کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد. الناز محمدی.نویسنده
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
Channel کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 11 114 subscribers, ranking 3 449 in the Books category and 28 349 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 11 114 subscribers.
According to the latest data from 04 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 38 over the last 30 days and by -10 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 1.03%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.34% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 115 views. Within the first day, a publication typically gains 371 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 05 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +1 |
| 2 | sticker.webp | 177 |
| 3 | -قربون قدت برم دنیا به آخر رسیده؟
رسیده بود برای من. عشق ابدی ام در یک چشم بر هم زدن مال دیگری شده بود.
حالا تو بگو به نمایش، به صوری، چه فرقی می کرد!
من هم مرد با درکی بودم که بدون اینکه دست هایم را آن شب دور تن لرزانش بگیرم، خوانده بودم"مراقب خودت باش".
یک جمله بود و معنا و مفهوم مخالفش این می شد،"نباشی می میرم. با من این کار را نکن"
و التماس روی التماس که هیچ کدامش را ندید و نشنید. تنها گونه ام را بوسید. چند دفعه ی متوالی. می خواست مرا به خاطر بسپارد که چه شود؟ گفت قرار یادش می ماند.
کدام قرار را می گفت، وقتی داشت نقضش می کرد.
می دانست من دیگر آن آهنگ را بوسیده و گذاشته بودم لب تاقچه؟ تصویر دست های آن مردک دور کمرش چرا از یادم نمی رفت؟
https://t.me/+bZ5X2epYAShmOTU8
یک عاشقانه ی غلیظ همراه با یک معمای باور نکردنی از گذشته | 64 |
| 4 | -واس من فیلم بازی نکن، خودم ته آرتیس بازیام.
برق از سرم پرید و وحشت به دلم چنگ انداخت. نفسهایش بوی نیاز و شهوت میداد:
-اصلاً گیریم که راست میگی، هر چقدم که خوابت بیاد، رسیدگی به شوور در اولویته!
حالم از کلمهی شوهر بههم میخورد. او من را خریده بود. معامله کرده بود. مالکم بود. اربابم بود. ولی شوهرم نبود! با رضایت خودم نیامده و به اجبار پا به این خانه گذاشته بودم، پس هرچه که بود، شوهر نبود!
-از چی ترسیدی؟ بیتجربه هم نیستی که ادای دخترای چشموگوش بسته رو در بیاری!
جلوتر که آمد، برق شهوت را در نگاهش دیدم و بیشتر ترسیدم. آنقدر عقب رفتم که دستگیرهی در در پهلویم فرو رفت و آهم بلند شد.
-تا کجا میخوای بری؟ یهشب نیومدم سر وقتت، نکنه فکری شدی و دور برداشتی!
دستش... که سمت کمربندش رفت، بند دلم پاره شد و جان از تنم رفت. بدون توجه به گریه و التماسم، موهایم را میان چنگش گرفت و خندید:
-یه امشبو لگد نپرون تا خودتم حال کنی!
آنقدر فریاد کشیدم و تقلا کردم که توان از دستوپایم رفت، از گلوی دردناکم مخلوطی از ناله و التماس و تهماندهی نفسم به سختی بالا آمد. سرش را نزدیک آورد و با آن لحن چندش و مالکانهاش غرید:
-په فکر کردی زن برای چی گرفتم؟!
مرگ جسمم را دیدم و مطمئن بودم این اتاق خفه و رختخوابهای منفورش، برای من آخرخط بود و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. هزار قانون و عرف و شرع هم بگویند که شوهرم بوده، قبول نمیکردم. وقتی روح و فکرم متعلق به کسی دیگر بود، وقتی به زور مجبورم کرده بود، هیچ نامی برای کار او نداشتم به غیر از تجاوز!!
https://t.me/+lV70tCS3emMzN2Q0 | 42 |
| 5 | من عطیهم، یه دختر جنوبی که بهم حلو(دختر زیبا/شیرین) میگفتن!
دختری زیبا اما نگونبخت!
دختری که مجبور شد رحمش و به یک خانم دکتر اجاره بده...
زنی که بعد چند وقت گم و گور شد و من موندم و یه شکم حامله و یه آدرس از پدر بچه!😔💔
چون بیپول بودم و نمیخواستم کسی هم بفهمه حاملهام، رفتم پیش اون مرد!
