آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Канал آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 868 подписчиков, занимая 1 611 место в категории Книги и 16 018 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 868 подписчиков.
Согласно последним данным от 05 ноября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 14, а за последние 24 часа — 1, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.68%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 19.33% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 1 243 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 4 227 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 ноября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загружаем данные
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 ноября | 0 | |||
| 05 ноября | +5 | |||
| 04 ноября | +1 | |||
| 03 ноября | +4 | |||
| 02 ноября | +1 | |||
| 01 ноября | 0 |
| 2 | sticker.webp | 1 673 |
| 3 | شهابالدین شمس برگشت ایران.
مغرور، پولدار، دورگهی ایرانی اماراتی و عادتکرده به اینکه هرچی بخواد مال اونه.
اما یه بار دلش یه چیزی خواست که به راحتی به دست نمیاد، و شهاب حریص شده برای داشتنش، چون اون عاشق یه دخترمغرور شده، دختر سرایدار باغ پدربزرگش!
حالا باید بدوئه دنبال دختری که محلش نمیده! 😍😂
عشق ممنوعه دخترکرمونی چشمسبزمون و اقای تاجر پسته 🥹😍
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8
قصه از خونه باغ حاجحشمت شمس شروع شد!
جنگ توی اسفند سال ۱۴۰۴ باعث میشه تنها نوهی پسری حاج حشمت که برای تجارت به ایران اومد نتونه برگرده و به خونهی پدربزرگش بره و اونجا با دختری رو به رو بشه که قبلا ندیده بودش، پری، دخترسرایدار باغ، دختری با چشم های سبز و فریبنده و ماجرای یک عشق ممنوعه شکل بگیره…
https://t.me/+HLTHZNR6M4JiYjk0
خونه باغ های سنتی، بیبی و خانبابا!
دخترکرمونی و پسردورگهی ایرانی عرب
باغ پسته و یه عاشقانهی ناب ✨
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8
https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8 | 868 |
| 4 | من نه دختر ارام و سر به زیری که عزیز میخواست شدم و نه آن خانم دکتر با پرستیژی که مادر دوست داشت!
من مسیر رویا هایم را پیش گرفتم و شدم دختر ناخلف این خانه!
دختری که دست گذاشت روی نباید ها...!
* * * *
_ چیزی شده؟
_ میشه بری بالا؟
به صورت عصبی اش چشم دوختم:
_ میگی چی شده یا نه؟
_ اینجوری اومدی وسط این همه مرد؟
نگاهی به لباسم انداختم.
_ مانتو تنمه که...
صدا و قیافهاش سخت شد:
_ این مانتوعه؟
_ نیست؟
دست درون موهایش کشید:
_ نگاهای بقیه رو دیدی؟
_ نگاه بقیه برام مهم نبود، من فقط نگاه تو رو دیدم که....
صورتش سرخ شد، میدیدم که چطور سعی دارد خودش را کنترل کند:
_ اتفاقا من خیلی برام مهمه که بقیه اینجوری به دخترمورد علاقهم نگاه نکنن! برو بالا لطفا....
_ آخه من اومده بودم نذری هم بزنم.
بدون اینکه جوابم را بدهد اشاره به صدرا کرد و دیگ نذری را به او سپرد. بعد رو به من گفت:
_ یه دیقه بیا باهام.
پشت سرم قدم برداشت و من میدیدم که چطور از پشت حواسش هست که در شلوغی حیاط، کسی با من برخورد نکند!
دم در اتاق که رسیدیم، آرام، جوری که بقیه نشنوند گفت:
_ من هر سال تا صبح پای دیگ میمونم، دو، سه ساعت دیگه که همه رفتن، بیا پایین پیشم، تا هم بزنیم، #دورت_بگردم...
دورت بگردم را با مکث گفت...
چیزی درون #قلبم فرو ریخت!
لحن مهر دارش، صدایش، دورت بگردم با مکثش، باعث گُر گرفتنم شد، بدون هیچ حرفی و با #هیجانی که به دلم چنگ زده بود دستگیره را فشردم.
قرارمان دو ساعت دیگر پای دیگ نذری بود؟!
قبل از اینکه پا در اتاق بگذارم نامم را صدا زد، به سمتش برگشتم که ارام لب زد:
_ خیلی میخوامت به مولا!
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0
#پسرمذهبی که حسودی میکنه و غیرتی میشه برای دخترک عکاس هنرمندمون 🥹😍
پیشنهاد می کنم قبل از چاپ حتما رایگان بخونید
رمان قبلی این نویسنده با کمتر از صد پارت قرارداد چاپ گرفت 😍 | 564 |
| 5 | -مرد همسایه رو فرستادی برات نوار بهداشتی بخره؟
با فریاد بلند پدر سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم
-بیحیا شدی آرام! عوض اینکه سرت تو درس و مشق باشه، سر و گوشت میجنبه آره؟
-اینجوری نیست بابا رسام... من فقط...
