کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران 的分析概览
频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 023 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 458,并在 伊朗 地区排名第 28 384 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 023 名订阅者。
根据 08 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 145,过去 24 小时变化为 30,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.45%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.01% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 160 次浏览,首日通常累积 332 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
凭借高频更新(最新数据采集于 09 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
11 023
订阅者
+3024 小时
+1237 天
+14530 天
数据加载中...
相似频道
标签云
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+216
在72个频道中
六月 '26
+1 026
在105个频道中
Get PRO
五月 '26
+264
在2个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+62
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+1 083
在44个频道中
Get PRO
十一月 '25
+2 187
在32个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 947
在30个频道中
Get PRO
九月 '25
+305
在28个频道中
Get PRO
八月 '25
+118
在12个频道中
Get PRO
七月 '25
+312
在29个频道中
Get PRO
六月 '25
+281
在47个频道中
Get PRO
五月 '25
+687
在59个频道中
Get PRO
四月 '25
+562
在61个频道中
Get PRO
三月 '25
+467
在54个频道中
Get PRO
二月 '25
+541
在98个频道中
Get PRO
一月 '25
+445
在63个频道中
Get PRO
十二月 '24
+631
在96个频道中
Get PRO
十一月 '24
+519
在17个频道中
Get PRO
十月 '24
+104
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+24
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+37
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+39
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+34
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+49
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+28
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+34
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+22
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+36
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+41
在5个频道中
Get PRO
十一月 '23
+28
在3个频道中
Get PRO
十月 '23
+139
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+413
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+440
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+417
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+863
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+924
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+615
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+1 105
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+741
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+1 355
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+15
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+12
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+12
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+70
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+120
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+352
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+1 044
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+860
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+75
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+17
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+32
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+24
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+25
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+84
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+4 075
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 09 七月 | 0 | |||
| 08 七月 | +37 | |||
| 07 七月 | +14 | |||
| 06 七月 | 0 | |||
| 05 七月 | +165 | |||
| 04 七月 | 0 | |||
| 03 七月 | 0 | |||
| 02 七月 | 0 | |||
| 01 七月 | 0 |
频道帖子
Repost from N/a
💔 «اگه دوباره عاشق بشم... اگه دوباره همهچیز ازم گرفته بشه چی؟»
این ترسِ هر روزِ نسیم بود...
زنی که بعد از خیانت، طلاق و سالها تنهایی، تمام دنیایش را در پسر کوچکش خلاصه کرده بود.
تا اینکه...
مردی وارد زندگیاش شد که با هیچ مردی شبیه نبود.
امیرعاصف...
مردی قدرتمند، مشهور و مغرور؛ اما با قلبی که سالها پیش، بیصدا اسیر نسیم شده بود.
او این بار تصمیم گرفته برای عشقش بجنگد...
اما گذشته هنوز تمام نشده است.
بازگشت مردی که زندگی نسیم را نابود کرده...
رازهایی که یکییکی فاش میشوند...
دشمنانی که در سکوت نقشه میکشند...
و عشقی که هر لحظه سختتر از قبل امتحان میشود.
❤️ آیا زخمهای گذشته اجازه میدهند دوباره عشق متولد شود؟
یا سرنوشت، این بار هم قلبی دیگر را خواهد شکست؟
✨ «سایهای در قاب گالری»
رمانی عاشقانه، پرتعلیق، احساسی و سرشار از رازهایی که تا آخرین فصل رهایت نمیکنند.
👇 اگر دنبال داستانی هستی که هم عاشقت کند، هم غافلگیرت، از همین حالا همراه ما شو...
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0
| 2 | نويسندهی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود.
این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.
#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#برشیازرمان
-نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمیشه. چالههای تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی کن. از گرگی که به گلهی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#توصیهیویژه
#نفسهایم #الههمحمدی | 94 |
| 3 | sticker.webp | 34 |
| 4 | بهش توپیدم
_تو بچه ننه هستی؟؟
_چیییییی؟؟
_بچه ننه هستی دیگه.... تا چیزی میشه گوشی دستت میگیری و به باباجونت گزارش میدی...... الو.... بابا.... این دختره گوشی را روم قط کرده.... روت میشه واقعاً؟؟؟
اخماش مثل دم عقرب پیچ خورد
_چه زری میزنی واسه خودت؟؟؟.... برو بابا حوصلتو ندارم
_فک کردی من خاطرخواتم؟؟..... برو.... برو که باباجونت داره زنگ میزنه، بهش بگو اومدم دم در..... برو دیگه... ـبرو شکایت کن..... بچه ننه!!
