uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی analitikasi

آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 868 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 611-o'rinni va Eron mintaqasida 16 018-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 868 obunachiga ega bo‘ldi.

05 Noyabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 14 ga, so‘nggi 24 soatda esa 1 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 5.68% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 19.33% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 243 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 227 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“کانال رسمی عادله‌حسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمان‌بیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیه‌ی هشتادو ششم، آنتیک، شاه‌بیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 06 Noyabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

21 868
Obunachilar
+124 soatlar
-347 kun
+1430 kun
Obunachilarni jalb qilish
Noy '26
Noyabr '26
+11
0 kanalda
Oktabr '26
+343
57 kanalda
Get PRO
Sentabr '26
+305
46 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+598
51 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+604
45 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+467
40 kanalda
Get PRO
May '26
+12
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+12
22 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+43
38 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+613
51 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+1 199
44 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+1 015
45 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+626
44 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+436
50 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+434
44 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+166
50 kanalda
Get PRO
May '25
+777
55 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+558
51 kanalda
Get PRO
Mart '25
+611
49 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+472
48 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+101
12 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+5
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+2
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '240
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+83
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+385
41 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+583
47 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+437
42 kanalda
Get PRO
May '24
+680
89 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+586
66 kanalda
Get PRO
Mart '24
+944
72 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+1 551
92 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+1 195
74 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+1 040
66 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+737
54 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+891
61 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+869
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+523
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+256
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+713
0 kanalda
Get PRO
May '23
+1 194
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+345
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+205
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+297
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+323
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+8
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+18
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+205
