آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 609 مشترک است و جایگاه 1 577 را در دسته کتب و رتبه 15 812 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 609 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 30 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 274 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -3 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 6.30% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 18.58% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 362 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 4 017 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 31 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 31 ژوئیه | +1 | |||
| 30 ژوئیه | +3 | |||
| 29 ژوئیه | +5 | |||
| 28 ژوئیه | +3 | |||
| 27 ژوئیه | +18 | |||
| 26 ژوئیه | +20 | |||
| 25 ژوئیه | +1 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | +3 | |||
| 22 ژوئیه | 0 | |||
| 21 ژوئیه | 0 | |||
| 20 ژوئیه | +1 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | 0 | |||
| 17 ژوئیه | +2 | |||
| 16 ژوئیه | +1 | |||
| 15 ژوئیه | +1 | |||
| 14 ژوئیه | +96 | |||
| 13 ژوئیه | +71 | |||
| 12 ژوئیه | +2 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | +1 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | +324 | |||
| 05 ژوئیه | +1 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | +1 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +47 |
| 2 | بدون متن... | 488 |
| 3 | -تصویری بگیر ببینمت!
-جانم؟
-جون و دل ارسلان، دلم هواتو کرده خوابم نمیبره!
-همون خواب زده شدی... اشتباه گرفتی!
-تا الان مطب بودم خسته ام دارم میمیرم از خستگی تو نمیخوای خستگیامو بگیری؟ تو چه دلبری هستی که حواست به دلم نیست؟
از لحن طلبکارش حرص تمام تنم را در بر می گیرد.
-من یادم نمیاد دلبر شما بوده باشم!
https://t.me/+IymV4edgGDQ1YzVk
از این #رمان خوشت اومد؟👆😎👀
عاشق رمانی و دنبال جایی هستی که همهی رمانها رو داشته باشه؟🤓
جایی که بتونه با کتابهای گوگولی و #عاشقانه و #پینترستی کتابخونهات رو پر کنه😍🥹
اینجا دنیای رمان و کتابه...🌚
https://t.me/+IymV4edgGDQ1YzVk | 352 |
| 4 | -باز که اینجایی! خانم محترم مگه نگفتم برو بیرون؟
-تو رو خدا پسرمو توی این مدرسه ثبتنام کنید میخوام باسواد بشه.
-اینقدر الکی قسم نده... ما مسلمونیم و دینمون هم اسلامه. دین در مورد بچههایی که زنازاده هستن کلی قانون داره یعنی اونا هیچوقت مثل بقیه نیستن... بچه حروم رو اگه توی آب زمزم هم بشوری و لقمهی بهشتی هم بهش بدی بازم ناپاکه و در آینده هیچوقت آدم صالحی نمیشه...
نیش تند و تیز بغض گلوی یاسمن را خراش داد. سرفهای کرد و صدایش را صاف.
-اگه من مادرشم توی همین مدرسه ثبت نامش میکنم.
مدیر مدرسه زیرلب به حالتی مشمئز کننده طوری که او بشنود گفت، چقدر مادر مادر میکنه زنیکهی هرزه...
امیر به دیوار تکیه داده و ساعدش را زیر چشمان خیسش کشید.
-مامان بریم نمیخوام درس بخونم... میخوام کار کنم...
یاسمن در حالی که دنبال یافتن تاکسی برای رفتن به ادرسی بود که سالها از جلوی در خانهاش هم عبور نکرده بود ذهنش به چند سال پیش و آنشب برگشت...
حالش خوش نبود و دلش برای مادرش تنگ بود.
-اون شب میخواست منو بکشه...
بند لباسم را به بازی گرفت.
-ولی من نذاشتم!
-میخوام برگردم پیش خانوادهم...
-احمق خانوادهت منم! اصلاً مگه توئه بیخانواده کسی رو داری؟
با نگاه داغش سراپایم را جستجو کرد. حس کردم مست است.
-بهت نیاز دارم دختر... حالم خوش نیست بذار یه امشبو باهات بگذرونم... میخوام تنم مشغول تنت بشه تا ذهنم پرت بشه از گذشتهمون...
نتوانست در برابر لمس ماهرانه و آن لحن عاجزانهای که نیاز مرادنهاش را برای تنِ او فریاد میزد نادیده بگیرد و بزرگترین حماقت زندگیاش را کرد...