دکتر علا، یکی از حاذق ترین و پرنفوذ ترین دکترای ایران🔥
مردی که همه گفتن عیاش و خوشگذرانه و گردنم نمیگیره و وقتی رفتم دیدنش، فهمیدم حتی زن نداره!
من از مردی حامله بودم که باورم نداشت و مجبور شدم تا زمان زایمان خونهش بمونم و...🥹❌
https://t.me/+uWM6HPMveMcyODRk
https://t.me/+uWM6HPMveMcyODRk | 60 |
| 6 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 76 |
| 7 | sticker.webp | 42 |
| 8 | وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم میشن اما از دل هم خبر ندارن😍
آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم:
-پسره بداخلاق ...یه جوری قیافه گرفته بود که انگار...
-انگارچی ؟ غیبت اونم پشت سر بهترین جوون محل خوب نیستا.
هینی کشیدم و چشم باز کردم.
واقعا کنار دستم ایستاده بود. با ابروی درهم دست دراز کرد و همان طور که دسته ی ملاقه را می گرفت، گفت:
-حاجت روا خانوم خانوما...
آب دهانم خشک شده بود.
با صدای شمسی خانوم به خود آمدم:
-امیر عباس جان زود هم بزن که می خواییم آشا رو بکشیم.
نگاهم به امیر عباس بود که ملاقه را میان محتویات دیگ چرخاند و زیر لب چیزی پچ زد. یعنی چه حاجتی داشت ؟ از خدا چه می خواست ؟ نگاه خیره ام را که دید سرش را جلو آورد و با لحنی جدی گفت:
-ما پسرا مثل شما دخترا برای ازدواج کردن آش هم نمی زنیم،خدایا یه شوهر خوب .. قد بلند و رشید جذاب و بامرام ای خدا ... ما مستقیم می ریم سراغ دختره🙈😍😎
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
وقتی نویسنده یه عاشقانه نویس ماهر مثل خانم خودی زاده باشه اون رمان قراره چی بشه😍 همقسم رو از دست ندید | 25 |
| 9 | _آقا ذبیح....
_جونم؟؟
_میخوام یه چیزی بگم....امیدوارم از دستم دلخور نشی....
_بگو....بگوشم....
روبروم به در منزلشون تکیه داد و بصورتم که نصف بیشترش زیر ماسک بود خیره شد
_خب....خواستم بگم....که....من .... اسمم فیروزه هست و یه دخترم.... همه میدونن....ظاهراً فقط شما نمیدونی
اخمش رفت تو هم و خشم نشست تو چشماش
_چییییی؟؟؟؟.....
مطمئن بودم شنیده اما باورش نشده...
و به زمان نیاز داشت تا هضم کنه....
بنابراین با گفتن«شب خوش»
راهمو کشیدم و راهی خونه شدم....
که با داد او سرجام خشکم زد
«صب کن لعنتی....»
و شتابزده با نیرویی عجیب بسمتم اومد
بی انکه بیفته یا لغزش داشته باشه
درست مثل یه آدم عادی....
انگار نه انگار مشکل زانو و فلجی داره
منم با تعجب فقط به راه رفتن شتابزده ش خیره شده بودم....
_تو....داری راه میری ذبیح....داری راه میری....
نرسیده بمن وایساد و نگاهی به پاهاش انداخت و لمسشون کرد....
باورکردنی نبود،اما حقیقت داشت....
_آرررره.....صب کن ببینم....
و بسمت سربالایی کوچه رفت
بدون توقف و سستی....
مثل من
مثل مادرش
و مثل بقیه....
عادی و نرمال
حتی منم از دیدن راه رفتنش لبخند به لبم اومده بود
آیا شوک دختربودنم،به اندازه شوک تصادف براش سنگین بود؟؟؟
که با یکی از پا افتاد
و با دومی پاهاش دوباره کار کرد؟؟؟
شاید....
دور زد و برگشت
با لبخندی بر لب
که لبخند خیلی بیشتر از خشم و عصبانیت بهش میومد....
واقعاً....
_مبارکت باشه آقا ذبیح....بنظرم اگه شوک دومی رو بهت بدم اینبار مثل سوپرمن پرواز کنی.....میخوای بشنوی؟؟
_باز چخبره پسر؟؟؟....
_دختر ،نه پسر.....
جلو اومد و با خشم ماسکمو از صورتم کند
و کلاهم و برداشت
_چی میگی تو؟؟....کی هستی؟؟
و دستش رو کمر من بگردش دراومد
و حس کردم تسمه لباس زیرم را لمس کرد
و آنگاه عقب رفت....
