ch
Feedback
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

前往频道在 Telegram

هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

显示更多

📈 Telegram 频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران 的分析概览

频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 143 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 422,并在 伊朗 地区排名第 28 156 位。

📊 受众指标与增长动态

自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 143 名订阅者。

根据 19 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 17,过去 24 小时变化为 0,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 0.87%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.09% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 97 次浏览,首日通常累积 344 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
  • 主题关注点: 内容集中在 رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده”

凭借高频更新(最新数据采集于 25 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

11 143
订阅者
无数据24 小时
+177 天
+1730 天
帖子存档
Repost from N/a
پریا دختر شیطون و خواستنیی که ناخواسته مرتکب قتل پدرخونده‌ی بیناموسش میشه و پلیسا دنبالشن... به لیان که خودش یه لات خلافکاره پناه میبره. حالا باید ببینیم پسر غیرتی و جذابمون که خودش تابحال رنگ محبت ندیده و با جنس مونث به کل بیگانه است چجوری میخواد ناز دخترکوچولوی موفرفری مونو بکشه وقتی که با اونهمه خوشگلیش اصلا مراعاتشو نمیکنه و قصد کرده دیوونه‌ش کنه...🔥 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 با شیطنتای این دوتا که قرار نیست قبول کنند عاشق هم شدند مدام دلتون آب میشه...😍 ❌از دستشون ندید❌

Repost from N/a
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم… شب‌هامون رو اینجا بگذرونیم. لعنتی… من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم. وحشت‌زده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود. نگاه سردش روی صورتم موند. – چی شده؟ چرا می‌لرزی آنا؟ خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت. – از چی فرار می‌کنی عروس خانم؟ بعد فاصله‌ی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اون‌قدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد. – شاهرخ... ولم کن...! لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت: – عروس این اتاق… از چی این‌همه ترسیده؟ چشمام پر شد. – شاهرخ… ولم کن… لطفاً. – لعنتی… تو زن منی… مکث کرد. نگاهش هنوز ازم جدا نمی‌شد. با صدایی که خون رو توی رگ‌هام یخ کرد، گفت: – من شوهرت… و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️ https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت... اما یک نفر آبروی من‌و خرید... اما قلبم چی؟

Repost from N/a
#پارت_۱۳۴ کنار تخت خوابمون از شوک و درد می‌لرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت! با بُغض پرسیدم: -امشبم می‌ری پیش اون...؟ صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم می‌اومد. داشت ادکلن می‌زد و حتی به صورتم نگاه نمی‌کرد. اون ذوق داشت و من وسط آتیش می‌سوختم… لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت… کوتاه و بی‌توجه جواب داد: -زنمه! -پس من چی؟ من زنت نیستم؟ نصف شب به خودش رسیده بود. برازنده‌ترین کت‌شلوار. بهترین ادکلن. شیک‌ترین ساعت. آخ که چه بی‌رحمانه پَرپر زدنِ منو نمی‌دید... گناه من چی بود جز عشق؟ قلبم هنوز براش تند می‌زد… قلبم قاتلش رو دوست داشت… کلافه شده بود از سوالم. از کشوی کلکسیون ساعت‌هاش، یه ساعت رولکس برداشت. وقتی بندش رو می‌بست، با اخم پرسید: -چیه باز بهونه‌گیریت شروع شده همراز؟ بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطره‌هامون… عشق من… عشقم همیشه یه‌طرفه بود؟ یعنی هیچ‌وقت منو نخواست؟ حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟ چونه‌م از بغض لرزید. پرسیدم: -فقط این‌جا بودم تا بچه بدم بهت؟ -دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمی‌دونستی زنمه؟ دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت. هنوزم جونش می‌رفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود. ولی من‌چی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همه‌ی هست‌ونیستم بود… اما دیگه تصمیممو گرفتم. موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد. دکتر کوروش مرزبان بود خب! تنها وارث خاندان مرزبان‌ها! خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخ‌شون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود… قلبم داشت می‌سوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده می‌شد… زنی که زن اولش بود! هنوز محرمش بود! بلند شدم و رفتم سمتش: -اگه یه روز نباشم چی کار می‌کنی؟ جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمی‌کرد. پوزخند زد: -بشین جات چرت‌وپرت نگو فسقلی! صبح می‌آم، خودم می‌رسونمت دانشگاه. نمی‌دونست دارم چه تصمیمی می‌گیرم. ندید که‌ چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت... ندید‌ که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینه‌ست! صبح دیگه فسقلی‌ای در کار نبود. با بچه‌ای که کل خاندان منتظرش بودن می‌رفتم! https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو می‌بَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمی‌دید این‌جوری عاشق شه😂👇🏽 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 عاشقانه‌ای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒 😍 نویسنده‌ی رمان‌های پرطرفدار ارس‌وپریزاد و اویل‌وماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانه‌ترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹 این رمان توصیه‌ی ویژه‌ی خودمونه به رمان‌خون‌های حرفه‌ای🤌🏻 چاپی قلم‌قوی عاشقانه‌هیجانی🔥🔥🔥 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 فهمیدم زن اولش زنده‌ست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️

