ar
Feedback
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

الذهاب إلى القناة على Telegram

هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

تُعد قناة کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 11 135 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 435 في فئة الكتب والمرتبة 28 333 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 11 135 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 02 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 19، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -9، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.01‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.51‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 112 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 391 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 03 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

11 135
المشتركون
-924 ساعات
+217 أيام
+1930 أيام
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+1
في 0 قنوات
أغسطس '26
+455
في 56 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+607
في 85 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+1 026
في 105 قنوات
Get PRO
مايو '26
+264
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '260
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+62
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+1 083
في 44 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+2 187
في 32 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+1 947
في 30 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+305
في 28 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+118
في 12 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+312
في 29 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+281
في 47 قنوات
Get PRO
مايو '25
+687
في 59 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+562
في 61 قنوات
Get PRO
مارس '25
+467
في 54 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+541
في 98 قنوات
Get PRO
يناير '25
+445
في 63 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+631
في 96 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+519
في 17 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+104
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+24
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+37
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+39
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+34
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+49
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+28
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+34
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+22
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+36
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+41
في 5 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+28
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+139
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+413
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+440
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+417
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+863
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+924
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+615
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+1 105
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+741
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+1 355
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+14
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+15
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+12
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+12
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+11
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+17
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+13
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+33
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+44
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+70
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+120
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+352
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+1 044
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+860
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+75
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+17
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+36
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+32
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+24
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+23
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+22
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+25
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+84
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+4 075
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
02 سبتمبر0
01 سبتمبر+1
منشورات القناة
Repost from N/a
دارنوش، مردی یخ و بی‌رحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده‌. تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب می‌شه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم می‌ریزه و دارنوش مجبور می‌شه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایه‌ی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار می‌کنه. و دارنوش اون موقع می‌فهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور می‌شه شهر به شهر دنبال زن و بچه‌اش بگرده اما‌‌‌‌... https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 ازدواج قراردادی 🔥❗️

2
sticker.webp
45
3
به شوهرم گفتم بادیگاردش خوشتیپه… فرداش دیگه اون بادیگارد رو ندیدم!!! ازدواج ما اجباری بود. قرار بود تا آخر صوری باشه! ولی وقت
به شوهرم گفتم بادیگاردش خوشتیپه… فرداش دیگه اون بادیگارد رو ندیدم!!! ازدواج ما اجباری بود. قرار بود تا آخر صوری باشه! ولی وقتی پای اون بادیگارد اومد وسط، همه‌چیز یه شبه عوض شد و دستور داد که باید هرشب تو اتاق خودش بخوابم! نمی‌دونستم چه بلایی سر اون بادیگارد بیچاره اومده، اما دوتا چیزو خوب فهمیدم: یک: شوهر مرموزِ قراردادیم، یه دکتر داروساز معمولی نیست! و دو: خیلی حسودههههه! https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0 https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0 یه دختر ریزه‌میزه‌ی خوشگلِ چشم‌آبی، می‌شه بلای جونِ آقای دکتر مرموز و جذابمون! بی‌خبر از اینکه شوهر صوریش یه آدم خیلیییی مهم و فوق‌العاده خطرناکه! اونقدر حسادتش رو تحریک می‌کنه و دست رو نقطه ضعفش می‌ذاره تا آخر کار دست خودش می‌ده… ولی دیگه خیلی دیره. دکتر ملک مجنون‌وار عاشقش شده!😱🔥👇🏼 https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0
