ch
Feedback
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

前往频道在 Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

显示更多

📈 Telegram 频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی 的分析概览

频道 آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 629 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 571,并在 伊朗 地区排名第 15 488

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 629 名订阅者。

根据 08 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 346,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 7.64%。内容发布后 24 小时内通常能获得 16.84% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 652 次浏览,首日通常累积 3 642 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

凭借高频更新(最新数据采集于 09 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

21 629
订阅者
-2324 小时
+2387
+34630
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+374
在34个频道中
六月 '26
+467
在40个频道中
Get PRO
五月 '26
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+12
在22个频道中
Get PRO
一月 '26
+43
在38个频道中
Get PRO
十二月 '25
+613
在51个频道中
Get PRO
十一月 '25
+1 199
在44个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 015
在45个频道中
Get PRO
九月 '25
+626
在44个频道中
Get PRO
八月 '25
+436
在49个频道中
Get PRO
七月 '25
+434
在44个频道中
Get PRO
六月 '25
+166
在50个频道中
Get PRO
五月 '25
+777
在55个频道中
Get PRO
四月 '25
+558
在51个频道中
Get PRO
三月 '25
+611
在49个频道中
Get PRO
二月 '25
+472
在48个频道中
Get PRO
一月 '25
+101
在12个频道中
Get PRO
十二月 '24
+5
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
十月 '240
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+83
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+385
在41个频道中
Get PRO
七月 '24
+583
在47个频道中
Get PRO
六月 '24
+437
在42个频道中
Get PRO
五月 '24
+680
在89个频道中
Get PRO
四月 '24
+586
在66个频道中
Get PRO
三月 '24
+944
在72个频道中
Get PRO
二月 '24
+1 551
在92个频道中
Get PRO
一月 '24
+1 195
在74个频道中
Get PRO
十二月 '23
+1 040
在66个频道中
Get PRO
十一月 '23
+737
在54个频道中
Get PRO
十月 '23
+891
在61个频道中
Get PRO
九月 '23
+869
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+523
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+256
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+713
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+1 194
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+345
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+205
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+297
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+323
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+8
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+205
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+558
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+319
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+203
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+262
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+1 275
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+87
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+687
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+615
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+378
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+806
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+1 824
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+1 771
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+416
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+573
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+527
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+467
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+616
