en
Feedback
کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

Open in Telegram

نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهی‌زلال‌پرست،عنکبوت،خانه‌امن،بی‌گناهان،شاخه‌نبات و... رمان آنلاین #جرعه_چین https://t.me/jorechin #نقش_نهان پارتگذاری:سه روز در هفته ادمین تبلیغات: @RazEzay

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان)

Channel کانال رسمی آزیتا خیری(نقش نهان) (@azitakheyri) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 13 392 subscribers, ranking 2 815 in the Books category and 24 226 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 13 392 subscribers.

According to the latest data from 08 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 1 546 over the last 30 days and by 79 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.06%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 6.95% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 543 views. Within the first day, a publication typically gains 930 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 20.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, چشم, مگه, نگاهش.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
نویسنده ۱۶ عنوان کتاب چاپی از جمله ماهی‌زلال‌پرست،عنکبوت،خانه‌امن،بی‌گناهان،شاخه‌نبات و... رمان آنلاین #جرعه_چین https://t.me/jorechin #نقش_نهان پارتگذاری:سه روز در هفته ادمین تبلیغات: @RazEzay

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 09 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

13 392
Subscribers
+7924 hours
+5557 days
+1 54630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+649
in 11 channels
August '26
+1 444
in 96 channels
Get PRO
July '26
+824
in 56 channels
Get PRO
June '26
+570
in 2 channels
Get PRO
May '26
+20
in 0 channels
Get PRO
April '26
+9
in 0 channels
Get PRO
March '26
+5
in 0 channels
Get PRO
February '26
+6
in 0 channels
Get PRO
January '26
+5
in 0 channels
Get PRO
December '25
+5
in 0 channels
Get PRO
November '25
+6
in 1 channels
Get PRO
October '25
+4
in 0 channels
Get PRO
September '25
+14
in 1 channels
Get PRO
August '25
+16
in 1 channels
Get PRO
July '25
+7
in 2 channels
Get PRO
June '25
+7
in 1 channels
Get PRO
May '25
+9
in 2 channels
Get PRO
April '25
+475
in 42 channels
Get PRO
March '25
+1 144
in 48 channels
Get PRO
February '25
+519
in 59 channels
Get PRO
January '25
+916
in 61 channels
Get PRO
December '24
+478
in 82 channels
Get PRO
November '24
+590
in 59 channels
Get PRO
October '24
+575
in 55 channels
Get PRO
September '24
+550
in 50 channels
Get PRO
August '24
+1 252
in 67 channels
Get PRO
July '24
+1 929
in 70 channels
Get PRO
June '24
+575
in 40 channels
Get PRO
May '24
+150
in 2 channels
Get PRO
April '24
+67
in 0 channels
Get PRO
March '24
+49
in 0 channels
Get PRO
February '24
+120
in 2 channels
Get PRO
January '24
+125
in 4 channels
Get PRO
December '23
+1 185
in 81 channels
Get PRO
November '23
+1 198
in 29 channels
Get PRO
October '23
+81
in 0 channels
Get PRO
September '23
+167
in 0 channels
Get PRO
August '23
+474
in 0 channels
Get PRO
July '23
+593
in 0 channels
Get PRO
June '23
+454
