ch
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

前往频道在 Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

显示更多

📈 Telegram 频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی 的分析概览

频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 884 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 540,并在 伊朗 地区排名第 15 350

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 884 名订阅者。

根据 30 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 285,过去 24 小时变化为 -4,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 6.72%。内容发布后 24 小时内通常能获得 18.83% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 472 次浏览,首日通常累积 4 123 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

凭借高频更新(最新数据采集于 31 八月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

21 884
订阅者
-424 小时
+1037
+28530
吸引订阅者
八月 '26
八月 '26
+598
在51个频道中
七月 '26
+604
在45个频道中
Get PRO
六月 '26
+467
在40个频道中
Get PRO
五月 '26
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+12
在22个频道中
Get PRO
一月 '26
+43
在38个频道中
Get PRO
十二月 '25
+613
在51个频道中
Get PRO
十一月 '25
+1 199
在44个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 015
在45个频道中
Get PRO
九月 '25
+626
在44个频道中
Get PRO
八月 '25
+436
在50个频道中
Get PRO
七月 '25
+434
在44个频道中
Get PRO
六月 '25
+166
在50个频道中
Get PRO
五月 '25
+777
在55个频道中
Get PRO
四月 '25
+558
在51个频道中
Get PRO
三月 '25
+611
在49个频道中
Get PRO
二月 '25
+472
在48个频道中
Get PRO
一月 '25
+101
在12个频道中
Get PRO
十二月 '24
+5
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
十月 '240
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+83
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+385
在41个频道中
Get PRO
七月 '24
+583
在47个频道中
Get PRO
六月 '24
+437
在42个频道中
Get PRO
五月 '24
+680
在89个频道中
Get PRO
四月 '24
+586
在66个频道中
Get PRO
三月 '24
+944
在72个频道中
Get PRO
二月 '24
+1 551
在92个频道中
Get PRO
一月 '24
+1 195
在74个频道中
Get PRO
十二月 '23
+1 040
在66个频道中
Get PRO
十一月 '23
+737
在54个频道中
Get PRO
十月 '23
+891
在61个频道中
Get PRO
九月 '23
+869
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+523
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+256
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+713
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+1 194
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+345
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+205
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+297
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+323
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+8
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+205
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+558
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+319
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+203
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+262
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1 275
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+87
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+687
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+615
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+378
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+806
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+1 824
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+1 771
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+416
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+573
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+527
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+467
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+616
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+435
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+586
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+23 857
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
31 八月0
30 八月+4
29 八月0
28 八月+158
27 八月+4
26 八月+3
25 八月0
24 八月+1
23 八月+2
22 八月0
21 八月0
20 八月0
19 八月+190
18 八月0
17 八月0
16 八月+2
15 八月+2
14 八月0
13 八月+57
12 八月+74
11 八月+1
10 八月0
09 八月+1
08 八月+4
07 八月+2
06 八月+1
05 八月+1
04 八月0
03 八月0
02 八月+1
01 八月+90
频道帖子
من مدام دارم تو پی وی خلاصه میدم. اینجا رو‌ نگا کنید😵‍💫😂

