کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد. الناز محمدی.نویسنده
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
تُعد قناة کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 11 135 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 435 في فئة الكتب والمرتبة 28 333 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 11 135 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 02 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 19، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -9، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.01%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.51% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 112 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 391 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 03 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 03 سبتمبر | 0 | |||
| 02 سبتمبر | 0 | |||
| 01 سبتمبر | +1 |
| 2 | پروانه، یه #خبرنگار سمجه که تا به خواستهش نرسه، عقب نمیکشه. از قضا #عاشق یه پسر #ترنس شده و قرار نیست دست از سر پسر آروم و غمگین قصهمون برداره...🦋😎
با هم، دنبال کشف حقیقتی میرن که زندگی آرمین رو زیر و رو کرده و قراره بالاخره اونو به آرامش برسونه 🥺
https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0
عاشقانههای جذاب این قصه رو از دست ندین که قراره قند توی دلتون آب کنه. 😌 | 224 |
| 3 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 65 |
| 4 | من ساسانم خلافکار #خشن و دهشتناکی که همه از دیدنم #وحشت دارن. همه چیز اما زمانی زیر و رو شد که چشمم به اون افتاد. ♨️🩸
به زن بیوهای که نباید برام مهم میشد اما #قلبم مال من نبود مال اون بود. یه حسِ داغِ مرده که دوباره زنده شده بود و منو به جنون کشوند. #جنونی به نام مرسانا 🔥🔥
اما اون منو نمیخواست قلب منو به یاد نداشت و من قرار بود هر جوری شده اونو دوباره #مال خودم کنم حتی به قیمت شکستنش🚩❤️🔥
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0
https://t.me/+xEdK6GxTLCM4YjA0 | 177 |
| 5 | sticker.webp | 130 |
| 6 | من سیاوش اِکوانم، تاجر جاهطلب و قدرتمندی که همهچی داره اما تا خرخره تشنهی تصاحب یک زنه🔥
https://t.me/+QFBhNqjIC8BmMWRk
ــ دیدم هی ول میکنی و میری به سرم زد بدزدمت!
منمن کرد.
+ با من شوخی نکن سیاوش، من واقعاً میترسم!
ــ "ش" رو یه جوری میگی؛ آدم همش دوست داره بشنودش!
با لبخند به نگاه ترسیدهاش زل زدم.
ــ نه تازهکارم، نه جوون هجدهسالهی بیمکان که چنین لوکیشنی رو برای چیزی که توی مخ بیمار توئه انتخاب کنم!
نگاهش خجالتی شد. جدی شدم و قدمی جلو رفتم.
_ولی من فکر میکنم که اگه ولت کنم، تو همین امشب، درست وقتی همه خوابن، چمدونتو میبندی همین رژ قرمزتو میزنی و بعدشم میری...
بالاخره لبخند زد.
+حالا چرا قرمز؟!
ــ مگه ندیدی توی فیلما همیشه زنهایی که خیلی بیرحم و دستنیافتنین، یه نصفهشبی رژ قرمزشون رو میزنن و برای همیشه میرن؟
https://t.me/+QFBhNqjIC8BmMWRk
برای به چنگ آوردنش حاضر بودم هرکاری بکنم چون اون با گلیمای خاصش مشهورم میکرد... پس یه شب بدون اینکه خودش بفهمه از بغل نامزدش دزدیدمش و بعدم عقدشو بهم زدم اما...🔥 | 46 |
| 7 | هر بار که شال از روی سرش لیز میخورد، نگاه من هم مثل پسرای ۱۸ سالهی چشمچرون، روی اون دخترهی موفرفری قفل میشد. 🔥⛔️🔥⛔️🔥⛔️🔥
https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0
با هر «نچ» گفتنش، از حسابوکتابهای روی لپتاپ کنده میشدم و نگاهم به گردن ظریف و سفیدش میافتاد.
