کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد. الناز محمدی.نویسنده
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران analitikasi
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 11 115 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 3 439-o'rinni va Eron mintaqasida 28 320-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 11 115 obunachiga ega bo‘ldi.
03 Sentabr, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 32 ga, so‘nggi 24 soatda esa -10 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 1.02% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 3.59% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 113 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 399 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 04 Sentabr, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 04 Sentabr | 0 | |||
| 03 Sentabr | 0 | |||
| 02 Sentabr | 0 | |||
| 01 Sentabr | +1 |
| 2 | sticker.webp | 62 |
| 3 | وقتی دختره و پسره توی یه محله همسایه هستن و عاشق هم میشن اما از دل هم خبر ندارن😍
آش هم میزدم و زیر لب غر می زدم:
-پسره بداخلاق ...یه جوری قیافه گرفته بود که انگار...
-انگارچی ؟ غیبت اونم پشت سر بهترین جوون محل خوب نیستا.
هینی کشیدم و چشم باز کردم.
واقعا کنار دستم ایستاده بود. با ابروی درهم دست دراز کرد و همان طور که دسته ی ملاقه را می گرفت، گفت:
-حاجت روا خانوم خانوما...
آب دهانم خشک شده بود.
با صدای شمسی خانوم به خود آمدم:
-امیر عباس جان زود هم بزن که می خواییم آشا رو بکشیم.
نگاهم به امیر عباس بود که ملاقه را میان محتویات دیگ چرخاند و زیر لب چیزی پچ زد. یعنی چه حاجتی داشت ؟ از خدا چه می خواست ؟ نگاه خیره ام را که دید سرش را جلو آورد و با لحنی جدی گفت:
-ما پسرا مثل شما دخترا برای ازدواج کردن آش هم نمی زنیم،خدایا یه شوهر خوب .. قد بلند و رشید جذاب و بامرام ای خدا ... ما مستقیم می ریم سراغ دختره🙈😍😎
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
https://t.me/+RW7cWj_pshs5Zjg8
وقتی نویسنده یه عاشقانه نویس ماهر مثل خانم خودی زاده باشه اون رمان قراره چی بشه😍 همقسم رو از دست ندید | 50 |
| 4 | زنگ در رو که زدم طولی نکشید که ایران خانم و ذبیح در و باز کردند ...
ذبیح یک گرمکن شتری پوشیده بود و حجم زیادش نشون میداد حسابی گرمه....
عینک آفتابی قهوه ای هم به چشم داشت که کاملاً با موها و ریش و سبیل و لباسش هماهنگ بود....
لبخندی زدم که پشت ماسک دیده نشد
_سلام....سلام....
هردوشون جوابمو دادن و ایران خانم زیربغل ذبیح را گرفت و کمک کرد از صندلی بلند بشه....
_کمک نمیخوایید؟؟
_نه قربونت برم....
او را تا کوچه و کنار موتور رسوند و نفسی تازه کرد...
من بلافاصله سوار شدم و موتور را روشن کردم....
خوشبختانه تونست پشت سرم بشینه بدون کمک مادرش....
ایران خانم لبخندی زد و گفت
_برید دس خدا....مراقب خودتون باشین....
_ممنون....
گاز و گرفتم و از شیب سربالایی با هراس بالا رفتم
همش میترسیدم ذبیح نتونه خودشو کنترل کنه و از پشت بیفته
اما خوشبختانه بخیر گذشت و رسیدیم به خیابون....
حضورش به این نزدیکی با ادوکلن ملایمی که زده بود یجورایی حواسمو پرت میکرد و نمیتونستم مثل همیشه عادی رفتار کنم....
رومو به عقب برگردوندم و پرسیدم
_کجا بریم بنظرتون؟؟
جوابداد
_نمیدونم....هرکجا عشقته....
نفسمو بیرون دادم و با خودم به جاهایی فکر کردم که بهتر باشه بریم،اما جای خاصی نبود...
مدت زیادی بود از گردش و تفریح عقب افتاده بودم و نمیدونستم باید کجا برم که بهم خوش بگذره....
_بریم پیست اسب سواری؟؟....
_پیست اسب سواری؟؟....منظورت همون محوطه ی اسب سواریه؟؟
_آره....همون....یا بریم مسابقه موتورسواری ببینیم....میگن ماشینهای مدل بالا هم میارن واسه مسابقه....بوگاتی و بنز و فِراری و از اینا.....دوس دارید؟؟
_نه نه.... ترجیح میدم برم یه جای دیگه....
_کجا؟؟
_دارالرحمه....
