ch
Feedback
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

前往频道在 Telegram

هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

显示更多

📈 Telegram 频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران 的分析概览

频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 10 828 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 531,并在 伊朗 地区排名第 29 148

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 10 828 名订阅者。

根据 18 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 525,过去 24 小时变化为 -19,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.29%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.57% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 465 次浏览,首日通常累积 387 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

凭借高频更新(最新数据采集于 19 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

10 828
订阅者
-1924 小时
-157
+52530
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+721
在73个频道中
五月 '26
+264
在2个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+62
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+1 083
在44个频道中
Get PRO
十一月 '25
+2 187
在32个频道中
Get PRO
十月 '25
+1 947
在30个频道中
Get PRO
九月 '25
+305
在28个频道中
Get PRO
八月 '25
+118
在12个频道中
Get PRO
七月 '25
+312
在29个频道中
Get PRO
六月 '25
+281
在47个频道中
Get PRO
五月 '25
+687
在59个频道中
Get PRO
四月 '25
+562
在61个频道中
Get PRO
三月 '25
+467
在54个频道中
Get PRO
二月 '25
+541
在98个频道中
Get PRO
一月 '25
+445
在63个频道中
Get PRO
十二月 '24
+631
在96个频道中
Get PRO
十一月 '24
+519
在17个频道中
Get PRO
十月 '24
+104
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+24
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+37
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+39
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+34
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+49
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+28
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+34
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+22
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+36
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+41
在5个频道中
Get PRO
十一月 '23
+28
在3个频道中
Get PRO
十月 '23
+139
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+413
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+440
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+417
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+863
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+924
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+615
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+1 105
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+741
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+1 355
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+15
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+12
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+12
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+44
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+70
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+120
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+352
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+1 044
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+860
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+75
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+17
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+36
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+32
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+24
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+19
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+23
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+25
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+84
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+4 075
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
19 六月0
18 六月0
17 六月0
16 六月0
15 六月0
14 六月+127
13 六月0
12 六月0
11 六月0
10 六月0
09 六月0
08 六月0
07 六月+89
06 六月+177
05 六月0
04 六月0
03 六月+306
02 六月+1
01 六月+21
频道帖子
Repost from N/a
ناگهان دختری محکم به سینه‌اش خورد و تعادلش را از دست داد. دستش بی‌اختیار دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنشان شود. شربت داخل لیوان دخترک، پاشیده شد به کل هیکل هردو. آخر این چه وضعش بود؟ سرتاپا خیس و نوچ شده بود🤦🏻 با خشم و عصبانیت بی‌حد، دهانش را باز کرد تا پرخاش کند، که دخترک سرش را بالا اورد و ...  دو گوی‌ِ آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدنشان ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت... حرکت نی‌نی چشمان دخترک و قرمزی روی گونه‌هایش را شکار کرد. نگاه دختر اما، به دسته گلی که آب داده بود، افتاد. با شرم لغزیدن قطرات شربت، روی صورت او رو دنبال کرد و دست روی سینه‌اش گذاشت و به عقب هولش داد. دلش نمی‌خواست رهایش کند، پس با تأنی دست از کمر باریکش برداشت. در فکر بود چگونه سر صحبت را باز کند، که دوباره دخترک لیز خورد و به آغوشش پرتاب شد! *این‌بار فرصت‌طلبانه و کامل، او را در آغوش گرفت. قلبش دیوونه‌وار می‌کوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش را پر کرد. و ادامه ماجرا... 👇👇👇 https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8 ✅ این رمان در کانال وی‌ای‌پی به‌طور کامل موجود است.