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+435
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+586
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+23 857
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
09 七月0
08 七月0
07 七月0
06 七月+324
05 七月+1
04 七月+1
03 七月+1
02 七月0
01 七月+47
频道帖子
. بخشي از سمفونی 👇🏻🎵 -اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه. لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم: -طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت  نکن. کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود.  زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است: -خوب بخوابی بی سلیقه! فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسین پ.ن میتونید هر ۶ فایل فروشی رو به جای ۴۲۰ تومن با ۳۱۰ تومن تهیه کنید ( آچمز. سمفونی. نیم‌رخ. سونامی. تابیکران‌ها. ایمان بیاور)

2
sticker.webp
656
3
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چش
+ کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید می‌رفتی سراغ نامزد من... یارا التماس‌وار کنار سانیا لب می‌زنه، اما دخترک چشم‌هایش از اشک و خشم پر شده بود. + به خدا من نامزدِ تو رو همین امروز دیدم... من... من نمی‌دونم چرا می‌گه #عاشق_منه... شاید دیوونه‌ست... 🥀 صورت یارا از سیلی ناگهانی قرمز می‌شه. + خفه‌شو دروغگو... چون عموم بهت پا نداد، حالا افتادی دنبال نامزدم؟ چی از جونم می‌خوای؟ چه بدی در حق تو کردم؟ یارا مبهوت و گیج به زمین خیره می‌شود اما شاهرخ ناگهان.... 🔥 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 یارا عاشق عموی پولدار و جذاب دوستش می‌شه، در عین سادگی با هزار خجالت عشقش رو اعتراف میکنه، ولی شاهرخ در جواب تحقیرش می‌کنه، غرورش رو خورد می‌کنه... یارا می‌مونه و قلبی که لبریز نفرت شده... پس ‌برای انتقام می‌ره سراغ نقطه‌ضعف شاهرخ، برادر زادهٔ عزیزش... کاری می‌کنه که ... عاشقش بشه، اما شاهرخ... https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0 کانالی با دو رمان جذاب😍
307
4
#پارت_618 صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم می‌گذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بی‌توجه به اسم تماس‌گیرنده، تماس را وصل می‌کنم و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم: -بلـــه... سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام می‌آورد و سپس صدایی مردانه همراه با خنده‌ای پنهان توی گوشم می‌پیچد: -یادم باشه دیگه صبح‌ها بهت زنگ نزنم. صبح‌بخیر خانمِ بد اخلاق خودم. گوشی را از روی گوشم برمی‌دارم و جلوی چشمانم پیش می‌آورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شده‌ام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم: -سلام، صبح بخیر. -به روی ماهت، بد خوابت کردم؟ -هوم. -می‌خوای قطع کنم دوباره بخوابی؟ خواب‌آلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار می‌دهم: -اوهوم. خنده‌اش، هوشیارترم می‌کند: -جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟ خمیازه‌ای می‌کشم: -خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه. -بخواب عزیزم، منتظر می‌مونم کاملا بیدار شی. غلت کوتاهی می‌زنم و به لب تخت نزدیک می‌شوم: -نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن. -صبح‌ها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟ لبه تیشرتم را بالا می‌دهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد: -خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه. کمی مکث می‌کند، سپس با آرامش می‌گوید: -می‌خوای حضوری بیای خوابت‌و برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی. با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب می‌گویم: -دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه می‌خواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیم‌و قطعی کنی. خانم‌کامروا دیروز جوابم‌و نداد. با اینکه طبق قانون جدید پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها به بلوط نمی‌روم، ولی دیروز خانم‌کامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنج‌شنبه، پشت سر هم به بلوط بروم. -بیای ببینمت بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. -نمی‌شه حاتم، فکر نکنم وقت کنم... -من سر خیابونتونم. خواب‌آلودگی‌ام می‌پرد و حیران لبه تخت می‌نشینم: -چی؟ -اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟ هنوز باور نکرده‌ام این‌جا آمده. -حاتم داری اذیتم می‌کنی؟ صدایش نرم می‌شود: -چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم. دستپاچه برمی‌خیزم، اینکه به خاطرم تا این‌جا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاری‌ام نمی‌کند باید چه عکس‌العملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته. -خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونه‌ای بیام بیرون‌. به آرامش دعوتم می‌کند: -عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر می‌مونم. دور خودم می‌چرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار مانده‌ام: -نه... زود میام. با تردید می‌گوید: -یه لقمه صبحونه رو بخور بازم. سمت در اتاق می‌شتابم: -وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟ خنده‌اش را آرام رها می‌کند: -فکر می‌کنم قندت افتاده. غیر مستقیم طعنه می‌زند بابت بدخلقی‌ام. من هم خنده‌ام می‌گیرد و تند می‌گویم: -واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایه‌ها نبیننت. ماشینت داد می‌زنه واسه این محل نیستی حاتم. اطمینان می‌بخشد به صدایش: -نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم. تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع می‌کنم. همزمان که موهایم را جمع می‌کنم و محکم گوجه‌ای می‌بندم، شالی روی سرم می‌اندازم و مقابل آینه می‌ایستم. پفِ چشمان و صورت بی‌رنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفه‌ای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بی‌رنگ و لعاب و پف کرده‌ام است. به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونه‌هایم می‌گیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامه‌های صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینت‌ها را می‌سابد. سلام و صبح بخیر می‌گویم، بابا با مهربانی پاسخ می‌دهد و مامان می‌گوید: -کجا داری می‌ری الان؟ میان در می‌ایستم، ذهنم سریع دروغ‌ِ دم دستی می‌سازد: -یکی از بچه‌های بلوط اومده کارم داره، می‌رم زود میام. شیشه‌پاک کن را پر قدرت روی شیشه‌ی هود اسپری می‌کند: -با همین سر و شکل می‌خوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش. چشمانم سریع روی لباس‌هایم می‌نشیند‌. مغزم کرکره‌اش را کاملا بالا می‌دهد و تیشرت شلوار راحتی‌ام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد می‌کند. ضربه‌ای که به پیشانی‌ام می‌کوبم سر بابا را سمتم می‌چرخاند: -چی شده باباجان؟ https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 عاشقانه‌ای جذاب و دوست داشتنی🥹
307
5
ــ خیلی خب، چرا حالا بغض کردی؟ جمله‌اش، حواسم را از بازویم که بین دستانش بود پرت کرد و نگاهم را کشاند سمت چشمانش. زباتم تلخ شد: ــ چون یه بچه‌ی لوس و پُر ادام! نفس عمیقی کشید، اخمش نبود اما جدیت صورتش هنوز به قوت خودش پابرجا به نظر می‌رسید: ــ فقط می‌خواستم بدونی برات ترسیدم. حرفی نزدم، لحن جمله‌ی بعدی‌اش نرم و بامحبت بود. ــ آخه بچه‌ی لوس و پر‌ ادای ما، خوشگله و این وقت شب، نباید تنها می‌موند. بچه‌ی لوس و پر‌ ادا را مثل خودم بیان کرد و من، خیره توی چشمانش... سیب گلویم تکان خورد. ble.ir/join/5dCmSByi5b ble.ir/join/5dCmSByi5b مهدیار مهرآیین، صاحب مهمان‌سرای فیروزه‌ست. پسری که تخصص زیادی توی بردن دل دخترها داره. البته همه‌ی دخترا به جز خواهر دامادشون. یه دختر زبون‌دراز دبیرستانی که کل‌کل باهاش حسابی بهش مزه می‌کنه اما چی می‌شه که این آقاپسر مجبور می‌شه همین دختر زبون‌دراز رو بنا بر مصلحت عقد کنه و بدون این که کسی بفهمه... آبروش رو بخره؟ #اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله #شما_با_بنر_واقعی_عضو_شدید
