en
Feedback
ندانستم

ندانستم

Open in Telegram

بالاخره یه روز دریا رو می‌بینم. https://t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f

Show more
2 155
Subscribers
+1224 hours
+67 days
+36730 days
Attracting Subscribers
June '26
June '26
+365
in 53 channels
May '26
+142
in 17 channels
Get PRO
April '26
+11
in 0 channels
Get PRO
March '26
+5
in 0 channels
Get PRO
February '26
+162
in 30 channels
Get PRO
January '26
+32
in 10 channels
Get PRO
December '25
+216
in 50 channels
Get PRO
November '25
+203
in 38 channels
Get PRO
October '25
+169
in 41 channels
Get PRO
September '25
+123
in 24 channels
Get PRO
August '25
+144
in 34 channels
Get PRO
July '25
+107
in 30 channels
Get PRO
June '25
+76
in 14 channels
Get PRO
May '25
+208
in 27 channels
Get PRO
April '25
+128
in 23 channels
Get PRO
March '25
+93
in 19 channels
Get PRO
February '25
+76
in 5 channels
Get PRO
January '25
+106
in 14 channels
Get PRO
December '24
+126
in 19 channels
Get PRO
November '24
+138
in 10 channels
Get PRO
October '24
+148
in 16 channels
Get PRO
September '24
+371
in 9 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
29 June+1
28 June+10
27 June+12
26 June+3
25 June+2
24 June+2
23 June+7
22 June+1
21 June+1
20 June+11
19 June+2
18 June+3
17 June+11
16 June+27
15 June+8
14 June+14
13 June+14
12 June+5
11 June+88
10 June+16
09 June+21
08 June+6
07 June+9
06 June+30
05 June+22
04 June+3
03 June+15
02 June+8
01 June+13
Channel Posts
تنهایی همیشه زودتر از من آماده میشه تا همراهم بیاد توی جمع‌های شلوغ. هر بار ذوق‌زده رو بهم میگه ببین چه خوشگل شدم! امروز می‌خوام فقط منو ببینی و بیشتر از همیشه حسم کنی. برای حس کردن من چه جایی بهتر از مهمونی؟ پاشو بریم. توی مهمونی هر جا که نشستم تنهایی جلوم ایستاد تا دیگران رو نبینم. هر کی خواست بیاد سمتم، تنهایی زودتر از اون شخص اومد بینمون نشست تا فقط اونو ببینم. تنهایی خیلی مطمئن باهام صحبت می‌کنه. «منم که آخر سر باهات می‌مونم» از دهنش نمیفته و به هر بهونه بهم یادآوری می‌کنه که در نهایت اونه که تا آخرش باهامه.

