آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 855 подписчиков, занимая 1 614 место в категории Книги и 16 006 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 855 подписчиков.
Согласно последним данным от 05 ноября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 14, а за последние 24 часа — 1, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.68%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 19.33% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 1 243 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 227 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 ноября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загружаем данные
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 ноября | 0 | |||
| 05 ноября | +5 | |||
| 04 ноября | +1 | |||
| 03 ноября | +4 | |||
| 02 ноября | +1 | |||
| 01 ноября | 0 |
| 2 | یه رمان براتون آوردم که تا پارت آخر پشت هم بخونی و برای ادامهاش هم بیطاقت باشی.
لطفا به خلاصهی سادهاش اکتفا نکن.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
رمان نفسهایم 👇
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. [#پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود. این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است. #امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
تقابل اینبار آرش و پردیس یک پیوند خونبسیست که امانت بینشان باید تاوان آن شود...
لینک بله👇👇👇👇
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
با بیش از ۵۰۰ پارت آماده | 328 |
| 3 | -کاش یکیام بود به من میگفت « الهی قربونت برم چرا دلت گرفته!»
بهار در حال خوردن خیار از پشت گوشی با خنده گفت:
- کی اینو گفته و تو شنیدی که هوایی شدی؟
آهی کشیدم و چرخی به صندلی چرخدارم دادم:
- امروز تو اتاق رییس بودم پشت گوشی اینو به نامزدش گفت، بعد نمیدونم دختره چی گفت که رییس زیر پنج دقیقه با وجود کلی کار پاشد رفت پیشش!
بهار متعجب پرسید:
- واقعا؟! مردم چقدر شانس دارن بخدا.
خواستم چرخ دیگه ای به صندلی بدم که با شنیدن صدای پشت سرم قلبم ریخت و گوشی از دستم افتاد:
- من خیلی وقته که توی دلم قربون منشی ریزه میره و موفرفری خودم میرم، فقط نمیدونستم خودشم دوست داره اینو بشنوه!
نگاهم به رییس افتاد که تکیه زده به چهارچوب در با لبخند ریزی به من خیره بود. آب دهنم رو قورت دادم و خواستم حرفی بزنم که جلوتر اومد و دستاشو دوطرف میز گذاشت و به طرفم خم شد و با لحن خاصی گفت:
- محض اطلاعت باید بگم پشت گوشی خواهرم بود نه هیچ کس دیگه وگرنه من خیلی ویژهتر از اینا بلدم قربون صدقه دختری که دلمو لرزونده برم، میخوای امتحانش کنی؟!
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0 | 271 |
| 4 | 🌗✨پَـــــس از آن گُـــــرگومـــیش✨🌓
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy | 135 |
| 5 | - کارتای عروسیمون داره چاپ میشه تو هنوز به فکر اون مرتیکهای؟
بغض کرده گفتم:
- فقط میخوام بدونم چه بلایی سرش اومده!
تیرداد عصبی داد زد:
- آریا مرده. هفتتا کفن پوسونده. اون یارو آریا نیست. فقط شبیهشه، چرا نمیفهمی؟
نمیتونستم باور کنم.
- آخه...مگه میشه این همه شباهت؟
تیرداد پوزخند زد.
- اونم اگه این همه عاشقت بود. خودشو یه غریبه جا نمیزد بیچاره!
**مردی که عاشقش بودم، مردی که با هم قول و قرار ازدواج داشتیم یه روز بیخبر رفت. وحالا بعداز دو سال زنده و سالم مقابلم ایستاده و دختر دیگری را همراهی میکند، آن هم نه یک غریبه، دخترعمویم*ومرا دیوانه میخواند
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
**رسم مردونگیو باید از شما یاد گرفت آقا آریا*!*
- اسم من آریا نیست خانم.
از حرص خندهم گرفت.
- چه بازیگر قابل شدی! یه جوری نقشتو بازی میکنی که واقعا داره باورم میشه!
- بهتره در اولین فرصت خودت و به یه روانپزشک نشون بدی.
عصبی گفتم:
- من دیوونه نیستم.
همون لبخند کج و حرص درآرش هنوز رو لبش بود.
- اینکه نامزدت ولت کرده رفته متاسفم. اما من نمیتونم جای اونو برات پر کنم....❌🔥
*بعد مدتها خانم نخعی رمان #رایگان شروع کرده.قلم فرنازجان اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همهی قشر رمانخون از سالها پیش میشناسن*
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
تبلیغ نیست | 367 |
| 6 | فقط ۶ ساعت تا پایان طرح
طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز
این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️
@ancheh_khoban1403 | 888 |
| 7 | sticker.webp | 573 |
| 8 | #درهی_سکوت
#سمانه_امینیان
سیزده سال عشق، هشت سال زندگی مشترک و پایانی که مانیا هرگز تصورش را نمیکرد…
او روزی از مردی که تمام دنیایش بود، جدا میشود تا خودش را از نو پیدا کند؛ اما بعضی زخمها با رفتن درمان نمیشوند و بعضی تصمیمها، سرآغاز اتفاقاتی هستند که هیچ راه برگشتی برایشان وجود ندارد.
