کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
📈 Аналитический обзор Telegram-канала کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
Канал کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 10 820 подписчиков, занимая 3 531 место в категории Книги и 29 160 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 10 820 подписчиков.
Согласно последним данным от 19 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 511, а за последние 24 часа — -15, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.18%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 3.58% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 452 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 387 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 20 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 19 июня | 0 | |||
| 18 июня | 0 | |||
| 17 июня | 0 | |||
| 16 июня | 0 | |||
| 15 июня | 0 | |||
| 14 июня | +127 | |||
| 13 июня | 0 | |||
| 12 июня | 0 | |||
| 11 июня | 0 | |||
| 10 июня | 0 | |||
| 09 июня | 0 | |||
| 08 июня | 0 | |||
| 07 июня | +89 | |||
| 06 июня | +177 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | +306 | |||
| 02 июня | +1 | |||
| 01 июня | +21 |
| 2 | واقعا رابطهاش با سمیر مثل یک رفیق بود یا محبوب؟ حتی برای یک ثانيه نتوانست آن جملهی مخدر را تحمل کند:
-تو کی هستی بابا؟ ترنسجندر یا همجنسگرا؟
نورا با صدایی بلندتر از سمیر گفت:
-حرف دهنتو بفهم سمیر.
-الان گفتی به همجنس خودت نظر داری.
-همین کشش باعث شد بیشتر به جون خودم بیفتم.
سمیر هر لحظه شعلهورتر میشد. نورا دور سالن و میزها میچرخید دست سمیر بهش نرسد. خشمش را غیرقابل کنترل میدید:
-تو موقعیتی که بهت احتیاج دارم حرفامو گوش بدی اومدی تو شیکم من؟
-هر وقت از خریتت پایین اومدی و خواستی مثل یه دختر اصیل رفتار کنی، بساطتو جمع کن برگرد خونه. تا مدتیام دور من نیا. نمیخوام ببینمت.
جملهی آخر سمیر تکلیفش را معلوم کرد. باورش نکرده بود:
-چرا فرار میکنی؟ بمون پیشم و از شبت استفاده کن! مگه نامزد نیستیم؟
پاهای سمیر روی زمین چسبید. نورا ادامه داد:
-بمون و با نامزدت عشقبازی کن. اگه ازش یه رابطهی سالم و عاشقانه دیدی، به هر چی شنیدی حتی مدارکی که دستت دادم، تف کن. اونوقت من میشم برهی زیر دستت....
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
#هنجارشکن | 172 |
| 3 | - مادر تو مگه مربی رقص نیستی؟ چرا من ندیدم یه بار از اون لباس خوشگلات برای پسرم بپوشی و برقصی؟! 💃
پشت دیوار بودم. دلم و دینم مال آن دختر چشم آهویی بود. صدایش می لرزید:
- چـ... چرا مادر جون، به وقتش.
- مگه دلبری از شوهر وقت سرش میشه؟ پاشو برا مادرشوهر قر بیا ببینم.
مثل دزدها از گوشه ی دیوار نگاه میکردم مبادا بترسد. دیدم که لباس هندی دلبرش را به اصرار مادر پوشید. پیشانی ام به عرق نشست. یادم رفت نفس بکشم. رفتم جلو. دلبرم با دلبری می چرخید. حواسش نبود. افتاد توی بغلم. هین کشید. پر حرارت گفتم:
- فتبارک الله الحسن الخالقین... ❤️🔥
دستانش با هول و ولا تخت سینهم نشست:
- آقا افشار، مادرت اینجاست زشته.
مادر حال خرابم را دید. بلند شد و با زیرکی گفت: من برم به غذام برسم، مادر.
صورت ماه حریر را بوسیدم:
- دل به دلم بده، نفسمو با دزدیدن نگاهت نَبُر، بذار نشون بدم نفس یه مرد بودن یعنی چی، دختر.😍❤️🔥🤤
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
قصهی عشق آتشین کشتیگیر تیم ملی به نامزد سابق رفیقش🔥 | 127 |
| 4 | sticker.webp | 95 |
| 5 | سلام سلام.