Repost from N/a
-بچه‌ها عجب عکسایی شد. خوراک بک‌گراند گوشی هستن. آزاده خواهر کوچک‌تر ندا این را می‌گوید و کنارمان می‌نشیند. آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او‌، دلتنگی‌هایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است. همگی ردیف روی یکی از تپه‌های شنی می‌نشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه می‌کنیم. -امیر‌محمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم. راحله جواب ندا را با بی‌خیالی می‌دهد: -برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحت‌تر می‌تونن دید بزنن و هَوَل‌بازی در بیارن. و بعد سرش را به سمت من می‌چرخاند: -هانا دعا کن از اینجا می‌ریم هورمون‌های صدرا بهم نریزه بگه زن می‌خوام. رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم می‌گوید: -والا هورمون‌های ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته. خودم را عقب می‌کشم و دست‌هایم را ستون بدنم می‌کنم. گرمای شن‌ها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب می‌شود. جواب راحله را با تأخیر می‌دهم: - اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که  می‌تونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر. می‌خندد و با بی‌قیدی می‌گوید: -هع...کجای کاری. من قبل این‌که بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم‌. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش. همه می‌خندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان می‌پرسد: -بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه. ندا شانه بالا می‌اندازد: -داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی می‌کنه. طرف مجرده از هفت دولت آزا‌د. راحله توضیح ندا را کافی نمی‌داند که ادامه می‌دهد: -به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظه‌کاره. شن‌های زیر دستم را به بازی می‌گیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو." صدف پا برهنه وسط بحث می‌پرد: -شماها گیجید بابا... مگه‌ می‌شه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمی‌کنن... شماها اصلاً کاری‌تون نباشه. تو این‌ دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون. https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Repost from N/a
پریا دختر شیطون و خواستنیی که ناخواسته مرتکب قتل پدرخونده‌ی بیناموسش میشه و پلیسا دنبالشن... به لیان که خودش یه لات خلافکاره پناه میبره. حالا باید ببینیم پسر غیرتی و جذابمون که خودش تابحال رنگ محبت ندیده و با جنس مونث به کل بیگانه است چجوری میخواد ناز دخترکوچولوی موفرفری مونو بکشه وقتی که با اونهمه خوشگلیش اصلا مراعاتشو نمیکنه و قصد کرده دیوونه‌ش کنه...🔥 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 با شیطنتای این دوتا که قرار نیست قبول کنند عاشق هم شدند مدام دلتون آب میشه...😍 ❌از دستشون ندید❌

Repost from N/a
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم… شب‌هامون رو اینجا بگذرونیم. لعنتی… من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم. وحشت‌زده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود. نگاه سردش روی صورتم موند. – چی شده؟ چرا می‌لرزی آنا؟ خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت. – از چی فرار می‌کنی عروس خانم؟ بعد فاصله‌ی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اون‌قدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد. – شاهرخ... ولم کن...! لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت: – عروس این اتاق… از چی این‌همه ترسیده؟ چشمام پر شد. – شاهرخ… ولم کن… لطفاً. – لعنتی… تو زن منی… مکث کرد. نگاهش هنوز ازم جدا نمی‌شد. با صدایی که خون رو توی رگ‌هام یخ کرد، گفت: – من شوهرت… و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️ https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت... اما یک نفر آبروی من‌و خرید... اما قلبم چی؟