و این بار اوضاع بدتر شد. وقتی رفته بود روی نردبان تا لوستر را تمیز کند، نگاهم بیاختیار روی ساقهای خوشتراش و پابند طلاش قفل شد. آب دهانم را قورت دادم و بیقرار دست بردم به کراواتی که دور گردنم سنگینی میکرد. در همان حال غریدم:
ــ داری چیکار میکنی؟!
از ترس هینی کشید و پیش از آنکه تعادلش به هم بخورد، به خودش مسلط شد. بعد با اخمی پر از گلایه به سمتم برگشت:
ــ معلوم نیست دارم چیکار میکنم؟ تا چند دقیقه دیگه مهموناتون میان میخوام همه چیز عالی باشه.
با اخم بلند شدم.
ــ مگه تو مستخدمی؟ طراح دیزاینری. بشین سر جات... حواس واسه من نذاشتی!
بهتزده نگاهم کرد. لبهایش نیمهباز مانده بود، بعد آرام گفت:
ــ دوست دارم همهچیز مرتب باشه تا کسی نتونه از کارم ایراد بگیره. حالا شما ناراحتی چون دارم دفتر کارتو تمیز میکنم؟!
ای کاش میدانست چه میکند با من... درست مانند پسرهای تازه بالغ، تحت تاثیر جاذبههای زنانهاش قرار گرفته بودم.
سکوت بینمان سنگین بود که ناگهان در باز شد و منشی خبر داد:
ــ آقای مهندس، مهموناتون رسیدن.
گرما تا مغزم دویده بود اما بالاجبار کراواتم را دوباره مرتب کردم. او هم با لبخند از نردبان پایین آمد و بیخیال کنارم ایستاد. با اخم غریدم:
ــ شالت!
متعجب نگاهم کرد:
ــ چی؟
حرصی شدم:
ــ شالتو درست کن. بپیچش دور گردنت، گره بزن... یه کاریش بکن. اینجا محیط کاره. کل گردنت معلومه!
با دلخوری شال را مرتب کرد، اما غرغر ریزش زیر لب به گوشم رسید:
ــ دوستدخترش میاد با یه من آرایش... دستتو بکنی تو صورتش، تا آرنج گم میشه، اینقدر کرم پودر داره. بعد به من گیر میده...
از غرولندش لبخند کوتاهی، روی لبم نشست. صدایم آرام بود، اما پر از احساسی بود که دیگر نمیتوانستم پنهان کنم:
ــ دوستدخترم نیست... دخترخالمه!
با اخمی پر از دلخوری به سمتم برگشت. این بار سرم را اندکی خم کردم و زمزمه کردم:
ــ و تو... برای من با دخترخالهم فرق داری! با هر دختر دیگهای فرق داری!
از چیزی که بر زبان آورده بودم، چشمهاش گرد شده بود. و درست همان لحظه، در دفتر به صدا درآمد؛ مهمانها وارد شدند...
https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0
و این شروع داستان پر درد سر من با اون دختر آتیشپارهی چشم رنگی بود!
https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0
https://t.me/+wgO8_R6z0TNmNDk0
✅یه داستان عاشقانه_ معمایی بینظیر با قلم قوی که نباید از دستش بدین.❤️🔥🗝
✅کانال بدون تبلیغات
✅پارتگذاری منظم
✅#توصیهی_ویژه♨️ | 61 |
| 8 | آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش سیاوس میزنه، اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته، اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد. ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا...
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
_ من هیچ وقت درباره ی رابطه ی تو و سیاوش یا علاقه ی سیاوش به تو با هیچ کدومتون جدی و مستقیم مثل حالا صحبت نکردم الآنم اگه اینکارو میکنم برای این نیست که بخوام ترحم بخرم یا ازت برای سیاوش عشق گدایی کنم...
