کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد. الناز محمدی.نویسنده
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران analitikasi
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 10 953 obunachidan iborat bo'lib, Kitoblar toifasida 3 469-o'rinni va Eron mintaqasida 28 627-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 10 953 obunachiga ega bo‘ldi.
28 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 708 ga, so‘nggi 24 soatda esa 134 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.78% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 2.95% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 305 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 324 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 0 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 29 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Kitoblar toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 30 Iyun | +9 | |||
| 29 Iyun | 0 | |||
| 28 Iyun | +134 | |||
| 27 Iyun | 0 | |||
| 26 Iyun | 0 | |||
| 25 Iyun | 0 | |||
| 24 Iyun | 0 | |||
| 23 Iyun | 0 | |||
| 22 Iyun | 0 | |||
| 21 Iyun | +160 | |||
| 20 Iyun | +1 | |||
| 19 Iyun | 0 | |||
| 18 Iyun | 0 | |||
| 17 Iyun | 0 | |||
| 16 Iyun | 0 | |||
| 15 Iyun | 0 | |||
| 14 Iyun | +127 | |||
| 13 Iyun | 0 | |||
| 12 Iyun | 0 | |||
| 11 Iyun | 0 | |||
| 10 Iyun | 0 | |||
| 09 Iyun | 0 | |||
| 08 Iyun | 0 | |||
| 07 Iyun | +89 | |||
| 06 Iyun | +177 | |||
| 05 Iyun | 0 | |||
| 04 Iyun | 0 | |||
| 03 Iyun | +306 | |||
| 02 Iyun | +1 | |||
| 01 Iyun | +21 |
| 2 | -نمیخواد بری سرکار، خودم هر چقدر بخوای بهت میدم.
نگاهم میکند و اخم دارم.
-نفقهت چقدره؟ بگو هر ماه میریزم برات.
با بغض میگویم:
-زن موقت مگه نفقه داره؟
سر تکان میدهد با بی رحمی میگوید:
-زن موقت نفقه داره، زن دائمی صاحب همه اموال آدمه.
جلو میآید دست زیر چانهام میگذارد و سرم بالا میرود. خیره به لبهایم میگوید:
-اون موقع که باید زن دائمیم نشدی حالا اشکال نداره الان سرویست رو بده نفقهت رو بگیر.
اشکم میچکد و او بیتوجه به اشکهایم...
https://t.me/+QBdlnnktPw5z1wXb
من همایونم، همایون راد. عاشق این دختر بودم ولی اون من رو به رقیب فروخت.
زمین خوردم اما بلند شدم. بعد سالها برگشتم. با قلبی پر از کینه. چرخ گردون چرخیده و قرعه به نام من افتاده. اون به کمکم احتیاج داره، حالا نوبت منه که تاس بریزم.
جفت شیش...
#رمان_چاپی_رو_رایگان_بخون
#یک_عاشقانهی_جذاب_از_خالق_کوچهچهلپیچ_با_پسرهای_دلبرش | 160 |
| 3 | #وسطآتیشسوزیازشبچهمیخوادو...
آتش تو تمام باغ شعله انداخت و صدای جزغالـه شدن ارثیه چند میلیاردی به گوش میرسید. پشت در بسته کوبیدم و فریاد کشیدم:
-کــــمــک! کمک کنید🔥
- اینکه اینجوری به التماس افتادی، بزرگترین لذت برای منه تهتغاری!
با ترس به سمت اهریمن برگشتم.
- ولی فقــط یه راه داری برای نجـات.
با هق هق و ترس به در آهنین تکیه زدم و با لذت از ترس من گفت:
-امشب و با من باشی. بچهی منو باردار شی خوشگلم!
https://t.me/+LW7smYrh5cE0NGI8
سری به دو طرف تکون دادم، این امکان نداشت. من و اهریمن؟
- پس تو هم اینــجا وسط آتش جزغاله شو نوه حاجی!
قدم های استوارش برای دور شدن رو برداشت و من با جز و ناله فریاد کشیدم:
- قــبوووله!
