آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 21 294 підписників, посідаючи 1 594 місце в категорії Книги та 15 772 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 21 294 підписників.
За останніми даними від 18 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 42, а за останні 24 години на -2, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 9.37%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 16.20% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 1 996 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 3 451 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 19 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 19 червня | 0 | |||
| 18 червня | 0 | |||
| 17 червня | +1 | |||
| 16 червня | +1 | |||
| 15 червня | 0 | |||
| 14 червня | +83 | |||
| 13 червня | +24 | |||
| 12 червня | +1 | |||
| 11 червня | 0 | |||
| 10 червня | 0 | |||
| 09 червня | 0 | |||
| 08 червня | 0 | |||
| 07 червня | 0 | |||
| 06 червня | 0 | |||
| 05 червня | 0 | |||
| 04 червня | 0 | |||
| 03 червня | +10 | |||
| 02 червня | +17 | |||
| 01 червня | +173 |
| 2 | #پارت۲۷
_ من... من تو قبرستون قدیمی... پشتِ سردخونه موادغذایی هستم. بعد یه مرد اینجاست که انگار بیهوشه، نفس میکشه ولی نبضش ضعیفه تو رو خدا زود بیاید.
درمانده لب میزنم:
_ میترسم... نمیدونم باید چیکار کنم...؟!
بغض بیخ گلویم را فشار میدهد و حس میکنم دستم تیر میکشد.
_ آروم باشید. اول آهسته آدرس دقیقتون رو تکرار کنید سعی نکنید تکونش بدید. ببینید خونریزی داره یا نه...؟!
_ نگاه کردم... سرزانوهاش خونی و پارهست، ولی خونریزی ندارن، ولی... آیدی... دیگه چیه؟
کلمات بریدهبریده از دهانم خارج میشود.
_ یه پلاک که مشخصات بیمار روش نوشته.
آب دهانم را به زحمت قورت میدهم و دکمهٔ بالایی تیشرتش را باز میکنم، به زحمت زنجیری که به گردن دارد را بیرون میکشم.
ذوقزده میان گوشی فریاد میکشم.
_ یه پلاک پیدا کردم...
_ خیلی خوبه... آروم و شمرده برام بخونش...
_ اردلان عضدی، تولد ۱۳۶۵، گروه خونی او منفی...
_ عالی شد، حالا منتظر باشین.
با گفتن کلمه خداحافظی دوباره ترس و وحشت به جانم هجوم میآورد.
_ آخه تو اینجا چیکار میکنی، گولاخخان؟
با تکان خوردنش…
https://t.me/+Il36nl8uYQ4wYWE0
چهارصد پارت آماده😍 | 85 |
| 3 | - اینجا اتاق عمله، استاد! الان یکی میاد میبینتمون…
نگاه جدیش، با همان ژستی که به دیوار تکیه داده بود، به ساغرِ مضطرب بود:
- برای دو دیقه روشن کردن تکلیفمون وقت داریم! مثلا اینکه بگی چرا یه ساعت این پسره پشت گیت پرستاری به حرفت گرفته بود؟
ساغر با استرس آب دهن قورت داد و دوباره اطراف را پایید:
-کدوم پسره؟
پوزخند دادمهر دلشورهاش را بیشتر کرد:
- همون محب کثافت که یه ثانیه نگاه ازت برنمیداره! مگه بهش جواب رد ندادی؟
ساغر پوست لبش را به دندون گرفت و شروع به جویدن کرد و گفت:
- چرا به خدا... ولی...
- ولی چی؟
وقتی تکیه از دیوار گرفت و دو قدم نزدیک آمد، ساغر ناخودآگاه گان اتاق عملی که در دستش بود و قرار بود کمک کند دادمهر تنش کند را جلویش سپر کرد و دوباره گفت:
- هیچی هیچی... تو رو خدا بپوش، همه منتظرن الان یکی میاد سراغمون!