2
sticker.webp
117
3
‌#پارت۲۷ _ من... من تو قبرستون قدیمی... پشتِ سردخونه موادغذایی هستم. بعد یه مرد اینجاست که انگار بی‌هوشه، نفس می‌کشه ولی نبضش
‌#پارت۲۷ _ من... من تو قبرستون قدیمی... پشتِ سردخونه موادغذایی هستم. بعد یه مرد اینجاست که انگار بی‌هوشه، نفس می‌کشه ولی نبضش ضعیفه تو رو خدا زود بیاید. درمانده لب می‌زنم: _ می‌ترسم... نمی‌دونم باید چیکار کنم...؟! بغض بیخ گلویم را فشار می‌دهد و حس می‌کنم دستم تیر می‌کشد. _ آروم باشید. اول آهسته آدرس دقیقتون‌ رو تکرار کنید سعی نکنید تکونش بدید. ببینید خونریزی داره یا نه...؟! _ نگاه کردم... سرزانوهاش خونی و پاره‌ست، ولی خونریزی ندارن، ولی... آی‌دی... دیگه چیه؟ کلمات بریده‌بریده از دهانم خارج می‌شود. _ یه پلاک که مشخصات بیمار روش نوشته. آب دهانم را به زحمت قورت می‌دهم و دکمهٔ بالایی تیشرتش را باز می‌کنم، به زحمت زنجیری که به گردن دارد را بیرون می‌کشم. ذوق‌زده میان گوشی فریاد می‌کشم. _ یه پلاک پیدا کردم... _ خیلی خوبه... آروم و شمرده برام بخونش... _ اردلان عضدی، تولد ۱۳۶۵، گروه خونی او منفی... _ عالی شد، حالا منتظر باشین. با گفتن کلمه خداحافظی دوباره ترس و وحشت به جانم هجوم می‌آورد. _ آخه تو این‌جا چیکار می‌کنی، گولاخ‌خان؟ با تکان خوردنش… https://t.me/+Il36nl8uYQ4wYWE0 چهارصد پارت آماده😍
52
4
#پارت_۱۰۰ - راسته از آقای دکتر شایسته خواستگاری کردی؟ هم‌کلاسیام با این سوال زدن زیر خنده و یکیشون جواب سوال دوستشو داد: - کیه که نخواد با دکتر شایسته باشه؟ مهم اینه دکتر به خوشگل‌تر از ساغر جون محل نداده! لبام می‌لرزید. چی باید می‌گفتم؟ می‌گفتم به خاطر پول و بدهی از دادمهر درخواست کمک کردم و اون شرط ازدواج گذاشته؟ - چیه ساغر جون ناراحت شدی؟ پس راسته؟ - من... - نه! من ازش خواستگاری کردم! مبهوت شدم! دست گرمش که دورم حلقه شد تـنم آتیش گرفت. اون داشت روی شرط خودش پا می‌ذاشت. قرار نبود کسی بفهمه من زنشم! - الانم همسرمه!... و خیلی زود... مادر بچه‌م! https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk بوی سوختگی تلگرامو رو برداشته از دست جواب دکتر شایسته😂 فقط پارت بعدش🤣🔥
39
5
رمان رو به پایان و پارتهای ابتدایی به زودی پاک میشه...💔 پارت واقعی👇 #پارت_630 صدای بلند حسام در خانه می‌پیچید: - نکنه ارث باباتو خوردمو بی‌خبرم که اینجوری افتادی رو دور تلافی، با انتخاب اون پیزوری می‌خواستی خارم کنی؟ فکر کردی حسام منصوری به این راحتیا کوچیک میشه؟ حسام نفس نفس می‌زد، واکنشش عجیب نبود، وقتی تمام مدت جواب منفی نگار را انکار می‌کرد و روی خرابه های گذشته خانه وهمی ساخته بود. -  یه نگاه به خودت بندازی می‌فهمی تو کجایی و من کجا، فکر نکن یه‌دستی زدی در حدش نیستی! سینه نگار دیگر تحمل آن همه شنیدن و ساکت ماندن را نداشت. حسام اما آتش بود، بد باخته بود آن هم به چه کسی؟! ارسلان فاتحی! - تو که هیچی گنده تر از تو هم به چشمم نمیان... مشتش را چند بار روی قلبش کوبید:   - این لامصبو با همون ستاره خاکش کردم... خیره در چشم های نگار انگشت اشاره اش را به طرف نوشین گرفت: - این