آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 300 подписчиков, занимая 1 593 место в категории Книги и 15 786 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 300 подписчиков.
Согласно последним данным от 17 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 43, а за последние 24 часа — -2, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 12.35%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 16.27% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 631 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 3 466 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 18 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 18 июня | 0 | |||
| 17 июня | +1 | |||
| 16 июня | +1 | |||
| 15 июня | 0 | |||
| 14 июня | +83 | |||
| 13 июня | +24 | |||
| 12 июня | +1 | |||
| 11 июня | 0 | |||
| 10 июня | 0 | |||
| 09 июня | 0 | |||
| 08 июня | 0 | |||
| 07 июня | 0 | |||
| 06 июня | 0 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | +10 | |||
| 02 июня | +17 | |||
| 01 июня | +173 |
| 2 | sticker.webp | 1 282 |
| 3 | - ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت..!محرمیتی که جایی ثبت نشه،محرمیتی تعهدومسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده!
جا خورد.
آنقدر که لحظهای فراموش کرد نفس بکشد.درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت میکرد!
با تردید پرسید:
-من متوجه نمیشم!
معین نفس عمیقی کشید.میخواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد.
- من روشنتون میکنم.
به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد:
-اگر پدرم این پیشنهاد به شما وپدرتون داده دلیل براینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما محافظت کنم.اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم.من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست.پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت میکنه.
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0
پریا درست شب قبل ازخواستگاری کسی که سالهاست دوستش دارد،تصادف میکند و بازداشت میشود وبا ویلچرنشین شدن آن مرد تصمیم میگیرددبرای جبران زنش شود اما... | 591 |
| 4 | - مامانی گشنمه. شیل میخوام. شیل.
- شیشهشیرت رو آماده کردم. برو از روی مبل بَرشدار.
- نه شیل خودتو میخوام!
از خجالت آب شدم.
بچهم خودشو انداخته بود تو بغلم و جلوی کل فامیل درخواست شیر میکرد!
سیاوش به بچه گفت:
- پسرم، مامانت هم الان گرسنهس؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده.
بچه لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید.
- الان. الان. گشنمه. شیل.
عرق شرم از تیرهی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست.
- بدعادتش کردی نیلی. بچهی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی!
و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید.
-مامانیمو میخوام. گشنمه.
سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد:
- منم مامانیتو میخوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی!
با شرم و خنده لب گزیدم...
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk
چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! این رمانه ترکونده!🤭🔥 | 509 |
| 5 | -وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟
بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند:
-اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتیات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه.
عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!!
اشکم می چکد و به سختی می گویم:
-آنا بخدا اشتب...
-نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علیای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار...
او نیز گریه می کند.
موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود:
-می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری.
بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد:
-می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا....
-خفه شو،خفه شو!
منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم.
مات و مبهوت شد و من جیغ زدم:
-تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟
اشک هایم می چکد وفریاد میزنم:
-من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی....
علی....علی...
حتئ نامش هم قلبم را می شکند.
با بغض می نالم:
-حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش...
-چی؟!
وای خدایا...وای!
صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده.
آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند:
-ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم!
https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk
https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk
عموی ناتنیمه!
و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست.
پسرِ خشن و بد نیست.
علی؛علیه!
اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودمو نمیدونست.
تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده.
و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود! | 886 |
| 6 | sticker.webp | 365 |
| 7 | - تبریک میگم تازه قلبش تشکیل شده
برگه آزمایش را گرفتم و مات زمزمه کردم.
-یعنی من باردارم ؟
لبخندش غمم را بیشتر کرد :
-آره عزیزم باید بیشتر مراقب خودت باشی
یعنی میثاق دوستش داشت ؟ شایدم دلش نرم میشد ؟ با خبرش چه حالی میشد ؟
همین که در را باز کردم صدای حرف زدن میثاق را شنیدم.
-اره همون طور که میخوایم پیش میره همهچی نگران نباش
همین که مرا دید گوشیش را قطع کرد با لبخند برگه آزمایش را به سمتش گرفتم.