_صبرمو لبریز نکن که بد میشه برات ها....
_چیکار میکنی؟؟.... منم میکشی؟؟؟
چشمهای وحشیش لیزر شد بجونم
_بعید نیست..... برو تا خونِتو نریختم وهمینجا چالت نکردم..... یه کاره!!....
و درِ سالن را محکم بهم زد و رفت...
دهانم مثل دهان ماهی باز ماند
نکنه رفت تفنگشو بیاره؟؟!! 😱
تهدیدش کارساز شد و من پابفرار گذاشتم.....
https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk
https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk
ماجراهای بامزه و جالب دو دشمن که بواسطه ازدواج پدرمادرشون همخونه میشن....😂👍 | 24 |
| 5 | بعد از دید زدن شهریار، ولو با قلبی پریشان و نفسی بند آمده، فکر میکردم کار خوبی بوده و باید تکرارش کنم، یا بیحیایی بوده و باید به استغفار کردن پناه ببرم. خطوط بالاتنهی خوشفرم و درهمپیچیده و پوست صافش، زیر نور زیاد اتاق به خوبی آشکار بودند. شانههای پهنش به بازوهای قدرتمندی ختم میشدند؛ شبیه آرتیستهای فرنگی!
خودش نه شرم داشت و نه حتی نگاهم میکرد تا ببیند در چه حالی هستم. بیخیال مشغول کارش بود، انگار هر روز لباسش را جلوی من عوض میکرده است. پیراهنی را که از تن درآورد به دستگیره آویزان کرد. بزاق جمع شده در دهانم را به زحمت قورت دادم. حرکت عضلاتش و بالا و پایین رفتن دستانش داشت نفسم را چندباره بند میآورد، انگار من برهنه شده بودم. هوا دیگر بوی عطرهای متفاوت را نمیداد. بوی سرکش و وسوسهانگیز تن او همه جا بود. چرخیدم؛ جای ماندن نبود، تمام این اتاق ممنوعه بود؛ هر جا را که نگاه میکردم با پوستی که رنگش طوری بود که انگار در آفتای سوخته باشد و بالاتنهی ورزیده و شانههای پهنش روبهرو میشدم. گوش سپردم به صداها. در گنجهای که بسته شد و صدای ساییده شدن پارچه روی هم. نفس کشیدنم را کنترل کردم، اگر به حال خودش میگذاشتمش صدایش تا آن سر خانه میرفت، چه برسد به شهریار. تنم گرم شده بود و حس میکردم شهریار نزدیکم شده و بیخ تنم نفسش را رها میکند. به گمان اینکه حسم درست باشد، برگشتم. شهریار دور بود، دستکم آنقدر که پوستم مورمور شده، نزدیک نایستاده بود. هوس بود یا کنجکاوی، در تمام تنم جولان میداد. فرمان داد اشتباه کردی نگاه گرفتی. تماشایش کن! مگر قرار است برای این چشمچرانی به کسی جواب پس بدهی. صندلی میز کارش را عقب کشیدم و رویش نشستم. گرگرفته همان کاری را کردم که تمنایش را داشتم.
روبهروی آینه داشت دکمههای پیراهن دیگری که آن هم رنگش سفید بود و فقط کمی نازکتر و راحتتر به نظر میرسید، میبست. دکمه بستن که تمام شد، مشغول بالا دادن آستین پیراهنش شد. هر دو آستین را با دقت بالا داد، یقهاش را مرتب کرد و پیراهنی را که آویزان به دستگیرهی گنجه بود، برداشت. نمیخواستم حالا که در اتاقش، وردلش، نزدیکنزدیکش هستم، مثل همان روزهایی رفتار کنم که قرار بود برای اولین بار در کافهپارس همدیگر را ببینیم و معامله کنیم.
دستمان برای هم روتر از آن بود که او به طرفم برگردد و من وانمود کنم نگاهش نمیکردم.
پیراهنش را از همان جایی که ایستاده بود به طرفم پرت کرد:
-رخت شستن بلدی؟ یه مدت زحمت شستن رختولباسای من میافته گردنت.
