‌ی عمر عاشقش بودم! دختره با جون حلما تهدیدم کرد قید حلما رو بزنم و... با خودش ازدواج کنم‼️ https://t.me/+nzBTKcD7rdlmNzU0
412
9
من مدام دارم تو پی وی خلاصه میدم. اینجا رو‌ نگا کنید😵‍💫😂
2 574
10
sticker.webp
2 059
11
- جُلگه؟ صدامو می‌شنوی؟ صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حامله‌ام رفت... - فشار داره می‌افته! - د
- جُلگه؟ صدامو می‌شنوی؟ صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حامله‌ام رفت... - فشار داره می‌افته! - دکتر، نبضش ضعیف‌تر شد. - فشار؛ هفت روی چهار و داره پایین‌تر میاد. - همه آماده. اگه نبض قطع شد، مستقیم می‌ریم سراغ CPR. میان همهمه اطراف دوباره صدای بم و خش‌دار مردانه‌اش را شنیدم. - جُلگه! با من بمون. پلک‌هایم لرزیدند. - نبض؟ - ضعیفه. - اکسیژن رو بالا ببر. چیزی سرد روی پوستم نشست. - جُلگه، اگه صدای منو می‌شنوی، دستمو فشار بده. تمام توانم را جمع کردم. انگشت‌هایم تکان خوردند.یک لحظه سکوت افتاد. بعد صدای نفس راحتی شنیدم. - خوبه… هنوز هوشیاره. آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی شنیدم، صدای خودش بود. دکتر لهراسب امینی. زیر گوشم زمزمه کرد. - جُلگه! نذار دوباره از دستت بدم! ble.ir/join/FySbGmBfpG ble.ir/join/FySbGmBfpG وقتی رفت من ازش حامــله بودم و حالا بعد از پانزده‌سال سرنوشت ما رو دوباره سر راه هم گذاشته و اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، پدر اون دختریه که منو؛ مامان صدا می‌زنه...😱😭 یه رمان با فضای پزشکی و فول عاشقانه😍🩺
1 144
12
–امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام. لبخند شیطنت‌آمیزی ز
–امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام. لبخند شیطنت‌آمیزی زد: "نسیم‌خانم... قربون «امیرعاصفم» گفتنت برم! آخه کی می‌تونه اسم منو این‌جوری، با این همه حس صدا کنه؟ نگاهش هنوز روی صورتم بود..."اصلاً تو حواست به قلب این عاشق خسته هست؟ نمی‌گی من توی همین یه هفته، ده روزی که قراره با هم تنها باشیم، هر بار تو این‌جوری صدام کنی، چه حالی می‌شم؟" و من بیشتر خودمو توی لحاف جمع کردم... ❤️‍🔥اون خندید و در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت، گفت: –دیر نکنی‌ها! وگرنه برمی‌گردم و به اون خواسته‌ی دلم که... جمله‌ش رو نصفه رها کرد و با خنده از اتاق بیرون رفت. اما من موندم و قلبی که با رفتنش هم هنوز آرام نگرفته بود... ❤️ نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربه‌ی تلخ یک ازدواج رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت می‌کوشد، و در جست‌وجوی یک شغل پایدار هست. اما ... اون برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر می‌رود؛ که نگاهش با نگاه مردی... https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0 https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
729
13
#part_1 -شوهرته؟! با ذوق از بازویم آویزان شده‌است و به آن سوی خیابان ... به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است. -شیشه‌هاش هم دودیه نمیشه ببینمش که! سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟ عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد - سُها؟!! نگاهِ بهت زده‌ام از روی ماشینِ او جدا میشود به شیدا و چشم‌های باریک‌شده‌اش مینگرم اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟ مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوش‌تیپش عکسی نداشته باشد؟ - الان منتظرمه باید برم. خونه‌ی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه! میخندد و گونه‌ام را میکشد - باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی! دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم ضربه‌ای آرام به شیشه میزنم متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پله‌ی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم. روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم - سلام. خسته نباشی! طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید: _ تا اخر هفته خونه‌ی مامانم بمون! دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی. اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ... اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد! _ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟ حتی نگاهم نمیکند فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند _ گفتم دارم میرم سفر کاری! خوش گذرونی که نمیرم دلم با صدای بلندی میشکند در خود جمع میشوم و ..... او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم خانه‌ی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد .... همانطور که گمان میکنم نفس ‌های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم _ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل! https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