_ای خدااا....
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
فیروزه
دختری با گذشته ای راز آلود و قهر با زندگی،در تیپ و لباس پسرانه که در یک مغازه میوه فروشی کار میکنه تا معاش خودش و خواهرش را تامین کنه....
و ذبیح ،مردی در آستانه فروپاشی ،که
نامزدش را عاشقانه دوست داشته و در تصادف از دست میده...و خودش در اثر شوک ناشی از تصادف،فلج میشه....
این دو زخم خورده از روزگار را ،دست تقدیر با هم همسایه میکنه تا مرهمی بر زخمهای هم باشند....
و گاهاً دشمن قسم خورده و سوهان روح همدیگر.....
👈با سکونت ذبیح و مادرش در منزل متروک همسایه، رازهایی از زندگی فیروزه برملا میشه که سالها پنهان مونده.... | 18 |
| 10 | یه قاضی جدیام
یه استاد سختگیر
یه مرد جذاب و مقتدر
اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونهمون بوده و باهامون بزرگ شده
حالا خواستگار داره
همه آدم حسابی
و پیله
منم و عشقی که نه میتونم ازش بگذرم
نه میتونم به زبون بیارمش
نه میتونم دلمو خوش کنم به علاقهٔ دخترک
چون از مرحله پرته
و دلش میخواد بدونه عاشق کی شدم؟
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
-هیچوقت عاشق شدی شما؟
محسن نگاهش کرد. عاقلاندرسفیه!
به جای جواب پرسید:
-الان میخوای بگی عاشق شدی یا میخوای زیر زبون منو بکشی؟
نگاه نرم و بیحال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد و فکر کرد واقعاً از مخمصه رسته.
-شدم!
نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد:
-عاشق شدم!
با حیرت به طرف محسن برگشت تا آثار شوخی و دست انداختن را در صورت و حرکات او ببیند.
محسن به روبهرو نگاه میکرد و عادی در حال رانندگی بود.
قلبش تند میکوبید. محسن راز مگویی را با او درمیان گذاشته بود آن هم امشب، آن هم در این شرایط روحی اسفناک، آن هم داخل ماشین، آن هم بعد از یک سؤال ساده و مضحک!
نفسش بالا نمیآمد. هیجانزده شده بود، شوکه بود و فضولی داشت پدرش را درمیآورد.
-کیه؟
صدایش از شدت هیجان میلرزید. محسن پشت چراغقرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجانزدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد:
-خصوصیه!
لبهای نگاه جمع شد:
-لوس نشو دیـ...
لب گزید و دستش را بیاراده روی دهانش کوبید و «هین» خفهاش تمام ماشین را پر کرد. محسن نگاهش میکرد. او معذب چشم گرفت و لب زد:
-ببخشید!
نفس محسن شبیه آه بود. روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته بود؟ نگاه همانطور که به ثانیهشمار چشم دوخته بود گفت:
-دکتر حمزهپوره؟
به محسن نگاه کرد تا واکنشش را ببیند و چون محسن حرفی نزد ادامه داد:
-خاطره همیشه میگه حمزهپور عاشق دکتر مهرآراس!
محسن که اخم کرد نگاه با خندهای فروخورده لب گزید و ادامه داد:
-خب بگو کیه؟ فائزه و زندایی میدونن؟
محسن پا روی گاز گذاشت و لبهای نگاه آویزان شد. با مکث پرسید:
-نمیگی؟
-فراموشش کن!
نگاه پشت چشم نازک کرد...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 | 27 |
| 11 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 115 |
| 12 | sticker.webp | 73 |
| 13 | وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم میشن اما از دل هم خبر ندارن😍
آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم:
-پسره بداخلاق ...یه جوری قیافه گرفته بود که انگار...
-انگارچی ؟ غیبت اونم پشت سر بهترین جوون محل خوب نیستا.
هینی کشیدم و چشم باز کردم.
واقعا کنار دستم ایستاده بود. با ابروی درهم دست دراز کرد و همان طور که دسته ی ملاقه را می گرفت، گفت:
-حاجت روا خانوم خانوما...
آب دهانم خشک شده بود.
با صدای شمسی خانوم به خود آمدم:
-امیر عباس جان زود هم بزن که می خواییم آشا رو بکشیم.