مانیا میخواهد دوباره زندگی کند، رؤیاهایش را دنبال کند و ثابت کند که پایان یک عشق، پایان زندگی نیست. اما سرنوشت برای او مسیری را کنار گذاشته که در آن، مرز میان انتخاب و اجبار، عشق و نفرت، و حقیقت و دروغ، هر روز کمرنگتر میشود.
اگر برای نجات آنچه دوست داری، مجبور شوی از خودت عبور کنی، تا کجا پیش میروی؟
https://t.me/+HhWI6eCzoD1iMTg0
مانیا پس از سیزده سال عشق، بهخاطر تصمیم همسرش برای ازدواج مجدد، جدایی را انتخاب میکند و برای ساختن زندگی تازهای قدم برمیدارد. اما سرنوشت او را به عمارتی مرموز در دل جنگل میکشاند؛ جایی که رازهای پنهان و اتفاقات غیرمنتظره در انتظارش هستند.
https://t.me/roman_samaneh_aminian
https://t.me/roman_samaneh_aminian | 472 |
| 9 | یکی از فرفریهای خیسم را با نوک انگشتانش گرفت و با صدای آرامی گفت:
ـ حموم بودی؟!
مکث کرد. انگار خودش هم تازه متوجه شده بود جملهاش مورد منکراتی دارد! ولی چون ذاتا این بشر پررو بود، نگاهم کرد و ادامه داد:
ـ بوی شامپوت خیلی خوبه. هوش از سر آدم میبره.
نخ دادنش را به روی خودم نیاوردم!
- برقا رفته اومدم ازتون چراغ شارژی قرض بگیرم.
اما انگار اصلاً نشنید چه میگویم. وقتی دیدم جواب نمیدهد، به اعتراض گفتم:
- چرا اینطوری نگام میکنید؟!
نزدیکتر آمد و نگاه جسورش از صورتم پایینتر رفت و به بازی یقهام رسید.
معذب در خودم جمع شدم و دو طرف حوله را با دستم گرفتم.
و نگاه او برگشت روی چشمهایم:
- خودت بگو! دختری که با یه حولهی نیموجبی و بدن خیس نصف شب میاد دم در خونهم رو...چطوری باید نگاه کنم؟!
آب دهانم رو به سختی قورت دادم:
- خب...من حموم بودم یهو برق رفت. مجبور شدم از شما که همسایهمی کمک بگیرم.
دم گوشم پچ زد:
- از این بعد دیگه نمیخوام فقط یه همسایه باشم!
گیج نگاهش کردم که یکدفعه دستم را گرفت و کشید داخل خانهاش و تا بخودم بیام گره بند حولهام را کشید و...
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0 | 252 |
| 10 | 🌗✨پَـــــس از آن گُـــــرگومـــیش✨🌓
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy | 206 |
| 11 | - دِ لامصب اون بچهای که تو شیکمته مال منه.
صدایش بالا رفته بود. با نگرانی به دوروبرم نگاهی انداختم.
- اشتباه میکنی.
- منِ پدرسگ یعنی اینقدر به نظرت کورم که نفهمم این شیکم قلنبه نمیتونه مال شش ماهی باشه که ازم دور بودی؟
از ترس بندبند وجودم میلرزید. اگر باور نمیکرد بدبخت میشدم.
- نه... یعنی چیزه... من چاق شدم.
یک قدم جلو آمد و نگاه محکمش را به صورتم دوخت. سیاهی چشمانش هنوز وجودم را به لرزه درمیآورد. صدای فریادش تنم را لرزاند.
- منو اینقدر احمق نبین تابان. اون مرتیکه که بهاصطلاح شوهرته بهت حرومه. تو حق نداشتی وقتی بچهی منو بارداری بری با یه نرهخر دیگه و...
حرفش را با نفس صداداری قطع کرد. صورتش از خشم سرخ شده بود. با ترس نگاهی به پیشانی عرقکردهاش انداختم.
- اون... اون شوهرم نیست.
نعره زد:
- دیگه بدتر! داری با یه یابو زندگی میکنی شوهرت هم نیست؟ واقعاً برم کلاهمو بذارم بالا که زنم رفته همینطوری با یکی تو یه خونه.
خواسته بودم او را آرام کنم ولی انگار بدتر گند زده بودم.
دلم میخواست آب شوم و توی زمین بروم. او که نمیدانست ماجرا چیست، هیچوقت هم نمیشد بفهمد وگرنه بلوایی راه میافتاد که جمعکردنی نبود.
