آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی analitikasi
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 884 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 540-o'rinni va Eron mintaqasida 15 350-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 884 obunachiga ega bo‘ldi.
30 Avgust, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 285 ga, so‘nggi 24 soatda esa -4 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 6.72% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 18.83% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 472 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 4 123 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 31 Avgust, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 31 Avgust | 0 | |||
| 30 Avgust | +4 | |||
| 29 Avgust | 0 | |||
| 28 Avgust | +158 | |||
| 27 Avgust | +4 | |||
| 26 Avgust | +3 | |||
| 25 Avgust | 0 | |||
| 24 Avgust | +1 | |||
| 23 Avgust | +2 | |||
| 22 Avgust | 0 | |||
| 21 Avgust | 0 | |||
| 20 Avgust | 0 | |||
| 19 Avgust | +190 | |||
| 18 Avgust | 0 | |||
| 17 Avgust | 0 | |||
| 16 Avgust | +2 | |||
| 15 Avgust | +2 | |||
| 14 Avgust | 0 | |||
| 13 Avgust | +57 | |||
| 12 Avgust | +74 | |||
| 11 Avgust | +1 | |||
| 10 Avgust | 0 | |||
| 09 Avgust | +1 | |||
| 08 Avgust | +4 | |||
| 07 Avgust | +2 | |||
| 06 Avgust | +1 | |||
| 05 Avgust | +1 | |||
| 04 Avgust | 0 | |||
| 03 Avgust | 0 | |||
| 02 Avgust | +1 | |||
| 01 Avgust | +90 |
| 2 | sticker.webp | 568 |
| 3 | - جُلگه؟ صدامو میشنوی؟
صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حاملهام رفت...
- فشار داره میافته!
- دکتر، نبضش ضعیفتر شد.
- فشار؛ هفت روی چهار و داره پایینتر میاد.
- همه آماده. اگه نبض قطع شد، مستقیم میریم سراغ CPR.
میان همهمه اطراف دوباره صدای بم و خشدار مردانهاش را شنیدم.
- جُلگه! با من بمون.
پلکهایم لرزیدند.
- نبض؟
- ضعیفه.
- اکسیژن رو بالا ببر.
چیزی سرد روی پوستم نشست.
- جُلگه، اگه صدای منو میشنوی، دستمو فشار بده.
تمام توانم را جمع کردم. انگشتهایم تکان خوردند.یک لحظه سکوت افتاد. بعد صدای نفس راحتی شنیدم.
- خوبه… هنوز هوشیاره.
آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی شنیدم، صدای خودش بود. دکتر لهراسب امینی. زیر گوشم زمزمه کرد.
- جُلگه! نذار دوباره از دستت بدم!
ble.ir/join/FySbGmBfpG
ble.ir/join/FySbGmBfpG
وقتی رفت من ازش حامــله بودم و حالا بعد از پانزدهسال سرنوشت ما رو دوباره سر راه هم گذاشته و اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، پدر اون دختریه که منو؛ مامان صدا میزنه...😱😭
یه رمان با فضای پزشکی و فول عاشقانه😍🩺 | 348 |
| 4 | –امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام.
لبخند شیطنتآمیزی زد: "نسیمخانم... قربون «امیرعاصفم» گفتنت برم! آخه کی میتونه اسم منو اینجوری، با این همه حس صدا کنه؟
نگاهش هنوز روی صورتم بود..."اصلاً تو حواست به قلب این عاشق خسته هست؟ نمیگی من توی همین یه هفته، ده روزی که قراره با هم تنها باشیم، هر بار تو اینجوری صدام کنی، چه حالی میشم؟"
و من بیشتر خودمو توی لحاف جمع کردم... ❤️🔥اون خندید و در حالی که از اتاق بیرون میرفت، گفت:
–دیر نکنیها! وگرنه برمیگردم و به اون خواستهی دلم که...
جملهش رو نصفه رها کرد و با خنده از اتاق بیرون رفت. اما من موندم و قلبی که با رفتنش هم هنوز آرام نگرفته بود... ❤️
نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربهی تلخ یک ازدواج رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت میکوشد، و در جستوجوی یک شغل پایدار هست. اما ... اون برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر میرود؛ که نگاهش با نگاه مردی...
https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0 | 218 |
| 5 | #part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi | 364 |
| 6 | از این کانال دیدن کنید | 514 |
| 7 | از این کانال دیدن کنید | 509 |
| 8 | از این کانال دیدن کنید | 411 |
| 9 | 🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد…
بافتههای دستساز «بادا»؛
ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈
از نقشهای اصیل و دستهای هنرمند،
تا خانههایی در ایران و حتی آنسوی مرزها… 🌍
اگر چیزهای تکراری خستهات کرده،
دنیای بادا را ببین. 🤍
🧶✨ بادا | هنرِ بافتهشده با عشق
@bada_shop
@bada_shop | 1 064 |
| 10 | sticker.webp | 476 |
| 11 | - لعنتی ولم کن!