14
4
-نمي‌دونستي متاهله؟ يك ابرو بالا داد: -به اينجا رسيدي؟ كه بياي از من بپرسي؟ چه بي عرضه! اين حقارت لابد حقم بود. آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: -جواب بده. نمي‌دونستي؟ -از من چيزي مي‌دوني؟ جز شجره نامه؟ نمي‌دونستم. گفت: -هر كس منو بشناسه، مي‌دونه! دختري كه دست من بهش بخوره رو كس ديگه‌اي حق نداره حتي تصور كنه! چه برسه بره تو تخت و به خدمتش برسه! ترسيدم. از اين خشمي كه چشم‌هاش رو گرفته بود. از سرخي‌اي كه چشم‌هاي ميشي رنگش رو گرفته بود... از آتيشي كه توي نگاهش بود! شبيه يه ديوانه‌ي زنجيري شده بود كه من ته دلم منتظر بودم كسي برسه و غل و زنجيرش كنه! كيفم رو دست گرفتم. از جا بلند شدم كه گفت: -اولين پرونده‌ات بود؟ يا اولين ريدمانت؟ نگاهش كردم. لحظه‌اي حس كردم صداقت بهش بدهكارم عوض سوالم كه جواب داده بود. گفتم: -هر دو! -نبايد با شهداد در ميفتادي. شهداد شايد اندازه‌ي من نه، ولي بيرحمه! من حداقل انصاف دارم. زجركش نمي‌كنم. يه تير و خلاص! ولي شهداد با يه اره‌ي كند، انقدر مي‌سابه و مي‌سابه و مي‌سابه كه التماسش كني تا كار رو تموم كنه! حرفي نداشتم فقط نمي‌دونم چرا گوشم پر بود از حرفاي بابا... دادهاي بابا... بي دليل گفتم: -با تو هم در افتادم! خنديد: -چه گوهي باشي با من در بيفتي تو آخه؟ نهايتش همون لاي پاي شهداد بپيچي. كه اون ساطورت كرد! -ولي من از تو شكايت كردم. -انگار دوست داري مهم باشي برام! واقعا قصدم چي بود؟! چم شده بود؟ مهم؟ واسه اين مردك هيز عوضي؟ فكرمو بيان كردم: -مهم؟ واسه يكي مثل تو؟ نيشخند كجي زد: -سليقه‌ي من نيستي. وحشي‌اي ها، خوبه ولي قيافه و تيپ و استايلت زيادي پخمه نشونت مي‌ده. پوزخند زدم: -فكر كردم دوست نداري آدماي ديگه دختراي طبق سليقه‌اتو نگاه كنن. بلند خنديد: -دوست داري سليقه‌ام باشي؟ آشغال چه خوب حرفارو به نفع خودش پيش مي‌برد! گفت: -چون قراره بقيه نگاهش نكنن، خودمم دلم نخواد نگاهش كنم؟ فكرم پيش سارا رفت. چهره‌ي خاصي نداشت. شايد هم من تو موقعيتي كه خوب به خودش برسه نديده بودمش! -تو آدم اشغالي هستي. -هستم! -يه عوضي به تمام معنا. -هستم! -يه كثافت خودخواه! https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 #نگار.ق سوگند بهمنش، وكيل پر تلاش پايه يك دادگستري با وجود تمام مخالفت هاي پدرش با كارش، دفترش رو مي زنه و ارزوهاي بزرگ مي كنه، غافل از این كه اولين پرونده اش عليه آزاد جهان آرا، مي تونه اينده اش رو به بازي بگيره. آزاد جهان آرا، پسر پر قدرت صاحب هولدينگ سرمايه گذاري و توسعه ي بين المللي جهان آرا. https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
14
5
🌺عاشقانه‌ای جدید از «لیلا طلوعی»🌺 -اون آقا کی هستن؟ -شوهر خانم مهندس، چطور؟ -هیچی. دیروز که به اتاق مدیریت رفته و میخواستم پرونده‌ای را ببرم، اول با نگاهش سر تا پایم را رصد کرد، بعد پرسید: -شما؟ -کارمند جدیدم. -مگه استخدام جدید داشتیم؟ -با سفارش یکی از آشنایان... -کی؟ -مهندس عظیمی. قیافه‌اش در هم رفت. وقتی پرونده را از روی میز برمیداشتم، مچم را گرفت و فشار داد. گفتم: -چیکار میکنین؟ -چه نسبتی باهات داره؟ -شوهر خواهرمه، دستمو ول کنین. فشار دستش را کم و با نوازش ملایمی روی دستم آزادش کرد. با ناراحتی رو به او که با قامت درشتش جلویم ایستاده بود گفتم: -لطفا برین کنار، میخوام رد بشم. -نچ. -طرز برخوردتون با یه خانم درست نیست جناب... از بالا به پایین نگاهم کرد، چشم چران نبود اما چیزی در نگاهش اذیتم میکرد. بالاخره کنار کشید. همانطور که داخل راهرو میرفتم، صدای قدمهایش را از پشت سرم می‌شنیدم. نمیدانم چرا...ولی نگاهش را احساس میکردم که از بالا تا پایین روی تنم چرخ میخورد. فاصله دوازده سیزده قدمی چقدر طولانی شده بود، دلم میخواست کنار بایستم و به او بگویم که جلوتر برود ولی حیف... https://t.me/+x8HBU3ab8zNmZmU0 🌺آنچه در آینده خواهیم خواند🌺 ماشین که جلوی در خانه ایستاد، کمربندم را باز کردم. -مرسی. خواستم پیاده شوم که گفت: -همین؟ سمتش برگشتم: -چی... سرش را به سرعت جلو آورد و بوسه سریعی روی لبم نشاند. -حالا برو. -در خونه‌ هستیم، اگه یکی ببینه... دستی به موهایش کشید: -این موقع ظهر که کسی نیس، اصلا کیفش به همینه، یواشکی و سریع و با استرس. خندیدم و مشتی به بازویش زدم: -از دست تو. انگشتش را کنار لبم کشید و من با عتاب گفتم: -یه بار اوکی، ولی دوباره؟ دستمالی به سمتم گرفت: -تمیزش کن. با استرس دستمال را به لبم کشیدم در حالی که غر میزدم: -آخرش تو آبروی منو میبری جلوی مامان و بابام. -عزیزم با یه دهن شکلاتی، آبروی کسی نمیره. سر کارم گذاشته بود. -بدجنس، فک کردم رژلبم بهم ریخته بخاطر ... لبم را گزیدم و او خندید. -اون بوسه‌هایی که باعث میشن رژلب به هم بریزه و اینا... یه طور دیگه‌ن که اینجا جاشون نیس عزیزم. لبم را گزیدم و او ابرو بالا انداخت: -دفعه دیگه میبرمت یه جای خوب و بهت عملی نشون میدم. https://t.me/+x8HBU3ab8zNmZmU0
35
6
دارنوش، مردی یخ و بی‌رحم که به ربات معروفه چون هیچکس احساساتش رو ندیده‌. تا اینکه اتفاقی و در اثر خوردن داروی اشتباهی با دختری زال، همخواب می‌شه. با حامله شدن دختره همه چیز بهم می‌ریزه و دارنوش مجبور می‌شه یه دختر زال رو عقد کنه. دختری که مایه‌ی خجالتشه تا اینکه بعد از به دنیا اومدن بچه و حتی زال بودن اون، آناهیتا از ترسش با بچه فرار می‌کنه. و دارنوش اون موقع می‌فهمه چه قدر آناهیتا رو دوست داشته و مجبور می‌شه شهر به شهر دنبال زن و بچه‌اش بگرده اما‌‌‌‌... https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 https://t.me/+udoM6voHtsoyYTI8 ازدواج قراردادی 🔥❗️
136
7
sticker.webp
120
8
به شوهرم گفتم بادیگاردش خوشتیپه… فرداش دیگه اون بادیگارد رو ندیدم!!! ازدواج ما اجباری بود. قرار بود تا آخر صوری باشه! ولی وقت
به شوهرم گفتم بادیگاردش خوشتیپه… فرداش دیگه اون بادیگارد رو ندیدم!!! ازدواج ما اجباری بود. قرار بود تا آخر صوری باشه! ولی وقتی پای اون بادیگارد اومد وسط، همه‌چیز یه شبه عوض شد و دستور داد که باید هرشب تو اتاق خودش بخوابم! نمی‌دونستم چه بلایی سر اون بادیگارد بیچاره اومده، اما دوتا چیزو خوب فهمیدم: یک: شوهر مرموزِ قراردادیم، یه دکتر داروساز معمولی نیست! و دو: خیلی حسودههههه! https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0 https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0 یه دختر ریزه‌میزه‌ی خوشگلِ چشم‌آبی، می‌شه بلای جونِ آقای دکتر مرموز و جذابمون! بی‌خبر از اینکه شوهر صوریش یه آدم خیلیییی مهم و فوق‌العاده خطرناکه! اونقدر حسادتش رو تحریک می‌کنه و دست رو نقطه ضعفش می‌ذاره تا آخر کار دست خودش می‌ده… ولی دیگه خیلی دیره. دکتر ملک مجنون‌وار عاشقش شده!😱🔥👇🏼 https://t.me/+apd9T1or2UU4OWU0
42
9