دل به دلش داد و بعد از آن تن به تنِ نیاز مردانهاش...
فردای آنشب توی ماشین فردی ناشناسی بیدار شد که پرتش کرد جلوی در خانهشان و رفت!
رمان ژانوس برگرفته از داستانی واقعی...
❌هرگز مثل این قصه را جایی دیگر نمیخوانید.
https://t.me/+rvBv-A7vIbYzMWM8
https://t.me/+rvBv-A7vIbYzMWM8 | 353 |
| 5 | - مامان میگه یا عاقم میکنه یا طلاقت بدم.
نم بارون روی موهاش نشسته بود، کنارش نشستم و جعبه غذام رو باز کردم.
کیف دانشگاهم رو اون ور گذاشتم.
- تصمیمت چیه؟
عاق بشی یا طلاقم بدی.
موهاش با باد تکون خورد و استخون فک جذابش دل برد از من، مثل همیشه.
صدای داد و فریاد و فش میشنیدم.
از عمارتی که مثل عروس با تخت طلا اومدم توش و حالا مثل یه تاپاله میخواستن پرتم کنن بیرون.
دانا اما، شوهرم بود ولی صوری.
صوری که بین خودمون بود. نه محبتی، نه زناشویی. صرفا یه تخت و یه دیوار از بالشت.
شونه بالا انداخت و سیگار توی دستش رو بوسید.
- نمیدونم.
- من یا مادرت؟ جوابش آسونه. مادرت دیگه.
با لودگی گفتم ولی مطمئنم بوی قلب سوختم رو حس کرد.
کج شد و نگاهش به لقمه های نون و پنیر توی ظرفم افتاد.
- عین بچه دبستانیا میری دانشگاه.
بغض کردم و اون لقمه ب تو دهن خودم رو برد. جای لب هام رو گاز زد.
داشت عذاب میکشید، شونه های مردونش زیر بار سنگین له شدن. باری که من بودم.
حماقتی که خودم کردم.
- مادرت رو انتخاب کن دانا. با رضایت اون زنت نشدم و توام هیچ وقت دوسم نداشتی.
چشم های مشکی رنگش روم ثابت شد.
- تو چی؟ دوسم داشتی؟
لبم به خنده باز شد ولی توی چشمم اشک بود.
مشتی به شونش زدم.
- داش منیا، معلومه دوست دارم. رفیق منی، شریک غم منی.
- و حالا این شریک غم میخواد تورو ببره دادگاه و طلاقت بده.
چشمکی بهش زدم.
- مهریه ام رو میبرم ازت، شاید اگه پسر خوبی هم بودی بهت تخفیف بدم و گاهی وقتا ناهار دعوتت کنم.
سرش رو پایین انداخت.
غمگین بود، انتخاب بین من و مادرش واسش سخت بود.
یک طرف زنی بود که شیرش داده و اون طرف دختری بود که نسبت بهش ادای دین داشت.
غیرت و شرافتش اجازه نمیداد منو ول کنه.
با ملایمت نزدیکش شدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم.
- نترس. واسم یه خونه بگیر یه واحد اپارتمان. من جام امنه. نگران چی هستی؟
- نگران این که تاحالا یک بار هم نتونستم بغلت کنم و بخوابم.
با بهت نگاهش کردم که لب هام داغ شد، یه بوسه با بارون.
- ببخشید خانوم. ببخشید رفیق همیشگی.
https://t.me/+QjGOJ9zL1K4xMDM8
https://t.me/+QjGOJ9zL1K4xMDM8
https://t.me/+QjGOJ9zL1K4xMDM8
❌مجبور شدن ازدواج کنن و وقتی داشتن عاشق میشدن جداشون کردن.
حالا سال ها گذشته و اون ها هنوز رفیقن ولی چی میشه اگه رقیبی بیاد وسط؟
https://t.me/+QjGOJ9zL1K4xMDM8 | 536 |
| 6 | .
خود عادله جان عاشق این اثرشون هستن😎👇🏻🎵
-اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه.
لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم:
-طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت نکن.
کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود. زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است:
-خوب بخوابی بی سلیقه!
فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسینی
آچمز ۱۱۰ سونامی ۷۰ نیمرخ ۷۰
تابیکرانها ۴۰ ایمان بیاور ۴۰
مجموع ۶ اثر ۴۲۰
با تخفیف ۳۱۰
@ancheh_khoban1403 | 758 |
| 7 | sticker.webp | 280 |
| 8 | _خوش بهحال دوستدخترت... برا این قد و بالا غش نکنه خیلی بیشعوره!
رهی جوابی نداد. از بودن کنار این زن غریبهی مست عصبی بود. پریوش اما تازه روی حرف افتاده بود. گونهاش را به صندلی چسبانده و با ولع نگاهش میکرد؛ مثل گربهای که به در باز دیزی رسیده باشد!
پرسید:
_دوستدختر که داری حتما. اسمش چیه؟
رهی خیره به خیابان، با لحنی تند گفت:
_قرار شد بخوابید!
_رهی... اسمت خیلی قشنگه!
این را پریوش گفت و با شیطنت ناخنش را روی بازوی او کشید.
رهی در حین رانندگی با اخمی غلیظ گفت:
_فکر کنم حالتون بهتر شده.
صدای پریوش گیج بهنظر میرسید. گفت:
_حالم خوب نیست... چشام درست نمیبینن. منو برسون خونه.
رهی با کلافگی مشتش را روی فرمان کوبید و با حالی عصبی پرسید:
_کجا باید برم؟
_منو ببر خونهم.
_باشه، آدرس بدین.
پریوش نفس بلندی کشید و صندلی را بالا کشید. هنوز بیحال بود. با چشمانی نیمهباز به خیابان شبزده زل زد و نجوا کرد:
_خونهی یه زن قلب مردیه که عاشقشه!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
عاشقانهای جذاب و نفسگیر 😍😍😍😍
رهی دانشجوی ارشد رشته رباتیک که بشدت به پول احتیاج داره و در این مسیر با پریوش آشنا میشه زنی که همسن مادرشه ولی....
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg | 104 |
| 9 | -اون دختر زبون حرف زدن نداره چه برسه دلبری برای شوهر بلد باشه
صدای خودخواه مردی که اسم شوهرش را یدک میکشید میشنود و بغض میکند.
-دستتون درد نکنه واسه عروس انتخاب کردنتون
میدانست مرد جوان از خانوادهاش حرص داشت.وگرنه همه می دانستند او عاشق زنش بود که در بستر بیماری بود.کنایه زد و حواسش به دل آمین هجده ساله نبود:
-مردم زمان فرانسه یاد میگیرن من باید بخاطر خانم اشاره یاد بگیرم
حبابی در دل دخترک ترکید.او که گناهی نداشت.کار خدا بود.صدای ثریا را دلخور شنید:
-تو نبودی میگفتی یکیو بگیرید فردا پابند نشه
صدای مرد عصبی گوشش را پر کرد:
-الانم میگم ولی نگفتم لال باشه که
ثریا با ملایمت تمام گفت:
-عزیزمن میدونم این حالت همش واسه الههاس
از روی پلهها دید که دست اون زن روی بازوی مرد جوان نشست:
-با بیماری اون بندهخدا معلومه خیلی وقته نزدیکش نشدی
هیربد تمام غم های عالم روی سرش هوار شد و پوزخندی تلخی زد:
-کاش فقط سالم باشه نزدیکی میخوام چیکار
بغض آمین بزرگتر شد و به آن زنی که نمیشناخت غبطه خورد که این مرد چقدر دوستش داشت.ثریا با مهربانی گفت:
-نزدیکی اما رو حالت تاثیر داره این دختر هم که زنته چرا نمیری پیشش ؟
چشمان هیربد خیره بالا شد و سایهای ظریفی را دید.با یادآوری همان دخترک لال پوزخندی زد:
-دلت خوشهها
ثریا با لبخند و حرص نگاهش را در اتاق بالا گرداند و گفت:
-خوشبحال اون میشه...عزیزم زنته فکر کردی الهه راضیه این جوری عذاب بکشی
حرفهایش اثر کرد که هیربد راه اتاق بالا را در پیش گرفت.در را که باز کرد لرز ریزی از تن آمین عبور کرد وقتی او را نگاه کرد :
-دلم برات میسوزه
دخترک مات ماند و مرد جوا حین قفل کردن در نیشخندی رد:
-اینکه چون زبون نداری باید ازت سوء استفاده بشه
قلب دخترک ترک برداشت و چشماش از اشک پر شد.مرد دست به سمت دکمههای پیراهنش برد و نفس تو سینه آمین حبس شد.
