ندانستم
前往频道在 Telegram
2 237
订阅者
+2824 小时
+887 天
+34530 天
数据加载中...
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+77
在5个频道中
六月 '26
+385
在55个频道中
Get PRO
五月 '26
+142
在17个频道中
Get PRO
四月 '26
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+162
在30个频道中
Get PRO
一月 '26
+32
在10个频道中
Get PRO
十二月 '25
+216
在50个频道中
Get PRO
十一月 '25
+203
在38个频道中
Get PRO
十月 '25
+169
在41个频道中
Get PRO
九月 '25
+123
在24个频道中
Get PRO
八月 '25
+144
在34个频道中
Get PRO
七月 '25
+107
在30个频道中
Get PRO
六月 '25
+76
在14个频道中
Get PRO
五月 '25
+208
在27个频道中
Get PRO
四月 '25
+128
在23个频道中
Get PRO
三月 '25
+93
在19个频道中
Get PRO
二月 '25
+76
在5个频道中
Get PRO
一月 '25
+106
在14个频道中
Get PRO
十二月 '24
+126
在19个频道中
Get PRO
十一月 '24
+138
在10个频道中
Get PRO
十月 '24
+148
在16个频道中
Get PRO
九月 '24
+371
在9个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 05 七月 | +2 | |||
| 04 七月 | +33 | |||
| 03 七月 | +18 | |||
| 02 七月 | +11 | |||
| 01 七月 | +13 |
频道帖子
روح بیچارهم همیشه حین فرار کردن از خودم اسیر میشه. هزار بار از اعماق سیاهچاله وجودم تونل کندم تا از این چیزی که هستم فرار کنم اما هر بار درست در لحظه رها شدن، توسط هیولایی که در من زندگی میکنه به اسارت گرفته شدم. حس آدمی رو دارم که دستهاش و دهنش رو بستن و جلوی چشمش قاب عکسی که دوسِش داشته رو شکستن و خونهش رو به آتیش کشیدن.
| 2 | وقتی میرم جلوی آینه میتونم دیوار پشت سرم رو از لابلای تار و پود بدن نخکش شدهم ببینم. گاهی آروم دست میزنم به نخهای تشکیلدهنده بدنم. یکی از نخها رو میگیرم و میکشم. تمام نخها دنبالش میان و فرم بدنم به طور کامل میریزه روی زمین. حسم به خودم همچین چیزیه، یه حجم نخی گرهخوردهی پخش زمینِ تو در تو. | 160 |
| 3 | توی هزارتو زندگی میکنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اونطرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار دیگه بود. | 160 |
| 4 | روح بیچارهم همیشه حین فرار کردن از خودم اسیر میشه. هزار بار از اعماق سیاهچاله وجودم تونل کندم تا از این چیزی که هستم فرار کنم اما هر بار درست در لحظه رها شدن، توسط هیولایی که در من زندگی میکنه به اسارت گرفته شدم. حس آدمی رو دارم که دستهاش و دهنش رو بستن و جلوی چشمش قاب عکسی که دوسِش داشته رو شکستن و خونهش رو به آتیش کشیدن. | 1 |
| 5 | وقتی میرم جلوی آینه میتونم دیوار پشت سرم رو از لابلای تار و پود بدن نخکش شدهم ببینم. گاهی آروم دست میزنم به نخهای تشکیلدهنده بدنم. یکی از نخها رو میگیرم و میکشم. تمام نخها دنبالش میان و فرم بدنم به طور کامل میریزه روی زمین. حسم به خودم همچین چیزیه، یه حجم نخی گرهخوردهی پخش زمینِ تو در تو. | 7 |
| 6 | توی هزارتو زندگی میکنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اونطرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار دیگه بود. | 23 |
| 7 | توی هزارتو زندگی میکنم. هزارتویی که خودم ساختم و راه فرار ازش رو بلد نیستم. هر راهی رو امتحان کردم، حتی گاهی با سر رفتم توی دیوار تا بلکه شاید دیوار بشکنه و اونطرفش رهایی باشه، دیوار نشکست، رهایی هم نبود، فقط یه دیوار سر به فلک کشیده دیگه بود. | 1 |
| 8 | 🖤 | 391 |