و اون شوهر تحفه اش هی زیر گوشم زر زر کردن، نگار خوبه، ، بهتر از اون پیدا نمی‌کنی، رفیقته می‌تونه شریک زندگیت هم بشه،  می‌خوادت، فقط یک کوچلو ناز داره، نازشو بخر، این بکن اونو بگیر، منم آدمم دیگه یه وقتایی آدم ها خر میشن، خر اینا شدم و بازی خوردم... مهم نبود که دروغ می‌گفت، مهم نبود که اولین بار او با حامد درباره نگار حرف زده بود، مهم غرورش بود که داشت زیر پاهای ارسلان له میشد. - بازی خوردم اونم برای دختری که بخاطر یه جاکش... نگار نفهمید چه شد، نفهمید قلبش چطور آنقدر آتش گرفت که مغزش برای خاموش کردن آن شعله ها و آرام گرفتش، برای اینکه تمام نکند، برای اینکه بخاطر این حجم از سکوت، این حجم از مراعات این حجم از احترام بی موقع نیاستد، فرمان یک حرکت داد. دستش بلند شد و محکم روی صورت حسام فرود آمد. حسام مات و مبهوت به نگار زل زده بود، توقع این حرکت را از او نداشت، نفسش انگار در سینه حبس ماند که اینطور احساس خفگی داشت، خشمش دیگر ته نداشت... چه غلطی کرده بود؟! نگار انگشت اشاره اش را بالا برد درست مقابل صورتش‌ گرفت: - اینو برای خودم نزدم، برای اون همه حرف مفتی که سال ها شنیدم و هیچی نگفتم نزدم، برای اون زور گفتنات نزدم، برای بیست سالی که با تمام وجودم برات رفاقت خرج کردم و تنها چیزی که دیدم ناز و نوز و قهر و قلدری بود نزدم،  اینو زدم که بدونی و بفهمی نه حالا نه هیچ وقت دیگه حق نداری  به ارسلان توهین کنی! کمی قد صدم ثانیه ای مکث کرد: - حالا هم برو بیرون  دیگه  نمی‌خوام ببینمت! حسام کمی روی نگار مکث کرد: - گذر پوست به دباغ خونه میوفته... اون روز فقط خدا بهت رحم کنه... بعد چرخید و به طرف خروجی راه افتاد، نگاه نگار خیره به راه رفتن محکم حسام بود و انگار این بار واقعا نهایت کارشان بود. https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk عاشقانه لطیف و دوست داشتنی و پر از هیجان با ما همراه بشید و از این قصه لذت ببرید😍😍 بیش از 800 پارت آماده خوندن🤩
47
6
نويسنده‌ی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇 https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0 دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت می‌کنن. #پردیس و #آرش‌ به هم علاقه پیدا می‌کنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد می‌شوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطه‌ی این ازدواج در کار خود موفق شود‌. این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس می‌شود و کم‌کم رابطه‌شان #ناهنجار می‌شود. آن‌ها در حالی از هم جدا می‌شوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است. #امانتی که سال‌ها بعد منجر به #دیدار مجددشان می‌شود و #مقابل هم قرارشان می‌دهد. https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0 #برشی‌از‌رمان -نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمی‌شه. چاله‌های تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی‌ کن. از گرگی که به گله‌ی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت. https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0 #توصیه‌ی‌ویژه#نفس‌هایم #الهه‌محمدی
