آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی
کانال رسمی عادلهحسینی آثار چاپ شده: نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت لینک کانال https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی analitikasi
آنچه خوبان همه دارند... عادله حسینی (@adelehosseini22) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 21 629 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 1 571-o'rinni va Eron mintaqasida 15 488-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 21 629 obunachiga ega bo‘ldi.
08 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 346 ga, so‘nggi 24 soatda esa -23 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 7.64% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 16.84% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 652 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 3 642 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent صدا, وقت, دخترک, رمان, سیگار kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“کانال رسمی عادلهحسینی
آثار چاپ شده:
نیمرخ، آچمز، سمفونی، ایمانبیاور، سونامی، لوکیشن، ثانیهی هشتادو ششم، آنتیک، شاهبیت
لینک کانال
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 09 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | +324 | |||
| 05 Iyul | +1 | |||
| 04 Iyul | +1 | |||
| 03 Iyul | +1 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | +47 |
| 2 | sticker.webp | 656 |
| 3 | + کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید میرفتی سراغ نامزد من...
یارا التماسوار کنار سانیا لب میزنه، اما دخترک چشمهایش از اشک و خشم پر شده بود.
+ به خدا من نامزدِ تو رو همین امروز دیدم... من... من نمیدونم چرا میگه #عاشق_منه... شاید دیوونهست... 🥀
صورت یارا از سیلی ناگهانی قرمز میشه.
+ خفهشو دروغگو... چون عموم بهت پا نداد، حالا افتادی دنبال نامزدم؟ چی از جونم میخوای؟ چه بدی در حق تو کردم؟
یارا مبهوت و گیج به زمین خیره میشود اما شاهرخ ناگهان.... 🔥
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
یارا عاشق عموی پولدار و جذاب دوستش میشه، در عین سادگی با هزار خجالت عشقش رو اعتراف میکنه، ولی شاهرخ در جواب تحقیرش میکنه، غرورش رو خورد میکنه...
یارا میمونه و قلبی که لبریز نفرت شده...
پس برای انتقام میره سراغ نقطهضعف شاهرخ، برادر زادهٔ عزیزش... کاری میکنه که ... عاشقش بشه، اما شاهرخ...
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
کانالی با دو رمان جذاب😍 | 307 |
| 4 | #پارت_618
صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم میگذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بیتوجه به اسم تماسگیرنده، تماس را وصل میکنم و موبایل را کنار گوشم میگذارم:
-بلـــه...
سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام میآورد و سپس صدایی مردانه همراه با خندهای پنهان توی گوشم میپیچد:
-یادم باشه دیگه صبحها بهت زنگ نزنم. صبحبخیر خانمِ بد اخلاق خودم.
گوشی را از روی گوشم برمیدارم و جلوی چشمانم پیش میآورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شدهام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم:
-سلام، صبح بخیر.
-به روی ماهت، بد خوابت کردم؟
-هوم.
-میخوای قطع کنم دوباره بخوابی؟
خوابآلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار میدهم:
-اوهوم.
خندهاش، هوشیارترم میکند:
-جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟
خمیازهای میکشم:
-خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه.
-بخواب عزیزم، منتظر میمونم کاملا بیدار شی.
غلت کوتاهی میزنم و به لب تخت نزدیک میشوم:
-نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن.
-صبحها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟
لبه تیشرتم را بالا میدهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد:
-خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه.
کمی مکث میکند، سپس با آرامش میگوید:
-میخوای حضوری بیای خوابتو برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی.
با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب میگویم:
-دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه میخواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیمو قطعی کنی. خانمکامروا دیروز جوابمو نداد.
با اینکه طبق قانون جدید پنجشنبه و جمعهها به بلوط نمیروم، ولی دیروز خانمکامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنجشنبه، پشت سر هم به بلوط بروم.
-بیای ببینمت بهتر میتونیم حرف بزنیم.
-نمیشه حاتم، فکر نکنم وقت کنم...
-من سر خیابونتونم.
خوابآلودگیام میپرد و حیران لبه تخت مینشینم:
-چی؟
-اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟
هنوز باور نکردهام اینجا آمده.
-حاتم داری اذیتم میکنی؟
صدایش نرم میشود:
-چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم.
دستپاچه برمیخیزم، اینکه به خاطرم تا اینجا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاریام نمیکند باید چه عکسالعملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته.
-خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونهای بیام بیرون.
