es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Ir al canal en Telegram

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

El canal آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 21 869 suscriptores, ocupando la posición 1 611 en la categoría Libros y el puesto 16 018 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 21 869 suscriptores.

Según los últimos datos del 04 noviembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 14, y en las últimas 24 horas de -9, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 6.39%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 19.19% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 398 visualizaciones. En el primer día suele acumular 4 197 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 05 noviembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

21 869
Suscriptores
-924 horas
-447 días
+1430 días
Atraer Suscriptores
nov '26
noviembre '26
+11
en 0 canales
octubre '26
+343
en 57 canales
Get PRO
septiembre '26
+305
en 46 canales
Get PRO
agosto '26
+598
en 51 canales
Get PRO
julio '26
+604
en 45 canales
Get PRO
junio '26
+467
en 40 canales
Get PRO
mayo '26
+12
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+2
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+12
en 22 canales
Get PRO
enero '26
+43
en 38 canales
Get PRO
diciembre '25
+613
en 51 canales
Get PRO
noviembre '25
+1 199
en 44 canales
Get PRO
octubre '25
+1 015
en 45 canales
Get PRO
septiembre '25
+626
en 44 canales
Get PRO
agosto '25
+436
en 50 canales
Get PRO
julio '25
+434
en 44 canales
Get PRO
junio '25
+166
en 50 canales
Get PRO
mayo '25
+777
en 55 canales
Get PRO
abril '25
+558
en 51 canales
Get PRO
marzo '25
+611
en 49 canales
Get PRO
febrero '25
+472
en 48 canales
Get PRO
enero '25
+101
en 12 canales
Get PRO
diciembre '24
+5
en 1 canales
Get PRO
noviembre '24
+2
en 0 canales
Get PRO
octubre '240
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+83
en 1 canales
Get PRO
agosto '24
+385
en 41 canales
Get PRO
julio '24
+583
en 47 canales
Get PRO
junio '24
+437
en 42 canales
Get PRO
mayo '24
+680
en 89 canales
Get PRO
abril '24
+586
en 66 canales
Get PRO
marzo '24
+944
en 72 canales
Get PRO
febrero '24
+1 551
en 92 canales
Get PRO
enero '24
+1 195
en 74 canales
Get PRO
diciembre '23
+1 040
en 66 canales
Get PRO
noviembre '23
+737
en 54 canales
Get PRO
octubre '23
+891
en 61 canales
Get PRO
septiembre '23
+869
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+523
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+256
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+713
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+1 194
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+345
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+205
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+297
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+323
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+19
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+8
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+18
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+205
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+558
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+319
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+203
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+262
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+1 275
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+87
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+687
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+615
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+19