دوباره که شروع به جویدن لبهایش کرد دادمهر کلافه گفت:
- بسه همه اون رژو خوردی!
ساغر که به خودش آمد سریع دستی به لبش کشید و دوباره گان را جلوی او گرفت. دادمهر این بار آرام جلو رفت و هم زمان که دستش را درون آستینهای گان فرو میبرد و صورتش هر لحظه به ساغر نزدیک تر میشد، آرام گفت:
- هنوز بهش نگفتی زنم شدی نه؟
ساغر که پلکش پرید، دادمهر جوابش را گرفت. همانطور که نزدیکتر میآمد و فاصله را به صفر میرساند، گفت:
- اینبار بهش بگو! این نگاه انحصاری مال کیه!
بوسه کوتاه آرامش که روی لبهای او نشست، نور فلاشر نگاه هر دو را به آن سمت گرداند.
محب با لبخندی یک وری گوشی را بالا گرفت و گفت:
- به نظرتون کمیته انضباطی اینو ازتون ببینه چی میگه آقای شایسته؟
ساغر با اضطراب چنگی به بازوی دادمهر زد اما او پوزخندی رو لبش نشاند:
- میگه ممنون که تو بیمارستان مستند میسازی!
محب ابرویی بالا داد و با تمسخر گفت:
- پس تو کمیته میبینمتون. مگه نه خانم صراف؟ شاید لازم باشه خانوادتم بفهمن دخترشون دور از چشمشون تو بیمارستان چیکار میکنه!
ساغر خواست جلو برود و دهان باز کند که دادمهر دو قدم جلوتر رفت و غرید:
- هر غلطی میخوای بکن. حرفی هم داری با من بزن! خوش اومدی!
***
https://t.me/+tdoEHVroUDpkMDhk
https://t.me/+tdoEHVroUDpkMDhk
از استرس دستانش یخ کرده بود. تمام مدت دادمهر سفت دستش را چسبیده بود و گرمایش قلب بیتابش را گرم میکرد. هنوز به این نزدیکیها عادت نداشت.
از صبح هی از این اتاق به آن اتاق شده بودند تا بالاخره رسیده بودند به اتاق آخر که تکلیفشان را روشن میکرد!
- خانم صراف، آقای شایسته و آقای محب بفرمایید داخل!
اسمشان را که خواندند هر سه وارد شدند و روی صندلی هم نشستند. از همان فاصله هم میتوانستند نگاه خصمانه و پیروزمندانه محب را بینند!
- جناب این دو نفر وسط اتاق عمل و تو بیمارستان طبق همون عکس که ضمیمه پرونده شده داشتن کارای غیر اخلاقی میکردن. به نظر شما درسته این رفتار؟
قاضی کمی به عکسها نگاه کرد و نگاهی به ساغر و دادمهر کرد و گفت:
- چه توضیحی دارید؟ یکیتون صحبت کنه!
دادمهر با پوزخندی که از ابتدا روی لبش بود، پوشه میان دستش را باز کرد و دفترچهای بیرون کشید و روی میز قاضی گذاشت!
- این سند محرمیت من با خانم ساغر صرافه! چه کار غیر اخلاقیای وقتی ایشون زن منه؟ اون تایم هم تایم مجاز حاضر شدن پزشک و دستیارانش بود. من برای رسیدن بالا سر مریض هم تاخیر نکردم!
- داری دروغ میگی!
نگاه ناباور محب مانده بود به ساغر وقتی قاضی گفت:
- درسته طبق این صیغه نامه این دو نفر محرمن.
محب با وحشت از جا بلند شد:
- یعنی چی؟ ساغر تو به من قول داده بودی! واسه دوزار پول رفتی زن این شدی؟ مگه نگفتی به پیشنهادم فکر میکنی کثافت؟
داد زد و به تذکرها گوش نداد و همین شد که دادمهر دستش را از پنجهها ساغر بیرون کشید و سمت محب حمله ور شد.