2
sticker.webp
568
3
- جُلگه؟ صدامو می‌شنوی؟ صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حامله‌ام رفت... - فشار داره می‌افته! - د
- جُلگه؟ صدامو می‌شنوی؟ صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حامله‌ام رفت... - فشار داره می‌افته! - دکتر، نبضش ضعیف‌تر شد. - فشار؛ هفت روی چهار و داره پایین‌تر میاد. - همه آماده. اگه نبض قطع شد، مستقیم می‌ریم سراغ CPR. میان همهمه اطراف دوباره صدای بم و خش‌دار مردانه‌اش را شنیدم. - جُلگه! با من بمون. پلک‌هایم لرزیدند. - نبض؟ - ضعیفه. - اکسیژن رو بالا ببر. چیزی سرد روی پوستم نشست. - جُلگه، اگه صدای منو می‌شنوی، دستمو فشار بده. تمام توانم را جمع کردم. انگشت‌هایم تکان خوردند.یک لحظه سکوت افتاد. بعد صدای نفس راحتی شنیدم. - خوبه… هنوز هوشیاره. آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی شنیدم، صدای خودش بود. دکتر لهراسب امینی. زیر گوشم زمزمه کرد. - جُلگه! نذار دوباره از دستت بدم! ble.ir/join/FySbGmBfpG ble.ir/join/FySbGmBfpG وقتی رفت من ازش حامــله بودم و حالا بعد از پانزده‌سال سرنوشت ما رو دوباره سر راه هم گذاشته و اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، پدر اون دختریه که منو؛ مامان صدا می‌زنه...😱😭 یه رمان با فضای پزشکی و فول عاشقانه😍🩺
348
4
–امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام. لبخند شیطنت‌آمیزی ز
–امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام. لبخند شیطنت‌آمیزی زد: "نسیم‌خانم... قربون «امیرعاصفم» گفتنت برم! آخه کی می‌تونه اسم منو این‌جوری، با این همه حس صدا کنه؟ نگاهش هنوز روی صورتم بود..."اصلاً تو حواست به قلب این عاشق خسته هست؟ نمی‌گی من توی همین یه هفته، ده روزی که قراره با هم تنها باشیم، هر بار تو این‌جوری صدام کنی، چه حالی می‌شم؟" و من بیشتر خودمو توی لحاف جمع کردم... ❤️‍🔥اون خندید و در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت، گفت: –دیر نکنی‌ها! وگرنه برمی‌گردم و به اون خواسته‌ی دلم که... جمله‌ش رو نصفه رها کرد و با خنده از اتاق بیرون رفت. اما من موندم و قلبی که با رفتنش هم هنوز آرام نگرفته بود... ❤️ نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربه‌ی تلخ یک ازدواج رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت می‌کوشد، و در جست‌وجوی یک شغل پایدار هست. اما ... اون برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر می‌رود؛ که نگاهش با نگاه مردی... https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0 https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
218
5
#part_1 -شوهرته؟! با ذوق از بازویم آویزان شده‌است و به آن سوی خیابان ... به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است. -شیشه‌هاش هم دودیه نمیشه ببینمش که! سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟ عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد - سُها؟!! نگاهِ بهت زده‌ام از روی ماشینِ او جدا میشود به شیدا و چشم‌های باریک‌شده‌اش مینگرم اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟ مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوش‌تیپش عکسی نداشته باشد؟ - الان منتظرمه باید برم. خونه‌ی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه! میخندد و گونه‌ام را میکشد - باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی! دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم ضربه‌ای آرام به شیشه میزنم متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پله‌ی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم. روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم - سلام. خسته نباشی! طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید: _ تا اخر هفته خونه‌ی مامانم بمون! دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی. اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ... اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد! _ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟ حتی نگاهم نمیکند فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند _ گفتم دارم میرم سفر کاری! خوش گذرونی که نمیرم دلم با صدای بلندی میشکند در خود جمع میشوم و ..... او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم خانه‌ی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد .... همانطور که گمان میکنم نفس ‌های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم _ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل! https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