Repost from N/a
#پارت_۱۳۴ کنار تخت خوابمون از شوک و درد می‌لرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت! با بُغض پرسیدم: -امشبم می‌ری پیش اون...؟ صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم می‌اومد. داشت ادکلن می‌زد و حتی به صورتم نگاه نمی‌کرد. اون ذوق داشت و من وسط آتیش می‌سوختم… لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت… کوتاه و بی‌توجه جواب داد: -زنمه! -پس من چی؟ من زنت نیستم؟ نصف شب به خودش رسیده بود. برازنده‌ترین کت‌شلوار. بهترین ادکلن. شیک‌ترین ساعت. آخ که چه بی‌رحمانه پَرپر زدنِ منو نمی‌دید... گناه من چی بود جز عشق؟ قلبم هنوز براش تند می‌زد… قلبم قاتلش رو دوست داشت… کلافه شده بود از سوالم. از کشوی کلکسیون ساعت‌هاش، یه ساعت رولکس برداشت. وقتی بندش رو می‌بست، با اخم پرسید: -چیه باز بهونه‌گیریت شروع شده همراز؟ بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطره‌هامون… عشق من… عشقم همیشه یه‌طرفه بود؟ یعنی هیچ‌وقت منو نخواست؟ حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟ چونه‌م از بغض لرزید. پرسیدم: -فقط این‌جا بودم تا بچه بدم بهت؟ -دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمی‌دونستی زنمه؟ دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت. هنوزم جونش می‌رفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود. ولی من‌چی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همه‌ی هست‌ونیستم بود… اما دیگه تصمیممو گرفتم. موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد. دکتر کوروش مرزبان بود خب! تنها وارث خاندان مرزبان‌ها! خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخ‌شون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود… قلبم داشت می‌سوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده می‌شد… زنی که زن اولش بود! هنوز محرمش بود! بلند شدم و رفتم سمتش: -اگه یه روز نباشم چی کار می‌کنی؟ جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمی‌کرد. پوزخند زد: -بشین جات چرت‌وپرت نگو فسقلی! صبح می‌آم، خودم می‌رسونمت دانشگاه. نمی‌دونست دارم چه تصمیمی می‌گیرم. ندید که‌ چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت... ندید‌ که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینه‌ست! صبح دیگه فسقلی‌ای در کار نبود. با بچه‌ای که کل خاندان منتظرش بودن می‌رفتم! https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو می‌بَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمی‌دید این‌جوری عاشق شه😂👇🏽 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 عاشقانه‌ای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒 😍 نویسنده‌ی رمان‌های پرطرفدار ارس‌وپریزاد و اویل‌وماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانه‌ترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹 این رمان توصیه‌ی ویژه‌ی خودمونه به رمان‌خون‌های حرفه‌ای🤌🏻 چاپی قلم‌قوی عاشقانه‌هیجانی🔥🔥🔥 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 فهمیدم زن اولش زنده‌ست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️