-باز چت شده که رفتی آز....
سرش را بالا آورد و در یک لحظه انگار خون جلوی چشماشو گرفت.
-بِچه کیه ؟
جان دادم انگار.لبام لرزید و صدام بیشتر :
-دیوونه شدی میثاق...
تا به خودم بیام گرمی خون روی پیشونی و چشام حس کردم.
-من نزدیکت نشدم کهربا...چه گهی خوردی تووو ؟
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
یادش رفته بود آن شب را... | 219 |
| 8 | نگاهم قفل میشه توی نگاه سرخش، توی اون رگههای خونی که تو چشماش هست، قلبم فشرده میشه، بغضم میترکه و با همون بغض، لب میزنم:
_ کیانوش، تو دچار سوءتفاهم شدی، عزیز من... فقط بهم بگو کی این حرفا رو بهت زده؟ به خدا من نمیگم نرفتم تو اتاقش، آره، رفتم... ولی... باشه، برات توضیح میدم؟ تو الان عصبیای، بزار برم، بعدأ که آروم شدی، همهچی رو بهت میگم... باشه؟ نگاهش رو ازم میدزده، انگار نمیخواد چشم تو چشمم بشه. قلبم با این حرکتش مچاله میشه. انگار یه چیزی توی دلم فرو میریزه. صدام لرزون میشه:
_ کیانوش، سویچو بده برم... حالم خوب نیست کیانوش، تو رو خدا...
تکان کوچیکی به خودش میده، دستی توی جیبش میکنه و سویچ رو درمیاره، میذاره روی میز و میگه: _ باشه، آتیه... بیا اینم سویچت. ولی خودت باید تا حالا منو خوب شناخته باشی. میدونی بعضی وقتا چه اخلاق سگیای دارم.
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
وقتی دختری قوی اما حساس، در دل روزمرگیهاش وارد دانشگاه میشه، فکرش رو هم نمیکرد که برخوردش با استادی مرموز و کاریزماتیک، قلبش رو از جا بکنه.
استادی مغرور که پشت نگاه سرد و رفتار سنجیدهش، احساسی پنهان و گذشتهای پررمزوراز خوابیده.
گذشتهای که قراره کمکم، با هر نگاه و هر سکوت، پرده از خودش برداره...
قدم زدن زیر بارون پاییزی، مکثهای طولانی سر کلاس، و گفتوگوهای پرتنش، فقط بخشی از رابطهایه که قراره بین این دو شکل بگیره—رابطهای که مثل بازی بین قلب و منطق، بین اعتماد و رازهای پنهان، تا مرزِ سقوط پیش میره.
آیا عشق میتونه راهی به آینده باز کنه، وقتی گذشته هنوز فراموش نشده؟
اگه دنبال یه داستان پر از احساس، کشش، و رازهایی هستی که کمکم کنار میرن و قلبت رو با خودشون میکشن... این قصه برای توئه.
🍁❤️
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
با 572 پارت آماده خوندن.👍👌
#رمانی_فوق_العاده_و_عاشقانه و پر از چالش که قلم وداستانش خیلی عالیه، ازخوندنش پشیمون نمیشید
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 | 144 |
| 9 | _حاملهای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری!
ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم. حالا که شوهرم مرده بود؟!
نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من انگار خشکشان زده بود.
_ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه.
خانجون جای ما جواب می دهد:
_این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر.
چشمان دکتر درشت می شود:
_یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
_ حامد برادرشوهرته و تو بیوهی برادرش... نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودنتون درست نیست مگه این که محرم هم بشید.
قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟!
_ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن...
صدایم می لرزد:
_ خودش چی؟
_خودشم موافقه!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم میگیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن. کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازیهایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍* | 323 |
| 10 | sticker.webp | 329 |
| 11 | - تبریک میگم تازه قلبش تشکیل شده
برگه آزمایش را گرفتم و مات زمزمه کردم.