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+378
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+806
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+1 824
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+1 771
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+416
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+573
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+527
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+467
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+616
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+435
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+586
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+23 857
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
05 noviembre+5
04 noviembre+1
03 noviembre+4
02 noviembre+1
01 noviembre0
Publicaciones del Canal
2
ملورین را "نازک" صدا می‌زنند. او ابتدا برای کوروش تنها یک تصویر دور است. دختری در نور صبح، با خنده‌ای که نباید آن قدر آزاد با
ملورین را "نازک" صدا می‌زنند. او ابتدا برای کوروش تنها یک تصویر دور است. دختری در نور صبح، با خنده‌ای که نباید آن قدر آزاد باشد و نگاهی که هنوز نمی‌داند دارد از جایی دیده می‌شود. نامزد دارد. زندگی‌اش مرتب است، امن است، از پیش نوشته شده است. قرار است همسر شود و نه مرکز یک ویرانی! اما چیزی در او هست که نظم ذهنی کوروش را به هم می‌زند؛ در حرکت دست‌هایش، در بی‌خیالی خنده‌اش، در آن‌طور ایستادنش میان خواستن و نخواستن... معصوم است، ولی نه بی‌خطر! جوان است، ولی نه خام. و وقتی کوروش برای اولین بار می‌بیندش، هنوز خبر ندارد همان لحظه، خط زندگی‌اش از جا کنده شده است. ملورین زن ایده‌آل کسی نیست... این را همه می‌گویند. اما همان کسی‌ست که کوروش او را می‌خواهد و نباید می‌دید… #حق_عضویتی #دوشیزه‌‌ی_زیبا @Mehrr_2 @MHFM1364
218
3
‍ ‍فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود و رهی وقتی آسیمه‌سر رسیده بود پشت در باغ که صدای ساز و ضرب موسیقی با نورهای رقصان از در و دیوار باغ می‌زد بیرون. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. نشانی‌اش را داشت. جزوه‌ها را چند باری برده بود تا جلوی آن برج‌باغ بلند و می‌دانست دخترکی که اولین روز دانشجویی خودش را ته‌تغاری عشیره‌ معرفی کرده بود، سرکش‌تر از آن بود که به قوانین سخت خوابگاه تن دهد. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد. ‌ در کلاس باز شد و نگار پوشیده در بارانی و مقنعه از کلاس بیرون آمد. رهی در سکوت برایش راه باز کرد و وقتی پشت سر او از پله‌های آموزشگاه پایین می‌رفت، هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همه‌ی قشر رمان‌خون از سال‌ها پیش می‌شناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیت‌های ملموس و دوست داشتنی😍
166
4
_ به‌به مبارک... بچه هم پسره...‌ نگاهم بی‌اختیار به سمت حامد که پایین تخت تقریبا پشت پرده ایستاده و به دست دکتر و مانیتور چشم
_ به‌به مبارک... بچه هم پسره...‌ نگاهم بی‌اختیار به سمت حامد که پایین تخت تقریبا پشت پرده ایستاده و به دست دکتر و مانیتور چشم دوخته کشیده می شود. نگاه خانم دکتر به سمتش میچرخد:_ اولین باره میبینم یه شوهری اینجوری ساکته و ذوقی نشون نمیده. ارام و با صدایی که میلرزد میگویم: _ ایشون شوهرم نیستن خانم دکتر. برادرشوهرمن. چشمان دکتر درشت می شود:_ وا یعنی چی که برادرشوهرته؟! لب زیر دندان میکشم و نگاهم به لباس مشکی تن حامد دوخته می شود و پچ میزنم:_ همسرم فوت شدن. هین خانم دکتر باعث میشود نگاه حامد از روی مانیتور به سمت من بچرخد.خانم دکتر با ناراحتی میگوید: _ میخوای این بچه رو نگه داری؟ اونم بدون حضور پدرش؟ بالاخره حامد به زبان می آید:_ من عموشم. واسه اون بچه مثل باباشم.‌ دکتر پوزخند میزند:_ می تونی واسه مادرشم شوهر باشی؟ این زن حامله‌ست آقا. نیاز داره یه مرد واقعی توی این شرایط حمایتش کنه. نگاهم ناخواسته در چشمان حامد قفل میشود و او زمزمه میکند: _باید دید خودشم منو میخواد؟ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 همه چیز از مرگ شوهرم هادی شروع شد. با مرگ او من ماندم و جنین توی شکم و برادرشوهری که قرار نبود رهایم کند.