از اونجایی که من و دخترم خیلی خیلی کتاب داریم و عملا دیگه توی خونه جا کم آوردیم، اونم بزرگ شده یکسری کتابها دیگه مخصوص سنش نیست تصمیم گرفتیم بارمون رو سبک کنیم.
قیمت های وحشتناک کتاب رو هم که در جریانید. اینطوری هم شما کتابی با قیمت مناسب تر و البته سالم میخرید هم ما جامون باز میشه و می تونیم کتابای جدیدتر بخریم.😁
توی این کانال می تونید کتابا و قیمتا رو ببینید👇👇
https://t.me/ketabdasteedo
https://t.me/ketabdasteedo | 51 |
| 6 | *یه سوپراااایزززز فوقالعاده قشنگ دارم برای اوناییکه رمانهایعاشقانه با کلی صحنههای قشنگ دوست دارن...🥺😍*
اونم کجا؟❤️🔥
اینجا🔥 :
https://t.me/+IymV4edgGDQ1YzVk
*نزدیک ۷ هزار رمان عاشقانه وبدونِسانسور توش گذاشتیم؛مختص مخاطبهای عشقِرمان...🤩*
رمان داریم اونم نسخهیچاپی که مهمون کتابخونهتون بشه، با آپشنهای باورنکردنی و امضایمخصوصنویسنده با اسم خودتون...😌
پس رمانهایقشنگِ اینکانالو از دست ندین😎
https://t.me/+IymV4edgGDQ1YzVk
https://t.me/+IymV4edgGDQ1YzVk | 60 |
| 7 | #توصیهی_ویژهی_امشب_کانال_ما
به عنوان نامزد سوری برادرش وارد عمارتشون شدم و در همون نگاه اول دل باختم بهش اما پشت ظاهر جذابش یه قلب سنگی بود و کلی حرف و حدیث...
میگفتن اون آدم خوبی نیست و با هم چی معامله میکنه حتی جون آدمها!!! کلی مدرک علیهش اما من نمیخواستم باور کنم.
باهاش ازدواج کردم و شب عروسی فهمیدم اون دوستم نداره فقط نمیخواسته برادرش سر و سامان بگیره...
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
همین که از دور آمد به سمتش دویدم و تنم را در آغوشش انداختم. آغوشش مثل همیشه گرم بود و ضربان قلبش مانند یک ملودی آرام و بیکلام قلبم را آرام میکرد.
-چیزی شده؟
صدای مبهوتش نشان میداد تعجب کرده و انتظار این رفتار را ندارد. کمی فاصله گرفتم:
-من خیلی دوستت دارم، بیشتر از چیزی که فکر میکنی. اگه نباشی یا منو نخوای دق میکنم.
با صدای دست زدنهای پانیذ وحشت زده به عقب برگشتم.
-بهتره همینجا نمایش و تموم کنیم اوکی؟ بگو بهش از اولم عاشق من بودی و اونو نمیخواستی؟
وحشت زده به سمت پانیذ که داشت با پیروزی نگاهم میکرد برگشتم، لبخند روی لبش آزارم میداد.
-بگو بهش تا زودتر گورشو گم کنه و از این خونه بره.
اینبار به سمت البرز برگشتم، سکوتش آزارم میداد انتظار داشتم مثل همیشه با حرفهایش تو دهنی محکمی به پانیذ بزند اما این سکوت ترسناک بود.
-چرا هیچی نمیگه، بهش بگو دوستم داری. بهش بگو ما عاشق همیم.
پوزخند زد:
-انقدر واسه یه عشق یه طرفه زور نزن.
سرم را تکان دادم:
-تا خودش نگه باور نمیکنم.
-اصلا چی فکر کردی در مورد خودت؟ تو دختر گدا کجا و خانم این عمارت شدن کجا!
موفق شده بود روانم را به بازی بگیرد. داد زدم:
-خفه شو بذار خودش حرف بزنه.
منتظر بهش نگاه کردم و او سری تکان داد:
-بهتره رابطهمون رو تموم کنیم.
بدون توضیحی پشت کرد و رفت. مات و مبهوت نگاهش کردم.