Repost from N/a
-بچه‌ها عجب عکسایی شد. خوراک بک‌گراند گوشی هستن. آزاده خواهر کوچک‌تر ندا این را می‌گوید و کنارمان می‌نشیند. آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او‌، دلتنگی‌هایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است. همگی ردیف روی یکی از تپه‌های شنی می‌نشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه می‌کنیم. -امیر‌محمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم. راحله جواب ندا را با بی‌خیالی می‌دهد: -برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحت‌تر می‌تونن دید بزنن و هَوَل‌بازی در بیارن. و بعد سرش را به سمت من می‌چرخاند: -هانا دعا کن از اینجا می‌ریم هورمون‌های صدرا بهم نریزه بگه زن می‌خوام. رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم می‌گوید: -والا هورمون‌های ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته. خودم را عقب می‌کشم و دست‌هایم را ستون بدنم می‌کنم. گرمای شن‌ها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب می‌شود. جواب راحله را با تأخیر می‌دهم: - اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که  می‌تونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر. می‌خندد و با بی‌قیدی می‌گوید: -هع...کجای کاری. من قبل این‌که بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم‌. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش. همه می‌خندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان می‌پرسد: -بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه. ندا شانه بالا می‌اندازد: -داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی می‌کنه. طرف مجرده از هفت دولت آزا‌د. راحله توضیح ندا را کافی نمی‌داند که ادامه می‌دهد: -به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظه‌کاره. شن‌های زیر دستم را به بازی می‌گیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو." صدف پا برهنه وسط بحث می‌پرد: -شماها گیجید بابا... مگه‌ می‌شه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمی‌کنن... شماها اصلاً کاری‌تون نباشه. تو این‌ دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون. https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Repost from N/a
پریا دختر شیطون و خواستنیی که ناخواسته مرتکب قتل پدرخونده‌ی بیناموسش میشه و پلیسا دنبالشن... به لیان که خودش یه لات خلافکاره پناه میبره. حالا باید ببینیم پسر غیرتی و جذابمون که خودش تابحال رنگ محبت ندیده و با جنس مونث به کل بیگانه است چجوری میخواد ناز دخترکوچولوی موفرفری مونو بکشه وقتی که با اونهمه خوشگلیش اصلا مراعاتشو نمیکنه و قصد کرده دیوونه‌ش کنه...🔥 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 https://t.me/+ayGBrx04DV1lNjY8 با شیطنتای این دوتا که قرار نیست قبول کنند عاشق هم شدند مدام دلتون آب میشه...😍 ❌از دستشون ندید❌

Repost from N/a
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار
درِ اتاق رو باز کردم و خشکم زد… گلبرگ‌های قرمز از روی تخت تا جلوی در کشیده شده بودن. همون لحظه قلبم شروع کرد به کوبیدن. قرار بود من و شاهرخ توی این اتاق زندگی کنیم… شب‌هامون رو اینجا بگذرونیم. لعنتی… من اصلاً اینجای بازی رو نخونده بودم. وحشت‌زده عقب رفتم که فرار کنم، اما به یه جسم محکم خوردم. برگشتم و نفسم بند اومد… شاهرخ بود. نگاه سردش روی صورتم موند. – چی شده؟ چرا می‌لرزی آنا؟ خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت. – از چی فرار می‌کنی عروس خانم؟ بعد فاصله‌ی بینمون رو با یه قدم پر کرد. اون‌قدر نزدیک که نفس کشیدن برام سخت شد. – شاهرخ... ولم کن...! لبخند آرومی زد و کنار گوشم گفت: – عروس این اتاق… از چی این‌همه ترسیده؟ چشمام پر شد. – شاهرخ… ولم کن… لطفاً. – لعنتی… تو زن منی… مکث کرد. نگاهش هنوز ازم جدا نمی‌شد. با صدایی که خون رو توی رگ‌هام یخ کرد، گفت: – من شوهرت… و امشب دیگه واقعاً صبرم تموم شده... 🚷♨️ https://t.me/+TzbuQ1B8MlEzM2Nk عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم منو جا گذاشت... اما یک نفر آبروی من‌و خرید... اما قلبم چی؟