دستان یخ کرده ام را روی میز در هم چفت میکنم و می شنوم:
_ فقط میخوام بدونی اون شبایی که تو و فرزاد میومدید خونه اتون... سیاوش نگاه نمیکرد که هوا سرده یا گرمه، ساعت چنده، بارون میاد یا نه! با همون لباس خونه تا خود صبح میزد بیرون!....زیر بارون تو اون سرمای نصفه شبای پاییز اونقدر خیابونا رو با ماشین یا پای پیاده گز میکرد که من و ایرج نگران منتظر می موندیم تا برگرده...
بغضی سخت و دردناک گلویم را میفشارد و آرزو میکنم کاش نگوید که طاقت شنیدن درد و رنج اویی که حتی اشکهای من برایش مهم بود را ندارم. خودش را روی میز جلو می کشد و با لحنی پر بغض و مغموم، آتش غم و غصه را در من فزونی می بخشد:
_ شب عقدت اگه ماهان نبود معلوم نبود چه بلایی سر بچه ام میومد...
بعد اون منو ایرج از ترس اینکه همون نیمچه لبخندی که به خاطر مراعات ما تو خونه میزد و دریغ نکنه لام تا کام حرف از هیچی نمیزدیم تا حداقل جلوی ما حفظ ظاهر کنه و فکر کنه ما باورمون شده که همه چی براش حل شده و یه چند دقیقه که کنارمون میشینه از هر دری بگه...
چشمانش به اشک می نشیند و دلم به تنگ می آید، تا میتوانم لب روی هم میفشارم تا بغضم نشکند. اما زور حرفهایی که درگوشم زنگ میزند و حال چشمان سیاوش به وقت ادا کردنشان در نظرم جان میگیرد، میچربد و مقاومتم را در هم می شکند " من وقتی تو رو کنار اون بی همه چیزِ پفیوز میدیدم می مردم دیگه زنده نمیشدم آتیه " نگاهی به جانب مخالفم می اندازم و فورا با کف دستم اشک راه گرفته را پاک میکنم و زن عمو با لحنی متزلزل تر و شکسته تر میگوید:
_ چیزی به روش نیاوردم اما من آوارگی بچه امو جلو چشمم میدیدم، یه خنده ی از ته دلش حسرت من شد، تو افتادی زندان انگار خود سیاوش هرشب تو حبس بود. قلبش هزار پاره بود، آب شد، خواب و خوراک نداشت، منت کارای کرده اشو نمیخوام سرت بذارم که همه امون یه خانواده ایم وظیفه امونه اما وقتی آقاجون گفت با هم برید تو شرکت من فاتحه ی آرامش قلب سیاوشو خوندم.
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk | 75 |
| 9 | وقت بهخیر و پارتهای جدید😍
برای عضویت در کانال ویآیپی با بیش از ۱۶۰ پارت به آیدی زیر پیام بدید🫶
@Liloemi | 109 |
| 10 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۶
انگار چشمهای او زبان داشت و میگفت که میداند توی دلش چه خبر است. احساس گناه، رهایش نکرد که سرش را سمت پنجره چرخاند و به حاشیه بلوار چشم دوخت. صدای تیک تیک راهنمای ماشین و بعد جادهای که دیگر مقصدش مهم نبود، همان راهی بود که انگار باید میرفت. شیشه را پایین داد. باد خنک لرز به تن گُرگرفتهاش لرز انداخت. مثل دلی که میان هیمههای یک مشت خاطره میسوخت و باید بارانی میزد تا شاید خاموشش کند. میرفت که شاید از این دوراهی و خاکستر خاموشنشدنی رها شود. نگاهش از آینه کناری به چشمهای جدی هاتف که به جاده خیره شده بود، ماند... احترامی که نسبت به او داشت، اگر به عشقی که نسبت به پاشا داشت، نمیرسید، زندگی جفتشان را حرام میکرد و این چیزی نبود که بتواند حتی در خلوت خودش با آن کنار بیاید... اگر این باران، این خاکستر گرگرفته را مهار نمیکرد، تا ابد احیا نمیشد.