فشار دستش را بیشتر میکند و میغرد:
- چی میگفت؟ چیکارت داشت؟
- به توچه؟ وکیل وصیمی؟
یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیدهاش گیر میاندازد.
- دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد.
فرناز او را صدا میزد.
- دنبالتون میگردن جناب!
- خفهشو دنیا!
با یک دست جلوی دهانم را میگیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا میدهد. چانهاش را روی سرم میگذارد و آهسته نوازشم میکند.
- گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم!
دستش را زیر چانهام میگذارد و سرم را بلند میکند. نگاه نگرانش روی صورتم میچرخد. به سمت چپ سینهاش اشاره میکند.
-هر اتفاقیم بیفته همیشه اینجایی!
- فربد، من میترسم.
دستان مردانهاش حریصانه دورم میپیچد.
- نترس عزیزم!
دلم فقط او را میخواست.
- میشه نری؟ تنهام نذار!
سرم را میبوسد و مرا بیشتر به خودش میفشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس میکنم.
https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0
https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0
#ششمینرماننویسنده
#پارتواقعی
لینک کانال در بله👇
ble.ir/join/52NG8ihxEh | 587 |
| 12 | نگار سردرگم بود از رفتار تازهای که از رهی میدید.
مردیکه پشت به او داشت پیراهنش را عوض میکرد نهانگار همانی بود که یکوقتی در حاشیهی زندهرود مقابلش زانو زده و با لحنی عاشقانه به او پیشنهاد ازدواج داده بود.
خواست حرفی بزند، اما رهی مهلت نداد.
ریموت ماشین را که از روی میز برمیداشت، گفت:
_مردی که میشناختی مرده. من الان پارتنر دارم!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
نگار چند لحظه فقط نگاهش کرد. جملهاش مثل سیلی بود، اما چیزی در صدای رهی بود که اجازه نمیداد باور کند برایش تمام شده.
_رهی...
مرد مکث کوتاهی کرد. دستش روی دستگیرهی در ثابت ماند، اما برنگشت. با حالی غمگین نجوا کرد:
_زندگیه دیگه؛ یه روز یکی تمام دنیات میشه، یه روزم یاد میگیری به نبودنش عادت کنی.
نگار قدمی به سمتش برداشت.
_تو هنوز از من ناراحتی.
رهی میخواست برود، اما پای رفتن نداشت. به سوی او چرخید و به سرش اشاره کرد:
_بعضی آدما از اینجا پاک نمیشن...
اینبار روی قلبش زد:
-و اینجا...
صدای نگار لرزید:
_بیا از نو بسازیم رهی. جون نگار...
رهی سریع حرفش را برید:
_حرفم تموم نشده... قلبم، ذهنم، همهی احساسم مال توئه نگار، اما...
آب دهانش را بلعید و چشمهایش را بست. سعی میکرد صدایش محکم باشد. لب زد:
_ اما دیگه دیره... من پارتنر دارم.
نگار لبخند زد؛ تلخ و سنگین از بغض. زمزمه کرد:
_پارتنر! به همگروه و همتیمی هم پارتنر میگن. میبینی رهی... حتی نمیتونی بگی رفیقته یا دوستته یا... یا عشقته! چون نیست. چون قلب و ذهنت هنوز مال منه.
رهی پوزخند زد و به سردی گفت:
_خودتو فریب نده. واژهها رو هم که عوض کنیم واقعیت تغییر نمیکنه.
به سوی در چرخید، اما نگار غمآلود پرسید:
-وقتی اون زنو میبوسی به من فکر میکنی رهی؟
رهی بیاینکه بخواهد دستش را مشت کرد. رگی در شقیقهاش نبض گرفته بود و نفسهایش کمکم به شماره میافتاد. روی پاشنهی پا به سوی او چرخید. نگاهش به نگار معجونی بود از غم و خشم.
به جای جواب، تلخ و زهردار پرسید:
-تو چی؟ وقتی تو بغل اون مرد بودی، هر بار که نوازشت میکرد، یادت بود یه وقتی کنار زایندهرود یکی همهی قلبشو پیشکت کرده بود؟
به سوی در چرخید، اما قبل از رفتن با خشم و صدایی دورگه نفس زد:
_لعنت بهت نگار... لعنت به من که به زخمی که رو دلم نشوندی خو کردم...!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
جدیدترین و عاشقانهترین رمان آزیتاخیری نویسنده عاشقانههای محبوب و جذاب ماهیزلالپرست و عنکبوت | 494 |
| 13 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 214 |
| 14 | هنر دست، گرمای خونههاس. این انرژی و زیبایی رو به خودتون هدیه بدید | 749 |
| 15 | هنر دست، گرمای خونههاس. این انرژی و زیبایی رو به خودتون هدیه بدید | 417 |
| 16 | 🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد…
بافتههای دستساز «بادا»؛
ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈
از نقشهای اصیل و دستهای هنرمند،
تا خانههایی در ایران و حتی آنسوی مرزها… 🌍
اگر چیزهای تکراری خستهات کرده،
دنیای بادا را ببین. 🤍
🧶✨ بادا | هنرِ بافتهشده با عشق
@bada_shop
@bada_shop
@bada_shop | 1 |
| 17 | 🧶 اینجا هر گره، یک قصه دارد…
بافتههای دستساز «بادا»؛
ترکیبی از رنگ، هنر، اصالت و عشق به کار دست. 🌈
از نقشهای اصیل و دستهای هنرمند،
تا خانههایی در ایران و حتی آنسوی مرزها… 🌍
اگر چیزهای تکراری خستهات کرده،
دنیای بادا را ببین. 🤍
🧶✨ بادا | هنرِ بافتهشده با عشق
@bada_shop
@bada_shop | 910 |
| 18 | sticker.webp | 585 |
| 19 | #پشیمانی_بعداز_جدایی
-بابایی اگه مامان با اون آقاهه ازدواج کنه بازم اجازه میدی برم پیشش؟
دخترکم چه میگفت ؟ از تصورش تمام تنم به رعشه میافتد.
