en
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Open in Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 625 subscribers, ranking 1 571 in the Books category and 15 488 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 625 subscribers.

According to the latest data from 08 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 346 over the last 30 days and by -23 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 7.64%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 16.84% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 652 views. Within the first day, a publication typically gains 3 642 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

21 625
Subscribers
-2324 hours
+2387 days
+34630 days
Attracting Subscribers
July '26
July '26
+374
in 34 channels
June '26
+467
in 40 channels
Get PRO
May '26
+12
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+12
in 22 channels
Get PRO
January '26
+43
in 38 channels
Get PRO
December '25
+613
in 51 channels
Get PRO
November '25
+1 199
in 44 channels
Get PRO
October '25
+1 015
in 45 channels
Get PRO
September '25
+626
in 44 channels
Get PRO
August '25
+436
in 49 channels
Get PRO
July '25
+434
in 44 channels
Get PRO
June '25
+166
in 50 channels
Get PRO
May '25
+777
in 55 channels
Get PRO
April '25
+558
in 51 channels
Get PRO
March '25
+611
in 49 channels
Get PRO
February '25
+472
in 48 channels
Get PRO
January '25
+101
in 12 channels
Get PRO
December '24
+5
in 1 channels
Get PRO
November '24
+2
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+83
in 1 channels
Get PRO
August '24
+385
in 41 channels
Get PRO
July '24
+583
in 47 channels
Get PRO
June '24
+437
in 42 channels
Get PRO
May '24
+680
in 89 channels
Get PRO
April '24
+586
in 66 channels
Get PRO
March '24
+944
in 72 channels
Get PRO
February '24
+1 551
in 92 channels
Get PRO
January '24
+1 195
in 74 channels
Get PRO
December '23
+1 040
in 66 channels
Get PRO
November '23
+737
in 54 channels
Get PRO
October '23
+891
in 61 channels
Get PRO
September '23
+869
in 0 channels
Get PRO
August '23
+523
in 0 channels
Get PRO
July '23
+256
in 0 channels
Get PRO
June '23
+713
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1 194
in 0 channels
Get PRO
April '23
+345
in 0 channels
Get PRO
March '23
+205
in 0 channels
Get PRO
February '23
+297
in 0 channels
Get PRO
January '23
+323
in 0 channels
Get PRO
December '22
+19
in 0 channels
Get PRO
November '22
+8
in 0 channels
Get PRO
October '22
+18
in 0 channels
Get PRO
September '22
+205
in 0 channels
Get PRO
August '22
+558
in 0 channels
Get PRO
July '22
+319
in 0 channels
Get PRO
June '22
+203
in 0 channels
Get PRO
May '22
+262
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 275
in 0 channels
Get PRO
March '22
+87
in 0 channels
Get PRO
February '22
+687
in 0 channels
Get PRO
January '22
+615
in 0 channels
Get PRO
December '21
+19
in 0 channels
Get PRO
November '21
+378
in 0 channels
Get PRO
October '21
+806
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1 824
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1 771
in 0 channels
Get PRO
July '21
+416
in 0 channels
Get PRO
June '21
+573
in 0 channels
Get PRO
May '21
+527
in 0 channels
Get PRO
April '21
+467
in 0 channels
Get PRO
March '21
+616
in 0 channels
Get PRO
February '21
+435
in 0 channels
Get PRO
January '21
+586
in 0 channels
Get PRO
December '20
+23 857
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 July0
09 July0
08 July0
07 July0
06 July+324
05 July+1
04 July+1
03 July+1
02 July0
01 July+47
Channel Posts
سلام و سلام بریم برای یه خبر خوب🤩 خب تقریبا در جریان هستید که چاپ جدید آچمز قیمتش به دو میلیون و نیم رسیده. سمفونی هم یک میلیون و سیصد😥. حتما در جریان هستید که هر دو‌ این آثار از پرفروش ترین‌های نویسنده هستن.👍 هر دو فایل بدون سانسور و حذفیات هستن و از نسخه‌ی چاپی کامل‌تر هستن. 😊 اینه که با توجه به شرایط اقتصادی شما عزیزان از این لحظه می‌تونید این دو اثر را به شکل  فایل فقط از طریق همین کانال تهیه کنید 😉 قیمت فایل آچمز  ۱۱۰ هزار تومن قیمت فایل سمفونی ۹۰ هزار تومن. شما میتونید مبلغ را به شماره کارت زیر واریز و به آی دی بنده پیام بدید 👇 ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ ۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷ ۶۲۱۹ ۸۶۱۴ ۶۷۳۷ ۸۰۹۶ عادله حسین @ancheh_khoban1403 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 پ.ن قیمت مجموع ۶ فایل فروشی ( آچمز‌، سمفونی، سونامی، نیم‌رخ، ایمان‌بیاور و تابیکران‌ها ) ۴۲۰ تومنه که در صورت تهیه به صورت یکجا مبلغ ۳۱۰ تومن واریز می‌فرمایید.

2
sticker.webp
1 730
3
بهش توپیدم _تو بچه ننه هستی؟؟ _چیییییی؟؟ _بچه ننه هستی دیگه.... تا چیزی میشه گوشی دستت میگیری و به باباجونت گزارش میدی......
