uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی analitikasi

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 894 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 584-o'rinni va Eron mintaqasida 15 952-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 894 obunachiga ega bo‘ldi.

15 Oktabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 87 ga, so‘nggi 24 soatda esa 0 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 6.40% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 19.31% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 402 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 229 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 16 Oktabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

21 894
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-297 kun
+8730 kun
Obunachilarni jalb qilish
Okt '26
Oktabr '26
+163
54 kanalda
Sentabr '26
+305
46 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+598
51 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+604
45 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+467
40 kanalda
Get PRO
May '26
+12
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+12
22 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+43
38 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+613
51 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+1 199
44 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+1 015
45 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+626
44 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+436
50 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+434
44 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+166
50 kanalda
Get PRO
May '25
+777
55 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+558
51 kanalda
Get PRO
Mart '25
+611
49 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+472
48 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+101
12 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+5
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+2
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '240
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+83
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+385
41 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+583
47 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+437
42 kanalda
Get PRO
May '24
+680
89 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+586
66 kanalda
Get PRO
Mart '24
+944
72 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+1 551
92 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+1 195
74 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+1 040
66 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+737
54 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+891
61 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+869
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+523
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+256
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+713
0 kanalda
Get PRO
May '23
+1 194
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+345
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+205
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+297
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+323
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+8
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+18