- نه، ببین... اینطوری که فکر کردی نیست...
من شمسالدین هستم، یه مرد مقتدر که هیچوقت جلوی کسی کم نیاوردم.
به هرچی تو عمرم میخواستم رسیدم، اما دختری که جونم براش درمیرفت به خاطر یه شب نادونی من ازم دل برید
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0 | 503 |
| 12 | sticker.webp | 508 |
| 13 | #خواب_باران تازهترین اثر #الناز_محمدی 🤩😍
رعدوبرق توی تنش تمام رگهایش را لرزاند. باد زد. موهای رهای دخترک، توی صورتش خورد و استخوان انگشتهای ضعیف و یخکرده باران، کنار یقهاش، توی ترقوهاش فرو رفت. هاتف، دستش را برای مهار تنش به تکیه گاه او گرفت و همین چندثانیه شد عمری تحیر! دست باران که رهایش کرد، چشمهایش از همان فاصله، به چشمهای روشن براق دخترکی قفل شد که تنگی پر از شرم و بغض و احساس شده بود. حتی صدای باران گیر کرده بود توی آن تُنگ:
https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8
https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8
-گفته بودی نگم دوسِت دارم تا باور کنی... حالا هم میخوای باور کن، میخوای باور نکن که اگر راه دوم من بودی، اینجا نبودم!
بعد هم او را کناری هول داد و رد شد. نگاه متحیر هاتف به قدمهای پر سرعت او ماند و بدن کرخت شدهاش با تکیه به همان دستی که به تکیهگاه بود، روی صندلی و جای او ماند. بوی وانیل در فضا مانده بود. شستش کنج لبش کشیده شد. درست جایی که نرمی لبهای نرم او بهش چسبیده بود. یک لمس کوتاه... یک تماس عجیب... چیزی که اسمش، اولین بوسه بود!
https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8
https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8 | 230 |
| 14 | «فقط باید همسایه جدیدمو ببینی! شبیه سوپراستارهاست؛ قدبلند، هیکل ورزشکاری، پولدار. فکر کنم کم کم باید تورش کنم وگرنه نعمت خدا حروم میشه»
پیام را با یک ایموجی خنده برای دوستم بهار فرستادم. اما وقتی جواب آمد و نام یزدان را به عنوان فرستنده دیدم، نفسم برید:
«پس برنامهت اینه که منو تور کنی!»
آن از آبروریزی روز اول دیدارمان که با موهای وز و لباس خواب بی در و پیکرم در را به رویش باز کرده بودم و این هم از رسوایی امروزم! برایش نوشتم:
«ببخشید پیام رو اشتباهی بجای دوستم برای شما فرستادم، منظورمم از همسایه، شما نبودید!»
قلبم داشت از سینه بیرون میزد تا جوابش را بخوانم:
«تا جایی که من میدونم به غیر از من و مش غلام که هفتاد سالشه، هیچ مرد دیگهای تو این ساختمون نیست، نگو که منظورت مش غلام بود»
پوست لبم را کندم و زیر لب خودم را فحش دادم! که دوباره پیام داد:
«هر وقت تورت آماده شد خبرم کن! قول میدم فرار نکنم.»
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0
https://t.me/+Xn9RSrfo-vUzN2M0 | 128 |
| 15 | 🌗✨پَـــــس از آن گُـــــرگومـــیش✨🌓
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy
https://t.me/+y89r83omAY9mYzcy | 178 |
| 16 | - کارتای عروسیمون داره چاپ میشه تو هنوز به فکر اون مرتیکهای؟
بغض کرده گفتم:
- فقط میخوام بدونم چه بلایی سرش اومده!
تیرداد عصبی داد زد:
- آریا مرده. هفتتا کفن پوسونده. اون یارو آریا نیست. فقط شبیهشه، چرا نمیفهمی؟
نمیتونستم باور کنم.
- آخه...مگه میشه این همه شباهت؟
تیرداد پوزخند زد.
- اونم اگه این همه عاشقت بود. خودشو یه غریبه جا نمیزد بیچاره!
**مردی که عاشقش بودم، مردی که با هم قول و قرار ازدواج داشتیم یه روز بیخبر رفت. وحالا بعداز دو سال زنده و سالم مقابلم ایستاده و دختر دیگری را همراهی میکند، آن هم نه یک غریبه، دخترعمویم*ومرا دیوانه میخواند
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
**رسم مردونگیو باید از شما یاد گرفت آقا آریا*!*
- اسم من آریا نیست خانم.
از حرص خندهم گرفت.
- چه بازیگر قابل شدی! یه جوری نقشتو بازی میکنی که واقعا داره باورم میشه!
- بهتره در اولین فرصت خودت و به یه روانپزشک نشون بدی.