نگاهی به دور و بر انداخت و بی مقدمه غرید:
- پس شروع کن. از لباسهات...
#وسطآتیشچهخبره؟😈😱😳❌
https://t.me/+LW7smYrh5cE0NGI8
https://t.me/+LW7smYrh5cE0NGI8
"مخصوص رمانخونهای حرفهای😎👌🏻 | 94 |
| 4 | sticker.webp | 103 |
| 5 | - زیبا بود ، جوراب نازک پوشیده بود و خدمتکار خانه خوشش نیامده بود که در گوشش پچ پچ می کرد: والله که لخت و عور بچرخی بهتره، تا با اون جوراب ساق پات رو بکنی تو چشم!
کمربند پیراهنش را مرتب کرد. به سمتش رفتم خدمتکار همچنان نجوا کنان میگفت:
-به فکر مردای این خونه هم باش، اونا کی میذارن زناشون اینطوری بپوشن، فکر میکنن داری براشون دلبری میکنی؛ شهریار خان هم که همینطوریش سر و گوشش میجنبه، هواییش کنی خودت ضرر میکنیا، گفته باشم.
خدمتکار بینوا خبری از وجود من پشت سرش نداشت که این دختر را تنها گیر آورده بود و در مورد من هشدار میداد
فکر میکرد او را فقط با جوراب نازکش دیدهام!
-زن صیغهایش رو هم که دیدی دست به سر کرده، حالا تو سرخابسفیداب کن، مو افشون کن و جلوش قر و قمیش بیا، ببین چه کارت میکنه!
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
این رمان خیلی قشنگه😍👆 و آخرای رمانه و بزودی پارتهای اولش پاک میشه. 🥹🥹 | 67 |
| 6 | متفاوت ترین موضوعی که دوست داری بخونی👇
#عالیجناب
تلاش داشت متقاعدم کند. برای همین آمده بود..
منتها برای یک مرده دیگر چیزی تغییر نمی کرد.
- شرفم و می ذارم وسط. به جون رز که نمی ذارم اون بی شرف قسر در بره.
تصمیمم را گرفته بودم و چه بد تصمیمی بود.
زندگی آدم را مجبور می کند به دوست نداشتنی ها و بعد آدم آدم مقابلت ردیف می کند که بگویند مسیرت غلط است.
از این مسخره تر می شد؟
-فقط..فقط مراقبش باش..من نمی خواستم به این حال بیفته..امیدوارم باور کنی.
حرکات تند تند دستش نشان از خشم بود.
-الان باور من مهمه؟از کارت زدی،از آبروت،از آینده ات..زندگیت ولی بر نمی گرده دختر.لجبازی رو بذار کنار..
از نظر خودم لجبازی بود، اما نه با کسی، با خودم.
به تقاص یک عمر ساده لوحی و کوتاهی کردن..
-به نیروهات بگو تعقیبم نکنن.
-که هر بلایی سرت بیاد؟
-دیگه بدتر از این میشه؟
-هنوزم دیر نیست..برگرد!
دیر بود..خیلی دیر..
-اون فلک زده امید داره به امشب.
لعنت به منی که ناامیدش می کردم.
آهش من را می گرفت.
اشک در چشمم جوشید و فوری پسش زدم.
آرام گفتم خداحافظ.
شنید یا نشنید پشت سرم راه افتاد.
-هنوز حرفام تموم نشده..
بد دلش می خواست یک کشیده میان گوشم بخواباند.
می فهمیدم.
یک دور چرخید.
مانده بود بگوید یا نه.
پلیس بودم
مدل آدم ها را می فهمیدم و باز نفرین به من.