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+558
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+319
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+203
0 kanalda
Get PRO
May '22
+262
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+1 275
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+87
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+687
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+615
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+19
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+378
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+806
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+1 824
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+1 771
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+416
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+573
0 kanalda
Get PRO
May '21
+527
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+467
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+616
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+435
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+586
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+23 857
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
06 Noyabr0
05 Noyabr+5
04 Noyabr+1
03 Noyabr+4
02 Noyabr+1
01 Noyabr0
Kanal postlari
فقط تا فرداشب ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403

2
sticker.webp
1 673
3
شهاب‌الدین شمس برگشت ایران. مغرور، پولدار، دو‌رگه‌ی ایرانی اماراتی و عادت‌کرده به اینکه هرچی بخواد مال اونه. اما یه بار دلش ی
شهاب‌الدین شمس برگشت ایران.  مغرور، پولدار، دو‌رگه‌ی ایرانی اماراتی و عادت‌کرده به اینکه هرچی بخواد مال اونه.  اما یه بار دلش یه چیزی خواست که به راحتی به دست نمیاد، و شهاب حریص شده برای داشتنش، چون اون عاشق یه دخترمغرور شده، دختر سرایدار باغ پدربزرگش! حالا باید بدوئه دنبال دختری که محلش نمیده! 😍😂 عشق ممنوعه دخترکرمونی چشم‌سبزمون و اقای تاجر پسته 🥹😍 https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8 قصه از خونه باغ حاج‌حشمت شمس شروع شد! جنگ توی اسفند سال ۱۴۰۴ باعث میشه تنها نوه‌ی پسری حاج حشمت که برای تجارت به ایران اومد نتونه برگرده و به خونه‌ی پدربزرگش بره و اونجا با دختری رو به رو بشه که قبلا ندیده بودش، پری، دخترسرایدار باغ، دختری با چشم های سبز و فریبنده و ماجرای یک عشق ممنوعه شکل بگیره… https://t.me/+HLTHZNR6M4JiYjk0 خونه باغ های سنتی، بی‌بی و خان‌بابا! دخترکرمونی و پسردورگه‌ی ایرانی عرب باغ پسته و یه عاشقانه‌ی ناب ✨ https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8 https://t.me/+z_y0G-YZC1plN2U8
868
4
من نه دختر ارام و سر به زیری که عزیز می‌خواست شدم و نه آن خانم دکتر با پرستیژی که مادر دوست داشت! من مسیر رویا هایم را پیش گرفتم و شدم دختر ناخلف این خانه! دختری که دست گذاشت روی نباید ها...! * * * * _ چیزی شده؟ _ میشه بری بالا؟ به صورت عصبی اش چشم دوختم: _ میگی چی شده یا نه؟ _ اینجوری اومدی وسط این همه مرد؟ نگاهی به لباسم انداختم. _ مانتو تنمه که.‌‌.. صدا و قیافه‌اش سخت شد: _ این مانتوعه؟ _ نیست؟ دست درون موهایش کشید: _ نگاهای بقیه رو دیدی؟ _ نگاه بقیه برام مهم نبود، من فقط نگاه تو رو دیدم که.... صورتش سرخ شد، می‌دیدم که چطور سعی دارد خودش را کنترل کند: _ اتفاقا من خیلی برام مهمه که بقیه اینجوری به دخترمورد علاقه‌م نگاه نکنن! برو بالا‌‌‌‌ لطفا.... _ آخه من اومده بودم نذری هم بزنم. بدون اینکه جوابم را بدهد اشاره‌ به صدرا کرد و دیگ نذری را به او سپرد‌‌. بعد رو به من گفت: _ یه دیقه بیا باهام. پشت سرم قدم برداشت و من می‌دیدم که چطور از پشت حواسش هست که در شلوغی حیاط، کسی با من برخورد نکند! دم در اتاق که رسیدیم، آرام، جوری که بقیه نشنوند گفت: _ من هر سال تا صبح پای دیگ می‌مونم، دو، سه ساعت دیگه که همه رفتن، بیا پایین پیشم، تا هم بزنیم، #دورت_بگردم..