182
5
بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم
بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم بودم که مادرم با خون دل بزرگم کرده بود. باباش مخالفت زیادی نکرد، مادرش مردد بود اما در نهایت عقد کردیم... فقط دو سال نیاز بود تا تو اوج دوست داشتن و عاشقی ولش کنم چون... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -مگه من چند سالم بود؟ دستم را روی دیوار کنار سرش می‌گذارم و توی چشم‌های اشکی‌اش زمزمه می‌کنم: -تو سنی نداشتی ولی مگه من چند سالم بود؟ من ترسیدم از حرفات... از خواسته‌هات... آهسته می‌پرسم: - حالا بگو چی گفت بهت؟ پوزخند می‌زند: -گفت علیرضا قوام تو گلوت گیر می‌کنه! نفس عمیقی می‌کشم و می‌پرسم: -تو چی گفتی؟ -گفتم تو غصهٔ اندازهٔ گلوی من و نخور خانم مددکار اجتماعی متخصص حلق... می‌خندم. هنوز تغییری نکرده! همان‌طور زبان دراز و حاضرجواب! می‌خواهد برود که بی‌هوا می‌گویم: -من هنوزم عاشقتم... بیشتر از اون وقتا... چشم می‌بندد و تا می‌خواهم سرم را جلو ببرم... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
252
6
sticker.webp
577
7
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364
250
8
🔥 سالار یک سرگرد پلیس جدی و سخت‌گیره؛ مردی که احساساتش رو پشت چهره‌ی سرد و محکم خودش پنهان می‌کنه. اما وقتی قرار می‌شه با شراره زیر یک سقف زندگی کنه، همه‌چیز پیچیده می‌شه... https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg شراره با درماندگی از او نگاه دزدید و سالار با صدایی بی‌حالت گفت: ـ کارات تموم شد بیا... روز بدی داشتم. به عقب چرخید، اما شراره با صدایی نامطمئن گفت: ـ نِ... نمی‌تونم. سالار روی پاشنه پا به طرفش برگشت و شراره با نگاهی گریزان گفت: ـ ب ببخشید سالار لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و بعد به آرامی جلو رفت. شراره دستپاچه بود. می‌خواست خود را به کاری مشغول کند، اما نمی‌توانست؛ نه وقتی زیر نگاه سنگین و پر از حرف این سرگرد آگاهی داشت له می‌شد. سالار دست‌هایش را دوباره در جیب گذاشت و با لحنی به‌ظاهر خونسرد گفت: ـ پد بهداشتی تو کشو هست. قبلاً برات گرفتم. ـ ممنون. ـ اما... نگاه شراره بالا آمد و سالار با آن لبخند مرموزش ادامه داد: ـ ده روز دیگه وقتته... تاریخ‌تو حواسم هست. تاسف‌بار سر تکان داد: ـ این اولین دروغت بود شرر! من جات باشم قبل از دروغ‌های بعدی بیشتر فکر می‌کنم! قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همه‌ی قشر رمان‌خون از سال‌ها پیش می‌شناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیت‌های ملموس و دوست داشتنی https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یک عاشقانه‌ی معمایی، پرکشش و جنجالی😍😍
332
9
_ اولین باره می‌بینم یه مرد از #حامله بودن خانومش این‌طوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره. نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و  در برابر خبر بارداری‌ام  محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد: _ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست! نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟ صدایم می لرزد: _ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر... حامد نزدیک تخت می شود و زمزمه‌وار می گوید: _ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر... خانم دکتر بی هوا می گوید: _   این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟ خانجون مقابل چشمان درشت شده‌ی ما پچ می زند: _ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶‍🌫️ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمی‌دونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️‍🔥 وقتی فهمیدم حامله‌ام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ... رمان «پناهم باش» کامل شد 😍 #پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
272
10