یقهاش را میان مشتش گرفت و فریاد زد:
- دفعهی آخری باشه اسم زن منو به زبونت میاری! این دختر دیگه شوهر داره… یه شوهر که مثل کوه پشتشه و نه فقط بدهیاشو میده بلکه بهخاطرش از روی صدتا مثل تو رد میشه پس بزن به چاک!
https://t.me/+tdoEHVroUDpkMDhk
https://t.me/+tdoEHVroUDpkMDhk
خواستگار قبلیم عکس منو با پزشک بخش تو بیمارستان پخش کرد تا انتقام جواب ردشو ازم بگیره! اما نمیدونست من زنش شده بودم! | 119 |
| 4 | رمان رو به پایان و پارتهای ابتدایی به زودی پاک میشه...💔
پارت واقعی👇
#پارت_630
صدای بلند حسام در خانه میپیچید:
- نکنه ارث باباتو خوردمو بیخبرم که اینجوری افتادی رو دور تلافی، با انتخاب اون پیزوری میخواستی خارم کنی؟ فکر کردی حسام منصوری به این راحتیا کوچیک میشه؟
حسام نفس نفس میزد، واکنشش عجیب نبود، وقتی تمام مدت جواب منفی نگار را انکار میکرد و روی خرابه های گذشته خانه وهمی ساخته بود.
- یه نگاه به خودت بندازی میفهمی تو کجایی و من کجا، فکر نکن یهدستی زدی در حدش نیستی!
سینه نگار دیگر تحمل آن همه شنیدن و ساکت ماندن را نداشت.
حسام اما آتش بود، بد باخته بود آن هم به چه کسی؟! ارسلان فاتحی!
- تو که هیچی گنده تر از تو هم به چشمم نمیان...
مشتش را چند بار روی قلبش کوبید:
- این لامصبو با همون ستاره خاکش کردم...
خیره در چشم های نگار انگشت اشاره اش را به طرف نوشین گرفت:
- این و اون شوهر تحفه اش هی زیر گوشم زر زر کردن، نگار خوبه، ، بهتر از اون پیدا نمیکنی، رفیقته میتونه شریک زندگیت هم بشه، میخوادت، فقط یک کوچلو ناز داره، نازشو بخر، این بکن اونو بگیر، منم آدمم دیگه یه وقتایی آدم ها خر میشن، خر اینا شدم و بازی خوردم...
مهم نبود که دروغ میگفت، مهم نبود که اولین بار او با حامد درباره نگار حرف زده بود، مهم غرورش بود که داشت زیر پاهای ارسلان له میشد.
- بازی خوردم اونم برای دختری که بخاطر یه جاکش...
نگار نفهمید چه شد، نفهمید قلبش چطور آنقدر آتش گرفت که مغزش برای خاموش کردن آن شعله ها و آرام گرفتش، برای اینکه تمام نکند، برای اینکه بخاطر این حجم از سکوت، این حجم از مراعات این حجم از احترام بی موقع نیاستد، فرمان یک حرکت داد. دستش بلند شد و محکم روی صورت حسام فرود آمد.
حسام مات و مبهوت به نگار زل زده بود، توقع این حرکت را از او نداشت، نفسش انگار در سینه حبس ماند که اینطور احساس خفگی داشت، خشمش دیگر ته نداشت... چه غلطی کرده بود؟!
نگار انگشت اشاره اش را بالا برد درست مقابل صورتش گرفت:
- اینو برای خودم نزدم، برای اون همه حرف مفتی که سال ها شنیدم و هیچی نگفتم نزدم، برای اون زور گفتنات نزدم، برای بیست سالی که با تمام وجودم برات رفاقت خرج کردم و تنها چیزی که دیدم ناز و نوز و قهر و قلدری بود نزدم، اینو زدم که بدونی و بفهمی نه حالا نه هیچ وقت دیگه حق نداری به ارسلان توهین کنی!
کمی قد صدم ثانیه ای مکث کرد:
- حالا هم برو بیرون دیگه نمیخوام ببینمت!