نگاهم به امیر عباس بود که ملاقه را میان محتویات دیگ چرخاند و زیر لب چیزی پچ زد. یعنی چه حاجتی داشت ؟ از خدا چه می خواست ؟ نگاه خیره ام را که دید سرش را جلو آورد و با لحنی جدی گفت:
-ما پسرا مثل شما دخترا برای ازدواج کردن آش هم نمی زنیم،خدایا یه شوهر خوب .. قد بلند و رشید جذاب و بامرام ای خدا ... ما مستقیم می ریم سراغ دختره🙈😍😎
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
وقتی نویسنده یه عاشقانه نویس ماهر مثل خانم خودی زاده باشه اون رمان قراره چی بشه😍 همقسم رو از دست ندید | 68 |
| 14 | زنگ در رو که زدم طولی نکشید که ایران خانم و ذبیح در و باز کردند ...
ذبیح یک گرمکن شتری پوشیده بود و حجم زیادش نشون میداد حسابی گرمه....
عینک آفتابی قهوه ای هم به چشم داشت که کاملاً با موها و ریش و سبیل و لباسش هماهنگ بود....
لبخندی زدم که پشت ماسک دیده نشد
_سلام....سلام....
هردوشون جوابمو دادن و ایران خانم زیربغل ذبیح را گرفت و کمک کرد از صندلی بلند بشه....
_کمک نمیخوایید؟؟
_نه قربونت برم....
او را تا کوچه و کنار موتور رسوند و نفسی تازه کرد...
من بلافاصله سوار شدم و موتور را روشن کردم....
خوشبختانه تونست پشت سرم بشینه بدون کمک مادرش....
ایران خانم لبخندی زد و گفت
_برید دس خدا....مراقب خودتون باشین....
_ممنون....
گاز و گرفتم و از شیب سربالایی با هراس بالا رفتم
همش میترسیدم ذبیح نتونه خودشو کنترل کنه و از پشت بیفته
اما خوشبختانه بخیر گذشت و رسیدیم به خیابون....
حضورش به این نزدیکی با ادوکلن ملایمی که زده بود یجورایی حواسمو پرت میکرد و نمیتونستم مثل همیشه عادی رفتار کنم....
رومو به عقب برگردوندم و پرسیدم
_کجا بریم بنظرتون؟؟
جوابداد
_نمیدونم....هرکجا عشقته....
نفسمو بیرون دادم و با خودم به جاهایی فکر کردم که بهتر باشه بریم،اما جای خاصی نبود...
مدت زیادی بود از گردش و تفریح عقب افتاده بودم و نمیدونستم باید کجا برم که بهم خوش بگذره....
_بریم پیست اسب سواری؟؟....
_پیست اسب سواری؟؟....منظورت همون محوطه ی اسب سواریه؟؟
_آره....همون....یا بریم مسابقه موتورسواری ببینیم....میگن ماشینهای مدل بالا هم میارن واسه مسابقه....بوگاتی و بنز و فِراری و از اینا.....دوس دارید؟؟
_نه نه.... ترجیح میدم برم یه جای دیگه....
_کجا؟؟
_دارالرحمه....
_دارالرحمه؟؟؟!!
جون عمه مون مثلاً اومده بودیم تفریح....
حالا باید میرفتیم زیارت مرده ها...🙈
_آره....بریم؟؟
_بریم....
و سر موتور رو بسمت جاده ی قبرستون چرخوندم....
شاید میخواست واسه عموحیدر یا باباش فاتحه بخونه....
که اینقدر براش مهم بود....
نمیدونم
اما بزودی میفهمیدم....
به ابتدای دارالرحمه که رسیدیم ترمز زدم و پرسیدم
_کدوم سمتی برم؟؟
با دست بسمت راست اشاره کرد
_برو اونجا ....
بسمتی که اشاره کرده بود راه افتادم
اما چاله چوله ها باعث شد دستشو بذاره رو شونه م که نیفته....
گرچه اگه تنها بودم همون اول راه ،موتور رو پارک میکردم و پیاده میرفتم ،اما بخاطر وضعیت اون،مجبور بودم تا آخر با موتور برم....
تعداد زیادی بالای قبر اقوام و بستگانشون نشسته
یا مشغول گریه زاری بودن یا قرائت فاتحه....
و کمی بالاتر ،عده زیادی دور یک مزار جمع شده بودن و مرده ای رو خاک میکردن....
و با شیون و زاری بدرقش میکردن....
و در این میون ما اینجا چی میخواستیم و نمیدونستم....🤨
_بپیچ سمت چپ ....