_دارالرحمه؟؟؟!!
جون عمه مون مثلاً اومده بودیم تفریح....
حالا باید میرفتیم زیارت مرده ها...🙈
_آره....بریم؟؟
_بریم....
و سر موتور رو بسمت جاده ی قبرستون چرخوندم....
شاید میخواست واسه عموحیدر یا باباش فاتحه بخونه....
که اینقدر براش مهم بود....
نمیدونم
اما بزودی میفهمیدم....
به ابتدای دارالرحمه که رسیدیم ترمز زدم و پرسیدم
_کدوم سمتی برم؟؟
با دست بسمت راست اشاره کرد
_برو اونجا ....
بسمتی که اشاره کرده بود راه افتادم
اما چاله چوله ها باعث شد دستشو بذاره رو شونه م که نیفته....
گرچه اگه تنها بودم همون اول راه ،موتور رو پارک میکردم و پیاده میرفتم ،اما بخاطر وضعیت اون،مجبور بودم تا آخر با موتور برم....
تعداد زیادی بالای قبر اقوام و بستگانشون نشسته
یا مشغول گریه زاری بودن یا قرائت فاتحه....
و کمی بالاتر ،عده زیادی دور یک مزار جمع شده بودن و مرده ای رو خاک میکردن....
و با شیون و زاری بدرقش میکردن....
و در این میون ما اینجا چی میخواستیم و نمیدونستم....🤨
_بپیچ سمت چپ ....
با بدبختی از بین قبرها رد شدیم ،در حالیکه پاهامون به سنگ قبرها میخورد و نزدیک بود زمین بخوریم که بلاخره فرمان توقف رسید
دستشو به شونه م زد و گفت
_همینجاس داداش!!!.....
احتمالاً روزی که میفهمید من یه دخترم و داداشی نیستم که فکر میکرده واکنشش خیلی جالب میشد!!!😉
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
https://t.me/+nBTxrHHp2qMyNDhk
👈زندگی فیروزه ،دختری که در پوشش مردانه معاش خود و خواهرش را تامین میکند ،با حضور ذبیح و مادرش در همسایگی اش بهم میریزد و رازهایی برملا میشود که شوک عجیبی به همه وارد میکند.....
#ذبیــح رمانی سرشار از حس خوب و مثبت | 35 |
| 5 | من علی جاویدم!
یه مرد ثروتمند و مرموز
بچه که بودم یکی دستمو گرفت و وسط یه بازار شلوغ گمم کرد...
حالا برگشتم.
بعد ۲۶ سال
از بخت بد عاشق شدم.
عاشق دختری که نزدیکترین کسش منو دزدیده بود...
حالا عاشقم، اما انتقام چیزی نیست که بتونم ازش بگذرم.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk
_با من ازدواج کن!
تارا تند نگاهش کرد. با وضع اسفناکی که داشت باز هم نمیشد نخندد: میخوای باهام ازدواج کنی که کار خواهرتو جبران کنی؟
علی بهسادگی گفت: نه!
_پس چی؟ عذابوجدان گرفتی کاری کردی که همه دچار سوءتفاهم شدن؟
_نه!
_ازدواج برات همینقدر مضحک و مسخرهست؟
_نه!
_میخوای با من ازدواج کنی که همکار سابقم دیگه برام گل نیاره؟
سؤالش علی به خنده انداخت:
_یکی از دلایلش اینه.
_من قصد ازدواج ندارم جناب جاوید.
همه چیز انگار یک شوخی بامزه بود در وسط یک مخمصه.
_بهتره قصدشو پیدا کنی.
تارا عمیق نگاهش کرد و علی زمزمه کرد:
_دوسِت دارم!
علی یا فراموشکار شده بود یا دیوانه. همین دومی قطعیت بیشتری داشت.
با التماس گفت:
_بگو فربد بیاد.
_هر کاری داری به خودم بگو.
_میخوام بگم بیرونت کنه از اینجا.
https://t.me/+7ySTMjEBxrxiZTZk | 36 |
| 6 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 116 |
| 7 | sticker.webp | 96 |
| 8 | _ بگید بابای بچه هم بیاد داخل... شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه.
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند: _ آقا... خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد: _ مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید: _والا مشکل که نه اما خانمتون حاملهست...
شاید کلمهی #خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم: _ خانم دکتر چطور بگم ایشون...