Repost from N/a
#پارت_۱۳۴ کنار تخت خوابمون از شوک و درد می‌لرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت! با بُغض پرسیدم: -امشبم می‌ری پیش اون...؟ صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم می‌اومد. داشت ادکلن می‌زد و حتی به صورتم نگاه نمی‌کرد. اون ذوق داشت و من وسط آتیش می‌سوختم… لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت… کوتاه و بی‌توجه جواب داد: -زنمه! -پس من چی؟ من زنت نیستم؟ نصف شب به خودش رسیده بود. برازنده‌ترین کت‌شلوار. بهترین ادکلن. شیک‌ترین ساعت. آخ که چه بی‌رحمانه پَرپر زدنِ منو نمی‌دید... گناه من چی بود جز عشق؟ قلبم هنوز براش تند می‌زد… قلبم قاتلش رو دوست داشت… کلافه شده بود از سوالم. از کشوی کلکسیون ساعت‌هاش، یه ساعت رولکس برداشت. وقتی بندش رو می‌بست، با اخم پرسید: -چیه باز بهونه‌گیریت شروع شده همراز؟ بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطره‌هامون… عشق من… عشقم همیشه یه‌طرفه بود؟ یعنی هیچ‌وقت منو نخواست؟ حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟ چونه‌م از بغض لرزید. پرسیدم: -فقط این‌جا بودم تا بچه بدم بهت؟ -دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمی‌دونستی زنمه؟ دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت. هنوزم جونش می‌رفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود. ولی من‌چی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همه‌ی هست‌ونیستم بود… اما دیگه تصمیممو گرفتم. موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد. دکتر کوروش مرزبان بود خب! تنها وارث خاندان مرزبان‌ها! خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخ‌شون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود… قلبم داشت می‌سوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده می‌شد… زنی که زن اولش بود! هنوز محرمش بود! بلند شدم و رفتم سمتش: -اگه یه روز نباشم چی کار می‌کنی؟ جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمی‌کرد. پوزخند زد: -بشین جات چرت‌وپرت نگو فسقلی! صبح می‌آم، خودم می‌رسونمت دانشگاه. نمی‌دونست دارم چه تصمیمی می‌گیرم. ندید که‌ چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت... ندید‌ که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینه‌ست! صبح دیگه فسقلی‌ای در کار نبود. با بچه‌ای که کل خاندان منتظرش بودن می‌رفتم! https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو می‌بَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمی‌دید این‌جوری عاشق شه😂👇🏽 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 عاشقانه‌ای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒 😍 نویسنده‌ی رمان‌های پرطرفدار ارس‌وپریزاد و اویل‌وماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانه‌ترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹 این رمان توصیه‌ی ویژه‌ی خودمونه به رمان‌خون‌های حرفه‌ای🤌🏻 چاپی قلم‌قوی عاشقانه‌هیجانی🔥🔥🔥 https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0 فهمیدم زن اولش زنده‌ست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️

Repost from N/a
-بچه‌ها عجب عکسایی شد. خوراک بک‌گراند گوشی هستن. آزاده خواهر کوچک‌تر ندا این را می‌گوید و کنارمان می‌نشیند. آزاده دختر خونگرمی است که تنها چهار ماه از نامزد کردنش گذشته است. بُلدترین موضوع در رابطه با او‌، دلتنگی‌هایش برای نامزدِ مدام در حال ماموریتش است. همگی ردیف روی یکی از تپه‌های شنی می‌نشینیم و به هیاهوی زیر پایمان نگاه می‌کنیم. -امیر‌محمد گفت برای عکس گرفتن زیاد دور نشید. چقدرم که ما گوش کردیم. راحله جواب ندا را با بی‌خیالی می‌دهد: -برو بابا الان هر چهار تا مردا از خداشونه ماها دور و برشون نیستیم. راحت‌تر می‌تونن دید بزنن و هَوَل‌بازی در بیارن. و بعد سرش را به سمت من می‌چرخاند: -هانا دعا کن از اینجا می‌ریم هورمون‌های صدرا بهم نریزه بگه زن می‌خوام. رها بین من و صدف نشسته است. آرام طوری که فقط ما دو نفر بشنویم می‌گوید: -والا هورمون‌های ما هم بهم ریخته از بس پسر خوشتیپ ریخته. خودم را عقب می‌کشم و دست‌هایم را ستون بدنم می‌کنم. گرمای شن‌ها با نزدیک شدنمان به غروب آفتاب دلچسب می‌شود. جواب راحله را با تأخیر می‌دهم: - اگه صدرا زن خواست حداکثر کاری که  می‌تونیم براش بکنیم اینه با امیررضا مجدد بفرستیمش کویر. می‌خندد و با بی‌قیدی می‌گوید: -هع...کجای کاری. من قبل این‌که بیایم اینجا تو غذای امیررضا کافور ریختم‌. نهایت بتونی با امیرعلی بفرستیش. همه می‌خندیم. آزاده انگار یاد موضوع جالبی افتاده باشد با هیجان می‌پرسد: -بچه ها امیرعلی دوست دختر داره؟ من از اول سفر ندیدم سرش تو گوشیش باشه یا تلفن مشکوکی حرف بزنه. ندا شانه بالا می‌اندازد: -داشته باشه یا نداشته باشه چه فرقی می‌کنه. طرف مجرده از هفت دولت آزا‌د. راحله توضیح ندا را کافی نمی‌داند که ادامه می‌دهد: -به خدا اگه کسی از کارش سر در بیاره. اگه داشته باشه هم خیلی محافظه‌کاره. شن‌های زیر دستم را به بازی می‌گیرم "نه وقتشو دارم، نه شرایطشو و نه حتی تمایلشو." صدف پا برهنه وسط بحث می‌پرد: -شماها گیجید بابا... مگه‌ می‌شه یکی با شرایط امیرعلی رل نداشته باشه. خودشم نخواد دخترا ولش نمی‌کنن... شماها اصلاً کاری‌تون نباشه. تو این‌ دو روز بسپریدش به من، ته و توی همه چیو در میارم. این خط این نشون. https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk https://t.me/+1y9SBua0-tM4NmNk