-دیگه چی مونده؟
-با سرهنگ حرف زدم. سخت بود. بس نشستم تو اتاقش. از خودم مایه گذاشتم.حتی غیر مستقیم گفتم ممکنه منم استعفا بدم...برو...ولی ما هم کار خودمون و می کنیم..اما اگه...
https://t.me/+bZ5X2epYAShmOTU8
اگه دنبال هیجان و بالا و پایین رفتن ضربان قلبتی این قصه تو رو به خواسته ات می رسونه😍 | 65 |
| 7 | ❗️عشق_تلخ❗️
-چیزی یادت نرفته عزیزم؟
نگاه گنگم را که دید، گفت:
-منظورم اینه... و خودش را جلو کشید و لبانم را بوسید. شوکه شده خواستم خودم را عقب بکشم که دستش را پشت کمرم گذاشت و محکم مرا گرفت. به لطف تاریکی هوا و شیشه های دودی، از بیرون ماشین معلوم نبودیم ولی باز هم وسط کوچه بودیم. وقتی رهایم کرد گفت:
-با شوهرت خدافظی نکرده بودی.
معذب شده نگاهش کردم:
-آخه وسط کوچه درست نیس.
-راس میگی، باید زودتر بریم خونه بخت.
-ولی قرارمون که به این زودی نبود. من هنوز آمادگی ندارم.
-خودم آمادهت میکنم. نگران نباش. پیاده میشی یا بریم برای فاز اول آمادگی؟
سریع پیاده شدم. با این آتش تندی که داشت، بعید نبود مرا با خودش ببرد. صدای خنده اش بلند شد:
-هول نشو، مراقب باش.
پوفی کردم و وارد خانه شدم. صدای بحث آلا و حسام از طبقه بالا می آمد. همین طور که از پله ها بالا میرفتم صدایشان واضح تر میشد:
-بهت گفته باشم حسام، من بچه نمیخوام.
-ولی از روز اول تو با بچه، منو پابند خودت کردی.
-اونموقع میخواسم، الان نمیخوام.
-آهان، چون اونموقع میخواسی منو از دست خواهرت دربیاری، حالا که خرت از پل گذشته...
-خفه شو، فک کردی چه تحفه ای بودی؟
-همون تحفه ای که بخاطرش چشمتو روی همه چی بستی...حالام که نقشهت نگرفت و طعمه جدیدت شده نامزد خواهرت...
https://t.me/+JEVP62YwUbRlMTU0
❗️وصال رویا_پارت وی آی پی❗️
دستش را دور کمرم انداخت و در حالی که به زور، تن لرزانم را حرکت میداد گفت:
-عشقتو که به پسرت میبینم، هوس بچه میکنم. بذار این ماجرای حاملگیت حل بشه، اونوقت بهت نشون میدم زندگی خوب ینی چی. میخوام وقتی از ایران رفتیم بچهدار بشیم. تو هم این مدتو فراموش میکنی و میچسبی به اون زندگی که لیاقتشو داری.
پایم سست شد، خواستم فعلا راضیش کنم تا بعد فکری کنم:
-اجازه نمیدم بلایی سر بچهم بیاری. بذار دنیا بیاد، میدمش به باباش.
وادار به حرکتم کرد:
-نمیشه وصالم، زن من که نمیتونه بچه مرد دیگهای رو بدنیا بیاره.
-من زنت نیستم.
سرش را پایین آورد و کنار گوشم پچ زد:
-هستی، مدرک دارم...
https://t.me/+JEVP62YwUbRlMTU0
وقتی بعد از تجاوز ناپدید شد و باردار شدم، فکر میکردم دنیا به آخر رسیده ولی...آن مرد بعد از سالها با ادعای دوست داشتنم برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل دادهام، برگ برندهای که دارد نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... | 85 |
| 8 | دیگه به VIP نیازی نداری...
این لینک پر از رمان درجه یک و رایگانه😉♨️
ظرفیت محدود❌❌
https://t.me/addlist/Z6GynMEpLtY1Mzg0 | 25 |
| 9 | ادعا میکرد علاقهای به مهتاب ندارد.
ادعا میکرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ...
آن روز به محض اینکه جسم ظریف مهتاب را از دور روی زمین دید ؛ قَلبش از جا کَنده شد.
دیوانه وار شروع به دویدن کرد و از همان فاصله فریاد کشید:
— چی شدههههه؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجار داخل معدن از حال رفت...