حسام کمی روی نگار مکث کرد:
- گذر پوست به دباغ خونه میوفته... اون روز فقط خدا بهت رحم کنه...
بعد چرخید و به طرف خروجی راه افتاد، نگاه نگار خیره به راه رفتن محکم حسام بود و انگار این بار واقعا نهایت کارشان بود.
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
عاشقانه لطیف و دوست داشتنی و پر از هیجان با ما همراه بشید و از این قصه لذت ببرید😍😍
بیش از 800 پارت آماده خوندن🤩 | 63 |
| 5 | sticker.webp | 953 |
| 6 | #پارت۲۷
_ من... من تو قبرستون قدیمی... پشتِ سردخونه موادغذایی هستم. بعد یه مرد اینجاست که انگار بیهوشه، نفس میکشه ولی نبضش ضعیفه تو رو خدا زود بیاید.
درمانده لب میزنم:
_ میترسم... نمیدونم باید چیکار کنم...؟!
بغض بیخ گلویم را فشار میدهد و حس میکنم دستم تیر میکشد.
_ آروم باشید. اول آهسته آدرس دقیقتون رو تکرار کنید سعی نکنید تکونش بدید. ببینید خونریزی داره یا نه...؟!
_ نگاه کردم... سرزانوهاش خونی و پارهست، ولی خونریزی ندارن، ولی... آیدی... دیگه چیه؟
کلمات بریدهبریده از دهانم خارج میشود.
_ یه پلاک که مشخصات بیمار روش نوشته.
آب دهانم را به زحمت قورت میدهم و دکمهٔ بالایی تیشرتش را باز میکنم، به زحمت زنجیری که به گردن دارد را بیرون میکشم.
ذوقزده میان گوشی فریاد میکشم.
_ یه پلاک پیدا کردم...
_ خیلی خوبه... آروم و شمرده برام بخونش...
_ اردلان عضدی، تولد ۱۳۶۵، گروه خونی او منفی...
_ عالی شد، حالا منتظر باشین.
با گفتن کلمه خداحافظی دوباره ترس و وحشت به جانم هجوم میآورد.
_ آخه تو اینجا چیکار میکنی، گولاخخان؟
با تکان خوردنش…
https://t.me/+Il36nl8uYQ4wYWE0
چهارصد پارت آماده😍 | 534 |
| 7 | #پارت_۱۰۰
- راسته از آقای دکتر شایسته خواستگاری کردی؟
همکلاسیام با این سوال زدن زیر خنده و یکیشون جواب سوال دوستشو داد:
- کیه که نخواد با دکتر شایسته باشه؟ مهم اینه دکتر به خوشگلتر از ساغر جون محل نداده!
لبام میلرزید. چی باید میگفتم؟ میگفتم به خاطر پول و بدهی از دادمهر درخواست کمک کردم و اون شرط ازدواج گذاشته؟
- چیه ساغر جون ناراحت شدی؟ پس راسته؟
- من...
- نه! من ازش خواستگاری کردم!
مبهوت شدم! دست گرمش که دورم حلقه شد تـنم آتیش گرفت. اون داشت روی شرط خودش پا میذاشت. قرار نبود کسی بفهمه من زنشم!
- الانم همسرمه!... و خیلی زود... مادر بچهم!
https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk
https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk
بوی سوختگی تلگرامو رو برداشته از دست جواب دکتر شایسته😂 فقط پارت بعدش🤣🔥 | 330 |
| 8 | رمان رو به پایان و پارتهای ابتدایی به زودی پاک میشه...💔
پارت واقعی👇
#پارت_630
صدای بلند حسام در خانه میپیچید:
- نکنه ارث باباتو خوردمو بیخبرم که اینجوری افتادی رو دور تلافی، با انتخاب اون پیزوری میخواستی خارم کنی؟ فکر کردی حسام منصوری به این راحتیا کوچیک میشه؟
حسام نفس نفس میزد، واکنشش عجیب نبود، وقتی تمام مدت جواب منفی نگار را انکار میکرد و روی خرابه های گذشته خانه وهمی ساخته بود.
