کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد. الناز محمدی.نویسنده
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
Канал کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 11 129 підписників, посідаючи 3 437 місце в категорії Книги та 28 339 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 11 129 підписників.
За останніми даними від 02 вересня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 19, а за останні 24 години на -9, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 1.01%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 3.51% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 112 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 391 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 03 вересня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 03 вересня | 0 | |||
| 02 вересня | 0 | |||
| 01 вересня | +1 |
| 2 | #پیشنهادی_ما🔥🔥🔥
چند وقتی هست که همه دارن از این رمان حرف میزنن😍😍
هیچ کس و قدر اون دختر دوست نداشتم .
برام حکم نفس گرفته بود
منِ مسیح اعتراف میکنم با همه بی احساسیم دیوانه وار اون دخترو میخواستم🔥
اما همراز…
با اون چشمهای جسورش،
با اون لوندیِ لعنتیش
و اون ذهنِ خطرناکش،
به تنها چیزی که فکر نمیکرد عاشقی بود.عشق براش حکم حواس پرتی داشت.
اون فقط برای انتقام اومده بود. تنهاش نمیزاشتم ، حتی اگه مجبور بشم ،پدر خودم رو که مسبب تمام آزار و اذیت های کودکی اون دختره نابود کنم ❤️🔥
نگاه مسیح لحظهای روی لبهای همراز مکث کرد؛ آهسته نفس کشید و با صدایی گرفته و خشن غرید:
_ یه روزی خودت میای سمتم… آدمها بالاخره برمیگردن جایی که بهش تعلق دارن.
همراز خندهی کوتاهی کرد، نگاه بازیگوشش هنوز روی صورت مرد میچرخید.
_ تا اون روز… از دور خواستنم رو تمرین کن.
برای خوندن رمان هیجانی سیب هوس وارد کانال زیر شوید👇🏻
https://t.me/sibehavassss | 100 |
| 3 | sticker.webp | 35 |
| 4 | -چه غلطی میکنی؟
یاسین که از دیدن او داخل اتاق شوکه شده بود، به خودش آمد و داد زد:
-بهتره من بپرسم که کدوم احمقی بهت اجازه داده تا اینجا بیای و مزاحم خلوت ما بشی؟
آکو نگاهی به ظاهر بههم ریختهی نفس انداخت و غرید:
-خلوت؟! از کی تا حالا به خفت کردن دختر مردم میگن خلوت و من خبر ندارم؟
تا یاسین به خودش بیاید، آکو یقهاش را گرفت و سرش را به دیوار کوبید. به طرف نفس رفت که همچنان شوکه سر جایش مانده بود. پالتو را از تنش درآورد و به طرفش گرفت. با اشاره به تاپ تنگ و پارهی او، از لایِ دندانهای کلید شدهاش با خشم غرید:
-باورم نمیشه انقدر الکیخوش و بیمسئولیت باشی! پدرت روی تخت بیمارستان افتاده و تو با امثال این بیناموس اومدی پیِ خوشگذرونی؟!
آکو با نگاه به چانهی لرزان نفس، پوزخند صداداری زد و غرید:
-فکر نمیکردم تا این حد بچه و خودخواه باشی!
نفس از شدت ترس به سکسکه افتاد. هوای اتاق خفه بود و سرش گیج میرفت. آکو با دیدن نفس در آن حال، عقل و منطقش را از دست داده بود و بار دیگر داد زد:
-تنت کن قبل از اینکه با دستای خودم خفهت کنم!
https://t.me/+lV70tCS3emMzN2Q0 | 26 |
| 5 | #رمان_حقعضویتی
#دوشیزهی_زیبا
فقط تا ۱۰ شهریور فرصت دارید با قیمت ۲۰۰ هزارتومان تهیه کنید. بعد گذاشتن اولین پارت، حق عضویت میشه ۳۰۰ هزارتومان.
برای کوروش عشق معنی تصاحب کردن میداد!
نه آرزو کردن خوشبختیاش، نه حرفهای شیرین، نه وعدههای آینده...