*** | 291 |
| 11 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۵
-چون خیلی رو داری نه! این بهزاد موذی هم چه کارایی میکنه. خواسته تو طرف رو درجا ببینی، کیفت کوک شه. زمینه چینی میکرد میافتادی به شک که اصلا بیای یا نه! انگار جای خاله، بهزاد تو رو زاییده که اینقدر خوب میشناسدت!
باران با حرف او، سردرگم وسایل را توی صندوق باز گذاشت و خودش به ماشین تکیه داد. آیناز، کنارش ایستاد و آرام گفت:
-این سفر یه روزه خیلی فرصت خوبیه که تصمیم نهایی رو بگیری باران! دست از شل کن وسفت کن بردار!
نگاه باران سمت او برگشت و آیناز با لحنی که مخصوص مواقع مهم زندگیاش بود، خیره بهش گفت:
-هاتف رو بشناس! از کجا معلوم اونقدر عاشقش نشدی که خاطرات گذشتهات رو نه تنها کمرنگ کنه، که حتی به این فکر نکنی، چرا زودتر سر راهت نیومده!
باران کمی سکوت کرد و بعد سمت هاتف و بهزاد برگشت که مشغول گفتگو با مرد جوانی هم سن و سال خودشان بودند. نگاهش روی هاتف مانده بود و آن گل روی سینهاش شبیه یک داغ بزرگ بود و یک ترس! و یک سوال ترسناکتر!
« اگر پاشا برمیگشت چه؟ اگر دلیل محکمی برای این همه مدت نبودنش داشت چه؟»
با برگشتن نگاه هاتف سمتش، تکانی خورد و فوری به آیناز نگاه کرد که دید او هم بهش خیره مانده. آیناز کف دستش را سمت او دراز کرد. جایی درست جلوی یقهاش، اما باران سمت ماشین رفت و بدون اینکه جواب او را بدهد، نشست. سرش داشت درد میگرفت و شقیقههایش به ذق ذق افتاده بودند. در برزخی گرفتار بود که نمیدانست کدام سمتش بهشت است و کدام سمت جهنم! وسط مسیری گیر افتاده بود که جهنم را با تمام وجود آرزو میکرد... آرزویی که تهش از این بلاتکلیفی احساسی نجاتش دهد.
پیشانیاش را با کف دستش فشار میداد که آیناز هم توی ماشین بیحرف نشست و کمی بعد، متوجه شد هاتف و بهزاد هم روی صندلیهای جلو نشستند. همین که سر بلند کرد، چشمهای او از قاب آینه، احوالش را شکار کرد. ته دلش لرزید. | 273 |
| 12 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۴
بهزاد نه بابایی گفت و هاتف با خنده سمت باران که هنوز نگاهش میکرد، برگشت و چشمکی زد. قلب دخترک درجا ریخت و بهزاد را نگاه کرد. چشمهای سرحال بهزاد و نگاهش، لبخند را روی لبهای دخترک نشاند. به عقب تکیه داد و سنگینی نگاه عارف باعث شد، سمتش بچرخد. دستش روی زانویش بود و سرانگشتان رقصانش، ریتمیک بازی میکردند.
-واقعا فکر نمیکردم بهزاد بهت نگفته باشه.
-اون شب گفتی یه چیزی به بهزاد گفتی و صلاح بدونه بهم میگه همین بود؟
-آره! ولی گویا صلاح ندید و مستقیم بسته بندیت کرده و آورده!
باران از تعبیر او خندهاش گرفت و با نگاه کوتاهی به بهزاد که حواسش به رانندگی بود، گفت:
-خودت بگو همیشه!
نگاه هاتف روی صورت او ماند و لبخندش عمیقتر شد. دخترک در این احوال که میدیدش، دست و پایش را بیشتر گم میکرد. یک چیز عجیبی ته نگاه او بود که انگار تازه میفهمیدش اما چشم نگرفت، هاتف سرش را کمی سمت او خم کرد و گفت:
-همیشه خودم میگم! چشم... همیشه!