به آرامش دعوتم میکند:
-عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر میمونم.
دور خودم میچرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار ماندهام:
-نه... زود میام.
با تردید میگوید:
-یه لقمه صبحونه رو بخور بازم.
سمت در اتاق میشتابم:
-وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟
خندهاش را آرام رها میکند:
-فکر میکنم قندت افتاده.
غیر مستقیم طعنه میزند بابت بدخلقیام. من هم خندهام میگیرد و تند میگویم:
-واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایهها نبیننت. ماشینت داد میزنه واسه این محل نیستی حاتم.
اطمینان میبخشد به صدایش:
-نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم.
تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع میکنم. همزمان که موهایم را جمع میکنم و محکم گوجهای میبندم، شالی روی سرم میاندازم و مقابل آینه میایستم. پفِ چشمان و صورت بیرنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفهای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بیرنگ و لعاب و پف کردهام است.
به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونههایم میگیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامههای صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینتها را میسابد. سلام و صبح بخیر میگویم، بابا با مهربانی پاسخ میدهد و مامان میگوید:
-کجا داری میری الان؟
میان در میایستم، ذهنم سریع دروغِ دم دستی میسازد:
-یکی از بچههای بلوط اومده کارم داره، میرم زود میام.
شیشهپاک کن را پر قدرت روی شیشهی هود اسپری میکند:
-با همین سر و شکل میخوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش.
چشمانم سریع روی لباسهایم مینشیند. مغزم کرکرهاش را کاملا بالا میدهد و تیشرت شلوار راحتیام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد میکند. ضربهای که به پیشانیام میکوبم سر بابا را سمتم میچرخاند:
-چی شده باباجان؟
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
عاشقانهای جذاب و دوست داشتنی🥹 | 307 |
| 5 | ــ خیلی خب، چرا حالا بغض کردی؟
جملهاش، حواسم را از بازویم که بین دستانش بود پرت کرد و نگاهم را کشاند سمت چشمانش. زباتم تلخ شد:
ــ چون یه بچهی لوس و پُر ادام!
نفس عمیقی کشید، اخمش نبود اما جدیت صورتش هنوز به قوت خودش پابرجا به نظر میرسید:
ــ فقط میخواستم بدونی برات ترسیدم.
حرفی نزدم، لحن جملهی بعدیاش نرم و بامحبت بود.
ــ آخه بچهی لوس و پر ادای ما، خوشگله و این وقت شب، نباید تنها میموند.
بچهی لوس و پر ادا را مثل خودم بیان کرد و من، خیره توی چشمانش... سیب گلویم تکان خورد.
ble.ir/join/5dCmSByi5b
ble.ir/join/5dCmSByi5b
مهدیار مهرآیین، صاحب مهمانسرای فیروزهست.
پسری که تخصص زیادی توی بردن دل دخترها داره.
البته همهی دخترا به جز خواهر دامادشون. یه دختر زبوندراز دبیرستانی که کلکل باهاش حسابی بهش مزه میکنه
اما چی میشه که این آقاپسر مجبور میشه همین دختر زبوندراز رو بنا بر مصلحت عقد کنه و بدون این که کسی بفهمه... آبروش رو بخره؟
#اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله
#شما_با_بنر_واقعی_عضو_شدید | 414 |
| 6 | نور دنبال قاتلِ پناه میگردد؛ اما هر سرنخ، او را به اصلان نزدیکتر میکند؛ مردی با چشمهای سیاه، گذشتهای مبهم و حضوری که همزمان امنترین و خطرناکترین جای دنیا برای نور است.
میان رازهای پناه، خیانتهای قدیمی و شبهایی که بوی خون میدهند، عشق آرامآرام شکل میگیرد.
https://t.me/joinchat/Qf1Xy2x4WpPDtFRb | 621 |
| 7 | پست جدیدو بخونید و میتونید کانال بله رو هم برای اطمینان داشته باشید.