عشق یعنی اینکه کسی مال تو باشد؛ کامل، بیقیدوشرط، بدون سهمی برای دیگری...
عشق مثل قلمرو آدمی بود، واگذارکردنش تحت هر عنوانی بیغیرتی بود.
اجازه نمیداد کسی با واژههای مثل جوانمردی خامش کند.
اگر کسی را میخواست، باید تمام وجودش را در اختیار میگرفت؛ بدنش، نگاهش، فکرش، حتی پشیمانیهای صبحگاهیاش را هم دوست داشت.
عشق برای او شبیه جنگ بود. یا پیروز میشد و ملورین را مال خود میکرد، یا شکست میخورد و همهچیز را از دست میداد. حالت میانهای وجود نداشت!
برای عضویت به آیدیهای زیر مراجعه کنید:
@Mehrr_2
@MHFM1364 | 23 |
| 6 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 52 |
| 7 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 100 |
| 8 | sticker.webp | 51 |
| 9 | «من عمراً پامو توی خونه اون پولپرستا بذارم…»
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد.
سرم رو چرخوندم… شاهرخ بود.
قبل از اینکه حتی فرصت اعتراض پیدا کنم، منو داخل ماشینش انداخت.
از حرص با همون یه دست سالم، مشتهام رو روی سر و صورتش کوبیدم.
انگار نه انگار؛ فقط منو پس زد و با صدایی که ماشین رو لرزوند، غرید:
«بشین سر جات!»
از لج دوباره دستم رو بالا بردم.
این بار مچم رو گرفت، دستم رو دور خودم پیچوند و روی پاهاش نگهم داشت.
تقلا میکردم، اما زورم به اون هیکل غولپیکرش نمیرسید.
سرم روی تنش افتاد و همین آتیش خشمم رو تیزتر کرد.
بیفکر دندونام رو روی گوشت تنش فشار دادم…
ناله خفه و دردناکش بلند شد.
همون لحظه فهمیدم با این گاز گرفتن، دیگه فقط عصبیش نکرده بودم…
داشتم خودم رو به دردسر بزرگی میانداختم…
📖 ادامه رمان:
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0
لینک بله:
ble.ir/join/DAorzCbv7D | 42 |
| 10 | #پارت_1
نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکهای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقهی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریکمان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچهها از آخر کوچه بلند شد:
-خاله شوت بزن، زود باش...
خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکهای نان دیگر کندم و خوردم.
-بنداز دیگه.
توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود:
-جونِ خالهمرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا.
با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانهشان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگیاش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفسزنان پرسید:
-بله خالهجون؟
نان را به او سپردم که میدانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم.
-حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟
-اه، چقدر لفتش میدی خاله، بنداز دیگه.
دخترها هیجانزده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهرههای ناراضی و آفتابسوختهشان که میدانستم بوی گند عرق و مرد هم میدهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آنها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم میگذشت.
-جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپو دیگه.
با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانهشان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحتتر میشد و توبیخ مامان اگر به گوشش میرسید کمتر.
-خاله، هوی... مارو نگاه.
-دفعه پیش ما جورتو کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن.
ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشتنفرشان که دست به سینه و اخمآلود نگاهم میکردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم:
-اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من.
تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند.
پسرها فریاد میزدند و فحش نثار هم میکردند که دست بجنبانند. حرفهای و دقیق از میانشان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خندهی بچهها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم.
مسیر صد متری را میتوانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمیخواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظهای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمتشان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانههایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد.
راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند.
حریفم نمیشدند. بردیا هم لایی خورد و خنده دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بیتوجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنهی محکمی خوردم. تنه یکباره و چون رعد و برقی بیموقع خودش را جلوی من انداخته بود.
توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بیخاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. میخواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دنداننما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند:
-ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم.
