کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران 的分析概览
频道 کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 151 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 405,并在 伊朗 地区排名第 28 091 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 151 名订阅者。
根据 31 八月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 66,过去 24 小时变化为 -10,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 1.14%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.14% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 127 次浏览,首日通常累积 350 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع میباشد.
الناز محمدی.نویسنده”
凭借高频更新(最新数据采集于 01 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
11 151
订阅者
-1024 小时
+97 天
+6630 天
帖子存档
Repost from N/a
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم.
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم میکنه... نگاهت داره از خود بیخودم میکنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرامتر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسهی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما بهقول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذتبخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت
Repost from N/a
– گفتی بچهدار نمیشی... حالا چی شده که حاملهای؟!
صدای حاج احمد مثل پتک روی سرش فرود اومد.
– من قرار نذاشتم مادر نشم...
– گفتی شوهرت طلاقت داده چون بچهدار نمیشدی! حالا چی؟ فکر کردی با این بچه میتونی منو نگهداری؟!
– دکترا گفتن شانسم کمه، نه اینکه محاله...
– یعنی حالا باید تو رو با بچهت به همه معرفی کنم؟ به دخترم چی بگم؟ به مردم چی؟!
باید سقطش کنی!
– من بچهمو نمیکشم، حتی اگه تو نخوایش...
– پس خودت بزرگش کن! من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم!
و او ماند... زنی بیپناه، بیخانه، بیخانواده. صیغهی موقتی که به خیال پناه آوردنش بود، حال بارداریش را لکهی ننگ میدید. اما در دل همین آوارگی شاهدخت پا گرفت.شاهدختی که بعدها حاج احمد، برای به دست آوردنش، زمین و زمان رو زیر پا گذاشت!
.
https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk
https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk
شاهدخت با بیش از ۷۵۰ پارت اماده در کانال
اثر دیگر از نویسندهی #التیام پرمخاطبترین رمان تلگرام
لینک در نرمافزار بله:
ble.ir/join/6vGrmLcTns
Repost from N/a
- اینم صدای قلب جنینه... ببین گفتم نترس سالمه...
صدای گرومپ گرومپ فضای اتاق را پر می کند و نگاه من ناخواسته به حامدی دوخته می شود که پایین تخت ایستاده و سر پاییند دارد. خانم دکتر بی خبر از همه جا با لحن کودک در بطنم می گوید: _بابایی نگام کن... ببین سالمم...این دستامه...
تندی می گویم: - خانم دکتر میشه برادرشوهرم برن بیرون؟
نگاه متحیرش درشت می شود: -برادرشوهرت؟ پس شوهرت کجاست دختر؟
بی نفس پچ می زنم:
-یه ماهه که فوت کرده.
پردرد می نالد:
-پس این بچه؟ کی می خواد...
حامد همانطور که نگاه نمی کند و سر پایین دارد جدی و محکم جواب می دهد:
- من هستم... اینجام تا آخرش...
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
پناه شوهرش هادی را درست دو روز مانده به ازدواج برادرشوهرش حامد از دست میده و حالا این حامده که باید تاوان زندهماندنش به جای برادر رو بده. اونم وقتی که می فهمه پناه بارداره...
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
- یعنی چی که سد مقاومتش رو بشکنم؟
ریز می خندد و پر از شیطنت نگاهم می کند.
- پناه... حامد از اون مرداییه که زیادی مقیده... خب چطور بگم تو قبلا زن برادرش بودی... اما ...حالا ... خب براش سخته... باید کاری کنی اعتراف کنه!
اخم می کنم:
-من الان زنشم...
- واسه همین می گم باید کاری کنی که مقاومتش بشکنه... اون هنوزم می ترسه از بیان احساسش...
بغض کرده پچ می زنم:
-از سرکار که میاد خونه حتی نگاهم نمی کنه و می ره توی اتاقش...