غیرارادی خودم را عقب کشیدم و پیراهنش به صورتم خورد و روی پایم افتاد. منگ و گیج بودم. تنم هنوز در حالوهوای وقتی بود که او را لخت مقابل خودم دیده بودم. بوی تن و ادکنلش درهمآمیخته بود و از بینیام کوتاه رد شد. همان لحظهی کوتاه هم به ولولهی تنم سرعت داد. اگر همینطور همه چیز پیش میرفت میتوانست باعث شود دست به کارهای خطرناک بزنم. پیراهنش را از روی پایم چنگ زدم و روی تخت انداختم. باید هر چه سریعتر از او دور میشدم. از روی صندلی بلند شدم.
-بریم بیرون!
سرش را کمی جلو آورد. در نگاهش حرصی شبیه میلی سرکوب شده موج میزد. تاریک و وسوسه برانگیز.
-نیومده که نمیتونیم بریم...
گردنش را کمی به دو طرف تاب داد، داشت ادای کسی را درمیآورد که انگار سختش است حرفش را یکجا تمام کند.
-قد یه قربون صدقه و دو سه تا ماچ و بوسه و یه تو بغل هم رفتن باید بمونیم اینجا یا نه؟ تو که از رسم و رسومات خوب خبر داری.
لب زدم:
-به قاعدهی یه پیرهن عوض کردن اینجا موندیم، همین برای آدمای بیرون کافیه.
اخم کرد:
-اصلاً اون بیرونیا به کنار؛ تو...
قدمی به جلو آمد و دست راستش را تا نزدیک شانهاش بالا آورد و شمردهتر از قبل گفت:
-تو واقعاً دوست نداری دستهای من تن و بدنت رو نوازش کنن؟
دستش را آرام بست و پایین آورد:
-دلت نمیخواد لمست کنن؟
هوس اسیرش کرده بود یا هم خودش دوست داشت اسیرش بشود، اما نه، رنگ صورتش کمی به سرخی میزد و چشمانش پر از التماس بود. اگر یک ثانیهی دیگر میماندم معلوم نبود دستانش با من چه کار میکردند. نگاهم به فضای کنارش بود، آنقدری جا داشت که فرار کنم و از دستانش بگریزم. هر دو دستش را بالا آورد:
-میخوای یه امتحان کنیم؟ اینقدر خوشت میآد که بعداً خودت میآی سراغم!
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU | 25 |
| 6 | -صدای قربون صدقه رفتنش واسه یه زن دیگه رو شنیدمو جون دادم...
صدایم میلرزد.گلههایم را مامان درک نمیکند.
-دیوونه شدی دختر...میثاق بندهخدا این قدر نجیبه که سر بالا نمیآورد نگات کنه اون وقت...؟
از نجابتش نبود.انگشتش را به لبش میرساند و تند گاز میگیرد :
-استغفرالله....استغفرالله
دستانش را سفت میچسبم.
- شبا تا دیر وقت بیرونه صبحم که میاد رو کاناپه خوابش میبره
مظلوم میشود و دلش برای داماد بیاحساسش میسوزد :
-بندهخدا خستهاس....تو هم عین اینا تازه عروسا بهش برسی مدام غُرغُر کن بیفت به جونش
همین که میخواد از آشپرخانه پا بیرون بگذارد با حرفم مکث میکند :
-میخوام به حاج آقا بگم....
برمیگرد و اخم نازک به پیشانیاش میافتد :
-که چی بشه ؟
بغض کرده دستهایم را دور تنم میپیچم :
-که یه چی بهش بگه...؟ که بگه تا نیمه شب تنهایی واسه تازه عروس خوب نیس ؟
نفسش را بیرون می دهد و باز به سمتم میآید :
-به حاج آقا و حاج خانم بگی میگن دختره رو نگاه چه بیسیاسته شوهره تو مشتش نیست
پوزخند میزنم.سیاست کجا بود وقتی از تازه عروس بودن فقط سنگینی اسمش را داشتم.
چشم باز و بسته میکند از فکری که به زبان میآورد لبخند میزند:
-یه غذای خوشمزه یه لباس خوشگل بپوش بشین پای درددلش....مردا دیوونه این کارهان
شب از نیمه میگذرد.لباس زیبای تنم....موهای کرلی شده....غذای چندبار گرم شده....
صدای کلید انداختنش میآید و پشت بندش قامت بلندش سایه میاندازد
-سلام
با سر جواب میدهد و نگاهش روی لباسهای تنم و میز شام سرسری میچرخد و سرد میگوید :
-شام خوردم
التماس نگاه و صدایم باعث میشود کوتاه بیاد.
