uz
Feedback
ندانستم

ندانستم

Kanalga Telegram’da o‘tish

به هر جا رسیدم به عشق تو بود. https://t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f

Ko'proq ko'rsatish
2 141
Obunachilar
+924 soatlar
+667 kunlar
+40930 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyun '26
Iyun '26
+326
49 kanalda
May '26
+142
17 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+11
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+5
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+162
30 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+32
10 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+216
50 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+203
38 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+169
41 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+123
24 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+144
34 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+107
30 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+76
14 kanalda
Get PRO
May '25
+208
27 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+128
23 kanalda
Get PRO
Mart '25
+93
19 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+76
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+106
14 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+126
19 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+138
10 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+148
16 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+371
9 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
21 Iyun0
20 Iyun+11
19 Iyun+2
18 Iyun+3
17 Iyun+11
16 Iyun+27
15 Iyun+8
14 Iyun+14
13 Iyun+14
12 Iyun+5
11 Iyun+88
10 Iyun+16
09 Iyun+21
08 Iyun+6
07 Iyun+9
06 Iyun+30
05 Iyun+22
04 Iyun+3
03 Iyun+15
02 Iyun+8
01 Iyun+13
Kanal postlari
از مجموعه «گاهی بهش احتیاج داری» اثر Mouvata نقاش فنلاندی.
+5
از مجموعه «گاهی بهش احتیاج داری» اثر Mouvata نقاش فنلاندی.