بهش توپیدم _تو بچه ننه هستی؟؟ _چیییییی؟؟ _بچه ننه هستی دیگه....  تا چیزی میشه گوشی دستت میگیری و به باباجونت گزارش میدی...... الو.... بابا.... این دختره گوشی را روم قط کرده.... روت میشه واقعاً؟؟؟ اخماش مثل دم عقرب پیچ خورد _چه زری میزنی واسه خودت؟؟؟.... برو بابا حوصلتو ندارم _فک کردی من خاطرخواتم؟؟..... برو.... برو که باباجونت داره زنگ میزنه، بهش بگو اومدم دم در..... برو دیگه... ـبرو شکایت کن..... بچه ننه!! _صبرمو لبریز نکن که بد میشه برات ها.... _چیکار میکنی؟؟.... منم میکشی؟؟؟ چشمهای وحشیش لیزر شد بجونم _بعید نیست..... برو تا خونِتو نریختم وهمینجا چالت نکردم..... یه کاره!!.... و درِ سالن را محکم بهم زد و رفت... دهانم مثل دهان ماهی باز ماند نکنه رفت تفنگشو بیاره؟؟!! 😱 تهدیدش کارساز شد و من پابفرار گذاشتم..... https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk ماجراهای بامزه و جالب دو دشمن که بواسطه ازدواج پدرمادرشون همخونه میشن....😂👍
804
4
بعد از دید زدن شهریار، ولو با قلبی پریشان و نفسی بند‌ آمده، فکر می‌کردم کار خوبی بوده و باید تکرارش کنم، یا بی‌حیایی بوده و باید به استغفار کردن پناه ببرم. خطوط بالاتنه‌ی خوش‌فرم و درهم‌پیچیده‌ و پوست صافش، زیر نور زیاد اتاق به خوبی آشکار بودند‌. شانه‌های پهنش به بازوهای قدرتمندی ختم می‌شدند؛ شبیه آرتیست‌های فرنگی! خودش نه شرم داشت و نه حتی نگاهم می‌کرد تا ببیند در چه حالی هستم. بی‌خیال مشغول کارش بود، انگار هر روز لباسش را جلوی من عوض می‌کرده است. پیراهنی را که از تن درآورد به دستگیره آویزان کرد. بزاق جمع شده در دهانم را به زحمت قورت دادم. حرکت عضلاتش و بالا و پایین رفتن دستانش داشت نفسم را چند‌باره بند می‌آورد، انگار من برهنه شده‌ بودم. هوا دیگر بوی عطرهای متفاوت را نمی‌داد. بوی سرکش و وسوسه‌انگیز تن او همه جا بود.  چرخیدم؛ جای ماندن نبود، تمام این اتاق ممنوعه بود؛ هر جا را که نگاه می‌‌کردم با پوستی که رنگش طوری بود که انگار در آفتای سوخته باشد و بالاتنه‌ی ورزیده و شانه‌های پهنش روبه‌رو می‌شدم. گوش سپردم به صداها. در گنجه‌ای که بسته شد و صدای ساییده شدن پارچه‌ روی هم. نفس کشیدنم را کنترل کردم، اگر به حال خودش می‌گذاشتمش صدایش تا آن سر خانه‌ می‌رفت، چه برسد به شهریار. تنم گرم شده بود و حس می‌کردم شهریار نزدیکم شده و بیخ تنم نفسش را رها می‌کند. به گمان اینکه حسم درست باشد، برگشتم. شهریار دور بود، دست‌کم آن‌قدر که پوستم مورمور شده، نزدیک نایستاده بود. هوس بود یا کنجکاوی، در تمام تنم جولان می‌داد. فرمان داد اشتباه کردی نگاه گرفتی‌. تماشایش کن! مگر قرار است برای این چشم‌چرانی به کسی جواب پس بدهی. صندلی میز کارش را عقب کشیدم و رویش نشستم. گر‌گرفته همان کاری را کردم که تمنایش را داشتم. روبه‌روی آینه داشت دکمه‌های پیراهن دیگری که آن هم رنگش سفید بود و فقط کمی نازک‌تر و راحت‌تر به نظر می‌رسید، می‌بست. دکمه بستن که تمام شد، مشغول بالا دادن آستین پیراهنش شد. هر دو آستین را با دقت بالا داد، یقه‌اش را مرتب کرد و پیراهنی را که آویزان به دستگیره‌ی گنجه بود، برداشت. نمی‌خواستم حالا که در اتاقش، وردلش، نزدیک‌نزدیکش هستم، مثل همان روزهایی رفتار کنم که قرار بود برای اولین بار در کافه‌پارس همدیگر را ببینیم و معامله کنیم. دستمان برای هم روتر از آن بود که او به طرفم برگردد و من وانمود کنم نگاهش نمی‌کردم. پیراهنش را از همان جایی که ایستاده بود به طرفم پرت کرد‌: -رخت‌ شستن بلدی؟ یه مدت زحمت شستن رخت‌ولباسای من می‌افته گردنت. غیرارادی خودم را عقب کشیدم و پیراهنش به صورتم خورد و روی پایم افتاد. منگ و گیج بودم. تنم هنوز در حال‌وهوای وقتی  بود که او را لخت مقابل خودم دیده بودم. بوی تن و ادکنلش درهم‌آمیخته بود و از بینی‌ام کوتاه رد شد. همان لحظه‌ی کوتاه هم به ولوله‌ی تنم سرعت داد. اگر همین‌طور همه‌ چیز پیش می‌رفت می‌توانست باعث شود دست به کارهای خطرناک بزنم. پیراهنش را از روی پایم چنگ زدم و روی تخت انداختم. باید هر چه سریع‌تر از او دور می‌شدم. از روی صندلی بلند شدم. -بریم بیرون! سرش را کمی جلو آورد. در نگاهش حرصی شبیه میلی سرکوب شده موج می‌زد‌. تاریک و وسوسه برانگیز. -نیومده که نمی‌تونیم بریم... گردنش را کمی به دو طرف تاب داد، داشت ادای کسی را درمی‌آورد که انگار سختش است حرفش را یکجا تمام کند. -قد یه قربون صدقه و دو سه تا ماچ و بوسه و یه تو بغل هم رفتن باید بمونیم‌ اینجا یا نه؟ تو که از رسم و رسومات خوب خبر داری. لب زدم: -به قاعده‌ی یه پیرهن عوض کردن اینجا موندیم، همین برای آدمای بیرون کافیه‌. اخم کرد: -اصلاً اون بیرونیا به کنار؛ تو... قدمی به جلو آمد و دست راستش را تا نزدیک شانه‌اش بالا آورد و شمرده‌تر از قبل گفت: -تو واقعاً دوست نداری دست‌های من تن و بدنت رو نوازش کنن؟ دستش را آرام بست و پایین آورد: -دلت نمی‌خواد لمست کنن؟ هوس اسیرش کرده بود یا هم خودش دوست داشت اسیرش بشود، اما نه، رنگ صورتش کمی به سرخی می‌زد و چشمانش پر از التماس بود‌. اگر یک ثانیه‌ی دیگر می‌ماندم معلوم نبود دستانش با من چه کار می‌کردند. نگاهم به فضای کنارش بود، آن‌قدری جا داشت که فرار کنم و از دستانش بگریزم. هر دو دستش را بالا آورد: -می‌خوای یه امتحان کنیم؟ این‌قدر خوشت می‌آد که بعداً خودت می‌آی سراغم! https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
726
5
-صدای قربون صدقه‌ رفتنش واسه یه زن‌ دیگه رو شنیدم‌و جون دادم... صدایم می‌لرزد.گله‌هایم را مامان درک نمی‌کند. -دیوونه شدی دختر.‌‌.‌.میثاق بنده‌خدا این قدر نجیبه که سر بالا نمی‌آورد نگات کنه اون وقت...؟ از نجابتش نبود.انگشتش را به لبش می‌رساند و تند گاز می‌گیرد : -استغفرالله....استغفرالله دستانش را سفت می‌چسبم. - شبا تا دیر وقت بیرونه صبحم که میاد رو کاناپه خوابش می‌بره مظلوم می‌شود و دلش برای داماد بی‌احساسش می‌سوزد : -بنده‌خدا خسته‌اس....تو هم عین اینا تازه عروسا بهش برسی مدام غُرغُر کن بیفت به جونش همین که می‌خواد از آشپرخانه پا بیرون بگذارد با حرفم مکث می‌کند : -می‌خوام به حاج آقا بگم.... برمی‌گرد و اخم نازک به پیشانی‌اش می‌افتد : -که چی بشه ؟ بغض کرده دست‌هایم را دور تنم می‌پیچم : -که یه چی بهش بگه...؟ که بگه تا نیمه شب تنهایی واسه تازه عروس خوب نیس ؟ نفسش را بیرون می دهد‌ و باز به سمتم می‌آید : -به حاج آقا و حاج خانم بگی میگن دختره‌ رو نگاه چه بی‌سیاسته شوهره تو مشتش نیست پوزخند می‌زنم‌.سیاست کجا بود وقتی از تازه عروس بودن فقط سنگینی اسمش را داشتم. چشم باز و بسته می‌کند از فکری که به زبان می‌آورد لبخند می‌زند: -یه غذای خوشمزه یه لباس خوشگل بپوش بشین پای درددلش....مردا دیوونه این کارهان شب از نیمه می‌گذرد.لباس زیبای تنم....موهای کرلی شده....غذای چندبار گرم شده.... صدای کلید انداختنش می‌آید و پشت بندش قامت بلندش سایه می‌اندازد -سلام با سر جواب می‌دهد و نگاهش روی لباس‌های تنم و میز شام سرسری می‌چرخد و سرد می‌گوید : -شام خوردم التماس نگاه و صدایم باعث میشود کوتاه بیاد. -می‌خوام حرف بزنیم همین که می‌خواهم از قورمه سبزی خوش رنگ و لعاب بکشم امتناع می‌کند : -نمی‌خورم حرفت بزن با انگشتان دستم بازی می‌کنم و دل‌و به دریا می‌زنم : -ما از وقتی ازدواج کردیم دوکلمه باهم حرف زدیم میثاق ؟ سکوت می‌کند.دلخوری‌هایم سنگینی می‌کند.دست به سمت اتاق خواب نشانه می‌گیرم : -اون اتاق خواب تا حالا جز شب عروسی رنگ یه تازه و عروس داماد دیده ؟ همین که می‌خواهد بلند شود دستش را می‌چسبم و تند خروش می‌کنم : -نمیزارم بری تا جواب سوالام ندی نفسش را بیرون می‌دهد و دل من هری می‌ربزد: -می‌خوای دلیلش‌و بدونی...باشه خودت خواستی ؟ منتظر می‌مانم.دلش پرش سر زیر می‌کند. -نخواستمت دختر حاجی....حاجی مجبورم کرد دلم هزار تیکه می‌شود.زخم حرف‌هایش درد دارد به جان خسته‌ام : -مثل همین حالا با این لباس...با این زیبایی هر مردی نمی‌گذزه ولی من می‌گذرم نفس در سینه‌م حبس می‌شود و ضربه کاری را می‌زند : -چون دوست ندارم ❌❌ https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 توصیه‌ی ویژه این روزها🥲
1 031
6
خلاصه آچمز👇 آچمز داستان پسریه که با هویت مستعار برمیگرده به ایران تا سراغ مردی بره که روزی باعث مرگ پدرش بوده اون مرد حالا یه دختر جوان داره به نام دلارام که عاشق پدرشه و... 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 خلاصه سمفونی👇 سمفونی داستان دختریه که تصور می‌کنه خونه کنار خونه‌ی مادربزرگش خالیه با این فکر که خونه خالیه و به خاطر پیانویی که توی اون خونه است میره اونجا و تازه با دیدن وسایل میفهمه خونه خالی نیست‌. وقتی می‌خواد با عجله برگرده حواسش نیست که گوشیشو جا میذاره. گوشی ای که سلفی‌ها لب استخرش توشه. خونه برای یه پسر جوونه و گوشی دست اون می افته و حالا نیایش برای پس گرفتن گوشیش باید به اون خونه برگرده و... قیمت آچمز ۱۱۰ و سمفونی ۹۰ هزار تومنه❤️ ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ ۶۲۱۹ ۸۶۱۴ ۶۷۳۷ ۸۰۹۶ عادله حسین @ancheh_khoban1403
2 132
7
sticker.webp
444
8