@adelehhossini | 3 124 |
| 8 | sticker.webp | 2 819 |
| 9 | -ببین داره لگد میزنه نی نی! دستش رو از شکمم برداشت و چیزی تو موبایل تایپ کرد و بیحواس خندید:
از گوشه چشم دیدم که عکس دختری رو لایک کرد و زیرش کامنت گذاشت
بالاخره متوجه من شد:
-چیه باز به فین فین افتادی؟
_داشتم تکون خوردن بچهتو نشونت میدادم اما تو حواست به دخترای دیگه بود
با عصبانیت موبایل رو پرت کرد:
_اره حواسم نبود چون نه از تو خوشم میامد و نه از اون حجم از شکم و چربی که راهبه راه دستم رو میذاری روش
نگاهی با حرص به شکمم انداخت و گفت:
-موقعش که برسه هم تو، هم این بچهت از این خونه راتون میکشین و میرین..
https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0
https://t.me/+RXTP-Nc7RZphOWQ0
این رمان جذاب توصیه ویژه من خیلی خیلی قشنگه🥺 | 1 678 |
| 10 | -بیا اینطرف من وایسا، کسی میبینه و میگه عقد نکرده کم مانده بره تو بغل پسره!
با اینکه از دست این تذکر و سختگیریهای دادا کلافه شده بودم، ولی آرام مسیرم را تغییر دادم و آن طرفش ایستادم. به ماشین رسیدیم و کیوان در عقب را باز کرد. دادا سوار شد، کیوان سرش را جلو آورد و با شیطنت خاصی گفت:
-یعنی میخوان شب عروسی هم مارو از هم جدا کنن یا مثلاً یکیشون بیاد تو اتاق و وسطمون بخوابه؟
احساس کردم خون با حجم و سرعت بیشتری زیر پوستم دوید. عادت به شنیدن این مدل از شیطنتها را نداشتم و قلبم داشت مانند توپ پینگپنگ بالا پایین میپرید.
-فقط حرفشو زدم و کو تا عمل نازارکم!
وقتی حال و رنگبهرنگ شدنم را دید، تکخندهی جذابی زد. برای رسوا نشدنم و همچنین توپیدنهای دادا، زود چشم از نگاه خندان و شیطانش دزدیدم و سوار ماشین شدم. در حالی که ذهنم بازی درمیآورد و مدام سر جملهی آخرش وول میخورد.
https://t.me/+FyPwdBB55Yk4ZjU0 | 1 434 |
| 11 | -لاک جدید زدم،اما حس می کنم بهم نمیاد. واسش خیلی ذوق داشتم ولی ذوقم خوابیده.
و جمله ام به محضِ اینکه تمام شد،کوروش جیغ کشید:
-یاااااااااااااااااااااااااااموسئ ابن جعفر،یا اکثر امامزاده ها لاکاشو ببین چقدر خوشگله.
و ادایِ تشنج کردن در آورد. از خنده منفجر شدم و علی...امان از علی!
جفت دستانم را در دستش گرفت.
خوب به لاک هایم با خنده نگریست و بعد،بوسه ای به پشتِ هر دو دستم زد و گفت:
-عالی شده،انقدر به دستت میاد که میترسم چشمت بزنن. مثلِ خودت بوست کردم تا چشم نخوری.
غرقِ محبتِ او بودم و کیلو کیلو قند در دلم آب می شد که کوروش اینبار با جفت دستانش به صورتش کوبید و جیغ زد:
-وااااای ناخوناشو لاک سفید زده،مادرناموووووووسی خوشگل شده. وای هرکس که چشمش بزنه رو میسپرم به اون امامی که سرش خلوتتره. واااااای لاک سفید زده.
و دوباره تشنج کرد.
خانواده غیرنرمال اما شیرینِ من.
کوروش خدا لعنتش نکند پشتِ چراغ قرمز ناگهانی شیشه را پایین کشید و باز نعره زد:
-ناخناشو ببین وای سفیدش چشم کور می کنه،یاجد سادات.
و وقتی دوباره تشنج کرد،علی از شدت خجالت و خنده چند باره مشتی به بازویش کوبید.
https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0
https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0
با دوتا نره خر بزرگ شدم😂😒😎
علی و کوروش عموهای منن و من به جای دخترا،با اینا بزرگ شدم.
دوتا نره خری که واسشون زندگی نمی ذاشتم. من یه دختربچه فضول بودم که شبا وقتی اینا فیلما خاک برسری می دیدن،میرفتم جیغ میزدم و به بابام لوشون می دادم🤣😂
به دوست دختراشون زنگ میزدم میگفتم من زنشونم و ازشون حامله ام😂😭
بلا نبود که سرشون نیاورده باشم.
واسه هم جون می دادیم ولی موهای همم می کندیم
من یه توپولی فرفری و عزیزخونه بودم و بزرگ که شدم،یکیشون شد قاضی و یکیشون شد یه بلاگر جذاب
و من...من انگار یه جا قلبم واسه یکیشون ناکوک میزد.