in 0 channels
Get PRO
May '23
+92
in 0 channels
Get PRO
April '23
+38
in 0 channels
Get PRO
March '23
+33
in 0 channels
Get PRO
February '23
+964
in 0 channels
Get PRO
January '23
+1 206
in 0 channels
Get PRO
December '22
+502
in 0 channels
Get PRO
November '22
+50
in 0 channels
Get PRO
October '22
+56
in 0 channels
Get PRO
September '22
+296
in 0 channels
Get PRO
August '22
+430
in 0 channels
Get PRO
July '22
+56
in 0 channels
Get PRO
June '22
+192
in 0 channels
Get PRO
May '22
+830
in 0 channels
Get PRO
April '22
+61
in 0 channels
Get PRO
March '22
+46
in 0 channels
Get PRO
February '22
+59
in 0 channels
Get PRO
January '22
+48
in 0 channels
Get PRO
December '21
+72
in 0 channels
Get PRO
November '21
+37
in 0 channels
Get PRO
October '21
+55
in 0 channels
Get PRO
September '21
+104
in 0 channels
Get PRO
August '21
+79
in 0 channels
Get PRO
July '21
+73
in 0 channels
Get PRO
June '21
+73
in 0 channels
Get PRO
May '21
+168
in 0 channels
Get PRO
April '21
+108
in 0 channels
Get PRO
March '21
+225
in 0 channels
Get PRO
February '21
+19
in 0 channels
Get PRO
January '21
+9
in 0 channels
Get PRO
December '20
+9 005
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+23
08 September+81
07 September+116
06 September+37
05 September+83
04 September+146
03 September+34
02 September+67
01 September+62
Channel Posts
رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk امیگدال -مهدیه شکری https://t.me/+Gr2eNGCu_10zY2M0 برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii

2
sticker.webp
1
3
رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk امیگدال -مهدیه شکری https://t.me/+Gr2eNGCu_10zY2M0 برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii
1
4
sticker.webp
1
5
من علیرضام! بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من
من علیرضام! بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم بودم که مادرم با خون دل بزرگم کرده بود. باباش مخالفت زیادی نکرد، مادرش مردد بود اما در نهایت عقد کردیم... فقط دو سال نیاز بود تا تو اوج دوست داشتن و عاشقی ولش کنم چون... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ -مگه من چند سالم بود؟ دستم را روی دیوار کنار سرش می‌گذارم و توی چشم‌های اشکی‌اش زمزمه می‌کنم: -تو سنی نداشتی ولی مگه من چند سالم بود؟ من ترسیدم از حرفات... از خواسته‌هات... آهسته می‌پرسم: - حالا بگو چی گفت بهت؟ پوزخند می‌زند: -گفت علیرضا قوام تو گلوت گیر می‌کنه! نفس عمیقی می‌کشم و می‌پرسم: -تو چی گفتی؟ -گفتم تو غصهٔ اندازهٔ گلوی من و نخور خانم مددکار اجتماعی متخصص حلق... می‌خندم. هنوز تغییری نکرده! همان‌طور زبان دراز و حاضرجواب! می‌خواهد برود که بی‌هوا می‌گویم: -من هنوزم عاشقتم... بیشتر از اون وقتا... چشم می‌بندد و تا می‌خواهم سرم را جلو ببرم... 🍃✨ عاشقانه‌ای دیگر از زینب بیش‌بهار، خالق رمان‌های خوب‌ترین حادثه و صد سال دلتنگی، التهاب و...
1
6
