آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 888 подписчиков, занимая 1 547 место в категории Книги и 15 495 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 888 подписчиков.
Согласно последним данным от 22 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 102, а за последние 24 часа — -20, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.69%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 18.27% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 1 245 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 3 999 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 23 сентября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 23 сентября | +1 | |||
| 22 сентября | 0 | |||
| 21 сентября | +7 | |||
| 20 сентября | 0 | |||
| 19 сентября | +3 | |||
| 18 сентября | +134 | |||
| 17 сентября | 0 | |||
| 16 сентября | +1 | |||
| 15 сентября | +1 | |||
| 14 сентября | +71 | |||
| 13 сентября | +3 | |||
| 12 сентября | 0 | |||
| 11 сентября | +1 | |||
| 10 сентября | +16 | |||
| 09 сентября | +8 | |||
| 08 сентября | +2 | |||
| 07 сентября | 0 | |||
| 06 сентября | 0 | |||
| 05 сентября | +1 | |||
| 04 сентября | 0 | |||
| 03 сентября | 0 | |||
| 02 сентября | 0 | |||
| 01 сентября | +2 |
| 2 | sticker.webp | 1 483 |
| 3 | من کوروش طهرانی ام...
مردی که خانواده و احترام واسش همه چی بود تا وقتی که دلش برای کسی که نباید ، لرزید!
میدونستم دخترِ نامادریمه... ابلیسی که زندگی هممون و جهنم کرده بود...
میدونستم سنش خیلی ازم کمتره...
میدونستم متاهلم و زنم برام همه کسمه!
اولش هدفم فقط حمایت و کمک به زندگیش بود اما اون اینو نمیخواست!
تهش همه ی حس های سرکوب شده ی وجودم و یه دنیا انکار، جوری ترکید و رو کل زندگیم آوار شد که دیگه هیچی مثل سابق نشد!
آبی ، دختری بود که تموم مردونگی و عشق و بعد سالها دوباره تو وجودم شعله ور کرد اما در عین حال شیطان کوچیکی بود که هیچ کس نمیتونست بفهمه چی میخواد و واقعا تو مغز و قلبش چی میگذره!
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
اثر جدید و جنجالی #مدیاخجسته رو اینبار رایگان بخون🥳 | 818 |
| 4 | - رابطه تائید شه، همینجا عقدتون خونده میشه.
پسر هیستریک میخندد. به مامور کلانتری نگاهی میکند و دستهای دستبند خوردهاش را به صورتش میکشد.
- ستوان! سروان! سرهنگ! سرگرد! ستون! من هی میگم نره، شما میگی بدوش! دارم واضح عرض میکنم خدمتتون… این خواهرِ ما، با لباس مجلسی، دمِ هتل پرید تو ماشینِ من!
- ماشین مالِ شما نیست جناب نیکخو!
پسر عصبی، دوست کنار دستش را نشان میدهد و تقریباً داد میزند:
- مالِ این کره خره اصلاً!
مرد نیز هول شده تائید میکند.
- بله! مالِ منِ کره خره!
میگوید و متهم ادامه میدهد:
- مهم اینه این خواهر پریده تو ماشین من!
- آدم به خواهرش تجاوز میکنه؟!
دختر، این را میگوید. با لباسهای مجلسیِ پاره در بغل، هقی میزند و اشک را با دستمالی که در دست دارد پاک میکند.
چشمان مرد گرد شده و تا پای سکته قلبی میرود.
- بابا خانم! من نوک انگشتم هم به شما نخورده! این خزعبلات چیه آخه میگی زن حسابی!
گریهی دختر اوج میگیرد. دست دیگرش را از زیر چادری که دورش پیچاندهاند، بیرون میکشد. کبودی دور مچش را نشان مرد میدهد و با بغض میگوید:
- جناب سرگرد ببینید! دور مچم قرمز شده انقدر فشارش داده.
مرد میانسال، استغفار میکند و نگاه از دستان سفید دختر میکشد.
- من سرگرد نیستم دخترم، سرهنگم!