با بدبختی از بین قبرها رد شدیم ،در حالیکه پاهامون به سنگ قبرها میخورد و نزدیک بود زمین بخوریم که بلاخره فرمان توقف رسید
دستشو به شونه م زد و گفت
_همینجاس داداش!!!.....
احتمالاً روزی که میفهمید من یه دخترم و داداشی نیستم که فکر میکرده واکنشش خیلی جالب میشد!!!😉
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
👈زندگی فیروزه ،دختری که در پوشش مردانه معاش خود و خواهرش را تامین میکند ،با حضور ذبیح و مادرش در همسایگی اش بهم میریزد و رازهایی برملا میشود که شوک عجیبی به همه وارد میکند.....
#ذبیــح رمانی سرشار از حس خوب و مثبت | 47 |
| 15 | من علی جاویدم!
یه مرد ثروتمند و مرموز
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و وسط یه بازار شلوغ گمم کرد...
حالا برگشتم.
بعد ۲۶ سال
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین کسش منو دزدیده بود...
حالا عاشقم، اما انتقام چیزی نیست که بتونم ازش بگذرم.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
_با من ازدواج کن!
تارا تند نگاهش کرد. با وضع اسفناکی که داشت باز هم نمیشد نخندد: میخوای باهام ازدواج کنی که کار خواهرتو جبران کنی؟
علی بهسادگی گفت: نه!
_پس چی؟ عذابوجدان گرفتی کاری کردی که همه دچار سوءتفاهم شدن؟
_نه!
_ازدواج برات همینقدر مضحک و مسخرهست؟
_نه!
_میخوای با من ازدواج کنی که همکار سابقم دیگه برام گل نیاره؟
سؤالش علی به خنده انداخت:
_یکی از دلایلش اینه.
_من قصد ازدواج ندارم جناب جاوید.
همه چیز انگار یک شوخی بامزه بود در وسط یک مخمصه.
_بهتره قصدشو پیدا کنی.
تارا عمیق نگاهش کرد و علی زمزمه کرد:
_دوسِت دارم!
علی یا فراموشکار شده بود یا دیوانه. همین دومی قطعیت بیشتری داشت.
با التماس گفت:
_بگو فربد بیاد.
_هر کاری داری به خودم بگو.
_میخوام بگم بیرونت کنه از اینجا.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk | 49 |
| 16 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 116 |
| 17 | sticker.webp | 96 |
| 18 | _ بگید بابای بچه هم بیاد داخل... شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه.
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند: _ آقا... خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد: _ مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید: _والا مشکل که نه اما خانمتون حاملهست...
شاید کلمهی #خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم: _ خانم دکتر چطور بگم ایشون...
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: _ ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم... وقتی شوهرم رو از دست دادم فهمیدم باردارم و این منو از برادرشوهرم که یه سروان جسور و شجاع بود بیشتر متنفر کرد. کسی که به خاطر شغلش، شوهرم رو از دست داده بودم اما اون کاری کرد که... 😍❤️🙊 | 45 |
| 19 | راهمو سد کرده بود و دستش دراز بود
_حداقل نونا رو بده من بیارم آبجی... من داداش عظیمم،نکنه اینم یادت رفته؟؟
هنوزم سعی داشت خودش رو داداش من بدونه...
چه اصراری داشت؟؟!!
نمیدونم....
داخل ابروی راستش جای پارگی و بخیه بود...
که قبلاً ندیده بودم....
ولی توو چونه ش خط سفید بخیه و زخم قدیمی داشت...
از بس که شر بود و کله ش می پوکید واسه جر و دعوا....
از همه میتونست این خطهای بخیه مخفی بمونه
از من نه
که جزء به جزء صورتشو از حفظ بودم....
چشمامو به اطراف گردوندم
_شما لطف داری،ما چیزیو یادمون نرفته،اما واقعاً نیاز به کمک ندارم....
اینبار بی هیچ حرفی نایلکس نون را از بغلم کشید و رفت ....
منهم که سعی داشتم نذارم از دستم برداره و مقاومت میکردم نایلکس گرجه و خیاراز دستم افتاد و پخش زمین شد...ـ
نزدیک بود تخم مرغ هم بیفته که بزحمت گرفتمش.ــ.
عصبی بودم عصبی تر شدم....
دلم میخواس وسط کوچه جیغ بزنم...