اخمش غلیظتر از قبل شد و فرصت حرف زدن به من نداد:
-ساکت شو دخترهی خیرهسر! نگفتم دور و بر اون پسره نپلک؟ جلو چشم در و همسایه باهاش دل و قلوه میدی؟
دل داده بودم به او.
به مردی که مستاجر عمارت پدربزرگم بود...
عاشق شدن که دست خود آدم نبود، بود؟
چه میگفتم به پدری که میگفت عشق و عاشقی بیفایده و وقت تلف کردن است؟
-من به خاطر خودت میگم مردم تو محل حرف درمیارن برات. یکیشون امروز صبح منو کشیده کنار میگه برای دخترت شیرینی خوردین که تو کوچه با یه مرد نامحرم تیک و تاک میزنه؟
-یعنی اگه محرمش بشم حله حاجی؟
نفس در سینهم حبس شد. بردیا افشار اینجا مقابل پدرم چه میکرد؟
صدای جر و بحثمان را شنیده بود؟
-چی گفتی تو پسر؟
دست گرمش دور انحنای کمرم نشست و تن یخزدهام را سمت خود کشید:
-گفتم اگه محرمم بشه دست از سرش برمیدارین؟
ناباور خیره شدم به چشمهای سیاه و نگاه مصممش.
قلب کوچکم تاپ و تاپ درون سینه میتپید و گونههایم سرخ شده بود!
کت سیاه رنگش را از تن درآورد و روی شانههایم انداخت، بعد سینه به سینهی بابا رسام ایستاد و مردانه لب زد:
-عقدش میکنم! همین فردا! بعدش هم میزنم تو دهن هرکس و ناکسی که بخواد پشت سر زنم حرف بیجا بزنه!
https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0
https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0
https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0
عاشقانهای متفاوت، پررمز و راز و لبریز از هیجان🔥
این قصه قراره نگاه تازهای از «عشق» به شما بده💕🥹
با بیش از ۳۰۰ پارت آماده❗️❕
#عاشقانه #جنایی #خانوادگی #معمایی | 554 |
| 6 | من مهتـا فتحی،تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی ام که پدر و مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم!
روزای سختی رو بعد از مرگ عزیزام داشتم اما، مردی وارد زندگیم شد که بهم امید زندگی کردن داد و تکیه گاه وپناهم شد!
سـورن آریــا،
مردی که تو سخت ترین روزهای زندگیم اومد و دلم رو برد و عاشقم کرد!
اما طولی نکشید که فهمیدم، دوستم نداره و با بهترین دوستم بهم خیانت کرده!
و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن!
وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم!
شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم!
و امشب وقت اجرای نقشه هامه!
فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته!
اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد!
امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه!
https://t.me/+jdMBrtgjDzc0MDU8
https://t.me/+jdMBrtgjDzc0MDU8
قسمتی از رمان❤️
-میگن دختره لاله!
پرستار این را آرام در گوش همکارش زمزمه کرده بود ولی فرهاد شنیده که لب روی هم فشرد و از کنار آن دو دختر پرستار که نگاهش میکردند گذشت و وارد اتاق شد.
نگاهش روی دختری که روی تخت خوابیده بود چرخید.
دیشب انگار به یکباره از آسمان نازل شده بود و فرهاد نتوانسته بود که موتورش را کنترل کند و با او برخورد کرده بود.
دختر فقط یک بار چشم باز کرده بود و بدون اینکه در جواب سوال های دکتر چیزی بگوید دوباره به خواب رفته بود و این ظن را به وجود آورده بود که توانایی حرف زدن ندارد
فرهاد پرده اتاق را کشید و با افتادن نور در صورت دختر، دستش را مقابل چشمانش گرفت.
-خوبی؟
دختر فقط نگاهش کرد و فرهاد خودش را بالای سرش رساند و نگاهش در صورت دختر چرخ خورد.
برخلاف لباس های کهنه و قدیمی اش چهره زیبایی داشت.
-نمیتونی حرف بزنی؟
با نگرفتن واکنشی از دختر دستی در موهایش کشید
سرش شلوغ تر از آنی بود که در این بیمارستان منتظر زبان باز کردن دختر باشد.
قصد رفتن کرد که دست دختر دور مچش قفل شد و نگاه فرهاد روی صورتش نشست
-منو از اینجا ببر
دختر میتوانست حرف بزند و تمام دیروز تا به حال را چیزی نگفته بود و او را علاف خودش کرده بود؟!