273
7
_ول کن دستمو... فشار دستش بیشتر شد و چشمانش در تاریکی برق زد. _گفتم پاتو کج بذاری متوجه می‌شم آیه... می‌دونی سر فروغ با احدال
_ول کن دستمو... فشار دستش بیشتر شد و چشمانش در تاریکی برق زد. _گفتم پاتو کج بذاری متوجه می‌شم آیه... می‌دونی سر فروغ با احدالناسی شوخی ندارم. با بغض نگاهش کردم. _ول کن دستمو...بهت آمار غلط رسوندن‌، منم پونزده سال زجر کشیدم. دستش لرزید اما ولم نکرد، نزدیک‌تر شد و پیشانیش را به پیشانیم چسباند. هرم نفس‌هایش صورتم را گرم می‌کرد، اشکم چکید و او غرید: _گریه نکن، فقط بگو اون کی بود که صبح مدرک بی‌گناهی فروغ رو بهش رسوندی؟ پونزده سال از یه شب تلخ تو عمارت گذشته و حالا آیه برگشته تا حقیقتی رو به همه ثابت کنه... ولی ماهر تبدیل به یه مانع بزرگ میشه یا شاید هم تنها امیدش برای ادامه مسیر... https://t.me/+aXGg-l-xBdVjNWE0 عاشقانه‌ای که در تاریک‌ترین لحظه‌ها متولد شد✨🔥
200
8
sticker.webp
159
9
- ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من می
- ببینید پریاخانوم...من میدونم پدرم چی به شما گفته وچی ازتون خواسته!امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم!پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت..!محرمیتی که جایی ثبت نشه،محرمیتی تعهدومسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده!   جا خورد. آنقدر که لحظه‌ای فراموش کرد نفس بکشد.درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت می‌کرد!    با تردید پرسید:   -من متوجه نمیشم!   معین نفس عمیقی کشید.می‌خواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد.   - من روشنتون میکنم.   به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد:   -اگر پدرم این پیشنهاد به شما وپدرتون داده دلیل براینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما محافظت کنم.اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم.من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست.پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت می‌کنه. https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0 https://t.me/+XV8H1szpIbszZWQ0 پریا درست شب قبل ازخواستگاری کسی که سالهاست دوستش دارد،تصادف میکند و بازداشت می‌شود وبا ویلچرنشین شدن آن مرد تصمیم می‌گیرددبرای جبران زنش شود اما‌...
97
10
- مامانی گشنمه. شیل می‌خوام‌. شیل. - شیشه‌شیرت رو آماده کردم. برو از روی مبل بَرش‌دار. - نه شیل خودتو می‌خوام! از خجالت آب شدم. بچه‌م خودشو انداخته بود تو بغلم و جلوی کل فامیل درخواست شیر می‌کرد! سیاوش به بچه گفت: - پسرم، مامانت هم الان گرسنه‌س؛ بذار اول شامش رو بخوره، بعد به شما شیر بده. بچه لب برچید و زنجیر گردنبندم رو کشید. - الان. الان. گشنمه. شیل. عرق شرم از تیره‌ی کمرم سر خورد. دیدم که چندتا از فامیلا خندیدن. سیاوش محکم پلک بست. - بدعادتش کردی نیلی. بچه‌ی دوسال و نیمه که دیگه وقت شیر خوردنش نیست. ببین خودت چقدر ضعیف شدی! و خواست بچه رو از بغلم بکشه بیرون کرد که پسرم محکم به لباسم چنگ زد و جیغ کشید. -مامانی‌مو می‌خوام. گشنمه. سیاوش میون خشم خندید و جوری که فقط خودم بشنوم پچ زد: - منم مامانی‌تو می‌خوام؛ ولی الان وقتش نیست بچه. حیثیتمو بردی! با شرم و خنده لب گزیدم... https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk https://t.me/+C6IHWn51QmYwMzNk چه شوهر کراشی!