شرور می خندد:
-خب فکر می کنی واسه چی؟ دختر اون می ترسه نگاهت کنه... مبادا بخوادت... اون از کششی که بهت داره می ترسه
لب زیر دندان می کشم و او می افزاید:
-تو برو سراغش... اون شوهرته پناه... بالاخره یه جایی از زندگیتون این تابو باید بشکنه... این ترس از اعتراف باید رهاتون کنه...
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
Repost from N/a
#پست_319
صدای ناز و کشدار منشی اش باعث شد همه ی حس هایش بیدار شود.
سرش را از روی پرونده ی زیر دستش بلند کرد و صورت دختر روبرویش را نگاه کرد.
لب های فیلر زده اش را جلو داده بود و همزمانی که خم شد و سینی حاوی قهوه و کیک را روی میز قرار داد منظره ی جالبی از بازی یقه ی مانتویش مشخص شد.
-چیز دیگه ای نمیخوایید آقای بزرگمهر؟...
با دقت بیشتری به قیافه ی دخترک نگاه کرد. لب های قرمز رنگ و لاک های جیغش بدجوری در چشم بود. به چشم خریدار از نظرش به عنوان سرگرمی بدک نبود.
از وقتی که رعنا دست رد به سینه اش زده بود حتی نتوانسته بود پارتی درست و حسابی برود چه رسد به اینکه بخواهد روابط وان نایت داشته باشد.
دو ماهی می شد که با کسی نبود. خودش هم از طولانی شدن این مدت تعجب کرد. قبل تر اگر کسی به او می گفت در این مدت رابطه نداشته او را به سخره می گرفت و مردانگی اش را زیر سوال می برد.
دخترک فنجان قهوه را برداشت و جلوی او گذاشت.
-تا سرد نشده میل کنید...
صدای کشدار و حالت خمار چشم هایش نشان می داد انگار او هم بی میل نیست.
نگاهی به صورت به شدت برنز شده اش انداخت. تاثیر سولاریوم روی پوستش به شدت بدرنگ شده بود. خارج از ایران این نوع برنزه شدن را به مسخره سوخته ی کارگری می گفتند.
گردنش را تابی داد که همین باعث شد شالش دور گردنش بیفتد. موهای لایت شده اش را از نظر گذراند.
در سلیقه ی او نبود اما از نظرش ارزش یکبار امتحان کردن را داشت. ساعت را نگاه کرد و پرسید:
-مرجوعی نداریم؟
-نه تا ظهر کسی نیست. آقای سالاری وقت داشتن که تماس گرفتن گفتن کاری براشون پیش اومده نمی تونن بیان عذر خواستن...
تمام مدتی که حرف می زد به لب هایش زل زده بود. انگار دخترک فهمید که از قصد لب هایش را بیشتر جلو داد.
دستی در موهایش کرد و کشید. انگار واقعا ریاضت این چند وقت به او نساخته بود. قبل ترها هیچوقت اینقدر هول نبود که بخواهد با نگاهش کسی را متوجه منظورش کند.
آن هم اویی که رنگ به رنگ دوست دختر عوض می کرد. آن هم چه دوست دخترهایی... همیشه بهترین ها را انتخاب می کرد حتی برای روابط وان نایتش هم حساس بود و هر کسی را قبول نمی کرد...
دخترک که دوباره خم شد و پیش دستی را کنار فنجان قهوه گذاشت مچ دستش را گرفت.
تجربه در دفتر کارش می توانست برایش جالب باشد. دخترک که بی حرف به او خیره شد از جایش بلند شد.
او را همراه خود تا کنار میز کارش کشاند. صدای کفش پاشنه بلند قرمز رنگ دخترک تنها صدایی بود که بین سکوتشان خط می انداخت.
دخترک را به میز چسباند و بی قرار لب هایش را به کام کشید. انگار منشی اش از او بیقرارتر بود که دست هایش را بلافاصله دور گردنش حلقه کرد و خودش را به او نزدیک کرد.
هوم کشداری کشید. بدک نبود از تازه کارهایی که مجبور بود به آن ها راه و چاه را نشان دهد متنفر بود.