-نمي‌دونستي متاهله؟ يك ابرو بالا داد: -به اينجا رسيدي؟ كه بياي از من بپرسي؟ چه بي عرضه! اين حقارت لابد حقم بود. آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: -جواب بده. نمي‌دونستي؟ -از من چيزي مي‌دوني؟ جز شجره نامه؟ نمي‌دونستم. گفت: -هر كس منو بشناسه، مي‌دونه! دختري كه دست من بهش بخوره رو كس ديگه‌اي حق نداره حتي تصور كنه! چه برسه بره تو تخت و به خدمتش برسه! ترسيدم. از اين خشمي كه چشم‌هاش رو گرفته بود. از سرخي‌اي كه چشم‌هاي ميشي رنگش رو گرفته بود... از آتيشي كه توي نگاهش بود! شبيه يه ديوانه‌ي زنجيري شده بود كه من ته دلم منتظر بودم كسي برسه و غل و زنجيرش كنه! كيفم رو دست گرفتم. از جا بلند شدم كه گفت: -اولين پرونده‌ات بود؟ يا اولين ريدمانت؟ نگاهش كردم. لحظه‌اي حس كردم صداقت بهش بدهكارم عوض سوالم كه جواب داده بود. گفتم: -هر دو! -نبايد با شهداد در ميفتادي. شهداد شايد اندازه‌ي من نه، ولي بيرحمه! من حداقل انصاف دارم. زجركش نمي‌كنم. يه تير و خلاص! ولي شهداد با يه اره‌ي كند، انقدر مي‌سابه و مي‌سابه و مي‌سابه كه التماسش كني تا كار رو تموم كنه! حرفي نداشتم فقط نمي‌دونم چرا گوشم پر بود از حرفاي بابا... دادهاي بابا... بي دليل گفتم: -با تو هم در افتادم! خنديد: -چه گوهي باشي با من در بيفتي تو آخه؟ نهايتش همون لاي پاي شهداد بپيچي. كه اون ساطورت كرد! -ولي من از تو شكايت كردم. -انگار دوست داري مهم باشي برام! واقعا قصدم چي بود؟! چم شده بود؟ مهم؟ واسه اين مردك هيز عوضي؟ فكرمو بيان كردم: -مهم؟ واسه يكي مثل تو؟ نيشخند كجي زد: -سليقه‌ي من نيستي. وحشي‌اي ها، خوبه ولي قيافه و تيپ و استايلت زيادي پخمه نشونت مي‌ده. پوزخند زدم: -فكر كردم دوست نداري آدماي ديگه دختراي طبق سليقه‌اتو نگاه كنن. بلند خنديد: -دوست داري سليقه‌ام باشي؟ آشغال چه خوب حرفارو به نفع خودش پيش مي‌برد! گفت: -چون قراره بقيه نگاهش نكنن، خودمم دلم نخواد نگاهش كنم؟ فكرم پيش سارا رفت. چهره‌ي خاصي نداشت. شايد هم من تو موقعيتي كه خوب به خودش برسه نديده بودمش! -تو آدم اشغالي هستي. -هستم! -يه عوضي به تمام معنا. -هستم! -يه كثافت خودخواه! https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8 #نگار.ق سوگند بهمنش، وكيل پر تلاش پايه يك دادگستري با وجود تمام مخالفت هاي پدرش با كارش، دفترش رو مي زنه و ارزوهاي بزرگ مي كنه، غافل از این كه اولين پرونده اش عليه آزاد جهان آرا، مي تونه اينده اش رو به بازي بگيره. آزاد جهان آرا، پسر پر قدرت صاحب هولدينگ سرمايه گذاري و توسعه ي بين المللي جهان آرا. https://t.me/joinchat/EOqk9jGklZBiZmI8
33
10
🌺عاشقانه‌ای جدید از لیلا طلوعی🌺 با شنیدن صدای قدمهای مردانه فردی که از پشت سر به من نزدیک میشد، نگاهم به در براق آسانسور افتاد و نمای مرد پشت سرم را دیدم. صالح بود، رئیس شرکت که در حال چک کردن گوشیش به من نزدیک میشد. فرصت را غنیمت شمردم که تا حواسش نیست، تیپ و قیافه امروزش را بررسی کنم. نمیدانم جذابیتش بود که باعث کنجکاویم میشد یا مرموز بودنش، ولی هر چه که بود احساسی را در من بیدار میکرد که برایم تازگی داشت. من دختر آفتاب و مهتاب ندیده‌ای نبودم و طی سالهای دانشگاه و کار با مردها سر و کار داشتم ولی نیروی جاذبه صالح فراتر از همه آنها بود. چیزی در او بود که مرا جذب خودش میکرد آنچنان که حتی در زمان نامزدی ناموفقم هم تجربه‌اش نکرده بودم. همچنان که نزدیکتر میشد دم عمیقی از بوی عطر خاص و گرانقیمتش گرفتم و نگاهم را مصرانه به نمایشگر طبقات دوختم که مثلا من شما را ندیده‌ام. با اینکه حرکت بچگانه‌ای بود ولی انجامش دادم. کنارم ایستاد و سرش را پایین آورد: -چطوری میرزایی؟ وانمود کردم که تازه متوجهش شده‌ام. -اِ...شمایین؟ روز بخیر. با همان نگاه از بالا به پایین همیشگیش، سر تا پایم را رصد کرد و بی‌ربط گفت: -آب زیر پوستت رفته میرزایی. جهت اطلاعت من از زنای لاغر خوشم میاد. حواست باشه اگه چاق شدی، باید فکر یه کار دیگه باشی. پس همیشه توی ذهنت باشه منشی این شرکت، زشت و چاق نمیتونه باشه. نگاهش دوباره رویم چرخ زد و ادامه داد: -الان هم البته...خیلی تعریفی نیستی ولی خب، یه جورایی قابل قبولی و میتونی به کارت ادامه بدی. مردک بی‌ادب...با حرص نگاهش کردم ولی او وانمود کرد حواسش به من نیست. در آسانسور باز شد و سه مرد داخل آن با دیدنش هیجانزده سمتش آمدند و من ناچار شدم خودم را کنار بکشم در حالیکه زیر لب غرولند میکردم: «حالا انگار کیو دیدن، خوبه رئیس جمهوری چیزی نیست». داخل کابین رفتم و او پشت سرم آمد و دکمه را فشرد. در کابین که بسته شد دستانش را کمی از دو طرف بدن فاصله داد و گفت: -نظرت چیه؟ -راجع به چی؟ -من دیگه. تیپ امروزم چطوره؟ مشکلی چیزی نداره؟ -چرا این سوالو از من میپرسین؟ میان حرفم آمد: -آخه تو با چنان دقتی منو نگاه میکردی که فکر کردم شاید نظری چیزی بخوای بدی. متوجه دید زدنم جلوی در آسانسور شده بود. نفسم را بیرون دادم و زیر نگاه خیره‌اش، خودم را در دل مواخذه کردم: «تو مگه مرد ندیده‌ای، خودتو جمع و جور کن دختر، دیگه حق نداری بهش فکر یا توجه کنی». 🌺 پارتی از آینده🌺 https://t.me/+x8HBU3ab8zNmZmU0
66
11
‌ 📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت. اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... . همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد. دوستی، عشق، خیانت و...🔥 ‌
198
12
‌ 📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت. اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... . همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد. دوستی، عشق، خیانت و...🔥 ‌
26
13
_جای عتیقه رو بگی میزارم بری _ تو که راست میگی با بچه طرفی! تا بگم کجاست که کلکم و کندی.. نگاه خیره با اون پوزخند رو مخش و دوست ندارم حس شکار و شکارچی رو میده. دورم میچرخه و نفس گرمش زیر گوشم.. _میدونی من با باهوشا چیکارمیکنم مخصوصا اگر یه دختر زیبا و زبون دراز باشه؟ تنم به لرز میفته..حرف به حرفش معنادار بود. _نمیزارم تا مدت ها رنگ آفتاب مهتاب ببینن چون دیوارای اتاق خواب من تنها جایی که میبینن. https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk میگن صاحب یک آژانس بین‌المللی در سطح جهانی.. اما فقط من میدونم که شغل شریف این مرد پرنفوذ قاچاق عتیقه است، چون من یه دختر کنجکاو و فضولم که بر حسب اتفاق توی یکی از مهمونی های این آقا متوجه ملاقاتش با خریدارا شدم و در حالی فرار میکنم که یه عتیقه چند میلیون دلاری زیر پیراهنم قایم کردم. خوش‌بینی که فکر کنی از دست دیاکو فرار کردی.. چون تنها دو روز بعد منو پیدا کرد و حالا تو زیر زمین عمارتش دست و پا بسته ار ترس به خودم می لرزم اما تا وقتی جاش و لو ندم محاله بلایی سرم بیاد. https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk
231
14
sticker.webp
152
15