این پایان رابطهی ما بود بدون اینکه حتی بفهمد من بچهاش را باردارم!!!
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
این رمان رو به اتمامه و به زودی تمام میشه | 75 |
| 8 | واقعا رابطهاش با سمیر مثل یک رفیق بود یا محبوب؟ حتی برای یک ثانيه نتوانست آن جملهی مخدر را تحمل کند:
-تو کی هستی بابا؟ ترنسجندر یا همجنسگرا؟
نورا با صدایی بلندتر از سمیر گفت:
-حرف دهنتو بفهم سمیر.
-الان گفتی به همجنس خودت نظر داری.
-همین کشش باعث شد بیشتر به جون خودم بیفتم.
سمیر هر لحظه شعلهورتر میشد. نورا دور سالن و میزها میچرخید دست سمیر بهش نرسد. خشمش را غیرقابل کنترل میدید:
-تو موقعیتی که بهت احتیاج دارم حرفامو گوش بدی اومدی تو شیکم من؟
-هر وقت از خریتت پایین اومدی و خواستی مثل یه دختر اصیل رفتار کنی، بساطتو جمع کن برگرد خونه. تا مدتیام دور من نیا. نمیخوام ببینمت.
جملهی آخر سمیر تکلیفش را معلوم کرد. باورش نکرده بود:
-چرا فرار میکنی؟ بمون پیشم و از شبت استفاده کن! مگه نامزد نیستیم؟
پاهای سمیر روی زمین چسبید. نورا ادامه داد:
-بمون و با نامزدت عشقبازی کن. اگه ازش یه رابطهی سالم و عاشقانه دیدی، به هر چی شنیدی حتی مدارکی که دستت دادم، تف کن. اونوقت من میشم برهی زیر دستت....
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0
#هنجارشکن | 21 |
| 9 | - مادر تو مگه مربی رقص نیستی؟ چرا من ندیدم یه بار از اون لباس خوشگلات برای پسرم بپوشی و برقصی؟! 💃
پشت دیوار بودم. دلم و دینم مال آن دختر چشم آهویی بود. صدایش می لرزید:
- چـ... چرا مادر جون، به وقتش.
- مگه دلبری از شوهر وقت سرش میشه؟ پاشو برا مادرشوهر قر بیا ببینم.
مثل دزدها از گوشه ی دیوار نگاه میکردم مبادا بترسد. دیدم که لباس هندی دلبرش را به اصرار مادر پوشید. پیشانی ام به عرق نشست. یادم رفت نفس بکشم. رفتم جلو. دلبرم با دلبری می چرخید. حواسش نبود. افتاد توی بغلم. هین کشید. پر حرارت گفتم:
- فتبارک الله الحسن الخالقین... ❤️🔥
دستانش با هول و ولا تخت سینهم نشست:
- آقا افشار، مادرت اینجاست زشته.
مادر حال خرابم را دید. بلند شد و با زیرکی گفت: من برم به غذام برسم، مادر.
صورت ماه حریر را بوسیدم:
- دل به دلم بده، نفسمو با دزدیدن نگاهت نَبُر، بذار نشون بدم نفس یه مرد بودن یعنی چی، دختر.😍❤️🔥🤤
https://t.me/+pM0IpPbOla1kNjU0
قصهی عشق آتشین کشتیگیر تیم ملی به نامزد سابق رفیقش🔥 | 19 |
| 10 | sticker.webp | 19 |
| 11 | سلام سلام.
از اونجایی که من و دخترم خیلی خیلی کتاب داریم و عملا دیگه توی خونه جا کم آوردیم، اونم بزرگ شده یکسری کتابها دیگه مخصوص سنش نیست تصمیم گرفتیم بارمون رو سبک کنیم.