بعد از بوسه ی عمیق کمی از او فاصله گرفت و او را هل داد همزمان با خم شدن دخترک روی میز به او نزدیک شد.
انگار دخترک منظورش را گرفت. سرش را که برای بوسیدن او جلو آورد گردنش را کج کرد و همین باعث شد لب های دخترک به جای لب هایش صورتش را ببوسد.
دستش را پیش برد و بند دکمه های مانتویش کرد. همزمان به لب هایش خیره بود.
دخترک با ناز در آغوشش چرخی خورد و لب هایش را به گردنش رساند.
همینکه دست هایش بیشتر پیشروی کرد چشمش به آستانه ی در افتاد که رعنا با تعجب و چشم های گرد شده داشت نگاهشان می کرد و...
❌❌ پارت رمانه سرچ کنید داخل کانال براتون میاره...
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
Repost from هنجارشکن 🥋الهه محمدی
🏍 فروش ویژههههههههه 🏍
📕 کتاب: #بی_رویا
📝 نویسنده: الهه_محمدی
📖 تعداد صفحات : ۷۲۰ صفحه
💵 قیمت اصلی : ۱/۹۰۰/۰۰۰ تومان
✅ فروش ویژه ما: ۱/۵۲۰/۰۰۰ تومان
🛒 ارسال : رایگان
🎁 امضای نویسنده
📖 معرفی کتاب :
شیدانه و امیرطاها، با وجود تضادهای شخصیتی، از بچگی عاشق یکدیگر بودند و حالا سه سال است که زندگی مشترک پرچالششان آغاز شده.
شیدانهی بلندپرواز و ماجراجو برای رسیدن به رویاهایش، امیرطاهای آرام و مهربانی را وارد مسیری تازه و غیرمنتظره میکند.
رمانی عاشقانه و حادثه دربارهی عشق، انتخابها و تلاش برای حفظ یک رابطه در اوج طوفان!
🧑💻 از این جا سفارش بده :
🧳 @eynakkaghazi
Repost from N/a
داره آداب آپارتمان نشینی رو به همسایه اش یاد میده بی خبر از این که اون آدم کیه...بهم نزدیک و نزدیک تر شد. هر لحظه احساس می کردم قلبم ممکنه از سینه ام بیرون بزنه اما همچنان با جسارت بهش خیره شده بودم. نمی خواستم جلوش کم بیارم.... دستشو درست کنار سرم گذاشت و منو به دیوار چسبوند. تو اون حالت دیگه نمی تونستم زبون درازی کنم. -چی شد تا چند دقیقه قبل که داشتی پررو بازی در می آوردی... همین حرفش برای حرصی شدن من کافی بود. -این پارکینگ دوربین داره. اگه کاری کنی آبروت... سرشو نزدیک تر آورد جوری که نفس های داغش یه صورتم می خورد. -من آبرو زیاد برای مهم نیست دختر کوچولو.... فکر می کردم بخواد بهم نزدیک تر بشه و کاری انجام بده برای همین چشم هامو بستم اما وقتی چشم باز کردم.... https://t.me/+xA-cADE-Oz9lNGZk
Repost from N/a
- جُلگه؟ صدامو میشنوی؟
صدای خودش بود؛ مردی که پونزده سال پیش بدون اینکه بداند از او حاملهام رفت...
- فشار داره میافته!
- دکتر، نبضش ضعیفتر شد.
- فشار؛ هفت روی چهار و داره پایینتر میاد.
- همه آماده. اگه نبض قطع شد، مستقیم میریم سراغ CPR.
میان همهمه اطراف دوباره صدای بم و خشدار مردانهاش را شنیدم.
- جُلگه! با من بمون.
پلکهایم لرزیدند.
- نبض؟
- ضعیفه.
- اکسیژن رو بالا ببر.
چیزی سرد روی پوستم نشست.
- جُلگه، اگه صدای منو میشنوی، دستمو فشار بده.