-دوس پسرت می‌دونه این وقت شب اومدی خونه مرد مجرد؟ با تمام شدن جمله‌اش،خون در رگ‌هام یخ بست.من زبان تهدید این مرد را می‌شناختم. مرموز و با نیشخند بهم خیره شد: - از اون پرونده‌هاتون عبرت نگرفتی خانوم خبرنگار؟! قتل پناه و فرار رها از عروسی یک معما لعنتی بود. معمای که باید حلش می‌کردم. حتی به قیمت آمدن به خانه این مرد. -من نمی‌تونم بی دلیل از کنار اتفاقات مهم زندگیم بگذرم مرموز سرتاپام رو از نظر گذروند و تنم لرزید از حرفش -پس چرا راحت از دوست‌پسرت گذشتی ؟! دست رو نقطه ضعفم‌ گذاشته بود.نباید آتو دستش می‌دادم. -به تو ربطی نداره اخم‌هاش در هم رفت: -پس نبود رها هم تو زندگی من به تو ربطی نداره! چشام از حرص بستم که پاکت سیگارم را چنگ زد: -بی خیال تموم معما های ذهنت شو وگرنه معلوم نیست بتونی از دستم قسر در بری لعنت بهش... اما نمی‌دونست من پی همه‌چیز‌و به تنم مالیده بودم که ساعت ۱۲ شب تو خونه این مرد بودم. خم شدم و این‌بار تمام اجزای صورتش‌و از نظر گدروندم و روی لب‌هاش مکث کردم: -رها چرا شب عروسی ولت کرد ؟ چیکار کرده بودی ؟ بالارفتن ابروش دیدم،سیگاری ‌گوشه‌ی لبش گذاشت و با ژست قشنگی پک زد: -تو و رها تا کجا پیش رفته بودین ؟ تکان خوردن سیبک گلوش‌و دیدم. -یادم نمیاد اجازه داده‌باشم کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه. اخم‌هاش در هم شد و ضربان قلبم تند شد.لعنتی اشتباه حرفم‌و متوجه شد. -این که تو اتاق خوابم چی می‌گذره به شخصی ربط داره که اون شب باهاش گذروندم نه تو! هاله‌های دود تو صورتم بیرون داد و پوزخندی از تمسخر روی لبش نشست و با حرفش از خجالت سرخ شدم -مگه اینکه بخوای شبم‌و با تو بگذرونم که فکر کنم منم ازش استقبال کنم ❌❌ https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb خلاصه : پناه و رها و نور سه دختر همخونه... پناه که به قتل میرسه و رها که شب عروسیش ناپدید میشه و نوری که دنبال پیدا کردن این جنایت و معما پاش به خونه اصلان باز میشه مرد مرموزی که شب عروسیش عروسش ناپدید شده و از نور تنها یک چیز میخواد و اونم چیزی نیست جز.... https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb برگرفته از یه پرونده واقعی از دست ندید♨️
1
7
- نخواستم عاشق بشی، فقط ازدواج کن. نیازهای مردونه که داری. دستش ناخواسته مشت شد و نفس‌‌هایش پرحرص ریتم گرفت. ائلدار کوتاه نیا
- نخواستم عاشق بشی، فقط ازدواج کن. نیازهای مردونه که داری. دستش ناخواسته مشت شد و نفس‌‌هایش پرحرص ریتم گرفت. ائلدار کوتاه نیامده، خیلی جدی گفت: - همه چی پای من، خونه، تأمین زندگی، اصلا خرید، مراسم، هر چی که فکر می‌کنی پات رو بند یه زندگی می‌کنه. همه‌ش با من. تو با این سر و شکل و اخلاق عتیقه و جایگاهت تو این دیار، عاشق کم نداری که حتی برای یه لحظه کنارت بودن حاضر باشن بهت بله بدن. قراره عاشق نشی؟ باشه! ازدواج کن فقط برای آوردن بچه. نسل تو باید ادامه پیدا کنه، متوجهی؟! تخس و تلخ در چشمان پدرش نگاه کرد. - پس خودتم باردارش کن!!! https://t.me/+745oHXXh7sgxNjQ0 https://t.me/+745oHXXh7sgxNjQ0 دقیقا همین مرد عتیقه‌مون😎😎 پدر نمی‌دونه که عاشق دختر ممنوعه‌ای شده و... اوووف نگم از نیازهای مردونه‌اش🙈 💞عاشقانه‌ای بینهایت جذاب، داغ، پرهیجان با موضوعی کاملا جدید. ایده برداشت آزادی از یک جریان واقعی هست💞 💥تصاویر بالا فقط بخشی از جریانات آرتان و لیناست😍😍🔥🔥
1
8
رمانی هاییکه همیشه پیشنهاد دادم وبه علت محدودیت لینک دوستان دوباره درخواستش  کردن ،لازمه یاداوری کنم بهترین ها رو بهتون توصیه میکنم تولدیک پروانه https://t.me/+zjf1Fyu7rxM5OWRk نقش نهان https://t.me/azitakheyri صدسال دلتنگی https://t.me/+iTY10I3OAHo0ZThk امیگدال -مهدیه شکری https://t.me/+Gr2eNGCu_10zY2M0 برزخی دربهشت https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 رویای روشنک https://t.me/RoyayeRoshankNaziAsadii
292
9
نحوه عضویت در #تب_تن_تو
506
10
sticker.webp
494
11
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. هم