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: _ ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم... وقتی شوهرم رو از دست دادم فهمیدم باردارم و این منو از برادرشوهرم که یه سروان جسور و شجاع بود بیشتر متنفر کرد. کسی که به خاطر شغلش، شوهرم رو از دست داده بودم اما اون کاری کرد که... 😍❤️🙊 | 45 |
| 9 | راهمو سد کرده بود و دستش دراز بود
_حداقل نونا رو بده من بیارم آبجی... من داداش عظیمم،نکنه اینم یادت رفته؟؟
هنوزم سعی داشت خودش رو داداش من بدونه...
چه اصراری داشت؟؟!!
نمیدونم....
داخل ابروی راستش جای پارگی و بخیه بود...
که قبلاً ندیده بودم....
ولی توو چونه ش خط سفید بخیه و زخم قدیمی داشت...
از بس که شر بود و کله ش می پوکید واسه جر و دعوا....
از همه میتونست این خطهای بخیه مخفی بمونه
از من نه
که جزء به جزء صورتشو از حفظ بودم....
چشمامو به اطراف گردوندم
_شما لطف داری،ما چیزیو یادمون نرفته،اما واقعاً نیاز به کمک ندارم....
اینبار بی هیچ حرفی نایلکس نون را از بغلم کشید و رفت ....
منهم که سعی داشتم نذارم از دستم برداره و مقاومت میکردم نایلکس گرجه و خیاراز دستم افتاد و پخش زمین شد...ـ
نزدیک بود تخم مرغ هم بیفته که بزحمت گرفتمش.ــ.
عصبی بودم عصبی تر شدم....
دلم میخواس وسط کوچه جیغ بزنم...
بزور خودمو نگه داشتم
«ببین چیکار کردی؟؟....ای خداااا»
راهِ رفته را برگشت
«بس که غد بازی در میاری....وقتی میگم بـِده ،بِده اون لامصبو....چرا لج میکنی رو نمیفهمم»
نونا رو گذاشت زمین و گرجه و خیارها رو جمع کرد....
ریخت داخل نایلکس و با خودش برد ....
یکی نیس بهش بگه بتوچه آخه....
تو سرپیازی یا ته پیاز؟؟!!
آبجی سعادت....آبجی سعادت....
آبجی و زهرمار...
آبجی و کوفت...
آبجی و درد بی درمون....
کفر آدمو در میاره ها....
یهویی ازکجا سبز میشه معلوم نیس...
تا من رسیدم بخونه،او گرجه و خیار ونون رو گذاشته بود پشت در و داشت برمیگشت....
«قدیما اینقد لجباز نبودی»
چپ چپ نگاش کردم
اما زبونم نچرخید که حرفی بزنم یا متلکی بندازم....
«زحمتت شد داداش»
اینو به مسخره گفت و رفت پایین....
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
https://t.me/+C4bT-618bxdmMzRk
سعادت ، پس از گذراندن یک زندگی زناشویی تلخ و ناموفق به منزل پدری برگشته و در بدو ورود با عشق سابقش روبرو میشه ....
ما در این رمان همراه سعادت میشیم که بدونیم در ازدواجش چه گذشته که باعث کشته شدن شوهرش و متهم شدن او بعنوان قاتل میشه....
👈نویسنده رمان پر طرفدار #بن_بست_نائب و چندین اثر دیگر،دوباره دست به قلم شده...ـ
#سعادت :عاشقانه ی پرجذبه دیگری برای شما که خاص پسندید...
👈سرشار از حس خوب و مثبت،طنز و کلکل....و عشقی منحصربفرد و زیبا | 22 |
| 10 | یه قاضی جدیام
یه استاد سختگیر
یه مرد جذاب و مقتدر
اما دلم رفته برای دختری که از بچگی تو خونهمون بوده و باهامون بزرگ شده
حالا خواستگار داره
همه آدم حسابی
و پیله
منم و عشقی که نه میتونم ازش بگذرم
نه میتونم به زبون بیارمش
نه میتونم دلمو خوش کنم به علاقهٔ دخترک
چون از مرحله پرته
و دلش میخواد بدونه عاشق کی شدم؟
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
-هیچوقت عاشق شدی شما؟
محسن نگاهش کرد. عاقلاندرسفیه!
به جای جواب پرسید:
-الان میخوای بگی عاشق شدی یا میخوای زیر زبون منو بکشی؟
نگاه نرم و بیحال خندید. از شیشهٔ بغل به خیابان نگاه کرد و فکر کرد واقعاً از مخمصه رسته.
-شدم!
نگاه گیج و منگ پلک زد. منظور محسن را نفهمید و تا ذهنش خواست تجزیه و تحلیل کند محسن زحمت این کار را بهش نداد:
-عاشق شدم!