-میخوام حرف بزنیم
همین که میخواهم از قورمه سبزی خوش رنگ و لعاب بکشم امتناع میکند :
-نمیخورم حرفت بزن
با انگشتان دستم بازی میکنم و دلو به دریا میزنم :
-ما از وقتی ازدواج کردیم دوکلمه باهم حرف زدیم میثاق ؟
سکوت میکند.دلخوریهایم سنگینی میکند.دست به سمت اتاق خواب نشانه میگیرم :
-اون اتاق خواب تا حالا جز شب عروسی رنگ یه تازه و عروس داماد دیده ؟
همین که میخواهد بلند شود دستش را میچسبم و تند خروش میکنم :
-نمیزارم بری تا جواب سوالام ندی
نفسش را بیرون میدهد و دل من هری میربزد:
-میخوای دلیلشو بدونی...باشه خودت خواستی ؟
منتظر میمانم.دلش پرش سر زیر میکند.
-نخواستمت دختر حاجی....حاجی مجبورم کرد
دلم هزار تیکه میشود.زخم حرفهایش درد دارد به جان خستهام :
-مثل همین حالا با این لباس...با این زیبایی هر مردی نمیگذزه ولی من میگذرم
نفس در سینهم حبس میشود و ضربه کاری را میزند :
-چون دوست ندارم
❌❌
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
توصیهی ویژه این روزها🥲 | 44 |
| 7 | رمان #نفسهایم رو در تلگرام و بله و روبیکا به طور رایگان بخونید. 😍
رمانی که طرفداران زیادی جذب کرده.👌🌸با ۳۶۰ پست آماده❤️
لینک کانال #نفسهایم در #تلگرام👇🌸
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
لینک رمان #نفسهایم در #بله 👇🌸
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
لینک رمان #نفسهایم در #روبیکا 👇🌸
https://rubika.ir/joinc/EJDDAJCI0PFRRXRNNBACSQZYPLMDEXDW | 43 |
| 8 | #دامادفرارکردهوبهجاشعقدرئیسشرکتشده♨️🚨
-داماد از سر عقد فرار کرده و رفته خارج!
با شنیدن صدای رئیس شرکتم که اینو گفته بود بدنم شل شد و افتادم که مادرش گفت:
-خدا لعنتت کنه دختره بی همه چیز بخاطر تو پسرم رفت خارج
همهمهای ایجاد شد که سر پایین انداختم و جلوم یه جفت کفش دیدم ، سر بالا آوردم که با چشمای سردش گفت:
-پاشو کارمند کوچولو ، داماد هست ولی داماد کسی رو که میخواستی نیست!
نشست توی جایگاه داماد که با سیلی پدرم . . .😱❌🔥
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0 | 51 |
| 9 | دکتر پرونده را بست و گفت:
«فقط یک نفر میتونه برای خواهرت اهداکننده باشه.»
بیاختیار پرسیدم: «کی؟»
نگاهش از روی پرونده بلند شد : «همسرت.»
با تلخی خندیدم : « ولی من که شوهر ندارم.»
هنوز جملهام تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد.
همان مردی که تمام این مدت با مزاحمت هایش تا حد مرگ نرسیده بودم ، وارد شد...
پرونده را از دست دکتر گرفت و امضا کرد.
بعد بدون اینکه حتی نگاهم کند، گفت: «از امروز... داری.»
نفسم بند آمد : «من ... من ... من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم!»
برای اولین بار نگاهم کرد : « خودت می دونی الانم برو... و خودت خبر مرگ خواهرت رو به مادرت بده.»
پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت...
https://t.me/+YgAygWJ9Kas3NTY0 | 38 |
| 10 | sticker.webp | 40 |
| 11 | با صدای دویدن سرم رو بلند کردم…خودش بود…کاوه. همون مردی که خواهرم به خاطرش دست به خودکشی زده بود.
تا رسید، بیمعطلی به طرفش #حمله کردم.ناخنهام صورت و گردنش رو خراش انداخت و مشت محکمی نثارش کردم.
یک نفر از پشت گرفتم، اما با تمام توان لگدی بین پاهاش کوبیدم.با ناله روی زانو افتاد.
_ کثافت… اگه یه تار مو از سر خواهرم کم بشه، با دستای خودم تیکهتیکهت میکنم!