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
318
12
-دوس پسرت می‌دونه این وقت شب اومدی خونه مرد مجرد؟ با تمام شدن جمله‌اش،خون در رگ‌هام یخ بست.من زبان تهدید این مرد را می‌شناختم. مرموز و با نیشخند بهم خیره شد: - از اون پرونده‌هاتون عبرت نگرفتی خانوم خبرنگار؟! قتل پناه و فرار رها از عروسی یک معما لعنتی بود. معمای که باید حلش می‌کردم. حتی به قیمت آمدن به خانه این مرد. -من نمی‌تونم بی دلیل از کنار اتفاقات مهم زندگیم بگذرم مرموز سرتاپام رو از نظر گذروند و تنم لرزید از حرفش -پس چرا راحت از دوست‌پسرت گذشتی ؟! دست رو نقطه ضعفم‌ گذاشته بود.نباید آتو دستش می‌دادم. -به تو ربطی نداره اخم‌هاش در هم رفت: -پس نبود رها هم تو زندگی من به تو ربطی نداره! چشام از حرص بستم که پاکت سیگارم را چنگ زد: -بی خیال تموم معما های ذهنت شو وگرنه معلوم نیست بتونی از دستم قسر در بری لعنت بهش... اما نمی‌دونست من پی همه‌چیز‌و به تنم مالیده بودم که ساعت ۱۲ شب تو خونه این مرد بودم. خم شدم و این‌بار تمام اجزای صورتش‌و از نظر گدروندم و روی لب‌هاش مکث کردم: -رها چرا شب عروسی ولت کرد ؟ چیکار کرده بودی ؟ بالارفتن ابروش دیدم،سیگاری ‌گوشه‌ی لبش گذاشت و با ژست قشنگی پک زد: -تو و رها تا کجا پیش رفته بودین ؟ تکان خوردن سیبک گلوش‌و دیدم. -یادم نمیاد اجازه داده‌باشم کسی تو مسائل خصوصیم سرک بکشه. اخم‌هاش در هم شد و ضربان قلبم تند شد.لعنتی اشتباه حرفم‌و متوجه شد. -این که تو اتاق خوابم چی می‌گذره به شخصی ربط داره که اون شب باهاش گذروندم نه تو! هاله‌های دود تو صورتم بیرون داد و پوزخندی از تمسخر روی لبش نشست و با حرفش از خجالت سرخ شدم -مگه اینکه بخوای شبم‌و با تو بگذرونم که فکر کنم منم ازش استقبال کنم ❌❌ https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb خلاصه : پناه و رها و نور سه دختر همخونه... پناه که به قتل میرسه و رها که شب عروسیش ناپدید میشه و نوری که دنبال پیدا کردن این جنایت و معما پاش به خونه اصلان باز میشه مرد مرموزی که شب عروسیش عروسش ناپدید شده و از نور تنها یک چیز میخواد و اونم چیزی نیست جز.... https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb برگرفته از یه پرونده واقعی از دست ندید♨️
217
13
تو خونه خالی، تو یه اتاق، اونم بدون لباس! طبق ماده ۶۳۸ قانون مجازاتتون ۷۴ ضربه شلاقه! با سکوت هردو، صدای پلیس بالا رفت. - ترت
تو خونه خالی، تو یه اتاق، اونم بدون لباس! طبق ماده ۶۳۸ قانون مجازاتتون ۷۴ ضربه شلاقه! با سکوت هردو، صدای پلیس بالا رفت. - ترتیب انتقال دختره رو به پزشکی قانونی بدین. دست دخترک بیشتر گره خورد و صدای مردی که کنارش نشسته بود، نجوا شد: - دختری؟! نفسی که کشیده بود، همان میان سینه‌ ماند و قفل شد. دکتر دندان‌پزشکش داشت از او باکره بودنش را میپرسید! آن هم در کلانتری! پس از انکه باهم در زیرزمین خانه‌ای توسط پلیس گیر افتاده بودند! و در بدترین وضع، یعنی با عریانی خودش! تنها پوششی که داشت پالتوی بزرگ مرد بود که به دورش پیچیده شده بود. این وضعیت چگونه قابل توضیح دادن بود؟! مرد نفسش را فوت کرد و گفت: - مجبورش کردم! دختر چشم روی هم فشرد، او داشت خود را سپر بلایش میکرد! به سرعت گفت: - دروغ می‌گه! قضیه اونی بود که گفتم. که در اتاق زده شد. - پدر دختره اومد! نگاه پدر روی سروان ایستاد. - مشکل کجاست؟ سروان تند گفت: - اینا تو خونه‌ی خالی.. پدر بین حرفش آمد. - مَحرم هستن! نگاه ستوده و دختر در هم گره خورد. محرم؟ https://t.me/+RyJUl6laG9s3NjFk محرمیتی پیش رو داشتند که نمی‌دانستند نقشه‌اش از خیلی پیشتر ریخته شده است!