پسری که صاحب ماشین است، زیر گوش متهم زمزمه میکند:
- بار هشتمیه که اینو میگه! رو درجههاش حساسه؛ کاش اونقدری که این رو ستارههای شونهاش حساسه، من رو دوست دخترهام حساس بودم! شاید ولم نمیکردن!
مرد، عرق پیشانیاش را با هر دو دست میگیرد و در جواب یاوهگوییهایش لب میزند:
- ماهان! به اسمم قسم! پا میشم یه جور گرهات میزنم، رو بواسیری که ازت بیرون میزنه حساس بشیآ!
ماهان تنش را جمع میکند.
- به عنوانِ یه متجاوزِ پست، خیلی زر میزنیآ! مفسد فیالارض!
مرد فک سفت میکند. دست بالا میبرد که توی دهان مرد بزند، که در اتاق باز شده و سربازی خود را داخل پرت میکند.
- جناب سرهنگ! نامه پزشک قانونی آمادهاس. باید خطبهی عقد جاری بشه جناب
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
نغمه، دختر هنرمند و وزهایه که دائم برای خودش دردسر درست میکنه!😂💔
شب عروسی خواهرش، بنا به دلایلی پا به فرار میذاره و توی ماشین پسری به اسم مسیحا قایم میشه.
مسیحای مغرور...جذاب و خوش قیافه ای که همه براش لهله میزنن و تازه از امریکا اومده ایران دنبال پدرش.
ولی نغمه، با پریدن توی ماشینش این بار برای خودش و مسیحا دردسر خیلی بزرگی درست میکنه.
دردسری که یک سرش بیچارگیه و سر دیگش ازدواج!🫢♨️
باید دید ته ازدواجشون چی میشه!
جدا میشن؟
و یا سر و کلهی احساس پیدا میشه؟🥲😍
رمانی با پارت های جذاب که میخکوبتون میکنه!!!🔥💯
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
❌پارت اول رمان/کپی ممنوع!❌ | 629 |
| 5 | -من میخوام بچهم شیر مادر بخوره!
دخترک سرش را پایین گرفت و خجالتزده گفت:
-خیالتون راحت، آقا. براش کم نمیذارم. مثل بچهی خودم بهش خدمت میکنم. نمیذارم حتی یه لحظه گرسنه بمونه…
سوران چشم از عکس کوچک پرسنلیاش گرفت و نگاه به گونههای سرخش داد.
-بچهی خودت کجاست؟
-بچهم هشتروز بیشتر نموند، آقا. عمرش رو داد به شما…
چشمهای دخترک یکلحظه هم بالا نمیآمد تا درآن نگاه سیاه و درخشانش گم شود. مثل روز اول که پریده بود جلوی ماشینش تا بزغالهی کوچکی را نجات دهد!
همانجا دلش برایش رفته بود. حالا اما مقابلش ایستاده بود و میخواست دایهی پسرش شود!
کمسنوسال بود. فکر میکرد هنوز مدرسه میرود. نه اینکه بچه از دست داده باشد!
بیاختیار پرسید:
-شوهرت چی؟؟؟
-شوهرم رفته تهران کار کنه. مزاحم کارم نمیشه. مطمئن باشید.
به تلخی پلک برهم فشرد و سرش را پایین برد. دخترکی که دلش را برده بود، شوهر داشت! حالا چطور باید افسار نگاه و دل و دستوپایش را میبست؟!
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8
***
در اتاق که یکدفعه باز شد، شیشهشیر توی دستم فشرده شد و نوزاد بهبغل و وحشتزده به عقب برگشتم. سورانخان در درگاهی ایستاده بود و وحشتناک نگاهم میکرد!
-به چه حقی به بچهی من شیرخشک میدی؟!
دستوپایم را گم کردم. به منمن افتادم...
-سورانخان. بهخدا توضیح میدم…
سریع به سمتم آمد و همینکه پسرکش را گرفتو روی تخت گذاشت، محکم به زیر بازویم چنگ زد.
-یا یه دلیل قانع کننده برام میاری، یا همینالان از خونهی من میری! یالّا…
دستم از فشار پنجهاش درد گرفته بود. چه مرد پرزوری بود؛ بیچاره #زنش! با درماندگی نالیدم:
- به خدا شیرخشک ندادم...
