آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 880 مشترک است و جایگاه 1 548 را در دسته کتب و رتبه 15 500 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 880 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 23 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 108 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -5 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.76% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 18.29% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 260 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 4 003 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 24 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 24 سپتامبر | +1 | |||
| 23 سپتامبر | +1 | |||
| 22 سپتامبر | 0 | |||
| 21 سپتامبر | +7 | |||
| 20 سپتامبر | 0 | |||
| 19 سپتامبر | +3 | |||
| 18 سپتامبر | +134 | |||
| 17 سپتامبر | 0 | |||
| 16 سپتامبر | +1 | |||
| 15 سپتامبر | +1 | |||
| 14 سپتامبر | +71 | |||
| 13 سپتامبر | +3 | |||
| 12 سپتامبر | 0 | |||
| 11 سپتامبر | +1 | |||
| 10 سپتامبر | +16 | |||
| 09 سپتامبر | +8 | |||
| 08 سپتامبر | +2 | |||
| 07 سپتامبر | 0 | |||
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | +2 |
| 2 | و امروز تخفیف ویژه برای سمفونی که انگار خیلی منتظرش بودید.
سمفونی رو به جای ۱۰۰ تومن با ۱۲ شب با ۷۵ تومن تهیه کنید.
پ.ن میتونید سمفونی رو با فایلهای دیگه هم تهیه کنید. بنر بالا را مطالعه کنید. ✅️ | 1 |
| 3 | AnimatedSticker.tgs | 1 266 |
| 4 | - استخونت سالمه. فقط مفصلت در رفته.
نگران و با ترس نگاهش کردم.
- نمیخوای که جا بندازیش؟!
اخم داشت اما چشمهایش میخندید.
- جلوت لهراسب امینی؛ جراح پنجهطلایی بیمارستان نشسته که کارش رو خوب بلده. کافیه بهش اعتماد کنی.
در حالی که از درد به خود میپیچیدم، پوزخند زدم و حریف زبانم نشدم.
- چوب اعتماد بهت رو پونزده سال پیش خیلی بد خوردم. دیگه احمق نیستم.
چشمهایش به چشمهایم نزدیک شد. بوی لویی ویتون ضربان قلبم را بالا برده بود.
- ولی اینکه الان اینجایی یعنی هنوز قلبت میخواد بهم اعتماد کنه خانم دکتر جُلگه آذرنیا.
غرقِ در خلسه، به چشمهای دودی خاکستریاش با آن رگههای سبز زیتونی نگاه میکردم و زبانم بند آمده بود. درست زمانی که حتی درد را از یاد برده بودم، صدای تق استخوانم بلند شد.
- جا افتاد. حالا فقط باید برات آتل ببندم.
او کارش را در یک لحظه، سریع و کاملاً حرفهای انجام داده بود. جیغ کشیدم و دلم ضعف رفت از درد. افتادم در بغلش، دستش محکم حلقه شد دورم و نگهم داشت. سرش خم شد، صورتش را چسباند به موهایم و حس کردم دم عمیقی گرفت.
چندثانیه بعد؛ با صدای گرفته و آرامی در گوشم گفت.
- دلم برای بوی تنت تنگ شده بود جُلگه... امشب پیشم میمونی؟
ble.ir/join/FySbGmBfpG
ble.ir/join/FySbGmBfpG
در دلِ این کتاب، قراره بخونیم از عاشقانهای ریشهدار که قراره دوباره جوانه بزنه تو قلب صاحبهاش...❣️
#یه_رمان_با_فضایپزشکی_و_فولعاشقانه😍🩺 | 710 |
| 5 | -بی سروصدا برو سر کوچه، خودم میآم و هرجا بری در رکابتم.
دستم را مشت کردم. نگاه هوسآلودی به سرتاپایم انداخت و لب زد:
-حیف این پوست سفید و گردن بلورین نباشه که زیر آفتاب بسوزه!
معدهام جوشید. تمام تنم از حرص و شرم به عرق نشست. ولی نخواستم بحث بالا بگیرد و میان اهالی آبادی، به غیر از نحس و بد قدم بودن، انگ هرزهگی هم به پیشانیام بخورد. ترسیدم از فردا، هر کسی به خودش اجازه دهد به جرم بیوه بودن چپ نگاهم کند و خیال خام به سرش بزند. بغضم را بلعیدم و گفتم:
-خدا از برادری کمتون...