🥹😂😍ایشالا نصیب همه! این رمانه ترکونده!🤭🔥
103
11
-وسط زندگیِ یه مردِ زن داری،خجالت نمی کشی؟ بغض وحشتناکی گلویم را گرفته و میخواهم پاسخش را بدهم که آنا جیغ می زند: -اون عمویِ تو،خجالت بکش و این سایه سنگین لعنتی‌ات رو از زندگیم بکش بیرون. تا وقتی تو هستی علی هیچوقت برای من و بچه ام نمیشه. عمویم نیست...عمویِ ناتنی است اما!!! اشکم می چکد و به سختی می گویم: -آنا بخدا اشتب... -نه اشتباه نمی کنم. تو همه زندگیِ علی‌ای. واسه هیچکس حاضر نیست از دادگاهش بزنه ولی تا زنگ میزنی،جلسشو کنسل میکنه. برو از زندگیم و بذار... او نیز گریه می کند‌. موهای بلوندش را کنار می زند و با اشک به من خیره می شود: -می دونی چقدر سخته ببینی شوهرت انقدر به یه برادرزادهِ ناتنی اش واکنش نشون بده؟من دائم دارم باتو خودمو مقایسه می کنم. تو اومدی گند زدی تو زندگیم و داری شوهرمو می گیری. بی هوا جلو آمد و مرا با ضربه ای به سینه ام به عقب پرتاب کرد: -می دونی چقدر عذاب می کشم وقتی میخواد منو ببوسه و من همش باید نگران باشم که نکنه داره به تویِ خونه خرا.... -خفه شو،خفه شو! منم که به ضرب سیلی به صورت خیس از اشکش می زنم. مات و مبهوت شد و من جیغ زدم: -تویِ لجن،پا تو زندگی عاشقونه من گذاشتی. علی عموی من نیست؛اون عشق بچگیم بود. تو اومدی ازم دزدیدی. میدونستی و اومدی گند زدی به رویاهام. الان منو متهم می کنی به دزدیدن شوهرت؟ اشک هایم می چکد و‌فریاد میزنم: -من همیشه همه چیز علی می مونم؛چون من هیچوقت خودمو بهش تحمیل نکردم. چون خودمو له نکردم. من حتئ سعی نمی کنم نزدیک شوهر لعنتی ات بشم چون انگار اختیار تپش قلبمو از دست میدم ولی خودتم خوب میدونی علی.... علی.‌‌...علی... حتئ نامش هم قلبم را می شکند. با بغض می نالم: -حتئ روحشم از حسی که بهش دارم خبر نداره و نمی دونه اون دختر کوچولویی که تو بغلش بزرگ شده،عاشقش شده و مجبور ش... -چی؟! وای خدایا...وای! صدایِ اوست...دقیقا پشتِ سرم ایستاده. آنا از ترس می میرد و من جرئت نمی کنم به عقب بچرخم وقتی او فریاد می زند: -ضحئ خدا لعنتت کنه برگرد و تو چشمام نگاه کن و بگو که اشتباه می کنم! https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk https://t.me/+8HU8Se9KQg1iNDRk عموی ناتنیمه! و من فقط ۱۵ سالم بود که دلمو بهش باختم. علی شبیه هیچکس نیست. پسرِ خشن و بد نیست. علی؛علیه! اون تفریحش درس خوندنه. یه قاضی موفق و محبوبه. جذابه ولی دختری تو زندگیش نبود. من همیشه نقطه ضعفش بودم،روی من حساس بود. عاشقش بودم‌و نمی‌دونست. تا اینکه خواستم اعتراف کنم و فهمیدم یکی دیگه دلشو برده. و درست شب عروسیش فهمیدم گول خوردم ولی؛زنش حامله بود و...شدنی نبود!