- یه نگاه به خودت بندازی میفهمی تو کجایی و من کجا، فکر نکن یهدستی زدی در حدش نیستی!
سینه نگار دیگر تحمل آن همه شنیدن و ساکت ماندن را نداشت.
حسام اما آتش بود، بد باخته بود آن هم به چه کسی؟! ارسلان فاتحی!
- تو که هیچی گنده تر از تو هم به چشمم نمیان...
مشتش را چند بار روی قلبش کوبید:
- این لامصبو با همون ستاره خاکش کردم...
خیره در چشم های نگار انگشت اشاره اش را به طرف نوشین گرفت:
- این و اون شوهر تحفه اش هی زیر گوشم زر زر کردن، نگار خوبه، ، بهتر از اون پیدا نمیکنی، رفیقته میتونه شریک زندگیت هم بشه، میخوادت، فقط یک کوچلو ناز داره، نازشو بخر، این بکن اونو بگیر، منم آدمم دیگه یه وقتایی آدم ها خر میشن، خر اینا شدم و بازی خوردم...
مهم نبود که دروغ میگفت، مهم نبود که اولین بار او با حامد درباره نگار حرف زده بود، مهم غرورش بود که داشت زیر پاهای ارسلان له میشد.
- بازی خوردم اونم برای دختری که بخاطر یه جاکش...
نگار نفهمید چه شد، نفهمید قلبش چطور آنقدر آتش گرفت که مغزش برای خاموش کردن آن شعله ها و آرام گرفتش، برای اینکه تمام نکند، برای اینکه بخاطر این حجم از سکوت، این حجم از مراعات این حجم از احترام بی موقع نیاستد، فرمان یک حرکت داد. دستش بلند شد و محکم روی صورت حسام فرود آمد.
حسام مات و مبهوت به نگار زل زده بود، توقع این حرکت را از او نداشت، نفسش انگار در سینه حبس ماند که اینطور احساس خفگی داشت، خشمش دیگر ته نداشت... چه غلطی کرده بود؟!
نگار انگشت اشاره اش را بالا برد درست مقابل صورتش گرفت:
- اینو برای خودم نزدم، برای اون همه حرف مفتی که سال ها شنیدم و هیچی نگفتم نزدم، برای اون زور گفتنات نزدم، برای بیست سالی که با تمام وجودم برات رفاقت خرج کردم و تنها چیزی که دیدم ناز و نوز و قهر و قلدری بود نزدم، اینو زدم که بدونی و بفهمی نه حالا نه هیچ وقت دیگه حق نداری به ارسلان توهین کنی!
کمی قد صدم ثانیه ای مکث کرد:
- حالا هم برو بیرون دیگه نمیخوام ببینمت!
حسام کمی روی نگار مکث کرد:
- گذر پوست به دباغ خونه میوفته... اون روز فقط خدا بهت رحم کنه...
بعد چرخید و به طرف خروجی راه افتاد، نگاه نگار خیره به راه رفتن محکم حسام بود و انگار این بار واقعا نهایت کارشان بود.
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
عاشقانه لطیف و دوست داشتنی و پر از هیجان با ما همراه بشید و از این قصه لذت ببرید😍😍
بیش از 800 پارت آماده خوندن🤩 | 472 |
| 9 | سلام و سلام بریم برای یه خبر خوب🤩
خب تقریبا در جریان هستید که چاپ جدید آچمز قیمتش به دو میلیون و نیم رسیده. سمفونی هم یک میلیون و سیصد😥.
حتما در جریان هستید که هر دو این آثار از پرفروش ترینهای نویسنده هستن.👍
هر دو فایل بدون سانسور و حذفیات هستن و از نسخهی چاپی کاملتر هستن. 😊
اینه که با توجه به شرایط اقتصادی شما عزیزان از این لحظه میتونید این دو اثر را به شکل فایل فقط از طریق همین کانال تهیه کنید 😉
قیمت فایل آچمز ۱۱۰ هزار تومن
قیمت فایل سمفونی ۹۰ هزار تومن.