رگ گردن عماد بیرون زد. غرید:
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا. اونم وقتی میدونستی امروز انفجار داریم!
دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده تا مهتاب را از زمین بلند کند.
خونَش به جوش آمد.
سرعتش را بیشتر کرد و از همانجا بر سر کارگر بخت برگشته داد زد :
— بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه !
سپس خودش در یک حرکت، مقابل نگاهِ تمام کارگران و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...
https://t.me/+EfOKNHwOfcVhNzg0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️آخ از اون روزی که یخهای قطب جنوب آب بشن😁
#قصهیمهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت) | 56 |
| 10 | - توی اتاقِ یه زنِ بیوه، بیبی چک چیکار میکنه؟ نکنه میخوای آبروی مارو بیشتر از این ببری؟ الان زنگ میزنم خانداداشم بیاد!
اگر ارسلان میرسید، کارم تمام بود.
- مال من نیست!
ارغوان دست به سینه شد و اخم بر پیشانی آورد.
- پس مال کیه؟ توی اتاق تو پیداش کردم!
در همین میان، یامور، زنِ اولِ ارسلان، با قدمهایی تند وارد شد:
-اینجا چه خبره؟ چرا اینقدر داد میزنی ارغوان؟
او نمیدانست من، همان زنِ پنهانی و اجباریِ شوهر او هستم! ارغوان با لحنی پر از تندی رو به یامور کرد:
- بگو ببینم یامور، توی اتاقِ زنی که سه سال از مرگ شوهرش میگذره، بیبیچک چیکار میکنه؟
رنگ نگاه یامور پر از شک شد.
- تو چیکار کردی راز؟ هان؟
با شنیدن صدای آشنای ارسلان دنیا دور سرم چرخید. ترس، تمام قوای بدنم را گرفت و ناگهان سیاهیِ مطلق چشمانم را پوشاند. پیش از آنکه زمین مرا ببلعد، گرمایِ آغوشِ اجباریِ ارسلان را حس کردم؛ آغوشی که درست جلوی دیدگانِ همه، زنجیری بر جان من شد...
https://t.me/+i5CkncDvMXdhYTg8
من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم😱 من زن پنهونی برادرشوهرم شده بودم | 42 |
| 11 | sticker.webp | 31 |
| 12 | من دقیقا همون شخصیت منفیِ توی قصه هام!
شخصِ سومِ یه رابطه...شاید اصلا زنِ دوم. معشوقه مخفی!
من شخصِ سوم رابطه عموم و زن عموم بودم. عمویِ ناتنی ام!
قاضیِ محبوب و بی نهایت کاریزماتیکی که دل و دینمو برده بود. فقط سیزده سالم بود که عاشقش شدم.
عاشق عمویی که بغلش بزرگ شده بودم و اون منو دختر خودش می دونست. عکس بک گراند گوشیش من بودم،دینش من بودم و همه می دونستن علی روی من حساسه و واسم میمیره. بهش دل باختم مخفیانه و فکر می کردم مال منه و هجده ساله که شدم یه شب که تو حال خودش نبود،بوسیدمش و...همون لحظه دوست دخترش وارد خونهاش شد.
حالا پنج سال از اون ماجرا گذشته؛و من بخاطر قتلی که انجام دادم،دوباره سر راهش قرار گرفتم. اون قاضی پرونده منه و این دیدار سخته. نباید بخوامش ولی نمی تونم و شاید یه ملاقات شرعی برای منی که لب اعدامم آخرین خواسته باشه اما...لعنتِ خدا اون زن داره؛بچه داره و...
https://t.me/+9mhrhNFUrl5lZWM0
https://t.me/+9mhrhNFUrl5lZWM0
قصه ای شاد و گاهی غمگین در دل مازندران...اگه دنبال یه قصه متفاوت و بدون کلیشه دختر خوب و ضعیف و پسر پولدار و خشن می گردین؛این قصه رو از دست ندین♥️ | 16 |
| 13 | - مگه دکتر نیستی؟! خب دردم رو آروم کن!