178
12
- خبر داری فیلم‌ دو نفرمون رسیده دست زنت؟  اصلا حالیت هست با من چیکار کردی؟ https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8 با خونسردی تموم داشت قهوه‌ش‌ می‌خورد. - مگه چیکار کردم؟ - با رسم شکل بهت نشون بدم؟ جوری نگام کرد که قلبم لرزید. - یادم نمیاد کاری کرده باشم که احتیاج به نقاشی کشیدن تو باشه! با حرص لب‌هامو بهم فشردم. - خدا می‌دونه الان پشت سرمون چه فکری می‌کنه؟ حتما میگه تو با پرستار بچه‌ت‌ رابطه داری! اصلا تو به زنت فکر می‌کنی؟ صاف تو چشمام زل زد. - الان تو نگران زنمی یا فکرایی که راجع به ما می‌کنه؟ - من... لبخند کجی زد. - دوست داری اون فکرا واقعی باشه؟ لحنش جدی بود. نفسم بند اومد ❌🔥 https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8 https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8
50
13
پارت‌اول ، سرچ کن نبود لفت بده 🍓😁 #بزرگمهر_والتون ، یه دورگه ی آمریکایی ایرانیه که تنها وارث خانواده ی والتونه !!! یه شاهزاده #زیبا و #خوش‌قدوبالا، طوری که به پیشنهاد بقیه کارش به فریز کردن مقداری از ا..سپر.مهاش کشیده تا نسل این #اورانگوتان منقرض نشه😂😂یه پسر فوق العاده شیطون که به پشه ی ماده هم رحم نمیکنه😑😂 همه چی خوب پیش میره تا وقتی که همین شیطنت های بی حد و مرض آقازاده کار دستش میده و میفهمه بچه دار نمیشه😭🥺🤕 اما چون مقداری ازشونو فریز کرده پس خیالش راحته اما خبر نداره که همه ی گنجینه اش به باد رفته بجز یکیشون که برای تست توی شکم دختری که توی کما بوده استفاده شده و از قضا الان دختره بعد سالها به هوش اومده و مرخص شده !!! جا تره و نیست ... 😂😱⁉️حالا دختر قصه امون کیه ؟؟ یه خزرخانوم فتنه‌ی سر به هوا که‌از یه خانواده فوق العاده مذهبی و سرشناس تهرانه که بعد #چهارتاپسر چشم به جهان گشوده و شده #بلای جون خانواده 😁🔥که برخلاف برادراش کل تابوهای خانواده رو شکسته و به طور پنهانی با رقیب پدر و برادرهاش در ارتباطه 🫣😱اونم چه رقیبی !!! بزرگمهر والتون 🙊😱😂اما دیگه کار از کار گذشته و 3 تا نی نی داره تو #شکمش ابراز وجود میکنه 🙊🤰 https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0 https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0 ❌😡پارت 1 ، کپی و ایده برداری ممنوع😡
42
14
sticker.webp
1
15
sticker.webp
14
16
- تبریک میگم تازه قلبش تشکیل شده برگه آزمایش را گرفتم و مات زمزمه کردم. -یعنی من باردارم ؟ لبخندش غمم را بیشتر کرد : -آره عزیزم باید بیشتر مراقب خودت باشی یعنی میثاق دوستش داشت ؟ شایدم دلش نرم میشد ؟ با خبرش چه حالی میشد ؟ همین که در را باز کردم صدای حرف زدن میثاق را شنیدم. -اره همون طور که می‌خوایم پیش میره همه‌چی نگران نباش همین که مرا دید گوشیش را قطع کرد با لبخند برگه آزمایش را به سمتش گرفتم. -باز چت شده که رفتی آز.... سرش را بالا آورد و در یک لحظه انگار خون جلوی چشماش‌و گرفت. -بِچه کیه ؟ جان دادم انگار.لبام لرزید و صدام بیشتر : -دیوونه شدی میثاق... تا به خودم بیام گرمی خون روی پیشونی و چشام حس کردم. -من نزدیکت نشدم کهربا...چه گهی خوردی تووو ؟ https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0 یادش رفته بود آن شب را...