274
14
فقط چند روز دیگه فرصت دارین برای عضویت با تخفیف! 😍🔥 ❤️‍🔥 #تب_تن_تو یک عاشقانه‌ی معماییِ جذاب با تم اروتیکه؛ داستانی پر از راز، کشش و اتفاقاتی که نمی‌ذاره به این راحتی از داستان دل‌بکنین!😍 #نقش_نهان هم در کانال وی‌آی‌پی رسیده به قسمت‌های حساس و عاشقانه‌ی داستان! ❤️‍🔥 و خبر خوب اینه که فقط در همین فرصت کوتاه، می‌تونید هر دو داستان رو با یک تخفیف عالی عضو بشین. 😍❤️ ❤️ دو داستان 🔥 دو دنیای متفاوت 🎁 یک تخفیف عالی فقط تا اول مهر... بعدش این تخفیف تموم می‌شه! @adtabetan
656
15
sticker.webp
601
16
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌م
قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست. - هی پاندا! اخم غلیظی میان ابروهای دختر نشست و بی‌معطلی دستمال را سمت سامین پرتاب کرد. - پاندا عمته! سامین روی زین موتور جا به جا شد و یک پایش را زیر پای دیگرش قفل کرد. - عمه‌ام، عمته، پاندا. این بار جیغ دخترک تقریباً تمام حیاط را لرزاند. - زهرمار! با خونسردی و اشاره‌ای به موهایش گفت: - اون طلایی‌ها رو جمع کن پاندا، چشم آدمو کور می‌کنن. دختر انگشتش را سمت او گرفت. - یه روز با همین موتور از روت رد می‌شم کاپتان! سامین از خنده سرش را عقب برد. - شاگرد و این همه ادعا؟ کمی به جلو خم شد. ابرویش را بالا فرستاد. چاله گونه‌اش را به نمایش کشید و با غروری مختص خود بود، فیگوری با بازویش گرفت. - کاپتان نه...کپتن سامین یکتا. لبخندش کش آمد. - عزیزم، از الان درست بگو که زبونت عادت کنه. #آخرین_تماس_برج_مراقبت 🌤 قرار بود پایان آن شب، یک «بله» باشد... اما عروس با لباسِ خون‌آلود ماند، یک تماس هرگز نرسید، و رازی در آخرین مکالمه‌ی برج مراقبت دفن شد. بعضی پروازها، بازگشتی ندارند.🔥🔥 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0 https://t.me/+qSV74xlcQhs1MzQ0
338
17
ـ خاله پریا... تو قراره مامان من بشی؟ دست پریا روی موهای ایلیا ثابت ماند. چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار درست نشنیده بود. ـ چی گفتی خاله؟ ایلیا بی‌خبر از شوکی که به پریا وارد کرده بود، لبخند پررنگی زد و دوباره مظلومانه پرسید: ـ مامان من می‌شی؟ پریا رنگ از صورتش پرید. ـ کی اینو بهت گفته؟ ایلیا با همان صداقت کودکانه‌اش شانه بالا انداخت. ـ بابا سوران. پریا نفسش را حبس کرد و ناباورانه پرسید: ـ سوران؟! ـ آره... بابا گفت تو قراره مامانم بشی و بعد قراره بیای این‌جا پیش من بمونی. پریا خواست چیزی بگوید که صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد. برگشت... سوران در چارچوب در ایستاده بود. نگاهش عجیب و غریب بود! ـ ایلیا، برو اتاقت پسرم... ـ ولی بابا... سوران با صدای بلندتری گفت: ـ گفتم برو اتاقت! ایلیا با ترس از جا بلند شد و دوید سمت اتاقش، اما پریا همان‌جا ماند و وقتی که ایلیا از دیدش خارج شد با طلبکاری از سوران پرسید: ـ این حرف‌ها یعنی چی؟ سوران به سمتش آمد و با تحکم گفت: ـ صدات رو پایین بیار. ـ سوران... به بچه چی گفتی؟ ـ چیزی رو که لازم بود بدونه. ـ این‌که من قراره مادرش بشم؟! سوران مقابلش ایستاد و با نیشخند گفت: ـ آره... پریا با عصبانیت خندید. ـ کی به تو اجازه داده که به بچه دروغ بگی؟ پریا دست به کمر زد و ادامه داد: -من برای مادری کردن واسه خواهرزاده‌م نیازی ندارم که بیام این‌جا زندگی کنم و از کسی اجازه بگیرم! سوران با خشم فکش را منقبض کرد. ـ یادت رفته که حضانت خواهرزادت با منه و من اختیاردارشم؟ پریا عصبی نگاهش کرد. این حقیقت تلخ و ناراحت‌کننده‌ای بود که هر بار مثل سیلی در صورتش کوبیده می‌شد. بی‌حرف خواست از کنارش رد شود، اما سوران با یک حرکت راهش را بست. ـ کجا؟ ـ می‌خوام برم. ـ بدون اجازه‌ی من از این خونه بیرون نمی‌ری. پریا با ناباوری نگاهش کرد. ـ تو دیگه کی هستی که برای من حکم صادر می‌کنی و راهمو می‌بندی؟ سوران کمی خم شد و با لحنی تهدیدآمیز گفت: ـ من مردی‌ام که از امروز قراره شوهرت باشه و همه چیزت بهش ربط داره! پریا قلبش فرو ریخت و مات شده لب زد: ـ و اگه من نخوام؟ سوران چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد خیلی خونسرد گفت: ـ اون‌وقت باید بین موندن کنار ایلیا و از دست دادنش، یکی رو انتخاب کنی. پریا خشکش زد. سوران فقط از او نخواسته بود که همسرش شود... داشت او را مجبور می‌کرد انتخابی کند که تمام زندگی‌اش را تغییر می‌داد... https://t.me/+IzaRNCMLifFhYjA0 https://t.me/+IzaRNCMLifFhYjA0 https://t.me/+IzaRNCMLifFhYjA0 برای پیدا کردن خواهرزاده‌م به روستای مادریم رفتم؛ جایی که یه روز با قلب شکسته ترکش کرده بودم، اما متوجه شدم که سوران کامروا خواهرزادم رو به سرپرستی گرفته! مردی که از بچگی دلداد‌ه‌ش بودم و حالا که دوباره دیدمش با زنش متارکه کرده بود... برای این‌که بتونم به وصیت خواهرم عمل کنم به سوران نزدیک شدم و خواستم خواهرزادم رو ازش بگیرم، اما...🔥❌
282
18
#پست_319 صدای ناز و کشدار منشی اش باعث شد همه ی حس هایش بیدار شود. سرش را از روی پرونده ی زیر دستش بلند کرد و صورت دختر روبرویش را نگاه کرد. لب های فیلر زده اش را جلو داده بود و همزمانی که خم شد و سینی حاوی قهوه و کیک را روی میز قرار داد منظره ی جالبی از بازی یقه ی مانتویش مشخص شد. -چیز دیگه ای نمیخوایید آقای بزرگمهر؟... با دقت بیشتری به قیافه ی دخترک نگاه کرد. لب های قرمز رنگ و لاک های جیغش بدجوری در چشم بود‌. به چشم خریدار از نظرش به عنوان سرگرمی بدک نبود. از وقتی که رعنا دست رد به سینه اش زده بود حتی نتوانسته بود پارتی درست و حسابی برود چه رسد به اینکه بخواهد روابط وان نایت داشته باشد. دو ماهی می شد که با کسی نبود. خودش هم از طولانی شدن این مدت تعجب کرد. قبل تر اگر کسی به او می گفت در این مدت رابطه نداشته او را به سخره می گرفت و مردانگی اش را زیر سوال می برد. دخترک