تکرار کلمات، برای باران تاکید میکرد که او چقدر برای گوشها و نگاهها و کلماتی که میشنود، میبیند و میگویدشان، دقت دارد. پس قطعا قرار روز آخرشان هم میدانست چه خبر است!
-همون کارواش بالای شریعتی بهار رو میری دیگه هاتف؟
با سوال بهزاد، هاتف، کمرش را کامل صاف کرد و دست لای موهای مرتب و کوتاهش کشید:
-آره! برو تو مستقیم! هماهنگه!
بهزاد سری تکان داد و چند دقیقه بعد، ماشین بهزاد در پارکینگ متوقف شد. تعمیرگاهی هم گوشه پارکینگ بود که با هاتف سمت ماشین برگشت و صحبت فروختن ماشین پیش آمد. آیناز وسایل را از روی صندلی عقب برداشت و کنار باران راه افتاد:
-واقعا نمیدونستی هاتف میاد باران؟
-میدونستم؛ تو خبردار نمیشدی؟ | 247 |
| 13 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۳
حتی شاید، آنقدر عمیق که هیچوقت دلیل رفتنش را نفهمید... گل دور گردنش، توی مشتش جا خوش کرده بود که در ماشین از سمت دیگر باز شد. اصلا نفهمیده بود که ماشین کی و چرا متوقف شده است. دست زیر پلکش کشید و سمت در چرخید که یکدفعه حس کرد قلبش از کار افتاد. آویز از بین مشتش سست شد و هاتف با برداشتن کلاه سیاهی که روی سر خودش بود، توی ماشین و درست کنار او نشست.
هاتف حین نشستن، روی شانه بهزاد زد و گفت:
-گفتی ماشین ریپ میزنه، من ماشینو دیشب دادم کارواش که صفرشویی هم بکنن! تا اونجا برو، اینو بذار پارکینگ همونجا و با ماشین من بریم!
بهزاد دمت گرمی گفت و هاتف با لبخند سمت باران چرخید که هنوز متحیر بود:
-احوال شما دخترحاج فتاح؟
باران پلکی زد و با سلام آرام و خوبم گفتنی، نگاهش سمت بهزاد برگشت که چشمش از آینه به او بود. با لبخند کمرنگ بهزاد، دوباره صدای هاتف را شنید:
-مگه خبر نداشتی با هم میریم؟
-نه! جا خوردم واقعا!
هاتف با چشمهایی باریک شده، بهزاد را نگاه کرد و او با جدیتی که تهش، طنز کلامش را لو میداد، گفت:
-واسه چی باید به خواهرم میگفتم، شما باهامونی؟
-حداقلش واسه این بود که من خودم برنامه این سفرو به هوای کار چیدم، بهزاد جان!
-الانم مسئلهای نیست که... شما کنار ماشینت پیاده میشی و تنها تا اونجا رانندگی میکنی!
هاتف عقب تکیه داد و گفت:
-حرفی نیست داداش! منتها باران خانمم با من میان، شما و خانمت میتونی با رخش خودت بیای و توقع هم نداشته باشی ما معطلتون بشیم! | 245 |
| 14 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۲
حواس باران به بهزاد و پدرش جمع شد که کاپوت ماشین بسته شد و وسایلشان را روی صندلی عقب گذاشتند. خداحافظی که کردند و سوار شدند، باران گفت:
-خب ماشین بابا رو برمیداشتی بهزاد. وسط راه نذارتمون!
بهزاد از داخل آینه نگاهی به او کرد و با لبخند سربالا انداخت:
-چیزی نمیشه! با یه شاسی بلند درجه یک میبرمتون بهتون خوش بگذره!
-از کی تا حالا ماشین تو شاسی بلند شده؟ همین که مثل اون پراید که بابات سر دانشگاه رفتنت برات خرید، تهش به دست انداز نمیگیره، خداروشکر کن!