تمام توانم را جمع کردم. انگشتهایم تکان خوردند.یک لحظه سکوت افتاد. بعد صدای نفس راحتی شنیدم.
- خوبه… هنوز هوشیاره.
آخرین چیزی که پیش از فرو رفتن در تاریکی شنیدم، صدای خودش بود. دکتر لهراسب امینی. زیر گوشم زمزمه کرد.
- جُلگه! نذار دوباره از دستت بدم!
ble.ir/join/FySbGmBfpG
ble.ir/join/FySbGmBfpG
وقتی رفت من ازش حامــله بودم و حالا بعد از پانزدهسال سرنوشت ما رو دوباره سر راه هم گذاشته و اون... دکتر لهراسب امینی؛ جراح مغز و اعصاب معروف و کاربلدی که تازه برگشته ایران، پدر اون دختریه که منو؛ مامان صدا میزنه...😱😭
یه رمان با فضای پزشکی و فول عاشقانه😍🩺
Repost from N/a
–امیرعاصفم، قربونت برم... شما لطفاً برو میز صبحونه رو آماده کن، تا منم یه آبی به دست و صورتم بزنم و بیام.
لبخند شیطنتآمیزی زد: "نسیمخانم... قربون «امیرعاصفم» گفتنت برم! آخه کی میتونه اسم منو اینجوری، با این همه حس صدا کنه؟
نگاهش هنوز روی صورتم بود..."اصلاً تو حواست به قلب این عاشق خسته هست؟ نمیگی من توی همین یه هفته، ده روزی که قراره با هم تنها باشیم، هر بار تو اینجوری صدام کنی، چه حالی میشم؟"
و من بیشتر خودمو توی لحاف جمع کردم... ❤️🔥اون خندید و در حالی که از اتاق بیرون میرفت، گفت:
–دیر نکنیها! وگرنه برمیگردم و به اون خواستهی دلم که...
جملهش رو نصفه رها کرد و با خنده از اتاق بیرون رفت. اما من موندم و قلبی که با رفتنش هم هنوز آرام نگرفته بود... ❤️
نسیم، زن جوان و مادری پرتلاش و سخت کوش، پس از تجربهی تلخ یک ازدواج رها شده، و با برادرش آرمان، در تهران زندگی می کند. او در حالی که برای تربیت پسر کوچکش، سینا، سخت میکوشد، و در جستوجوی یک شغل پایدار هست. اما ... اون برای مصاحبه کاری به شرکتی معتبر میرود؛ که نگاهش با نگاه مردی...
https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
https://t.me/+0zSEwJ-LL5Q5OGM0
Repost from N/a
#part_1
-شوهرته؟!
با ذوق از بازویم آویزان شدهاست و به آن سوی خیابان ...
به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است.
-شیشههاش هم دودیه نمیشه ببینمش که!
سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟
عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد
- سُها؟!!
نگاهِ بهت زدهام از روی ماشینِ او جدا میشود
به شیدا و چشمهای باریکشدهاش مینگرم
اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟
مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوشتیپش عکسی نداشته باشد؟
- الان منتظرمه باید برم.
خونهی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه!
میخندد و گونهام را میکشد
- باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی!
دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم
با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم
ضربهای آرام به شیشه میزنم
متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند
زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پلهی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم.
روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم
- سلام. خسته نباشی!
طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد
ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید:
_ تا اخر هفته خونهی مامانم بمون!
دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی.
اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ...
اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد!
_ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟
حتی نگاهم نمیکند
فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند
_ گفتم دارم میرم سفر کاری!
خوش گذرونی که نمیرم
دلم با صدای بلندی میشکند
در خود جمع میشوم و .....
او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم
خانهی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد ....
همانطور که گمان میکنم نفس های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم
_ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل!
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi
دوستان عزیزم آخرین روزهای پیشفروش بیرویاست و فقط تا دهم شهریور یعنی فردا شب میتونید این رمان رو سفارش بدید.
شرایط نقد و اقساط هم داره و بسیار راحت میتونید از طریق نشر سخن و کتابفروشیها خرید کنید.