علی؛قاضیِ کاریزماتیک خانوادمون؛عمویِ ناتنیم بود و...میخواستن واسش زن بگیرن ولی من عاشقش شده بودم
عاشق عمویی که حتئ بند کتونیمم می بست ولی...دست خودم نبود
اما...یه قتل بزرگ افتاد گردنم و من شدم مجرم و اون شد قاضی پروندم و باید طناب دار می انداخت گردنم! | 1 736 |
| 12 | پست جدید✅️ | 3 078 |
| 13 | بخشی از آچمز👇♟️🌷
نگاه امیر تا لب های دلارام پایین می آید و دوباره سر جایشان بر می گردد:
ـ بیا سر درستی حرف من شرط ببندیم!
-خب؟
-اگه تو بردی تو کوچه پس کوچه ها و راه دروهای شهرتو به من یاد بده.
-و اگه تو بردی؟
-من توی استخر خونه ام بهت شنا یاد میدم.
چشمان دلارام با آخرین توان ممکن درشت می شود. می خندد و ناباور می گوید:
ـ اون ور که بودی معنی کلمه ی « نچایی یه وقتو » نشنیدی؟
قیمت فایل کامل و بدون سانسور آچمز ۱۱۰ تومن
۶۰۳۷ ۹۹۷۵ ۹۵۴۹ ۲۴۴۹
عادله حسین
@ancheh_khoban1403
💌💌💌💌💌💌
پ.ن تهیه ۶ فایل کامل از نویسنده ۴۲۰ تومن با تخفیف ۳۱۰
(آچمز، سمفونی، سونامی، نیمرخ، ایمانبیاور، تابیکرانها) | 3 200 |
| 14 | #پست_دویست_و_سی_و_پنج
صدایی از امیرعلی نمیشنوم. همانطور
که تصویری از او ندارم. اطلاعاتی که در موردش دارم این است که لحظاتی که من شات را یک نفس بالا و از تلخیاش چهره در هم میکشم بالای سر من است.
*
خوابم نمیبرد. و ظاهراً تنها عضو چادر مسافرتی هستم که بیخواب شدهام.
ندا اولین نفر خوابیده بود. صدف با سردرد و به لطف قرص خوابیده بود. راحله با تهوع و حال بد به خواب رفته بود و بعد از آنها رها.
آزاده تا لحظهی آخر برای من حرف زده بود. در اصل در یک صمیمیت بیمقدمه درد و دل کرده بود. موضوع صحبتمان بیشتر روابط آزاده و نامزدش بود. بیتوجهیهای نامزدش و دلتنگی و وابستگیهای آزاده. به نظرم بیشتر از یکی دو شات خورده بود که عین تعریف لحظات درام روابطش با نامزدش داوود، خندیده بود.
آزاده که خوابش رفته بود به سراغ گوشیام رفته بودم. کمی از فیلمی که در خانه دانلودش کرده را با حداقل صدا تماشا کرده بودم. در همان ده دقیقهی اول فیلم به این نتیجه رسیده بودم که شرایط دیدنش را ندارم. کلمات زیرنویس در مقابل چشمانم دوتایی و بعد تار میشدند.
گوشی را کنار میگذارم و بعد از چند دقیقه در جایم غلت زدن، کلافه سر جایم مینشینم. نگاهی به جمع زنانهی درون چادر میاندازم. کمی بعد در یک تصمیم ناگهانی از جا بلند میشوم و از چادر بیرون میزنم.
نگاهی به چادر آقایون میاندازم. به نظر میرسد که همگی خواب هستند.
در کل فضای اطراف انگار در خلسه فرو رفته است. خبری از هیاهوی ساعتهای پیش نیست. صدای باند و سیستمها قطع شده است و آن اندک تعدادی که بیدار ماندن را به خوابیدن ترجیح دادهاند بیشتر یا مشغول تماشای آسمانند و یا صحبت کردن.
قدمزنان از چادرهای خودمان فاصله میگیرم. این تصمیم که خودم را به یک نقطهی خلوتتر برسانم و با دراز کشیدن روی شنها ستارهها را تماشا کنم فیالبداهه است.
در حال گذشتن از یکی از چادرها صدای نامتعارفی قدمهایم را سست میکند. آخ و نالههای بلندی که انگار نتیجهی درد کشیدن است.
فکرم درست کار نمیکند. حس میکنم گیج میزنم و نمیتوانم روی دلیل آن تمرکز کنم.