-یعنی من باردارم ؟
لبخندش غمم را بیشتر کرد :
-آره عزیزم باید بیشتر مراقب خودت باشی
یعنی میثاق دوستش داشت ؟ شایدم دلش نرم میشد ؟ با خبرش چه حالی میشد ؟
همین که در را باز کردم صدای حرف زدن میثاق را شنیدم.
-اره همون طور که میخوایم پیش میره همهچی نگران نباش
همین که مرا دید گوشیش را قطع کرد با لبخند برگه آزمایش را به سمتش گرفتم.
-باز چت شده که رفتی آز....
سرش را بالا آورد و در یک لحظه انگار خون جلوی چشماشو گرفت.
-بِچه کیه ؟
جان دادم انگار.لبام لرزید و صدام بیشتر :
-دیوونه شدی میثاق...
تا به خودم بیام گرمی خون روی پیشونی و چشام حس کردم.
-من نزدیکت نشدم کهربا...چه گهی خوردی تووو ؟
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
یادش رفته بود آن شب را... | 181 |
| 12 | نگاهم قفل میشه توی نگاه سرخش، توی اون رگههای خونی که تو چشماش هست، قلبم فشرده میشه، بغضم میترکه و با همون بغض، لب میزنم:
_ کیانوش، تو دچار سوءتفاهم شدی، عزیز من... فقط بهم بگو کی این حرفا رو بهت زده؟ به خدا من نمیگم نرفتم تو اتاقش، آره، رفتم... ولی... باشه، برات توضیح میدم؟ تو الان عصبیای، بزار برم، بعدأ که آروم شدی، همهچی رو بهت میگم... باشه؟ نگاهش رو ازم میدزده، انگار نمیخواد چشم تو چشمم بشه. قلبم با این حرکتش مچاله میشه. انگار یه چیزی توی دلم فرو میریزه. صدام لرزون میشه:
_ کیانوش، سویچو بده برم... حالم خوب نیست کیانوش، تو رو خدا...
تکان کوچیکی به خودش میده، دستی توی جیبش میکنه و سویچ رو درمیاره، میذاره روی میز و میگه: _ باشه، آتیه... بیا اینم سویچت. ولی خودت باید تا حالا منو خوب شناخته باشی. میدونی بعضی وقتا چه اخلاق سگیای دارم.
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
وقتی دختری قوی اما حساس، در دل روزمرگیهاش وارد دانشگاه میشه، فکرش رو هم نمیکرد که برخوردش با استادی مرموز و کاریزماتیک، قلبش رو از جا بکنه.
استادی مغرور که پشت نگاه سرد و رفتار سنجیدهش، احساسی پنهان و گذشتهای پررمزوراز خوابیده.
گذشتهای که قراره کمکم، با هر نگاه و هر سکوت، پرده از خودش برداره...
قدم زدن زیر بارون پاییزی، مکثهای طولانی سر کلاس، و گفتوگوهای پرتنش، فقط بخشی از رابطهایه که قراره بین این دو شکل بگیره—رابطهای که مثل بازی بین قلب و منطق، بین اعتماد و رازهای پنهان، تا مرزِ سقوط پیش میره.
آیا عشق میتونه راهی به آینده باز کنه، وقتی گذشته هنوز فراموش نشده؟
اگه دنبال یه داستان پر از احساس، کشش، و رازهایی هستی که کمکم کنار میرن و قلبت رو با خودشون میکشن... این قصه برای توئه.
🍁❤️
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
با 572 پارت آماده خوندن.👍👌
#رمانی_فوق_العاده_و_عاشقانه و پر از چالش که قلم وداستانش خیلی عالیه، ازخوندنش پشیمون نمیشید
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 | 134 |
| 13 | - دیگه شورش و در آوردی پناه. گفتم شوهرت مرده باهات مدارا کردم اما حواست هست راه به راه خودتو به شوهرم میچسبونی.
نگاه سرخ سرمه روی حامد مینشیند و میگوید:
- توهم که چپ و راست پناه از دهنت نمیوفته.
نیشخندی میزند.
نگاهی بین ما رد و بدل میکند و میگوید.
- اگه همو میخواید بی رو دربایستی بگید خب. منم این وسط مضحکه نکنید.