با صدایی گرفته گفت:
_ من نمیخواستم این اتفاق بیفته…
_ پس چرا شب نامزدیت، جلوی همه گفتی عاشق منی؟! چرا آبروی سانیا رو بردی؟!
سرش پایین افتاد.
_ متأسفم…
_ دعا کن خواهرم سالم از اون اتاق بیرون بیاد… وگرنه اولین کیوانی میشی که به دست من سلاخی میشه!
هنوز جیغ میزدم که از اورژانس بیرونم بردند.
ناگهان بین یک آغوش محکم حبس شدم.
صدای شاهرخ کنار گوشم پیچید:
_ آروم باش… تموم شد…
برای چند ثانیه از تلاطم افتادم…
اما بعد انگار چیزی توی مغزم منفجر شد.
«این مرد، ریشهی همهی بدبختیهای ماست…»
با تمام توان به سینهاش کوبیدم. دستهاش از دورم باز شد.
انگشتم را سمتش گرفتم و با نفرت گفتم:
_ یه بار دیگه به خودت اجازه بده بهم دست بزنی…اون وقت میفهمی باید از کی بترسی…
https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk
https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk
لینک بله:
http://ble.ir/join/DAorzCbv7D | 40 |
| 12 | #پارت_618
صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم میگذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بیتوجه به اسم تماسگیرنده، تماس را وصل میکنم و موبایل را کنار گوشم میگذارم:
-بلـــه...
سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام میآورد و سپس صدایی مردانه همراه با خندهای پنهان توی گوشم میپیچد:
-یادم باشه دیگه صبحها بهت زنگ نزنم. صبحبخیر خانمِ بد اخلاق خودم.
گوشی را از روی گوشم برمیدارم و جلوی چشمانم پیش میآورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شدهام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم:
-سلام، صبح بخیر.
-به روی ماهت، بد خوابت کردم؟
-هوم.
-میخوای قطع کنم دوباره بخوابی؟
خوابآلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار میدهم:
-اوهوم.
خندهاش، هوشیارترم میکند:
-جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟
خمیازهای میکشم:
-خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه.
-بخواب عزیزم، منتظر میمونم کاملا بیدار شی.
غلت کوتاهی میزنم و به لب تخت نزدیک میشوم:
-نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن.
-صبحها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟
لبه تیشرتم را بالا میدهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد:
-خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه.
کمی مکث میکند، سپس با آرامش میگوید:
-میخوای حضوری بیای خوابتو برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی.
با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب میگویم:
-دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه میخواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیمو قطعی کنی. خانمکامروا دیروز جوابمو نداد.
با اینکه طبق قانون جدید پنجشنبه و جمعهها به بلوط نمیروم، ولی دیروز خانمکامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنجشنبه، پشت سر هم به بلوط بروم.
-بیای ببینمت بهتر میتونیم حرف بزنیم.
-نمیشه حاتم، فکر نکنم وقت کنم...
-من سر خیابونتونم.
خوابآلودگیام میپرد و حیران لبه تخت مینشینم:
-چی؟
-اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟
هنوز باور نکردهام اینجا آمده.
-حاتم داری اذیتم میکنی؟
صدایش نرم میشود:
-چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم.
دستپاچه برمیخیزم، اینکه به خاطرم تا اینجا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاریام نمیکند باید چه عکسالعملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته.
-خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونهای بیام بیرون.
به آرامش دعوتم میکند:
-عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر میمونم.
دور خودم میچرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار ماندهام:
-نه... زود میام.
با تردید میگوید:
-یه لقمه صبحونه رو بخور بازم.
سمت در اتاق میشتابم:
-وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟
خندهاش را آرام رها میکند:
-فکر میکنم قندت افتاده.
غیر مستقیم طعنه میزند بابت بدخلقیام. من هم خندهام میگیرد و تند میگویم:
-واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایهها نبیننت. ماشینت داد میزنه واسه این محل نیستی حاتم.
اطمینان میبخشد به صدایش:
-نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم.
تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع میکنم. همزمان که موهایم را جمع میکنم و محکم گوجهای میبندم، شالی روی سرم میاندازم و مقابل آینه میایستم. پفِ چشمان و صورت بیرنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفهای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بیرنگ و لعاب و پف کردهام است.
به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونههایم میگیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامههای صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینتها را میسابد. سلام و صبح بخیر میگویم، بابا با مهربانی پاسخ میدهد و مامان میگوید:
-کجا داری میری الان؟
میان در میایستم، ذهنم سریع دروغِ دم دستی میسازد:
-یکی از بچههای بلوط اومده کارم داره، میرم زود میام.