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
رمان کالسکهٔ خاطرات😍
رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌 | 27 |
| 11 | خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده. 😭
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
تا حالا شده رمانی بخونید وحس کنید دیگه قشنگترازین نمیتونید رمانی پیدا کنید وناخوداگاه به بقیه معرفیش می کنید؟ درمورد #لمس_یک_بوسه دقیقا همینه. | 35 |
| 12 | #پارت_1
نان سنگک را روی دستم جا به جا کردم، تکهای کندم و در دهانم گذاشتم. نسبت به داغی چند دقیقهی قبلش، قابل خوردن شده بود. داخل کوچه باریکمان پیچدم، همزمان توپ پلاستیکی فوتبالِ راه راهِ سفید آبی، که رویش دو جلد پاره از نوع خودش کشیده شده بود، آمد و به ساق پایم خورد. چشمم به توپ بود و صدای داد بچهها از آخر کوچه بلند شد:
-خاله شوت بزن، زود باش...
خبیثانه پایم را روی توپ گذاشتم. تکهای نان دیگر کندم و خوردم.
-بنداز دیگه.
توپ را زیر کفش به بازی گرفتم و دو قدمی جلو رفتم. هشت نفر بودند. قد و نیم قد. با نگاهی منتظر و کلافه که زودتر توپ را پس بدهم. اعتراض امیر قدرتمندتر از بقیه بود:
-جونِ خالهمرمر بنداز بیاد، شرط بستیم بابا.
با نگاهی به سمت چپ و دیدنِ ساحل جلوی در خانهشان، چشمکی زدم و فرا خواندمش. نگاهِ براقش به من بود و عروسک بدون پایش هم طبق معمول در آغوشش، فوری سمتم قد تند کرد. دوست و یاور همیشگیاش هم پشت سرش دوید و آمد. به من که رسیدند، ساحل نفسزنان پرسید:
-بله خالهجون؟
نان را به او سپردم که میدانستم مثل خودم دوست دارد خالی خالی بخورد و کیفم را هم به بهار دوستش دادم.
-حواستون به اینا باشه، پوزه اینارو به خاک بمالم، خب؟
-اه، چقدر لفتش میدی خاله، بنداز دیگه.
دخترها هیجانزده تأییدم کردند. با احتیاط پشت سرم پیش راه آمدند. از دروازه اول گذشتم و سعید جرئت نکرد سمتم بیاید و نظری به توپ داشته باشد. ایستادم و توپ را زیر پایم نگه داشتم. دست به کمر زدم و به چهرههای ناراضی و آفتابسوختهشان که میدانستم بوی گند عرق و مرد هم میدهند، چشم دوختم. البته که من هم دست کمی از آنها نداشتم و چهل دقیقه از آخرین تمریناتم میگذشت.
-جا نداریما... چهار به چهاریم. بنداز توپو دیگه.
با یک نگاه کلی به کوچه فقط مادر ساحل و بهار را بیرون و جلوی در خانهشان مشغول صحبت، دیدم. خوب بود، کارم راحتتر میشد و توبیخ مامان اگر به گوشش میرسید کمتر.
-خاله، هوی... مارو نگاه.
-دفعه پیش ما جورتو کشیدیم، سر کیسه رو شل نکردی. فکر اینکه امروز بازیت بدیم از سرت بیرون کن.
ابرو بالا انداختم. علیرضا نطق غرایی کرده بود. جلوتر رفتم. رو به هشتنفرشان که دست به سینه و اخمآلود نگاهم میکردند، لبخند حرص درآری زدم و... ناغافل حمله کردم:
-اگه بتونید بگیرید و گل نزنم، خرجِ شرط امروزتون با من.
تنها چند ثانیه مکث کردند تا حرفم را حلاجی کردند و بعد... چون اسپند روی آتش به تکاپو افتادند. از هر طرف سمتم هجوم آوردند. دخترها به همراه مادرانشان که حواسشان جمع ما شده بود، شروع به تشویقم کردند.
پسرها فریاد میزدند و فحش نثار هم میکردند که دست بجنبانند. حرفهای و دقیق از میانشان گذشتم. دوبار روپایی زدم و به تلافی نطق غرای علیرضا لایی دادمش. صدای خندهی بچهها از عصبانیت سرخ و کبودش کرد. با بدجنسی نیشخندی زدم و جلوتر رفتم.