صمیمانه از درک و همراهی شما سپاسگزارم🙏
امیدوارم این رمان رو تهیه کنید و از خوندنش لذت ببرید.🌹
روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ساعت ۴ در نشر سخن رونمایی کتاب بیرویا برگزار خواهد شد.
حضور شما مخاطبین عزیز دلگرمی نویسندهاس.
مهرتون موندگار❤️🌹
Repost from هنجارشکن 🥋الهه محمدی
🏍 فروش ویژههههههههه 🏍
📕 کتاب: #بی_رویا
📝 نویسنده: الهه_محمدی
📖 تعداد صفحات : ۷۲۰ صفحه
💵 قیمت اصلی : ۱/۹۰۰/۰۰۰ تومان
✅ فروش ویژه ما: ۱/۵۲۰/۰۰۰ تومان
🛒 ارسال : رایگان
🎁 امضای نویسنده
📖 معرفی کتاب :
شیدانه و امیرطاها، با وجود تضادهای شخصیتی، از بچگی عاشق یکدیگر بودند و حالا سه سال است که زندگی مشترک پرچالششان آغاز شده.
شیدانهی بلندپرواز و ماجراجو برای رسیدن به رویاهایش، امیرطاهای آرام و مهربانی را وارد مسیری تازه و غیرمنتظره میکند.
رمانی عاشقانه و حادثه دربارهی عشق، انتخابها و تلاش برای حفظ یک رابطه در اوج طوفان!
🧑💻 از این جا سفارش بده :
🧳 @eynakkaghazi
Repost from N/a
با عشقش برنامه ی فرار میزاره تا از دست شوهر زوریش فرار کنه که شوهرش میرسه و ...😱❌به قامتش کنار درخت نگاه انداختم. خوش قد و بالا و رشید... سیگاری که تا به حال تو دستش ندیده بودم رو دور می کرد و دودشو به شدت بیرون می فرستاد. می دونستم اگه کسی منو ببینه برام بد میشه اما پتوی نازکی برداشتم و داخل حیاط رفتم. با تصور این که آدم دیگه ای سیگارشو زیر پاش له کرد و بلافاصله نفس عمیقی کشید. انگار بوی عطرمو بهتر از خودم می شناخت که توی اون تاریکی لبخند روی لبش نشست. -خیلی وقته که منتظرتم... -نباید منتظر می موندی پرهام. من و تو دیگه نمی تونیم.... دستمو گرفت و من خشک شده بهش نگاه کردم. -بیا فرار کنیم یادگار غیابی ازش جدا میشی و بعدش.... با دیدنش پشت سر پرهام نفسم رفت. نمی دونم پرهام چی توی صورتم دید که برگشت. https://t.me/+NhLHtADTQWY4ODRk
Repost from N/a
- لعنتی ولم کن!
فشار دستش را بیشتر میکند و میغرد:
- چی میگفت؟ چیکارت داشت؟
- به توچه؟ وکیل وصیمی؟
یا خدا، چرا این شکلی شد؟ مرا میان دیوار و هیکل ورزیدهاش گیر میاندازد.
- دنیا این چند وقت هرکی از راه رسیده ریده تو اعصابم حداقل تو یکی نذار اون روم بالا بیاد.
فرناز او را صدا میزد.
- دنبالتون میگردن جناب!
- خفهشو دنیا!
با یک دست جلوی دهانم را میگیرد و با آن یکی مرا در آغوشش جا میدهد. چانهاش را روی سرم میگذارد و آهسته نوازشم میکند.
- گریه نکن دنیام، بیشتر از این گند نزن تو حال خرابم!
دستش را زیر چانهام میگذارد و سرم را بلند میکند. نگاه نگرانش روی صورتم میچرخد. به سمت چپ سینهاش اشاره میکند.
-هر اتفاقیم بیفته همیشه اینجایی!
- فربد، من میترسم.
دستان مردانهاش حریصانه دورم میپیچد.