بهزاد با خنده آیناز را نگاه کرد:
-اون موقع وسعم همون بود؛ بابامم نمیخواست پرروم کنه، الان وضعم خوب شده، دارم شرکت بینالمللی ثبت میکنم!
-این هاتف تا تورو بدبخت نکنه، ول کن نیست! قبول کردی شراکتت رو؟
-اون آدم باهوشیه. فکر همه جا رو کرده. حالام تا شروع کار، هنوز وقت داریم واسه گرفتن چاله و چولهاش. نظر تو چیه باران؟
آیناز با این حرف بهزاد کاملا عقب برگشت که باران، شالی را که به احترام پدرش روی موهایش گذاشته بود، برداشت و بند کلاهش را تنظیم کرد:
-باهات موافقم بهزاد. آدمیه که میدونه باید چیکار کنه!
-واسه همین باهوش بودنش بود که تو جفتک انداختی پس؟
بهزاد به حرف آیناز خندید و باران محکم با سر مشتش توی کتف او کوبید. آیناز با خنده و وحشی گفتن به او، حینی که سرجایش برمیگشت نگاهی معنی دار با بهزاد رد و بدل کرد. نگاه باران چسبید به شیشه و گذر سریع حاشیه بلوار. هربار که اسم هاتف به میان میآمد، چیزی ته دلش میلرزید ولی فکری قویتر از او، ذهنش را میان تارعنکبوتهای حساسیت و بغض میکشاند. فکر پاشا و آن بیخبری محض! گاهی به ذهنش میرسید که شاید بلایی به سرش آمده باشد اما وقتی با خواهرش تماس گرفت و او با برخوردی تند و زننده دخترک را از خودش راند، این فرضیه کمرنگ شد. قطعا خبر بد زود به گوشش میرسید. هر زمان به او فکر میکرد، آویز دور گردنش انگار تب میکرد و میسوزاندش. در یک چیز شک نداشت. او عاشقش بود. حتی شاید بیشتر از خودش... | 295 |
| 15 | دارنوش، مردی یخ و بیرحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده.
تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب میشه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم میریزه و دارنوش مجبور میشه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایهی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار میکنه.
و دارنوش اون موقع میفهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور میشه شهر به شهر دنبال زن و بچهاش بگرده اما...
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
ازدواج قراردادی 🔥❗️ | 74 |
| 16 | sticker.webp | 81 |
| 17 | به شوهرم گفتم بادیگاردش خوشتیپه…
فرداش دیگه اون بادیگارد رو ندیدم!!!
ازدواج ما اجباری بود. قرار بود تا آخر صوری باشه! ولی وقتی پای اون بادیگارد اومد وسط، همهچیز یه شبه عوض شد و دستور داد که باید هرشب تو اتاق خودش بخوابم!
نمیدونستم چه بلایی سر اون بادیگارد بیچاره اومده، اما دوتا چیزو خوب فهمیدم:
یک: شوهر مرموزِ قراردادیم، یه دکتر داروساز معمولی نیست!
و دو: خیلی حسودههههه!
https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0
https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0
یه دختر ریزهمیزهی خوشگلِ چشمآبی، میشه بلای جونِ آقای دکتر مرموز و جذابمون!
بیخبر از اینکه شوهر صوریش یه آدم خیلیییی مهم و فوقالعاده خطرناکه! اونقدر حسادتش رو تحریک میکنه و دست رو نقطه ضعفش میذاره تا آخر کار دست خودش میده…
ولی دیگه خیلی دیره. دکتر ملک مجنونوار عاشقش شده!😱🔥👇🏼
https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0 | 20 |
| 18 | آزاد جهان آرا پسر پر قدرت مالک هولدینگ سرمایه گذاری و توسعه ی بین المللی جهان آرا ، که یه عوضی و عیاش بلندآوازه است که توی یکی از گندکاریهاش با یه وکیل تازه کار با ارزوهای بزرگ روبرو میشه که مثل بقیه ی آدمهای اطرافش نیست و براش خوب و بد و حق و ناحق تعریف شده است ؛
پرونده اول با پیروزی آزاد تموم میشه ولی این تازه شروع کار سوگندی هست که سوگند پیروزی خورده و برای برد همه ی تلاشش رو میکنه حتی ......