بازوم که محکم کشیده میشود هاج و واج به پشت میچرخم. انگشتان امیرعلی با قدرت دور بازویم پیچیده شده است. به نظرم فشار انگشتانش بیملاحظه است.
-اینجا چیکار میکنی؟
اگر اشتباه نکنم عصبی این را پرسیده است. بزاقم را فرو میدهم. دهانم عجیب تلخ است. بدون اینکه به پشت بچرخم با دست چادر مدنظر را نشان میدهم:
-انگار براشون مشکلی پیش اومده.
امیرعلی با کشیدن بازویم به سمت خودش من را وادار به راه افتادن میکند. "آخی" که میگویم به نظرم به گوشش میرسد که فشار دستش را کم میکند ولی همچنان من را به دنبال خودش میکشد:
-راه بیفت هانا... اونا بلدن خودشون مشکلشونو حل کنن.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند | 3 252 |
| 15 | #پست_دویست_و_سی_و_چهار
-بلد نیست. اینا هم میدونن بلند بشو نیست خودشونو علاف نمیکنن.
صدف آهانی میگوید و به دست زدنش ادامه میدهد. نگاه من به سمت امیرعلی میرود. خندهاش گرفته در حالی که تلاش میکند تا متأسف به نظر برسد.
امیررضا، راحله را بلند میکند و بعد سروقت صدرا میرود. امیرمحمد اول دست خواهرزنش و بعد رها را میگیرد. صدف هم خودش بلند و به این جمع اضافه میشود.
امیررضا به سمتمان میآید ندا را با کمی اصرار بلند میکند. سروقت من که میآید با خنده سر تکان میدهم:
-بلد نیستم.
اصرار میکند.
-بلد بودن نمیخواد. پاشو اون وسط شیلنگ تخته بنداز.
-برای اون کارم حال ندارم. باور کن هر وقت حالش باشه احتیاج به تعارف ندارم.
امیررضا ناراضی برمیگردد.
خب جواب اولم کاملاً دروغ بود. من یک رقاص خوب هستم و اتفاقاً در مورد آن ادعا دارم. اما الان دلم رقصیدن نمیخواهد. شاید روی مودش نیستم. شاید هم کارهای مهمتری دارم. مثلاً فکر کردن به اینکه چرا هر کاری از سمت امیرعلی اتفاق میافتد از نظرم جالب به نظر میرسد؛ حتی نرقصیدنش.
متوجه سنگینی نگاهم میشود که به سمتم سر میچرخاند. به اندازهی دو سه ثانیه تماشایم میکند و بعد به معنی "چی شده" سر تکان میدهد. لبهایم را روی هم فشار و به جای گفتن "هیچی" سر بالا میاندازم.
به جماعت دل مشنگ وسط اشاره میکند و به این شکل دلیل غیبتم را میپرسد.
لبخند میزنم و برای بار دوم سر بالا میاندازم. به نظرم کمی روی لبخندم مکث میکند و بعد بدون هیچ اصرار بیشتری نگاه برمیدارد.
به محض اینکه من هم قصد برداشتن نگاهم را میکنم امیررضا سینی به دست مسیر دیدم را پر میکند.
نگاهی اول به صورت او و بعد به سینی حاوی شاتها میاندازم.
-بخور ... بعدش مشخص میشه رقصیدن بلدی یا نه.
اگر بردارم تجربهی سوم میشود. بار اول همراه معین بودهام. بار دوم در یک آنتراکت نیم ساعته با امیرعلی و امشب با یک اکیپ ده نفره.
صدای امیرعلی را از سمت دیگرم میشنوم. کی به سمتمان آمده بود؟
-امیررضا حالا که گوش نکردی و آوردی حداقل برای خانما سبک میریختی.
صدایش نارضایتی دارد. یه اعتراض واضح که در مورد قدرت بازدارندگیاش اما و اگر وجود دارد.
امیررضا بیعارتر از این حرفها هست.
-خانم و آقا نداره که. سختش نکن.
-اذیتشون میکنه.
-نمیکنه بابا. تو داری خودتو اذیت میکنی.
دست دراز میکنم و یک شات برمیدارم. امیررضا با صدا میخندد.
-بیا دیدی اونی که سختشه فقط تویی.
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند | 3 243 |
| 16 | #پست_دویست_و_سی_و_سه
من شاید آدم بدقلقی باشم اما ابداً یک کلام نیستم. اتفاقاً به وقتش آدم پس گرفتن حرفهایم هم هستم. شهامت این را هم دارم که بدون هیچ خودخوری اضافهای اعتراف کنم که "اشتباه کردهام".