414
6
نور دنبال قاتلِ پناه می‌گردد؛ اما هر سرنخ، او را به اصلان نزدیک‌تر می‌کند؛ مردی با چشم‌های سیاه، گذشته‌ای مبهم و حضوری که هم‌زمان امن‌ترین و خطرناک‌ترین جای دنیا برای نور است. میان رازهای پناه، خیانت‌های قدیمی و شب‌هایی که بوی خون می‌دهند، عشق آرام‌آرام شکل می‌گیرد. https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb
621
7
پست جدیدو بخونید و می‌تونید کانال بله رو هم برای اطمینان داشته باشید. @adelehhossini
3 124
8
sticker.webp
2 819
9
-ببین داره لگد میزنه‌ نی نی! دستش رو از شکمم برداشت و چیزی تو موبایل تایپ کرد و بی‌حواس خندید: از گوشه چشم دیدم که عکس دختری رو لایک کرد و زیرش کامنت گذاشت بالاخره متوجه من شد: -چیه باز به فین فین افتادی؟ _داشتم تکون خوردن بچه‌تو نشونت می‌دادم اما تو حواست به دخترای دیگه بود با عصبانیت موبایل رو پرت کرد: _اره حواسم نبود چون نه از تو خوشم می‌امد و نه از اون حجم از شکم و چربی که راه‌به راه دستم رو می‌ذاری روش نگاهی با حرص به شکمم انداخت و گفت: -موقعش که برسه هم تو، هم این بچه‌ت از این خونه راتون می‌کشین و می‌رین.. https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0 این رمان جذاب توصیه ویژه من خیلی خیلی قشنگه🥺
1 678
10
-بیا این‌طرف من وایسا، کسی می‌بینه و می‌گه عقد نکرده کم مانده بره تو بغل پسره! با اینکه از دست این تذکر و سخت‌گیری‌های دادا کلافه شده بودم، ولی آرام مسیرم را تغییر دادم و آن طرفش ایستادم. به ماشین رسیدیم و کیوان در عقب را باز کرد. دادا سوار شد، کیوان سرش را جلو آورد و با شیطنت خاصی گفت: -یعنی می‌خوان شب عروسی هم مارو از هم جدا کنن یا مثلاً یکیشون بیاد تو اتاق و وسطمون بخوابه؟ احساس کردم خون با حجم و سرعت بیشتری زیر پوستم دوید. عادت به شنیدن این مدل از شیطنت‌ها را نداشتم و قلبم داشت مانند توپ پینگ‌پنگ بالا پایین می‌پرید. -فقط حرفشو زدم و کو تا عمل نازارکم! وقتی حال و رنگ‌به‌رنگ شدنم را دید، تک‌خنده‌ی جذابی زد. برای رسوا نشدنم و همچنین توپیدن‌های دادا، زود چشم از نگاه خندان و شیطانش دزدیدم و سوار ماشین شدم. در حالی که ذهنم بازی درمی‌آورد و مدام سر جمله‌‌ی آخرش وول می‌خورد. https://t.me/+FyPwdBB55Yk4ZjU0
1 434
11
-لاک جدید زدم،اما حس می کنم بهم نمیاد. واسش خیلی ذوق داشتم ولی ذوقم خوابیده. و جمله ام به محضِ اینکه تمام شد،کوروش جیغ کشید: -یاااااااااااااااااااااااااااموسئ ابن جعفر،یا اکثر امامزاده ها لاکاشو ببین چقدر خوشگله. و ادایِ تشنج کردن در آورد. از خنده منفجر شدم و علی...امان از علی! جفت دستانم را در دستش گرفت. خوب به لاک هایم با خنده نگریست و بعد،بوسه ای به پشتِ هر دو دستم زد و گفت: -عالی شده،انقدر به دستت میاد که میترسم چشمت بزنن. مثلِ خودت بوست کردم تا چشم نخوری. غرقِ محبتِ او بودم و کیلو کیلو قند در دلم آب می شد که کوروش اینبار با جفت دستانش به صورتش کوبید و جیغ زد: -وااااای ناخوناشو لاک سفید زده،مادرناموووووووسی خوشگل شده. وای هرکس که چشمش بزنه رو میسپرم به اون امامی که سرش خلوتتره. واااااای لاک سفید زده. و دوباره تشنج کرد. خانواده غیرنرمال اما شیرینِ من. کوروش خدا لعنتش نکند پشتِ چراغ قرمز ناگهانی شیشه را پایین کشید و باز نعره زد: -ناخناشو ببین وای سفیدش چشم کور می کنه،یاجد سادات. و وقتی دوباره تشنج کرد،علی از شدت خجالت و خنده چند باره مشتی به بازویش کوبید. https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 با دوتا نره خر بزرگ شدم😂😒😎 علی و کوروش عموهای منن و من به جای دخترا،با اینا بزرگ شدم. دوتا نره خری که واسشون زندگی نمی ذاشتم. من یه دختربچه فضول بودم که شبا وقتی اینا فیلما خاک برسری می دیدن،میرفتم جیغ میزدم و به بابام لوشون می دادم🤣😂 به دوست دختراشون زنگ میزدم میگفتم من زنشونم و ازشون حامله ام😂😭 بلا نبود که سرشون نیاورده باشم. واسه هم جون می دادیم ولی موهای همم می کندیم من یه توپولی فرفری و عزیزخونه بودم و بزرگ که شدم،یکیشون شد قاضی و یکیشون شد یه بلاگر جذاب و من...من انگار یه جا قلبم واسه یکیشون ناکوک میزد. علی؛قاضیِ کاریزماتیک خانوادمون؛عمویِ ناتنیم بود و...میخواستن واسش زن بگیرن ولی من عاشقش شده بودم عاشق عمویی که حتئ بند کتونیمم می بست ولی...دست خودم نبود اما...یه قتل بزرگ افتاد گردنم و من شدم مجرم و اون شد قاضی پروندم و باید طناب دار می انداخت گردنم!
