uk
Feedback
ندانستم

ندانستم

Відкрити в Telegram

به هر جا رسیدم به عشق تو بود. https://t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f

Показати більше
2 095
Підписники
+1424 години
+1437 днів
+35930 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+272
в 45 каналах
травень '26
+142
в 17 каналах
Get PRO
квітень '26
+11
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+5
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+162
в 30 каналах
Get PRO
січень '26
+32
в 10 каналах
Get PRO
грудень '25
+216
в 50 каналах
Get PRO
листопад '25
+203
в 38 каналах
Get PRO
жовтень '25
+169
в 41 каналах
Get PRO
вересень '25
+123
в 24 каналах
Get PRO
серпень '25
+144
в 34 каналах
Get PRO
липень '25
+107
в 30 каналах
Get PRO
червень '25
+76
в 14 каналах
Get PRO
травень '25
+208
в 27 каналах
Get PRO
квітень '25
+128
в 23 каналах
Get PRO
березень '25
+93
в 19 каналах
Get PRO
лютий '25
+76
в 5 каналах
Get PRO
січень '25
+106
в 14 каналах
Get PRO
грудень '24
+126
в 19 каналах
Get PRO
листопад '24
+138
в 10 каналах
Get PRO
жовтень '24
+148
в 16 каналах
Get PRO
вересень '24
+371
в 9 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
15 червня+8
14 червня+14
13 червня+14
12 червня+5
11 червня+88
10 червня+16
09 червня+21
08 червня+6
07 червня+9
06 червня+30
05 червня+22
04 червня+3
03 червня+15
02 червня+8
01 червня+13
Дописи каналу
جسم بی‌جانش را دریا تکان می‌داد.