-خواهش میکنم منو از اینجا ببر
دست فرهاد چنگ لباس صورتی رنگ بیمارستان شد و دختر را بالا کشید
-بازیت گرفته؟
-خواهش میکنم
همین! میخواست او را از اینجا ببرد اما به کجا؟
یقه اش را رها کرد و سمت در رفت
-منو ببر با خودت اگه پیدام کنه منو میکشه!
با کلمه آخر دختر فرهاد ایستاد و به سمت دختر چرخید
-کی!
-سورن،سورن آریا!
https://t.me/+fQkVRwIo9eRjMzU8
https://t.me/+fQkVRwIo9eRjMzU8 | 1 117 |
| 7 | sticker.webp | 523 |
| 8 | ملورین را "نازک" صدا میزنند.
او ابتدا برای کوروش تنها یک تصویر دور است.
دختری در نور صبح، با خندهای که نباید آن قدر آزاد باشد و نگاهی که هنوز نمیداند دارد از جایی دیده میشود.
نامزد دارد. زندگیاش مرتب است، امن است، از پیش نوشته شده است.
قرار است همسر شود و نه مرکز یک ویرانی! اما چیزی در او هست که نظم ذهنی کوروش را به هم میزند؛ در حرکت دستهایش، در بیخیالی خندهاش، در آنطور ایستادنش میان خواستن و نخواستن...
معصوم است، ولی نه بیخطر! جوان است، ولی نه خام.
و وقتی کوروش برای اولین بار میبیندش، هنوز خبر ندارد همان لحظه، خط زندگیاش از جا کنده شده است. ملورین زن ایدهآل کسی نیست... این را همه میگویند.
اما همان کسیست که کوروش او را میخواهد و نباید میدید…
#حق_عضویتی
#دوشیزهی_زیبا
@Mehrr_2
@MHFM1364 | 482 |
| 9 | فارغالتحصیلی دانشجویان سالبالایی بود و رهی وقتی آسیمهسر رسیده بود پشت در باغ که صدای ساز و ضرب موسیقی با نورهای رقصان از در و دیوار باغ میزد بیرون.
زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون.
قبل از اینکه سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند.
دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویستوهفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود.
نشانیاش را داشت. جزوهها را چند باری برده بود تا جلوی آن برجباغ بلند و میدانست دخترکی که اولین روز دانشجویی خودش را تهتغاری عشیره معرفی کرده بود، سرکشتر از آن بود که به قوانین سخت خوابگاه تن دهد.
باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفشهای پاشنهبلند دخترک بیهوش را از پایش درمیآورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود.
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانیاش را داغ میکرد.
در کلاس باز شد و نگار پوشیده در بارانی و مقنعه از کلاس بیرون آمد. رهی در سکوت برایش راه باز کرد و وقتی پشت سر او از پلههای آموزشگاه پایین میرفت، هنوز هم به دختری فکر میکرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق زدنهای گاهوبیگاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانههای عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آنجور که تهتغاری عشیرهی کنعان میخواست!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همهی قشر رمانخون از سالها پیش میشناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیتهای ملموس و دوست داشتنی😍 | 390 |
| 10 | _ بهبه مبارک... بچه هم پسره...
نگاهم بیاختیار به سمت حامد که پایین تخت تقریبا پشت پرده ایستاده و به دست دکتر و مانیتور چشم دوخته کشیده می شود. نگاه خانم دکتر به سمتش میچرخد:_ اولین باره میبینم یه شوهری اینجوری ساکته و ذوقی نشون نمیده.
ارام و با صدایی که میلرزد میگویم:
_ ایشون شوهرم نیستن خانم دکتر. برادرشوهرمن.
چشمان دکتر درشت می شود:_ وا یعنی چی که برادرشوهرته؟!
لب زیر دندان میکشم و نگاهم به لباس مشکی تن حامد دوخته می شود و پچ میزنم:_ همسرم فوت شدن.
هین خانم دکتر باعث میشود نگاه حامد از روی مانیتور به سمت من بچرخد.خانم دکتر با ناراحتی میگوید:
_ میخوای این بچه رو نگه داری؟ اونم بدون حضور پدرش؟
بالاخره حامد به زبان می آید:_ من عموشم. واسه اون بچه مثل باباشم.
دکتر پوزخند میزند:_ می تونی واسه مادرشم شوهر باشی؟ این زن حاملهست آقا. نیاز داره یه مرد واقعی توی این شرایط حمایتش کنه.