🔥پارت واقعی رمان🔥 #پارت۴۱ برای خاموش کردن چراغ وارد تراس شد که با دیدن مردی غریبه آن هم نشسته پشت میز داخل تراس، قلبش در سینه فرو ریخت و جیغ بلندی کشید. تن مرد با شیندن صدای جیغش تکان محکمی خورد و آرام پا به فرار گذاشت... مرد دنبالش آمد، آرام جیغ کشان یکی یکی کوسن‌های روی مبل را سمت مرد انداخت. -آی همسایه‌ها کمک! دزد اومده اینجا! یکی به دادم برسه! مرد درحالی که سعی میکرد جلوی ضربات را بگیرد داد زد: -اشتباه میکنی! بابا من دزد نیستم! به خدا پسر عموی‌ رفیقت حامی‌ام! یه نگاهی به وضعیت من بکن، آخه کدوم دزدی حوله‌پیچ و با ماتحت لخت میشینه توی‌تراس پاستا سق میزنه؟ https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk همانطور که دستانش را تسلیم‌وار در هوا گرفته و سعی میکرد دخترک را قانع کند،‌ آهسته جلو رفت که ناگهان آرام در یک حرکت غیرمنتظره، پای راستش را بالا برد و ضربه‌ای محکم و دردآور زیر شکمش کوبید! حوله دور کمرش باز شد و آرام با جیغ بلندی چشم بست بردیا به خاطر درد عجیب پیچیده در تنش فریاد بلندی کشید و حوله به دست روی زمین آوار شد. آرام بلافاصله مجسمه‌ ای از قفسه برداشت و تهدیدآمیز مقابل بردیا تکان داد: -کی هستی تو عوضی؟ اینجا چیکار داری؟ مرد با چهره‌ای در هم از شدت درد گفت: -بردیا... آرام کلافه غرید: -بردیا دیگه خرِ کیه؟! -اول من اینجا بودم بعد تو اومدی. بگو ببینم خودت کی هستی دزدگیر سیار؟! https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk اولین دیدار رمانتیک این زوج رو از دست ندین😅 دخترمون که یه تیکه ماهه 😍 پسرمون هم که بهش میگه دزدگیر سیار🤣 #برگ_چهل_و_یکم رو سرچ کن تا پارت رو بخونی😁
69
16
چه سورپرایزی شد، جلوی درِ دستشویی! صدای باز شدن در که می‌آد، با لبخند می‌گم: - سالگرد ازدواجمون… زبونم به کامم می‌چسبه. هر دومون به هم خیره می‌شیم. اون با وحشتِ واضحی که توی صورتش نشسته و من ماتِ تصویری که روبه‌رومه. این زن، با اون بدن نیمه‌عریان، توی دستشوییِ خونهٔ من چی کار می‌کنه؟ دوباره برمی‌گرده توی دستشویی و صدای قفل شدن در از پشت رو می‌شنوم. همه‌چیز اون‌قدر واضحه که نیازی به هیچ توضیحی نیست. اما انگار قصد کشتن خودم رو دارم که راه می‌افتم سمت اتاق خواب. دستم روی دستگیره می‌شینه و وقتی لرزشش رو می‌بینم، حالم از خودم به هم می‌خوره. با این حال، می‌خوام ببینمش. در رو باز می‌کنم. دمر روی تخت خوابیده. نیم‌نگاهی به پشت سرش می‌کنه و بدون این‌که منو ببینه، با حالتی که حالم رو به هم می‌زنه، می‌گه: - لباس نپوشی یه وقت! چونه‌م می‌لرزه و صدام درنمی‌آد. اون‌قدر ساکت می‌مونم که برمی‌گرده و همون لحظه روی تخت می‌شینه. پتوی نازک رو می‌کشه روی بدن برهنه‌ش. بی‌هیچ حرفی می‌خوام برم که با صدای قیژ تخت می‌فهمم بلند شده. قدم‌هام رو تندتر می‌کنم، اما نزدیک درِ خروجی، از پشت دستم رو می‌گیره… کاش نمی‌گرفت. همین لمس دستش، منِ خفه‌خون‌گرفته‌ی بهت‌زده رو از خواب بیدار می‌کنه. برمی‌گردم سمتش و هم‌زمان سیلی محکمی می‌زنم توی صورتش. انگار مزه‌ش زیر دندونم می‌ره که دوباره می‌زنم. نمی‌دونم چندمین سیلیه که دست‌هام رو می‌گیره و زل می‌زنه توی چشم‌هام. صورت سرخش و چشم‌های وق‌زده‌ش حالم رو به هم می‌زنن. - دستمو ول کن. - جوانه، بذار… اون‌قدر جیغ می‌زنم که حنجره‌م طعم خون می‌گیره. چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم می‌تونم یه‌تنه زندگیم رو نجات بدم، وقتی اون خیلی قبل‌تر از من، همه‌چیز رو اون‌قدر زیر آب کرده بود که جون بده. https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0 https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0
78
17