شیشه شیری که هنوز تو دستم بودو چنگ زد و جلوی چشمم تکون داد:
- پس این چیه ها؟ من روز اول نگفتم شیر مادر؟ از روز اولم شیر نداشتی نه؟
به هقهق افتادم... اگر بیکار میشدم جایی را برای زندگی نداشتم.
-آقا به خدا شیر خشک نیست... من... من... من هنوز مادر نشدم که بخوام خودم به بچهتون شیر بدم. به این کار نیاز داشتم... برای همین دروغ گفتم که کنار پرستاری میتونم شکم پسرتونم سیر کنم! ولی بهخدا شیر خشک بهش ندادم... شیرِ مادره! از یه آشنای مطمئن و مومن گرفتم!
نگاهش رنگ عوض کرد:
- به چه حقی این کارو کردی هان؟ شوهرت کدوم بیغیرتیه که تو رو فرستاده خونهی یه مرد غریبه؟ شایدم نقشه داشتی واسه خانِ روستا!
وحشت کرده بودم و سکسکهم گرفته بود:
- به خدا هیچ نقشهای...نداشتم. آقا... من...
- کجاست شوهر بیغیرتت؟
با جیغ داد زدم:
- ندارممم! من کسیو بالا سرم ندارم! که اگر داشتم لنگ کار تو خونهی تو نبودم!
انگار گوش های سوران کیپ شد. چراغی در سرش روشن شد:
- چی؟
از شدت عجز زیر گریه زدم و سعی کردم خودم را از چنگالش رها کنم:
-من مجردم! آره دروغ گفتم… چون مجبور بودم... ترسیدم بهم کار ندید!... حالا میشه ولم کنید؟ خیلی دردم میاد… آی!
حیرتزده دستش را عقب کشید و پلکی محکم برهم زد.
-نامزد؟ شیرینیخورده؟ دوستپسر… هیچی؟
-نه ندارم... به خدا ندارم... اگر شما میگید برم، میرم ولی فقط یه هفته بهم وقت بدید... اصلا تو این یه هفته کلفتیتونو میکنم...
خواستم از زیر دستش در بروم و خودم را به بهانه تمیزکاری گموگور کنم که دستم را کشید و به دیوار پشتم کوبید و بعد چانهم را بالا داد و با چشمهایی که یکدفعه برق افتاده بود، خیرهام شد.
-دخترِ مجرد نمیتونه تو خونهی من بمونه! حتی برای یک ثانیه... چه برسه یک هفته!
بغضم گرفت و باتمنا گفتم:
- خانومتون حساسه؟ توروخدا بذارید خودم باهاش حرف بزنم راضیش کنم…
گوشهی لبش بالا رفت.
-کی گفته من زن دارم؟ تازه امشب قراره مزدوج بشم!
-امشب؟
-شرطِ اینجا موندنت اینهکه زنِ من شی!
نفس توی سینهام حبس شد. با لبخند مرموزی سرش را نزدیک آورد و بیخ گوشم پچ زد:
-خیلیوقته چشمِ خان روته، بزغالهکوچولو! حالا که #شوهر نداری، از همین امشب باید مال خودم بشی!
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8 | 853 |
| 6 | _ بگید بابای بچه هم بیاد داخل. شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه.
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند:
_ آقا، خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد:
مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید:
_والا مشکل که نه اما خانمتون #حاملهست.
شاید کلمهی خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم:خانم دکتر چطور بگم ایشون.
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم اما نمیدونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم وقتی فهمیدم حاملهام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم.
رمان «پناهم باش» کامل شد
#پایان_خوش | 1 042 |
| 7 | پیشنهاد میشه 👆❤️ | 666 |
| 8 | - اگه یه امروز تو شرکت نقش نامزدمو بازی کنی، این ماه سه برابر همیشه بهت حقوق میدم!