با حیرت به طرف محسن برگشت تا آثار شوخی و دست انداختن را در صورت و حرکات او ببیند.
محسن به روبهرو نگاه میکرد و عادی در حال رانندگی بود.
قلبش تند میکوبید. محسن راز مگویی را با او درمیان گذاشته بود آن هم امشب، آن هم در این شرایط روحی اسفناک، آن هم داخل ماشین، آن هم بعد از یک سؤال ساده و مضحک!
نفسش بالا نمیآمد. هیجانزده شده بود، شوکه بود و فضولی داشت پدرش را درمیآورد.
-کیه؟
صدایش از شدت هیجان میلرزید. محسن پشت چراغقرمز ایستاد و با کمی مکث نگاهش کرد. چشمان کنجکاو و هیجانزدهٔ نگاه نومیدش کرد. پوزخند زد:
-خصوصیه!
لبهای نگاه جمع شد:
-لوس نشو دیـ...
لب گزید و دستش را بیاراده روی دهانش کوبید و «هین» خفهاش تمام ماشین را پر کرد. محسن نگاهش میکرد. او معذب چشم گرفت و لب زد:
-ببخشید!
نفس محسن شبیه آه بود. روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته بود؟ نگاه همانطور که به ثانیهشمار چشم دوخته بود گفت:
-دکتر حمزهپوره؟
به محسن نگاه کرد تا واکنشش را ببیند و چون محسن حرفی نزد ادامه داد:
-خاطره همیشه میگه حمزهپور عاشق دکتر مهرآراس!
محسن که اخم کرد نگاه با خندهای فروخورده لب گزید و ادامه داد:
-خب بگو کیه؟ فائزه و زندایی میدونن؟
محسن پا روی گاز گذاشت و لبهای نگاه آویزان شد. با مکث پرسید:
-نمیگی؟
-فراموشش کن!
نگاه پشت چشم نازک کرد...
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0
https://t.me/+3hM7V7-yzCE0MTQ0 | 44 |
| 11 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 214 |
| 12 | #پیشنهادی_ما🔥🔥🔥
چند وقتی هست که همه دارن از این رمان حرف میزنن😍😍
هیچ کس و قدر اون دختر دوست نداشتم .
برام حکم نفس گرفته بود
منِ مسیح اعتراف میکنم با همه بی احساسیم دیوانه وار اون دخترو میخواستم🔥
اما همراز…
با اون چشمهای جسورش،
با اون لوندیِ لعنتیش
و اون ذهنِ خطرناکش،
به تنها چیزی که فکر نمیکرد عاشقی بود.عشق براش حکم حواس پرتی داشت.
اون فقط برای انتقام اومده بود. تنهاش نمیزاشتم ، حتی اگه مجبور بشم ،پدر خودم رو که مسبب تمام آزار و اذیت های کودکی اون دختره نابود کنم ❤️🔥
نگاه مسیح لحظهای روی لبهای همراز مکث کرد؛ آهسته نفس کشید و با صدایی گرفته و خشن غرید:
_ یه روزی خودت میای سمتم… آدمها بالاخره برمیگردن جایی که بهش تعلق دارن.
همراز خندهی کوتاهی کرد، نگاه بازیگوشش هنوز روی صورت مرد میچرخید.
_ تا اون روز… از دور خواستنم رو تمرین کن.
برای خوندن رمان هیجانی سیب هوس وارد کانال زیر شوید👇🏻
https://t.me/sibehavassss | 204 |
| 13 | sticker.webp | 66 |
| 14 | -چه غلطی میکنی؟
یاسین که از دیدن او داخل اتاق شوکه شده بود، به خودش آمد و داد زد:
-بهتره من بپرسم که کدوم احمقی بهت اجازه داده تا اینجا بیای و مزاحم خلوت ما بشی؟
آکو نگاهی به ظاهر بههم ریختهی نفس انداخت و غرید:
-خلوت؟! از کی تا حالا به خفت کردن دختر مردم میگن خلوت و من خبر ندارم؟
تا یاسین به خودش بیاید، آکو یقهاش را گرفت و سرش را به دیوار کوبید. به طرف نفس رفت که همچنان شوکه سر جایش مانده بود. پالتو را از تنش درآورد و به طرفش گرفت. با اشاره به تاپ تنگ و پارهی او، از لایِ دندانهای کلید شدهاش با خشم غرید:
-باورم نمیشه انقدر الکیخوش و بیمسئولیت باشی! پدرت روی تخت بیمارستان افتاده و تو با امثال این بیناموس اومدی پیِ خوشگذرونی؟!