قلبم تیر میکشد و حامد با اخطار میگوید:
- حرف دهنتو بفهم سرمه.
- چیه؟ دروغ میگم مگه؟ رک و راست بگم بهت دلم نمیخواد چشمت دنبال ته موندهی بقیه باشه...
صدای سیلی حامد به گونهی سرمه به گوش می رسد.
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
*#جنجالیتریناثرخانمخودیزادهدرتلگرام
بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم میگیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن. کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازیهایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍*
_حاملهای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری!
ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم. حالا که شوهرم مرده بود؟!
نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من انگار خشکشان زده بود.
_ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه.
خانجون جای ما جواب می دهد:
_این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر.
چشمان دکتر درشت می شود:
_یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 | 203 |
| 14 | sticker.webp | 1 147 |
| 15 | -یالا این لباس کوفتی از تنت در بیار ...
با بغض سمتش چرخیدم.کتش روی مبل پرت کرد و آستین پیراهن سفیدشو بالا زد و غرید :
-حالم از هرچی لباس عروس و عروسه به هم میخوره
-چون تو تن عشقت نیست ؟
نیشخند روی لبهای خوش فرمش خونه کرد و دلم با حرفش شکست :
-آره...چون تو تن توئه لعنتیه...زن زوریم...
بغضم بزرگتر شد و دلم بیشتر گرفت
-میگفتی به حاجی منو نمیخوای...میرفتی پی دلت ؟
صداش انگار بغض داشت :
-نتونستم...عشقمو فدای منطق لعنتیم کردم که تو اینجایی....
دامن لباسمو چنگ زدم و سیبک گلوش لرزید:
-که تو خونهام با دیدنت به جای عشقم دارم جون میدم میفهمی ؟؟؟!!
❌❌
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
توصیهی ویژه این روزها♨️ | 469 |
| 16 | «چند بار اومدم سمتت... و تو هلّم دادی کنار؟»
–«چند بار از طرف تو رد شدم؟ چند بار گفتی نباید باشم؟»
و دختر؟ فقط سکوت کرد... چون حقیقتِ حرفای مرد مقابلش، بیشتر از هر چیزی قلبشو لرزونده بود.
اعترافهای مردی که سالها عاشق مونده... دختری که دیگه هیچ جوابی برای فرار نداشت... و عشقی که آرومآروم داشت همهی فاصلهها رو میشکست... 🤍
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
اعترافهایی که بوی دلتنگی میداد، نگاههایی که نفسو بند میآورد، و مردی که اینبار بیپرده از عشقش حرف میزد...
«ببین خانم... هرچی رعایت میکنم، به خاطر خودته...اما...تو...»
دختری قوی و حساس، در میانه روزمرگیهایش ناگهان با ورود به دانشگاه با استادی پرابهام و کاریزماتیک، وارد مسیری میشود که قلبش را به چالش میکشد. استادی که شخصیتی مغرور اما سرشار از احساس است، رازهایی از گذشته را با خود حمل میکند که به تدریج در جریان داستان آشکار میشوند...
پارتی پر از احساس، تنش، عشق و اعترافی که همهچی رو تغییر میده... 🤍🔥
https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 | 394 |
| 17 | _ حامد برادرشوهرته و تو بیوهی برادرش... نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودنتون درست نیست مگه این که محرم هم بشید.
قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟!
_ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن...
صدایم می لرزد:
_ خودش چی؟
_خودشم موافقه!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
_حاملهای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری!
ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم. حالا که شوهرم مرده بود؟!
نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من انگار خشکشان زده بود.
_ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه.
خانجون جای ما جواب می دهد:
_این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر.