2
امروز از لحاظ روحی پیرمردی‌ام که تمام سهمش از مهمونی مبلیه که روش نشسته و تمام کاری که در طول مهمونی انجام میده چرت بی‌محل و ناخواسته زدنه. پیرمرد با صدای خنده تیز و کش‌دار یکی از بچه‌های شیطون فامیل از چرت می‌پره و می‌بینه دور و برش شلوغه و همه دارن میگن و می‌خندن. واسه اینکه چرت‌ زدنش رو لاپوشونی کنه شروع می‌کنه به خندیدن الکی و نگاه کردن به جمع که یعنی منم همراهتونم. ولی کسی بهش نگاه نمی‌کنه، کسی حواسش بهش نیست. پیرمرد بیخیال خندیدن میشه و آه عمیق می‌کشه و توی دنیای پیرمردی خودش به این فکر می‌کنه که این عنترا احتمالا دارن به چرت زدن من می‌خندن که این‌قدر شادن.
1 978
3
از اینکه ناراحتم ناراحت نمیشم، از اینکه تلاش می‌کنم ناراحتی‌م پیش بقیه معلوم نباشه ناراحت میشم. این جور موقع‌ها رفتارم خیلی عجیب میشه و خودم رو دوست ندارم. خوشحالی‌م در واقع یه جور ناراحتیه. اگه وقتی که یه ناراحتِ خوشحالم به پس‌زمینه زندگیم و بعد از هر دیالوگم صدای گریه جمعیت رو اضافه می‌کردن این نمایش مضحکِ حزن انگیز خیلی طبیعی‌تر به نظر میومد.
723
4
آهنگ عصرگاهی.
61
5
2_5244878925024238625.mp3
63
6
به غم قول دادم گاهی اوقات بغلش کنم. تیغ‌هایی که سراسر بدن سیاهش رو پوشونده هر بار میره توی تنم ولی خب، قول دادم. عوضش اونم قول داده که همیشه نیاد سراغم، بچه خوبی باشه و سر کار و توی مهمونی و وسط خندیدن و وقتی که دارم با بقیه حرف می‌زنم و وقتی که خوشحالی پیشمه نیاد پیشم‌. هر روز صبح که بیدار میشم بهش میگم تو همین گوشه توی خونه بمون، هر موقع برگشتم تماما در اختیار توام‌. تازه تنهایی هم توی اتاق بغلیه، می‌تونید دوتایی با هم بیاین دهنم رو صاف کنین.
645
7
گاهی غم به زور می‌خواد خودش رو بندازه توی بغلم که با ممانعت من رو به رو میشه. اون لحظه توی نگاه اخموی غم یه بالاخره که میام سراغت خاصی هست و توی نگاه من یه تو رو خدا فعلا کاری باهام نداشته باشِ خاصی. من و غم بعد از این همه سال در کنار هم بودن، یاد گرفتیم با هم کنار بیایم‌.
556
8
+1
Немає тексту...
545
9
Close 2022 ‧ Drama/Coming-of-age story ‧ 1h 45m
574
10
از لحاظ توانایی عمق بخشیدن به یک فیلم، کل هالیوود و متعلقات اینترنتی‌ش، عمرا اگه به گرد پای سینمای فرانسه برسن. هر بار که یه فیلم عمیق از سینمای فرانسه می‌بینم این‌جوری‌ام که کاش شهاب سنگ بهم می‌خورد و این فیلم رو نمی‌دیدم. جوری که بعدش باید برم توی بالش عربده بزنم تا آروم شم. حس می‌کنم یه گله گراز وحشی از روم رد شدن وقتی فیلم تموم میشه و باور نمی‌کنم که چشمام این حجم عظیم نمایشِ جزئیات انسانی رو دیدن. بی‌‌یِن ژووی سینمای فرانسه؛ دست مریزاد.
576
11
از لحاظ توانایی عمق بخشیدن به یک فیلم، کل هالیوود و متعلقات اینترنتی‌ش، عمرا اگه به گرد پای سینمای فرانسه برسن. هر بار که یه فیلم عمیق از سینمای فرانسه می‌بینم این‌جوری‌ام که کاش شهاب سنگ بهم می‌خورد و این فیلم رو نمی‌دیدم. جوری که بعدش باید برم توی بالش عربده بزنم تا آروم شم. حس می‌کنم یه گله گراز وحشی از روم رد شدن وقتی فیلم تموم میشه و باور نمی‌کنم که چشمام این حجم عظیم نمایشِ جزئیات انسانی رو دیده. بی‌‌یِن ژووی سینمای فرانسه؛ دست مریزاد.
1
12
یا «بغلم کن»
یا «بغلم کن»
576
13
به هر جا رسیدم به عشق تو بود.
715
14