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+205
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+558
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+319
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+203
0 kanalda
Get PRO
May '22
+262
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+1 275
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+87
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+687
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+615
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+378
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+806
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+1 824
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+1 771
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+416
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+573
0 kanalda
Get PRO
May '21
+527
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+467
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+616
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+435
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+586
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+23 857
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
16 Oktabr+1
15 Oktabr+34
14 Oktabr0
13 Oktabr0
12 Oktabr0
11 Oktabr0
10 Oktabr0
09 Oktabr0
08 Oktabr0
07 Oktabr+92
06 Oktabr+7
05 Oktabr+1
04 Oktabr+1
03 Oktabr+2
02 Oktabr+25
01 Oktabr0
Kanal postlari
2
-اون بی شرفی که توی صورتم نگاه میکنه باهات خوش و بش می کنه میدونه تو زن منی؟ نگاهش می کنم، چشمهایش سرخ شده است و میتوانم ببین
-اون بی شرفی که توی صورتم نگاه میکنه باهات خوش و بش می کنه میدونه تو زن منی؟ نگاهش می کنم، چشمهایش سرخ شده است و میتوانم ببینم فک منقبض شده اش چطور خشمش را نشان می دهد. فقط نگاهش میکنم، مگر وقتی من جان میدادم نگاهم نکرد؟ با مشت به دیوار می کوبد، همانطور که ایستاده ام می لرزم: -میدونه تو ناموس منی و برات دم تکون میده بی تفاوت با لبخند میگویم: -ما فقط همکاریم! می خواهم بروم که دستش چفت دستم می شود: -کامینه منو با صبرم به چالش نکش! نیشخندی میزنم، دستش بیشتر دور دستم چفت می شود و بی حوصله می گویم: -از مرد بودن و مردونگی و غیرت فقط ادعاشو داری! بعدشم ما فقط روی کاغذ زن و شوهریم! جلوتر می آید، به صورتم خیره می شود: -می خوای مردونگی رو رسما نشونت بدم؟ انالیا دوست خوب من وازنویسنده های ۹۸یاست با کلی کتاب چاپی ،امروزهم لینک رمان جدیدش که کلی غوغا کرده بهتون پیشنهاد می کنم،رمان شرط سنی داره لطفا رعایت کنید😉☺️👇 https://t.me/+jr-eLs_ZBRFiYmY0 https://t.me/+jr-eLs_ZBRFiYmY0
382
3
آتوسا دختر مغروریه که روز روشن سلام هم به داریوش نمی‌ده، ولی... داریوش نصف شب مسئول کشیک منطقه هست که اون رو وسط کوچه می‌بینه
آتوسا دختر مغروریه که روز روشن سلام هم به داریوش نمی‌ده، ولی... داریوش نصف شب مسئول کشیک منطقه هست که اون رو وسط کوچه می‌بینه، اونم با لباس خواب!!! - اینجا چی کار می‌کنی؟ - اومدم سیب بچینم. - الان که فصل سیب نیست. چشمانش بیشتر گشاد شدند. دخترک خواب بود یعنی؟ خواب‌نما شده بود؟! بازویش را آهسته گرفت و در حال بردنش نجوا کرد: - چرا از داریوش بدت میاد؟ - بدم نمی‌آد... از دستش ناراحتم. - چرا ناراحتی؟ - منو دوست نداره. دست مشت کرد و آهسته پرسید: - تو دوسش داری؟ https://t.me/+745oHXXh7sgxNjQ0 https://t.me/+745oHXXh7sgxNjQ0 عاشقانه‌ای بی‌نظیر... دختر صبح که بیدار می‌شه هیچی یادش نیست ولی پسرمون... امان از دل پسر... ازدواج فرزندان دو خاندان بزرگ در منطقه‌ی ممنوعه با هم قدغنه تا تجمع قدرت صورت نگیره. اما دل مگه این حرفا حالیشه... بخونید و ببینید چطور داریوش برای محافظت از آتوسا می‌پره تو آب و توی یک غار گیر می‌افتن🥺🥺🥺