و امشب از آن شبهایی است که میتوانم حرف صبحم را پس بگیرم. این نظریه که این فضا با طبیعت نسبتاً تکراریاش فضایی نیست که بتواند من را به وجد بیاورد کمکم میرود تا خلافش ثابت شود.
این وقت شب، سرما، آتش، اکیپهایی که گُله به گُله مشغول زدن و رقصیدن هستند، اکیپی که تا این لحظه خوش سفر بودنشان ثابت شده و اهل حاشیه نيستند و ستارههایی که آنقدر نزدیکند که انگار چیدنشان ممکن است؛ دلیل این کوتاه آمدن است.
ساعتی قبل به پیشنهاد مردها آتش روشن کرده بودیم و صندلیها را نیمدایره دور آن چیده بودیم. علاقهام به آتش و روشن کردنش باعث شده بود که همکار امیررضا شوم. آتش روشن کرده بودیم و من به خاطرهی بامزهی او در دوران سربازی گوش داده و خندیده بودم. متقابلا از سوزاندن موکت آشپزخانه در شش سالگی برایش گفته و به شنیدن "عجب بچه تخسی بودی" مفتخر شده بودم.
آزاده و صدرا هم به امیر علی کمک کرده و صندلیها یک نیمدایره دور آتش تشکیل داده بودند. بقیه هم دنبال تدارک خوراکیهایی بودند که روی میز تعبیه شده در مقابل صندلیها جا میگرفت. خوراکیهایی که در تنوعشان کمی افراط شده بود. من هنوز تا این لحظه موفق نشده بودم که از زیر زبان راحله بیرون بکشم که مادرخرج چه کسی است و چرا ما نمیدانیم که دونگمان را باید چقدر و به چه کسی بدهیم. دهان راحله دقیقاً آنجایی که نباید قرص شده بود.
-خب فکر کنم همه چی تکمیله. بشینیم؟
نگاهم را از روی شیشههای موردداری که بدون هیچ معذوراتی روی میز چیده شدهاند و تقریباً روی تمام میزهای دور و اطراف هست، بر میدارم و به صدف میدهم:
-بشینیم.
صندلی سمت راست من را ندا اشغال میکند و سمت چپی را صدف.
امیررضا گوشیاش را به باندی که دقیقاً کنار آخرین صندلی قرار گرفته است وصل میکند. آهنگ با صدای بلند و ریتمدار پخش میشود.
-الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی.
امیررضا بشگنزنان به میانمان و دقیقاً به سمت امیرمحمد میرود.
-محمد پاشو.
پیشبینیام این است که امیرمحمد به عنوان برادر بزرگتر و صاحب دو فرزندِ بزرگ پیشنهاد او را قاطعانه رد خواهد کرد که اشتباه میکنم.
صدف با صدایی که هم من بشنوم و هم ندا با هیجان و در حال دست زدن، میگوید:
-داداشا چه مردونه و قشنگ میرقصن. مخصوصاً امیررضا.
ندا میخندد:
-لامصبا مدامم قر تو کمرشون گیر کرده.
-چرا امیرعلی نمیرقصه؟
ندا شانه بالا میاندازد:
#عادله_حسینی
#آنچه_خوبان_همه_دارند | 3 274 |
| 17 | sticker.webp | 380 |
| 18 | -من عموی این بچهام! نمیخوام برادرزادهم زیر دست یه دختر جلفِ بینماز و روزه بزرگ بشه!
دست بهسینه جلوش درآمدم:
-منم خالهشم! نمیخوام خواهرزادهم پیش یه مرد عصاقورتدادهی خشکهمذهبی زندگی کنه!
نگاه تندی حوالهام کرد.
-طبق قانون، قیّم و سرپرست این بچه منم...
-من قانون حالیم نیست، آقای محترم. خواهرم وصیت کرده برای پسرش مادری کنم! شما که دین حالیته بگو! عمل کردن به وصیت مُرده، واجبه یا نه؟
طوری چشمانم را برایش درشت کردم که نگاه از من گرفت و به زمین دوخت:
-واجبه...
فکرشم نمیکردم سریع حرفم را قبول کند. جا خوردم. سرش را یکآن بالا آورد و گفت:
-برای همینه که اومدم خواستگاری!
زنِ من شو و برای خواهرزادهت مادری کن!