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
شاهکار دیگری از نگار.ق
-با آزاد رابطه داشتي؟
زود گفت:
-نه! تو هم باورشون كردي؟
-من قضاوتت نميكنم سارا.
دروغ ميگفتم. قضاوت ميكردم...
مخالفت كرد:
-نه سوگند من شوهر دارم. منتظرم كارام جور شه برم. اصلا روم نميشه بهش بگم چه پاپوشی برام درست كردن.
-من رفتم هولدينگ. همه تاييد كردن رابطه رو.
گريهاش تشديد شد:
-همه دروغ ميگن سوگند. همه ميترسن كارشونو از دست بدن! همه...
نفسي به زور گرفت و گفت:
-من كتك خوردم سوگند. دو تا شكستگي داشتم. به حد وحشتناكي كتك خوردم. حقم نيست كه شلاق هم روش بخورم چون اونا قدرت دارن... من... من خواستم اون مرتيكهي پدر سگو سر جاش بنشونم! نه اينكه اون ول بچرخه و من برم زير شلاق.
-مدرك دارن سارا.
جيغ زد:
-مدركي نيست! به خدا نيست. هيچ پيامي، عكسي، هيچي سوگند... هيچي!
-قاضي مداركشونو قبول كرد. من هيچي دستم نيست سارا، هيچي...
-نميشهههه! تو به من قول برد دادي! تو به من گفتي خوب كردم شكايت كردم. تو گفتي نميترسي سوگند...
مثل خودش صدا بلند كردم:
-ولي ترسيدم سارا! واسه تو ترسيدم! اون وكيل عوضيشون گفت اگه ادامه بدم اون قدر چنتهاشون پره كه حكمت ميشه اعدام، میفهمي؟ ميفهمي تو اين مملكت جزاي زن شوهرداري كه زنا ميكنه چيه؟
ترسيده با رنگ پريده نگاهم كرد:
-اعدام؟
-آره، اعدام... اون وقت كاراتم جور شه ديگه به شوهرت نمیرسي! بايد بري زندان تا تاريخ خلاصيتو مشخص كنن سارا! ميگي چيكار كنم؟ انگشت كنم تو لونهي زنبور؟ من كه تمومم، من كه نابودم! من كه ديگه هيچي از حرفهام نموند، ولي تو چي؟ ميخواي بميري ؟
-من زنا نكردم سوگند... مدرك ندارن به خدا.
-كاش با قسم حل ميشد... قاضي قسم من و تو براش مهم نيست!
-آزاد يه اشغال ولگرده! يه حروم زادهي عوضي. چرا هيچ بلايي نبايد سرش بياد؟
واقعا چرا؟ دنيا بي رحم بود... من ميخواستم به دنيا عدل بدم اما نشد... نذاشتن!
سارا هاي هاي گريه ميكرد و من مثل يه انگل فقط گريه كردنش رو تماشا ميكردم.
دختري كه احتمالا تا چند وقته ديگه دعا میكرد كاش زخمهاي تنش همون كتكهايي بود كه آزاد زده بود، نه رد ضربههاي وحشتناك شلاق!
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 | 61 |
| 19 | 🌺عاشقانهای جدید از لیلا طلوعی🌺
با شنیدن صدای قدمهای مردانه فردی که از پشت سر به من نزدیک میشد، نگاهم به در براق آسانسور افتاد و نمای مرد پشت سرم را دیدم. صالح بود، رئیس شرکت که در حال چک کردن گوشیش به من نزدیک میشد. فرصت را غنیمت شمردم که تا حواسش نیست، تیپ و قیافه امروزش را بررسی کنم.