لب گزیدم.
- الکی ادا درنیار. تو مریض نیستی.
- من مریض زنمم! عیبش کجاست؟
- زشته سیاوش. الان استادم میرسه میبینه...
چانهام را گرفت و سرم را آرام بالا کشید.
- مشکل دقیقا همین استادِ جوونته که همهش دور و برت میپلکه!
زیرزیرکی اطراف را پاییدم.
- زشته اینحرفا. بهخدا اون کاری نداره با من.
- همینجا به استادت نشون میدم مالِ منی!
چشمهایم درشت شد.
- یعنی چی؟
به عقب هدایتم کرد و لبخند مرموزی زد.
-این تاوانِ دلبری کردنت واسه یه مرد دیگهست، خانومخانوما!
دستش که دور کمرم حلقه شد، دلم ریخت کف زمین. بیاراده چشمهایم را بستم.
همان موقع کسی وارد اتاق شد و گفت:
-نیلوفرجان! پس این ورقای استامینوفن چی ...
سریع از جا پریدم.
- استاد؟؟؟
سیاوش تا فرق سر سرخ شد.
-به چه حقی زن منو به اسم صدا میزنی؟!
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
https://t.me/+JrSJDHC2fgFjZDNk
عاشقانهی یه لاتِ فوقِ غیرتیِ جذاب و خانم دکتر خوشگلی که هزارتا خاطرخواهداره!😎🔥 | 33 |
| 14 | #پارت۱۰۸
_ بازم از یخچال میوه دزدیدی، دختر خیرندیده؟؟
_ ننه… نه مامانبزرگ… من فقط دلم زردآلو خواست...
رستا و مهناز وسط سالن مجلل خانهی مامانبزرگ غشغش بهم خندیدند.
پیرزن در یخچال را محکم کوبید.
زردآلوها را از دستم گرفت و انداخت زمین.
گرسنه بودم… دیشب هم سر سفرهی شام راهم ندادند.
داد زد:
_ اینا واس امشبه که خواستگار مهناز قراره بیاد. طرف شازدهست و از فرنگ اومده. میخوای آبروی من پیرزنو جلوشون ببری؟
رستا تمسخرآمیز گفت:
_ مامانجونی نمیدونین ما یه ندیدبدیدِ گدا به اسم شاپرک تو خونه داریم؟
_ تازه ترشیدهام هست. هیچکس گردنش نمیگیره. دیگه به میوهی خواستگاری من دست نزن.
دوباره زدند زیر خنده.
بغض تا بالای گلویم بالا آمد.
بیانصافی تا کجا؟
این خانه را بابابرهانم وقتی زنده بود برایشان خرید. تمام ثروتی که با دوزوکلک و پیش از مرگ از چنگ بابا درآوردند. دکتر برهان فراهانی بزرگ…
ولی مادربزرگ فقط فکر مهناز و رستا بود. از یک ماه قبل برای این خواستگاری برنامه چیده بودند. عمو بابک دندان تیز کرده بود که آقا داماد گردنکلفت و سرمایه دار است و صاحب هلدینگی در ترکیه! میگفت اگر یک دختر از این خانه ببرد، تا چند نسل بعدمان خوشبختند.
مهناز با عشوه و تحقیرآمیز گفت:
_ شاپرک، یه چیز درست تنت کن واس شب. پارهپوره نپوشی آبرومون بره. خواستگارم پولدار و آقاااست.
تا شب همهی کارها را انداختند گردن من. بعداز ساعتها کار کردن، وقتی دستهای کوچکم درد میکرد و کمرم تیر میکشید، بومنقتشیام را برداشتم و امدم حیاط.
مامان بزرگ گفته بود بروم حیاط پشتی را جارو کنم و تا اخر شب جلوی چشم نباشم که ابرویشان نرود.
بالاخره ساعت هشت، دو ماشین سیاه و غول پیکر وارد حیاط شدند.