قیمت های وحشتناک کتاب رو هم که در جریانید. اینطوری هم شما کتابی با قیمت مناسب تر و البته سالم میخرید هم ما جامون باز میشه و می تونیم کتابای جدیدتر بخریم.😁
توی این کانال می تونید کتابا و قیمتا رو ببینید👇👇
https://t.me/ketabdasteedo
https://t.me/ketabdasteedo | 19 |
| 12 | #توصیهی_ویژهی_امشب_کانال_ما
به عنوان نامزد سوری برادرش وارد عمارتشون شدم و در همون نگاه اول دل باختم بهش اما پشت ظاهر جذابش یه قلب سنگی بود و کلی حرف و حدیث...
میگفتن اون آدم خوبی نیست و با هم چی معامله میکنه حتی جون آدمها!!! کلی مدرک علیهش اما من نمیخواستم باور کنم.
باهاش ازدواج کردم و شب عروسی فهمیدم اون دوستم نداره فقط نمیخواسته برادرش سر و سامان بگیره...
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
همین که از دور آمد به سمتش دویدم و تنم را در آغوشش انداختم. آغوشش مثل همیشه گرم بود و ضربان قلبش مانند یک ملودی آرام و بیکلام قلبم را آرام میکرد.
-چیزی شده؟
صدای مبهوتش نشان میداد تعجب کرده و انتظار این رفتار را ندارد. کمی فاصله گرفتم:
-من خیلی دوستت دارم، بیشتر از چیزی که فکر میکنی. اگه نباشی یا منو نخوای دق میکنم.
با صدای دست زدنهای پانیذ وحشت زده به عقب برگشتم.
-بهتره همینجا نمایش و تموم کنیم اوکی؟ بگو بهش از اولم عاشق من بودی و اونو نمیخواستی؟
وحشت زده به سمت پانیذ که داشت با پیروزی نگاهم میکرد برگشتم، لبخند روی لبش آزارم میداد.
-بگو بهش تا زودتر گورشو گم کنه و از این خونه بره.
اینبار به سمت البرز برگشتم، سکوتش آزارم میداد انتظار داشتم مثل همیشه با حرفهایش تو دهنی محکمی به پانیذ بزند اما این سکوت ترسناک بود.
-چرا هیچی نمیگه، بهش بگو دوستم داری. بهش بگو ما عاشق همیم.
پوزخند زد:
-انقدر واسه یه عشق یه طرفه زور نزن.
سرم را تکان دادم:
-تا خودش نگه باور نمیکنم.
-اصلا چی فکر کردی در مورد خودت؟ تو دختر گدا کجا و خانم این عمارت شدن کجا!
موفق شده بود روانم را به بازی بگیرد. داد زدم:
-خفه شو بذار خودش حرف بزنه.
منتظر بهش نگاه کردم و او سری تکان داد:
-بهتره رابطهمون رو تموم کنیم.
بدون توضیحی پشت کرد و رفت. مات و مبهوت نگاهش کردم.
این پایان رابطهی ما بود بدون اینکه حتی بفهمد من بچهاش را باردارم!!!
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
https://t.me/+d26NqSaazbA1YTg8
این رمان رو به اتمامه و به زودی تمام میشه | 23 |
| 13 | #رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
قلب باران، ضربان گرفتن را برای چندثانیه فراموش کرد. تشکری نیمبند تحویل مرد میانسال داد و کارت را با دستی مرتعش برداشت. احساس میکرد پاشا نزدیک است. آنقدر نزدیک که میتواند عطرش را استشمام کند. با دور شدن قاصد خوشخبرش، کارت را باز کرد.
«پاییز نزدیکه اما چندماه دیگه باید به انتظار بارون نشست. تو میدونی؟ »
نفهمید چطور از جا پرید و بیتوجه به ظاهرش، سمت خروجی دوید. تمام تنش از شدت شوق ضربان گرفته بود. تمام مسیر را داشت به لحظهای فکر میکرد که او را میبیند. به آغوشش میچسبد و بعد... نمیدانست بعدش چه میشود فقط درآن لحظه دلش بود و افساری که دور گردن عقلش بود. سرگردان دور خودش چرخید. میان گرمای اواخر شهریور، پرنده توی کوچه فرعی پر نمیزد. سمت تقاطع دوید ولی واماند میان محشر تقلای قلبش و تذکر مغزش که پاشا از این کارها نمیکرد. تا خواست با صدای بلند اسمش را بگوید کسی از پشت سرش گفت:
«من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم!»
ble.ir/join/B8eUVbRDpz | 119 |
| 14 | ناگهان دختری محکم به سینهاش خورد و تعادلش را از دست داد. دستش بیاختیار دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنشان شود. شربت داخل لیوان دخترک، پاشیده شد به کل هیکل هردو.