1 736
12
پست جدید✅️
3 078
13
بخشی از آچمز👇♟️🌷 نگاه امیر تا لب های دلارام پایین می آید و دوباره سر جایشان بر می گردد: ـ بیا سر درستی حرف من شرط ببندیم! -خب؟  -اگه تو بردی تو کوچه پس کوچه ها و راه دروهای شهرتو به من یاد بده. -و اگه تو بردی؟ -من توی استخر خونه ام بهت شنا یاد میدم. چشمان دلارام با آخرین توان ممکن درشت می شود. می خندد و ناباور می گوید: ـ اون ور که بودی معنی کلمه ی « نچایی یه وقتو » نشنیدی؟ قیمت فایل کامل و بدون سانسور آچمز ۱۱۰ تومن ۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹ عادله حسین @ancheh_khoban1403 💌💌💌💌💌💌 پ.ن تهیه ۶ فایل کامل از نویسنده ۴۲۰ تومن با تخفیف ۳۱۰ (آچمز، سمفونی،  سونامی، نیم‌رخ، ایمان‌بیاور، تابیکران‌ها)
3 200
14
#پست_دویست_و_سی_و_پنج صدایی از امیرعلی نمی‌شنوم. همان‌طور که تصویری از او ندارم. اطلاعاتی که در موردش دارم این است که لحظاتی که من شات را یک نفس بالا و از تلخی‌اش چهره در هم می‌‌کشم بالای سر من است. * خوابم نمی‌برد.‌ و ظاهراً تنها عضو چادر مسافرتی هستم که بی‌خواب شده‌ام.  ندا اولین نفر خوابیده بود. صدف با سردرد و به لطف قرص خوابیده بود. راحله با تهوع و حال بد به خواب رفته بود و  بعد از آن‌ها رها. آزاده تا لحظه‌‌ی آخر برای من حرف زده بود. در اصل در یک صمیمیت بی‌مقدمه درد و دل کرده بود. موضوع صحبت‌مان بیشتر روابط آزاده و نامزدش بود. بی‌توجهی‌های نامزدش و دلتنگی و وابستگی‌های آزاده. به نظرم بیشتر از یکی دو شات خورده بود که عین تعریف لحظات درام روابطش با نامزدش داوود، خندیده بود. آزاده که خوابش رفته بود به سراغ گوشی‌ام رفته بودم. کمی از فیلمی که در خانه دانلودش کرده را با حداقل صدا تماشا کرده بودم. در همان ده دقیقه‌ی اول فیلم به این نتیجه رسیده بودم که شرایط دیدنش را ندارم. کلمات زیرنویس در مقابل چشمانم دوتایی و بعد تار می‌شدند. گوشی را کنار می‌گذارم و بعد از چند دقیقه در جایم غلت زدن، کلافه سر جایم می‌نشینم. نگاهی به جمع زنانه‌ی درون چادر می‌اندازم. کمی بعد در یک تصمیم ناگهانی از جا بلند می‌شوم و از چادر بیرون می‌زنم.‌ نگاهی به چادر آقایون می‌اندازم. به نظر می‌رسد که همگی خواب هستند. در کل فضای اطراف انگار در خلسه فرو رفته است. خبری از هیاهوی ساعت‌های پیش نیست. صدای باند و سیستم‌ها قطع شده است و آن اندک تعدادی که بیدار ماندن را به خوابیدن ترجیح داده‌اند بیشتر یا مشغول تماشای آسمانند و یا صحبت کردن. قدم‌زنان از چادرهای خودمان فاصله می‌گیرم. این تصمیم که خودم را به یک نقطه‌ی خلوت‌تر برسانم و با دراز کشیدن روی شن‌ها ستاره‌ها را تماشا کنم فی‌البداهه است. در حال گذشتن از یکی از چادرها صدای نامتعارفی قدم‌هایم را سست می‌کند. آخ و ناله‌های بلندی که انگار نتیجه‌ی درد کشیدن است. فکرم درست کار نمی‌کند. حس می‌کنم گیج می‌زنم و نمی‌توانم روی دلیل آن تمرکز کنم. بازوم که محکم کشیده می‌شود هاج و واج به پشت می‌چرخم.‌ انگشتان امیرعلی با قدرت دور بازویم پیچیده شده است. به نظرم فشار انگشتانش بی‌ملاحظه است. -اینجا چی‌کار می‌کنی؟ اگر اشتباه نکنم عصبی این را پرسیده است. بزاقم را فرو می‌دهم. دهانم عجیب تلخ است. بدون این‌که به پشت بچرخم با دست چادر مدنظر را نشان می‌دهم: -انگار براشون مشکلی پیش اومده. امیرعلی با کشیدن بازویم به سمت خودش من را وادار به راه افتادن می‌کند. "آخی" که می‌گویم به نظرم به گوشش می‌رسد که فشار دستش را کم می‌کند ولی همچنان من را به دنبال خودش می‌کشد: -راه بیفت هانا... اونا بلدن خودشون مشکلشونو حل کنن. #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
3 252
15
