آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
Channel آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 21 901 subscribers, ranking 1 588 in the Books category and 15 960 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 21 901 subscribers.
According to the latest data from 14 October, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 52 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.39%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 19.35% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 399 views. Within the first day, a publication typically gains 4 234 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 15 October, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
«شرکت من مهدکودک نیست که وسطش، روی هم سطل آب خالی میکنید. اینجا جای روابط خصوصی شما و پسرخالهی بنده نیست خانم مهندس!»براش را محکم تر روی گونهام کشیدم. نگاه ناراضی ام را از آینه به چمدانم دوختم. دلم به همسفری رئیسی که ساعاتی پیش اخمها و تهمتهایش را برایم ردیف کرده بود، نبود. اما مجبور بودم کار کنم و پول در بیاورم تا خرج خواهر و برادر دوقلویم را در بیاورم. نمیفهمید دارم جان میدهم تا اویی را که متاهل است، فراموش کنم؟ جان و جهانم را به او و همان نگاه سنگیاش باخته بودم؛ همان که ممنوعترین بود. https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0 پس از بازرسی، چهار نفری با اتوبوس به سمت هواپیما رفتیم. در طول مسیر تاجایی که میشد، حواسمو به اطراف پرت کردم تا مبادا با تیام چشم تو چشم بشم. سوار هواپیما شدیم ومیلاد مشغول گذاشتن گذاشتن ساک دستی کوچک خودش و کیف من داخل کابین بالا سرمون بود که تیام صدایش زد: - بیا اینجا میلاد. قفل موبایلم را باز کردم و مشغول چرخیدن در صفحات مجازی شدم. لحظاتی بعد میلاد کنارم نشست. پست اینستاگرام دوست دبیرستانم را لایک کردم و خندیدم: - چه عجب. از پیش پسر شاه برگشتی؟ فکر کنم زیاده روی کرده بودم که حرفی نزد. خودمم نمیدانم چه مرگم شده بودکه روی رفتارهای تیام حساس شده بودم. به قصد دلجویی سر بالا گرفتم که با دیدن شخص کنارم، هینی کشیدم: - شما... شما... لب بالایش را میان دندانهایش کشید و با همان چین حاصل از اخم پیشانی اش، گفت: - پسر شاهم دیگه. چرا هی شما شما میکنی! نشناختی هنوز؟ خجالت زده سرم را پایین انداختم: - معذرت میخوام. دستانم را حائل صورتم کردم: - وای اصلا نمیدونم چی بگم. خواستم حرص میلادو در بیارم. از ته دل نبود. آره جون خودم! - سرت رو بیار بالا. شرمنده سر بالا گرفتم و خیره ی نگاهش شدم. اثری از دلخوری یا حتی اخم لحظات پیش نبود. حتی میتوانم بگویم لبخندی محو بر روی لبانش جاخوش کرده بود. از نگاهش جرئت گرفتم که یاد دلخوری سه روز پیش افتادم. پررو بودم دیگر. - میلاد کجاس اصلا؟ - دوتا ردیف عقب. موهای بیرون ریخته از شال را پشت گوشم راندم: - اما قراربود اینجا بشینه. - احساس کردم لازمه من بشینم. کامل به سمتش چرخیدم و حرصی گفتم: -چرا اونوقت؟ دست به سینه، خیره ی روبه روشد: - چون امانتی و مدیر شرکتی که مسئوله منم. از طرفی، مادرتون هم قبلا با من آشنا شده بودن. پس خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد من باید جوابگو باشم. ابروهایم به بالاترین حدممکن رسیده بود وقتی گفتم: - پیش میلاد مشکلی پیش بیاد؟ https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0 https://t.me/+DyjfDkrlx5k4YTI0 عشق او برایم روزی ممنوعه تر شد که فهمیدم پسر چه کسی بوده است. از آن روز فاصلهای به اندازهی یک قتل و سنگ قبر عزیزم، میان ما افتاده بود… اما دیر شده بود و جنینی در بطنم روز به روز بزرگ تر میشد…!