2
دلم آدم بودن حداقلی می‌خواد. از اون مدل زندگی‌ها که از صبح تا شب درگیر باشم. روی سطوح ابتدایی آدم بودن باقی بمونم و فرصت نکنم لایه‌های عمیق‌تر وجود داشتنم رو حس کنم. کلا حس نکنم. وقت نداشته باشم یک لحظه به احساساتم بپردازم. نه اینکه بخوام به چیز خاصی برسم، نه اینکه هدف والایی داشته باشم، صرفا برای اینکه روزم جوری بگذره که نفهمم چه‌جوری گذشت. شب هم تا سرم رو گذاشتم رو زمین بیهوش شم و مغزم اصلا فرصت پردازش به «آن‌چه در طی روز گذشت» رو نداشته باشه.
711
3
من به همون اندازه آدمم که تو آدمی. گریه گونه‌های من رو به همون اندازه گرم می‌کنه که گونه‌های تو رو. وقتی می‌خندم لب‌هام به همون اندازه کش میان که لب‌های تو. بعضی اوقات من هم مثل تو حس می‌کنم که چوب کبریت تو گلومه. نه می‌تونم قورتش بدم نه می‌تونم هلش بدم رو به بالا. با همین چوب کبریتِ در گلو باید روزم رو بگذرونم و بابتش ناراحتم. اگه می‌تونی کمکم کنی کمکم کن. اگه نمی‌تونی و خودت هم مشغول سر و کله زدن و تلاش برای قورت دادن این تیکه چوب خیس شده‌ی بدمزه دردناکِ خاموشی ازت انتظاری ندارم.
607
4
وقتی آدم به الهامات درونی خودش گوش نده و باورهاش رو از بده دیگه گوش داشتن به دردش نمی‌خوره. جملات دیگران به ظاهر وارد گوشش میشن اما به مغزش نمی‌رسن، کلمات گیر می‌کنن به بدنه داخلی و حلزونی گوشش و به مقصد نمی‌رسن. حالا تو بیا و هی لگد بزن به این نعش و بهش بگو زنده شو. رو به شب داد بزن دیگه شب نباش، همین الان روز شو. دستت رو واسه آدمِ در حال سقوط، از پنجره طبقه سوم ببر بیرون و بهش بگو دستم رو بگیر. در حال حاضر زنده نمیشه، در حال حاضر روز نمیشه، در حال حاضر دستش به دستت نمی‌رسه. خودش باید چشماش رو باز کنه و زنده شه، خودش باید خورشید رو پیدا کنه و روز شه، خودش باید بعد از سقوط نمیره.
136
5
بهش نمیگم افسردگی، اسمش رو می‌ذارم از دست باورها. باور به چیزهایی که یه روزی برام مهم بودن و دیگه نیستن. وقتی گذشته و چند سال قبل خودم رو نگاه می‌کنم انگار دارم از توی کاغذ لوله‌ شده زندگی یه نفر دیگه رو می‌بینم. انگار اون خنده‌ها خنده‌های یه نفر دیگه بودن، اون سرخوشی متعلق به یه آدم دیگه بوده. آدمی که روزگاری در من می‌زیسته و کوچ کرده از من.
143
6
Matn yo'q...
144
7
Matn yo'q...
143
8
می‌بینم آن شکفتن شادی را.
897
9
لحظات آخر بیدار بودنمه و مغزم در حالی که همه کارهای اداری امروز رو انجام داده و کارمندهای ذهنم رو راهی خونه کرده، توی دفتر کارش مونده، همه لامپ‌ها رو خاموش کرده و فقط یه لامپ صد روشن گذاشته تا طبق عادت هر نیمه‌ شبش روی پرونده و سوال حل نشده‌ "چرا هستم؟" که تا حالا فقط راجع بهش سرنخ جمع کرده و نتوسته به جوابش برسه کار کنه. تا می‌خواد چشمام بسته شه هر چند لحظه یه بار صدای ورق زدن پرونده و کاغذ توی سرم می‌پیچه و مغزم میره صفحه بعد و همین باعث میشه دوباره چشمام رو باز کنم. مغزم خیلی گناه داره و سال‌هاست که داره این پرونده رو می‌کنه. به امید اون نیمه‌ شبی که مغزم فریاد بزنه "یافتم!" و خواب رو از بقیه اعضاء و جوارحم بگیره و همه‌شون رو بیدار کنه و بهشون بگه دیدید دیدید چیکار کردم؟ بالاخره فهمیدم شماها چرا به وجود اومدید و باید چیکار کنیم با زندگی.
949
10
لحظات آخر بیدار بودنمه و مغزم در حالی که همه کارهای اداری امروز رو انجام داده و کارمندهای ذهنم رو راهی خونه کرده، توی دفتر کارش مونده، همه لامپ‌ها رو خاموش کرده و فقط یه لامپ صد روشن گذاشته تا طبق عادت هر نیمه‌ شبش روی پرونده و سوال حل نشده‌ "چرا هستم؟" که تا حالا فقط سرنخ جمع کرده و نتوسته به جوابش برسه کار کنه. هر چند لحظه یه بار تا می‌خواد چشمام بسته شه صدای ورق زدن پرونده و کاغذ توی سرم می‌پیچه و مغزم میره صفحه بعد و همین باعث میشه دوباره چشمام رو باز کنم. مغزم خیلی گناه داره و سال‌هاست که داره روی این پرونده مطالعه می‌کنه. به امید نیمه‌ شبی که مغزم فریاد بزنه "یافتم!" و خواب رو از بقیه اعضاء و جوارحم بگیره و همه‌شون رو بیدار کنه و بهشون بگه دیدید دیدید چیکار کردم؟ بالاخره فهمیدم شماها چرا به وجود اومدید و باید چیکار کنیم با زندگی.
1
11
به همون اندازه که درک شدن لذت بخشه گاهی درک نشدن هم آدم رو خوشحال می‌کنه. بدیهیه که آدم دوست داره فهمیده شه و درک شه و این یکی از نیازهای همیشگی آدمه و نمیشه در مقابلش ایستاد اما همزمان با ظهور بزرگسالی یه فایل جدید توی ذهن هر آدم تشکیل میشه به اسم "چیزهایی که تو زیبایی و زشتی‌شان را درک می‌کنی و دیگران نه!" و مغزت فرمان میده مشکلی با این پوشه نداشته باش. محتویات این پوشه به آدم کمک می‌کنه بهتر و دقیق‌تر جهان خودش رو بسازه. بهرحال من نیز گاهی از کاملا فهمیده نشدن خوشم می‌آید.
2 947
12
Matn yo'q...
838
13
جسم بی‌جانش را دریا تکان می‌داد.
1 029
14
امروز از لحاظ روحی پیرمردی‌ام که تمام سهمش از مهمونی مبلیه که روش نشسته و تمام کاری که در طول مهمونی انجام میده چرت بی‌محل و ناخواسته زدنه. پیرمرد با صدای خنده تیز و کش‌دار یکی از بچه‌های شیطون فامیل از چرت می‌پره و می‌بینه دور و برش شلوغه و همه دارن میگن و می‌خندن. واسه اینکه چرت‌ زدنش رو لاپوشونی کنه شروع می‌کنه به خندیدن الکی و نگاه کردن به جمع که یعنی منم همراهتونم. ولی کسی بهش نگاه نمی‌کنه، کسی حواسش بهش نیست. پیرمرد بیخیال خندیدن میشه و آه عمیق می‌کشه و توی دنیای پیرمردی خودش به این فکر می‌کنه که این عنترا احتمالا دارن به چرت زدن من می‌خندن که این‌قدر شادن.
3 218
15
از اینکه ناراحتم ناراحت نمیشم، از اینکه تلاش می‌کنم ناراحتی‌م پیش بقیه معلوم نباشه ناراحت میشم. این جور موقع‌ها رفتارم خیلی عجیب میشه و خودم رو دوست ندارم. خوشحالی‌م در واقع یه جور ناراحتیه. اگه وقتی که یه ناراحتِ خوشحالم به پس‌زمینه زندگیم و بعد از هر دیالوگم صدای گریه جمعیت رو اضافه می‌کردن این نمایش مضحکِ حزن انگیز خیلی طبیعی‌تر به نظر میومد.
1 596
16
آهنگ عصرگاهی.
61
17
2_5244878925024238625.mp3
63
18
به غم قول دادم گاهی اوقات بغلش کنم. تیغ‌هایی که سراسر بدن سیاهش رو پوشونده هر بار میره توی تنم ولی خب، قول دادم. عوضش اونم قول داده که همیشه نیاد سراغم، بچه خوبی باشه و سر کار و توی مهمونی و وسط خندیدن و وقتی که دارم با بقیه حرف می‌زنم و وقتی که خوشحالی پیشمه نیاد پیشم‌. هر روز صبح که بیدار میشم بهش میگم تو همین گوشه توی خونه بمون، هر موقع برگشتم تماما در اختیار توام‌. تازه تنهایی هم توی اتاق بغلیه، می‌تونید دوتایی با هم بیاین دهنم رو صاف کنین.
1 151
19
گاهی غم به زور می‌خواد خودش رو بندازه توی بغلم که با ممانعت من رو به رو میشه. اون لحظه توی نگاه اخموی غم یه بالاخره که میام سراغت خاصی هست و توی نگاه من یه تو رو خدا فعلا کاری باهام نداشته باشِ خاصی. من و غم بعد از این همه سال در کنار هم بودن، یاد گرفتیم با هم کنار بیایم‌.
990
20
+1
Matn yo'q...
979