پیشانی پرویز چین خورد و دستی در هوا تکان داد:
-ول کن برادری و این داستانهای کشکیرو. خودم سهتا خواهر دارم از سرمم زیادیان.
-از سر راهم برید کنار.
پرویز جلوتر آمد و با پوزخندی کنج لبش گفت:
-خودت هم خوب میدونی، صدات در بیاد اونی که ضرر میکنه تویی نه من!پس به جای جفتک انداختن، با من راه بیا منم همهجوره حمایتت میکنم.
آروارههایم را روی هم فشار دادم و بیچارهوار نالیدم:
-از کیوان خجالت بکش نامسلمون.
-کیوان که خدا رحمتش کنه و دستش از دنیا کوتاهه.
قلبم تیر کشید و پرویز اشارهای به خودش کرد:
-ولی شک نکن تا یه جوون تازه نفس هست، اونم راضی نیست زنش همبستر دایی پیرش بشه! حتی اگه بخوای صیغهات میکنم که...
دیگر نفهمیدم چه شد و پرویز با آن نگاه کثیفش در حال بلغور کردن چه مزخرفاتی بود. وقتی به خودم آمد که دستم با بیشترین توان به صورت پرویز کوبیده شد و کف دستم به گزگز افتاد. پرویز که انتظار همچین حرکتی نداشت، شوکه و با چشمهای بیرونزده نگاهم میکرد.
-چه غلطی کردی دخترهی سلیطه. کارت به جایی رسیده که دست روی شوهر من بلند میکنی!
توران بود که با جیغجیغ حوله را دور موهایش پیچید و با فریادش، دایهمهوش را هم خبردار کرد.
-از امروز این خونه یا جای منه، یا این هرزهی شوهر دزد!
مثل روز برایم روشن بود که دایه مهوش طرف دخترش را میگیرم. دنیا دور سرم چرخید و...
https://t.me/+_7LYU18adMw4Zjc0
https://t.me/+_7LYU18adMw4Zjc0
من آکو دانیاریام؛ معروفترین روانشناس شهر! همه برای گرهگشایی زخمهایشان به من پناه میآوردند، اما هیچکس نمیدانست پشت این چهرهی مرموز و بداخلاق، چه جهنمی برپاست...
سالها تنهایی و عذاب را تاب آوردم، تا اینکه "نفس" دختر طناز و لوند دکتر شمس، با هر لبخندش، دنیای سنگی من را لرزاند. حالا من برای داشتن آن چشمهای زیبا، سر یک دوراهی سرنوشتساز ایستادهام:
یا باید برای همیشه قیدش را بزنم...
و یا به دل تاریکی بروم و مادری را پیدا کنم که تمام آبادی او را به یک نام عجیب میشناختند... | 555 |
| 6 | مچ پام رو ماساژ ميدادم كه تينا گفت:
-سوگند با دست درست نميشه. تو اين بدن رو بايد بدي يكي ديگه بگيري.
به شوخيش خنديدم و گفتم:
-آخه كوه هم شد برنامه؟
همايون گفت:
-ديدار بعدي رو تو دادگاه تنظيم ميكنيم.
سيمين غش غش خنديد.
هلن مثل هميشه ناز و مليح گفت:
-چاي بگيريم؟ يه نفسي تازه كنيم.
جمع موافقت كرد.
همايون و مهبد با چايها اومدن و روي ميز سنگي گذاشتن.
مهبد گفت:
-نفس رو با چاي تازه نميكنن.
و سيگاري از جيبش بيرون آورد و آتش زد.
تينا گفت:
-به منم يكي بده.
سيمين زود گفت:
-چي شد؟ تن ورزشكاريتون اخ نميشه؟
تينا بلند خنديد:
-منتظر بود انتقام خواهرشو بگيره ها.
لبخند زدم و گفتم:
-كارما همينه.
تينا گفت:
-وكيلها كه منتظر كارما نميشينن خانووووم.
باز به شوخيش خنديدم.
مهبد گفت:
-سام نمياد ؟
با شنيدن اسم سام باز استرس به دلم چنگ زد.
سيمين جواب داد:
-دارم رو مخش كار ميكنم بياد يه دو هفته. بابا پوسيد دلم.
بياد؟ كجا بياد؟ وسط آشفته بازار آذين؟ آخ خدا!
مهبد گفت:
-دل از دوست دختراش ميكنه بياد؟
سيمين خنديد من اما دلم ميخواست زار بزنم. دوست دختري كه سام ازش دل كنده بود همينجا بود و حالا شده بود دو نفر!!!!