شما میتونید مبلغ را به شماره کارت زیر واریز و به آی دی بنده پیام بدید 👇
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
۶۲۱۹ ۸۶۱۴ ۶۷۳۷ ۸۰۹۶
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
پ.ن قیمت مجموع ۶ فایل فروشی ( آچمز، سمفونی، سونامی، نیمرخ، ایمانبیاور و تابیکرانها ) ۳۸۰ تومنه که در صورت تهیه به صورت یکجا مبلغ ۳۱۰ تومن واریز میفرمایید.
پ.ن ۲ فعلا فقط شماره کارت سوم فعاله | 2 165 |
| 10 | sticker.webp | 1 693 |
| 11 | - ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت..!محرمیتی که جایی ثبت نشه،محرمیتی تعهدومسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده!
جا خورد.
آنقدر که لحظهای فراموش کرد نفس بکشد.درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت میکرد!
با تردید پرسید:
-من متوجه نمیشم!
معین نفس عمیقی کشید.میخواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد.
- من روشنتون میکنم.
به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد:
-اگر پدرم این پیشنهاد به شما وپدرتون داده دلیل براینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما محافظت کنم.اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم.من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست.پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت میکنه.
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
پریا درست شب قبل ازخواستگاری کسی که سالهاست دوستش دارد،تصادف میکند و بازداشت میشود وبا ویلچرنشین شدن آن مرد تصمیم میگیرددبرای جبران زنش شود اما... | 760 |
| 12 | - مامانی گشنمه. شیل میخوام. شیل.
- شیشهشیرت رو آماده کردم. برو از روی مبل بَرشدار.
- نه شیل خودتو میخوام!
از خجالت آب شدم.
بچهم خودشو انداخته بود تو بغلم و جلوی کل فامیل درخواست شیر میکرد!
سیاوش به بچه گفت:
- پسرم، مامانت هم الان گرسنهس؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده.
بچه لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید.
- الان. الان. گشنمه. شیل.
عرق شرم از تیرهی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست.
- بدعادتش کردی نیلی. بچهی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی!
و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید.
-مامانیمو میخوام. گشنمه.
سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد:
- منم مامانیتو میخوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی!
با شرم و خنده لب گزیدم...
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! این رمانه ترکونده!🤭🔥 | 674 |
| 13 | -وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟
بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند:
-اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتیات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه.
عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!!
اشکم می چکد و به سختی می گویم:
-آنا بخدا اشتب...
-نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علیای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار...
او نیز گریه می کند.
موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود:
-می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری.
بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد:
-می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا....
-خفه شو،خفه شو!
منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم.
مات و مبهوت شد و من جیغ زدم:
-تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟
اشک هایم می چکد وفریاد میزنم:
-من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی....
علی....علی...
حتئ نامش هم قلبم را می شکند.
با بغض می نالم:
-حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش...
-چی؟!
وای خدایا...وای!
صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده.
آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند:
-ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم!
https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk
https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk
عموی ناتنیمه!
و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست.
پسرِ خشن و بد نیست.
علی؛علیه!
اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودمو نمیدونست.
تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده.
و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود! | 1 136 |
| 14 | sticker.webp | 365 |
| 15 | - تبریک میگم تازه قلبش تشکیل شده
برگه آزمایش را گرفتم و مات زمزمه کردم.
-یعنی من باردارم ؟
لبخندش غمم را بیشتر کرد :
-آره عزیزم باید بیشتر مراقب خودت باشی
یعنی میثاق دوستش داشت ؟ شایدم دلش نرم میشد ؟ با خبرش چه حالی میشد ؟
همین که در را باز کردم صدای حرف زدن میثاق را شنیدم.