-زیاد نمیمونم فقط ناآروم میدونی که
جلو اومد.دخترک تکان نخورد.باید عادت میکرد.میدانست برای همین اینجا بود.نطفهای در رحمش و حالا آرام کردن این مرد.
کمی بعد صدای مرد جوان را حین پوشیدن لباسهایش شنید و گونههایش بخاطر آنچه که بینشان اتفاق افتاده بود رنگ گرفت :
-مردا این جوری آروم میشن
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
❌رمانی که این روزها بدجور با قصه جذابش نفس تو سینهاتون حبس میکنه از دست ندید😍❌ | 158 |
| 10 | #part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi | 115 |
| 11 | sticker.webp | 670 |
| 12 | _خوش بهحال دوستدخترت... برا این قد و بالا غش نکنه خیلی بیشعوره!
رهی جوابی نداد. از بودن کنار این زن غریبهی مست عصبی بود. پریوش اما تازه روی حرف افتاده بود. گونهاش را به صندلی چسبانده و با ولع نگاهش میکرد؛ مثل گربهای که به در باز دیزی رسیده باشد!
پرسید:
_دوستدختر که داری حتما. اسمش چیه؟
رهی خیره به خیابان، با لحنی تند گفت:
_قرار شد بخوابید!
_رهی... اسمت خیلی قشنگه!
این را پریوش گفت و با شیطنت ناخنش را روی بازوی او کشید.
رهی در حین رانندگی با اخمی غلیظ گفت:
_فکر کنم حالتون بهتر شده.
صدای پریوش گیج بهنظر میرسید. گفت:
_حالم خوب نیست... چشام درست نمیبینن. منو برسون خونه.
رهی با کلافگی مشتش را روی فرمان کوبید و با حالی عصبی پرسید:
_کجا باید برم؟
_منو ببر خونهم.
_باشه، آدرس بدین.
پریوش نفس بلندی کشید و صندلی را بالا کشید. هنوز بیحال بود. با چشمانی نیمهباز به خیابان شبزده زل زد و نجوا کرد:
_خونهی یه زن قلب مردیه که عاشقشه!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
عاشقانهای جذاب و نفسگیر 😍😍😍😍
رهی دانشجوی ارشد رشته رباتیک که بشدت به پول احتیاج داره و در این مسیر با پریوش آشنا میشه زنی که همسن مادرشه ولی....
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg | 446 |
| 13 | -دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم...دیگه نمیکشم کهربا...
مثل همیشه دیر وقت برگشته بود.بوی سیگار با بوی عطرش ترکیب شدهبود مثل شبهای دیگر
سوییچ و کیفش را روی میزش پرت میکند.
ماتم میبرد.تازه شش ماهه از زندگیمون گذشته بود.شش ماه پر از سردی ولی حرف از نخواستن نزده بود
بغض میکنم :
-چیشده میثاق ؟
-هیچی نشده فقط دیگه نمیکشم میفهمی نمیکشم ؟؟؟
-من حرفی زدم ؟
پوزخند می زند :
-گفته بودم این زندگی زندگی بشو نیست هیچکی نفهمید
عربده میکشد و تمام بدنم میلرزد :
-نه تو نه حاجی میفهمی هیچکس حال منو درک نکرد
لیوان آبی پر میکنم و به سمتش میروم و به دستش میدهم :
-چیشده...؟ نمیخوای چیزی بگی بهم ؟
تا به خودم بیایم با صدای خرد شدن لیوانی که به دیوار میکوبد چشم میبندم :
-چی میخوای بشه....؟ زندگیمو ازم گرفتی حالا میخوای عشقممم ازم بگیری ؟
عشقش....؟ یارش همان که هیچ وقت این قدر واضح در موردش نگفته بود...