گرسنه نشسته بودم کنار درخت.
دقایقی بعد، بوی ادکلن خوشی امد.
دست مردانهای مقابلم دراز شد و چند گیلاس به سمتم گرفت:
_ بگیر دخترکوچولو!
بند دلم پاره شد.
همینکه با اخم سر بلند کردم، قلبم ریخت. هول تابلو را کنار گذاشتم و بلند شدم.
زیادی جذاب و با ابهت بود. بلندقامت و دوست داشتنی در یک کتشلوار خوشدوختِ مشکی. نگاه خاصش از موهای بلندم تا گردن سفیدم کش آمد و یکوری لبخند زد.
_ من کوچولو نیستم! بیست سالمه! البته سلام. اسمم شاپرکه.
اخم داشت. ولی نگاهش میخندید. جثهام در مقابلش زیادی ریز بود. پِخ میکرد، از ترس جان به جان آفرین میدادم!
_ میدونم اسمتو خانم کوچیک!
تا خواستم بپرسم از کجا، گفت:
_ گیلاس نمیخوری؟
از کنار بازوی پهنش به پشت سرش نگاه کردم. مهناز کجا بود؟ اگر میفهمید خواستگارش امده اینجا و من با او صحبت کردهام و تازه بهم گیلاس هم تعارف کرده، دیوانه میشد…
_ شما… شما چرا اومدین اینجا؟ شما همونید؟
_ کدوم؟
شکم بی صاحبم دوباره قاروقور کرد. لب گزیدم از شرم. آبروبرایم نماند.
_ همون خواستگار… آقای برسام هامون!
سرش را جلو کشید.
انگار جادو شده بودم که حتی توان تکان خورد نداشتم.
_ اره! اومدم عروسمو ببرم! منتظر بودم چای بیاری که نیووردی!
_ من؟… من چرا؟
صدای بی موقع شکمم باز بلند شد. یکی از گیلاسها را سمت لبهایم اورد. بین دو لبم گذاشت و گفت:
_ من واس داشتن تو و تن ریزهمیزهت پا گذاشتم تو این خونه!
هنوز در شوک حرفش بودم که یکدفعه سگ بزرگ و سیاهِ محافظش آمد سمتم. جیغ کشیدم و برای اینکه تعادلم به هم نخورد، ناخواسته چنگ زدم به پیرهن سفید او. رد انگشتان گیلاسیام پیرهنش را کثیف و قرمز کرد.
_ ای وای! ببخشید! ببخشید آقا برسام!
همان لحظه مامانبزرگ و عمو و مهناز و رستا و بقیه با جیغ من امدند حیاط. عمو هجوم اورد سمتم و فریاد زد:
_ دختر بهدردنخورِ نادوون! پیرهنِ آقا رو کثیف کردی؟!
هنوز دستش به من نخورده بود که برسام دست او را در هوا گرفت و مقابل من سینه سپر کرد. با جدیت گفت:
_ یه بار دیگه نوک انگشتت بیاد سمت این دختر، قلم میکنم دستتو! اون زبونتم میکشم بیرون و میندازم جلوی همین سگ! این دختر قراره زن من بشه… بی احترامی بهش، بی احترامی به منه!
همه لال شدند از ترس!
قلبم ایستاده بود…
مهناز گریان و بُهتزده به صورتش کوبید و مادربزرگ غش کرد…
تا خواستم به خود بیایم، آقای هامون مچ دستم را گرفت و دنبال خود کشید…
ادامهی این رمان عاشقانهمعمایی چاپی رو از کانال زیر بخونید👇🏼👇🏼 اگه بدونین چه اتفاقهایی بین شاپرک و آقای اخموی جذاب میافته😭😍😍🔥🔥👇🏼👇🏼👇🏼
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk
https://t.me/+jvnqP2HujaIwYTVk | 44 |
| 15 | برای عضویت در کانال ویآیپی، میتونید شرایط رو بخونید و به ادمین پیام بدید🥰 | 260 |
| 16 | Roozbeh-Bemani-Barfo-Kaj-320.mp3 | 260 |
| 17 | با من، برای خوابِ باران گوش بدید.🎼🎧
تو زیباترین حسرتِ روبهرومی...