- نترس عزیزم!
دلم فقط او را میخواست.
- میشه نری؟ تنهام نذار!
سرم را میبوسد و مرا بیشتر به خودش میفشرد. تپش تند قلب و جا به جایی سیبک گلویش را حس میکنم.
https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0
https://t.me/+9FrLlskQtvQ4OTk0
#ششمینرماننویسنده
#پارتواقعی
لینک کانال در بله👇
ble.ir/join/52NG8ihxEh
Repost from N/a
نگار سردرگم بود از رفتار تازهای که از رهی میدید.
مردیکه پشت به او داشت پیراهنش را عوض میکرد نهانگار همانی بود که یکوقتی در حاشیهی زندهرود مقابلش زانو زده و با لحنی عاشقانه به او پیشنهاد ازدواج داده بود.
خواست حرفی بزند، اما رهی مهلت نداد.
ریموت ماشین را که از روی میز برمیداشت، گفت:
_مردی که میشناختی مرده. من الان پارتنر دارم!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
نگار چند لحظه فقط نگاهش کرد. جملهاش مثل سیلی بود، اما چیزی در صدای رهی بود که اجازه نمیداد باور کند برایش تمام شده.
_رهی...
مرد مکث کوتاهی کرد. دستش روی دستگیرهی در ثابت ماند، اما برنگشت. با حالی غمگین نجوا کرد:
_زندگیه دیگه؛ یه روز یکی تمام دنیات میشه، یه روزم یاد میگیری به نبودنش عادت کنی.
نگار قدمی به سمتش برداشت.
_تو هنوز از من ناراحتی.
رهی میخواست برود، اما پای رفتن نداشت. به سوی او چرخید و به سرش اشاره کرد:
_بعضی آدما از اینجا پاک نمیشن...
اینبار روی قلبش زد:
-و اینجا...
صدای نگار لرزید:
_بیا از نو بسازیم رهی. جون نگار...
رهی سریع حرفش را برید:
_حرفم تموم نشده... قلبم، ذهنم، همهی احساسم مال توئه نگار، اما...
آب دهانش را بلعید و چشمهایش را بست. سعی میکرد صدایش محکم باشد. لب زد:
_ اما دیگه دیره... من پارتنر دارم.
نگار لبخند زد؛ تلخ و سنگین از بغض. زمزمه کرد:
_پارتنر! به همگروه و همتیمی هم پارتنر میگن. میبینی رهی... حتی نمیتونی بگی رفیقته یا دوستته یا... یا عشقته! چون نیست. چون قلب و ذهنت هنوز مال منه.
رهی پوزخند زد و به سردی گفت:
_خودتو فریب نده. واژهها رو هم که عوض کنیم واقعیت تغییر نمیکنه.
به سوی در چرخید، اما نگار غمآلود پرسید:
-وقتی اون زنو میبوسی به من فکر میکنی رهی؟
رهی بیاینکه بخواهد دستش را مشت کرد. رگی در شقیقهاش نبض گرفته بود و نفسهایش کمکم به شماره میافتاد. روی پاشنهی پا به سوی او چرخید. نگاهش به نگار معجونی بود از غم و خشم.
به جای جواب، تلخ و زهردار پرسید:
-تو چی؟ وقتی تو بغل اون مرد بودی، هر بار که نوازشت میکرد، یادت بود یه وقتی کنار زایندهرود یکی همهی قلبشو پیشکت کرده بود؟
به سوی در چرخید، اما قبل از رفتن با خشم و صدایی دورگه نفس زد:
_لعنت بهت نگار... لعنت به من که به زخمی که رو دلم نشوندی خو کردم...!
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg
جدیدترین و عاشقانهترین رمان آزیتاخیری نویسنده عاشقانههای محبوب و جذاب ماهیزلالپرست و عنکبوت
Repost from N/a
#پارت_۱۳۴
کنار تخت خوابمون از شوک و درد میلرزیدم. تختی که بوی تنِ جفتمون رو داشت!