جلوی خانه توقف میکنم. دخترکم آخر هفتهها را با مادرش میگذراند. سعی دارم به اعصابم مسلط باشم و آرامشم را حفظ کنم.
نرم میپرسم:
- عزیزم کی گفته مامانت قراره ازدواج کنه؟ با کدوم آقاهه؟
- خودم شنیدم خاله مهتا گفت... با همون آقاهه رئیس اداره!
مردک فرصتطلب را چند باری دیده بودم. سر ساعتی که قرارمان بود در را باز میکند. هر بار با دیدنش لبریز خواستن میشوم. چطور میتوانستم اجازه دهم عشقم را مرد دیگری تصاحب کند؟
- عزیزم شما تو ماشین باش تا برگردم.
هرچه نقش نخواستنش را بازی کردم کافی است. پیاده میشوم. عصبی سمتش قدم برمیدارم، با دیدنش بیتاب آغوشش میشوم.
نامرد عالمم اگه اجازه میدادم دست مرد دیگری غیر از خودم به او برسد...
https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0
https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0
https://t.me/+WR1h9T2Ueug3Yzg0
❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌❌
#عشق_بعداز_جدایی | 490 |
| 20 | _موبایلتو بیار بده به من !
سالار به سنگینی نگاهش میکرد. ابروهایش به هم چسبیده بود و هیچ نرمش و مهر و رحمی توی نگاهش نبود جلو آمد و شراره بی اراده گامی به عقب برداشت سالار اخم آلود در یخچال را باز کرد و بطری آب را سر کشید آن را سر جایش گذاشت و بی اینکه نگاهش کند دوباره آمرانه گفت:
_موبایل تو بیار.
شراره با نگرانی پرسید:
_ها ؟
سالار روی پاشنه ی پا به طرفش چرخید دستش را به سوی او دراز کرد و حرف را کوتاه کرد
_موبایل!
شراره پلک زد قلبش تند میکوبید و این را سالار از روی پیراهنش میدید او از روی میز موبایلش را برداشت و به سوی سالار گرفت او روی گوشی انگشت کشید و با دیدن کادر پسورد با عصبانیت و
صدایی که به سختی سعی میکرد بالا نرود گفت:
_گفته بودم گوشیت رمز نداشته باشه!
نگاه شراره از او گریزان بود ترسیده بود با لحنی سست پاسخ داد:
_رمزش اسم خودته!
سالار با تانی از او نگاه گرفت و اسمش را در کادر تایپ کرد لحظه ای بعد روی تماس ها کلیک کرد و صفحه را مقابل نگاه شراره گرفت. پرسید:
_امروز چند بار بهت زنگ زدم؟
شراره بی اینکه به موبایل نگاه کند لب زد:
_هشت بار!
_چند تا تماس مو جواب دادی؟
_یه بار!
_بقیه شو کجا بودی؟
_خونه
_از کجا بدونم راستشو میگی؟
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
شراره بدون حرف و دفاعی نگاهش کرد سالار نگاهی گذرا به در آشپزخانه انداخت و بعد قدمی جلو رفت با دست چانه ی او را بالا کشید و تیز و خیره نگاهش کرد پرسید:
_با تو چی کار کنم؟
باز هم حرفی روی زبان شراره نیامد دست سالار روی صورت او به گردش درآمد. روی لب زخمی اش انگشت کشید کبودی گونه اش را نوازش کرد و بعد سرش را جلو برد نرمه ی گوشش را میان لبهایش گرفت و دید که دخترک در خودش جمع شد بی توجه به تن مورمور او زمزمه کرد:
_مادر که خوابید برو پایین.
شراره وحشت زده خودش را عقب کشید و ناباور نجوا کرد:
_من... من حالم خوب نیست.
سالار مکث نکرد قدمی از او فاصله گرفت و جواب داد:
_من حرفو دوبار نمیزنم پس دفعه ی اول خوب گوش کن!
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0
https://t.me/+IqxEY7WSi-FlOTQ0 | 431 |