| 9 | عقلم رو نگه میدارم تا یه دفعه نپره. حسم رو کنترل میکنم تا بیدلیل به چیزی نچسبه. زبونم رو توی دهنم حبس میکنم تا در طی روز کمترین مقدار کلمه رو ادا کنه. سعی میکنم توی سرم مدام با خودم صحبت نکنم و دم به دقیقه همهچیز رو پردازش نکنم. تلاش میکنم بشینم یه جا و به هیچی کار نداشته باشم، به همهچیز ناخونک نزنم. جلوی ذهنم رو میگیرم تا با جهان صرفا ارتباط حسی داشته باشم اما؛ کاری به چشمام ندارم. چشمام آزاد و رهان. میبینم و مدام میبینم. فقط میبینم. بدون پردازش کردن چیزی. صرفا یک مجموعه تصویر میبینم و نظری راجع بهشون ندارم. به این اندازه آدمم. بیشترش رو نیستم. | 627 |
| 10 | همیشه دارم خودم رو آماده میکنم برای زندگی کردن اما هیچوقت زندگی نمیکنم. همیشه تو فکر بعدشم. "بعدش" هم "حال" رو ازم گرفت هم همون "بعد" رو. فکر کنم آخرین سوال زندگیم همین "بعدش؟" باشه. اون لحظهای که مغزم داره دونه دونه لامپهای روشن اعضاء و جوارحم رو خاموش میکنه، یه صدای احمقانه توی دالون سرم میپیچه که خب، بعدش؟ اونجاست که چشمای مغزم گرد میشه، یه لحظه مردن رو متوقف میکنه، پقی میزنه زیر خنده و به حال خودش و به حال آدمی که هیچگاه نفهمید قاه قاه میخنده و چراغ آخر رو خاموش میکنه. | 426 |
| 11 | همیشه دارم خودم رو آماده میکنم برای زندگی کردن اما هیچوقت زندگی نمیکنم. همیشه تو فکر بعدشم. "بعدش" هم "حال" رو ازم گرفت هم همون "بعد" رو. فکر کنم آخرین سوال زندگیم همین "بعدش؟" باشه. اون لحظهای که مغزم داره دونه دونه لامپهای روشن اعضاء و جوارحم رو خاموش میکنه، یه صدای احمقانه توی دالون سرم میپیچه که خب، بعدش؟ اونجاست که چشمای مغزم گرد میشه، یه لحظه مردن رو متوقف میکنه، پقی میزنه زیر خنده و برای حال خودش و برای آدمی که هیچگاه نفهمید قاه قاه میخنده و چراغ آخر رو خاموش میکنه. | 1 |
| 12 | 没有文字... | 449 |
| 13 | وین دلِ سوخته پروانه ناپروا بود. | 854 |
| 14 | رحم کن. | 242 |
| 15 | نه میتونم برگردم عقب و از اول زنده باشم، نه میتونم این نمایش بامزه رو بزنم جلو و زودتر با هزار سالگان سر به سر شم. یک طرفم رو شورِ زیستن و امید و حرکت و زندگی گرفته، طرف دیگهم رو بینمکیِ موجود بودن و ناامیدی و سکون و مردگی. پشت سرم هم که گذشتهست، زیر پاهام هم خاطرات. وسط این ماجرام. روی شونهم همه کارهای نصفهنیمهم، رویاهای کمرنگ شدهم و آروزهای فراموش شدهم رو حمل میکنم و میرم جلو. فقط باید جلوم رو نگاه کنم. کاری به اطرافم، پشت سرم و زیر پاهام نداشته باشم. چشمم به گذشته و پشت سرم بیفته کشیده میشم داخلش، جنازه خاطراتم رو زیر پاهام ببینم همراهشون فرو میرم توی زمین. دیگه فقط جلو. حرکت رو به جلو. پیش به سوی جل... نمیخوام. | 986 |
| 16 | میانسالی جاییه که آدم وسط زندهها و مردهها گیر میفته. از یه طرف، آدم هر روز از زندهها فاصله میگیره و از طرف دیگه به مردهها نزدیک میشه. اگه زندگی رو سرسره در نظر بگیریم میانسالی همون سطح صاف اول سرسره، بالاترین نقطه و بعد از آخرین پلهست. جاییه که اوج گرفتن تموم میشه و اول سریدنه. سریدن درسته؟ سریدم توی این زندگی. | 858 |
| 17 | 没有文字... | 362 |
| 18 | وسطش صدای خنده چند تا بچه میاد. اولش یکی یه چیزی میگه و بقیه میخندن و تشویقش میکنن. اما عاشق دور از معشوق با اینکه توی جمعها حضور داره و شادی بقیه رو میبینه، با اینکه روی نیمکت نشسته و داره خندیدن و بازی بچهها رو تماشا میکنه دلش و فکرش جای دیگهست. زیر لب زمزمه میکنه «به سر شوق سر کوی دیرم» نه شوقِ بودن در جمعهای بدون تو. آه جهانسوز میکشه و زیر لب میگه بلات به جونُم... نامهربونُم... نامهربونُم. | 1 084 |
| 19 | مو آن نخلُم که در خون ریشه دیرم. | 1 115 |
| 20 | 没有文字... | 375 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