Repost from N/a
لبش را روی گوشم کشید، چشمانم روی هم افتاد و نفس در سینه ام حبس شد. _ نسخ می‌دونی چیه؟ می‌دانستم هم توانایی حرف زدن نداشتم. _ نسخ منم، حال منه! به تنش تکیه زدم، دستش بالا آمد و شالم را کنار زد، از گردنم نفسی گرفت. _ نسخ یعنی عطرتو بخوام تو نباشی. روی چشمانم را بوسید. _ یعنی استخونام تیر بکشه واسه خاطر بغل کردنت اما نزدیکم نباشی. صورتش را کمی خم کرد و لب زد. _ نسخ یعنی بمیرم از خواستنت ولی تو دم دستم نباشی...بگو ببینم ، تاحالا نسخ شدی لیموترش ؟ https://t.me/+dBXQO2fq_fY4ZWI8 رمانش یه bad boy داره که اصن نگم براتون 🤭

Repost from N/a
نگاهم روی تابلویی عجیب قفل می‌شود؛ سایه‌ای تاریک، چهره‌ای محو و حسی آشنا که قلبم را به تپش می‌اندازد...در همان لحظه، صدایی گر
نگاهم روی تابلویی عجیب قفل می‌شود؛ سایه‌ای تاریک، چهره‌ای محو و حسی آشنا که قلبم را به تپش می‌اندازد...در همان لحظه، صدایی گرم و آشنا کنار گوشم زمزمه می‌کند: «این تابلو... محشره. بی‌نظیره.» چشم‌هایم برای لحظه‌ای بسته می‌شوند و وقتی بازشان می‌کنم، از او فقط سایه‌ای در بازتاب شیشه باقی مانده... رفته؛ مثل مه، مثل خواب. اما صدایش هنوز در گوشم مانده؛ آن‌قدر آشنا که نمی‌دانم واقعیت بود یا رؤیا... شاید فقط یک رهگذر بود...شاید هم یک راز. https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0 نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربه‌ی تلخ یک ازدواج ناموفق رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت می‌کوشد، ادامه‌ی تحصیل در مقطع دکتری، و جست‌وجوی یک شغل پایدار، روزهای سخت اما پرامیدی دارد...در مسیر ساختن آینده‌ای روشن، نسیم برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر می‌رود؛ جایی که نگاهش با نگاه مردی گره می‌خورد. مردی که خود نیز در انزوای سال‌های دور فرو رفته بوده، اما... https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0 این رمان متاسفانه از دسترس خارج شده بود...با ۵.۲کا عضو...اما کانال دوباره تاسیس شده...