364
6
از این کانال دیدن کنید
514
7
از این کانال دیدن کنید
509
8
از این کانال دیدن کنید
411
9
🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد… بافته‌های دست‌ساز «بادا»؛ ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈 از نقش‌های اصیل و دست‌های هنرمند، تا خانه‌هایی در ایران و حتی آن‌سوی مرزها… 🌍 اگر چیزهای تکراری خسته‌ات کرده، دنیای بادا را ببین. 🤍 🧶✨ بادا | هنرِ بافته‌شده با عشق @bada_shop @bada_shop
1 064
10
sticker.webp
476
11
- لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟
- لعنتی ولم کن! فشار دستش را بیشتر می‌کند و می‌غرد: - چی می‌گفت؟ چیکارت داشت؟ - به توچه؟ وکیل وصیمی؟ یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیده‌‌اش گیر می‌اندازد. - دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده‌ ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد. فرناز او را صدا می‌زد. - دنبالتون می‌گردن جناب! - خفه‌شو دنیا! با یک دست جلوی دهانم را می‌گیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا می‌دهد. چانه‌اش را روی سرم می‌گذارد و آهسته نوازشم می‌کند. - گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم! دستش را زیر چانه‌ام می‌گذارد و سرم را بلند می‌کند. نگاه نگرانش روی صورتم می‌چرخد. به سمت چپ سینه‌اش اشاره می‌کند. -هر اتفاقیم بیفته همیشه اینجایی! - فربد، من می‌ترسم. دستان مردانه‌اش حریصانه دورم می‌پیچد. - نترس عزیزم! دلم  فقط او را می‌خواست. - می‌شه نری؟ تنهام نذار! سرم را می‌بوسد و مرا بیشتر به خودش می‌فشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس می‌کنم. https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0 #ششمین‌‌رمان‌نویسنده #پارت‌واقعی لینک‌ کانال در بله👇 ble.ir/join/52NG8ihxEh
587
12
نگار سردرگم بود از رفتار تازه‌ای که از رهی می‌دید. مردی‌که پشت به او داشت پیراهنش را عوض می‌کرد نه‌انگار همانی بود که یک‌وقتی در حاشیه‌ی زنده‌رود مقابلش زانو زده و با لحنی عاشقانه به او پیشنهاد ازدواج داده بود. خواست حرفی بزند، اما رهی مهلت نداد. ریموت ماشین را که از روی میز برمی‌داشت، گفت: _مردی که می‌شناختی مرده. من الان پارتنر دارم! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg نگار چند لحظه فقط نگاهش کرد. جمله‌اش مثل سیلی بود، اما چیزی در صدای رهی بود که اجازه نمی‌داد باور کند برایش تمام شده. _رهی... مرد مکث کوتاهی کرد. دستش روی دستگیره‌ی در ثابت ماند، اما برنگشت. با حالی غمگین نجوا کرد: _زندگیه دیگه؛ یه روز یکی تمام دنیات می‌شه، یه روزم یاد می‌گیری به نبودنش عادت کنی. نگار قدمی به سمتش برداشت. _تو هنوز از من ناراحتی. رهی می‌خواست برود، اما پای رفتن نداشت. به سوی او چرخید و به سرش اشاره کرد: _بعضی آدما از این‌جا پاک نمی‌شن... این‌بار روی قلبش زد: -و این‌جا... صدای نگار لرزید: _بیا از نو بسازیم رهی. جون نگار... رهی سریع حرفش را برید: _حرفم تموم نشده... قلبم، ذهنم، همه‌ی احساسم مال توئه نگار، اما... آب دهانش را بلعید و چشم‌هایش را بست. سعی می‌کرد صدایش محکم باشد. لب زد: _ اما دیگه دیره... من پارتنر دارم. نگار لبخند زد؛ تلخ و سنگین از بغض. زمزمه کرد: _پارتنر! به هم‌گروه و هم‌تیمی هم پارتنر می‌گن. می‌بینی رهی... حتی نمی‌تونی بگی رفیقته یا دوستته یا... یا عشقته! چون نیست. چون قلب و ذهنت هنوز مال منه. رهی پوزخند زد و به سردی گفت: _خودتو فریب نده. واژه‌ها رو هم که عوض کنیم واقعیت تغییر نمی‌کنه. به سوی در چرخید، اما نگار غم‌آلود پرسید: -وقتی اون زن‌و می‌بوسی به من فکر می‌کنی رهی؟ رهی بی‌اینکه بخواهد دستش را مشت کرد. رگی در شقیقه‌اش نبض گرفته بود و نفس‌هایش کم‌کم به شماره می‌افتاد. روی پاشنه‌ی پا به سوی او چرخید. نگاهش به نگار معجونی بود از غم و خشم. به جای جواب، تلخ و زهردار پرسید: -تو چی؟ وقتی تو بغل اون مرد بودی، هر بار که نوازشت می‌کرد، یادت بود یه وقتی کنار زاینده‌رود یکی همه‌ی قلبشو پیشکت کرده بود؟ به سوی در چرخید، اما قبل از رفتن با خشم و صدایی دورگه نفس زد: _لعنت بهت نگار... لعنت به من که به زخمی که رو دلم نشوندی خو کردم...! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg جدیدترین و عاشقانه‌ترین رمان آزیتاخیری نویسنده عاشقانه‌های محبوب و جذاب ماهی‌زلال‌پرست و عنکبوت
494
13
#پارت_۱۳۴ کنار تخت خوابمون از شوک و درد می‌لرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت! با بُغض پرسیدم: -امشبم می‌ری پیش اون...؟ صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم می‌اومد. داشت ادکلن می‌زد و حتی به صورتم نگاه نمی‌کرد. اون ذوق داشت و من وسط آتیش می‌سوختم… لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت… کوتاه و بی‌توجه جواب داد: -زنمه! -پس من چی؟ من زنت نیستم؟ نصف شب به خودش رسیده بود. برازنده‌ترین کت‌شلوار. بهترین ادکلن. شیک‌ترین ساعت. آخ که چه بی‌رحمانه پَرپر زدنِ منو نمی‌دید... گناه من چی بود جز عشق؟ قلبم هنوز براش تند می‌زد… قلبم قاتلش رو دوست داشت… کلافه شده بود از سوالم. از کشوی کلکسیون ساعت‌هاش، یه ساعت رولکس برداشت. وقتی بندش رو می‌بست، با اخم پرسید: -چیه باز بهونه‌گیریت شروع شده همراز؟ بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطره‌هامون… عشق من… عشقم همیشه یه‌طرفه بود؟ یعنی هیچ‌وقت منو نخواست؟ حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟ چونه‌م از بغض لرزید. پرسیدم: -فقط این‌جا بودم تا بچه بدم بهت؟ -دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمی‌دونستی زنمه؟ دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت. هنوزم جونش می‌رفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود. ولی من‌چی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همه‌ی هست‌ونیستم بود… اما دیگه تصمیممو گرفتم. موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد. دکتر کوروش مرزبان بود خب! تنها وارث خاندان مرزبان‌ها! خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخ‌شون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود… قلبم داشت می‌سوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده می‌شد… زنی که زن اولش بود! هنوز محرمش بود! بلند شدم و رفتم سمتش: -اگه یه روز نباشم چی کار می‌کنی؟ جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمی‌کرد. پوزخند زد: -بشین جات چرت‌وپرت نگو فسقلی! صبح می‌آم، خودم می‌رسونمت دانشگاه. نمی‌دونست دارم چه تصمیمی می‌گیرم. ندید که‌ چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت... ندید‌ که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینه‌ست! صبح دیگه فسقلی‌ای در کار نبود. با بچه‌ای که کل خاندان منتظرش بودن می‌رفتم! https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو می‌بَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمی‌دید این‌جوری عاشق شه😂👇🏽 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 عاشقانه‌ای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒 😍 نویسنده‌ی رمان‌های پرطرفدار ارس‌وپریزاد و اویل‌وماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانه‌ترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹 این رمان توصیه‌ی ویژه‌ی خودمونه به رمان‌خون‌های حرفه‌ای🤌🏻 چاپی قلم‌قوی عاشقانه‌هیجانی🔥🔥🔥 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 فهمیدم زن اولش زنده‌ست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️
214
14
هنر دست، گرمای خونه‌هاس. این انرژی و زیبایی رو به خودتون هدیه بدید
749
15
هنر دست، گرمای خونه‌هاس. این انرژی و زیبایی رو به خودتون هدیه بدید