شیشهپاک کن را پر قدرت روی شیشهی هود اسپری میکند:
-با همین سر و شکل میخوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش.
چشمانم سریع روی لباسهایم مینشیند. مغزم کرکرهاش را کاملا بالا میدهد و تیشرت شلوار راحتیام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد میکند. ضربهای که به پیشانیام میکوبم سر بابا را سمتم میچرخاند:
-چی شده باباجان؟
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
عاشقانهای جذاب و دوست داشتنی🥹 | 52 |
| 13 | - یه دلیل بیار که چرا باید عقدت کنم؟
عصبی میپرسد و من مینالم.
- مجبورم، آبروم رفته، فقط یه مدت کوتاه،نامزد شیم صوری و موقتی قبول کن تا حرفای پشتم جمع بشه. بعدش جدا شیم.
پوزخند میزند:
- زیادیت نکنه؟ فکراتو بکن ببین امر دیگهای نداری؟
ناامید سر میچرخانم. قرار نبود کمکم کند. باید میرفتم و فکر دیگری میکردم.
- اشکال نداره... از یکی دیگهکمک میگیرم!
هنوز بلند نشدهام که تشر میزند:
- بشین سرجات!
نگاهش میکنم. دود سیگارش را بیرون میفرستد و میغرد.
- صوری و موقتی درکار نیست، عقدت میکنم اونم دائم! واقعی و رسمی... بعدش هم، باید با قانون من جلو بری تا این حرفا رو از پشتت جمع کنم
بزاق دهانم را فرو میدهم. خیره به چشمانش، لب میزنم:
- قبوله!
نیشخندش ته دلم را خالی میکند، جلو میکشد و میگوید.
- این معامله به نفعته، چون همه میدونن پشت زن من، کسی حق نداره حرفی بزنه
ble.ir/join/9m9zTHnkuN
ble.ir/join/9m9zTHnkuN
اون مرد زخمی و سرد دست نیافتنی بود و من از ترس بیآبرویی بهش پناه بردم و شرط اون برای کمک بهم... یک عقد دائمی بود. عقدی با شرایطی خاص...
#اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله | 86 |
| 14 | رمان #نفسهایم رو در تلگرام و بله و روبیکا به طور رایگان بخونید. 😍
رمانی که طرفداران زیادی جذب کرده.👌🌸با ۳۶۰ پست آماده❤️
لینک کانال #نفسهایم در #تلگرام👇🌸
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
لینک رمان #نفسهایم در #بله 👇🌸
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
لینک رمان #نفسهایم در #روبیکا 👇🌸
https://rubika.ir/joinc/EJDDAJCI0PFRRXRNNBACSQZYPLMDEXDW | 38 |
| 15 | #دامادفرارکردهوبهجاشعقدرئیسشرکتشده♨️🚨
-داماد از سر عقد فرار کرده و رفته خارج!
با شنیدن صدای رئیس شرکتم که اینو گفته بود بدنم شل شد و افتادم که مادرش گفت:
-خدا لعنتت کنه دختره بی همه چیز بخاطر تو پسرم رفت خارج
همهمهای ایجاد شد که سر پایین انداختم و جلوم یه جفت کفش دیدم ، سر بالا آوردم که با چشمای سردش گفت:
-پاشو کارمند کوچولو ، داماد هست ولی داماد کسی رو که میخواستی نیست!
نشست توی جایگاه داماد که با سیلی پدرم . . .😱❌🔥
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0 | 70 |
| 16 | دکتر پرونده را بست و گفت:
«فقط یک نفر میتونه برای خواهرت اهداکننده باشه.»
بیاختیار پرسیدم: «کی؟»
نگاهش از روی پرونده بلند شد : «همسرت.»
با تلخی خندیدم : « ولی من که شوهر ندارم.»
هنوز جملهام تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد.
همان مردی که تمام این مدت با مزاحمت هایش تا حد مرگ نرسیده بودم ، وارد شد...
پرونده را از دست دکتر گرفت و امضا کرد.
بعد بدون اینکه حتی نگاهم کند، گفت: «از امروز... داری.»
نفسم بند آمد : «من ... من ... من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم!»
برای اولین بار نگاهم کرد : « خودت می دونی الانم برو... و خودت خبر مرگ خواهرت رو به مادرت بده.»
پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت...
https://t.me/+YgAygWJ9Kas3NTY0 | 39 |
| 17 | sticker.webp | 41 |
| 18 | شاهرخ از کی باخت؟
از همون لحظهای که چشمش افتاد به دختر سیاهسوخته و تپلِ بچگی… دختری که یه روز با دو تا بافت و صورت آفتاب سوخته دور و برش میپلکید، اما حالا برگشته بود؛ #یه_بلای_تمامعیار!
پوست برنزه و براق… چشمهایی که هر کی نگاهشون میکرد، یادش میرفت چی میخواست بگه… اعتمادبهنفسی که نفس همه رو میبرید… و یه زبون شیشمتری که با یه تیکه، آدمو تا مرز سکته میبرد!
هیچکس حریفش نبود… نه توی کلکل… نه توی جواب پس دادن… نه توی رو کم کردن!
ولی بدبختیِ شاهرخ از جایی شروع شد که فهمید اون دختر، دیگه فقط توی چشم اون قشنگ نیست…
خواستگارها یکییکی صف کشیدن!
از هر طرف یکی برای به دست آوردن دلش نقشه میکشید… اما بین همه، دو نفر از همه #خطرناکتر بودن…
برادرزادهی خودش… و پسرعمهاش!
حالا شاهرخی که یه روز با یه نگاه از کنارش رد میشد و حتی ارزش نمیداد سرش رو برگردونه، باید برای جلب توجه همون دختر، با دو تا رقیب سمج دستوپنجه نرم کنه…
اما انگار دختر قصه هم از #حرص دادن شاهرخ #لذت میبره!
هر بار یکی از خواستگاراش رو جلوی چشمش تحویل میگیره… هر بار با اون زبون نیشدارش کاری میکنه که شاهرخ از #حسادت_آتیش بگیره… و هر بار بیشتر از قبل، عقل و دلش رو با خودش میبره.
حالا شاهرخ مونده و دختری که نه با قیافه خام میشه… نه با پول… نه با اسم و رسم… نه حتی با التماس!
این بار دیگه خبری از اون شاهرخ مغرور نیست… این بار اونه که باید بدوه… حسادت بکشه… غرورش رو زیر پا بذاره… و برای به دست آوردن دختری بجنگه که هر روز بیشتر از قبل از دستش فرار میکنه.
https://t.me/+QvA6FwH2Yi0xZDY0
https://t.me/+QvA6FwH2Yi0xZDY0
لینک بله:
http://ble.ir/join/DAorzCbv7D | 29 |
| 19 | فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش»
#پارت_155
-لعنتی من رفیقمو بهت معرفی کردم که براش کار جور کنی نه اینکه بشه معشوقهت نه اینکه بشه مادر بچهت.
دست و پایش میلرزد از این فاجعهای که به بار آمده، اما دیگر دیر شده.
-شهرزاد برات توضیح میدم، به خدا قسم اصلا جوری نیست که تو فکر میکنی.
پوزخندی میزنم و به سر و شکل محدثه که برجستگی شکمش کاملا مشخص است اشاره میکنم و میگویم:
-ازت حاملهس آقای پدر، توضیحی از این بالاتر هست؟
لبانش میلرزد و مستقیم نگاهم نمیکند. شب عقد و عروسیمان است، اما با آمدن محدثه قشقرق به پا شده و همه چیز بهم ریخته است.
-من نمیخواستم اینجوری بشه، باور کن بعد اینکه نامزد کردیم دست از پا خطا نکردم شهرزاد.
نمیگذارم اشکم بچکد و لب میزنم:
-فقط بگو چطور تونستی این جوری بهم خیانت کنی، اونم با رفیق خودم. کسی که خودم بهت معرفی کردم.
جلو میآید. محدثه در حالی که دست به شکمش گرفته در سکوت شاهد بحث ماست.
-شاید بابای بچه یکی دیگهس، میریم آزمایش میدیم...
اشارهای میکنم به سفره عقد بهم ریخته و خانوادههایی که به جان هم افتادهاند و بحث میکنند. بغض میکنم و دامن عروسم را در مشت میگیرم:
-دیگه خیلی دیره کامیار...
چرخی دور خودش میزند و میخواهد به سمت محدثه حمله کند که مقابلش میایستم. عربده میکشد:
-لعنتی برو کنار، باید بفهمه به هم زدن عقد من چه عواقبی داره.