چشمان دکتر درشت می شود:
_یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
#جنجالیترینوجدیدتریناثرخانمخودیزاده
😍👇😍👇😍👇😍😍👇😍👇😍👇
جناب سروان حامد احمدی فقط قرار بود مراقبِ زنِ برادرش باشه…اما هیچکس نگفته بود مراقبت کردن گاهی آدمو تا مرزِ نابودی میکشونه و پناهی که کمکم میانِ حمایتهای حامدی که نباید دوستش میداشت،دلش لرزید و درست وقتی فهمید عاشق شده…حامد گفت:
*تو هنوز زنِ برادرمی…*
یک عشقِ ممنوعه…یک عذابِ وجدانِ نفسگیر…و مردی که از ترسِ خیانت به خاطرهی برادرش،جرئتِ دوست داشتن نداشت *#رمانی_که_رهات_نمیکنه* | 511 |
| 18 | سلام و سلام بریم برای یه خبر خوب🤩
خب تقریبا در جریان هستید که چاپ جدید آچمز قیمتش به دو میلیون و نیم رسیده. سمفونی هم یک میلیون و سیصد😥.
حتما در جریان هستید که هر دو این آثار از پرفروش ترینهای نویسنده هستن.👍
هر دو فایل بدون سانسور و حذفیات هستن و از نسخهی چاپی کاملتر هستن. 😊
اینه که با توجه به شرایط اقتصادی شما عزیزان از این لحظه میتونید این دو اثر را به شکل فایل فقط از طریق همین کانال تهیه کنید 😉
قیمت فایل آچمز ۱۱۰ هزار تومن
قیمت فایل سمفونی ۹۰ هزار تومن.
شما میتونید مبلغ را به شماره کارت زیر واریز و به آی دی بنده پیام بدید 👇
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
۶۰۳۷ ۹۹۸۲ ۴۱۰۷ ۹۳۱۷
۶۲۱۹ ۸۶۱۴ ۶۷۳۷ ۸۰۹۶
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
پ.ن قیمت مجموع ۶ فایل فروشی ( آچمز، سمفونی، سونامی، نیمرخ، ایمانبیاور و تابیکرانها ) ۳۸۰ تومنه که در صورت تهیه به صورت یکجا مبلغ ۳۱۰ تومن واریز میفرمایید.
پ.ن ۲ فعلا فقط شماره کارت سوم فعاله | 3 344 |
| 19 | sticker.webp | 1 306 |
| 20 | ناگهان دختری محکم به سینهاش خورد! نزدیک بود تعادلش رو از دست بده. تا به خودش بیاد، دستش دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنش بشه. از اقبال بلندش شربت داخل لیوان دخترک هم به سرتاپایش ریخت. آخه این چه وضعشه!؟ خطر افتادن هردوشون که برطرف، خشم و عصبانیت جایگزین احساسات قبلی شد. آمادهٔ پرخاش کردن به دخترک شد، که سرش رو بالا اورد و دو گوی آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدن رنگ دریاییشون، ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت. زیباترین آبیهایی بود که تابهحال دیده بود. چشمان درشت آبیرنگ، همراه با طوقهٔ سیاه. حرکت نینی چشمان دخترک و قرمزی روی گونههاش رو شکار کرد.
#پارت_77
نگاه دختر به دسته گلی که آب داده بود، افتاد و با شرم، لغزیدن قطرات شربت، روی صورت اونو دنبال کرد. دست دختر روی سینهاش نشست و به عقب هولش داد. با تأنی دست از کمر باریکش برداشت، اما نتونست نگاه از اقیانوس متلاطم چشمانش برداره. تو فکر بود چهطوری صحبت رو شروع کنه، که پای دخترک پیچ خورد و دوباره به آغوشش پرتاب شد! اینبار فرصتطلبانه و کامل، اون رو تو آغو.شش گرفت. حسی از خواستن، تموم رگ و پِیاش رو فراگرفته بود و دلش رو سخت لرزوند. دستهاش رو محکم به دور شانه و کمر دختر پیچوند و اونو در آغو.ش کشید. قلبش دیوونهوار میکوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش رو پر کرد.
♥️🌱♥️
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
*سرش رو خم کرد و موهاش رو بویید. دلش میخواست، سر توی موهاش ببره و بیشتر نفس بکشه. دختر تکونی برای جداشدن به خودش داد ولی او مالکانه و تنگتر در آغو.شش کشید.
✅ رمان تموم شده و در کانال ویایپی موجود است. | 483 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