نگاهم ناخواسته در چشمان حامد قفل میشود و او زمزمه میکند:
_باید دید خودشم منو میخواد؟
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
همه چیز از مرگ شوهرم هادی شروع شد. با مرگ او من ماندم و جنین توی شکم و برادرشوهری که قرار نبود رهایم کند. | 400 |
| 11 | بیست ساله بودم که عاشقش شدم.
از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم بودم که مادرم با خون دل بزرگم کرده بود.
باباش مخالفت زیادی نکرد، مادرش مردد بود اما در نهایت عقد کردیم...
فقط دو سال نیاز بود تا تو اوج دوست داشتن و عاشقی ولش کنم چون...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
-مگه من چند سالم بود؟
دستم را روی دیوار کنار سرش میگذارم و توی چشمهای اشکیاش زمزمه میکنم:
-تو سنی نداشتی ولی مگه من چند سالم بود؟ من ترسیدم از حرفات... از خواستههات...
آهسته میپرسم:
- حالا بگو چی گفت بهت؟
پوزخند میزند:
-گفت علیرضا قوام تو گلوت گیر میکنه!
نفس عمیقی میکشم و میپرسم:
-تو چی گفتی؟
-گفتم تو غصهٔ اندازهٔ گلوی من و نخور خانم مددکار اجتماعی متخصص حلق...
میخندم. هنوز تغییری نکرده! همانطور زبان دراز و حاضرجواب!
میخواهد برود که بیهوا میگویم:
-من هنوزم عاشقتم... بیشتر از اون وقتا...
چشم میبندد و تا میخواهم سرم را جلو ببرم...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 | 576 |
| 12 | sticker.webp | 577 |
| 13 | #رمان_حقعضویتی
#دوشیزهی_زیبا
برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن میداد!
نه آرزو کردن خوشبختیاش، نه حرفهای شیرین، نه وعدههای آینده...
عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بیقیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری...
عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بیغیرتی بود.
اجازه نمیداد کسی با واژههای مثل جوانمردی خامش کند.
اگر کسی را میخواست، باید تمام وجودش را در اختیار میگرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانیهای صبحگاهیاش را هم دوست داشت.
عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز میشد و ملورین را مال خود میکرد، یا شکست میخورد و همهچیز را از دست میداد. حالت میانهای وجود نداشت!
برای عضویت به آیدیهای زیر مراجعه کنید:
@Mehrr_2
@MHFM1364 | 250 |
| 14 | 🔥 سالار یک سرگرد پلیس جدی و سختگیره؛ مردی که احساساتش رو پشت چهرهی سرد و محکم خودش پنهان میکنه.
اما وقتی قرار میشه با شراره زیر یک سقف زندگی کنه، همهچیز پیچیده میشه...
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
شراره با درماندگی از او نگاه دزدید و سالار با صدایی بیحالت گفت:
ـ کارات تموم شد بیا... روز بدی داشتم.
به عقب چرخید، اما شراره با صدایی نامطمئن گفت:
ـ نِ... نمیتونم.
سالار روی پاشنه پا به طرفش برگشت و شراره با نگاهی گریزان گفت:
ـ ب ببخشید
سالار لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و بعد به آرامی جلو رفت. شراره دستپاچه بود. میخواست خود را به کاری مشغول کند، اما نمیتوانست؛ نه وقتی زیر نگاه سنگین و پر از حرف این سرگرد آگاهی داشت له میشد.
سالار دستهایش را دوباره در جیب گذاشت و با لحنی بهظاهر خونسرد گفت:
ـ پد بهداشتی تو کشو هست. قبلاً برات گرفتم.
ـ ممنون.
ـ اما...
نگاه شراره بالا آمد و سالار با آن لبخند مرموزش ادامه داد:
ـ ده روز دیگه وقتته... تاریختو حواسم هست.
تاسفبار سر تکان داد:
ـ این اولین دروغت بود شرر! من جات باشم قبل از دروغهای بعدی بیشتر فکر میکنم!
قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همهی قشر رمانخون از سالها پیش میشناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیتهای ملموس و دوست داشتنی
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
یک عاشقانهی معمایی، پرکشش و جنجالی😍😍 | 332 |
| 15 | _ اولین باره میبینم یه مرد از #حامله بودن خانومش اینطوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره.
نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و در برابر خبر بارداریام محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد:
_ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست!
نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟
صدایم می لرزد:
_ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر...
حامد نزدیک تخت می شود و زمزمهوار می گوید:
_ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر...
خانم دکتر بی هوا می گوید:
_ این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟
خانجون مقابل چشمان درشت شدهی ما پچ می زند:
_ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶🌫️
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمیدونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️🔥 وقتی فهمیدم حاملهام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ...