166
4
ــ بی‌خیال دختر، انقدر سفت‌وسخت نباش! بالاخره نگاهش کردم. ــ چطور رفتار کنم از نظرتون نرم و نازک می‌شم؟ هوشمندانه، با ابرویی بالا رفته تماشایم کرد. ــ جواب مردها به این سوال، می‌تونه خیلی متفاوت باشه. اجازه ندادم حیرتم از این پاسخ، روی صورتم نمودی داشته باشد. فکر می‌کردم کمی اهل مراعات بیشتری باشد که خب... نبود! ــ من خیلی علاقه‌ای به شناختن مردها ندارم، جناب! نمی‌توانستم منکر این شوم که حالت صورت مردانه‌اش، چقدر در عین حال می‌توانست بانمک شود. ــ ولی من علاقه‌ی زیادی به شناختن خانم‌ها دارم. ــ بله، واضحه! کلامم باعث شدت خنده‌اش شد و نگاهش را روی من عمیق‌تر کرد. ــ یک سال قراره همسایه‌ی شیلان باشی و من خیلی زیاد به اون خونه رفت‌وآمد دارم. بهتره یکم گاردتو بندازی پایین که هیچ‌کدوم اذیت نشیم. از بالا تا پایین تماشایش کردم. ــ این پیشنهاد رو به مستأجرهای قبلی شیلان‌جان هم داده بودید؟ ــ البته، من با همشون یک رابطه‌ی مسالمت‌آمیز داشتم. نتوانستم نگویم و از گفتنم پشیمان هم نبودم. ــ و البته که مشخصه شما از رابطه‌ی مسالمت‌آمیز با خانم‌ها لذت می‌برید. چشمکی زد. ــ تکذیبش نمی‌کنم. نفس عمیقی کشیدم، سرم چرخید و توی محیط نسبتا خلوت میان هفته، بدون این‌که مستقیم نگاهش کنم، زمزمه کردم: ــ برای من رعایت یک‌سری حد و حدودها مهمه، آقا! چندثانیه مکث... و بعد صدای او: ــ پس نباید از شوخی‌های من ناراحت و معذب بشی! در موقعیت عدم درک منظورش، تماشایش کردم. هنوز حالت صورتش سرحال و شاداب بود اما، در لحنش... انگار چیزی تغییر کرده بود وقتی ادامه داد: ــ چون جامعه‌ی هدف من عموما، اون‌هایی هستن که براشون حد و حدودها مهم نیست. پشت گوش‌هایم داغ شد و بی‌پروا بودنش، چندثانیه نگاهم را رویش نگه داشت. https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk بنر از متن خود قصه‌ست، همسایه شدن یه پسر شیطون با یه دختر درونگرا که حسابی قراره مرزهای هم رو جا‌به‌جا کنن
75
5
#تولد_یک_پروانه مسیر نگاهش را شکار میکنم. سر خم میکنم و چشمم به فضاحت پیش آمده ی لحظه ی قبل آمدنش میخورد؛ خیسی یقه ی پیراهن و چسبیدنش به بالا تنه ام همان نیمچه پوشش را هم بر باد داده بود. تازه به صرافت وضع و اوضاعی که در مقابلش دارم میفتم و خجل از پیدای پنهانی هایم سعی میکنم با دستم کمی یقه ی خیسم را بالا بکشم که افاقه نمی‌کند و بدتر رسوایم می‌سازد. کمی سر به طرف مخالف میچرخاند و دستی به گردنش میکشد، لب پایینش را با دندان میجود و حس میکنم منظور اصلیش را درز میگیرد و در عوض بعد از تو کشیدن لبهایش و هوفی بلند میگوید: _ به عنوان منشی شرکت باید هر روز زنگ میزدی گزارش روزانه میدادی یا نه؟ من و من میکنم، چرا که تمرکزم مِن باب خط نگاه ثانیه ای پیش دود میشود و حین آوارگی نگاهم بین چشمان منتظر جوابش و اطرافمان به زور کلمات را برهم سوار میکنم و بر لب میرانم: _ خب همه اش تکراری بود...چک ها ی خودمون پاس شد....اوناییم که طلب داشتن پاس کردن! یکی از بافت هایم را دست میگیرم و پشت دستی که موبایل را گرفته ام به پیشانیم میکشم که نگاه دوباره اش به یقه ی پیراهنم حس خجالتم را دوصد چندان میکند و بیچاره وار رشته مویم را رها میکنم و کف دستم را به کنار پیراهنم می کشم، حرکتی که از نگاهش دور نمی ماند و ادامه میدهم: _ امینی سراغ وامشو گرفت، رضایی مساعدشو زودتر خواست، کمالی گفت چند تا مدارک مهمو برید دفترش امضا کنید... گویی به درماندگی ام پی می‌برد که یک دست در جیب شلوار ورزشی اش میکند و با دست دیگر دوباره دور دهانش می کشد. کمی به جانبم مایل می شود و میگوید: _ وقتی انقدر سرخ و سفید میشی مجبوری با پررویی واستی حرف بزنی؟ حس میکنم کل تنم گر میگیرد. کمی سر بالا میگیرم و مردمک هایش را از نظر می‌گذرانم که انتهای یکی از رشته موی بافته ام را دست میگیرد، آن را روی بازی یقه و شکاف سینه ام میکشد و با تن صدایی آرام و لعنتی واری میگوید: _ کی میخوای بفهمی مردای دورت یه حس هایی هم دارن؟ یکّه خورده از حرفی که از زبانش میشنوم قدمی عقب میکشم که با حفظ نگاهش در چشمانم موهایم را رها میکند. قلبم پرشتاب خود را به حصار استخوانی اطرافش میکوبد و نفسم را سنگین میسازد. دست روی بازی یقه ام‌ میگذارم که با زمزمه ی زیر لبی "لعنتی!"میچرخد و راهش را به طرف خانه طی می‌کند. https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته، اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت و دلجویی از پسر عموش که حالا به عنوان منشی شرکتش کنارش هست بربیاد ولی غافل از این‌که در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه، امااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk #تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤
305
6
sticker.webp
879
7
- طعم شیر قهوه‌هات‌و برندترین کافه‌های شهر هم ندارن. - واسه همین دیگه شبا زود میاین خونه؟ پاتوقاتون‌و ازتون گرفتم. لبخند زد. - به هرکی می‌گم باور نمیکنه. چشمام گشاد شد. - یعنی از من پیش بقیه تعریف کردین؟ - چی گفتین؟ - گفتم یه پرستار مهربون تو خونه‌م هست که علاوه بر نگهداری از بچه‌م هرشب منو مهمون شیرقهوه‌هاش می‌کنه. صورتم داغ کرد. - شما یه آدم معروفی نباید اینطوری بگین. - چرا؟ مگه آدم معروفا دل ندارن؟ دیگه نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم کامینه قراره پرستار بچه یه مجری معروف باشه... کسی که قصه عشق اون و همسر اینفلوئنسرش آوازه فضای مجازی شده و اومدن کامینه زندگی همه رو تغییر میده... https://t.me/+jr-eLs_ZBRFiYmY0 ازدست رمانهایی که یک نفس میخونی وبه یادموندنی
636
8
*💥بهش می‌گن صابرخان!🤠 زنجیر به گردن، خالکوبی شیر رو بازو، دکمه‌های بلوزش تا کجا باز. خط ابرو و برو بازو هم که ماشاالله! تاز
*💥بهش می‌گن صابرخان!🤠 زنجیر به گردن، خالکوبی شیر رو بازو، دکمه‌های بلوزش تا کجا باز. خط ابرو و برو بازو هم که ماشاالله! تازه نگم از اینکه بیلیاردباز قهاریه. اما محرم به محرم آدم می‌شه و سینه می‌زنه! اهان اینم بگم وکیل هم هست جنابمون! وجنات رو داشتی... * اما عاشق یه دختر چادری و مذهبی شده! دختری که تو بددردسری افتاده و کسی وکالتش رو قبول نمی کنه جز صابر😎 قلدرخانمون فقط به بهانه نجاتش می‌تونه عقدش کنه، وگرنه که اون و دختر حاجی؟😂 اما دخترمون نمی‌دونه اون سالهاست که عاشق‌شه و رسیده خونه‌ی صابر حجاب به سر داره😁😁 آخ آخ نمی‌دونید چقدر قیافه‌ی صابر دیدنیه با این وضعیت😂😍 https://t.me/+QG9upfeIDJ9mQ6rw *❌❌سواستفاده‌های صابر تو دوران عقد آی خوندنیه😁🙈* فقط یه ذره از اون همه عشق🥰🥰 سرش را آهسته پایین برد.... چشمانش میان چشم و لب سحر گردش کرد و لبانش کمی از هم فاصله گرفت... سحر فکر کرد می‌تواند همین لحظه از حال برود... و لب‌های مرد آرام و با ملایمت بی‌همتایی روی لبانش نشست... صورتش داغ شد، کل تنش تا ساق پاهایش... این چه شراره‌ی آتشی بود داشت به جانش می‌ریخت؟ مگر قرار نبود این ازدواج فقط برای حمایت باشد.
430
9
ــ بی‌خیال دختر، انقدر سفت‌وسخت نباش! بالاخره نگاهش کردم. ــ چطور رفتار کنم از نظرتون نرم و نازک می‌شم؟ هوشمندانه، با ابرویی بالا رفته تماشایم کرد. ــ جواب مردها به این سوال، می‌تونه خیلی متفاوت باشه. اجازه ندادم حیرتم از این پاسخ، روی صورتم نمودی داشته باشد. فکر می‌کردم کمی اهل مراعات بیشتری باشد که خب... نبود! ــ من خیلی علاقه‌ای به شناختن مردها ندارم، جناب! نمی‌توانستم منکر این شوم که حالت صورت مردانه‌اش، چقدر در عین حال می‌توانست بانمک شود. ــ ولی من علاقه‌ی زیادی به شناختن خانم‌ها دارم. ــ بله، واضحه! کلامم باعث شدت خنده‌اش شد و نگاهش را روی من عمیق‌تر کرد. ــ یک سال قراره همسایه‌ی شیلان باشی و من خیلی زیاد به اون خونه رفت‌وآمد دارم. بهتره یکم گاردتو بندازی پایین که هیچ‌کدوم اذیت نشیم. از بالا تا پایین تماشایش کردم. ــ این پیشنهاد رو به مستأجرهای قبلی شیلان‌جان هم داده بودید؟ ــ البته، من با همشون یک رابطه‌ی مسالمت‌آمیز داشتم. نتوانستم نگویم و از گفتنم پشیمان هم نبودم. ــ و البته که مشخصه شما از رابطه‌ی مسالمت‌آمیز با خانم‌ها لذت می‌برید. چشمکی زد. ــ تکذیبش نمی‌کنم. نفس عمیقی کشیدم، سرم چرخید و توی محیط نسبتا خلوت میان هفته، بدون این‌که مستقیم نگاهش کنم، زمزمه کردم: ــ برای من رعایت یک‌سری حد و حدودها مهمه، آقا! چندثانیه مکث... و بعد صدای او: ــ پس نباید از شوخی‌های من ناراحت و معذب بشی! در موقعیت عدم درک منظورش، تماشایش کردم. هنوز حالت صورتش سرحال و شاداب بود اما، در لحنش... انگار چیزی تغییر کرده بود وقتی ادامه داد: ــ چون جامعه‌ی هدف من عموما، اون‌هایی هستن که براشون حد و حدودها مهم نیست. پشت گوش‌هایم داغ شد و بی‌پروا بودنش، چندثانیه نگاهم را رویش نگه داشت. https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk https://t.me/+W0pC3_6dSCpkMTZk بنر از متن خود قصه‌ست، همسایه شدن یه پسر شیطون با یه دختر درونگرا که حسابی قراره مرزهای هم رو جا‌به‌جا کنن
341
10
آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش سیاوس میزنه، اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته، اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد. ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk _ من هیچ وقت درباره ی رابطه ی تو و سیاوش یا علاقه ی سیاوش به تو با هیچ کدومتون جدی و مستقیم مثل حالا صحبت نکردم الآنم اگه اینکارو میکنم برای این نیست که بخوام ترحم بخرم یا ازت برای سیاوش عشق گدایی کنم... دستان یخ کرده ام را روی میز در هم چفت میکنم و می شنوم: _ فقط میخوام بدونی اون شبایی که تو و فرزاد میومدید خونه اتون... سیاوش نگاه نمیکرد که هوا سرده یا گرمه، ساعت چنده، بارون میاد یا نه! با همون لباس خونه تا خود صبح میزد بیرون!....زیر بارون تو اون سرمای نصفه شبای پاییز اونقدر خیابونا رو با ماشین یا پای پیاده گز میکرد که من و ایرج نگران منتظر می موندیم تا برگرده... بغضی سخت و دردناک گلویم را میفشارد و آرزو میکنم کاش نگوید که طاقت شنیدن درد و رنج اویی که حتی اشکهای من برایش مهم بود را ندارم. خودش را روی میز جلو می کشد و با لحنی پر بغض و مغموم، آتش غم و غصه را در من فزونی می بخشد: _ شب عقدت اگه ماهان نبود معلوم نبود چه بلایی سر بچه ام میومد... بعد اون منو ایرج از ترس اینکه همون نیمچه لبخندی که به خاطر مراعات ما تو خونه میزد و دریغ نکنه لام تا کام حرف از هیچی نمیزدیم تا حداقل جلوی ما حفظ ظاهر کنه و فکر کنه ما باورمون شده که همه چی براش حل شده و یه چند دقیقه که کنارمون میشینه از هر دری بگه... چشمانش به اشک می نشیند و دلم به تنگ می آید، تا میتوانم لب روی هم میفشارم تا بغضم نشکند. اما زور حرفهایی که درگوشم زنگ میزند و حال چشمان سیاوش به وقت ادا کردنشان در نظرم جان میگیرد، میچربد و مقاومتم را در هم می شکند " من وقتی تو رو کنار اون بی همه‌ چیزِ پفیوز میدیدم می مردم دیگه زنده نمی‌شدم آتیه " نگاهی به جانب مخالفم می اندازم و فورا با کف دستم اشک راه گرفته را پاک میکنم و زن عمو با لحنی متزلزل تر و شکسته تر میگوید: _ چیزی به روش نیاوردم اما من آوارگی بچه امو جلو چشمم می‌دیدم، یه خنده ی از ته دلش حسرت من شد، تو افتادی زندان انگار خود سیاوش هرشب تو حبس بود. قلبش هزار پاره بود، آب شد، خواب و خوراک نداشت، منت کارای کرده اشو نمیخوام سرت بذارم که همه امون یه خانواده ایم وظیفه امونه اما وقتی آقاجون گفت با هم برید تو شرکت من فاتحه ی آرامش قلب سیاوشو خوندم. https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
585
11
تنها راه تهیه‌ی فایل های نویسنده مون✅️🌷
2 516
12
sticker.webp
2 188
13
#پارت500 -ممنون می‌شم نازم رو به لیست خریدت اضافه کنی آقای محترم -د آخه اون که همیشه تو لیستمه پدرسوخته! خودم را در آغوشش جا
