کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
📈 Аналитический обзор Telegram-канала کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
Канал کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 11 143 подписчиков, занимая 3 422 место в категории Книги и 28 156 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 11 143 подписчиков.
Согласно последним данным от 19 сентября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 17, а за последние 24 часа — 0, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 0.87%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 3.09% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 97 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 344 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 25 сентября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 18 сентября | 0 | |||
| 17 сентября | 0 | |||
| 16 сентября | 0 | |||
| 15 сентября | 0 | |||
| 14 сентября | 0 | |||
| 13 сентября | +85 | |||
| 12 сентября | 0 | |||
| 11 сентября | 0 | |||
| 10 сентября | 0 | |||
| 09 сентября | 0 | |||
| 08 сентября | +21 | |||
| 07 сентября | +1 | |||
| 06 сентября | +83 | |||
| 05 сентября | +1 | |||
| 04 сентября | 0 | |||
| 03 сентября | 0 | |||
| 02 сентября | 0 | |||
| 01 сентября | +1 |
| 2 | sticker.webp | 26 |
| 3 | درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد…
گلبرگهای قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن.
همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن.
قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم…
شبهامون رو اینجا بگذرونیم.
لعنتی…
من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم.
وحشتزده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود.
نگاه سردش روی صورتم موند.
– چی شده؟ چرا میلرزی آنا؟
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت.
– از چی فرار میکنی عروس خانم؟
بعد فاصلهی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اونقدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد.
– شاهرخ... ولم کن...!
لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت:
– عروس این اتاق… از چی اینهمه ترسیده؟
چشمام پر شد.
– شاهرخ… ولم کن… لطفاً.
– لعنتی… تو زن منی…
مکث کرد.
نگاهش هنوز ازم جدا نمیشد. با صدایی که خون رو توی رگهام یخ کرد، گفت:
– من شوهرت…
و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️
https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت...
اما یک نفر آبروی منو خرید...
اما قلبم چی؟ | 11 |
| 4 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 6 |
| 5 | -بچهها عجب عکسایی شد. خوراک بکگراند گوشی هستن.
آزاده خواهر کوچکتر ندا این را میگوید و کنارمان مینشیند.
آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او، دلتنگیهایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است.
همگی ردیف روی یکی از تپههای شنی مینشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه میکنیم.
-امیرمحمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم.
راحله جواب ندا را با بیخیالی میدهد:
-برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحتتر میتونن دید بزنن و هَوَلبازی در بیارن.
و بعد سرش را به سمت من میچرخاند:
-هانا دعا کن از اینجا میریم هورمونهای صدرا بهم نریزه بگه زن میخوام.
رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم میگوید:
-والا هورمونهای ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته.
خودم را عقب میکشم و دستهایم را ستون بدنم میکنم. گرمای شنها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب میشود. جواب راحله را با تأخیر میدهم:
- اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که میتونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر.
میخندد و با بیقیدی میگوید:
-هع...کجای کاری. من قبل اینکه بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش.
همه میخندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان میپرسد:
-بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه.
ندا شانه بالا میاندازد:
-داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی میکنه. طرف مجرده از هفت دولت آزاد.
راحله توضیح ندا را کافی نمیداند که ادامه میدهد:
-به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظهکاره.
شنهای زیر دستم را به بازی میگیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو."
صدف پا برهنه وسط بحث میپرد:
-شماها گیجید بابا... مگه میشه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمیکنن... شماها اصلاً کاریتون نباشه. تو این دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون.
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk | 6 |
| 6 | پریا دختر شیطون و خواستنیی که ناخواسته مرتکب قتل پدرخوندهی بیناموسش میشه و پلیسا دنبالشن...
به لیان که خودش یه لات خلافکاره پناه میبره.
حالا باید ببینیم پسر غیرتی و جذابمون که خودش تابحال رنگ محبت ندیده و با جنس مونث به کل بیگانه است چجوری میخواد ناز دخترکوچولوی موفرفری مونو بکشه وقتی که با اونهمه خوشگلیش اصلا مراعاتشو نمیکنه و قصد کرده دیوونهش کنه...🔥
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
با شیطنتای این دوتا که قرار نیست قبول کنند عاشق هم شدند مدام دلتون آب میشه...😍
❌از دستشون ندید❌ | 52 |
| 7 | sticker.webp | 44 |
| 8 | درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد…
گلبرگهای قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن.
همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن.
قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم…
شبهامون رو اینجا بگذرونیم.
لعنتی…
من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم.
وحشتزده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود.
نگاه سردش روی صورتم موند.
– چی شده؟ چرا میلرزی آنا؟
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت.
– از چی فرار میکنی عروس خانم؟
بعد فاصلهی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اونقدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد.
– شاهرخ... ولم کن...!
لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت:
– عروس این اتاق… از چی اینهمه ترسیده؟
چشمام پر شد.
– شاهرخ… ولم کن… لطفاً.
– لعنتی… تو زن منی…
مکث کرد.
نگاهش هنوز ازم جدا نمیشد. با صدایی که خون رو توی رگهام یخ کرد، گفت:
– من شوهرت…
و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️
https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت...
اما یک نفر آبروی منو خرید...
اما قلبم چی؟ | 15 |
| 9 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 10 |
| 10 | -بچهها عجب عکسایی شد. خوراک بکگراند گوشی هستن.
آزاده خواهر کوچکتر ندا این را میگوید و کنارمان مینشیند.
آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او، دلتنگیهایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است.
همگی ردیف روی یکی از تپههای شنی مینشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه میکنیم.
-امیرمحمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم.
راحله جواب ندا را با بیخیالی میدهد:
-برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحتتر میتونن دید بزنن و هَوَلبازی در بیارن.
و بعد سرش را به سمت من میچرخاند:
-هانا دعا کن از اینجا میریم هورمونهای صدرا بهم نریزه بگه زن میخوام.
رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم میگوید:
-والا هورمونهای ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته.
خودم را عقب میکشم و دستهایم را ستون بدنم میکنم. گرمای شنها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب میشود. جواب راحله را با تأخیر میدهم:
- اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که میتونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر.
میخندد و با بیقیدی میگوید:
-هع...کجای کاری. من قبل اینکه بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش.
همه میخندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان میپرسد:
-بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه.
ندا شانه بالا میاندازد:
-داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی میکنه. طرف مجرده از هفت دولت آزاد.
راحله توضیح ندا را کافی نمیداند که ادامه میدهد:
-به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظهکاره.
شنهای زیر دستم را به بازی میگیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو."
صدف پا برهنه وسط بحث میپرد:
-شماها گیجید بابا... مگه میشه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمیکنن... شماها اصلاً کاریتون نباشه. تو این دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون.
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk | 17 |
| 11 | پریا دختر شیطون و خواستنیی که ناخواسته مرتکب قتل پدرخوندهی بیناموسش میشه و پلیسا دنبالشن...
به لیان که خودش یه لات خلافکاره پناه میبره.
حالا باید ببینیم پسر غیرتی و جذابمون که خودش تابحال رنگ محبت ندیده و با جنس مونث به کل بیگانه است چجوری میخواد ناز دخترکوچولوی موفرفری مونو بکشه وقتی که با اونهمه خوشگلیش اصلا مراعاتشو نمیکنه و قصد کرده دیوونهش کنه...🔥
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8
با شیطنتای این دوتا که قرار نیست قبول کنند عاشق هم شدند مدام دلتون آب میشه...😍
❌از دستشون ندید❌ | 100 |
| 12 | sticker.webp | 103 |
| 13 | درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد…
گلبرگهای قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن.
همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن.
قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم…
شبهامون رو اینجا بگذرونیم.
لعنتی…
من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم.
وحشتزده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود.
نگاه سردش روی صورتم موند.
– چی شده؟ چرا میلرزی آنا؟
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت.
– از چی فرار میکنی عروس خانم؟
بعد فاصلهی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اونقدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد.
– شاهرخ... ولم کن...!
لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت:
– عروس این اتاق… از چی اینهمه ترسیده؟
چشمام پر شد.
– شاهرخ… ولم کن… لطفاً.
– لعنتی… تو زن منی…
مکث کرد.
نگاهش هنوز ازم جدا نمیشد. با صدایی که خون رو توی رگهام یخ کرد، گفت:
– من شوهرت…
و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️
https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت...
اما یک نفر آبروی منو خرید...
اما قلبم چی؟ | 32 |
| 14 | #پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️ | 28 |
| 15 | -بچهها عجب عکسایی شد. خوراک بکگراند گوشی هستن.
آزاده خواهر کوچکتر ندا این را میگوید و کنارمان مینشیند.
آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او، دلتنگیهایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است.
همگی ردیف روی یکی از تپههای شنی مینشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه میکنیم.
-امیرمحمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم.
راحله جواب ندا را با بیخیالی میدهد:
-برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحتتر میتونن دید بزنن و هَوَلبازی در بیارن.
و بعد سرش را به سمت من میچرخاند:
-هانا دعا کن از اینجا میریم هورمونهای صدرا بهم نریزه بگه زن میخوام.
رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم میگوید:
-والا هورمونهای ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته.
خودم را عقب میکشم و دستهایم را ستون بدنم میکنم. گرمای شنها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب میشود. جواب راحله را با تأخیر میدهم:
- اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که میتونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر.
میخندد و با بیقیدی میگوید:
-هع...کجای کاری. من قبل اینکه بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش.
همه میخندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان میپرسد:
-بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه.
ندا شانه بالا میاندازد:
-داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی میکنه. طرف مجرده از هفت دولت آزاد.
راحله توضیح ندا را کافی نمیداند که ادامه میدهد:
-به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظهکاره.
شنهای زیر دستم را به بازی میگیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو."
صدف پا برهنه وسط بحث میپرد:
-شماها گیجید بابا... مگه میشه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمیکنن... شماها اصلاً کاریتون نباشه. تو این دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون.
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk
https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk | 35 |
| 16 | لبش را روی گوشم کشید، چشمانم روی هم افتاد و نفس در سینه ام حبس شد.
_ نسخ میدونی چیه؟
میدانستم هم توانایی حرف زدن نداشتم.
_ نسخ منم، حال منه!
به تنش تکیه زدم، دستش بالا آمد و شالم را کنار زد، از گردنم نفسی گرفت.
_ نسخ یعنی عطرتو بخوام تو نباشی.
روی چشمانم را بوسید.
_ یعنی استخونام تیر بکشه واسه خاطر بغل کردنت اما نزدیکم نباشی.
صورتش را کمی خم کرد و لب زد.
_ نسخ یعنی بمیرم از خواستنت ولی تو دم دستم نباشی...بگو ببینم ، تاحالا نسخ شدی لیموترش ؟
https://t.me/+dBXQO2fq_fY4ZWI8
رمانش یه bad boy داره که اصن نگم براتون 🤭 | 176 |
| 17 | sticker.webp | 146 |
| 18 | نگاهم روی تابلویی عجیب قفل میشود؛ سایهای تاریک، چهرهای محو و حسی آشنا که قلبم را به تپش میاندازد...در همان لحظه، صدایی گرم و آشنا کنار گوشم زمزمه میکند: «این تابلو... محشره. بینظیره.»
چشمهایم برای لحظهای بسته میشوند و وقتی بازشان میکنم، از او فقط سایهای در بازتاب شیشه باقی مانده...
رفته؛ مثل مه، مثل خواب.
اما صدایش هنوز در گوشم مانده؛ آنقدر آشنا که نمیدانم واقعیت بود یا رؤیا...
شاید فقط یک رهگذر بود...شاید هم یک راز. https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربهی تلخ یک ازدواج ناموفق رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت میکوشد، ادامهی تحصیل در مقطع دکتری، و جستوجوی یک شغل پایدار، روزهای سخت اما پرامیدی دارد...در مسیر ساختن آیندهای روشن، نسیم برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر میرود؛ جایی که نگاهش با نگاه مردی گره میخورد. مردی که خود نیز در انزوای سالهای دور فرو رفته بوده، اما...
https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
این رمان متاسفانه از دسترس خارج شده بود...با ۵.۲کا عضو...اما کانال دوباره تاسیس شده... | 46 |
| 19 | _من اصلاً جوون سربهراهی نبوده و نیستم!
عصبی مقابلش میایستم.
_منم دنبال حرفوحدیث نیستم. بفهم اینو!
بازوهایم را میگیرد و سعی میکند آرامم کند.
_خیلیخب. چته دختر خوب؟ چه حرفوحدیثی؟!
صورتم را با دستانش قاب میگیردد. میخواهم اعتراض کنم که زودتر از من میگوید:
_فوقفوقش قراره بگن مدیربازرگانی با مدیرعامل ریختن روهم. غیر اینه؟
نزدیکتر میآید:
_یا دیگه خیلی بخوان حرف بزنن، میگن کار بهونه بوده؛ از اول چشمش دنبال پسره بوده که پیشنهاد کارش رو قبول کرده.
عصبی دستم را روی سینهاش میگذارم و به عقب هلش میدهم. صدایم کمی بلند است:
_چرت و پرت نگو!
نگاهی به در باز اتاق میاندازد و دوباره به سمتم برمیگردد:
_یعنی چی؟! میگی الان ناکام برگردم اتاقم؟
سرش را جلو میآورد اما صدای پای کسی که وارد اتاق میشود نیمهی راه متوقفش میکند. با وحشت چشم میبندم اما از لای پلکهای بستهام میبینم که خانم امامی با بهت نگاهمان میکند.
https://t.me/+c--zhuFQBahjNzZk
https://t.me/+c--zhuFQBahjNzZk
نویسندهی رمان پرطرفدار #آتیشبازی حالا رمان جدیدش رو شروع کرده😍
تو این داستان خیلی از دیالوگها به لهجهی زیبای یزدیه😍🥹 | 39 |
| 20 | فردا مجلسی به نام عروسی برگزار میشد و من همچو پرندهای در قفس خودم را به در و دیوار میکوبیدم!
چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانهای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم.
من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث!
منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آنها معیوب بودم
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹
#پست۱۳۰
در خانهای که هیچکدام از اهالیاش چشم دیدن من را نداشتند و من هم.
روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمیدید و خودم هم هربار به در بستهای میخوردم.
در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمانهای دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمیداشتند و این در حالی بود که خانهمان از وجود مهمان پر و خالی میشد.
در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر میکردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف میرفتم.
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانهی آنها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند.
و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل میکردم و بعدش...
بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار میآمد.
صدای زنگ آیفون بلند میشود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا میآید.
تکانی در جایم نمیخورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شبها عادت کردهام.
طولی نمیکشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر میکند.
طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من میآید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن میکند و کنارم روی دو زانو مینشیند اما اینبار گویی عجله دارد.
-آمین عمه حموم رفتی یا نه؟
جوابی نمیدهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمیکنم.
دستش را به موهایم رسانده و تکانی میدهد.
-نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه میآن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همینطور نشستی؟
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
باز هم تکانی نمیخورم.
-خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات!
سنگ شدهام که حرکتی نمیکنم.
زیر بغلم را گرفته و بلندم میکند.
-اینجور نمیشه! زور باید بالاسرت باشه.
زور بخرج میدهد. وادارم میکند و من را با غرغرهایش داخل حمام میبرد.
بیرون میرود و صدای مامان را از داخل اتاق میشنوم.
-چیشد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟
-آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره!
چه چیزهایی را حالیام کند؟ اینکه گوش به حرف آنها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟
دیگر چه چیزهایی را میخواهند حالیام کنند؟
بس نبود شنیدن و دم نزدن؟
عمه سراغم میآید. مثل همیشه و اینبار شاکی است.
-فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمیشینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن لهله میزنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعههای بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت میشی نه! تو تازه کارت شروع میشه.
کف موهایم را میشوید و بعد از آبکشیشان میبافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم میدهد.
-این یکی و خودت انجام میدی یا من دست بکار بشم؟
نگاهش نمیکنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم میکند نگاهش کنم.
سر بالا میگیرم.
با وجود بخار حمام عرق کرده و لباسهایش کمی خیس و موهایش هم.
-حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی!
❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌
خواستگاریای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانوادهاش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی!
حرفها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آنها من را دیده و پسندیده بودند. نمیدانم در خیابانی یا در مهمانیای یا در کجا؟!
مهم این بود که خانوادهی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانوادهی متوسط.
چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست!
دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور میخوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞
https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8
این یه پیشنهاد فوقالعادهس برای شما👌
رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه | 68 |