با صدای دویدن سرم رو بلند کردم…خودش بود…کاوه. همون مردی که خواهرم به خاطرش دست به خودکشی زده بود. تا رسید، بی‌معطلی به طرفش #حمله کردم.ناخن‌هام صورت و گردنش رو خراش انداخت و مشت محکمی نثارش کردم. یک نفر از پشت گرفتم، اما با تمام توان لگدی بین پاهاش کوبیدم.با ناله روی زانو افتاد. _ کثافت… اگه یه تار مو از سر خواهرم کم بشه، با دستای خودم تیکه‌تیکه‌ت می‌کنم! با صدایی گرفته گفت: _ من نمی‌خواستم این اتفاق بیفته… _ پس چرا شب نامزدیت، جلوی همه گفتی عاشق منی؟! چرا آبروی سانیا رو بردی؟! سرش پایین افتاد. _ متأسفم… _ دعا کن خواهرم سالم از اون اتاق بیرون بیاد… وگرنه اولین کیوانی میشی که به دست من سلاخی میشه! هنوز جیغ می‌زدم که از اورژانس بیرونم بردند. ناگهان بین یک آغوش محکم حبس شدم. صدای شاهرخ کنار گوشم پیچید: _ آروم باش… تموم شد… برای چند ثانیه از تلاطم افتادم… اما بعد انگار چیزی توی مغزم منفجر شد. «این مرد، ریشه‌ی همه‌ی بدبختی‌های ماست…» با تمام توان به سینه‌اش کوبیدم. دست‌هاش از دورم باز شد. انگشتم را سمتش گرفتم و با نفرت گفتم: _ یه بار دیگه به خودت اجازه بده بهم دست بزنی…اون وقت می‌فهمی باید از کی بترسی… https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk لینک بله: http://ble.ir/join/DAorzCbv7D
421
9
#پارت_618 صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم می‌گذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بی‌توجه به اسم تماس‌گیرنده، تماس را وصل می‌کنم و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم: -بلـــه... سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام می‌آورد و سپس صدایی مردانه همراه با خنده‌ای پنهان توی گوشم می‌پیچد: -یادم باشه دیگه صبح‌ها بهت زنگ نزنم. صبح‌بخیر خانمِ بد اخلاق خودم. گوشی را از روی گوشم برمی‌دارم و جلوی چشمانم پیش می‌آورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شده‌ام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم: -سلام، صبح بخیر. -به روی ماهت، بد خوابت کردم؟ -هوم. -می‌خوای قطع کنم دوباره بخوابی؟ خواب‌آلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار می‌دهم: -اوهوم. خنده‌اش، هوشیارترم می‌کند: -جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟ خمیازه‌ای می‌کشم: -خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه. -بخواب عزیزم، منتظر می‌مونم کاملا بیدار شی. غلت کوتاهی می‌زنم و به لب تخت نزدیک می‌شوم: -نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن. -صبح‌ها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟ لبه تیشرتم را بالا می‌دهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد: -خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه. کمی مکث می‌کند، سپس با آرامش می‌گوید: -می‌خوای حضوری بیای خوابت‌و برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی. با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب می‌گویم: -دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه می‌خواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیم‌و قطعی کنی. خانم‌کامروا دیروز جوابم‌و نداد. با اینکه طبق قانون جدید پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها به بلوط نمی‌روم، ولی دیروز خانم‌کامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنج‌شنبه، پشت سر هم به بلوط بروم. -بیای ببینمت بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. -نمی‌شه حاتم، فکر نکنم وقت کنم... -من سر خیابونتونم. خواب‌آلودگی‌ام می‌پرد و حیران لبه تخت می‌نشینم: -چی؟ -اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟ هنوز باور نکرده‌ام این‌جا آمده. -حاتم داری اذیتم می‌کنی؟ صدایش نرم می‌شود: -چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم. دستپاچه برمی‌خیزم، اینکه به خاطرم تا این‌جا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاری‌ام نمی‌کند باید چه عکس‌العملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته. -خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونه‌ای بیام بیرون‌. به آرامش دعوتم می‌کند: -عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر می‌مونم. دور خودم می‌چرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار مانده‌ام: -نه... زود میام. با تردید می‌گوید: -یه لقمه صبحونه رو بخور بازم. سمت در اتاق می‌شتابم: -وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟ خنده‌اش را آرام رها می‌کند: -فکر می‌کنم قندت افتاده. غیر مستقیم طعنه می‌زند بابت بدخلقی‌ام. من