‌‌. دورت بگردم را با مکث گفت... چیزی درون #قلبم فرو ریخت! لحن مهر دارش، صدایش، دورت بگردم با مکثش، باعث گُر گرفتنم شد، بدون هیچ حرفی و با #هیجانی که به دلم چنگ زده بود دستگیره را فشردم. قرارمان دو ساعت دیگر پای دیگ نذری بود؟! قبل از اینکه پا در اتاق بگذارم نامم را صدا زد، به سمتش برگشتم که ارام لب زد: _ خیلی می‌خوامت به مولا! https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0 https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0 https://t.me/+seIIFMYNC441NmM0 #پسرمذهبی که حسودی می‌کنه و غیرتی میشه برای دخترک عکاس هنرمندمون 🥹😍 پیشنهاد می کنم قبل از چاپ حتما رایگان بخونید رمان قبلی این نویسنده با کمتر از صد پارت قرارداد چاپ گرفت 😍
564
5
-مرد همسایه رو فرستادی برات نوار بهداشتی بخره؟ با فریاد بلند پدر سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم -بی‌حیا شدی آرام! عوض اینکه سرت تو درس و مشق باشه، سر و گوشت میجنبه آره؟ -اینجوری نیست بابا رسام... من فقط... اخمش غلیظ‌تر از قبل شد و فرصت حرف زدن به من نداد: -ساکت شو دختره‌ی خیره‌سر! نگفتم دور و بر اون پسره نپلک؟ جلو چشم در و همسایه باهاش دل و قلوه میدی؟ دل داده بودم به او. به مردی که مستاجر عمارت پدربزرگم بود... عاشق شدن که دست خود آدم نبود، بود؟ چه میگفتم به پدری که میگفت عشق و عاشقی بی‌فایده و وقت تلف کردن است؟ -من به خاطر خودت میگم مردم تو محل حرف درمیارن برات. یکیشون امروز صبح منو کشیده کنار میگه برای دخترت شیرینی خوردین که تو کوچه با یه مرد نامحرم تیک و تاک میزنه؟ -یعنی اگه محرمش بشم حله حاجی؟ نفس در سینه‌م حبس شد. بردیا افشار اینجا مقابل پدرم چه میکرد؟ صدای جر و بحثمان را شنیده بود؟ -چی گفتی تو پسر؟ دست گرمش دور انحنای کمرم نشست و تن یخ‌زده‌ام را سمت خود کشید: -گفتم اگه محرمم بشه دست از سرش برمیدارین؟ ناباور خیره شدم به چشم‌های سیاه و نگاه مصممش. قلب کوچکم تاپ و تاپ درون سینه میتپید و گونه‌هایم سرخ شده بود! کت سیاه رنگش را از تن درآورد و روی شانه‌هایم انداخت، بعد سینه به سینه‌ی بابا رسام ایستاد و مردانه لب زد: -عقدش میکنم! همین فردا! بعدش هم میزنم تو دهن هرکس و ناکسی که بخواد پشت سر زنم حرف بیجا بزنه! https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0 https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0 https://t.me/+1SfDwxPRScA1OGM0 عاشقانه‌ای متفاوت، پررمز و راز و لبریز از هیجان🔥 این قصه قراره نگاه تازه‌ای از «عشق» به شما بده💕🥹 با بیش از ۳۰۰ پارت آماده❗️❕ #عاشقانه #جنایی #خانوادگی #معمایی
554
6
من مهتـا فتحی،تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی ام که پدر و مادرم رو تو یه تصادف از دست دادم! روزای سختی رو بعد از مرگ عزیزام داشتم اما، مردی وارد زندگیم شد که بهم امید زندگی کردن داد و تکیه گاه وپناهم شد! سـورن آریــا، مردی که تو سخت ترین روزهای زندگیم اومد و دلم رو برد و عاشقم کرد! اما طولی نکشید که فهمیدم، دوستم نداره و با بهترین دوستم بهم خیانت کرده! و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن! وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم! شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم! و امشب وقت اجرای نقشه هامه! فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته! اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد! امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه! https://t.me/+jdMBrtgjDzc0MDU8 https://t.me/+jdMBrtgjDzc0MDU8 قسمتی از رمان❤️ ‍-میگن دختره لاله! پرستار این را آرام در گوش همکارش زمزمه کرده بود ولی فرهاد شنیده که لب روی هم فشرد و از کنار آن دو دختر پرستار که نگاهش می‌کردند گذشت و وارد اتاق شد. نگاهش روی دختری که روی تخت خوابیده بود چرخید. دیشب انگار به یکباره از آسمان نازل شده بود و فرهاد نتوانسته بود که موتورش را کنترل کند و با او برخورد کرده بود. دختر فقط یک بار چشم باز کرده بود و بدون اینکه در جواب سوال های دکتر چیزی بگوید دوباره به خواب رفته بود و این ظن را به وجود آورده بود که توانایی حرف زدن ندارد فرهاد پرده اتاق را کشید و با افتادن نور در صورت دختر، دستش را مقابل چشمانش گرفت. -خوبی؟ دختر فقط نگاهش کرد و فرهاد خودش را بالای سرش رساند و نگاهش در صورت دختر چرخ خورد. برخلاف لباس های کهنه و قدیمی اش چهره زیبایی داشت. -نمیتونی حرف بزنی؟ با نگرفتن واکنشی از دختر دستی در موهایش کشید سرش شلوغ تر از آنی بود که در این بیمارستان منتظر زبان باز کردن دختر باشد. قصد رفتن کرد که دست دختر دور مچش قفل شد و نگاه فرهاد روی صورتش نشست -منو از اینجا ببر دختر می‌توانست حرف بزند و تمام دیروز تا به حال را چیزی نگفته بود و او را علاف خودش کرده بود؟! -خواهش میکنم منو از اینجا ببر دست فرهاد چنگ لباس صورتی رنگ بیمارستان شد و دختر را بالا کشید -بازیت گرفته؟ -خواهش میکنم همین! میخواست او را از اینجا ببرد اما به کجا؟ یقه اش را رها کرد و سمت در رفت -منو ببر با خودت اگه پیدام کنه منو میکشه! با کلمه آخر دختر فرهاد ایستاد و به سمت دختر چرخید -کی! -سورن،سورن آریا! https://t.me/+fQkVRwIo9eRjMzU8 https://t.me/+fQkVRwIo9eRjMzU8
1 117
7
sticker.webp
523
8
ملورین را "نازک" صدا می‌زنند. او ابتدا برای کوروش تنها یک تصویر دور است. دختری در نور صبح، با خنده‌ای که نباید آن قدر آزاد با
ملورین را "نازک" صدا می‌زنند. او ابتدا برای کوروش تنها یک تصویر دور است. دختری در نور صبح، با خنده‌ای که نباید آن قدر آزاد باشد و نگاهی که هنوز نمی‌داند دارد از جایی دیده می‌شود. نامزد دارد. زندگی‌اش مرتب است، امن است، از پیش نوشته شده است. قرار است همسر شود و نه مرکز یک ویرانی! اما چیزی در او هست که نظم ذهنی کوروش را به هم می‌زند؛ در حرکت دست‌هایش، در بی‌خیالی خنده‌اش، در آن‌طور ایستادنش میان خواستن و نخواستن... معصوم است، ولی نه بی‌خطر! جوان است، ولی نه خام. و وقتی کوروش برای اولین بار می‌بیندش، هنوز خبر ندارد همان لحظه، خط زندگی‌اش از جا کنده شده است. ملورین زن ایده‌آل کسی نیست... این را همه می‌گویند. اما همان کسی‌ست که کوروش او را می‌خواهد و نباید می‌دید… #حق_عضویتی #دوشیزه‌‌ی_زیبا @Mehrr_2 @MHFM1364
482
9
‍ ‍فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود و رهی وقتی آسیمه‌سر رسیده بود پشت در باغ که صدای ساز و ضرب موسیقی با نورهای رقصان از در و دیوار باغ می‌زد بیرون. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. نشانی‌اش را داشت. جزوه‌ها را چند باری برده بود تا جلوی آن برج‌باغ بلند و می‌دانست دخترکی که اولین روز دانشجویی خودش را ته‌تغاری عشیره‌ معرفی کرده بود، سرکش‌تر از آن بود که به قوانین سخت خوابگاه تن دهد. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد. ‌ در کلاس باز شد و نگار پوشیده در بارانی و مقنعه از کلاس بیرون آمد. رهی در سکوت برایش راه باز کرد و وقتی پشت سر او از پله‌های آموزشگاه پایین می‌رفت، هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همه‌ی قشر رمان‌خون از سال‌ها پیش می‌شناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیت‌های ملموس و دوست داشتنی😍
390
10
_ به‌به مبارک... بچه هم پسره...‌ نگاهم بی‌اختیار به سمت حامد که پایین تخت تقریبا پشت پرده ایستاده و به دست دکتر و مانیتور چشم
_ به‌به مبارک... بچه هم پسره...‌ نگاهم بی‌اختیار به سمت حامد که پایین تخت تقریبا پشت پرده ایستاده و به دست دکتر و مانیتور چشم دوخته کشیده می شود. نگاه خانم دکتر به سمتش میچرخد:_ اولین باره میبینم یه شوهری اینجوری ساکته و ذوقی نشون نمیده. ارام و با صدایی که میلرزد میگویم: _ ایشون شوهرم نیستن خانم دکتر. برادرشوهرمن. چشمان دکتر درشت می شود:_ وا یعنی چی که برادرشوهرته؟! لب زیر دندان میکشم و نگاهم به لباس مشکی تن حامد دوخته می شود و پچ میزنم:_ همسرم فوت شدن. هین خانم دکتر باعث میشود نگاه حامد از روی مانیتور به سمت من بچرخد.خانم دکتر با ناراحتی میگوید: _ میخوای این بچه رو نگه داری؟ اونم بدون حضور پدرش؟ بالاخره حامد به زبان می آید:_ من عموشم. واسه اون بچه مثل باباشم.‌ دکتر پوزخند میزند:_ می تونی واسه مادرشم شوهر باشی؟ این زن حامله‌ست آقا. نیاز داره یه مرد واقعی توی این شرایط حمایتش کنه. نگاهم ناخواسته در چشمان حامد قفل میشود و او زمزمه میکند: _باید دید خودشم منو میخواد؟ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 همه چیز از مرگ شوهرم هادی شروع شد. با مرگ او من ماندم و جنین توی شکم و برادرشوهری که قرار نبود رهایم کند.
400
11
بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم
بیست ساله‌ بودم که عاشقش شدم. از یه خانوادهٔ سطح بالا بود. پدرش وکیل بود و استاد دانشگاه. با وضع مالی خوب اما من یه بچه یتیم بودم که مادرم با خون دل بزرگم کرده بود. باباش مخالفت زیادی نکرد، مادرش مردد بود اما در نهایت عقد کردیم... فقط دو سال نیاز بود تا تو اوج دوست داشتن و عاشقی ولش کنم چون... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -مگه من چند سالم بود؟ دستم را روی دیوار کنار سرش می‌گذارم و توی چشم‌های اشکی‌اش زمزمه می‌کنم: -تو سنی نداشتی ولی مگه من چند سالم بود؟ من ترسیدم از حرفات... از خواسته‌هات... آهسته می‌پرسم: - حالا بگو چی گفت بهت؟ پوزخند می‌زند: -گفت علیرضا قوام تو گلوت گیر می‌کنه! نفس عمیقی می‌کشم و می‌پرسم: -تو چی گفتی؟ -گفتم تو غصهٔ اندازهٔ گلوی من و نخور خانم مددکار اجتماعی متخصص حلق... می‌خندم. هنوز تغییری نکرده! همان‌طور زبان دراز و حاضرجواب! می‌خواهد برود که بی‌هوا می‌گویم: -من هنوزم عاشقتم... بیشتر از اون وقتا... چشم می‌بندد و تا می‌خواهم سرم را جلو ببرم... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
576
12
sticker.webp
577
13
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364
250
14
🔥 سالار یک سرگرد پلیس جدی و سخت‌گیره؛ مردی که احساساتش رو پشت چهره‌ی سرد و محکم خودش پنهان می‌کنه. اما وقتی قرار می‌شه با شراره زیر یک سقف زندگی کنه، همه‌چیز پیچیده می‌شه... https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg شراره با درماندگی از او نگاه دزدید و سالار با صدایی بی‌حالت گفت: ـ کارات تموم شد بیا... روز بدی داشتم. به عقب چرخید، اما شراره با صدایی نامطمئن گفت: ـ نِ... نمی‌تونم. سالار روی پاشنه پا به طرفش برگشت و شراره با نگاهی گریزان گفت: ـ ب ببخشید سالار لحظاتی در سکوت نگاهش کرد و بعد به آرامی جلو رفت. شراره دستپاچه بود. می‌خواست خود را به کاری مشغول کند، اما نمی‌توانست؛ نه وقتی زیر نگاه سنگین و پر از حرف این سرگرد آگاهی داشت له می‌شد. سالار دست‌هایش را دوباره در جیب گذاشت و با لحنی به‌ظاهر خونسرد گفت: ـ پد بهداشتی تو کشو هست. قبلاً برات گرفتم. ـ ممنون. ـ اما... نگاه شراره بالا آمد و سالار با آن لبخند مرموزش ادامه داد: ـ ده روز دیگه وقتته... تاریخ‌تو حواسم هست. تاسف‌بار سر تکان داد: ـ این اولین دروغت بود شرر! من جات باشم قبل از دروغ‌های بعدی بیشتر فکر می‌کنم! قلم خانم خیری عزیز اصلا نیاز به توصیه و تبلیغ نداره.ایشون رو همه‌ی قشر رمان‌خون از سال‌ها پیش می‌شناسن.داستانی که این روزها حسابی غوغا کرده.یه عاشقانه خانوادگی زیبا با شخصیت‌های ملموس و دوست داشتنی https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg یک عاشقانه‌ی معمایی، پرکشش و جنجالی😍😍
332
15
_ اولین باره می‌بینم یه مرد از #حامله بودن خانومش این‌طوری شوکه میشه که حرفی واسه گفتن نداره. نگاهم روی حامدی می چرخد که نگاه به زمین دوخته و  در برابر خبر بارداری‌ام  محجوبانه حرفی نمی زند.خانجون به جای ما جواب می دهد: _ آخه خانم دکتر این پسرم شوهر پناه نیست! نگاه خانم دکتر با تعجب روی ما می چرخد: _ یعنی چی شوهرش نیست؟ پس شوهرش توی همچین روز مهمی کجاست که خودش نیومده و برادرشو فرستاده؟ صدایم می لرزد: _ ایشون برادرشوهرمه... شوهرم فوت کرده خانم دکتر... حامد نزدیک تخت می شود و زمزمه‌وار می گوید: _ من همه جوره هواشونو دارم خانم دکتر... خانم دکتر بی هوا می گوید: _   این هواشو دارم یعنی چه قدر جناب؟ یه زن حامله از نظر عاطفی نیاز به حمایت داره... می فهمی منظورم چیه دیگه؟ خانجون مقابل چشمان درشت شده‌ی ما پچ می زند: _ لازم باشه حامد عقدش می کنه... محرم که بشن... 😳😱 😶‍🌫️ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 من پناهم. از برادرشوهرم حامد متنفر بودم؛ یه سروان جسور و مغرور که به خاطرش شوهرمو از دست داده بودم. اما نمی‌دونستم همین مرد، قراره یه روز کاری کنه که بین نفرت و عشق گیر بیفتم…❤️‍🔥 وقتی فهمیدم حامله‌ام همه ی خانواده انتظار داشتن #زن حامد بشم... مردی که در ظاهر سرد و خشک بود اما ... رمان «پناهم باش» کامل شد 😍 #پایان_خوش 💯قراره رمان برای چاپ بره تا ورودی کانال بسته نشده بیا داخل 👇 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
272