مسیر صد متری را میتوانستم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردند، طی کنم و گل بزنم، اما اذیت کردن و حرص دادنشان توفیق دیگری داشت و نمیخواستم از دست بدهم. امیررضا و سروش چون کنه به دست و پایم پیچیدند. لحظهای توپ را از دست دادم و دور شدن. سمتشان قدم تند کردم و دوباره توپ را گرفتم. شالم را از سرم کشیدند و روی شانههایم افتاد. موهایم در هوا رقصان شد.
راه را به رویم بستند. دوباره رو پایی زدم و با چرخشی کوتاهِ همراه توپ، دورشان زدم. فقط ده قدم دیگر با دروازه فاصله داشتم. دوباره شبیه زنبورهای مدافع که به قلمروشان حمله کرده بودم، سمتم هجوم آوردند.
حریفم نمیشدند. بردیا هم لایی خورد و خنده دخترها و دادِ دوستانش کر کننده شد. بیتوجه جلو رفتم و درست در سه قدمی اینکه گل را داخل دروازه شوت کنم به تنهی محکمی خوردم. تنه یکباره و چون رعد و برقی بیموقع خودش را جلوی من انداخته بود.
توپ را از دست دادم. علیرضا سریع آن را قاپید و دور شد. تعادلم بر هم خورده بود که دستِ همان تنه بیخاصیت و مزاحم، سریع روی کمرم نشست. میخواست از افتادنم جلوگیری کند. در لحظه، خشمگین خودم را عقب کشیدم. دستانش بلاتکلیف در هوا ماند. لبخندی دنداننما زد و با سرخوشی چشمکی روی هوا پراند:
-ببخشید خانم مربی، نفهمیدم چی شد از خونه دراومدم یهو بت خوردم.
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
https://t.me/+hKg9FhxpDTI1NmNk
رمان کالسکهٔ خاطرات😍
رمان جدید زهرا سادات رضوی استارت خورد🫰😌 | 1 |
| 13 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 98 |
| 14 | sticker.webp | 50 |
| 15 | 🔥 شاهرخ از همون روزی باخت که یارا رو جدی نگرفت…
دخترِ تپل و سیاهسوختهی بچگی، حالا شده بود یه بلای خوشگل، خوشهیکل و زبوندراز! 😏
یارا یه روز با هزار خجالت عشقش رو به شاهرخ اعتراف کرد…
اما شاهرخ با چند کلمه، غرورش رو له کرد و تحقیرش کرد.
یارا موند و یه قلب شکسته…
و تصمیمی که قرار بود زندگی شاهرخ رو زیرورو کنه! 😈
برای انتقام، رفت سراغ تنها نقطهضعف شاهرخ؛
برادرزادهی عزیزش…
اما چیزی که هیچکدومشون حساب نکرده بودن این بود که یارا کمکم بین بازیِ انتقام و عشق گیر میکرد…
و شاهرخ، مردی که یه روز حتی نگاهش هم نمیکرد، حالا باید برای یک نگاه یارا بجنگه!
حسادت، رقیب، کلکل و عشقی که هر لحظه خطرناکتر میشه… 🔥
دختری چموش × مردی لجباز
حالا ببین کدومشون زودتر تسلیم میشه… 😉❤️🔥
👇 شروع این جنگ عاشقانه:
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0
https://t.me/+mzCCOSK-8Bo1ODU0 | 34 |
| 16 | #پارت_77
-یه سفارش مخصوص داریم خانمکامروا...
کیان به من اشاره میکند که بشقاب داغ را در فر میگذارم.
-یه آقایی اومده و فسنجون سفارش داده...
-خب؟
-ولی گفته حتما این سفارشو خود جانان براش ببره و میخواد با آشپز اصلی اون غذا صحبت کنه.
خانمکامروا با اخم مخصوص خودش نیمنگاهی سمت من متحیر میاندازد و سپس رو به کیان میکند:
-میشناسین مشتری رو؟
-نه والا، ولی تأکید اکید کرد که حتما جانان براش غذا رو ببره.