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 | 627 |
| 7 | من مهتـــا فتحی ام!
تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی!
سورن مردی بود که بعد از مرگ پدر ومادرم دل دادم بهش و عاشقش شدم، اما اون با بهترین دوستم بهم خیانت کرد!
و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن!
وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم!
شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم!
و امشب وقت اجرای نقشه هامه!
فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته!
اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد!
امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه!
من...
https://t.me/+U7A_RFHLnCRmNDI8
https://t.me/+U7A_RFHLnCRmNDI8
توصیه ویژه برای رمانخوان های حرفه ای❤️🔥 | 800 |
| 8 | توصیه میشه 💙💙👆👆 | 944 |
| 9 | - مال منم لخت کنید بیزحمت!
یزدان دست از کار میکشه و تیز سرش بالا میاد.
-چیکار کنم؟!
دخترک سیم و لامپ درون دستشو بالا میاره و با اخم میگه:
- با اون سیم لختکنی که تو دستتونه، میگم مال منم درست کنید، برم چراغمو وصل کنم. خونه تاریکه.
دلش میان اخمهای بامزهی دختر موفرفری همسایه، گیر میکنه. در حالیکه داره از چهارپایه پایین میاد میگه:
- حتما! فقط باید بیام تو خونهاتون! جلوی چشم بقیه که نمیشه!
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk
❌سوتیهای لیندای ساده و هیچی ندون جلوی این آقای هفت خط، آخر خندهس😂 | 872 |
| 10 | دوستان خیلی خیلی سوال میشه❗️
ثانیهی هشتاد و ششم آنتیک شاهبیت
به هیچ عنوان فایل فروشی نداره و نخواهد داشت. اگر جایی این فایلها رو دیدید بدونید غیرقانونی و حرام هست.
راه تهیهی این آثار فقط کتابشونه و بس.
فایلهای فروشی داخل لیست بالا مشخص شدهاند.
پ.ن در ضمن آنچه خوبان هم وی آی پی نداره🚫 | 3 191 |
| 11 | sticker.webp | 2 128 |
| 12 | من کوروش طهرانی ام...
مردی که خانواده و احترام واسش همه چی بود تا وقتی که دلش برای کسی که نباید ، لرزید!
میدونستم دخترِ نامادریمه... ابلیسی که زندگی هممون و جهنم کرده بود...
میدونستم سنش خیلی ازم کمتره...
میدونستم متاهلم و زنم برام همه کسمه!
اولش هدفم فقط حمایت و کمک به زندگیش بود اما اون اینو نمیخواست!
تهش همه ی حس های سرکوب شده ی وجودم و یه دنیا انکار، جوری ترکید و رو کل زندگیم آوار شد که دیگه هیچی مثل سابق نشد!
آبی ، دختری بود که تموم مردونگی و عشق و بعد سالها دوباره تو وجودم شعله ور کرد اما در عین حال شیطان کوچیکی بود که هیچ کس نمیتونست بفهمه چی میخواد و واقعا تو مغز و قلبش چی میگذره!
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
https://t.me/+DyG-fRMVimpiZmY0
اثر جدید و جنجالی #مدیاخجسته رو اینبار رایگان بخون🥳 | 1 151 |
| 13 | - رابطه تائید شه، همینجا عقدتون خونده میشه.
پسر هیستریک میخندد. به مامور کلانتری نگاهی میکند و دستهای دستبند خوردهاش را به صورتش میکشد.
- ستوان! سروان! سرهنگ! سرگرد! ستون! من هی میگم نره، شما میگی بدوش! دارم واضح عرض میکنم خدمتتون… این خواهرِ ما، با لباس مجلسی، دمِ هتل پرید تو ماشینِ من!
- ماشین مالِ شما نیست جناب نیکخو!
پسر عصبی، دوست کنار دستش را نشان میدهد و تقریباً داد میزند:
- مالِ این کره خره اصلاً!
مرد نیز هول شده تائید میکند.
- بله! مالِ منِ کره خره!
میگوید و متهم ادامه میدهد:
- مهم اینه این خواهر پریده تو ماشین من!
- آدم به خواهرش تجاوز میکنه؟!
دختر، این را میگوید. با لباسهای مجلسیِ پاره در بغل، هقی میزند و اشک را با دستمالی که در دست دارد پاک میکند.
چشمان مرد گرد شده و تا پای سکته قلبی میرود.
- بابا خانم! من نوک انگشتم هم به شما نخورده! این خزعبلات چیه آخه میگی زن حسابی!