16
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. هم
یه قاضی جدی‌ام یه استاد سخت‌گیر اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونه‌مون بوده و باهامون بزرگ شده حالا خواستگار داره. همه آدم حسابی و پیله منم و عشقی که نه می‌تونم ازش بگذرم نه می‌تونم به زبون بیارمش نه می‌تونم دلم‌و خوش کنم به علاقهٔ دخترک چون از مرحله پرته و دلش می‌خواد بدونه عاشق کی شدم؟ https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 -هیچ‌وقت عاشق شدی شما؟ محسن نگاهش کرد. عاقل‌اندرسفیه! به جای جواب پرسید: -الان می‌خوای بگی عاشق شدی یا می‌خوای زیر زبون من‌و بکشی؟ نگاه نرم و بی‌حال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد. -شدم! نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد: -عاشق شدم! -کیه؟ صدایش از شدت هیجان می‌لرزید. محسن پشت چراغ‌قرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجان‌زدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد: -خصوصیه! لب‌های نگاه جمع شد: -لوس نشو دیـ... https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
512
17
فقط تا فرداشب ساعت ۱۲ طرح ویژه تخفیف لوکیشن، سمفونی و آچمز این سه فایل رو به جای ۳۵۰ تومن با ۲۹۰ هزار تومن تهیه کنید ✅️❤️ @ancheh_khoban1403
2 752
18
sticker.webp
931
19
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های
#رمان_حق‌عضویتی #دوشیزه‌ی_زیبا برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن می‌داد! نه آرزو کردن خوشبختی‌اش، نه حرف‌های شیرین، نه وعده‌های آینده... عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بی‌قیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری... عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بی‌غیرتی بود. اجازه نمی‌داد کسی با واژه‌های مثل جوانمردی خامش کند. اگر کسی را می‌خواست، باید تمام وجودش را در اختیار می‌گرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانی‌های صبحگاهی‌اش را هم دوست داشت. عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز می‌شد و ملورین را مال خود می‌کرد، یا شکست می‌خورد و همه‌چیز را از دست می‌داد. حالت میانه‌ای وجود نداشت! برای عضویت به آیدی‌های زیر مراجعه کنید: @Mehrr_2 @MHFM1364
578
20
رمانی که انقدرقشنگه دلم نیومد پیشنهاد ندم عالیه ازدستش ندیدخوش قلم وعالی ‍ ‍ -جودی ابوتِ شما به دستور علیامخدره مهاجرت کردن به ضلع غربی عمارت فرگوسن! حسین بی‌اینکه به لغزخوانی حمید توجه کند، به سوی اتاق رضوانه راه افتاد و کمی بعد با ابروهایی پرگره به در بستۀ اتاق نگاه کرد، اما بعد بی‌اینکه در بزند، آن را گشود. هنگامه جلوی پنجره ایستاده بود. با تأنی به عقب برگشت و حسین اخم‌آلود پرسید: -این بازیا چیه؟ چرا اومدی اینجا؟ هنگامه شانه بالا انداخت: -مزاحم تو بودم. شبا تو هال می‌خوابیدی... البته اینجا هم خیلی نمی‌مونم. فردا برمی‌گردم خونه. ابروی حسین بالا پرید. در حالی‌که وارد اتاق می‌شد تکرار کرد: -خونه! کدوم خونه؟ هنگامه دست به سینه ایستاده بود و نگاهش می‌کرد. با لحنی بی‌تفاوت جواب داد: -همون جا که اومدی خواستگاریم. او سر تکان داد و به سوی در برگشت. می‌خواست در را ببندد، اما دستش روی در مکث کرد. روز جالبی را نگذرانده بود و حالا این دختر زبان‌دراز تهدیدش می‌کرد. https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg در را یک‌باره بهم کوبید و هنگامه سر جایش به خود لرزید. حسین روی پاشنۀ پا به طرف او برگشت. جلو که می‌رفت با آن لحن آهسته و مرموزش گفت: -خونه‌ای که من اومدم خواستگاریت بزرگ‌تر داشت. -بزرگ‌ترش مرده، اما من هنوز... حسین دستش را به نشانۀ سکوت بالا برد و از فاصله‌ای کوتاه به هنگامه چشم دوخت. در همان‌حال گفت: -فکر کردی اجازه می‌دم برگردی که به خونه‌ای که کلیدش دست همه‌ست؟ که اصغر و اکبر بی‌اجازه راشونو می‌کشن و از زیرزمین تا اتاقا رو گز می‌کنن؟ سر غلط قبلیت حرف نزدم، گمون کردی با کی طرفی دختر؟ هنگامه عصبی بود. دستش را به سینۀ او زد و با خشم جواب داد: -به قول خودت غلط اضافه کردم، یه بار تمومش کن. حسین مچ دستش را چسبید و به تندی گفت: -تمومش می‌کنیم اما نه اینجوری!!! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
346