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. هم
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
512
11
فقط تا فرداشب ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403
1 496
12
sticker.webp
931
13
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364
578
14
رمانی که انقدرقشنگه دلم نیومد پیشنهاد ندم عالیه ازدستش ندیدخوش قلم وعالی ‍ ‍ -جودی ابوتِ شما به دستور علیامخدره مهاجرت کردن به ضلع غربی عمارت فرگوسن! حسین بی‌اینکه به لغزخوانی حمید توجه کند، به سوی اتاق رضوانه راه افتاد و کمی بعد با ابروهایی پرگره به در بستۀ اتاق نگاه کرد، اما بعد بی‌اینکه در بزند، آن را گشود. هنگامه جلوی پنجره ایستاده بود. با تأنی به عقب برگشت و حسین اخم‌آلود پرسید: -این بازیا چیه؟ چرا اومدی اینجا؟ هنگامه شانه بالا انداخت: -مزاحم تو بودم. شبا تو هال می‌خوابیدی... البته اینجا هم خیلی نمی‌مونم. فردا برمی‌گردم خونه. ابروی حسین بالا پرید. در حالی‌که وارد اتاق می‌شد تکرار کرد: -خونه! کدوم خونه؟ هنگامه دست به سینه ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. با لحنی بی‌تفاوت جواب داد: -همون جا که اومدی خواستگاریم. او سر تکان داد و به سوی در برگشت. می‌خواست در را ببندد، اما دستش روی در مکث کرد. روز جالبی را نگذرانده بود و حالا این دختر زبان‌دراز تهدیدش می‌کرد. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg در را یک‌باره بهم کوبید و هنگامه سر جایش به خود لرزید. حسین روی پاشنۀ پا به طرف او برگشت. جلو که می‌رفت با آن لحن آهسته و مرموزش گفت: -خونه‌ای که من اومدم خواستگاریت بزرگ‌تر داشت. -بزرگ‌ترش مرده، اما من هنوز... حسین دستش را به نشانۀ سکوت بالا برد و از فاصله‌ای کوتاه به هنگامه چشم دوخت. در همان‌حال گفت: -فکر کردی اجازه می‌دم برگردی که به خونه‌ای که کلیدش دست همه‌ست؟ که اصغر و اکبر بی‌اجازه راشونو می‌کشن و از زیرزمین تا اتاقا رو گز می‌کنن؟ سر غلط قبلیت حرف نزدم، گمون کردی با کی طرفی دختر؟ هنگامه عصبی بود. دستش را به سینۀ او زد و با خشم جواب داد: -به قول خودت غلط اضافه کردم، یه بار تمومش کن. حسین مچ دستش را چسبید و به تندی گفت: -تمومش می‌کنیم اما نه اینجوری!!! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
346
15
_ اولین باره می‌بینم یه مرد از #حامله بودن خانومش این‌طوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره. نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و  در برابر خبر بارداری‌ام  محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد: _ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست! نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟ صدایم می لرزد: _ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر... حامد نزدیک تخت می شود و زمزمه‌وار می گوید: _ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر... خانم دکتر بی هوا می گوید: _   این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟ خانجون مقابل چشمان درشت شده‌ی ما پچ می زند: _ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶‍🌫️ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمی‌دونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️‍🔥 وقتی فهمیدم حامله‌ام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ... رمان «پناهم باش» کامل شد 😍 #پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
337
16