باورم نمیشد یزدان خان شمس، رئیس شرکت با آن همه دبدبه و کبکبه به من چنین پیشنهادی بدهد. با گیجی گفتم:
- من نمیتونم رییس، این کار درستی نیست.
کلافه از جا بلند شد و مقابلم ایستاد:
- برای منم راحت نیست از کارمندم چنین چیزی بخوام، ولی مجبورم، اما اون فعلا روی تو حساس شده...
همزمان که صدای پاشنه کفش زنونه را از پشت در شنیدم و متوجه شدم باز هم دخترخالهاش آمده تا بدون هماهنگی وارد اتاق شود. در یک لحظه تصمیمم رو گرفتم! هر دو دستم رو بند یقه و کرواتش کردم و همین که در باز شد، با صدای پر نازی گفتم:
- عادت کن خودت کرواتتو ببندی عزیزم، من اومدم اینجا کار کنم که فقط پیشت باشم نه اینکه راه به راه به بهانه های مختلف منو بکشونی توی اتاقت و از کار کردن بیفتی!
رئیس قبل از اینکه عقب بکشه دم گوشم پچ زد:- تازه داره از این بازی خوشم میاد!
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk | 1 165 |
| 9 | sticker.webp | 442 |
| 10 | _با اینکه به گروه خونیم نمیخوره ولی باید بگم دوستت دارم
درحالیکه به زور خندهام رو کنترل میکنم بهش چشم غرهاي میرم و با ناز به حالت قهر ازش رو میگیرم و میگم
_پس برو هر وقت به گروه خونیت خورد اون وقت بیا
به زور از پشت بغلم میکنه
_ولم کن اصلا
حصار دستهاش محکمتر میشه و با خندهی شیرینی کنار گوشم لب میزنه
_من نمیدونم بقیه وقتی از یه نفر خوششون میاد چیکار میکنند ولی من چیزی که باعث ضربان قلبم باشه رو به راحتی از دست نمیدم شیرینک
توی بغلش با لبخند میچرخم و قبل از اینکه فرصتی برای جواب داشته باشم لبهام رو شکار میکنه و با خشونت کام میگیره
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
من کیانم !
یه دکتر فوق تخصص مغروری که حاضر نبود قبول کنه عاشق دختر سرایدرش شده و برای فرار از این عشق مسخره از همه چیز و همه کس فرار کردم ، ولی خبر نداشتم که نمیشه از سرنوشت فرار کرد .
بعد از سالها دیدمش ولی با یه بچهای که عجیب بهم شباهت داشت و فهمیدم که ....🔥🔞❌
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0 | 570 |
| 11 | دستهایش را از پشت دور کمر گلی حلقه کرد و طبق عادت همیشگی، بوسهی کوتاهی روی شانهاش نشاند.
— قلقلیِ من… خسته نباشی...
بعد انگار تصمیم گرفته باشد اذیتش کند، شروع کرد به بوسیدن وجب به وجب صورتش.
لبهایش روی گونههای گلی لغزید، بعد آرام به زیر گردنش رسید و نفسهای گرم و عمیقی کشید.
گلی با صدایی که از نفس افتاده بود گفت:
— نکن…
اما مهیار انگار تازه سر حال آمده بود.
— مال خودمه… دوست دارم.
گلی کمکم داشت نرم میشد. دستهایش هنوز کفآلود بود و نمیتوانست حتی درست عقبش بزند.
زیر لب گفت:
— مهیار… بس کن.
مهیار دوباره گردنش را بوسید.
— چرا؟
گلی با عجله گفت:
— چون الان آبرومون میره! شیرین جون و بابا داریوش توی هال نشستن.
ابرویش بالا رفت و غشغش خندید.
_یه جوری میگی انگار اونا ماچ و موچ نداشتن پس من چطوری به دنیا اومدم؟! نکنه لکلکها منو آوردن.
گلی تا بناگوش سرخ شد و زهرماری زیر لب گفت.