هم خنده‌ام می‌گیرد و تند می‌گویم: -واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایه‌ها نبیننت. ماشینت داد می‌زنه واسه این محل نیستی حاتم. اطمینان می‌بخشد به صدایش: -نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم. تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع می‌کنم. همزمان که موهایم را جمع می‌کنم و محکم گوجه‌ای می‌بندم، شالی روی سرم می‌اندازم و مقابل آینه می‌ایستم. پفِ چشمان و صورت بی‌رنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفه‌ای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بی‌رنگ و لعاب و پف کرده‌ام است. به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونه‌هایم می‌گیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامه‌های صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینت‌ها را می‌سابد. سلام و صبح بخیر می‌گویم، بابا با مهربانی پاسخ می‌دهد و مامان می‌گوید: -کجا داری می‌ری الان؟ میان در می‌ایستم، ذهنم سریع دروغ‌ِ دم دستی می‌سازد: -یکی از بچه‌های بلوط اومده کارم داره، می‌رم زود میام. شیشه‌پاک کن را پر قدرت روی شیشه‌ی هود اسپری می‌کند: -با همین سر و شکل می‌خوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش. چشمانم سریع روی لباس‌هایم می‌نشیند‌. مغزم کرکره‌اش را کاملا بالا می‌دهد و تیشرت شلوار راحتی‌ام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد می‌کند. ضربه‌ای که به پیشانی‌ام می‌کوبم سر بابا را سمتم می‌چرخاند: -چی شده باباجان؟ https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 عاشقانه‌ای جذاب و دوست داشتنی🥹
410
10
- یه دلیل بیار که چرا باید عقدت کنم؟ عصبی می‌پرسد و من می‌نالم. - مجبورم، آبروم رفته، فقط یه مدت کوتاه،نامزد شیم صوری و موقتی قبول کن تا حرفای پشتم جمع بشه. بعدش جدا شیم. پوزخند می‌زند: - زیادیت نکنه؟ فکراتو بکن ببین امر دیگه‌ای نداری؟ ناامید سر می‌چرخانم. قرار نبود کمکم کند. باید می‌رفتم و فکر دیگری می‌کردم. - اشکال نداره... از یکی دیگه‌کمک می‌گیرم! هنوز بلند نشده‌ام که تشر می‌زند: - بشین سرجات! نگاهش می‌کنم. دود سیگارش را بیرون می‌فرستد و می‌غرد. - صوری و موقتی درکار نیست، عقدت می‌کنم اونم دائم! واقعی و رسمی... بعدش هم، باید با قانون من جلو بری تا این حرفا رو از پشتت جمع کنم‌ بزاق دهانم را فرو می‌دهم. خیره به چشمانش، لب می‌زنم: - قبوله! نیشخندش ته دلم را خالی می‌کند، جلو می‌کشد و می‌گوید. - این معامله به نفعته، چون همه می‌دونن پشت زن من، کسی حق نداره حرفی بزنه ble.ir/join/9m9zTHnkuN ble.ir/join/9m9zTHnkuN اون مرد زخمی و سرد دست‌ نیافتنی بود و من از ترس بی‌آبرویی بهش پناه بردم و شرط اون برای کمک بهم... یک عقد دائمی بود. عقدی با شرایطی خاص... #اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله
512
11
. بخشي از سمفونی 👇🏻🎵 -اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه. لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم: -طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت  نکن. کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود.  زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است: -خوب بخوابی بی سلیقه! فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسین پ.ن میتونید هر ۶ فایل فروشی رو به جای ۴۲۰ تومن با ۳۱۰ تومن تهیه کنید ( آچمز. سمفونی. نیم‌رخ. سونامی. تابیکران‌ها. ایمان بیاور)
2 849
12
sticker.webp
526
13
شاهرخ از کی باخت؟ از همون لحظه‌ای که چشمش افتاد به دختر سیاه‌سوخته و تپلِ بچگی… دختری که یه روز با دو تا بافت و صورت آفتاب‌ سوخته دور و برش می‌پلکید، اما حالا برگشته بود؛ #یه_بلای_تمام‌عیار! پوست برنزه و براق… چشم‌هایی که هر کی نگاهشون می‌کرد، یادش می‌رفت چی می‌خواست بگه… اعتمادبه‌نفسی که نفس همه رو می‌برید… و یه زبون شیش‌متری که با یه تیکه، آدمو تا مرز سکته می‌برد! هیچ‌کس حریفش نبود… نه توی کل‌کل… نه توی جواب پس دادن… نه توی رو کم کردن! ولی بدبختیِ شاهرخ از جایی شروع شد که فهمید اون دختر، دیگه فقط توی چشم اون قشنگ نیست… خواستگارها یکی‌یکی صف کشیدن! از هر طرف یکی برای به دست آوردن دلش نقشه می‌کشید… اما بین همه، دو نفر از همه #خطرناک‌تر بودن… برادرزاده‌ی خودش… و پسرعمه‌اش! حالا شاهرخی که یه روز با یه نگاه از کنارش رد می‌شد و حتی ارزش نمی‌داد سرش رو برگردونه، باید برای جلب توجه همون دختر، با دو تا رقیب سمج دست‌وپنجه نرم کنه… اما انگار دختر قصه هم از #حرص دادن شاهرخ #لذت می‌بره! هر بار یکی از خواستگاراش رو جلوی چشمش تحویل می‌گیره… هر بار با اون زبون نیش‌دارش کاری می‌کنه که شاهرخ از #حسادت_آتیش بگیره… و هر بار بیشتر از قبل، عقل و دلش رو با خودش می‌بره. حالا شاهرخ مونده و دختری که نه با قیافه خام می‌شه… نه با پول… نه با اسم و رسم… نه حتی با التماس! این بار دیگه خبری از اون شاهرخ مغرور نیست… این بار اونه که باید بدوه… حسادت بکشه… غرورش رو زیر پا بذاره… و برای به دست آوردن دختری بجنگه که هر روز بیشتر از قبل از دستش فرار می‌کنه. https://t.me/+QvA6FwH2Yi0xZDY0 https://t.me/+QvA6FwH2Yi0xZDY0 لینک بله: http://ble.ir/join/DAorzCbv7D