گریهی دختر اوج میگیرد. دست دیگرش را از زیر چادری که دورش پیچاندهاند، بیرون میکشد. کبودی دور مچش را نشان مرد میدهد و با بغض میگوید:
- جناب سرگرد ببینید! دور مچم قرمز شده انقدر فشارش داده.
مرد میانسال، استغفار میکند و نگاه از دستان سفید دختر میکشد.
- من سرگرد نیستم دخترم، سرهنگم!
پسری که صاحب ماشین است، زیر گوش متهم زمزمه میکند:
- بار هشتمیه که اینو میگه! رو درجههاش حساسه؛ کاش اونقدری که این رو ستارههای شونهاش حساسه، من رو دوست دخترهام حساس بودم! شاید ولم نمیکردن!
مرد، عرق پیشانیاش را با هر دو دست میگیرد و در جواب یاوهگوییهایش لب میزند:
- ماهان! به اسمم قسم! پا میشم یه جور گرهات میزنم، رو بواسیری که ازت بیرون میزنه حساس بشیآ!
ماهان تنش را جمع میکند.
- به عنوانِ یه متجاوزِ پست، خیلی زر میزنیآ! مفسد فیالارض!
مرد فک سفت میکند. دست بالا میبرد که توی دهان مرد بزند، که در اتاق باز شده و سربازی خود را داخل پرت میکند.
- جناب سرهنگ! نامه پزشک قانونی آمادهاس. باید خطبهی عقد جاری بشه جناب
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
نغمه، دختر هنرمند و وزهایه که دائم برای خودش دردسر درست میکنه!😂💔
شب عروسی خواهرش، بنا به دلایلی پا به فرار میذاره و توی ماشین پسری به اسم مسیحا قایم میشه.
مسیحای مغرور...جذاب و خوش قیافه ای که همه براش لهله میزنن و تازه از امریکا اومده ایران دنبال پدرش.
ولی نغمه، با پریدن توی ماشینش این بار برای خودش و مسیحا دردسر خیلی بزرگی درست میکنه.
دردسری که یک سرش بیچارگیه و سر دیگش ازدواج!🫢♨️
باید دید ته ازدواجشون چی میشه!
جدا میشن؟
و یا سر و کلهی احساس پیدا میشه؟🥲😍
رمانی با پارت های جذاب که میخکوبتون میکنه!!!🔥💯
https://t.me/+y-hTXq5fz_s1NWU0
❌پارت اول رمان/کپی ممنوع!❌ | 982 |
| 14 | -من میخوام بچهم شیر مادر بخوره!
دخترک سرش را پایین گرفت و خجالتزده گفت:
-خیالتون راحت، آقا. براش کم نمیذارم. مثل بچهی خودم بهش خدمت میکنم. نمیذارم حتی یه لحظه گرسنه بمونه…
سوران چشم از عکس کوچک پرسنلیاش گرفت و نگاه به گونههای سرخش داد.
-بچهی خودت کجاست؟
-بچهم هشتروز بیشتر نموند، آقا. عمرش رو داد به شما…
چشمهای دخترک یکلحظه هم بالا نمیآمد تا درآن نگاه سیاه و درخشانش گم شود. مثل روز اول که پریده بود جلوی ماشینش تا بزغالهی کوچکی را نجات دهد!
همانجا دلش برایش رفته بود. حالا اما مقابلش ایستاده بود و میخواست دایهی پسرش شود!
کمسنوسال بود. فکر میکرد هنوز مدرسه میرود. نه اینکه بچه از دست داده باشد!
بیاختیار پرسید:
-شوهرت چی؟؟؟
-شوهرم رفته تهران کار کنه. مزاحم کارم نمیشه. مطمئن باشید.
به تلخی پلک برهم فشرد و سرش را پایین برد. دخترکی که دلش را برده بود، شوهر داشت! حالا چطور باید افسار نگاه و دل و دستوپایش را میبست؟!
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8
***
در اتاق که یکدفعه باز شد، شیشهشیر توی دستم فشرده شد و نوزاد بهبغل و وحشتزده به عقب برگشتم. سورانخان در درگاهی ایستاده بود و وحشتناک نگاهم میکرد!
-به چه حقی به بچهی من شیرخشک میدی؟!
دستوپایم را گم کردم. به منمن افتادم...
-سورانخان. بهخدا توضیح میدم…
سریع به سمتم آمد و همینکه پسرکش را گرفتو روی تخت گذاشت، محکم به زیر بازویم چنگ زد.