25
17
نگاهم قفل می‌شه توی نگاه سرخش، توی اون رگه‌های خونی که تو چشماش هست، قلبم فشرده می‌شه، بغضم می‌ترکه و با همون بغض، لب می‌زنم: _ کیانوش، تو دچار سوءتفاهم شدی، عزیز من... فقط بهم بگو کی این حرفا رو بهت زده؟ به خدا من نمی‌گم نرفتم تو اتاقش، آره، رفتم... ولی... باشه، برات توضیح می‌دم؟ تو الان عصبی‌ای، بزار برم، بعدأ که آروم شدی، همه‌چی رو بهت می‌گم... باشه؟ نگاهش رو ازم می‌دزده، انگار نمی‌خواد چشم تو چشمم بشه. قلبم با این حرکتش مچاله می‌شه. انگار یه چیزی توی دلم فرو می‌ریزه. صدام لرزون می‌شه: _ کیانوش، سویچو بده برم... حالم خوب نیست کیانوش، تو رو خدا... تکان کوچیکی به خودش می‌ده، دستی توی جیبش می‌کنه و سویچ رو درمیاره، می‌ذاره روی میز و می‌گه: _ باشه، آتیه... بیا اینم سویچت. ولی خودت باید تا حالا منو خوب شناخته باشی. می‌دونی بعضی وقتا چه اخلاق سگی‌ای دارم. https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 وقتی دختری قوی اما حساس، در دل روزمرگی‌هاش وارد دانشگاه می‌شه، فکرش رو هم نمی‌کرد که برخوردش با استادی مرموز و کاریزماتیک، قلبش رو از جا بکنه. استادی مغرور که پشت نگاه سرد و رفتار سنجیده‌ش، احساسی پنهان و گذشته‌ای پررمزوراز خوابیده. گذشته‌ای که قراره کم‌کم، با هر نگاه و هر سکوت، پرده از خودش برداره... قدم زدن زیر بارون پاییزی، مکث‌های طولانی سر کلاس، و گفت‌وگوهای پرتنش، فقط بخشی از رابطه‌ایه که قراره بین این دو شکل بگیره—رابطه‌ای که مثل بازی بین قلب و منطق، بین اعتماد و رازهای پنهان، تا مرزِ سقوط پیش می‌ره. آیا عشق می‌تونه راهی به آینده باز کنه، وقتی گذشته هنوز فراموش نشده؟ اگه دنبال یه داستان پر از احساس، کشش، و رازهایی هستی که کم‌کم کنار می‌رن و قلبت رو با خودشون می‌کشن... این قصه برای توئه. 🍁❤️ https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0 با 572 پارت آماده خوندن.👍👌 #رمانی_فوق_العاده_و_عاشقانه و پر از چالش که قلم وداستانش خیلی عالیه، ازخوندنش پشیمون نمیشید https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0
28
18
_حامله‌ای عزیزم! اونم چی یه پسر کاکل زری! ناباور نگاهش می کنم. انگار کسی توی سرم می کوبد؟ الان زمانش بود؟ حالا که هادی را از دست داده بودم.  حالا که شوهرم مرده بود؟! نگاه خانم دکتر روی خانجون و حامد که رسما پشت پرده ایستاده بود چرخید. ان ها هم مثل من  انگار خشکشان زده بود. _ والا اولین باره می بینم یه آقایی از حامله بودن خانومش اونم این شکلی خشکش می زنه. خانجون جای ما جواب می دهد: _این پسرم شوهرش نیست خانم دکتر. چشمان دکتر درشت می شود: _یعنی برادرشوهرش اومده جای شوهرش؟ https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 _ حامد برادرشوهرته و تو بیوه‌ی برادرش.‌.. نباید اجازه بدی نزدیکت بشه... این زیر یه سقف بودن‌تون درست نیست مگه این که محرم هم بشید. قلبم دردناک فشرده می شود و به چشمان مامان خیره می مانم... یعنی می خواست حالا که شوهرم مرده زن برادرش شوم تا بتوانم بدون مشکل در آن خانه بمانم؟ با کسی ازدواج کنم از او متنفرم... کسی که مقصر مرگ شوهرم بوده؟! _ این حرف من تنها نیست پناه... بقیه هم همین نظرو دارن... صدایم می لرزد: _ خودش چی؟ _خودشم موافقه! https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0 بعد مرگ هادی و فهمیدن حامله بودن پناه... خانواده تصمیم می‌گیرند اونو به عقد برادرشوهرش سروان حامد احمدی دربیارن.‌ کسی که پناه ازش به شدت کینه به دل داره و متنفره اما در این میون سرمه نامزد حامد سنگ اندازی‌هایی می کنه باعث میشه این دوتا به جای دور شدن یه دل نه صد دل عاشق هم بشن. یه شب... 😍😍*
61
19
- خبر داری فیلم‌ دو نفرمون رسیده دست زنت؟  اصلا حالیت هست با من چیکار کردی؟ https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8 با خونسردی تموم داشت قهوه‌ش‌ می‌خورد. - مگه چیکار کردم؟ - با رسم شکل بهت نشون بدم؟ جوری نگام کرد که قلبم لرزید. - یادم نمیاد کاری کرده باشم که احتیاج به نقاشی کشیدن تو باشه! با حرص لب‌هامو بهم فشردم. - خدا می‌دونه الان پشت سرمون چه فکری می‌کنه؟ حتما میگه تو با پرستار بچه‌ت‌ رابطه داری! اصلا تو به زنت فکر می‌کنی؟ صاف تو چشمام زل زد. - الان تو نگران زنمی یا فکرایی که راجع به ما می‌کنه؟ - من... لبخند کجی زد. - دوست داری اون فکرا واقعی باشه؟ لحنش جدی بود. نفسم بند اومد ❌🔥 https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8 https://t.me/+_C9SL5F2SGA3MzY8
78
20
پارت‌اول ، سرچ کن نبود لفت بده 🍓😁 #بزرگمهر_والتون ، یه دورگه ی آمریکایی ایرانیه که تنها وارث خانواده ی والتونه !!! یه شاهزاده #زیبا و #خوش‌قدوبالا، طوری که به پیشنهاد بقیه کارش به فریز کردن مقداری از ا..سپر.مهاش کشیده تا نسل این #اورانگوتان منقرض نشه😂😂یه پسر فوق العاده شیطون که به پشه ی ماده هم رحم نمیکنه😑😂 همه چی خوب پیش میره تا وقتی که همین شیطنت های بی حد و مرض آقازاده کار دستش میده و میفهمه بچه دار نمیشه😭🥺🤕 اما چون مقداری ازشونو فریز کرده پس خیالش راحته اما خبر نداره که همه ی گنجینه اش به باد رفته بجز یکیشون که برای تست توی شکم دختری که توی کما بوده استفاده شده و از قضا الان دختره بعد سالها به هوش اومده و مرخص شده !!! جا تره و نیست ... 😂😱⁉️حالا دختر قصه امون کیه ؟؟ یه خزرخانوم فتنه‌ی سر به هوا که‌از یه خانواده فوق العاده مذهبی و سرشناس تهرانه که بعد #چهارتاپسر چشم به جهان گشوده و شده #بلای جون خانواده 😁🔥که برخلاف برادراش کل تابوهای خانواده رو شکسته و به طور پنهانی با رقیب پدر و برادرهاش در ارتباطه 🫣😱اونم چه رقیبی !!! بزرگمهر والتون 🙊😱😂اما دیگه کار از کار گذشته و 3 تا نی نی داره تو #شکمش ابراز وجود میکنه 🙊🤰 https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0 https://t.me/+1-eTauoCZWQ5ODA0 ❌😡پارت 1 ، کپی و ایده برداری ممنوع😡
66