آخر این چه وضعش بود؟
سرتاپا خیس و نوچ شده بود🤦🏻
با خشم و عصبانیت بیحد، دهانش را باز کرد تا پرخاش کند، که دخترک سرش را بالا اورد و ... دو گویِ آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدنشان ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت...
حرکت نینی چشمان دخترک و قرمزی روی گونههایش را شکار کرد.
نگاه دختر اما، به دسته گلی که آب داده بود، افتاد. با شرم لغزیدن قطرات شربت، روی صورت او رو دنبال کرد و دست روی سینهاش گذاشت و به عقب هولش داد.
دلش نمیخواست رهایش کند، پس با تأنی دست از کمر باریکش برداشت. در فکر بود چگونه سر صحبت را باز کند، که دوباره دخترک لیز خورد و به آغوشش پرتاب شد!
*اینبار فرصتطلبانه و کامل، او را در آغوش گرفت. قلبش دیوونهوار میکوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش را پر کرد.
و ادامه ماجرا... 👇👇👇
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
✅ این رمان در کانال ویایپی بهطور کامل موجود است. | 50 |
| 15 | sticker.webp | 17 |
| 16 | #پارت۲۷
_ من... من تو قبرستون قدیمی... پشتِ سردخونه موادغذایی هستم. بعد یه مرد اینجاست که انگار بیهوشه، نفس میکشه ولی نبضش ضعیفه تو رو خدا زود بیاید.
درمانده لب میزنم:
_ میترسم... نمیدونم باید چیکار کنم...؟!
بغض بیخ گلویم را فشار میدهد و حس میکنم دستم تیر میکشد.
_ آروم باشید. اول آهسته آدرس دقیقتون رو تکرار کنید سعی نکنید تکونش بدید. ببینید خونریزی داره یا نه...؟!
_ نگاه کردم... سرزانوهاش خونی و پارهست، ولی خونریزی ندارن، ولی... آیدی... دیگه چیه؟
کلمات بریدهبریده از دهانم خارج میشود.
_ یه پلاک که مشخصات بیمار روش نوشته.
آب دهانم را به زحمت قورت میدهم و دکمهٔ بالایی تیشرتش را باز میکنم، به زحمت زنجیری که به گردن دارد را بیرون میکشم.
ذوقزده میان گوشی فریاد میکشم.
_ یه پلاک پیدا کردم...
_ خیلی خوبه... آروم و شمرده برام بخونش...
_ اردلان عضدی، تولد ۱۳۶۵، گروه خونی او منفی...
_ عالی شد، حالا منتظر باشین.
با گفتن کلمه خداحافظی دوباره ترس و وحشت به جانم هجوم میآورد.
_ آخه تو اینجا چیکار میکنی، گولاخخان؟
با تکان خوردنش…
https://t.me/+Il36nl8uYQ4wYWE0
چهارصد پارت آماده😍 | 21 |
| 17 | در کارم بدجور گره افتاده بود که حالا به اجبار دوشادوش استاد زیادی جذاب دانشگاهم در این بازار شلوغ قدم می زدم.
طاقه های فرش دست بافت و گلیم هایی که از ستون آویزون بود و این فضای سنتی قشنگ،
نه تنها معذبم نکرده، بلکه وجودم و به وجد آورده بود.
و هیچ خود کنترلی روی خودم نداشتم.
دادمهر شایسته در سکوت به این شور و حرارت شاگردش با شیفتگی نگاه می کرد وکنج لبش انحنا گرفته بود.
- وای این چقدر نازه...خانم ببخشید این سرمه دونا چنده؟
زن فروشنده با خون گرمی دستم و گرفت، و داخل حجره کشوند.