عصبی گفتم:
- من دیوونه نیستم.
همون لبخند کج و حرص درآرش هنوز رو لبش بود.
- اینکه نامزدت ولت کرده رفته متاسفم. اما من نمیتونم جای اونو برات پر کنم....❌🔥
*بعد مدتها خانم نخعی رمان #رایگان شروع کرده.قلم فرنازجان اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همهی قشر رمانخون از سالها پیش میشناسن*
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
https://t.me/+aNNFCAo3w39jNGI0
تبلیغ نیست | 312 |
| 17 | فقط تا فرداشب ساعت ۱۲
طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز
این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️
@ancheh_khoban1403 | 2 783 |
| 18 | sticker.webp | 2 014 |
| 19 | شهابالدین شمس برگشت ایران.
مغرور، پولدار، دورگهی ایرانی اماراتی و عادتکرده به اینکه هرچی بخواد مال اونه.
اما یه بار دلش یه چیزی خواست که به راحتی به دست نمیاد، و شهاب حریص شده برای داشتنش، چون اون عاشق یه دخترمغرور شده، دختر سرایدار باغ پدربزرگش!
حالا باید بدوئه دنبال دختری که محلش نمیده! 😍😂
عشق ممنوعه دخترکرمونی چشمسبزمون و اقای تاجر پسته 🥹😍
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8
قصه از خونه باغ حاجحشمت شمس شروع شد!
جنگ توی اسفند سال ۱۴۰۴ باعث میشه تنها نوهی پسری حاج حشمت که برای تجارت به ایران اومد نتونه برگرده و به خونهی پدربزرگش بره و اونجا با دختری رو به رو بشه که قبلا ندیده بودش، پری، دخترسرایدار باغ، دختری با چشم های سبز و فریبنده و ماجرای یک عشق ممنوعه شکل بگیره…
https://t.me/+HLTHZNR6M4JiYjk0
خونه باغ های سنتی، بیبی و خانبابا!
دخترکرمونی و پسردورگهی ایرانی عرب
باغ پسته و یه عاشقانهی ناب ✨
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8 | 1 033 |
| 20 | من نه دختر ارام و سر به زیری که عزیز میخواست شدم و نه آن خانم دکتر با پرستیژی که مادر دوست داشت!
من مسیر رویا هایم را پیش گرفتم و شدم دختر ناخلف این خانه!
دختری که دست گذاشت روی نباید ها...!
* * * *
_ چیزی شده؟
_ میشه بری بالا؟
به صورت عصبی اش چشم دوختم:
_ میگی چی شده یا نه؟
_ اینجوری اومدی وسط این همه مرد؟
نگاهی به لباسم انداختم.
_ مانتو تنمه که...
صدا و قیافهاش سخت شد:
_ این مانتوعه؟
_ نیست؟
دست درون موهایش کشید:
_ نگاهای بقیه رو دیدی؟
_ نگاه بقیه برام مهم نبود، من فقط نگاه تو رو دیدم که....
صورتش سرخ شد، میدیدم که چطور سعی دارد خودش را کنترل کند:
_ اتفاقا من خیلی برام مهمه که بقیه اینجوری به دخترمورد علاقهم نگاه نکنن! برو بالا لطفا....
_ آخه من اومده بودم نذری هم بزنم.
بدون اینکه جوابم را بدهد اشاره به صدرا کرد و دیگ نذری را به او سپرد. بعد رو به من گفت:
_ یه دیقه بیا باهام.
پشت سرم قدم برداشت و من میدیدم که چطور از پشت حواسش هست که در شلوغی حیاط، کسی با من برخورد نکند!
دم در اتاق که رسیدیم، آرام، جوری که بقیه نشنوند گفت:
_ من هر سال تا صبح پای دیگ میمونم، دو، سه ساعت دیگه که همه رفتن، بیا پایین پیشم، تا هم بزنیم، #دورت_بگردم...
دورت بگردم را با مکث گفت...
چیزی درون #قلبم فرو ریخت!
لحن مهر دارش، صدایش، دورت بگردم با مکثش، باعث گُر گرفتنم شد، بدون هیچ حرفی و با #هیجانی که به دلم چنگ زده بود دستگیره را فشردم.
قرارمان دو ساعت دیگر پای دیگ نذری بود؟!
قبل از اینکه پا در اتاق بگذارم نامم را صدا زد، به سمتش برگشتم که ارام لب زد:
_ خیلی میخوامت به مولا!
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
#پسرمذهبی که حسودی میکنه و غیرتی میشه برای دخترک عکاس هنرمندمون 🥹😍
پیشنهاد می کنم قبل از چاپ حتما رایگان بخونید
رمان قبلی این نویسنده با کمتر از صد پارت قرارداد چاپ گرفت 😍 | 668 |