بزور خودمو نگه داشتم
«ببین چیکار کردی؟؟....ای خداااا»
راهِ رفته را برگشت
«بس که غد بازی در میاری....وقتی میگم بـِده ،بِده اون لامصبو....چرا لج میکنی رو نمیفهمم»
نونا رو گذاشت زمین و گرجه و خیارها رو جمع کرد....
ریخت داخل نایلکس و با خودش برد ....
یکی نیس بهش بگه بتوچه آخه....
تو سرپیازی یا ته پیاز؟؟!!
آبجی سعادت....آبجی سعادت....
آبجی و زهرمار...
آبجی و کوفت...
آبجی و درد بی درمون....
کفر آدمو در میاره ها....
یهویی ازکجا سبز میشه معلوم نیس...
تا من رسیدم بخونه،او گرجه و خیار ونون رو گذاشته بود پشت در و داشت برمیگشت....
«قدیما اینقد لجباز نبودی»
چپ چپ نگاش کردم
اما زبونم نچرخید که حرفی بزنم یا متلکی بندازم....
«زحمتت شد داداش»
اینو به مسخره گفت و رفت پایین....
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
سعادت ، پس از گذراندن یک زندگی زناشویی تلخ و ناموفق به منزل پدری برگشته و در بدو ورود با عشق سابقش روبرو میشه ....
ما در این رمان همراه سعادت میشیم که بدونیم در ازدواجش چه گذشته که باعث کشته شدن شوهرش و متهم شدن او بعنوان قاتل میشه....
👈نویسنده رمان پر طرفدار #بن_بست_نائب و چندین اثر دیگر،دوباره دست به قلم شده...ـ
#سعادت :عاشقانه ی پرجذبه دیگری برای شما که خاص پسندید...
👈سرشار از حس خوب و مثبت،طنز و کلکل....و عشقی منحصربفرد و زیبا | 22 |
| 20 | یه قاضی جدیام
یه استاد سختگیر
یه مرد جذاب و مقتدر
اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونهمون بوده و باهامون بزرگ شده
حالا خواستگار داره
همه آدم حسابی
و پیله
منم و عشقی که نه میتونم ازش بگذرم
نه میتونم به زبون بیارمش
نه میتونم دلمو خوش کنم به علاقهٔ دخترک
چون از مرحله پرته
و دلش میخواد بدونه عاشق کی شدم؟
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
-هیچوقت عاشق شدی شما؟
محسن نگاهش کرد. عاقلاندرسفیه!
به جای جواب پرسید:
-الان میخوای بگی عاشق شدی یا میخوای زیر زبون منو بکشی؟
نگاه نرم و بیحال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد و فکر کرد واقعاً از مخمصه رسته.
-شدم!
نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد:
-عاشق شدم!
با حیرت به طرف محسن برگشت تا آثار شوخی و دست انداختن را در صورت و حرکات او ببیند.
محسن به روبهرو نگاه میکرد و عادی در حال رانندگی بود.
قلبش تند میکوبید. محسن راز مگویی را با او درمیان گذاشته بود آن هم امشب، آن هم در این شرایط روحی اسفناک، آن هم داخل ماشین، آن هم بعد از یک سؤال ساده و مضحک!
نفسش بالا نمیآمد. هیجانزده شده بود، شوکه بود و فضولی داشت پدرش را درمیآورد.
-کیه؟
صدایش از شدت هیجان میلرزید. محسن پشت چراغقرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجانزدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد:
-خصوصیه!
لبهای نگاه جمع شد:
-لوس نشو دیـ...
لب گزید و دستش را بیاراده روی دهانش کوبید و «هین» خفهاش تمام ماشین را پر کرد. محسن نگاهش میکرد. او معذب چشم گرفت و لب زد:
-ببخشید!
نفس محسن شبیه آه بود. روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته بود؟ نگاه همانطور که به ثانیهشمار چشم دوخته بود گفت:
-دکتر حمزهپوره؟
به محسن نگاه کرد تا واکنشش را ببیند و چون محسن حرفی نزد ادامه داد:
-خاطره همیشه میگه حمزهپور عاشق دکتر مهرآراس!
محسن که اخم کرد نگاه با خندهای فروخورده لب گزید و ادامه داد:
-خب بگو کیه؟ فائزه و زندایی میدونن؟
محسن پا روی گاز گذاشت و لبهای نگاه آویزان شد. با مکث پرسید:
-نمیگی؟
-فراموشش کن!
نگاه پشت چشم نازک کرد...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 | 44 |