همانی که شرم داشت از گفتنش
روی زمین بیچاره وار مینشیند و من هم کنارش مینشینم
بغض میکنم از حالش :
-من که گفتم با همه چی کنار میام
صدایش میلرزد و تن من بیشتر از حرفی که میزند :
-اون کنار نمیاد
سرش را بین دستهایش میگیرد و بغض من بزرگتر میشود :
-اون منتظره من بهش قول دادم با تو حرف بزنم جدا بشی
بومب بومب...
قلبم سقوط میکند...
چه راحت از جدایی حرف میزند....
جدایی کهربا دختر حاج براتعلی خون به پا میکرد
-تو که میدونی من نمبتونم میثاق...آقاجونم سکته میکنه....
بیرحم میشود
-به من ربطی نداره....اون موقع بهت گفتم دلی که واسه تو نباشه با زیر سقف رفتنم صاحبش نمیشی تو کتت نرفت
قطره اشکی از گوشهی چشممم سر میخورد:
-تو که میدونی طلاق تو خانواده ما چه معنی داره ؟
سرتکان میدهد باز حرف خودش را تکرار میکند :
-اگه با پاهای خودت از زندگیم نری به خدا قسم انگشت نمات میکنم....بیآبروت میکنم کهربا
همانجا سر میخورم.سیبک گلویش می لرزد و من میترسم از حرفی که میزند :
-من سر دختری که دوستش دارم خون به پا میکنم بی آبرویی تو که واسم هیچی نیست
صدای بسته شدن در می آید و من همان جا سر می خورم.وقتی بلند میگوید و صدای شکستن دلم را میشنوم :
-دوست ندارم کهربا....دوست ندارم تک دختر حاجی....میفهمی ؟؟؟؟
❌❌❌❌
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
❌عاشقانهای بینظیر از دل اجبار و عشق و سنت از دست ندید لطفا❌ | 264 |
| 14 | #part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi | 212 |
| 15 | .
خود عادله جان عاشق این اثرشون هستن😎👇🏻🎵
-اونی که من بهش فکر می کنم حتی بهم فکرم نمی کنه.
لبخند می زنم. از ته دل و دوستانه می گویم:
-طرف بی سلیقه ست. خودتو ناراحت نکن.
کلید برق را می زند و جوابی نمی دهد. کل اتاق تاریک می شود و من روی تخت او دراز می کشم. بوی عطرش با شدت در بینی ام می پیچد. چشم های خسته ام را روی هم می گذارم. او احتمالا آنقدر آرام از اتاق بیرون رفته که من حتی صدای در اتاق را نشنیده ام. یا شاید خستگی زیاد باعث نشنیدن شده. چشمانم سنگین می شود. زودتر از تصورم درگیر خواب می شوم. نمی دانم خواب هستم یا بیدارم اما صدای یک زمزمه خیلی نزدیک است:
-خوب بخوابی بی سلیقه!
فایل کامل و بدون سانسور سمفونی ۹۰ تومن
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسینی
آچمز ۱۱۰ سونامی ۷۰ نیمرخ ۷۰
تابیکرانها ۴۰ ایمان بیاور ۴۰
مجموع ۶ اثر ۴۲۰
با تخفیف ۳۱۰ | 1 614 |
| 16 | شروع فروش فایل بدون سانسور سونامی👇😍
-میگم حامی تو که نیتت خیره چرا جلوی برج؟ خب برو تا خونه ی خود رستگار. شاید بالاخره اون دختره دلش گرفته بود لازم شد بغلش کنی، دلداریش بدی.
حامی پوفی می کشد:
-کم مزخرف بگو. نخورده اینی، بخوری وضعت چیه؟
-بابا چرا شاکی میشی. باور کن نیتم خیره. تازه این وسط علاوه بر اینکه تو به یه نوایی میرسی و یه همچین تیکه ای نصیبت میشه منم می فهمم کجا زیر آبی رفتی.
-ببینم با این حساب فرق تو با اون حرف مفت زنا و خاله زنکای شرکت چیه؟
ـ به جون حامی اگه با اونا فرقی داشته باشم. تازه من از اونا هم حرف مفت زن ترم. ضمن اینکه بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.
-تو ضرب المثلم بلدی؟
-نگفته بودم بهت؟ من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم هلاک این ضرب المثلم. اصلا تکرار واژه ی چیز حال منو خوب می کنه.