-یا یه دلیل قانع کننده برام میاری، یا همینالان از خونهی من میری! یالّا…
دستم از فشار پنجهاش درد گرفته بود. چه مرد پرزوری بود؛ بیچاره #زنش! با درماندگی نالیدم:
- به خدا شیرخشک ندادم...
شیشه شیری که هنوز تو دستم بودو چنگ زد و جلوی چشمم تکون داد:
- پس این چیه ها؟ من روز اول نگفتم شیر مادر؟ از روز اولم شیر نداشتی نه؟
به هقهق افتادم... اگر بیکار میشدم جایی را برای زندگی نداشتم.
-آقا به خدا شیر خشک نیست... من... من... من هنوز مادر نشدم که بخوام خودم به بچهتون شیر بدم. به این کار نیاز داشتم... برای همین دروغ گفتم که کنار پرستاری میتونم شکم پسرتونم سیر کنم! ولی بهخدا شیر خشک بهش ندادم... شیرِ مادره! از یه آشنای مطمئن و مومن گرفتم!
نگاهش رنگ عوض کرد:
- به چه حقی این کارو کردی هان؟ شوهرت کدوم بیغیرتیه که تو رو فرستاده خونهی یه مرد غریبه؟ شایدم نقشه داشتی واسه خانِ روستا!
وحشت کرده بودم و سکسکهم گرفته بود:
- به خدا هیچ نقشهای...نداشتم. آقا... من...
- کجاست شوهر بیغیرتت؟
با جیغ داد زدم:
- ندارممم! من کسیو بالا سرم ندارم! که اگر داشتم لنگ کار تو خونهی تو نبودم!
انگار گوش های سوران کیپ شد. چراغی در سرش روشن شد:
- چی؟
از شدت عجز زیر گریه زدم و سعی کردم خودم را از چنگالش رها کنم:
-من مجردم! آره دروغ گفتم… چون مجبور بودم... ترسیدم بهم کار ندید!... حالا میشه ولم کنید؟ خیلی دردم میاد… آی!
حیرتزده دستش را عقب کشید و پلکی محکم برهم زد.
-نامزد؟ شیرینیخورده؟ دوستپسر… هیچی؟
-نه ندارم... به خدا ندارم... اگر شما میگید برم، میرم ولی فقط یه هفته بهم وقت بدید... اصلا تو این یه هفته کلفتیتونو میکنم...
خواستم از زیر دستش در بروم و خودم را به بهانه تمیزکاری گموگور کنم که دستم را کشید و به دیوار پشتم کوبید و بعد چانهم را بالا داد و با چشمهایی که یکدفعه برق افتاده بود، خیرهام شد.
-دخترِ مجرد نمیتونه تو خونهی من بمونه! حتی برای یک ثانیه... چه برسه یک هفته!
بغضم گرفت و باتمنا گفتم:
- خانومتون حساسه؟ توروخدا بذارید خودم باهاش حرف بزنم راضیش کنم…
گوشهی لبش بالا رفت.
-کی گفته من زن دارم؟ تازه امشب قراره مزدوج بشم!
-امشب؟
-شرطِ اینجا موندنت اینهکه زنِ من شی!
نفس توی سینهام حبس شد. با لبخند مرموزی سرش را نزدیک آورد و بیخ گوشم پچ زد:
-خیلیوقته چشمِ خان روته، بزغالهکوچولو! حالا که #شوهر نداری، از همین امشب باید مال خودم بشی!
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8
https://t.me/+R3yqiRtYDsRkYWQ8 | 1 301 |
| 15 | _ بگید بابای بچه هم بیاد داخل. شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه.
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند:
_ آقا، خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد:
مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید:
_والا مشکل که نه اما خانمتون #حاملهست.
شاید کلمهی خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم:خانم دکتر چطور بگم ایشون.
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم اما نمیدونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم وقتی فهمیدم حاملهام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم.
رمان «پناهم باش» کامل شد
#پایان_خوش | 1 502 |
| 16 | پیشنهاد میشه 👆❤️ | 666 |
| 17 | - اگه یه امروز تو شرکت نقش نامزدمو بازی کنی، این ماه سه برابر همیشه بهت حقوق میدم!
باورم نمیشد یزدان خان شمس، رئیس شرکت با آن همه دبدبه و کبکبه به من چنین پیشنهادی بدهد. با گیجی گفتم:
- من نمیتونم رییس، این کار درستی نیست.