ماندهام چه کنم که کامروا برگه سفارشات جدید را از کیان میگیرد:
-باشه این سفارشهارو ببر، بهش بگو جانان تا چند دقیقه دیگه غذا رو میاره.
با رفتن کیان، کامروا مقابلم میایستد:
-گاهی وقتا چنین مشتریهایی داریم که میخواد با خود آشپز صحبت کنه، استرس گرفتی؟
لبخند بینمکی روی لب مینشانم:
-استرس که نه، فقط تعجب کردم که حتی منو میشناسه.
متفکر سفارش را آماده بردن میکنم که کامروا جدی میگوید:
-لبخند بزن جانان، هیچ وقت نباید با جدیت و اخم از مشتری استقبال کنی، با خوشرویی غذا رو براش ببر و دلیل اینکه خودتو خواسته با احترام ازش بپرس. سفارش میز شماره دوازده هستش.
نفس عمیقی میگیرم و با گفتن چشم از آشپزخانه بیرون میزنم. با گذشتن از راهرو نگاه میچرخانم روی میزها برای یافتن شماره 12.
با پیدا کردن میز که دقیقا مقابل شیشه سرتاسری رو به بیرون است، همان سو قدم برمیدارم. چهره مردی که پشت به من نشسته است را نمیبینم. وقتی که نزدیکتر میشوم چشم از هیکل مردانهاش میگیرم و بینگاه به صورتش سینی را روی میز میگذارم و میگویم:
-سلام جناب، خیلی خوش اومدید به کافه بلوط، بنده جانا...
ادامه معرفیام با دیدن چهره مرد در دهانم ناتمام میماند. مات و مبهوت پاهایم میخ زمین میشود و تمام علایم حیاتی بدنم یکی پس از دیگری از تنم رخت میبندند.
مرد با دیدنِ حالم لبخندی گوشه لبانش خود نمایی میکند و از پشت میز برمیخیزد. جزء به جزء صورتش را رصد میکنم و زمان از دستم در میرود تا زمانی که با صدای بمش به خود میآیم:
-سلام سرآشپز حال شما؟
آخ امان از صدایش...! امان از دلتنگی چند سالهام. نفسی که در مجاری تنفسیام قفل شده است را تکه تکه بیرون میفرستم. اعضای تنم کم کم بودنش را باور کردهاند که از انقباض بیرون میآیند. دست میگشاید و به آغوشش اشاره میکند:
-بیا اینجا ببینم که حسابی دلتنگتم.
دست روی دهانم میگذارم. حرکت مرد و حالت من، توجه چند نفر از مشتریها و بچههای خودمان را معطوف ما میکند. هنوز توانایی حرکت ندارم، به مانند مجسمه تنها نظارهگر هستم که مرد یکباره خم میشود و دستی که روی دهانم گذاشتهام را میگیرد و مرا محکم سمت خود میکشد.
سرم که روی سینهاش قرار میگیرد، چانهام میلرزد و قطرات اشک از پس مردمکهایم نمود پیدا میکنند. سر خم میکند و لب میچسباند به شقیقهام:
-چقدر تغییر کردی تو؟
من یا او؟
-خوشگل شدی، خانم شدی، ماه شدی...
نفس میگیرم از تنش و کتش از پشت سر در میان انگشتانم مشت میشود. بعد از لحظاتی که اجازه میدهد بودنش را باور کنم فاصله میاندازد میانمان و دست میکشد زیر پلکهایم:
-اشکهاشو نگاه کن... زبونتو موش خورده سرآشپز؟ همون موشی که بهت میگفتم تو کلاهت قایم میکنی و ازش دستور پخت میگیری! وگرنه محاله خودت این همه غذای خوشمزه بپزی!
خندهای آرام در میان اشکهایم صورتم را در برمیگیرد و او با مهربانی بوسه میکارد روی پیشانیام.
-کی... کی اومدی فرهاد؟ چرا خبر ندادی... باورم نمیشه اینجایی.
خندهی مردانه سر میدهد:
-چه عجب زبونت وا شد.