#پارت500 -ممنون می‌شم نازم رو به لیست خریدت اضافه کنی آقای محترم -د آخه اون که همیشه تو لیستمه پدرسوخته! خودم را در آغوشش جا دادم. گوش چسباندم به قفسه‌ی سینه‌اش تا صدای تاپ و تاپ قلبش را با دقت بشمرم. -این روزا داری چوب خط دلبریاتو پر می‌کنیا! می‌دونی این موقع‌ها  دست و بالم بسته‌‌س از همان‌جا نگاهش کردم. خجالت را گذاشتم کنار. لب گزیدم و موهایم را با ناز پشت گوش حبس کردم: -یعنی اگه دستت بسته نبود یه لقمه چپم می‌کردی آقای همساده؟ -بدجور! روی شکمش نشستم و زانوهایم را دو طرف تنش گذاشتم: -بدجور یعنی چجوری؟ همانطور نشسته بینی‌اش را به بینی کوچکم سایید. محکم‌تر در آغوشم گرفت. یک‌طوری که قند در دلم آب می‌شد! سرش را اندکی پایین کشید و بوسه‌ای روی نرمه گوشم گذاشت. بعد با شنیدن آن زمزمه‌ی بم مردانه بود که شرم دخترانه‌ای گونه‌هایم را گل انداخت: -یه‌جوری که کار نیمه‌تموم اون شبمون تموم بشه...! https://t.me/+vS7QKF3v--5iMjM0 https://t.me/+vS7QKF3v--5iMjM0 عاشقانه‌ای متفاوت، پررمز و راز و لبریز از هیجان🔥 این قصه قراره نگاه تازه‌ای از «عشق» به شما بده💕🥹 با بیشتر از ۳۰۰ پارت آماده❗️ از دست ندید ❌
1 164
14
#پارت‌واقعی‌رمان🥰 -خیاطی بلدی فرفری؟ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانی‌ام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند. -باچشماش می‌خواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه می‌تونی بدوزی؟ هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنه‌اش بودم که گفت: -مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه! نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد: - نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله! https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شده‌ی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل می‌بازه به دختر موفرفری‌ای که...‼️ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
710
15
-تولدت مبارک دختر مهربون! نفس حبس شده اش را آرام آزاد کرد. آب گلویش را فرو داد و بعد وقتی به خودش آمد که دید نه یک بار که بارها و بارها آن لفظ "دختر مهربونی" را که راد، تنگ "تولدت مبارک" چسبانده بود را خوانده بود.    نفس عمیقی کشید و کلافه و عاصی به پیامک خیره شد! یک جای کار غلط بود وگرنه نباید با یک لفظ ساده ی "دختر مهربون" نفس در سینه اش به بن بست می خورد و بارها و بارها آن پیامک ساده ی تبریک تولد را مرور کرده بود. نگاهش به موبایلش بود که صدای ننه طوبی از جا پراندش. -این موقع شب با کی پیغوم پسغوم رد و بدل می کنی؟ نورا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: -وای! ترسیدم ننه طوبی. ننه طوبی از حالت طاق باز درآمد و به سمت نورا برگشت و خیره خیره تماشایش کرد. نورا موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و گفت: -کدوم پیغوم پسغوم ننه طوبی؟! داشتم ساعت می ذاشتم صبح خواب نمونم! نگاه خیره ی ننه طوبی را که دید سرش را بلند کرد و دست هایش را زیر چانه اش زد و با خنده پرسید: -چرا این جوری نگاه می کنی؟ -افتخار خانم می گفت از بس پسرش سر گوشیش بوده فهمیده خاطر خواه شده! ننه طوبی چشم هایش را باریک کرد؛ انگار کشف مهمی کرده باشد پرسید: -راستش رو بگو خاطر خواه پیدا کردی ننه؟! نورا نتوانست پق خنده اش را کنترل کند. اخم های ننه طوبی را که دید زود خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد جلوی خنده هایش را بگیرد: -خاطر خواه کجا بود ننه طوبی؟! به خدا من همش مشغول درس و کارم! ننه طوبی با نا امیدی براندازش کرد و پرسید: -یعنی هیچی به هیچی؟! لب های نورا باز هم کش آمد و نتوانست خنده اش را کنترل کند: -هیچی به هیچی! https://t.me/+sdA9k5oXhZk1ZTY0 https://t.me/+sdA9k5oXhZk1ZTY0 این جا یه مادربزرگ پایه و با نمک داریم و یه خواهر برادر دوقلو. البته که یه جناب استادم داریم که کراش کل شاگرداشه😂 و مادربزرگ قصه‌ی ما دنبال وصل کردن این استاد جذاب و جنتلمن به نوه ی ساکت و ساده شه😍 غافل از این که....🙈
796
16