- تبت خیلی بالاست. باید بریم بیمارستان. پاهایش را در تشت آب ثابت نگه داشته بود و تلاش می‌کرد پلک‌هایش روی هم نیفتد. تحمل دیدنش را در این حال نداشتم. سرش را که بی‌هوا به شانه‌ام تکیه زد حس کردم قلبم از جا کنده شد. - نگرانمی؟ الان این حالت رو باور کنم یا اون موقعی واقعیت داره که زیر یه سقف هستیم و منو نمی‌بینی! صدایش ضعیف و گرفته بود. ساکت ماندم. مگر خودش دستور نداده بود دل خوش نکنم به این ازدواج قراردادی و دور بمانم، پس چرا داشت اعتراض می‌کرد! سرش بالا آمد. از میان پلک‌های نیمه باز خسته‌اش به حیرانی چشم‌هایم نگاه کرد. - خیلی قشنگی. تو این تب برای تو دارم می‌سوزم... ناباور پلک زدم و به لرزی بدتر از او دچار شدم. - تو حالت خوب نیست. تب داری. هذیون می‌گی! حالت که خوب بشه دوباره همون شوهری هستی که از زن صوریش متنفره! با همان صدای گرفته‌ی تب‌دار شمرده‌شمرده گفت. - به نظرت مَردی که برات تب می‌کنه می‌تونه ازت متنفر باشه؟ سرش بالاتر و نزدیک‌تر آمد. قلبم از همیشه تندتر می‌زد، نفس داغش خورد به لب‌هایم. داشت چه‌کار می‌کرد با وجود بی‌قرارم. چشم در چشمم، با آن نگاه خمار و تب‌دارش در حالی روی لبم نفس می‌کشید نجوا کرد. - تو بغل شوهرت بخواب روی این تخت، ببین دمای تنش پایین میاد یا نه. بعد می‌فهمی دوای دردم این تشت آب مسخره نیست که بیاری پاهامو بذاری داخلش! ضربان قلبم تند شده بود، ناگهان دست انداخت دور شانه‌ام و... برای خوندن این رمان زیبا فقط باید عضو کانال «بله» باشید چون فقط اون‌جا نوشته می‌شه🥰👇🏻 ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH خیلی قشنگه این رمان و تو یه مدت کم حسابی غوغا کرده تو «بله»😍🥹 حاصل یه ازدواج اجباری و صوری می‌شه یه عشق جنجالی و قشنگ🥲🔥 عشقی که از دلِ نفرت و اجبار پا به میدون می‌ذاره و دخترمون روحشم خبر نداره مَرد خشن و مغرور و سردی که داره از تب می‌سوزه چه‌قدر عاشقش شده که حتی براش تب کرده...😍❤️‍🔥 ble.ir/join/E4WRHYPUeH ble.ir/join/E4WRHYPUeH رمان دیگر نویسنده با موضوع مافیایی و عاشقانه‌ای جنجالی رو هم در کانال تلگرام می‌تونید بخونید❤️‍🔥👇🏻 https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk تو دنیای مافیاها، عاشقی ممنوعه، چون عشق رو نقطه ضعف می‌دونن! و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...🔥 #عاشقانه_ای_متفاوت_و_آتشین‌ #مافیایی اثر جدید صدیقه‌مرادی(ص.مرادی) نویسنده‌ی دو رمان پرطرفدار تاریکی‌شهرت و مسجون😍
136
18
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم. شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید: _ بوی اینا داره مستم می‌کنه... نگاهت داره از خود بیخودم می‌کنه ... سرم با خجالت پایین رفت: _ من باید برم. میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند. _ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم. آرام‌تر ادامه داد: - هنوز #شیرینی بوسه‌ی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم. چشمکی زد: _ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن. #لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم. #دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما به‌قول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذت‌بخش بود. https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0 بر اساس واقعیت
60
19
آخرین مهلت ثبت سفارش بی‌رویا تا امشب دهم شهریور ☝️
88
20
📚رونمایی کتاب #بی‌رویا 🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور ⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷ 📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن
📚رونمایی کتاب #بی‌رویا 🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور ⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷ 📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن منتظر دیدار شما دوستان و مخاطبین نازنین هستم♥️ شما عزیزان هنوز فرصت دارید تا #دهم_شهریور ماه #کتاب_بی‌رویا رو نقد و قسطی خریداری کنید تا با امضا و تخفیف و بوک‌مارک به دستتون برسه🌹
60