#پست_دویست_و_سی_و_چهار -بلد نیست. اینا هم می‌دونن بلند بشو نیست خودشونو علاف نمی‌کنن. صدف آهانی می‌گوید و به دست زدنش ادامه می‌دهد. نگاه من به سمت امیرعلی می‌رود. خنده‌اش گرفته در حالی که  تلاش می‌کند تا متأسف به نظر برسد. امیررضا، راحله را بلند می‌کند و بعد سروقت صدرا می‌رود. امیرمحمد اول دست خواهرزنش و بعد رها را می‌گیرد. صدف هم خودش بلند و به این جمع اضافه می‌شود. امیررضا به سمتمان می‌آید ندا را با کمی اصرار بلند می‌کند. سروقت من که می‌آید با خنده سر تکان می‌دهم: -بلد نیستم. اصرار می‌کند. -بلد بودن نمی‌خواد. پاشو اون وسط شیلنگ تخته بنداز. -برای اون کارم حال ندارم. باور کن هر وقت حالش باشه احتیاج به تعارف ندارم. امیررضا ناراضی برمی‌گردد. خب جواب اولم کاملاً دروغ بود. من یک رقاص خوب هستم و اتفاقاً در مورد آن ادعا دارم. اما الان دلم رقصیدن نمی‌خواهد. شاید روی مودش نیستم. شاید هم کارهای مهم‌تری دارم. مثلاً فکر کردن به این‌که چرا هر کاری از سمت امیرعلی اتفاق می‌افتد از نظرم جالب به نظر می‌رسد؛ حتی نرقصیدنش. متوجه سنگینی نگاهم می‌شود که به سمتم سر می‌چرخاند. به اندازه‌ی دو سه ثانیه تماشایم می‌کند و بعد به معنی "چی شده"‌ سر تکان می‌دهد. لب‌هایم را روی هم فشار و به جای گفتن "هیچی" سر بالا می‌اندازم. به جماعت دل مشنگ وسط اشاره می‌کند و به این شکل دلیل غیبتم را می‌پرسد. لبخند می‌زنم و برای بار دوم سر  بالا می‌اندازم. به نظرم کمی روی لبخندم مکث می‌کند و بعد بدون هیچ اصرار بیشتری نگاه برمی‌دارد. به محض این‌که من هم قصد برداشتن نگاهم را می‌کنم امیررضا سینی به دست مسیر دیدم را پر می‌کند. نگاهی اول به صورت او و بعد به سینی حاوی شات‌ها می‌اندازم. -بخور ... بعدش مشخص می‌شه رقصیدن بلدی یا نه. اگر بردارم تجربه‌ی سوم می‌شود. بار اول همراه معین بوده‌ام. بار دوم در یک آنتراکت نیم ساعته با امیرعلی و امشب با یک اکیپ ده نفره. صدای امیرعلی را از سمت دیگرم می‌شنوم. کی به سمت‌مان آمده بود؟ -امیررضا حالا که گوش نکردی و آوردی حداقل برای خانما سبک می‌ریختی. صدایش نارضایتی دارد. یه اعتراض واضح که در مورد قدرت بازدارندگی‌اش اما و اگر وجود دارد. امیررضا بی‌عارتر از این حرف‌ها هست. -خانم و آقا نداره که. سختش نکن. -اذیتشون می‌کنه. -نمی‌کنه بابا. تو داری خودتو اذیت می‌کنی. دست دراز می‌کنم و یک شات برمی‌دارم. امیررضا با صدا می‌خندد. -بیا دیدی اونی که سختشه فقط تویی. #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
3 243
16
#پست_دویست_و_سی_و_سه من شاید آدم بدقلقی باشم اما ابداً یک کلام نیستم. اتفاقاً به وقتش آدم پس گرفتن حرف‌هایم هم هستم. شهامت این را هم دارم که بدون هیچ خودخوری اضافه‌ای اعتراف کنم که "اشتباه کرده‌ام". و امشب از آن شب‌هایی است که می‌توانم حرف صبحم را پس بگیرم. این نظریه که این فضا با طبیعت نسبتاً تکراری‌اش فضایی نیست که بتواند من را به وجد بیاورد کم‌کم  می‌رود تا خلافش ثابت شود. این وقت شب، سرما، آتش، اکیپ‌هایی که گُله به گُله مشغول زدن و رقصیدن هستند، اکیپی که تا این لحظه خوش سفر بودنشان ثابت شده و اهل حاشیه نيستند و ستاره‌هایی که آن‌قدر نزدیکند که انگار چیدنشان ممکن است؛ دلیل این کوتاه آمدن است. ساعتی قبل به پیشنهاد مردها آتش روشن کرده بودیم و صندلی‌ها را نیم‌دایره دور آن چیده بودیم. علاقه‌ام به آتش و روشن کردنش باعث شده بود که همکار امیررضا شوم. آتش روشن کرده بودیم و من به خاطره‌ی بامزه‌‌ی او در دوران سربازی گوش داده و خندیده بودم. متقابلا از سوزاندن موکت آشپزخانه در شش سالگی برایش گفته و به شنیدن "عجب بچه تخسی بودی" مفتخر شده بودم. آزاده و صدرا هم به امیر علی کمک کرده و صندلی‌ها یک نیم‌دایره دور آتش تشکیل داده بودند. بقیه هم دنبال تدارک خوراکی‌هایی بودند که روی میز تعبیه شده در مقابل صندلی‌ها جا می‌گرفت. خوراکی‌هایی که در تنوع‌شان کمی افراط شده بود. من هنوز تا این لحظه موفق نشده بودم که از زیر زبان راحله بیرون بکشم که مادرخرج چه کسی است و چرا ما نمی‌دانیم که دونگمان را باید چقدر و به چه کسی بدهیم. دهان راحله دقیقاً آنجایی که نباید قرص شده بود. -خب فکر کنم همه چی تکمیله. بشینیم؟ نگاهم را از روی شیشه‌های موردداری که بدون هیچ معذوراتی روی میز چیده شده‌اند و تقریباً روی تمام میزهای دور و اطراف هست، بر می‌دارم و به صدف می‌دهم: -بشینیم. صندلی سمت راست من را ندا اشغال می‌کند و سمت چپی را صدف. امیررضا گوشی‌اش را به باندی که دقیقاً کنار آخرین صندلی قرار گرفته است وصل می‌کند. آهنگ با صدای بلند و ریتم‌دار پخش می‌شود. -الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی. امیررضا بشگن‌زنان به میانمان و دقیقاً به سمت امیرمحمد می‌رود. -محمد پاشو. پیش‌بینی‌ام این است که امیرمحمد به عنوان برادر بزرگتر و صاحب دو فرزندِ بزرگ پیشنهاد او را قاطعانه رد خواهد کرد که اشتباه می‌کنم. صدف با صدایی که هم من بشنوم و هم ندا با هیجان و در حال دست زدن، می‌گوید: -داداشا چه‌ مردونه و قشنگ می‌رقصن. مخصوصاً امیررضا. ندا می‌خندد: -لامصبا مدامم قر تو کمرشون گیر کرده. -چرا امیرعلی نمی‌رقصه؟ ندا شانه بالا می‌اندازد: #عادله_حسینی #آنچه‌_خوبان‌_همه‌_دارند
3 274
17
sticker.webp
380
18
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم
-من عموی این بچه‌ام! نمی‌خوام برادرزاده‌م زیر دست یه دختر جلفِ بی‌نماز و روزه بزرگ بشه! دست به‌سینه جلوش درآمدم: -منم خاله‌شم! نمی‌خوام خواهرزاده‌م پیش یه مرد عصاقورت‌داده‌ی خشکه‌مذهبی زندگی کنه! نگاه تندی حواله‌ام کرد. -طبق قانون، قیّم و سرپرست این بچه منم... -من قانون حالیم نیست، آقای محترم. خواهرم وصیت کرده برای پسرش مادری کنم! شما که دین حالیته بگو! عمل کردن به وصیت مُرده، واجبه یا نه؟ طوری چشمانم را برایش درشت کردم که نگاه از من گرفت و به زمین دوخت: -واجبه... فکرشم نمی‌کردم سریع حرفم را قبول کند. جا خوردم. سرش را یک‌آن بالا آورد و گفت: -برای همینه که اومدم خواستگاری! زنِ من شو و برای خواهرزاده‌ت مادری کن! -چی؟ زن تو بشم؟؟؟ وقتی از شدت شوک داد زدم، لبخندی به لبش آمد.‌ مگر من جلف و زننده نبودم؟ پس چرا...😱🔥 https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk
282
19
#پارت۲۷۲ _ حاجی رو تن دختره یه کیلو روغنه… انگشت می‌کشی، چرکش می‌آد رو دستت!! نمی‌خوامش! یک ساعت قبل از عقدمان می‌خواست بزند زیر همه‌چیز؟ مغزم سوت کشید از دروغش. _ چرا آبروریزی راه می‌ندازی محمدحسین؟ این‌حرفای زشت چیه؟ _ زشت تویی که چسبیدی بیخ ریش من. زن گرفتن زوریه؟ برو زنگ بزن فامیلای دهاتیتون بگو داماد پشیمونه. الکی صابون نزنن به شیکمشون! صدای شکستن قلبم را شنیدم. اشکم چکید: _ تو یه قول دیگه داده بودی… پدرش توپید بهش: _ این دختر تو اون روستا آبرو داره. اگه نمی‌خواستیش، همون اول می‌گفتی پسر. نه الان که همه می‌دونن صیغه‌ بودید و عاقد تو راهه! _ اون صیغه فردا مدتش تمومه پدر من. نمی‌خوام زن عقدیم شه. بعدم این هنوز هیجده‌سالشم نشده!! چی می‌فهمه زن بودن چیه!! مادرش به صورت خود کوبید. میهمان‌ها یک ساعت دیگر می‌رسیدند. دسته‌گل از دستم افتاد. کت‌شلوار دخترانه‌ی نباتی تنم بود و نمی‌دانستم چه خاکی بر سر بریزم. با حس تحقیر و دردی که توی قلبم پیچیده بود گفتم: _ اگه الان بزنی زیر همه‌چی، عموهام سرمو می‌بُرن. هوار کشید: _ به من چههه!! حالا چون سه ماه باهات پریدم و چهارتا ماچت کردم و یه شب بهم پا دادی، باید خودمو بدبخت کنم؟؟ تو از خدات بود خودتو تقدیم من کنی بابا!! انگار کسی با پتک به سرم می‌کوبید. تمام تنم می‌لرزید. تا من بجنبم و جوابی بدهم یک‌دفعه قدم‌های محکم مردی وارد راهروی خانه‌شان شد. چشم‌هایم از حدقه بیرون زد! خودش بود. برسام هامون! شریک تجاری پدرش و خریدارِ تابلوهای من برای خرجِ دوا و درمان مامان. مثل دفعات قبل، پرغرور و مدعی و بی‌اعصاب! _ شما… شما این‌جا چی کار می‌کنین؟ _ این بود اون حروم‌زاده‌ای که می‌خواستی؟ حسّ شرم و خجالت و تحقیر تا ته استخوانم را سوزاند… حق داشت سرکوفت بزند! بارها آمده بود سمتم و با همان غرور بی‌اندازه گفته بود می‌خواهد من خانم‌کوچیکِ عمارتش شوم… گفته بود جانش می‌رود برای تن ریزه‌میزه‌ی من! محمدحسین هوار کشید: _ حرف دهنتو بفهم. شریک بابامی یا وکیل زنم؟؟ _ ببر صداتو وگرنه زبونتو رنده می‌کنم پسره‌ی بی‌لیاقت بی‌ناموس! دکتر ملوکیان نتوانست جلویش را بگیرد. مادر محمدحسین و من هم‌زمان با مشتی که به صورت محمدحسین کوبید جیغ کشیدیم. لب‌هایم لرزید. دستم را کشید: _ راه بیوفت! _ آقا برسام… _ آقا برسام و زهر مار! همین‌که محمدحسین با دهان خونی بلند شد، برسام با اخمی وحشتناک برگشت سمتش: _ دیگه دور و بر این دختر نمی‌بینمت. ببینم، دست‌وپاتو قلم می‌کنم، می‌ریزم تو دیگ بجوشه و بعد به خورد سگ می‌دم! نه می‌توانستم بازگردم روستا، نه جایی برای رفتن داشتم، نه پول و کاری… در عمارت یک مرد غریبه و سرشناس مثل او هم نمی‌توانستم بمانم… نه تا وقتی می‌دانستم نامزد دارد! نه تا وقتی می‌دانستم یک ساعت دیگر، عموهایم تشنه‌ی خونم می‌شوند… 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 پنج سال بعد با دیدن لوندی‌های دختری که از دور می‌آمد و عینک آفتابی داشت سوتی کشید. زیبایی بی‌اندازه‌ی دختر، چشمش را گرفته بود. _ این کیه؟ _ طراح جدیده هولدینگه. خیلی هنرمنده! فقط با ایمیل، رزومه و طرحاشو فرستاد. دکترملوکیان و آقای هامون پسندیدند. دختر با اعتماد به نفس ریموت ماشینش را زد و آمد سمت ورودی هولدینگ. همان لحظه برسام هم از اتاق جلسه خارج شد. دو دستیار که هردو دختر جوانی بودند کنار قدم می‌گذاشتند. شاپرک عینکش را درآورد و لب‌های سرخش جنبید: _ سلام روز به خیر، با دکتر ملوکیان جلسه داشتم. طرحام رو فرستاده بودم! چشم‌های محمدحسین گشاد شد. قلبِ بی‌صاحبِ برسام با دیدن دخترک و‌ شنیدن صدایش ریخته بود و وحشتناک می‌کوبید… دختری که چند سال دنبالش گشت و نیافت! _ شاپرک… تو… شاپرک چشم روی حلقه‌ی او بست. تمام وجودش درد می‌کرد. نباید اشک می‌ریخت. با حفظ ظاهر لبخند زد و از مقابل دو‌ مرد‌جوان و دستیارها گذاشت. محمدحسین دنبالش می‌دوید…. https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0 نویسنده رمان معروف ارس‌وپریزاد بازم غوغا کرده و ترکونده😎🔥 یک عشق، دو رقیب، کلی اتفاق هیچان‌انگیز و عاشقانه و خفن!❤️‍🔥❤️‍🔥 کافیه ده پارت اول رو بخونید ببینید هیجان و قلم قوی نویسنده رو🥰🥰🔥🔥🔥
163
20
دختره داره تلفنی با دوستش حرف می‌زنه 👇🤣😂 - وای نیستی ببینی استاد با شلوار اسلش و تی شرت جذب چه ناناسی می‌شه، دلم می‌خواد بپرم ماچش کنم. - خاک بر اون سرت معصوم، قبلا مردا هیزی می‌کردن الان دخترا... معصوم خم شد تا شکمش از تکان خنده درد نگیرد. - ولی جون تو، مرد واقعی باید پیجامه راه‌راه بپوشه بعد تا گردنش بکشه بالا... صدای خنده سحر تو گوشش پیچید - بیچاره استاد امنیت نداره تا تو اونجایی. راستی به بابا و مامانت چی گفتی. - گفتم مسموم شدم.اونام گفتن با هواپیما بیای، منم گفتم تا سوار الاغ نشم مسافرت بهم نمی‌چسبه‌. یهو صدای یکی اومد. - الاغ نبود این دور و برا واست کرایه کنم، با هواپیما مجبوری بری. دختر حس کرد آب جوش بر سرش ریختند. - واااای! استاد شما از کی اینجایین دقیقا؟ سحر از پشت خط گفت: - یا خدا! معصومه خدا مرگم بده، جون من بگو داری شوخی می‌کنی و استاد الان واقعا اونجا نیست. وحید داشت می‌گفت: - والا دقیقیش رو که... که معصومه خیره در صورت نیمه‌متبسم و نیمه‌جدی وحید لب زد: - خفه شو، فعلا خودم تو شوکم! چشمان وحید در اوج تعجب درشت شد. - با منی؟ حس کرد همین الان از شدت گندکاری از حال برود. با انگشت به موبایل اشاره کرد و ناتوان از جمع کردن میزان خراب‌کاری خود تقریبا نالید. - استاد شما که الان اینجا نیستین نه؟ بخشی از ذهن متوهم منه! با نوک ناخن به شقیقه‌اش کشید و خنده‌اش را خورد. - بخش متوهم ذهن شما رو نمی‌دونم چه طوریاست، ولی هر قدر فکر می‌کنم من تی‌شرت مشکی جذب ندارم. البته متأسفانه پیجامه راه‌راه هم ندارم.🤣🤣🤣🤣 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0 یه استاد جذاب سختگیر داریم که از بدشانسیش سرنوشت شیطون‌ترین دانشجوش رو صاف انداخته تو خونه اینا 🤣🤣🤣 شده تا حالا عاشقانه ای بخونید که تا مدتها مزه‌ی شیرینش زیر زبونتون مزه کنه؟ شک نکنید عاشقش می شید.😍😍😍
505