با بُغض پرسیدم:
-امشبم میری پیش اون...؟
صدای "دینگ" پیامک موبایلش پشت سر هم میاومد. داشت ادکلن میزد و حتی به صورتم نگاه نمیکرد.
اون ذوق داشت و من وسط آتیش میسوختم…
لباس حریرِ آلبالویی تنم بود. همون رنگی که اون دوستش داشت…
کوتاه و بیتوجه جواب داد:
-زنمه!
-پس من چی؟ من زنت نیستم؟
نصف شب به خودش رسیده بود. برازندهترین کتشلوار. بهترین ادکلن. شیکترین ساعت. آخ که چه بیرحمانه پَرپر زدنِ منو نمیدید...
گناه من چی بود جز عشق؟
قلبم هنوز براش تند میزد… قلبم قاتلش رو دوست داشت…
کلافه شده بود از سوالم.
از کشوی کلکسیون ساعتهاش، یه ساعت رولکس برداشت.
وقتی بندش رو میبست، با اخم پرسید:
-چیه باز بهونهگیریت شروع شده همراز؟
بغض تا گلوم بالا اومده بود. بوی تنش… خاطرههامون…
عشق من… عشقم همیشه یهطرفه بود؟
یعنی هیچوقت منو نخواست؟
حتی بعداز رفتن و زنده موندن اون زن؟؟
چونهم از بغض لرزید. پرسیدم:
-فقط اینجا بودم تا بچه بدم بهت؟
-دادی مگه؟ بعدشم، از اولش نمیدونستی زنمه؟
دوستِش داشت... هنوز دوستِش داشت.
هنوزم جونش میرفت برای ترلانی که یه زمون ترکش کرده بود.
ولی منچی؟؟ منی که بدون خونواده بودم و کوروش همهی هستونیستم بود…
اما دیگه تصمیممو گرفتم.
موهاش رو جلوی آینه درست کرد. کراواتش رو مرتب کرد.
دکتر کوروش مرزبان بود خب!
تنها وارث خاندان مرزبانها!
خاندانی که هرکس ارزو داشت وارد کاخشون بشه و کوروش مقتدرترین و متمبرترین مرد اون خاندان بود…
قلبم داشت میسوخت وقتی جلوی چشمام واس یه زن دیگه آماده میشد… زنی که زن اولش بود!
هنوز محرمش بود!
بلند شدم و رفتم سمتش:
-اگه یه روز نباشم چی کار میکنی؟
جدّیم نگرفت. حتی نگاهم نمیکرد.
پوزخند زد:
-بشین جات چرتوپرت نگو فسقلی! صبح میآم، خودم میرسونمت دانشگاه.
نمیدونست دارم چه تصمیمی میگیرم.
ندید که چشمام خیسه. ندید که دیگه تحمل ندارم. ندید که چمدونم رو از قبل گذاشتم زیر تخت...
ندید که جواب آزمایشم سه روزه اومده و پشت همون آیینهست!
صبح دیگه فسقلیای در کار نبود.
با بچهای که کل خاندان منتظرش بودن میرفتم!
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
وقتی دانشجوی ترم یکی که لکنت زبونم داره، دل استاد دانشگاهش رو میبَره که هم مجریِ معروف تلوزیونه و هم ۲ مترم زبون داره!🤣 دکتر مرزبان تو خوابشم نمیدید اینجوری عاشق شه😂👇🏽
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
عاشقانهای جنجالی: «وطنم را رُبودی!»🍒
😍 نویسندهی رمانهای پرطرفدار ارسوپریزاد و اویلوماه و شیادوشاپرک، حالا با عاشقانهترین رمانش برگشته و غوغا کرده…🥹
این رمان توصیهی ویژهی خودمونه به رمانخونهای حرفهای🤌🏻
چاپی قلمقوی عاشقانههیجانی🔥🔥🔥
https://t.me/+SqJc7GpRKmA1NGQ0
فهمیدم زن اولش زندهست و من ناخواسته شدم هَوو…😳😱‼️