رمان «پناهم باش» کامل شد 😍
#پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 | 272 |
| 16 | یه قاضی جدیام
یه استاد سختگیر
اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونهمون بوده و باهامون بزرگ شده
حالا خواستگار داره. همه آدم حسابی و پیله
منم و عشقی که نه میتونم ازش بگذرم
نه میتونم به زبون بیارمش
نه میتونم دلمو خوش کنم به علاقهٔ دخترک
چون از مرحله پرته
و دلش میخواد بدونه عاشق کی شدم؟
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
-هیچوقت عاشق شدی شما؟
محسن نگاهش کرد. عاقلاندرسفیه!
به جای جواب پرسید:
-الان میخوای بگی عاشق شدی یا میخوای زیر زبون منو بکشی؟
نگاه نرم و بیحال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد.
-شدم!
نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد:
-عاشق شدم!
-کیه؟
صدایش از شدت هیجان میلرزید. محسن پشت چراغقرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجانزدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد:
-خصوصیه!
لبهای نگاه جمع شد:
-لوس نشو دیـ...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 | 512 |
| 17 | فقط تا فرداشب ساعت ۱۲
طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز
این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️
@ancheh_khoban1403 | 2 752 |
| 18 | sticker.webp | 931 |
| 19 | #رمان_حقعضویتی
#دوشیزهی_زیبا
برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن میداد!
نه آرزو کردن خوشبختیاش، نه حرفهای شیرین، نه وعدههای آینده...
عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بیقیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری...
عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بیغیرتی بود.
اجازه نمیداد کسی با واژههای مثل جوانمردی خامش کند.
اگر کسی را میخواست، باید تمام وجودش را در اختیار میگرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانیهای صبحگاهیاش را هم دوست داشت.
عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز میشد و ملورین را مال خود میکرد، یا شکست میخورد و همهچیز را از دست میداد. حالت میانهای وجود نداشت!
برای عضویت به آیدیهای زیر مراجعه کنید:
@Mehrr_2
@MHFM1364 | 578 |
| 20 | رمانی که انقدرقشنگه دلم نیومد پیشنهاد ندم عالیه ازدستش ندیدخوش قلم وعالی
-جودی ابوتِ شما به دستور علیامخدره مهاجرت کردن به ضلع غربی عمارت فرگوسن!
حسین بیاینکه به لغزخوانی حمید توجه کند، به سوی اتاق رضوانه راه افتاد و کمی بعد با ابروهایی پرگره به در بستۀ اتاق نگاه کرد، اما بعد بیاینکه در بزند، آن را گشود.
هنگامه جلوی پنجره ایستاده بود. با تأنی به عقب برگشت و حسین اخمآلود پرسید:
-این بازیا چیه؟ چرا اومدی اینجا؟
هنگامه شانه بالا انداخت:
-مزاحم تو بودم. شبا تو هال میخوابیدی... البته اینجا هم خیلی نمیمونم. فردا برمیگردم خونه.
ابروی حسین بالا پرید. در حالیکه وارد اتاق میشد تکرار کرد:
-خونه! کدوم خونه؟
هنگامه دست به سینه ایستاده بود و نگاهش میکرد. با لحنی بیتفاوت جواب داد:
-همون جا که اومدی خواستگاریم.
او سر تکان داد و به سوی در برگشت. میخواست در را ببندد، اما دستش روی در مکث کرد.
روز جالبی را نگذرانده بود و حالا این دختر زباندراز تهدیدش میکرد.
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
در را یکباره بهم کوبید و هنگامه سر جایش به خود لرزید. حسین روی پاشنۀ پا به طرف او برگشت. جلو که میرفت با آن لحن آهسته و مرموزش گفت:
-خونهای که من اومدم خواستگاریت بزرگتر داشت.
-بزرگترش مرده، اما من هنوز...
حسین دستش را به نشانۀ سکوت بالا برد و از فاصلهای کوتاه به هنگامه چشم دوخت. در همانحال گفت:
-فکر کردی اجازه میدم برگردی که به خونهای که کلیدش دست همهست؟ که اصغر و اکبر بیاجازه راشونو میکشن و از زیرزمین تا اتاقا رو گز میکنن؟ سر غلط قبلیت حرف نزدم، گمون کردی با کی طرفی دختر؟
هنگامه عصبی بود. دستش را به سینۀ او زد و با خشم جواب داد:
-به قول خودت غلط اضافه کردم، یه بار تمومش کن.
حسین مچ دستش را چسبید و به تندی گفت:
-تمومش میکنیم اما نه اینجوری!!!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg | 346 |