Repost from N/a
_من اصلاً جوون سربه‌راهی نبوده و نیستم! عصبی مقابلش می‌ایستم. _منم دنبال حرف‌وحدیث نیستم. بفهم اینو! بازوهایم را می‌گیرد و سع
_من اصلاً جوون سربه‌راهی نبوده و نیستم! عصبی مقابلش می‌ایستم. _منم دنبال حرف‌وحدیث نیستم. بفهم اینو! بازوهایم را می‌گیرد و سعی می‌کند آرامم کند‌. _خیلی‌خب. چته دختر خوب؟ چه حرف‌وحدیثی؟! صورتم را با دستانش قاب می‌گیردد. می‌خواهم اعتراض کنم که زودتر از من می‌گوید: _فوق‌فوقش قراره بگن مدیربازرگانی با مدیرعامل ریختن روهم. غیر اینه؟ نزدیک‌تر می‌آید: _یا دیگه خیلی بخوان حرف بزنن، می‌گن کار بهونه بوده؛ از اول چشمش دنبال پسره بوده که پیشنهاد کارش رو قبول کرده‌. عصبی دستم را روی سینه‌اش می‌گذارم و به عقب هلش می‌دهم. صدایم کمی بلند است: _چرت و پرت نگو! نگاهی به در باز اتاق می‌اندازد و دوباره به سمتم برمی‌گردد: _یعنی چی؟! می‌گی الان ناکام برگردم اتاقم؟ سرش را جلو می‌آورد اما صدای پای کسی که وارد اتاق می‌شود نیمه‌ی راه متوقفش می‌کند. با وحشت چشم می‌بندم اما از لای پلک‌های بسته‌ام می‌بینم که خانم امامی با بهت نگاهمان می‌کند. https://t.me/+c--zhuFQBahjNzZk https://t.me/+c--zhuFQBahjNzZk نویسنده‌ی رمان پرطرفدار #آتیش‌بازی حالا رمان جدیدش رو شروع کرده😍 تو این داستان خیلی از دیالوگ‌ها به لهجه‌ی زیبای یزدیه😍🥹