حواسم به کل پرت سرمه دونا بود که زن با اون لحجهی زیباش گفت:
- آقو به چیشوی خانمت خط چشم کشیده خیلی میاد، میخوای بکشم؟
یکه خورده ناخودآگاه سرم چرخید و نگاهم روی تیله های شفاف استاد شایسته نشست.
و زن سکوتش رو پای مهر تایید گذاشت.
- وویسو یکی بَرَت بکشم یاد بیگیری، خواسی بَرِی شوورت بکشی بوتونی...
تنها کاری که تو اون موقعیت ازم بر اومد، عقب کشیدنم بود و لب زدم:
- دست تون درد نکنه لازم نیست...
- ای بابا دختر چقدر تعارف میکنی، بزار شوهرت ببینه اصلا می پسنده؟
گیر افتاده این وسط لب هام و بهم می فشردم.
تا جلوی نیش باز شدم و بگیرم، که موفق نبودم.
در کل امروز خجالت و قورت داده خورده بودم.
چند ثانیه نشد که زن با مهارت سرمه رو کشید و عقب رفت:
- تو آینه نگاه کن! شکل ماه شدی!
مگه نه آقو؟ نگاه بکن چیشاشه
تلاقی نگاه گریزان من و نگاه خیرهی استاد ثانیه ای بود،
و مفهوم آن برق چلچراغ شده برام خیلی گنگ
- به خاطر زیبایی خودشه!
ضربان قلبم اوج گرفت و بالاخره شرم زیر گونه هام نشست.
کارتش رو سمت فروشنده گرفت و گفت:
- حساب می کنید لطفا
خواستم با مخالفت حرفی بزنم، که اشاره زد سکوت کنم، ناچار کنار کشیدم و فکر حساب و کتاب باهاش بودم.
همینکه خواستم پا از حجره بیرون بزارم کنار گوشم پچ زد:
- این دفعه سرمه کشیدی، دفعه بعد فقط واسه خودم بکش... نمیخوام همه چشمای قاب گرفتهتو ببینن. زیادی دلفریبن!
https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk
https://t.me/+F0vENAmdIsYzMTBk
من ساغر صراف، یه رزیدنت ساده بودم اما تبدیل شدم به تنها دختری که تونست توجه جوونترین و جذابترین استاد بخشو به خودش جلب کنه!
وقتی چو افتاد که اون ازم خواستگاری کرده، همه دخترا دست به دست هم دادن تا تحویل کمیته انضباطی بدنم و اخراجم کنن.
اما همون موقع بود که دادمهر دستمو گرفت و برد محضر تا به همه شایعهها خاتمه بده!
🔥پارت 300 رمان🔥 | 64 |
| 18 | این فقط یه رمان نیست… یه اعترافه! 🔥
پارت های پایانی...💔
کاملا رایگان📚
پارت واقعی
میم.موسوی(راحیل) | رمان آریِل:
#پارت_838
نگار حالا به وضوح میلرزید؛ انگار رفتن بردیا، به او اجازه داده بود تا از نقش پیاده شود، از سِن کنار برود و زنجیرها را پاره کند. حرکاتش دیگر در ارادهاش نبود.
سرش پر بود از سر و صدا، جیغ و داد، زجه مویه.
چشمانش را بست و زیر لب، با همان لرزشی که حالا به تشنج تبدیل شده بود، بیاختیار زمزمه کرد:
- بسه… بسه… بسه.
با هر بار تکرار، صدایش اوج میگرفت.
- بسه دیگه، بسه…
بالاتر و بالاتر…
- خدایا بس دیگه…
حالا صدایش به فریاد رسیده و ارسلان با تمام وجود پا روی پدال گاز گذاشته بود.
با یک حرکت برقآسا وارد فرعی شد و دوباره ترمز کشید. صدای جیغ لاستیکها در فضای سرد خیابان پیچید.
نگار هنوز بلند بلند «خدا» میگفت.
طاقت ارسلان تمام شد و به طرف او چرخید.
در فاصله چند سانتی صورتش، با صدایی که به سختی میان «خدا خدا» گفتنش به گوش نگار میرسید، گفت:
- تمومش کن نگار، داری خودتو از بین میبری.