قیمت فایل کامل و بدون سانسور سونامی ۷۰ تومن
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسینی
آچمز ۱۱۰ سمفونی ۹۰ نیمرخ ۷۰
تابیکرانها ۴۰ ایمان بیاور ۴۰
پ.نمجموع ۶ فایل ۴۲۰ با تخفیف ۳۱۰
پ.ن تهیه سه فایل به بالا شامل تخفیف میشود
@ancheh_khoban1403 | 437 |
| 17 | sticker.webp | 1 030 |
| 18 | فارغالتحصیلی دانشجویان سالبالایی بود.
زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون.
قبل از اینکه سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند.
دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویستوهفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود.
باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفشهای پاشنهبلند دخترک بیهوش را از پایش درمیآورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود.
یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانیاش را داغ میکرد
هنوز هم به دختری فکر میکرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق زدنهای گاهوبیگاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانههای عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آنجور که تهتغاری عشیرهی کنعان میخواست!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg | 428 |
| 19 | -اون دختر زبون حرف زدن نداره چه برسه دلبری برای شوهر بلد باشه
صدای خودخواه مردی که اسم شوهرش را یدک میکشید میشنود و بغض میکند.
-دستتون درد نکنه واسه عروس انتخاب کردنتون
میدانست مرد جوان از خانوادهاش حرص داشت.وگرنه همه می دانستند او عاشق زنش بود که در بستر بیماری بود.کنایه زد و حواسش به دل آمین هجده ساله نبود:
-مردم زمان فرانسه یاد میگیرن من باید بخاطر خانم اشاره یاد بگیرم
حبابی در دل دخترک ترکید.او که گناهی نداشت.کار خدا بود.صدای ثریا را دلخور شنید:
-تو نبودی میگفتی یکیو بگیرید فردا پابند نشه
صدای مرد عصبی گوشش را پر کرد:
-الانم میگم ولی نگفتم لال باشه که
ثریا با ملایمت تمام گفت:
-عزیزمن میدونم این حالت همش واسه الههاس
از روی پلهها دید که دست اون زن روی بازوی مرد جوان نشست:
-با بیماری اون بندهخدا معلومه خیلی وقته نزدیکش نشدی
هیربد تمام غم های عالم روی سرش هوار شد و پوزخندی تلخی زد:
-کاش فقط سالم باشه نزدیکی میخوام چیکار
بغض آمین بزرگتر شد و به آن زنی که نمیشناخت غبطه خورد که این مرد چقدر دوستش داشت.ثریا با مهربانی گفت:
-نزدیکی اما رو حالت تاثیر داره این دختر هم که زنته چرا نمیری پیشش ؟
چشمان هیربد خیره بالا شد و سایهای ظریفی را دید.با یادآوری همان دخترک لال پوزخندی زد:
-دلت خوشهها
ثریا با لبخند و حرص نگاهش را در اتاق بالا گرداند و گفت:
-خوشبحال اون میشه...عزیزم زنته فکر کردی الهه راضیه این جوری عذاب بکشی
حرفهایش اثر کرد که هیربد راه اتاق بالا را در پیش گرفت.در را که باز کرد لرز ریزی از تن آمین عبور کرد وقتی او را نگاه کرد :
-دلم برات میسوزه
دخترک مات ماند و مرد جوا حین قفل کردن در نیشخندی رد:
-اینکه چون زبون نداری باید ازت سوء استفاده بشه
قلب دخترک ترک برداشت و چشماش از اشک پر شد.مرد دست به سمت دکمههای پیراهنش برد و نفس تو سینه آمین حبس شد.
-زیاد نمیمونم فقط ناآروم میدونی که
جلو اومد.دخترک تکان نخورد.باید عادت میکرد.میدانست برای همین اینجا بود.نطفهای در رحمش و حالا آرام کردن این مرد.
کمی بعد صدای مرد جوان را حین پوشیدن لباسهایش شنید و گونههایش بخاطر آنچه که بینشان اتفاق افتاده بود رنگ گرفت :
-مردا این جوری آروم میشن
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
❌رمانی که این روزها بدجور با قصه جذابش نفس تو سینهاتون حبس میکنه از دست ندید😍❌ | 386 |
| 20 | #part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi | 767 |