مشتی آرام حواله بازویش میکنم:
-اذیتم نکن... به اندازه کافی شوکه هستم از دیدنت.
لبخند گرمی به رویم میپاشد:
-میخوای بشینیم؟ فکر کنم همه به ما نگاه میکنند و جلب توجه کردیم.
او مینشیند و من نگاه در اطراف میچرخانم. نگاه دو دختر جوان که با شیطنت روی سر و تیپ من و فرهاد میچرخد را از نظر میگذارنم، مرا که متوجه خودشان میبینند با چشمکی، خندان سر در گوش هم فرو میبرند. نم چشمانم را با خنده میگیرم و همینکه روی صندلی جای میگیرم، چشمم به پشت سر فرهاد میخورد.
به حاتمپیرزاد(مدیر رستوران) که حمید مشغول صحبت با او هست، اما توجهی به حمید ندارد و نگاهش روی فرهاد و من در گردش است و نگاه خیره یزدان هم که فبها...
-گفتم دو پرس فسنجون بیاری که با هم غذا بخوریم، وقت که داری؟
https://t.me/+WSGGK0xSUSU3YWFk
https://t.me/+WSGGK0xSUSU3YWFk
https://t.me/+WSGGK0xSUSU3YWFk | 25 |
| 17 | -به شرفم قسم اگه حامله بشی آخرینباری که بهت دست میزنم
بغض میکنم و او دست به سمت دکمههای پیراهنش میبرد و باز میکند.شرم دارم از تن برهنه عضلانیش.وقتی دست به سمت بندینک لباسم میآورد دستش را میگیرم:
-چته ؟ مگه نمیدونی واسه چی اینجایی ؟
چرا میدانستم ولی کاش به رویم نمیآورد
لبهایم میلرزد.کاش لال نبودم.دستم را پس میزند او هم بغض دارد:
-فکر میکنی منم میخوام ؟
لباس از تنم سر میخورد؛فقط دستانم را بند تنم میکنم ولی او هیچ حسی ندارد:
-زن من یکی دیگهاس...نفسم بند یک دیگهاس
خوشبحال زنش همان زنی که توانایی وضع حمل نداشت و بیمار بود ، با فشاری که به تنم میآورد روی تخت میافتم و او نزدیکم میشود.حرفهایش دلم را بیشتر میشکاند:
-تو فقط زن من شدی واسه بچه...واسه وارث...
نه خبری از ملایمت بود نه بوسه نه تب تند تن خواستن یک مرد فقط سکوت بود پشت سکوت
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
رمانی که این روزها بدجور با قصهی جذابش غوغا کرده از دست ندید😍🥹 | 31 |
| 18 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 152 |
| 19 | sticker.webp | 121 |
| 20 | + کی انقدر کثیف شدی یارا؟ این همه مرد، حتماً باید میرفتی سراغ نامزد من...
یارا التماسوار کنار سانیا لب میزنه، اما دخترک چشمهایش از اشک و خشم پر شده بود.
+ به خدا من نامزدِ تو رو همین امروز دیدم... من... من نمیدونم چرا میگه #عاشق_منه... شاید دیوونهست... 🥀
صورت یارا از سیلی ناگهانی قرمز میشه.
+ خفهشو دروغگو... چون عموم بهت پا نداد، حالا افتادی دنبال نامزدم؟ چی از جونم میخوای؟ چه بدی در حق تو کردم؟
یارا مبهوت و گیج به زمین خیره میشود اما شاهرخ ناگهان.... 🔥
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
یارا عاشق عموی پولدار و جذاب دوستش میشه، در عین سادگی با هزار خجالت عشقش رو اعتراف میکنه، ولی شاهرخ در جواب تحقیرش میکنه، غرورش رو خورد میکنه...
یارا میمونه و قلبی که لبریز نفرت شده...
پس برای انتقام میره سراغ نقطهضعف شاهرخ، برادر زادهٔ عزیزش... کاری میکنه که ... عاشقش بشه، اما شاهرخ...
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
https://t.me/+VPVeDgqT23oxOGU0
کانالی با دو رمان جذاب😍 | 49 |