417
16
🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد… بافته‌های دست‌ساز «بادا»؛ ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈 از نقش‌های اصیل و دست‌های هنرمند، تا خانه‌هایی در ایران و حتی آن‌سوی مرزها… 🌍 اگر چیزهای تکراری خسته‌ات کرده، دنیای بادا را ببین. 🤍 🧶✨ بادا | هنرِ بافته‌شده با عشق @bada_shop @bada_shop @bada_shop
1
17
🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد… بافته‌های دست‌ساز «بادا»؛ ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈 از نقش‌های اصیل و دست‌های هنرمند، تا خانه‌هایی در ایران و حتی آن‌سوی مرزها… 🌍 اگر چیزهای تکراری خسته‌ات کرده، دنیای بادا را ببین. 🤍 🧶✨ بادا | هنرِ بافته‌شده با عشق @bada_shop @bada_shop
910
18
sticker.webp
585
19
#پشیمانی_بعداز_جدایی -بابایی اگه مامان با اون آقاهه ازدواج کنه بازم اجازه میدی برم پیشش؟ دخترکم چه می‌گفت ؟ از تصورش تمام تنم
#پشیمانی_بعداز_جدایی -بابایی  اگه مامان با اون آقاهه ازدواج کنه  بازم اجازه میدی برم پیشش؟ دخترکم چه می‌گفت ؟ از تصورش تمام تنم به رعشه می‌افتد‌‌. جلوی خانه توقف می‌کنم. دخترکم آخر هفته‌ها را با مادرش می‌گذراند. سعی دارم به اعصابم مسلط باشم و آرامشم را حفظ کنم. نرم‌ می‌پرسم: - عزیزم کی گفته مامانت قراره ازدواج کنه؟ با کدوم آقاهه؟ - خودم شنیدم خاله مهتا گفت... با همون آقاهه رئیس اداره! مردک فرصت‌طلب را چند باری دیده بودم. سر ساعتی که قرارمان بود در را باز می‌کند. هر بار با دیدنش لبریز خواستن می‌شوم. چطور می‌توانستم اجازه دهم عشقم را مرد دیگری تصاحب کند؟ - عزیزم شما تو ماشین باش تا برگردم. هرچه نقش نخواستنش را بازی کردم کافی است. پیاده می‌شوم. عصبی سمتش قدم برمی‌دارم، با دیدنش بی‌تاب آغوشش می‌شوم. نامرد عالمم اگه اجازه می‌دادم دست مرد دیگری غیر از خودم به او برسد... https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0 ❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌ #عشق‌_بعداز_جدایی
490
20
_موبایل‌تو بیار بده به من ! سالار به سنگینی نگاهش میکرد. ابروهایش به هم چسبیده بود و هیچ نرمش و مهر و رحمی توی نگاهش نبود جلو آمد و شراره بی اراده گامی به عقب برداشت سالار اخم آلود در یخچال را باز کرد و بطری آب را سر کشید آن را سر جایش گذاشت و بی اینکه نگاهش کند دوباره آمرانه گفت: _موبایل تو بیار. شراره با نگرانی پرسید: _ها ؟ سالار روی پاشنه ی پا به طرفش چرخید دستش را به سوی او دراز کرد و حرف را کوتاه کرد _موبایل! شراره پلک زد قلبش تند میکوبید و این را سالار از روی پیراهنش میدید او از روی میز موبایلش را برداشت و به سوی سالار گرفت او روی گوشی انگشت کشید و با دیدن کادر پسورد با عصبانیت و صدایی که به سختی سعی میکرد بالا نرود گفت: _گفته بودم گوشیت رمز نداشته باشه! نگاه شراره از او گریزان بود ترسیده بود با لحنی سست پاسخ داد: _رمزش اسم خودته! سالار با تانی از او نگاه گرفت و اسمش را در کادر تایپ کرد لحظه ای بعد روی تماس ها کلیک کرد و صفحه را مقابل نگاه شراره گرفت. پرسید: _امروز چند بار بهت زنگ زدم؟ شراره بی اینکه به موبایل نگاه کند لب زد: _هشت بار! _چند تا تماس مو جواب دادی؟ _یه بار! _بقیه شو کجا بودی؟ _خونه _از کجا بدونم راستشو میگی؟ https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 شراره بدون حرف و دفاعی نگاهش کرد سالار نگاهی گذرا به در آشپزخانه انداخت و بعد قدمی جلو رفت با دست چانه ی او را بالا کشید و تیز و خیره نگاهش کرد پرسید: _با تو چی کار کنم؟ باز هم حرفی روی زبان شراره نیامد دست سالار روی صورت او به گردش درآمد. روی لب زخمی اش انگشت کشید کبودی گونه اش را نوازش کرد و بعد سرش را جلو برد نرمه ی گوشش را میان لبهایش گرفت و دید که دخترک در خودش جمع شد بی توجه به تن مورمور او زمزمه کرد: _مادر که خوابید برو پایین. شراره وحشت زده خودش را عقب کشید و ناباور نجوا کرد: _من... من حالم خوب نیست. سالار مکث نکرد قدمی از او فاصله گرفت و جواب داد: _من حرفو دوبار نمیزنم پس دفعه ی اول خوب گوش کن! https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
431