فنجان قهوه را برداشت و جلوی او گذاشت. -تا سرد نشده میل کنید... صدای کشدار و حالت خمار چشم هایش نشان می داد انگار او هم بی میل نیست. نگاهی به صورت به شدت برنز شده اش انداخت. تاثیر سولاریوم روی پوستش به شدت بدرنگ شده بود. خارج از ایران این نوع برنزه شدن را به مسخره سوخته ی کارگری می گفتند. گردنش را تابی داد که همین باعث شد شالش دور گردنش بیفتد. موهای لایت شده اش را از نظر گذراند. در سلیقه ی او نبود اما از نظرش ارزش یکبار امتحان کردن را داشت. ساعت را نگاه کرد و پرسید: -مرجوعی نداریم؟ -نه تا ظهر کسی نیست. آقای سالاری وقت داشتن که تماس گرفتن گفتن کاری براشون پیش اومده نمی تونن بیان عذر خواستن... تمام مدتی که حرف می زد به لب هایش زل زده بود. انگار دخترک فهمید که از قصد لب هایش را بیشتر جلو داد. دستی در موهایش کرد و کشید. انگار واقعا ریاضت این چند وقت به او نساخته بود. قبل ترها هیچوقت اینقدر هول نبود که بخواهد با نگاهش کسی را متوجه منظورش کند. آن هم اویی که رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کرد. آن هم چه دوست دخترهایی... همیشه بهترین ها را انتخاب می کرد حتی برای روابط وان نایتش هم حساس بود و هر کسی را قبول نمی کرد... دخترک که دوباره خم شد و پیش دستی را کنار فنجان قهوه گذاشت مچ دستش را گرفت. تجربه در دفتر کارش می توانست برایش جالب باشد. دخترک که بی حرف به او خیره شد از جایش بلند شد. او را همراه خود تا کنار میز کارش کشاند. صدای کفش پاشنه بلند قرمز رنگ دخترک تنها صدایی بود که بین سکوتشان خط می انداخت. دخترک را به میز چسباند و بی قرار لب هایش را به کام کشید. انگار منشی اش از او بیقرارتر بود که دست هایش را بلافاصله دور گردنش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک کرد. هوم کشداری کشید. بدک نبود از تازه کارهایی که مجبور بود به آن ها راه و چاه را نشان دهد متنفر بود. بعد از بوسه ی عمیق کمی از او فاصله گرفت و او را هل داد همزمان با خم شدن دخترک روی میز به او نزدیک شد. انگار دخترک منظورش را گرفت. سرش را که برای بوسیدن او جلو آورد گردنش را کج کرد و همین باعث شد لب های دخترک به جای لب هایش صورتش را ببوسد. دستش را پیش برد و بند دکمه های مانتویش کرد. همزمان به لب هایش خیره بود. دخترک با ناز در آغوشش چرخی خورد و لب هایش را به گردنش رساند. همینکه دست هایش بیشتر پیشروی کرد چشمش به آستانه ی در افتاد که رعنا با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهشان می کرد و... ❌❌ پارت رمانه سرچ کنید داخل کانال براتون میاره... https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7 https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
379
19
نحوه عضویت در #تب_تن_تو
807
20
🔥 «آوازه‌خوان مجنون»🔥 👀 اگه دلت یه داستان متفاوت و پررمز و راز می‌خواد، حتماً بخونش! https://t.me/+Px2-irOQ-05n0pT9
218