429
14
فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش» #پارت_155 -لعنتی من رفیقمو بهت معرفی کردم که براش کار جور کنی نه اینکه بشه معشوقه‌ت نه اینکه بشه مادر بچه‌ت. دست و پایش می‌لرزد از این فاجعه‌ای که به بار آمده، اما دیگر دیر شده. -شهرزاد برات توضیح می‌دم، به خدا قسم اصلا جوری نیست که تو فکر می‌کنی. پوزخندی می‌زنم و به سر و شکل محدثه که برجستگی شکمش کاملا مشخص است اشاره می‌کنم و می‌گویم: -ازت حامله‌س آقای پدر، توضیحی از این بالاتر هست؟ لبانش می‌لرزد و مستقیم نگاهم نمی‌کند. شب عقد و عروسی‌مان است، اما با آمدن محدثه قشقرق به پا شده و همه چیز بهم ریخته است. -من نمی‌خواستم این‌جوری بشه، باور کن بعد اینکه نامزد کردیم دست از پا خطا نکردم شهرزاد. نمی‌گذارم اشکم بچکد و لب می‌زنم: -فقط بگو چطور تونستی این جوری بهم خیانت کنی، اونم با رفیق خودم. کسی که خودم بهت معرفی کردم. جلو می‌آید. محدثه در حالی که دست به شکمش گرفته در سکوت شاهد بحث ماست. -شاید بابای بچه یکی دیگه‌س، میریم آزمایش می‌دیم... اشاره‌ای می‌کنم به سفره عقد بهم ریخته و خانواده‌‌هایی که به جان هم افتاده‌اند و بحث می‌کنند. بغض می‌کنم و دامن عروسم را در مشت می‌گیرم: -دیگه خیلی دیره کامیار... چرخی دور خودش می‌زند و می‌خواهد به سمت محدثه حمله کند که مقابلش می‌ایستم. عربده می‌کشد: -لعنتی برو کنار، باید بفهمه به هم زدن عقد من چه عواقبی داره. با اینکه دلم خون است اما محدثه را به عقب می‌فرستم و پر خشم می‌گویم: -می‌خوای دست روی زن حامله بلند کنی؟ رگ غیرتت باد کرده؟ ضربه‌ای محکم به سینه‌اش می‌زنم: -این رگ وقتی باید باد می‌کرد که دست این دختر رو تو دست گذاشتم و تو باید امانت‌دار می‌بودی، نه حالا که ازش بچه داری. خشمگین فریاد می‌کشد: -دروغه... دروغه لعنتی... با فریادش برادر محدثه جلو می‌آید رو به کامیار می‌گوید: -چه خوب شد شب عروسیت اومدم سر وقتت تا یه دختر دیگه رو مثل خواهر من بدبخت نکنی. کامیار به سمت برادر محدثه یورش می‌برد: -دهنتو ببند بی‌ناموس. درگیری بالا می‌گیرد و زد و خورد‌ها شروع می‌شود. همه به تکاپو می‌افتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشه‌ای ایستاده و من دیگر احساس می‌کنم دیگر نباید در این جمع بمانم. تحمل این فضا را دیگر ندارم. چشم از صحنه می‌گیرم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن دامن عروس از میان جمعیت می‌گذرم و از خانه بیرون می‌زنم. تنها باید خودم را از این معرکه نجات دهم. وارد حیاط که می‌شوم، با قدم‌های تند به طرف در حیاط می‌دوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری می‌خورم و همان دم نقش زمین می‌شوم. دیگر نمی‌توانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم می‌ترکد. دستانم را ستون زمین می‌کنم و بلند گریه می‌کنم و زمین و آسمان را نفرین می‌کنم. نمی‌دانم چقدر می‌گذرد و کسی هم سراغی از من نمی‌گیرد ولی بعد از مدتی کفش‌های براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکی‌ام قرار می‌گیرند. صاحبش را می‌شناسم و سر بالا نمی‌برم. امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت می‌برد. چرا که همیشه مرا طعنه می‌زد و تمسخر آمیز با من رفتار می‌کرد. اما اشتباه کرده‌ام که آب معدنی را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: -قوی‌تر از این حرف‌ها می‌دیدمت خانم مهندس. لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که می‌بیند، در آب معدنی را باز می‌کند و می‌گوید: -نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سویچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟ معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه می‌خواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که می‌بیند می‌گوید: -با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چاره‌ای هم ندارم... سوئیچ را تکان می‌دهد تا از دستش بگیرم: -اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی. باور نمی‌کنم او به من محبت کند. اویی که احساس می‌کردم همیشه از من متنفر است. حتی می‌توان گفت از عجایب هفتگانه است. اما ذهنم تنها یک چیز را می‌فهمد. فرار کردن از این‌جا به هر روشی که ممکن است. -نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون می‌خری؟ در یک آن سوئیچ را از دستش می‌قاپم‌و... ❌پارت واقعی خود رمانه، هر گونه کپی و الهام گرفتن از این پارت رو حتما و بلافاصله پیگیری می‌کنم❌ https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0