Repost from N/a
فردا مجلسی به نام عروسی برگزار می‌شد و من هم‌چو پرنده‌ای در قفس خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم! چند روزی از آن روز پرکار جهازبرون گذشته و حالا فقط امشب را مهمان این خانه بودم و این برایم سخت بود وقتی قرار بود به خانه‌ای غریب بروم و مابقی عمرم را آنجا باشم. من زنِ دومِ مردی شدم برای آوردنِ وارث! منِ ۱۸ ساله و لالی که از نظر آن‌ها معیوب بودم دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور می‌خوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و .....😭😭😭😭😭🥹 #پست۱۳۰ در خانه‌ای که هیچ‌کدام از اهالی‌اش چشم دیدن من را نداشتند و من هم. روزگار سختی بود که ناچار بودم به تحملش وقتی کسی من را نمی‌دید و خودم هم هربار به در بسته‌ای می‌خوردم. در این چند روز افکار مختلفی برمن مستولی شدند تا بلکه باز هم شانسم را امتحان کرده و طناب دار را دور گردنم بیاندازم اما گویی مامان و بابا بیشتر از هر زمان‌های دیگری زیر نظرم گرفته بودند که چشم از من برنمی‌داشتند و این در حالی بود که خانه‌مان از وجود مهمان پر و خالی می‌شد. در تاریکی اتاق پاهایم را در شکمم جمع کرده و به فردا فکر می‌کردم. روزی که مدام باید این طرف و آن طرف می‌رفتم. https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 از آرایشگاه گرفته تا محضر و بعد هم خانه‌ی آن‌ها که قرار بود مجلس عروسی را برگزار کنند. و من در تمامی این مدت باید حضور او را در کنارم تحمل می‌کردم و بعدش... بعدش زیادی برایم خوفناک و تیره و تار می‌آمد. صدای زنگ آیفون بلند می‌شود و کمی بعد صدای بفرمایید گفتن بابا می‌آید. تکانی در جایم نمی‌خورم. به این رفت و آمدها در این روزها و شب‌ها عادت کرده‌ام. طولی نمی‌کشد صدای بشاش عمه و شوهرش خانه را پر می‌کند. طبق معمول عمه چند دقیقه بعد سراغ من می‌آید. اتاق تاریک را با روشن کردن چراغ روشن می‌کند و کنارم روی دو زانو می‌نشیند اما این‌بار گویی عجله دارد. -آمین عمه حموم رفتی یا نه؟ جوابی نمی‌دهم. حتی سرم را هم از روی زانوهایم بلند نمی‌کنم. دستش را به موهایم رسانده و تکانی می‌دهد. -نه دیگه نرفتی! بچه تو فردا شب عروسیته! صبح بعد صبحونه می‌آن دنبالت ببرنت آرایشگاه اون وقت همین‌طور نشستی؟ https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 باز هم تکانی نمی‌خورم. -خدا شاهده منم کلی کار دارم اما امون از تو! فکر و ذکرم تو شدی. پاشو برو حموم منم بیام کلی حرف دارم باهات! سنگ شده‌ام که حرکتی نمی‌کنم. زیر بغلم را گرفته و بلندم می‌کند. -این‌جور نمی‌شه! زور باید بالاسرت باشه. زور بخرج می‌دهد‌. وادارم می‌کند و من را با غرغرهایش داخل حمام می‌برد. بیرون می‌رود و صدای مامان را از داخل اتاق می‌شنوم. -چی‌شد سهیلا؟ تونستی راضیش کنی؟ -آره براش لباس بذار خودمم تو حمومم باید یه سری چیزا حالیش کنم بالاخره! چه چیزهایی را حالی‌ام کند؟ اینکه گوش به حرف آن‌ها باشم و سر عقل آمده و با این ازدواج کنار بیایم؟ دیگر چه چیزهایی را می‌خواهند حالی‌ام کنند؟ بس نبود شنیدن و دم نزدن؟ عمه سراغم می‌آید. مثل همیشه و این‌بار شاکی است. -فردا شبی عروسیته. شوهرت یه دختر برورودار پیششه پس خوددار نمی‌شینه که تو بزنی زیر گریه و دلش به حالت بسوزه و کاری باهات نداشته باشه! اونا واسه فردا شب دارن له‌له می‌زنن که اون کارو تموم کنه و تو باردار بشی. فردا نطفه بسته نشه دفعه‌های بعدی ولی خیالت راحت نباشه که کار تمومه و راحت می‌شی نه! تو تازه کارت شروع‌ می‌شه. کف موهایم را می‌شوید و بعد از آب‌کشی‌شان می‌بافد. از سبد طبقات ژیلتی برداشته و بدستم می‌دهد. -این یکی و خودت انجام می‌دی یا من دست بکار بشم؟ نگاهش نمی‌کنم و او بازویم را فشاری داده و ناچارم می‌کند نگاهش کنم. سر بالا می‌گیرم. با وجود بخار حمام عرق کرده و لباس‌هایش کمی خیس و موهایش هم. -حالا که کارت به اینجا کشیده پس خودت بفکر خودت باش. به همه نشون بده با اینکه زبون نداری ولی دختر عاقل و زبر و زرنگی هستی! ❌پستِ خود رمانه. کپی ممنوع❌ خواستگاری‌ای که داماد هم آن شب نیامده بود! چند بزرگی از خانواده‌اش آمده بودند با یک جعبه شیرینی و یک دسته گلِ مصنوعی! حرف‌ها بین خودشان رد و بدل شده و قول و قرارها گذاشته شده بود. آن‌ها من را دیده و پسندیده بودند. نمی‌دانم در خیابانی یا در مهمانی‌ای یا در کجا؟! مهم این بود که خانواده‌ی آن مرد مرا دیده بودند! همین مهم بود که فقط دختری باشد از یک خانواده‌ی متوسط. چه بهتر که زبانِ حرف زدن هم نداشته باشد برای اعتراض! چه بهتر که سنش هم مهم نیست! دخترِ لالِ و بخاطر همین بزور می‌خوان بدن به مردی که دنباله وارثِ! مردی که اون رو ندیده و نپسندیده .....😭😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹😞😞😞 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 این یه پیشنهاد فوق‌العاده‌س برای شما👌 رمانی که بدون شک خوشتون میادوجزرمانهای پیشنهادیتون میشه