نگار سعی کرد دستهایش را از چنگ او رها کند، تقلا کرد و همزمان با حسی آمیخته با خشم و درد، درمانده نالید:
- خسته شدم، بخدا خسته شدم، دیگه نمیکشم.
نگاه ارسلان به خونی افتاد که آرام از گوشه لب او سرازیر بود؛ به اشکهایی که تمام صورتش را شسته و سینهای که بی قرار بالا و پایین میشد
- اگه بردیا میدیدش؟ اگه بردیا میفهمید؟ اگه…
ارسلان حرفش را برید:
- آروم بگیر، آروم بگیر دختر. فعلاً که اتفاقی نیفتاده…
نگار اما کنترلی بر حال خودش نداشت. سرش را تند تند تکان داد، چشم هایش از حدقه بیرون زده بود:
- اگه اگه دلش برای بردیا لرزیده باشه چی؟ اگه بخواد ببینتش چی؟ اگه بردیا بفهمه مادر سوگند…
ارسلان درمانده شد. با صدایی شکسته و کمری خمیده، پر از عجز گفت:
- بسه نگار، تو رو به هر کی میپرستی حالمون رو از اینی که هست خرابتر نکن.
نگار انگار هیچچیز نمیشنید، غرق بود در ترسها و خستگیهایش:
- تقصیر منه، همهی اینا تقصیر منه، همش تقصیر منه…
نفسهای دخترک بریده بود، شانههایش میلرزید و دلش مثل پرندهای اسیر به دیوارههای سینهاش میکوبید.
دیگر راهی نمانده بود. انگار تمام مسیرها را رفته و به بنبست خورده بود.
جلو رفت لبش را روی لب او گذاشت.
زمان انگار برای هر دو ایستاد. تپش قلبهایشان در هم گره خورد؛ تند، بیقرار، دیوانهوار.
صدای هقهق نگار لابهلای نفسهای داغ او گم شد و لرزش تنش، بعد از یک شوک سنگین، آرامآرام فرو نشست. دخترک در آغوشش شکست و نرم شد؛ مثل موجی که پس از طوفان، خسته سر بر ساحل میگذارد.
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
https://t.me/+Ba_p-yZ8hx01ZjFk
عشق ممنوع…
🌹 احساسات کنترلنشده…
🌹 تصمیمهایی که زندگی رو زیر و رو میکنه…
⚠️ آماده باش…
چون این داستان قرار نیست تو رو آروم بذاره! | 89 |
| 19 | ناگهان دختری محکم به سینهاش خورد و تعادلش را از دست داد. دستش بیاختیار دور کمر دخترک گره خورد، تا مانع افتادنشان شود. شربت داخل لیوان دخترک، پاشیده شد به کل هیکل هردو.
آخر این چه وضعش بود؟
سرتاپا خیس و نوچ شده بود🤦🏻
با خشم و عصبانیت بیحد، دهانش را باز کرد تا پرخاش کند، که دخترک سرش را بالا اورد و ... دو گویِ آبی و زیبا به او دوخته شد. با دیدنشان ناراحتی و عصبانیت از یادش رفت...
حرکت نینی چشمان دخترک و قرمزی روی گونههایش را شکار کرد.
نگاه دختر اما، به دسته گلی که آب داده بود، افتاد. با شرم لغزیدن قطرات شربت، روی صورت او رو دنبال کرد و دست روی سینهاش گذاشت و به عقب هولش داد.
دلش نمیخواست رهایش کند، پس با تأنی دست از کمر باریکش برداشت. در فکر بود چگونه سر صحبت را باز کند، که دوباره دخترک لیز خورد و به آغوشش پرتاب شد!
*اینبار فرصتطلبانه و کامل، او را در آغوش گرفت. قلبش دیوونهوار میکوبید و بوی عطر خوش دخترک مشامش را پر کرد.
و ادامه ماجرا... 👇👇👇
https://t.me/+M7T9xFQI9EJlNWM8
✅ این رمان در کانال ویایپی بهطور کامل موجود است. | 67 |
| 20 | sticker.webp | 79 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