- چای دارچین اوردم واست. - دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟ برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید سوالش اذیتم کرد چیزی به روش نیوردم. - بخور برای اعصابت خوبه. چایی رو خورد داغ داغ. نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم. - تو چرا ارومی؟ - چرا اروم نباشم؟ کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد‌ معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت. - کرم نزدنت یعنی اروم نیستی. - چه ربطی داره؟ نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون! - از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی. اروم خندیدم ولی زهر بود راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه. تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم: - خواستم یکم حس مجردی کنی‌ مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟ - تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی. سرم رو پایین انداختم همین حرفش یعنی این که دوسم نداره منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم. بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود. - دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم. - به خاطر همین دستاتو کرم نزدی. - اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده. دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش. خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید. - کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه. - خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟ شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت. ایدا هم دوست دخترت. - من غلط کردم بغلش کردم. - تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ... یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد: - من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟ دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه! از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم. - واسه چی؟ چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون... دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت: - قانون برای شکسته شدنه. مهر داغی روی لب هام نشست و... https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 بدون پرداخت هزینه vip بخونید بیش از ۹۷۰ #پارت جذاب و پرهیجان منتظرتونه رمان به اخراش رسیده و دیگه جایی لینکشو پیدا نمیکنید❌
1 267
17
خیلی دوستش دارم❤️ پ.ن این یک تبلیغ نیست
1 842
18
آتش‌بازی💥 رها بعد از پنج سال دوری از وطن با معمای خودکشی مشکوک دوستش، به ایران برمی‌گردد. در حالیکه همه اصرار دارند یک خودکشی طبیعی بوده، صبحت‌های نامزد سابق ترنم، رها را مطمئن می‌کند که حقیقت چیز دیگری است! رها در جست‌و‌جوی حقیقت به مانعی به بزرگی برادر ترنم برمی‌خورد. مردی که به هیج‌وجه حاضر به شخم‌زدن گذشته نیست. https://t.me/+0UI2LVWFowk1NWVk
1 911
19
sticker.webp
369
20
علی جاویدم! بچه که بودم یکی دستم‌و‌ گرفت و برد وسط یه بازار شلوغ... حالا برگشتم... بعد از بیست و شش سال... از بخت بد عاشق شدم
علی جاویدم! بچه که بودم یکی دستم‌و‌ گرفت و برد وسط یه بازار شلوغ... حالا برگشتم... بعد از بیست و شش سال... از بخت بد عاشق شدم. عاشق دختری که نزدیک‌ترین آدم زندگیش من‌و دزدیده بود... حالا منم که هم ثروتمندم، هم قدرتمندم... هم عاشقم، هم انتقام چیزی نیست که بشه ازش بگذرم. https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0 https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0 علی دست روی شانهٔ او گذاشت. با خشونت او را جلو کشید: درست حرف بزن تارا! تارا دندان‌هایش را روی هم فشرد. قدمی عقب رفت و دست او را با غیظی غلیظ پس زد: به من دست نزن! دست او که افتاد با غضب غرید: همه چیز تموم شد! قدمی دیگر پس رفت و با مشت روی سینه‌اش کوبید: دوست داشتن و خواستنت همه‌ش دروغ بود! به گریه افتاد: من برات غریبه بودم همیشه... یه غریبه... خیلی خیلی غریبه! -تارا! https://t.me/+HidboRsM1As2ZDE0
329