کلافه از جا بلند شد و مقابلم ایستاد:
- برای منم راحت نیست از کارمندم چنین چیزی بخوام، ولی مجبورم، اما اون فعلا روی تو حساس شده...
همزمان که صدای پاشنه کفش زنونه را از پشت در شنیدم و متوجه شدم باز هم دخترخالهاش آمده تا بدون هماهنگی وارد اتاق شود. در یک لحظه تصمیمم رو گرفتم! هر دو دستم رو بند یقه و کرواتش کردم و همین که در باز شد، با صدای پر نازی گفتم:
- عادت کن خودت کرواتتو ببندی عزیزم، من اومدم اینجا کار کنم که فقط پیشت باشم نه اینکه راه به راه به بهانه های مختلف منو بکشونی توی اتاقت و از کار کردن بیفتی!
رئیس قبل از اینکه عقب بکشه دم گوشم پچ زد:- تازه داره از این بازی خوشم میاد!
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk
https://t.me/+Ffrm6GKyM1lkM2Fk | 1 165 |
| 18 | sticker.webp | 442 |
| 19 | _با اینکه به گروه خونیم نمیخوره ولی باید بگم دوستت دارم
درحالیکه به زور خندهام رو کنترل میکنم بهش چشم غرهاي میرم و با ناز به حالت قهر ازش رو میگیرم و میگم
_پس برو هر وقت به گروه خونیت خورد اون وقت بیا
به زور از پشت بغلم میکنه
_ولم کن اصلا
حصار دستهاش محکمتر میشه و با خندهی شیرینی کنار گوشم لب میزنه
_من نمیدونم بقیه وقتی از یه نفر خوششون میاد چیکار میکنند ولی من چیزی که باعث ضربان قلبم باشه رو به راحتی از دست نمیدم شیرینک
توی بغلش با لبخند میچرخم و قبل از اینکه فرصتی برای جواب داشته باشم لبهام رو شکار میکنه و با خشونت کام میگیره
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
من کیانم !
یه دکتر فوق تخصص مغروری که حاضر نبود قبول کنه عاشق دختر سرایدرش شده و برای فرار از این عشق مسخره از همه چیز و همه کس فرار کردم ، ولی خبر نداشتم که نمیشه از سرنوشت فرار کرد .
بعد از سالها دیدمش ولی با یه بچهای که عجیب بهم شباهت داشت و فهمیدم که ....🔥🔞❌
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0
https://t.me/+jRxXBCXw80U2YjE0 | 570 |
| 20 | دستهایش را از پشت دور کمر گلی حلقه کرد و طبق عادت همیشگی، بوسهی کوتاهی روی شانهاش نشاند.
— قلقلیِ من… خسته نباشی...
بعد انگار تصمیم گرفته باشد اذیتش کند، شروع کرد به بوسیدن وجب به وجب صورتش.
لبهایش روی گونههای گلی لغزید، بعد آرام به زیر گردنش رسید و نفسهای گرم و عمیقی کشید.
گلی با صدایی که از نفس افتاده بود گفت:
— نکن…
اما مهیار انگار تازه سر حال آمده بود.
— مال خودمه… دوست دارم.
گلی کمکم داشت نرم میشد. دستهایش هنوز کفآلود بود و نمیتوانست حتی درست عقبش بزند.
زیر لب گفت:
— مهیار… بس کن.
مهیار دوباره گردنش را بوسید.
— چرا؟
گلی با عجله گفت:
— چون الان آبرومون میره! شیرین جون و بابا داریوش توی هال نشستن.
ابرویش بالا رفت و غشغش خندید.
_یه جوری میگی انگار اونا ماچ و موچ نداشتن پس من چطوری به دنیا اومدم؟! نکنه لکلکها منو آوردن.
گلی تا بناگوش سرخ شد و زهرماری زیر لب گفت.
صدای جیغ شیرین جان از پذیرایی آمد:
_ ای پسرهی بی آبرو! حیا و عفتت کجا رفته؟
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk
مهیار انقدر شیطون و «وِزه» است که حتی توی خونهی پدر و مادرش هم دست از کرمریزیهای منشوری برنمیداره! 😈🔥
آقا دامادِ داستان ما، استادِ به فنا دادنِ آبروی زنشه؛ اونم با شوخیهایی که گلی رو از خجالت آب میکنه و صدای جیغ مادرشوهر رو در میاره!🤣
https://t.me/+LPllxTVf38tjNjFk | 226 |