نمیدانم جذابیتش بود که باعث کنجکاویم میشد یا مرموز بودنش، ولی هر چه که بود احساسی را در من بیدار میکرد که برایم تازگی داشت.من دختر آفتاب و مهتاب ندیدهای نبودم و طی سالهای دانشگاه و کار با مردها سر و کار داشتم ولی نیروی جاذبه صالح فراتر از همه آنها بود. چیزی در او بود که مرا جذب خودش میکرد آنچنان که حتی در زمان نامزدی ناموفقم هم تجربهاش نکرده بودم.
همچنان که نزدیکتر میشد دم عمیقی از بوی عطر خاص و گرانقیمتش گرفتم و نگاهم را مصرانه به نمایشگر طبقات دوختم که مثلا من شما را ندیدهام. با اینکه حرکت بچگانهای بود ولی انجامش دادم. کنارم ایستاد و سرش را پایین آورد:
-چطوری میرزایی؟
وانمود کردم که تازه متوجهش شدهام.
-اِ...شمایین؟ روز بخیر.
با همان نگاه از بالا به پایین همیشگیش، سر تا پایم را رصد کرد و بیربط گفت:
-آب زیر پوستت رفته میرزایی. جهت اطلاعت من از زنای لاغر خوشم میاد. حواست باشه اگه چاق شدی، باید فکر یه کار دیگه باشی. پس همیشه توی ذهنت باشه منشی این شرکت، زشت و چاق نمیتونه باشه.
نگاهش دوباره رویم چرخ زد و ادامه داد:
-الان هم البته...خیلی تعریفی نیستی ولی خب، یه جورایی قابل قبولی و میتونی به کارت ادامه بدی.
مردک بیادب...با حرص نگاهش کردم ولی او وانمود کرد حواسش به من نیست. آسانسور که رسید، داخل کابین رفتم و او پشت سرم آمد و دکمه را فشرد. وقتی در بسته شد دستانش را کمی از دو طرف بدن فاصله داد و گفت:
-نظرت چیه؟
-راجع به چی؟
-من دیگه. تیپ امروزم چطوره؟ مشکلی چیزی نداره؟
-چرا این سوالو از من میپرسین؟
میان حرفم آمد:
-آخه تو با چنان دقتی منو نگاه میکردی که فکر کردم شاید نظری چیزی بخوای بدی.
متوجه دید زدنم جلوی در آسانسور شده بود.
نفسم را بیرون دادم و زیر نگاه خیرهاش، خودم را در دل مواخذه کردم:
«تو مگه مرد ندیدهای، خودتو جمع و جور کن دختر، دیگه حق نداری بهش فکر یا توجه کنی».
وقتی آسانسور ایستاد، با ناراحتی رو به او که با قامت درشتش جلویم ایستاده بود گفتم:
-لطفا برین کنار، میخوام رد بشم.
-نچ.
-طرز برخوردتون با یه خانم درست نیست.
از بالا به پایین نگاهم کرد، چشم چران نبود اما چیزی در نگاهش اذیتم میکرد. بالاخره کنار کشید. همانطور که داخل راهرو میرفتم، صدای قدمهایش را از پشت سرم میشنیدم. نمیدانم چرا...ولی نگاهش را احساس میکردم که از بالا تا پایین روی تنم چرخ میخورد. فاصله دوازده سیزده قدمی چقدر طولانی شده بود، دلم میخواست کنار بایستم و به او بگویم که جلوتر برود ولی حیف...
🌺 پارتی از آینده🌺
https://t.me/+x8HBU3ab8zNmZmU0 | 75 |
| 20 | دارنوش، مردی یخ و بیرحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده.
تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب میشه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم میریزه و دارنوش مجبور میشه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایهی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار میکنه.
و دارنوش اون موقع میفهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور میشه شهر به شهر دنبال زن و بچهاش بگرده اما...
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8
ازدواج قراردادی 🔥❗️ | 56 |