-اره همون طور که میخوایم پیش میره همهچی نگران نباش
همین که مرا دید گوشیش را قطع کرد با لبخند برگه آزمایش را به سمتش گرفتم.
-باز چت شده که رفتی آز....
سرش را بالا آورد و در یک لحظه انگار خون جلوی چشماشو گرفت.
-بِچه کیه ؟
جان دادم انگار.لبام لرزید و صدام بیشتر :
-دیوونه شدی میثاق...
تا به خودم بیام گرمی خون روی پیشونی و چشام حس کردم.
-من نزدیکت نشدم کهربا...چه گهی خوردی تووو ؟
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
یادش رفته بود آن شب را... | 219 |
| 16 | نگاهم قفل میشه توی نگاه سرخش، توی اون رگههای خونی که تو چشماش هست، قلبم فشرده میشه، بغضم میترکه و با همون بغض، لب میزنم:
_ کیانوش، تو دچار سوءتفاهم شدی، عزیز من... فقط بهم بگو کی این حرفا رو بهت زده؟ به خدا من نمیگم نرفتم تو اتاقش، آره، رفتم... ولی... باشه، برات توضیح میدم؟ تو الان عصبیای، بزار برم، بعدأ که آروم شدی، همهچی رو بهت میگم... باشه؟ نگاهش رو ازم میدزده، انگار نمیخواد چشم تو چشمم بشه. قلبم با این حرکتش مچاله میشه. انگار یه چیزی توی دلم فرو میریزه. صدام لرزون میشه:
_ کیانوش، سویچو بده برم... حالم خوب نیست کیانوش، تو رو خدا...
تکان کوچیکی به خودش میده، دستی توی جیبش میکنه و سویچ رو درمیاره، میذاره روی میز و میگه: _ باشه، آتیه... بیا اینم سویچت. ولی خودت باید تا حالا منو خوب شناخته باشی. میدونی بعضی وقتا چه اخلاق سگیای دارم.
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
وقتی دختری قوی اما حساس، در دل روزمرگیهاش وارد دانشگاه میشه، فکرش رو هم نمیکرد که برخوردش با استادی مرموز و کاریزماتیک، قلبش رو از جا بکنه.
استادی مغرور که پشت نگاه سرد و رفتار سنجیدهش، احساسی پنهان و گذشتهای پررمزوراز خوابیده.
گذشتهای که قراره کمکم، با هر نگاه و هر سکوت، پرده از خودش برداره...
قدم زدن زیر بارون پاییزی، مکثهای طولانی سر کلاس، و گفتوگوهای پرتنش، فقط بخشی از رابطهایه که قراره بین این دو شکل بگیره—رابطهای که مثل بازی بین قلب و منطق، بین اعتماد و رازهای پنهان، تا مرزِ سقوط پیش میره.
آیا عشق میتونه راهی به آینده باز کنه، وقتی گذشته هنوز فراموش نشده؟
اگه دنبال یه داستان پر از احساس، کشش، و رازهایی هستی که کمکم کنار میرن و قلبت رو با خودشون میکشن... این قصه برای توئه.
🍁❤️
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
با 572 پارت آماده خوندن.👍👌
#رمانی_فوق_العاده_و_عاشقانه و پر از چالش که قلم وداستانش خیلی عالیه، ازخوندنش پشیمون نمیشید
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 | 144 |
| 17 | _حاملهای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری!
ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم. حالا که شوهرم مرده بود؟!
نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من انگار خشکشان زده بود.
_ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه.
خانجون جای ما جواب می دهد:
_این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر.
چشمان دکتر درشت می شود:
_یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
_ حامد برادرشوهرته و تو بیوهی برادرش... نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودنتون درست نیست مگه این که محرم هم بشید.
قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟!
_ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن...