با اینکه دلم خون است اما محدثه را به عقب میفرستم و پر خشم میگویم:
-میخوای دست روی زن حامله بلند کنی؟ رگ غیرتت باد کرده؟
ضربهای محکم به سینهاش میزنم:
-این رگ وقتی باید باد میکرد که دست این دختر رو تو دست گذاشتم و تو باید امانتدار میبودی، نه حالا که ازش بچه داری.
خشمگین فریاد میکشد:
-دروغه... دروغه لعنتی...
با فریادش برادر محدثه جلو میآید رو به کامیار میگوید:
-چه خوب شد شب عروسیت اومدم سر وقتت تا یه دختر دیگه رو مثل خواهر من بدبخت نکنی.
کامیار به سمت برادر محدثه یورش میبرد:
-دهنتو ببند بیناموس.
درگیری بالا میگیرد و زد و خوردها شروع میشود. همه به تکاپو میافتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشهای ایستاده و من دیگر احساس میکنم دیگر نباید در این جمع بمانم.
تحمل این فضا را دیگر ندارم. چشم از صحنه میگیرم. با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن دامن عروس از میان جمعیت میگذرم و از خانه بیرون میزنم. تنها باید خودم را از این معرکه نجات دهم.
وارد حیاط که میشوم، با قدمهای تند به طرف در حیاط میدوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری میخورم و همان دم نقش زمین میشوم. دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم میترکد. دستانم را ستون زمین میکنم و بلند گریه میکنم و زمین و آسمان را نفرین میکنم.
نمیدانم چقدر میگذرد و کسی هم سراغی از من نمیگیرد ولی بعد از مدتی کفشهای براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکیام قرار میگیرند. صاحبش را میشناسم و سر بالا نمیبرم.
امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت میبرد. چرا که همیشه مرا طعنه میزد و تمسخر آمیز با من رفتار میکرد. اما اشتباه کردهام که آب معدنی را به سمتم میگیرد و میگوید:
-قویتر از این حرفها میدیدمت خانم مهندس.
لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که میبیند، در آب معدنی را باز میکند و میگوید:
-نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سویچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟
معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه میخواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که میبیند میگوید:
-با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چارهای هم ندارم...
سوئیچ را تکان میدهد تا از دستش بگیرم:
-اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی.
باور نمیکنم او به من محبت کند. اویی که احساس میکردم همیشه از من متنفر است. حتی میتوان گفت از عجایب هفتگانه است. اما ذهنم تنها یک چیز را میفهمد. فرار کردن از اینجا به هر روشی که ممکن است.
-نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون میخری؟
در یک آن سوئیچ را از دستش میقاپمو...
❌پارت واقعی خود رمانه، هر گونه کپی و الهام گرفتن از این پارت رو حتما و بلافاصله پیگیری میکنم❌
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0
https://t.me/+e1e_UgYzjGUxNDY0 | 39 |
| 20 | ــ خیلی خب، چرا حالا بغض کردی؟
جملهاش، حواسم را از بازویم که بین دستانش بود پرت کرد و نگاهم را کشاند سمت چشمانش. زباتم تلخ شد:
ــ چون یه بچهی لوس و پُر ادام!
نفس عمیقی کشید، اخمش نبود اما جدیت صورتش هنوز به قوت خودش پابرجا به نظر میرسید:
ــ فقط میخواستم بدونی برات ترسیدم.
حرفی نزدم، لحن جملهی بعدیاش نرم و بامحبت بود.
ــ آخه بچهی لوس و پر ادای ما، خوشگله و این وقت شب، نباید تنها میموند.
بچهی لوس و پر ادا را مثل خودم بیان کرد و من، خیره توی چشمانش... سیب گلویم تکان خورد.
ble.ir/join/5dCmSByi5b
ble.ir/join/5dCmSByi5b
مهدیار مهرآیین، صاحب مهمانسرای فیروزهست.
پسری که تخصص زیادی توی بردن دل دخترها داره.
البته همهی دخترا به جز خواهر دامادشون. یه دختر زبوندراز دبیرستانی که کلکل باهاش حسابی بهش مزه میکنه
اما چی میشه که این آقاپسر مجبور میشه همین دختر زبوندراز رو بنا بر مصلحت عقد کنه و بدون این که کسی بفهمه... آبروش رو بخره؟
#اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله
#شما_با_بنر_واقعی_عضو_شدید | 32 |