462
15
ــ خیلی خب، چرا حالا بغض کردی؟ جمله‌اش، حواسم را از بازویم که بین دستانش بود پرت کرد و نگاهم را کشاند سمت چشمانش. زباتم تلخ شد: ــ چون یه بچه‌ی لوس و پُر ادام! نفس عمیقی کشید، اخمش نبود اما جدیت صورتش هنوز به قوت خودش پابرجا به نظر می‌رسید: ــ فقط می‌خواستم بدونی برات ترسیدم. حرفی نزدم، لحن جمله‌ی بعدی‌اش نرم و بامحبت بود. ــ آخه بچه‌ی لوس و پر‌ ادای ما، خوشگله و این وقت شب، نباید تنها می‌موند. بچه‌ی لوس و پر‌ ادا را مثل خودم بیان کرد و من، خیره توی چشمانش... سیب گلویم تکان خورد. ble.ir/join/5dCmSByi5b ble.ir/join/5dCmSByi5b مهدیار مهرآیین، صاحب مهمان‌سرای فیروزه‌ست. پسری که تخصص زیادی توی بردن دل دخترها داره. البته همه‌ی دخترا به جز خواهر دامادشون. یه دختر زبون‌دراز دبیرستانی که کل‌کل باهاش حسابی بهش مزه می‌کنه اما چی می‌شه که این آقاپسر مجبور می‌شه همین دختر زبون‌دراز رو بنا بر مصلحت عقد کنه و بدون این که کسی بفهمه... آبروش رو بخره؟ #اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله #شما_با_بنر_واقعی_عضو_شدید
296
16
. بخشي از سمفونی 👇🏻🎵 -اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه. لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم: -طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت  نکن. کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود.  زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است: -خوب بخوابی بی سلیقه! فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسین پ.ن میتونید هر ۶ فایل فروشی رو به جای ۴۲۰ تومن با ۳۱۰ تومن تهیه کنید ( آچمز. سمفونی. نیم‌رخ. سونامی. تابیکران‌ها. ایمان بیاور)
1
17
. بخشي از سمفونی 👇🏻🎵 -اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه. لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم: -طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت  نکن. کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود.  زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است: -خوب بخوابی بی سلیقه! فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسین پ.ن میتونید هر ۶ فایل فروشی رو به جای ۴۲۰ تومن با ۳۱۰ تومن تهیه کنید ( آچمز. سمفونی. نیم‌رخ. سونامی. تابیکران‌ها. ایمان بیاور)
962
18
sticker.webp
1 075
19
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چش
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چشم‌هایش از اشک و خشم پر شده بود. + به خدا من نامزدِ تو رو همین امروز دیدم... من... من نمی‌دونم چرا می‌گه #عاشق_منه... شاید دیوونه‌ست... 🥀 صورت یارا از سیلی ناگهانی قرمز می‌شه. + خفه‌شو دروغگو... چون عموم بهت پا نداد، حالا افتادی دنبال نامزدم؟ چی از جونم می‌خوای؟ چه بدی در حق تو کردم؟ یارا مبهوت و گیج به زمین خیره می‌شود اما شاهرخ ناگهان.... 🔥 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 یارا عاشق عموی پولدار و جذاب دوستش می‌شه، در عین سادگی با هزار خجالت عشقش رو اعتراف میکنه، ولی شاهرخ در جواب تحقیرش می‌کنه، غرورش رو خورد می‌کنه... یارا می‌مونه و قلبی که لبریز نفرت شده... پس ‌برای انتقام می‌ره سراغ نقطه‌ضعف شاهرخ، برادر زادهٔ عزیزش... کاری می‌کنه که ... عاشقش بشه، اما شاهرخ... https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 کانالی با دو رمان جذاب😍
555
20
#پارت_618 صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم می‌گذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بی‌توجه به اسم تماس‌گیرنده، تماس را وصل می‌کنم و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم: -بلـــه... سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام می‌آورد و سپس صدایی مردانه همراه با خنده‌ای پنهان توی گوشم می‌پیچد: -یادم باشه دیگه صبح‌ها بهت زنگ نزنم. صبح‌بخیر خانمِ بد اخلاق خودم. گوشی را از روی گوشم برمی‌دارم و جلوی چشمانم پیش می‌آورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شده‌ام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم: -سلام، صبح بخیر. -به روی ماهت، بد خوابت کردم؟ -هوم. -می‌خوای قطع کنم دوباره بخوابی؟ خواب‌آلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار می‌دهم: -اوهوم. خنده‌اش، هوشیارترم می‌کند: -جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟ خمیازه‌ای می‌کشم: -خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه. -بخواب عزیزم، منتظر می‌مونم کاملا بیدار شی. غلت کوتاهی می‌زنم و به لب تخت نزدیک می‌شوم: -نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن. -صبح‌ها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟ لبه تیشرتم را بالا می‌دهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد: -خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه. کمی مکث می‌کند، سپس با آرامش می‌گوید: -می‌خوای حضوری بیای خوابت‌و برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی. با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب می‌گویم: -دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه می‌خواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیم‌و قطعی کنی. خانم‌کامروا دیروز جوابم‌و نداد. با اینکه طبق قانون جدید پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها به بلوط نمی‌روم، ولی دیروز خانم‌کامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنج‌شنبه، پشت سر هم به بلوط بروم. -بیای ببینمت بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. -نمی‌شه حاتم، فکر نکنم وقت کنم... -من سر خیابونتونم. خواب‌آلودگی‌ام می‌پرد و حیران لبه تخت می‌نشینم: -چی؟ -اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟ هنوز باور نکرده‌ام این‌جا آمده. -حاتم داری اذیتم می‌کنی؟ صدایش نرم می‌شود: -چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم. دستپاچه برمی‌خیزم، اینکه به خاطرم تا این‌جا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاری‌ام نمی‌کند باید چه عکس‌العملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته. -خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونه‌ای بیام بیرون‌. به آرامش دعوتم می‌کند: -عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر می‌مونم. دور خودم می‌چرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار مانده‌ام: -نه... زود میام. با تردید می‌گوید: -یه لقمه صبحونه رو بخور بازم. سمت در اتاق می‌شتابم: -وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟ خنده‌اش را آرام رها می‌کند: -فکر می‌کنم قندت افتاده. غیر مستقیم طعنه می‌زند بابت بدخلقی‌ام. من هم خنده‌ام می‌گیرد و تند می‌گویم: -واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایه‌ها نبیننت. ماشینت داد می‌زنه واسه این محل نیستی حاتم. اطمینان می‌بخشد به صدایش: -نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم. تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع می‌کنم. همزمان که موهایم را جمع می‌کنم و محکم گوجه‌ای می‌بندم، شالی روی سرم می‌اندازم و مقابل آینه می‌ایستم. پفِ چشمان و صورت بی‌رنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفه‌ای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بی‌رنگ و لعاب و پف کرده‌ام است. به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونه‌هایم می‌گیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامه‌های صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینت‌ها را می‌سابد. سلام و صبح بخیر می‌گویم، بابا با مهربانی پاسخ می‌دهد و مامان می‌گوید: -کجا داری می‌ری الان؟ میان در می‌ایستم، ذهنم سریع دروغ‌ِ دم دستی می‌سازد: -یکی از بچه‌های بلوط اومده کارم داره، می‌رم زود میام. شیشه‌پاک کن را پر قدرت روی شیشه‌ی هود اسپری می‌کند: -با همین سر و شکل می‌خوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش. چشمانم سریع روی لباس‌هایم می‌نشیند‌. مغزم کرکره‌اش را کاملا بالا می‌دهد و تیشرت شلوار راحتی‌ام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد می‌کند. ضربه‌ای که به پیشانی‌ام می‌کوبم سر بابا را سمتم می‌چرخاند: -چی شده باباجان؟ https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 عاشقانه‌ای جذاب و دوست داشتنی🥹
601