آکو با نگاه به چانهی لرزان نفس، پوزخند صداداری زد و غرید:
-فکر نمیکردم تا این حد بچه و خودخواه باشی!
نفس از شدت ترس به سکسکه افتاد. هوای اتاق خفه بود و سرش گیج میرفت. آکو با دیدن نفس در آن حال، عقل و منطقش را از دست داده بود و بار دیگر داد زد:
-تنت کن قبل از اینکه با دستای خودم خفهت کنم!
https://t.me/+lV70tCS3emMzN2Q0 | 38 |
| 15 | #رمان_حقعضویتی
#دوشیزهی_زیبا
فقط تا ۱۰ شهریور فرصت دارید با قیمت ۲۰۰ هزارتومان تهیه کنید. بعد گذاشتن اولین پارت، حق عضویت میشه ۳۰۰ هزارتومان.
برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن میداد!
نه آرزو کردن خوشبختیاش، نه حرفهای شیرین، نه وعدههای آینده...
عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بیقیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری...
عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بیغیرتی بود.
اجازه نمیداد کسی با واژههای مثل جوانمردی خامش کند.
اگر کسی را میخواست، باید تمام وجودش را در اختیار میگرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانیهای صبحگاهیاش را هم دوست داشت.
عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز میشد و ملورین را مال خود میکرد، یا شکست میخورد و همهچیز را از دست میداد. حالت میانهای وجود نداشت!
برای عضویت به آیدیهای زیر مراجعه کنید:
@Mehrr_2
@MHFM1364 | 36 |
| 16 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 74 |
| 17 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 100 |
| 18 | sticker.webp | 51 |
| 19 | «من عمراً پامو توی خونه اون پولپرستا بذارم…»
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد.
سرم رو چرخوندم… شاهرخ بود.
قبل از اینکه حتی فرصت اعتراض پیدا کنم، منو داخل ماشینش انداخت.
از حرص با همون یه دست سالم، مشتهام رو روی سر و صورتش کوبیدم.
انگار نه انگار؛ فقط منو پس زد و با صدایی که ماشین رو لرزوند، غرید:
«بشین سر جات!»
از لج دوباره دستم رو بالا بردم.
این بار مچم رو گرفت، دستم رو دور خودم پیچوند و روی پاهاش نگهم داشت.
تقلا میکردم، اما زورم به اون هیکل غولپیکرش نمیرسید.
سرم روی تنش افتاد و همین آتیش خشمم رو تیزتر کرد.
بیفکر دندونام رو روی گوشت تنش فشار دادم…
ناله خفه و دردناکش بلند شد.
همون لحظه فهمیدم با این گاز گرفتن، دیگه فقط عصبیش نکرده بودم…
داشتم خودم رو به دردسر بزرگی میانداختم…
📖 ادامه رمان:
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0
لینک بله:
ble.ir/join/DAorzCbv7D | 42 |
| 20 | #پارت_1
نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکهای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقهی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریکمان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچهها از آخر کوچه بلند شد:
-خاله شوت بزن، زود باش...
خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکهای نان دیگر کندم و خوردم.
-بنداز دیگه.
توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود:
-جونِ خالهمرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا.
با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانهشان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگیاش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفسزنان پرسید:
-بله خالهجون؟
نان را به او سپردم که میدانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم.
-حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟
-اه، چقدر لفتش میدی خاله، بنداز دیگه.
دخترها هیجانزده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهرههای ناراضی و آفتابسوختهشان که میدانستم بوی گند عرق و مرد هم میدهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آنها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم میگذشت.
-جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپو دیگه.
با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانهشان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحتتر میشد و توبیخ مامان اگر به گوشش میرسید کمتر.
-خاله، هوی... مارو نگاه.
-دفعه پیش ما جورتو کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن.
ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشتنفرشان که دست به سینه و اخمآلود نگاهم میکردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم:
-اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من.
تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند.
پسرها فریاد میزدند و فحش نثار هم میکردند که دست بجنبانند. حرفهای و دقیق از میانشان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خندهی بچهها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم.
مسیر صد متری را میتوانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمیخواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظهای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمتشان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانههایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد.
راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند.
حریفم نمیشدند. بردیا هم لایی خورد و خنده دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بیتوجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنهی محکمی خوردم. تنه یکباره و چون رعد و برقی بیموقع خودش را جلوی من انداخته بود.
توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بیخاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. میخواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دنداننما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند:
-ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم.
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
رمان کالسکهٔ خاطرات😍
رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌 | 27 |
