کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
📈 Аналитический обзор Telegram-канала کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
Канал کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 11 021 подписчиков, занимая 3 459 место в категории Книги и 28 427 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 11 021 подписчиков.
Согласно последним данным от 09 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 136, а за последние 24 часа — -24, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 1.48%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 3.01% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 163 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 332 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 10 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 10 июля | 0 | |||
| 09 июля | 0 | |||
| 08 июля | +37 | |||
| 07 июля | +14 | |||
| 06 июля | 0 | |||
| 05 июля | +165 | |||
| 04 июля | 0 | |||
| 03 июля | 0 | |||
| 02 июля | 0 | |||
| 01 июля | 0 |
| 2 | هتلترنج📒
مهندسصدر برام یک شخصیت بینظیر بود.شیفتهی اعتماد به نفس وگیرایی صورت شده بودم.آرزو میکردم ای کاش میتونستم مثل او باشم.در همین افکار نگاه خیرهام راروی خودش شکار کرد وباحالت تمسخرچشمکی زدوگفت:چه خبر؟خودم راجمعوجور کردم وگفتم:هیچ!خبرخاصی نیست.پوزخند زد؛مطمئنی؟الان یکساعته این جا نشستی،به من زل زدی،عاشق شدی؟چیزی دردلم پاره شد.آب دهانم راقورت دادم،ببخشید متوجه رفتارم نبودم؛چیزی ذهنم را درگیرکرده به اون موضوع فکرمیکردم!تای ابرویش را بالا انداخت:چه موضوعی؟میتونم کمکت کنم؟غمگین شدم،جه جوابی به اومیدادم؛که من مسخ رفتاروجدیت وآرامشت شدم؟سرم رازیر انداختم وچیزی درجوابش نگفتم.
جلوآمد؛شازده خانم؛فکرش رونکن؛درست می شه!هتلآرنج یک رمانروانشناختیه
https://t.me/+wZCK0wMzHeljNTc0 | 99 |
| 3 | - میدونید که ازدواجمون تحت شرایط خاصیه دیگه؟
- چهجور شرایطی مثلا؟
- واقعا نیازه که توضیح بدم؟
نگاهی از سر تفریح به صورتم انداخت:
- آره، ممنون میشم واضحتر بگی.
- شرایط خاصی مثل جدا خوابیدن و کاری به کار هم نداشتن.
- اسممون که بره تو شناسنامه هم بخوای نخوای باهم کار داریم.
- ولی ما باهم قرار گذاشته بودیم.
یکقدم نزدیکتر شد و پشت من به دیوار چسبید:
- منم منکرش نشدم، یعنی تا تو نخوای منکرش نمیشم...
و یکقدم دیگر هم نزدیک شد تا فاصله به نفس برسد:
- نمیخوای؟
https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk
اولش فقط قرار به یه محرمیت مصلحتی بود واسه نجات جون من و پسرم اما... | 44 |
| 4 | sticker.webp | 38 |
| 5 | من شاهدختم.
نوه حلالزاده... ولی صیغهزاده.
مادرم دختر یه مرد شصتساله و یه زن نازا بود.
بهش میگفتن «معجزه خدا».به من میگفتن «وارث صیغهزاده حاج احمد نقشبند».
همه این واقعیتها رو توی ۱۷ سالگی فهمیدم.
چون سالها پنهونی از همه بزرگ شدم.
جایی که مادربزرگم هزارتا قانون برام گذاشته بود.
اما حالا... پدربزرگم مرده.مردی که هیچ وقت ندیدمش.حتی مردهاش رو.حالا قراره برم عمارتش...ولی..
.
https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk
https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk
شاهدخت با بیش از ۷۰۰ پارت اماده در کانال
اثر دیگر از نویسندهی #التیام پرمخاطبترین رمان تلگرام | 20 |
| 6 | - چای دارچین اوردم واست.
- دارچین بوی خیانتمو میپوشونه خانوم؟
برف میبارید و اون کنار درخت داشت سیگار میکشید
سوالش اذیتم کرد
چیزی به روش نیوردم.
- بخور برای اعصابت خوبه.
چایی رو خورد داغ داغ.
نگاه منم به گلوش بود که نسوزه داشت خودش رو عذاب میداد میدونم.
- تو چرا ارومی؟
- چرا اروم نباشم؟
کنارش نشستم که دستم رو گرفت و انگشتای زخمیمو لمس کرد
معذب شدم ولی اون دستش رفت بالا و کف دست زبرمو گرفت.
- کرم نزدنت یعنی اروم نیستی.
- چه ربطی داره؟
نگاه ازم گرفت. راست میگفت اروم نبودم ولی اعتراضی هم نمیشد کرد. شرط شرط بود و قانون قانون!
- از وقتی بوی آیدا رو روی لباسم حس کردی ازم دور شدی.
اروم خندیدم ولی زهر بود
راست میگفت ولی کار درستش همین بود دیگه.
تنه ی ارومی بهش زدم و به شوخی گفتم:
- خواستم یکم حس مجردی کنی مگه بده زن ادم اوپن مایند باشه؟
- تو فقط زنم نیستی ساچلی، رفیقمی.
سرم رو پایین انداختم
همین حرفش یعنی این که دوسم نداره
منم نباید نشون بدم از بغل کردن ایدا ناراحتم.
بالاخره ایدا قبل من دوست دخترش بود.
- دور شدم تا وقتی خواستیم طلاق بگیریم تو به بقیه بگی بهت محل نمیذارم.
- به خاطر همین دستاتو کرم نزدی.
- اره. سرمه هم نکشیدم، رژ قرمزم نزدم لباس خال خالی سرمه ایمو هم نپوشیدم که بگن این روحش مرده.
دستش رو روی کمرم گذاشت و از داغیش دلم خواست مایل شم تو بغلش.
خودش بینیش رو گذاشت کنار سرم و بو کشید.
- کی گفته من طلاقت میدم؟ این حرف کیه.
- خب. من خونبس تو شدم یادت رفته؟
شب اول گفتی ببین زن، تو رفیقمی منم رفیقت.
ایدا هم دوست دخترت.
- من غلط کردم بغلش کردم.
- تو بغلش کردی منم مشکلی ندارم چرا بزرگ...
یهویی بلند شد که نزدیک بود بیوفتم و اون روبه روبم ایستاد و داد زد:
- من میخوام مشکل داشته باشی، میخوام بزنی تو صورتم میخوام قهر کنی چند روز بری تو اتاقت تا من بیام اشتیت بدم میفهمی؟
دلم لرزید ولی خب اون دوستم نداشت نه!
از سر دوست داشتن هم باشه ما قانون داریم.
- واسه چی؟
چیزی عوض نمیشه ما شرط گذاشتیم رفیق باشیم و بس...قانون بینمون...
دستاش که دور صورتم قرار گرفتن لال شدم. زل زد توی چشمام و گفت:
- قانون برای شکسته شدنه.
مهر داغی روی لب هام نشست و...
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0
https://t.me/+hkkDjE9NiX1jMjQ0 | 22 |
| 7 | "۸یا۹ ساله بودم که دریکی از روزهای خنک بهاری با ذوق فراوان پیراهن سفید رنگ آستین پفی با دامنچین دار که عمه زیبا و عاطفه به مدد کلاسهای خیاطی برایم دوخته بودند را پوشیدم و درحیاط همین خانه به تنهایی مشغول لی لی بازی شدم.
درحال بازی ناگهان متوجه حضور آرام و بی صدایش شدم ، که تکیه زده به دیوار کنار در حیاط دست در جیب با لبخند تماشایم میکرد ، با شوقی کودکانه به سویش دویدم و با گرفتن دستش خواستم که همبازیم شود ، اما او تنها دست در جیب کرد و سنجاق زیبا و درخشان پروانه ای شکل که آبی رنگ بود را بیرون کشید و نشانم داد.
ذوق زده گفتم:
_چقدر قشنگه!
با لبخند گفت:
_آره، ولی نه مثل تو، دوسش داری؟
_آره، خیلی!
_برای تو گرفتمش.
ذوقی وصف ناپذیر وجودم را فرا میگیرد و بالا و پایین میپرم و میگویم:
_ راست میگی؟آخ جون!
_ اما به شرطی که بذاری خودم بزنم به موهات.
قبول میکنم و او با آرامش سنجاق را میان موهای سمت راستم وصل میکند.
با کمی خم شدن خود را با من هم قد میکند و میگوید:
_کاش منم مثل اینپروانه میشستم رو موهات!
خنده ای شیرین سر می دهم ، به کف دستش نگاه میکنم و میگویم:
_پس این یکی چی؟
_این می مونه پیش من.
سمت چپ موهایم را نشان میدهد و میگوید:
_تا هروقت که پروانه ی قلب منو تو قلبت راه دادی اونوقت میدم بهت بزن اینور موهات.
_یعنی کی؟
_یعنی هر وقت بزرگ شدی.
_چقدر بزرگ؟
_اونقدر که بتونی حرف چشامو بخونی.
ومن ناتوان از درک حرفهایش ذوق زده از هدیه ای که گرفته ام ، بوسه ای روی گونه اش می کارم و میگویم:
_خیلی دوست دارم!...
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk
آتیه دختریه که یه روز دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه ونقاب از چهره ی خیلیا میفته ،اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد و خاکستر عشقی قدیمی رو شعله ور کنه امااااا...
#تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤
https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk | 50 |
| 8 | 💔 «اگه دوباره عاشق بشم... اگه دوباره همهچیز ازم گرفته بشه چی؟»
این ترسِ هر روزِ نسیم بود...
زنی که بعد از خیانت، طلاق و سالها تنهایی، تمام دنیایش را در پسر کوچکش خلاصه کرده بود.
تا اینکه...
مردی وارد زندگیاش شد که با هیچ مردی شبیه نبود.
امیرعاصف...
مردی قدرتمند، مشهور و مغرور؛ اما با قلبی که سالها پیش، بیصدا اسیر نسیم شده بود.
او این بار تصمیم گرفته برای عشقش بجنگد...
اما گذشته هنوز تمام نشده است.
بازگشت مردی که زندگی نسیم را نابود کرده...
رازهایی که یکییکی فاش میشوند...
دشمنانی که در سکوت نقشه میکشند...
و عشقی که هر لحظه سختتر از قبل امتحان میشود.
❤️ آیا زخمهای گذشته اجازه میدهند دوباره عشق متولد شود؟
یا سرنوشت، این بار هم قلبی دیگر را خواهد شکست؟
✨ «سایهای در قاب گالری»
رمانی عاشقانه، پرتعلیق، احساسی و سرشار از رازهایی که تا آخرین فصل رهایت نمیکنند.
👇 اگر دنبال داستانی هستی که هم عاشقت کند، هم غافلگیرت، از همین حالا همراه ما شو...
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0 | 234 |
| 9 | نويسندهی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود.
این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.
#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#برشیازرمان
-نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمیشه. چالههای تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی کن. از گرگی که به گلهی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#توصیهیویژه
#نفسهایم #الههمحمدی | 160 |
| 10 | sticker.webp | 78 |
| 11 | بهش توپیدم
_تو بچه ننه هستی؟؟
_چیییییی؟؟
_بچه ننه هستی دیگه.... تا چیزی میشه گوشی دستت میگیری و به باباجونت گزارش میدی...... الو.... بابا.... این دختره گوشی را روم قط کرده.... روت میشه واقعاً؟؟؟
اخماش مثل دم عقرب پیچ خورد
_چه زری میزنی واسه خودت؟؟؟.... برو بابا حوصلتو ندارم
_فک کردی من خاطرخواتم؟؟..... برو.... برو که باباجونت داره زنگ میزنه، بهش بگو اومدم دم در..... برو دیگه... ـبرو شکایت کن..... بچه ننه!!
_صبرمو لبریز نکن که بد میشه برات ها....
_چیکار میکنی؟؟.... منم میکشی؟؟؟
چشمهای وحشیش لیزر شد بجونم
_بعید نیست..... برو تا خونِتو نریختم وهمینجا چالت نکردم..... یه کاره!!....
و درِ سالن را محکم بهم زد و رفت...
دهانم مثل دهان ماهی باز ماند
نکنه رفت تفنگشو بیاره؟؟!! 😱
تهدیدش کارساز شد و من پابفرار گذاشتم.....
https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk
https://t.me/+Txp76AYkJBg2Y2Vk
ماجراهای بامزه و جالب دو دشمن که بواسطه ازدواج پدرمادرشون همخونه میشن....😂👍 | 42 |
| 12 | بعد از دید زدن شهریار، ولو با قلبی پریشان و نفسی بند آمده، فکر میکردم کار خوبی بوده و باید تکرارش کنم، یا بیحیایی بوده و باید به استغفار کردن پناه ببرم. خطوط بالاتنهی خوشفرم و درهمپیچیده و پوست صافش، زیر نور زیاد اتاق به خوبی آشکار بودند. شانههای پهنش به بازوهای قدرتمندی ختم میشدند؛ شبیه آرتیستهای فرنگی!
خودش نه شرم داشت و نه حتی نگاهم میکرد تا ببیند در چه حالی هستم. بیخیال مشغول کارش بود، انگار هر روز لباسش را جلوی من عوض میکرده است. پیراهنی را که از تن درآورد به دستگیره آویزان کرد. بزاق جمع شده در دهانم را به زحمت قورت دادم. حرکت عضلاتش و بالا و پایین رفتن دستانش داشت نفسم را چندباره بند میآورد، انگار من برهنه شده بودم. هوا دیگر بوی عطرهای متفاوت را نمیداد. بوی سرکش و وسوسهانگیز تن او همه جا بود. چرخیدم؛ جای ماندن نبود، تمام این اتاق ممنوعه بود؛ هر جا را که نگاه میکردم با پوستی که رنگش طوری بود که انگار در آفتای سوخته باشد و بالاتنهی ورزیده و شانههای پهنش روبهرو میشدم. گوش سپردم به صداها. در گنجهای که بسته شد و صدای ساییده شدن پارچه روی هم. نفس کشیدنم را کنترل کردم، اگر به حال خودش میگذاشتمش صدایش تا آن سر خانه میرفت، چه برسد به شهریار. تنم گرم شده بود و حس میکردم شهریار نزدیکم شده و بیخ تنم نفسش را رها میکند. به گمان اینکه حسم درست باشد، برگشتم. شهریار دور بود، دستکم آنقدر که پوستم مورمور شده، نزدیک نایستاده بود. هوس بود یا کنجکاوی، در تمام تنم جولان میداد. فرمان داد اشتباه کردی نگاه گرفتی. تماشایش کن! مگر قرار است برای این چشمچرانی به کسی جواب پس بدهی. صندلی میز کارش را عقب کشیدم و رویش نشستم. گرگرفته همان کاری را کردم که تمنایش را داشتم.
روبهروی آینه داشت دکمههای پیراهن دیگری که آن هم رنگش سفید بود و فقط کمی نازکتر و راحتتر به نظر میرسید، میبست. دکمه بستن که تمام شد، مشغول بالا دادن آستین پیراهنش شد. هر دو آستین را با دقت بالا داد، یقهاش را مرتب کرد و پیراهنی را که آویزان به دستگیرهی گنجه بود، برداشت. نمیخواستم حالا که در اتاقش، وردلش، نزدیکنزدیکش هستم، مثل همان روزهایی رفتار کنم که قرار بود برای اولین بار در کافهپارس همدیگر را ببینیم و معامله کنیم.
دستمان برای هم روتر از آن بود که او به طرفم برگردد و من وانمود کنم نگاهش نمیکردم.
پیراهنش را از همان جایی که ایستاده بود به طرفم پرت کرد:
-رخت شستن بلدی؟ یه مدت زحمت شستن رختولباسای من میافته گردنت.
غیرارادی خودم را عقب کشیدم و پیراهنش به صورتم خورد و روی پایم افتاد. منگ و گیج بودم. تنم هنوز در حالوهوای وقتی بود که او را لخت مقابل خودم دیده بودم. بوی تن و ادکنلش درهمآمیخته بود و از بینیام کوتاه رد شد. همان لحظهی کوتاه هم به ولولهی تنم سرعت داد. اگر همینطور همه چیز پیش میرفت میتوانست باعث شود دست به کارهای خطرناک بزنم. پیراهنش را از روی پایم چنگ زدم و روی تخت انداختم. باید هر چه سریعتر از او دور میشدم. از روی صندلی بلند شدم.
-بریم بیرون!
سرش را کمی جلو آورد. در نگاهش حرصی شبیه میلی سرکوب شده موج میزد. تاریک و وسوسه برانگیز.
-نیومده که نمیتونیم بریم...
گردنش را کمی به دو طرف تاب داد، داشت ادای کسی را درمیآورد که انگار سختش است حرفش را یکجا تمام کند.
-قد یه قربون صدقه و دو سه تا ماچ و بوسه و یه تو بغل هم رفتن باید بمونیم اینجا یا نه؟ تو که از رسم و رسومات خوب خبر داری.
لب زدم:
-به قاعدهی یه پیرهن عوض کردن اینجا موندیم، همین برای آدمای بیرون کافیه.
اخم کرد:
-اصلاً اون بیرونیا به کنار؛ تو...
قدمی به جلو آمد و دست راستش را تا نزدیک شانهاش بالا آورد و شمردهتر از قبل گفت:
-تو واقعاً دوست نداری دستهای من تن و بدنت رو نوازش کنن؟
دستش را آرام بست و پایین آورد:
-دلت نمیخواد لمست کنن؟
هوس اسیرش کرده بود یا هم خودش دوست داشت اسیرش بشود، اما نه، رنگ صورتش کمی به سرخی میزد و چشمانش پر از التماس بود. اگر یک ثانیهی دیگر میماندم معلوم نبود دستانش با من چه کار میکردند. نگاهم به فضای کنارش بود، آنقدری جا داشت که فرار کنم و از دستانش بگریزم. هر دو دستش را بالا آورد:
-میخوای یه امتحان کنیم؟ اینقدر خوشت میآد که بعداً خودت میآی سراغم!
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU | 62 |
| 13 | -صدای قربون صدقه رفتنش واسه یه زن دیگه رو شنیدمو جون دادم...
صدایم میلرزد.گلههایم را مامان درک نمیکند.
-دیوونه شدی دختر...میثاق بندهخدا این قدر نجیبه که سر بالا نمیآورد نگات کنه اون وقت...؟
از نجابتش نبود.انگشتش را به لبش میرساند و تند گاز میگیرد :
-استغفرالله....استغفرالله
دستانش را سفت میچسبم.
- شبا تا دیر وقت بیرونه صبحم که میاد رو کاناپه خوابش میبره
مظلوم میشود و دلش برای داماد بیاحساسش میسوزد :
-بندهخدا خستهاس....تو هم عین اینا تازه عروسا بهش برسی مدام غُرغُر کن بیفت به جونش
همین که میخواد از آشپرخانه پا بیرون بگذارد با حرفم مکث میکند :
-میخوام به حاج آقا بگم....
برمیگرد و اخم نازک به پیشانیاش میافتد :
-که چی بشه ؟
بغض کرده دستهایم را دور تنم میپیچم :
-که یه چی بهش بگه...؟ که بگه تا نیمه شب تنهایی واسه تازه عروس خوب نیس ؟
نفسش را بیرون می دهد و باز به سمتم میآید :
-به حاج آقا و حاج خانم بگی میگن دختره رو نگاه چه بیسیاسته شوهره تو مشتش نیست
پوزخند میزنم.سیاست کجا بود وقتی از تازه عروس بودن فقط سنگینی اسمش را داشتم.
چشم باز و بسته میکند از فکری که به زبان میآورد لبخند میزند:
-یه غذای خوشمزه یه لباس خوشگل بپوش بشین پای درددلش....مردا دیوونه این کارهان
شب از نیمه میگذرد.لباس زیبای تنم....موهای کرلی شده....غذای چندبار گرم شده....
صدای کلید انداختنش میآید و پشت بندش قامت بلندش سایه میاندازد
-سلام
با سر جواب میدهد و نگاهش روی لباسهای تنم و میز شام سرسری میچرخد و سرد میگوید :
-شام خوردم
التماس نگاه و صدایم باعث میشود کوتاه بیاد.
-میخوام حرف بزنیم
همین که میخواهم از قورمه سبزی خوش رنگ و لعاب بکشم امتناع میکند :
-نمیخورم حرفت بزن
با انگشتان دستم بازی میکنم و دلو به دریا میزنم :
-ما از وقتی ازدواج کردیم دوکلمه باهم حرف زدیم میثاق ؟
سکوت میکند.دلخوریهایم سنگینی میکند.دست به سمت اتاق خواب نشانه میگیرم :
-اون اتاق خواب تا حالا جز شب عروسی رنگ یه تازه و عروس داماد دیده ؟
همین که میخواهد بلند شود دستش را میچسبم و تند خروش میکنم :
-نمیزارم بری تا جواب سوالام ندی
نفسش را بیرون میدهد و دل من هری میربزد:
-میخوای دلیلشو بدونی...باشه خودت خواستی ؟
منتظر میمانم.دلش پرش سر زیر میکند.
-نخواستمت دختر حاجی....حاجی مجبورم کرد
دلم هزار تیکه میشود.زخم حرفهایش درد دارد به جان خستهام :
-مثل همین حالا با این لباس...با این زیبایی هر مردی نمیگذزه ولی من میگذرم
نفس در سینهم حبس میشود و ضربه کاری را میزند :
-چون دوست ندارم
❌❌
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
https://t.me/+eFJUQCnmoWk1YjM0
توصیهی ویژه این روزها🥲 | 100 |
| 14 | رمان #نفسهایم رو در تلگرام و بله و روبیکا به طور رایگان بخونید. 😍
رمانی که طرفداران زیادی جذب کرده.👌🌸با ۳۶۰ پست آماده❤️
لینک کانال #نفسهایم در #تلگرام👇🌸
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
لینک رمان #نفسهایم در #بله 👇🌸
ble.ir/join/C9Ks5HodDm
لینک رمان #نفسهایم در #روبیکا 👇🌸
https://rubika.ir/joinc/EJDDAJCI0PFRRXRNNBACSQZYPLMDEXDW | 43 |
| 15 | #دامادفرارکردهوبهجاشعقدرئیسشرکتشده♨️🚨
-داماد از سر عقد فرار کرده و رفته خارج!
با شنیدن صدای رئیس شرکتم که اینو گفته بود بدنم شل شد و افتادم که مادرش گفت:
-خدا لعنتت کنه دختره بی همه چیز بخاطر تو پسرم رفت خارج
همهمهای ایجاد شد که سر پایین انداختم و جلوم یه جفت کفش دیدم ، سر بالا آوردم که با چشمای سردش گفت:
-پاشو کارمند کوچولو ، داماد هست ولی داماد کسی رو که میخواستی نیست!
نشست توی جایگاه داماد که با سیلی پدرم . . .😱❌🔥
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0 | 51 |
| 16 | دکتر پرونده را بست و گفت:
«فقط یک نفر میتونه برای خواهرت اهداکننده باشه.»
بیاختیار پرسیدم: «کی؟»
نگاهش از روی پرونده بلند شد : «همسرت.»
با تلخی خندیدم : « ولی من که شوهر ندارم.»
هنوز جملهام تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد.
همان مردی که تمام این مدت با مزاحمت هایش تا حد مرگ نرسیده بودم ، وارد شد...
پرونده را از دست دکتر گرفت و امضا کرد.
بعد بدون اینکه حتی نگاهم کند، گفت: «از امروز... داری.»
نفسم بند آمد : «من ... من ... من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم!»
برای اولین بار نگاهم کرد : « خودت می دونی الانم برو... و خودت خبر مرگ خواهرت رو به مادرت بده.»
پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت...
https://t.me/+YgAygWJ9Kas3NTY0 | 38 |
| 17 | sticker.webp | 40 |
| 18 | با صدای دویدن سرم رو بلند کردم…خودش بود…کاوه. همون مردی که خواهرم به خاطرش دست به خودکشی زده بود.
تا رسید، بیمعطلی به طرفش #حمله کردم.ناخنهام صورت و گردنش رو خراش انداخت و مشت محکمی نثارش کردم.
یک نفر از پشت گرفتم، اما با تمام توان لگدی بین پاهاش کوبیدم.با ناله روی زانو افتاد.
_ کثافت… اگه یه تار مو از سر خواهرم کم بشه، با دستای خودم تیکهتیکهت میکنم!
با صدایی گرفته گفت:
_ من نمیخواستم این اتفاق بیفته…
_ پس چرا شب نامزدیت، جلوی همه گفتی عاشق منی؟! چرا آبروی سانیا رو بردی؟!
سرش پایین افتاد.
_ متأسفم…
_ دعا کن خواهرم سالم از اون اتاق بیرون بیاد… وگرنه اولین کیوانی میشی که به دست من سلاخی میشه!
هنوز جیغ میزدم که از اورژانس بیرونم بردند.
ناگهان بین یک آغوش محکم حبس شدم.
صدای شاهرخ کنار گوشم پیچید:
_ آروم باش… تموم شد…
برای چند ثانیه از تلاطم افتادم…
اما بعد انگار چیزی توی مغزم منفجر شد.
«این مرد، ریشهی همهی بدبختیهای ماست…»
با تمام توان به سینهاش کوبیدم. دستهاش از دورم باز شد.
انگشتم را سمتش گرفتم و با نفرت گفتم:
_ یه بار دیگه به خودت اجازه بده بهم دست بزنی…اون وقت میفهمی باید از کی بترسی…
https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk
https://t.me/+VqohClVSoXc4ZWZk
لینک بله:
http://ble.ir/join/DAorzCbv7D | 40 |
| 19 | #پارت_618
صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم میگذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بیتوجه به اسم تماسگیرنده، تماس را وصل میکنم و موبایل را کنار گوشم میگذارم:
-بلـــه...
سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام میآورد و سپس صدایی مردانه همراه با خندهای پنهان توی گوشم میپیچد:
-یادم باشه دیگه صبحها بهت زنگ نزنم. صبحبخیر خانمِ بد اخلاق خودم.
گوشی را از روی گوشم برمیدارم و جلوی چشمانم پیش میآورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شدهام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم:
-سلام، صبح بخیر.
-به روی ماهت، بد خوابت کردم؟
-هوم.
-میخوای قطع کنم دوباره بخوابی؟
خوابآلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار میدهم:
-اوهوم.
خندهاش، هوشیارترم میکند:
-جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟
خمیازهای میکشم:
-خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه.
-بخواب عزیزم، منتظر میمونم کاملا بیدار شی.
غلت کوتاهی میزنم و به لب تخت نزدیک میشوم:
-نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن.
-صبحها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟
لبه تیشرتم را بالا میدهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد:
-خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه.
کمی مکث میکند، سپس با آرامش میگوید:
-میخوای حضوری بیای خوابتو برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی.
با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب میگویم:
-دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه میخواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیمو قطعی کنی. خانمکامروا دیروز جوابمو نداد.
با اینکه طبق قانون جدید پنجشنبه و جمعهها به بلوط نمیروم، ولی دیروز خانمکامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنجشنبه، پشت سر هم به بلوط بروم.
-بیای ببینمت بهتر میتونیم حرف بزنیم.
-نمیشه حاتم، فکر نکنم وقت کنم...
-من سر خیابونتونم.
خوابآلودگیام میپرد و حیران لبه تخت مینشینم:
-چی؟
-اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟
هنوز باور نکردهام اینجا آمده.
-حاتم داری اذیتم میکنی؟
صدایش نرم میشود:
-چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم.
دستپاچه برمیخیزم، اینکه به خاطرم تا اینجا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاریام نمیکند باید چه عکسالعملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته.
-خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونهای بیام بیرون.
به آرامش دعوتم میکند:
-عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر میمونم.
دور خودم میچرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار ماندهام:
-نه... زود میام.
با تردید میگوید:
-یه لقمه صبحونه رو بخور بازم.
سمت در اتاق میشتابم:
-وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟
خندهاش را آرام رها میکند:
-فکر میکنم قندت افتاده.
غیر مستقیم طعنه میزند بابت بدخلقیام. من هم خندهام میگیرد و تند میگویم:
-واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایهها نبیننت. ماشینت داد میزنه واسه این محل نیستی حاتم.
اطمینان میبخشد به صدایش:
-نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم.
تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع میکنم. همزمان که موهایم را جمع میکنم و محکم گوجهای میبندم، شالی روی سرم میاندازم و مقابل آینه میایستم. پفِ چشمان و صورت بیرنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفهای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بیرنگ و لعاب و پف کردهام است.
به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونههایم میگیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامههای صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینتها را میسابد. سلام و صبح بخیر میگویم، بابا با مهربانی پاسخ میدهد و مامان میگوید:
-کجا داری میری الان؟
میان در میایستم، ذهنم سریع دروغِ دم دستی میسازد:
-یکی از بچههای بلوط اومده کارم داره، میرم زود میام.
شیشهپاک کن را پر قدرت روی شیشهی هود اسپری میکند:
-با همین سر و شکل میخوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش.
چشمانم سریع روی لباسهایم مینشیند. مغزم کرکرهاش را کاملا بالا میدهد و تیشرت شلوار راحتیام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد میکند. ضربهای که به پیشانیام میکوبم سر بابا را سمتم میچرخاند:
-چی شده باباجان؟
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0
عاشقانهای جذاب و دوست داشتنی🥹 | 52 |
| 20 | - یه دلیل بیار که چرا باید عقدت کنم؟
عصبی میپرسد و من مینالم.
- مجبورم، آبروم رفته، فقط یه مدت کوتاه،نامزد شیم صوری و موقتی قبول کن تا حرفای پشتم جمع بشه. بعدش جدا شیم.
پوزخند میزند:
- زیادیت نکنه؟ فکراتو بکن ببین امر دیگهای نداری؟
ناامید سر میچرخانم. قرار نبود کمکم کند. باید میرفتم و فکر دیگری میکردم.
- اشکال نداره... از یکی دیگهکمک میگیرم!
هنوز بلند نشدهام که تشر میزند:
- بشین سرجات!
نگاهش میکنم. دود سیگارش را بیرون میفرستد و میغرد.
- صوری و موقتی درکار نیست، عقدت میکنم اونم دائم! واقعی و رسمی... بعدش هم، باید با قانون من جلو بری تا این حرفا رو از پشتت جمع کنم
بزاق دهانم را فرو میدهم. خیره به چشمانش، لب میزنم:
- قبوله!
نیشخندش ته دلم را خالی میکند، جلو میکشد و میگوید.
- این معامله به نفعته، چون همه میدونن پشت زن من، کسی حق نداره حرفی بزنه
ble.ir/join/9m9zTHnkuN
ble.ir/join/9m9zTHnkuN
اون مرد زخمی و سرد دست نیافتنی بود و من از ترس بیآبرویی بهش پناه بردم و شرط اون برای کمک بهم... یک عقد دائمی بود. عقدی با شرایطی خاص...
#اثر_جدید_زهراارجمندنیا_در_بله | 86 |