#الناز_محمدی
#روزبه_بمانی | 1 |
| 18 | دوشنبه به خیر🥰 | 252 |
| 19 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۳۸
با چندثانیه مکث، پیش رفت و طبق حدسش، بهزاد را تنها دید. از او خداحافظی کرد و سمت خروجی رفت. ویپش را سمت لبهایش برد اما با دیدن تصویر آشنایی که از پشت شیشههای سکوریت ورودی دید، دستش سست شد. دخترک با لبخند داشت به حرفهای زن جوان همراهش گوش میداد و موهای فر و بلندش، رهای رها، با نسیم خنک پاییز روی صورتش ریخته بود. سیب آدمش بالا و پایین شد. کام عمیقی از ویپ گرفت و همزمان با بالا آمدن آنها از پلهها، از لابی ورودی که تک لنگه باز بود بیرون زد؛ جلو رفت و به محض باز شدن دو لته در ورودی، با هم روبهرو شدند. صدای «ئه» گفتن و سلام متعجب آیناز را شنید اما اولین چیزی که دید، چشمهای حیرتزده و غافلگیر باران بود. بدون اینکه توقف کند، سلام مهیج آیناز و گیج باران را با سلام و شببه خیر کوتاهی جواب داد. بدون اینکه معطل کند، نگاهش را از باران گرفت و از کنار دخترک رد شد. انگار به دنبال قدمهایش روی پلکانی که پایین میرفت، نخ وصل بود که نگاه باران پشت سرش رفت. وقتی درست پایین پلهها رسید، در لحظه عقب برگشت. باران هول کرد و برای اینکه با او چشم در چشم نشود، گام بلندی رو به جلو برداشت و اصلا نفهمید چطور توی تک لنگه در شیشهای میانی رفت. با هین آیناز و آخ بلندی که گفت، هاتف چندثانیه سمت پلهها برگشت اما وقتی دید دخترک با چشمهایی که میان عصبانیت و بلاتکلیفی و تحیر سمتش چرخید، لبخند زد و قدمش را عقب کشید و پشت به او سمت پارکینگ و ماشینش رفت. نفهمید چرا، اما یادآوری نگاه دستپاچه دخترک، لبخند روی لبش نشاند.
*** | 253 |
| 20 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۳۷
با تکان سر و آهی که بهزاد کشید، هاتف کمی جلو رفت و گفت:
-من آدم اصرار کردن نیستم بهزاد. منو خوب میشناسی اما خب... یکبار بعد از اون نه شنیدن و حتی حقیقتی که حدسش رو زده بودم، خواستم شانسم رو باهاش دوباره امتحان کنم که... فعلا سکوت کرده! شایدم سکوتش یعنی نه قطعی ولی خب... من هنوز منتظرم و مطمئن باش که مزاحمتی هم براش نداشتم!
-اگه نمیشناختمت، بابت این موضوع ناراحت نبودم. بابت اینکه میتونستی آدم مناسبی برای باران باشی ولی خب...
مکث کرد و به هاتف که بهش خیره مانده بود، نگاه کرد. با اخم، ضربهای آهسته به بازویش زد و ادامه داد:
-تو به خودت نگیر حالا. من چه عقلی دارم که به تو میگم!
هاتف آرام خندید و بهزاد با نشان دادن کلید، دمت گرمی گفت و مشغول گرفتن شماره، بیرون رفت. در نیمهباز ماند و هاتف با تکیه به میز، کام عمیقی از ویپش گرفت و نگاهش به در نیمهباز ماند.
با زنگ خوردن موبایلش و دیدن شماره پدرش، فکر و خیالات را رها کرد. در واحد را بست و سه طبقه را بدون آسانسور پایین رفت. به طبقه اول که رسید، در نیمهباز واحدی را که با بهزاد درموردش صحبت کرده بود، دید. | 235 |
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