صدای جیغ شیرین جان از پذیرایی آمد:
_ ای پسرهی بی آبرو! حیا و عفتت کجا رفته؟
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk
مهیار انقدر شیطون و «وِزه» است که حتی توی خونهی پدر و مادرش هم دست از کرمریزیهای منشوری برنمیداره! 😈🔥
آقا دامادِ داستان ما، استادِ به فنا دادنِ آبروی زنشه؛ اونم با شوخیهایی که گلی رو از خجالت آب میکنه و صدای جیغ مادرشوهر رو در میاره!🤣
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk | 226 |
| 12 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 314 |
| 13 | دوازده سال پیش مرا از خانه ام بیرون کشاندند اما هنوز دلم برای بن بست پرواز پر میزند. برای ان بن بست و خانه ای که با درخت صنوبر کنارش قد کشیدم. زیر همان درخت با او خاله بازی کردم. میان بازی بچگانه مان من مامان شدم و او بابا...
حال پس از دوازده سال دوری، زمانی که از یک رابطه ی سمی بیرون امده ام سر و کله اش پیدا شده... همان پسرکی که همپای بازی های کودکانه ام بود حال قد کشیده، زیبا و برازنده تر شده. برازنده تر از اخرین باری که شانزده ساله بود و پیش از جداییمان در گوشم گفته بود:
_ من همه ی گناها رو گردن گرفتم ولی نمیدونستم تهش میشه جداییمون...
https://t.me/+qjuqTCKDTEs1YzQ0
https://t.me/+qjuqTCKDTEs1YzQ0
مژده #آنجاکهتورامنتظرند رمان جدید نویسنده #التیام و #شاهدخت با ۳۰۰پارت در کانال عمومی به زودی در کانال ویایپی به پایان میرسد💖💖 | 832 |
| 14 | - مال منم لخت کنید بیزحمت!
یزدان دست از کار میکشه و تیز سرش بالا میاد.
-چیکار کنم؟!
دخترک سیم و لامپ درون دستشو بالا میاره و با اخم میگه:
- با اون سیم لختکنی که تو دستتونه، میگم مال منم درست کنید، برم چراغمو وصل کنم. خونه تاریکه.
دلش میان اخمهای بامزهی دختر موفرفری همسایه، گیر میکنه. در حالیکه داره از چهارپایه پایین میاد میگه:
- حتما! فقط باید بیام تو خونهاتون! جلوی چشم بقیه که نمیشه!
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk
❌سوتیهای لیندای ساده و هیچی ندون جلوی این آقای هفت خط، آخر خندهس😂 | 1 111 |
| 15 | sticker.webp | 486 |
| 16 | -باباتو گول میزنی مسموم شدی ولی من که میدونم این ویار حاملگیه!
چنگی به دستش زدم و به زور خودم رو سرپا نگه داشتم
-مامان به کسی چیزی نگو!
اخماش تو هم رفتن و اشکاش جاری شد
-از کی حامله شدی؟
با اخم و طلبکاری نگاهش میکنم
_میدونی کیه ولی بازم میپرسی
با گریه و محکم بغلم میکنه و کنار گوشم پچ میزنه
_عزیزم زودتر باید با یکی ازدواج کنی تا وقتی بچت به دنیا اومد ابروت حفظ بشه!
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
#تقابل_دو_فرهنگ_و_اعتقاد
#ازدواجاجباری | 452 |
| 17 | دستهایش را از پشت دور کمر گلی حلقه کرد و طبق عادت همیشگی، بوسهی کوتاهی روی شانهاش نشاند.
— قلقلیِ من… خسته نباشی...
بعد انگار تصمیم گرفته باشد اذیتش کند، شروع کرد به بوسیدن وجب به وجب صورتش.
لبهایش روی گونههای گلی لغزید، بعد آرام به زیر گردنش رسید و نفسهای گرم و عمیقی کشید.
گلی با صدایی که از نفس افتاده بود گفت:
— نکن…
اما مهیار انگار تازه سر حال آمده بود.
— مال خودمه… دوست دارم.
گلی کمکم داشت نرم میشد. دستهایش هنوز کفآلود بود و نمیتوانست حتی درست عقبش بزند.
زیر لب گفت:
— مهیار… بس کن.
مهیار دوباره گردنش را بوسید.
— چرا؟
گلی با عجله گفت:
— چون الان آبرومون میره! شیرین جون و بابا داریوش توی هال نشستن.
ابرویش بالا رفت و غشغش خندید.
_یه جوری میگی انگار اونا ماچ و موچ نداشتن پس من چطوری به دنیا اومدم؟! نکنه لکلکها منو آوردن.
گلی تا بناگوش سرخ شد و زهرماری زیر لب گفت.
صدای جیغ شیرین جان از پذیرایی آمد:
_ ای پسرهی بی آبرو! حیا و عفتت کجا رفته؟
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk
مهیار انقدر شیطون و «وِزه» است که حتی توی خونهی پدر و مادرش هم دست از کرمریزیهای منشوری برنمیداره! 😈🔥
آقا دامادِ داستان ما، استادِ به فنا دادنِ آبروی زنشه؛ اونم با شوخیهایی که گلی رو از خجالت آب میکنه و صدای جیغ مادرشوهر رو در میاره!🤣
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk | 214 |
| 18 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 210 |
| 19 | _ البرز میخواد از شاهدخت خواستگاری کنه.
دستش دور موس محکم شد… آرواره بهم سایید.
_به سلامتی.
سپیده با اخم نگاهش کرد:
_ فقط همینو داری بگی؟
از روی صندلی بلند شد، بیهدف دور اتاق قدم زد:
_ میخوای چی بگم؟ دخترعمه ناتنیم میخواد زن پسرعموی تو بشه… مگه نظر من شرطه؟!
سپیده آرامتر گفت:
_ شرط نیست، اما اگه شاهدخت بدونه که اونو میخوای…
پوزخند ناباورانهای زد:
_ من؟ شاهدخت رو؟!
سپیده با حرص ادامه داد:
_ پس چرا نمیذاری از عمارت بره؟ چرا هر مردی نزدیکش میشه، خونشو میریزی؟
نریمان نعره کشید:
_ چون غلط اضافه کرده بود!
سپیده آرام گفت:
_آخرش که چی؟ یه روز ازدواج میکنه… اگه عاشقشی، همین الان بگو.
اما غرورش… لعنت به این غرور!
_ منی که تنها وارث خاندان نقشبندم، عاشق یه دختر شهرستانی بشم؟! از نوهی صیغهی حاجبابا خواستگاری کنم؟!
و درست همان لحظه، صدای او…
صدایی که خواب شب را بر او حرام کرده بود، با سردی گفت:
_ یادم نمیاد بهت گفته باشم ازم خواستگاری کنی!
نریمان چرخید… شاهدخت با نگاه سردش ستون فقراتش را لرزاند:
_ هیچ وقت انتظار نداشتم اینطور بهم توهین کنی. دیگه به عمارت برنمیگردم… سهمم مال خودت! فردا بیا به نامت میکنم… و راستی، به البرز بگو جوابم مثبته!
https://t.me/+OnGmA7oCfvQ5YmRk
https://t.me/+OnGmA7oCfvQ5YmRk
شاهدخت با بیش از ۷۸۰ پارت اماده در کانال
اثر دیگر از نویسندهی #التیام که پرمخاطبترین رمان تلگرامی بود | 626 |
| 20 | - مال منم لخت کنید بیزحمت!
یزدان دست از کار میکشه و تیز سرش بالا میاد.
-چیکار کنم؟!
دخترک سیم و لامپ درون دستشو بالا میاره و با اخم میگه:
- با اون سیم لختکنی که تو دستتونه، میگم مال منم درست کنید، برم چراغمو وصل کنم. خونه تاریکه.
دلش میان اخمهای بامزهی دختر موفرفری همسایه، گیر میکنه. در حالیکه داره از چهارپایه پایین میاد میگه:
- حتما! فقط باید بیام تو خونهاتون! جلوی چشم بقیه که نمیشه!
https://t.me/+6n15bTTX_f4zMWJk
https://t.me/+6n15bTTX_f4zMWJk
❌سوتیهای لیندای ساده و هیچی ندون جلوی این آقای هفت خط، آخر خندهس😂 | 560 |