1 105
14
از این کانال دیدن کنید
514
15
از این کانال دیدن کنید
509
16
از این کانال دیدن کنید
411
17
🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد… بافته‌های دست‌ساز «بادا»؛ ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈 از نقش‌های اصیل و دست‌های هنرمند، تا خانه‌هایی در ایران و حتی آن‌سوی مرزها… 🌍 اگر چیزهای تکراری خسته‌ات کرده، دنیای بادا را ببین. 🤍 🧶✨ بادا | هنرِ بافته‌شده با عشق @bada_shop @bada_shop
1 064
18
sticker.webp
476
19
- لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟
- لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیده‌‌اش گیر می‌اندازد. - دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده‌ ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد. فرناز او را صدا می‌زد. - دنبالتون می‌گردن جناب! - خفه‌شو دنیا! با یک دست جلوی دهانم را می‌گیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا می‌دهد. چانه‌اش را روی سرم می‌گذارد و آهسته نوازشم می‌کند. - گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم! دستش را زیر چانه‌ام می‌گذارد و سرم را بلند می‌کند. نگاه نگرانش روی صورتم می‌چرخد. به سمت چپ سینه‌اش اشاره می‌کند. -هر اتفاقیم بیفته همیشه اینجایی! - فربد، من می‌ترسم. دستان مردانه‌اش حریصانه دورم می‌پیچد. - نترس عزیزم! دلم  فقط او را می‌خواست. - می‌شه نری؟ تنهام نذار! سرم را می‌بوسد و مرا بیشتر به خودش می‌فشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس می‌کنم. https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 #ششمین‌‌رمان‌نویسنده #پارت‌واقعی لینک‌ کانال در بله👇 ble.ir/join/52NG8ihxEh
587
20
نگار سردرگم بود از رفتار تازه‌ای که از رهی می‌دید. مردی‌که پشت به او داشت پیراهنش را عوض می‌کرد نه‌انگار همانی بود که یک‌وقتی در حاشیه‌ی زنده‌رود مقابلش زانو زده و با لحنی عاشقانه به او پیشنهاد ازدواج داده بود. خواست حرفی بزند، اما رهی مهلت نداد. ریموت ماشین را که از روی میز برمی‌داشت، گفت: _مردی که می‌شناختی مرده. من الان پارتنر دارم! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg نگار چند لحظه فقط نگاهش کرد. جمله‌اش مثل سیلی بود، اما چیزی در صدای رهی بود که اجازه نمی‌داد باور کند برایش تمام شده. _رهی... مرد مکث کوتاهی کرد. دستش روی دستگیره‌ی در ثابت ماند، اما برنگشت. با حالی غمگین نجوا کرد: _زندگیه دیگه؛ یه روز یکی تمام دنیات می‌شه، یه روزم یاد می‌گیری به نبودنش عادت کنی. نگار قدمی به سمتش برداشت. _تو هنوز از من ناراحتی. رهی می‌خواست برود، اما پای رفتن نداشت. به سوی او چرخید و به سرش اشاره کرد: _بعضی آدما از این‌جا پاک نمی‌شن... این‌بار روی قلبش زد: -و این‌جا... صدای نگار لرزید: _بیا از نو بسازیم رهی. جون نگار... رهی سریع حرفش را برید: _حرفم تموم نشده... قلبم، ذهنم، همه‌ی احساسم مال توئه نگار، اما... آب دهانش را بلعید و چشم‌هایش را بست. سعی می‌کرد صدایش محکم باشد. لب زد: _ اما دیگه دیره... من پارتنر دارم. نگار لبخند زد؛ تلخ و سنگین از بغض. زمزمه کرد: _پارتنر! به هم‌گروه و هم‌تیمی هم پارتنر می‌گن. می‌بینی رهی... حتی نمی‌تونی بگی رفیقته یا دوستته یا... یا عشقته! چون نیست. چون قلب و ذهنت هنوز مال منه. رهی پوزخند زد و به سردی گفت: _خودتو فریب نده. واژه‌ها رو هم که عوض کنیم واقعیت تغییر نمی‌کنه. به سوی در چرخید، اما نگار غم‌آلود پرسید: -وقتی اون زن‌و می‌بوسی به من فکر می‌کنی رهی؟ رهی بی‌اینکه بخواهد دستش را مشت کرد. رگی در شقیقه‌اش نبض گرفته بود و نفس‌هایش کم‌کم به شماره می‌افتاد. روی پاشنه‌ی پا به سوی او چرخید. نگاهش به نگار معجونی بود از غم و خشم. به جای جواب، تلخ و زهردار پرسید: -تو چی؟ وقتی تو بغل اون مرد بودی، هر بار که نوازشت می‌کرد، یادت بود یه وقتی کنار زاینده‌رود یکی همه‌ی قلبشو پیشکت کرده بود؟ به سوی در چرخید، اما قبل از رفتن با خشم و صدایی دورگه نفس زد: _لعنت بهت نگار... لعنت به من که به زخمی که رو دلم نشوندی خو کردم...! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg جدیدترین و عاشقانه‌ترین رمان آزیتاخیری نویسنده عاشقانه‌های محبوب و جذاب ماهی‌زلال‌پرست و عنکبوت
494