حمل بر ناله نشه اما دائم حس می‌کنم توی موقعیتی‌ام که هم باید بمیرم هم باید زنده بمونم. یا باید جرات کنم و به امید زنده موندن از طبقه سوم ساختمون در حال سوختن بپرم یا باید همون‌جا بمونم و بسوزم. هم باید از هیولا فرار کنم هم باید محکم سر جام بایستم تا فراری‌ش بدم. چه بدونم. به قول دوست خوبم کیگو هیگاشینو: «حتی نبردی که می‌دونی قراره توش ببازی ارزش جنگیدن داره.» فکر کنم خیلی ربطی نداشت به چیزایی که گفتم ولی خب؛ حق با کیگوئه.
757
15
امشب اون زندانی‌ام که فقط یک راه برای نجات به ذهنش می‌رسه؛ مردن. مثل فیلما باید از اون زهرها بخورم که یارو می‌میره اما واقعا نمی‌میره. همراه زهر هم باید یه بطری بند انگشتی و کوچیک پادزهر رو قورت بدم و امیدوار باشم که طبق برنامه‌ریزی‌های ذهنیم، راس ساعت مد نظرم، شیشه توسط اسید معده‌‌م بشکنه و پادزهر سریعا زهر رو خنثی کنه. بعدش هم مثل جان اسنو تو اون سکانسه یه دفعه بگم هیییعععععع! و دوباره چشمام رو باز کنم. نفسم که جا اومد آروم زیپ کیسه رو باز کنم و راننده‌ی نعش‌کشی که داره منو می‌بره به سمت قبرستون و بیخیال و رها از دنیا و ما فیها داره "مثل تموم دنیا، حال منم خرابه، خرابه، خرابه" گوش میده رو خفت کنم‌. نمی‌دونم. خیلی کلیشه شد. همون تو زندان بمونم بهتره با این نقشه کشیدنم.
183
16
دوست دارم یه روز «یاغی تبار» رو از نزدیک ببینم و ازش بپرسم چی از سر گذروندی اکبر آقا؟ زیر آوار کدوم ساختمون دفن شدی؟ کدوم شهرِ بعد از سیل رو تبدیل به کلمه کردی و نوشتی «پس از تو روی من بمبای خنثی هم عمل کردن!»
767
17
دوست دارم یه روز "یاغی تبار" رو از نزدیک ببینم و ازش بپرسم چی از سر گذروندی اکبر آقا؟ زیر آوار کدوم ساختمون دفن شدی؟ کدوم شهرِ بعد از سیل رو تبدیل به کلمه کردی و نوشتی «پس از تو روی من بمبای خنثی هم عمل کردن!»
1
18
"آن" یک روز ناگهان بنا را بر این گذاشت که دیگر با "او" _کسی که سال‌ها کنارش زندگی کرده بود_ کاری نداشته باشد. با گذشت زمان چیزی در درونش شکسته شده بود که نمی‌توانست بیان کند. روی مبل می‌نشست و با چهره‌ای که ابدا حرفی برای گفتن نداشت به اجسام خانه خیره می‌شد. "او" اما همچنان با عشق و علاقه وصف‌ناپذیری به "آن" نگاه می‌کرد. روزگاری هر دوی آن‌ها ساعت‌ها با هم قدم می‌زدند و راجع‌ به مسائل مختلف صحبت می‌کردند اما حالا دیگر از روزگار گذشته خبری نبود. وقتی "آن" تنها روی میز می‌نشست و غذا می‌خورد "او" نه نزدیکش می‌شد و نه چیزی درخواست می‌کرد. تنها از دور با کنجکاوی مطبوعی نگاهش می‌کرد. انگار در چشم‌هایش نوشته شده باشد: اگر تو‌ میل کنی، من هم سیر می‌شوم. هر چقدر که "آن" لقمه‌ها را با اخم قورت می‌داد نگاه "او" لطیف‌تر می‌شد. روزی که بالاخره "آن" به نشانه‌ درخواستی برای با هم غذا خوردن ظرف غذا را پیش کشید "او" نه از خود بی‌ خود شد، نه هیجان‌زده به سمت "آن" هجوم آورد. آرام و با متانت همیشگی کنارش نشست. انگار که بخواهد بگوید: تو دلایل خودت را برای با من غذا نخوردن داشتی. اما از تو ممنونم که امروز به یادم افتادی.
86
19
شکل تنهایی این روزهای آدم‌ها با قبلا خیلی فرق داره. اگه قبلا معنا و مفهوم تنهایی نبود یک شخص در کنار آدم بود الان معنای تنهایی خالی بودنه. وقتی از درون احساس خالی بودن کنی دیگه فرقی نداره یه نفر کنارت باشه یا هزار نفر. فرقی هم نداره که یه نفر کنارت نباشه یا کل دنیا.
914
20
بعضی موقع‌ها دلم نمی‌خواد بشنوم. فقط در "کنارم بودن" واسم مهمه. من دراز کشیدم و نزدیک و رو به دیوارم، به هیچی فکر نمی‌کنم، در حال حاضر تمام جهان برام همین دیواره، فقط چشمام کار می‌کنن، نه ذهنم و نه گوشم. اما تو بشین کنارم، دستت رو بذار روی شونه‌م، هیچی نگو، بهم نگو برگرد، برم نگردون اما پیشم بمون. نذار توی این تنهایی تنها باشم.
1 106