-چی؟ زن تو بشم؟؟؟
وقتی از شدت شوک داد زدم، لبخندی به لبش آمد. مگر من جلف و زننده نبودم؟
پس چرا...😱🔥
https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk
https://t.me/+R01ggw-gt-NjMDJk | 282 |
| 19 | #پارت۲۷۲
_ حاجی رو تن دختره یه کیلو روغنه… انگشت میکشی، چرکش میآد رو دستت!! نمیخوامش!
یک ساعت قبل از عقدمان میخواست بزند زیر همهچیز؟
مغزم سوت کشید از دروغش.
_ چرا آبروریزی راه میندازی محمدحسین؟ اینحرفای زشت چیه؟
_ زشت تویی که چسبیدی بیخ ریش من. زن گرفتن زوریه؟ برو زنگ بزن فامیلای دهاتیتون بگو داماد پشیمونه. الکی صابون نزنن به شیکمشون!
صدای شکستن قلبم را شنیدم.
اشکم چکید:
_ تو یه قول دیگه داده بودی…
پدرش توپید بهش:
_ این دختر تو اون روستا آبرو داره. اگه نمیخواستیش، همون اول میگفتی پسر. نه الان که همه میدونن صیغه بودید و عاقد تو راهه!
_ اون صیغه فردا مدتش تمومه پدر من. نمیخوام زن عقدیم شه. بعدم این هنوز هیجدهسالشم نشده!! چی میفهمه زن بودن چیه!!
مادرش به صورت خود کوبید.
میهمانها یک ساعت دیگر میرسیدند.
دستهگل از دستم افتاد.
کتشلوار دخترانهی نباتی تنم بود و نمیدانستم چه خاکی بر سر بریزم.
با حس تحقیر و دردی که توی قلبم پیچیده بود گفتم:
_ اگه الان بزنی زیر همهچی، عموهام سرمو میبُرن.
هوار کشید:
_ به من چههه!! حالا چون سه ماه باهات پریدم و چهارتا ماچت کردم و یه شب بهم پا دادی، باید خودمو بدبخت کنم؟؟ تو از خدات بود خودتو تقدیم من کنی بابا!!
انگار کسی با پتک به سرم میکوبید.
تمام تنم میلرزید.
تا من بجنبم و جوابی بدهم یکدفعه قدمهای محکم مردی وارد راهروی خانهشان شد.
چشمهایم از حدقه بیرون زد!
خودش بود.
برسام هامون!
شریک تجاری پدرش و خریدارِ تابلوهای من برای خرجِ دوا و درمان مامان.
مثل دفعات قبل، پرغرور و مدعی و بیاعصاب!
_ شما… شما اینجا چی کار میکنین؟
_ این بود اون حرومزادهای که میخواستی؟
حسّ شرم و خجالت و تحقیر تا ته استخوانم را سوزاند…
حق داشت سرکوفت بزند!
بارها آمده بود سمتم و با همان غرور بیاندازه گفته بود میخواهد من خانمکوچیکِ عمارتش شوم…
گفته بود جانش میرود برای تن ریزهمیزهی من!
محمدحسین هوار کشید:
_ حرف دهنتو بفهم. شریک بابامی یا وکیل زنم؟؟
_ ببر صداتو وگرنه زبونتو رنده میکنم پسرهی بیلیاقت بیناموس!
دکتر ملوکیان نتوانست جلویش را بگیرد. مادر محمدحسین و من همزمان با مشتی که به صورت محمدحسین کوبید جیغ کشیدیم.
لبهایم لرزید.
دستم را کشید:
_ راه بیوفت!
_ آقا برسام…
_ آقا برسام و زهر مار!
همینکه محمدحسین با دهان خونی بلند شد، برسام با اخمی وحشتناک برگشت سمتش:
_ دیگه دور و بر این دختر نمیبینمت. ببینم، دستوپاتو قلم میکنم، میریزم تو دیگ بجوشه و بعد به خورد سگ میدم!
نه میتوانستم بازگردم روستا، نه جایی برای رفتن داشتم، نه پول و کاری…
در عمارت یک مرد غریبه و سرشناس مثل او هم نمیتوانستم بمانم…
نه تا وقتی میدانستم نامزد دارد!
نه تا وقتی میدانستم یک ساعت دیگر، عموهایم تشنهی خونم میشوند…
💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
پنج سال بعد
با دیدن لوندیهای دختری که از دور میآمد و عینک آفتابی داشت سوتی کشید. زیبایی بیاندازهی دختر، چشمش را گرفته بود.