صدایم می لرزد:
_ خودش چی؟
_خودشم موافقه!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم میگیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن. کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازیهایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍* | 323 |
| 18 | sticker.webp | 329 |
| 19 | - تبریک میگم تازه قلبش تشکیل شده
برگه آزمایش را گرفتم و مات زمزمه کردم.
-یعنی من باردارم ؟
لبخندش غمم را بیشتر کرد :
-آره عزیزم باید بیشتر مراقب خودت باشی
یعنی میثاق دوستش داشت ؟ شایدم دلش نرم میشد ؟ با خبرش چه حالی میشد ؟
همین که در را باز کردم صدای حرف زدن میثاق را شنیدم.
-اره همون طور که میخوایم پیش میره همهچی نگران نباش
همین که مرا دید گوشیش را قطع کرد با لبخند برگه آزمایش را به سمتش گرفتم.
-باز چت شده که رفتی آز....
سرش را بالا آورد و در یک لحظه انگار خون جلوی چشماشو گرفت.
-بِچه کیه ؟
جان دادم انگار.لبام لرزید و صدام بیشتر :
-دیوونه شدی میثاق...
تا به خودم بیام گرمی خون روی پیشونی و چشام حس کردم.
-من نزدیکت نشدم کهربا...چه گهی خوردی تووو ؟
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
یادش رفته بود آن شب را... | 181 |
| 20 | نگاهم قفل میشه توی نگاه سرخش، توی اون رگههای خونی که تو چشماش هست، قلبم فشرده میشه، بغضم میترکه و با همون بغض، لب میزنم:
_ کیانوش، تو دچار سوءتفاهم شدی، عزیز من... فقط بهم بگو کی این حرفا رو بهت زده؟ به خدا من نمیگم نرفتم تو اتاقش، آره، رفتم... ولی... باشه، برات توضیح میدم؟ تو الان عصبیای، بزار برم، بعدأ که آروم شدی، همهچی رو بهت میگم... باشه؟ نگاهش رو ازم میدزده، انگار نمیخواد چشم تو چشمم بشه. قلبم با این حرکتش مچاله میشه. انگار یه چیزی توی دلم فرو میریزه. صدام لرزون میشه:
_ کیانوش، سویچو بده برم... حالم خوب نیست کیانوش، تو رو خدا...
تکان کوچیکی به خودش میده، دستی توی جیبش میکنه و سویچ رو درمیاره، میذاره روی میز و میگه: _ باشه، آتیه... بیا اینم سویچت. ولی خودت باید تا حالا منو خوب شناخته باشی. میدونی بعضی وقتا چه اخلاق سگیای دارم.
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
وقتی دختری قوی اما حساس، در دل روزمرگیهاش وارد دانشگاه میشه، فکرش رو هم نمیکرد که برخوردش با استادی مرموز و کاریزماتیک، قلبش رو از جا بکنه.
استادی مغرور که پشت نگاه سرد و رفتار سنجیدهش، احساسی پنهان و گذشتهای پررمزوراز خوابیده.
گذشتهای که قراره کمکم، با هر نگاه و هر سکوت، پرده از خودش برداره...
قدم زدن زیر بارون پاییزی، مکثهای طولانی سر کلاس، و گفتوگوهای پرتنش، فقط بخشی از رابطهایه که قراره بین این دو شکل بگیره—رابطهای که مثل بازی بین قلب و منطق، بین اعتماد و رازهای پنهان، تا مرزِ سقوط پیش میره.
آیا عشق میتونه راهی به آینده باز کنه، وقتی گذشته هنوز فراموش نشده؟
اگه دنبال یه داستان پر از احساس، کشش، و رازهایی هستی که کمکم کنار میرن و قلبت رو با خودشون میکشن... این قصه برای توئه.
🍁❤️
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
با 572 پارت آماده خوندن.👍👌
#رمانی_فوق_العاده_و_عاشقانه و پر از چالش که قلم وداستانش خیلی عالیه، ازخوندنش پشیمون نمیشید
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 | 134 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