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر یه مرد جذاب اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد و فکر کرد واقعاً از مخمصه رسته. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! با حیرت به طرف محسن برگشت تا آثار شوخی و دست انداختن را در صورت و حرکات او ببیند. محسن به روبه‌رو نگاه می‌کرد و عادی در حال رانندگی بود. قلبش تند می‌کوبید. محسن راز مگویی را با او درمیان گذاشته بود آن هم امشب، آن هم در این شرایط روحی اسفناک، آن هم داخل ماشین، آن هم بعد از یک سؤال ساده و مضحک! نفسش بالا نمی‌آمد. هیجان‌زده شده بود، شوکه بود و فضولی داشت پدرش را درمی‌آورد. -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... لب گزید و دستش را بی‌اراده روی دهانش کوبید و «هین» خفه‌اش تمام ماشین را پر کرد. محسن نگاهش می‌کرد. او معذب چشم گرفت و لب زد: -ببخشید! نفس محسن شبیه آه بود. روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته بود؟ نگاه همان‌طور که به ثانیه‌شمار چشم دوخته بود گفت: -دکتر حمزه‌پوره؟ به محسن نگاه کرد تا واکنشش را ببیند و چون محسن حرفی نزد ادامه داد: -خاطره همیشه می‌گه حمزه‌پور عاشق دکتر مهرآراس! محسن که اخم کرد نگاه با خنده‌ای فروخورده لب گزید و ادامه داد: -خب بگو کیه؟ فائزه و زندایی می‌دونن؟ محسن پا روی گاز گذاشت و لب‌های نگاه آویزان شد. با مکث پرسید: -نمی‌گی؟ -فراموشش کن! نگاه پشت چشم نازک کرد... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
669
17
توجه توجه توجه فقط تا جمعه ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403
2 653
18
sticker.webp
2 166
19
بخشی از رمان نقصان😍👇 - حس می کنم از بس مراقبت بودم مراقبت از خودتو یادت رفته آره؟ - منم حس میکنم یه نوزاد یک روزم و تو مامانمی! - نوزاد یک روزه غلط می کنه دلش کویر رفتن می خواد! آنیل بلند و از ته دل خندید و صدرا که جلوی خانه ی ایرج خان ترمز کرد آنیل خواست با عجله پیاده شود که صدرا دستش را گرفت و نگهش داشت: - بوس من و ندادی نی نی جون! - بوس برای پوست نوزاد ضرر داره! یکی از ابروهای صدرا بالا رفت و کش دار و معنی دار گفت: - عهههههه؟ - آرههههه! - گور خودت و کندی پس! آنیل با خنده دستهایش را گردن صدرا انداخت و با لحن بامزه ای گفت: - نوزادا گاهی زر می زنن جدی نگیر! صدرا با خنده صورتش را بوسید و دهانش را چسباند به گوش آنیل، تن آنیل جمع شد و صدرا آرام پچ زد: - قلب صدرایی! https://t.me/+w6wDTVJpe183ZDc0
1 233
20
-قبوله باهات ازدواج می‌کنم به سمتم می‌چرخد و با تای ابروی بالا رفته نگاهم می‌کند. آنقدر استرس دارم که میخواهم عق بزنم. از نگاه با #ابهتش بیشتر در خودم فرو می‌روم. من از این مرد #لعنتی می‌ترسم. با آرامش خاص خودش سیگارش را لبه‌ی تراس خاموش و دود آخرین پک را به بیرون فوت می‌کند و با صدای بم لعنتی‌اش می‌گوید: -داری ازم خواستگاری می‌کنی؟ چشمانم از تعجب گشاد می‌شود. -تو خواستگاری کردی منم دارم جواب میدم. لبخند کجی می‌زند. آنقدر جلو می‌آید و من عقب میروم که پشتم به در تراس می‌خورد. دستش را جایی بالای سرم به در تکیه می‌دهد و سر خم می‌کند. -اون موقع که خواستگاری کردم و تو جواب رد دادی تاریخ مصرفش گذشت جوجه. بغض می‌کنم. لعنتی می‌داند به او احتیاج دارم و دارد #انتقام می‌گیرد. -ولی حالا که انقدر مشتاقی زنم بشی باشه قبول فقط... مکث می‌کند. پایین گیس بافته‌ام را بین انگشتانش می‌گیرد کنار لاله‌ی گوشم پچ میزند: -میتونم به #مدت #معلوم بخونم... که زیر #سایه‌ام باشی. صاف می‌ایستد و هنوز لبخند دارد. با نفرت نگاهش می‌کنم. - ازت متنفرم. بمیرم هم تن به این خفت نمیدم. با صدای بلند می‌خندد. از عصبانیت تند تند نفس می‌کشم. یکهو نگاهش تغییر می‌کند. - پس همین الان گورت رو از خونه‌ی من گم کن. تنم میلرزد. این وقت شب کجا بروم؟ خانه‌ام پلمپ شده و جلوی تمام حسابهایم بسته شده. اشکم می‌چکد. چاره‌ای ندارم. لب میزنم. - باشه بخون. https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb من همایونم، همایون راد. #عاشق این دختر بودم ولی اون من‌ رو به #رقیب فروخت. زمین خوردم اما بلند شدم. بعد سال‌ها برگشتم. با قلبی پر از #کینه. حالا نوبت منه که تاس بریزم. #جفت_شیش... #رمان_چاپی_رو_رایگان_بخون_ازدواج_اجباری #یک_عاشقانه‌ی_جذاب_از_خالق_کوچه‌چهل‌پیچ_با_پسرهای_دلبرش #پرستومهاجر https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb
716