_ این کیه؟
_ طراح جدیده هولدینگه. خیلی هنرمنده! فقط با ایمیل، رزومه و طرحاشو فرستاد. دکترملوکیان و آقای هامون پسندیدند.
دختر با اعتماد به نفس ریموت ماشینش را زد و آمد سمت ورودی هولدینگ.
همان لحظه برسام هم از اتاق جلسه خارج شد. دو دستیار که هردو دختر جوانی بودند کنار قدم میگذاشتند.
شاپرک عینکش را درآورد و لبهای سرخش جنبید:
_ سلام روز به خیر، با دکتر ملوکیان جلسه داشتم. طرحام رو فرستاده بودم!
چشمهای محمدحسین گشاد شد.
قلبِ بیصاحبِ برسام با دیدن دخترک و شنیدن صدایش ریخته بود و وحشتناک میکوبید…
دختری که چند سال دنبالش گشت و نیافت!
_ شاپرک… تو…
شاپرک چشم روی حلقهی او بست.
تمام وجودش درد میکرد. نباید اشک میریخت.
با حفظ ظاهر لبخند زد و از مقابل دو مردجوان و دستیارها گذاشت.
محمدحسین دنبالش میدوید….
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
https://t.me/+oqh8aI91Ry84NTg0
نویسنده رمان معروف ارسوپریزاد بازم غوغا کرده و ترکونده😎🔥
یک عشق، دو رقیب، کلی اتفاق هیچانانگیز و عاشقانه و خفن!❤️🔥❤️🔥
کافیه ده پارت اول رو بخونید ببینید هیجان و قلم قوی نویسنده رو🥰🥰🔥🔥🔥 | 163 |
| 20 | دختره داره تلفنی با دوستش حرف میزنه 👇🤣😂
- وای نیستی ببینی استاد با شلوار اسلش و تی شرت جذب چه ناناسی میشه، دلم میخواد بپرم ماچش کنم.
- خاک بر اون سرت معصوم، قبلا مردا هیزی میکردن الان دخترا...
معصوم خم شد تا شکمش از تکان خنده درد نگیرد.
- ولی جون تو، مرد واقعی باید پیجامه راهراه بپوشه بعد تا گردنش بکشه بالا...
صدای خنده سحر تو گوشش پیچید
- بیچاره استاد امنیت نداره تا تو اونجایی. راستی به بابا و مامانت چی گفتی.
- گفتم مسموم شدم.اونام گفتن با هواپیما بیای، منم گفتم تا سوار الاغ نشم مسافرت بهم نمیچسبه.
یهو صدای یکی اومد.
- الاغ نبود این دور و برا واست کرایه کنم، با هواپیما مجبوری بری.
دختر حس کرد آب جوش بر سرش ریختند.
- واااای! استاد شما از کی اینجایین دقیقا؟
سحر از پشت خط گفت:
- یا خدا! معصومه خدا مرگم بده، جون من بگو داری شوخی میکنی و استاد الان واقعا اونجا نیست.
وحید داشت میگفت:
- والا دقیقیش رو که...
که معصومه خیره در صورت نیمهمتبسم و نیمهجدی وحید لب زد:
- خفه شو، فعلا خودم تو شوکم!
چشمان وحید در اوج تعجب درشت شد.
- با منی؟
حس کرد همین الان از شدت گندکاری از حال برود. با انگشت به موبایل اشاره کرد و ناتوان از جمع کردن میزان خرابکاری خود تقریبا نالید.
- استاد شما که الان اینجا نیستین نه؟ بخشی از ذهن متوهم منه!
با نوک ناخن به شقیقهاش کشید و خندهاش را خورد.
- بخش متوهم ذهن شما رو نمیدونم چه طوریاست، ولی هر قدر فکر میکنم من تیشرت مشکی جذب ندارم. البته متأسفانه پیجامه راهراه هم ندارم.🤣🤣🤣🤣
https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0
https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0
https://t.me/+rUyQl2e-npw1N2I0
یه استاد جذاب سختگیر داریم که از بدشانسیش سرنوشت شیطونترین دانشجوش رو صاف انداخته تو خونه اینا 🤣🤣🤣
شده تا حالا عاشقانه ای بخونید که تا مدتها مزهی شیرینش زیر زبونتون مزه کنه؟
شک نکنید عاشقش می شید.😍😍😍 | 505 |