2
نهایت چیزی که مغزم در مواجهه با مشکلاتم بهم میگه اشکالی نداره‌ست. همین. هیچ راهکار دیگه‌ای نداره. گاهی فکر می‌کنم مغز من به اندازه مغز دیگران مغز نیست. خیلی مزاحمش نمیشم و با همون "اشکالی نداره" مشکلاتم رو پشت سر می‌ذارم. خیلی بخوام واسه حل یه مشکل بهش فشار بیارم ته تهش میگه چته بابا! مُردی الان؟ یه مشکله دیگه! ردش کن. با این مشکل یا بدون این مشکل بهرحال بقای تو ادامه پیدا می‌کنه. خیلی خودت رو درگیر حل کردنش نکن. انرژی‌ت رو ذخیره کن برای مشکل بعدی.
111
3
از مجموعه «خانه» اثر Pierre Bonnard نقاش فرانسوی قرن ۱۸ م.+8
از مجموعه «خانه» اثر Pierre Bonnard نقاش فرانسوی قرن ۱۸ م.
392
4
I Could Hear Water Ólafur Arnalds.mp3
389
5
+1
No text...
444
6
+1
No text...
1
7
این متن محتوای خاصی نداره و صرفا می‌خوام نقاب قوی بودنم رو چند لحظه بردارم و بنالم، از قیافه واقعی‌م وحشت نکنید. یه لحظه، آهان، در اومد بالاخره. خسته شدم از خودم. دلم خلوت می‌خواد ولی توی همون خلوت هم هیچ کاری نمی‌کنم. وحشت مرگ فلجم می‌کنه ولی قدر زندگی رو هم نمی‌دونم. هم از مردن فرار می‌کنم هم منتظرم مرگ بیاد و کارم رو تموم کنه. از اینکه دارم اینا رو میگم از خودم بدم میاد ولی از اینکه با تمام رقت انگیز بودن تماشا بشم خوشم میاد. حس می‌کنم نیستم اگه هیچ‌کس نگام نکنه. به مرحله‌ای رسیدم که یا باید کامل دیوونه شم یا یک‌بار برای همیشه زالوی جنون رو از توی مغزم دربیارم. هم انسان بودن رو دوست دارم هم از آدم بودن بیزارم. هم دقیقا می‌دونم باید چیکار کنم هم مطلقا هیچی نمی‌دونم. هم دلم برای خودم می‌سوزه هم به خودم رحم نمی‌کنم. هم دلم می‌خواد گریه کنم... نه. تا همین‌جا بسه. یه لحظه من دوباره نقابم رو... خب، چه‌ خبرا؟ خوبین؟ من یکی که خیلی شادم امروز و زندگی واقعا خیلی خوبه.
532
8
ناراحتم از اینکه نخواستن‌هام نتونستن برداشت میشه و خوشحالم از اینکه دنبال اثبات کردن اینکه می‌تونم نیستم.
94
9
فرار کردم و وسط این بیابون تک و تنها گیر افتادم. نکنه اشتباه کردم که فرار کردم؟ با این بیابون بی سر و ته و این آدم نابلد چیکار کنم حالا؟ نکنه باید می‌موندم و با هر چی که می‌شد رو به رو می‌شدم؟ نجنگیده باختم. زندگی نکرده مُردم. ندوییده پام به پام گیر کرد و خوردم زمین و همه بهم خندیدن. شک کاسه سرم رو پر کرده و پر از برگشتم. بقیه‌‌ی فرار کردن رو بلد نیستم دیگه. باید برگردم.
568
10
گاهی موضوعات خیالیم تموم میشن و مجبورم برم توی ذهنم و یه خیال پیدا کنم. چشمام رو می‌بندم و شروع می‌کنم به گشتن. بعضی موقع‌ها پشت دیوار پلک‌هام گیر می‌کنم و نمی‌تونم فرار کنم. همون‌جا توی تاریکی مطلق می‌شینم، بدون خیال. منتظر می‌مونم تا سر و کله اون پسر بچه پیدا شه، پسر بچه‌ بادکنک به دستی که هر بار از توی جیبش یه خیال بهم هدیه میده. مثل تشنه‌ای که توی بیابون راهش رو گم کرده و بالاخره به برکه آب رسیده هجوم می‌برم به سمت دست پسر بچه و به سمت خیال. تا دستم به خیال می‌خوره، اتاق تاریک ذهنم پر از نور میشه، تک تک اجزای وجودم متلاشی میشن و خودم نور میشم.
571
11
06 - Beth's Theme.mp3
560
12
+1
No text...
574
13
خيال من قاتل من است. و الا ممكن نبود من به اين زودی‌ها اين طور از پای درآمده و از دست بروم. مرا خيال كشت. -عارف قزوينى
540
14
می‌خواستم پنهانت کنم از نگاه‌هایی که زود عادت می‌کنند به نور، از دست‌هایی که هر چیزی را لمس می‌کنند و معنایش را می‌ریزند روی زمین. تو باید می‌ماندی میان فاصله‌ها؛ میان نرسیدن‌ها، جایی که هیچ چیزی هنوز کامل نشده. اما کلمات همیشه خیانت می‌کنند. هر بار که می‌خواهم تو را تعریف کنم، چیزی از تو کم می‌شود و چیزی در من جا می‌ماند. من می‌ترسم از این جابه‌جایی؛ از این‌ که تو تبدیل شوی به جمله‌ای معمولی، به خاطره‌ای قابل توضیح. نمیدانم عزیزم، نمیدانم چه باید و چه نباید؛ نامت را نگفتم و با این حال، همه‌چیز درباره‌ات گفته شد.
523
15
هر چقدر بیشتر سعی کردم یه چیز رو داشته باشم بیشتر نداشتمش. هر چقدر بیشتر همه چی رو می‌خواستم بیشتر هیچی نداشتم. چیزها خسته‌م کردن، دیگه دنبالشون نرفتم، دیگه‌ هیچی نمی‌خواستم. اون موقع بود که چیزها منو پیدا کردن. دورم رو گرفتن و احاطه‌م کردن. بعد از اون می‌تونستم بدون اینکه از جام تکون بخورم دست دراز کنم و هر کدوم رو که دلم می‌خواست به دست بیارم.
851
16
No text...
565
17
حس "لحظات قبل از واقعه" داره این قطعه. پیشوازی برای آن اتفاق بزرگ هولناک.
619
18
کولی. موسیقی مقامی شرق خراسان، دو نوازی دوتار و پیانو.
653
19
امروز پر از ناله‌های فلسفی‌ام و داستایوفسکی درونم گوشه اتاق نشسته، زانوهاش رو جمع کرده، دستاش رو حلقه کرده دور پاهاش، پیشونی‌ش رو گذاشته روی زانوهاش و هر از گاهی سرش رو میاره بالا و جویی‌وار رو به سقف داد می‌زنه: «وای گاد؟؟ وای؟؟ وای آر یو دوئینگ دیس تو آس؟؟»
605
20
زندگی من اما هیچ‌وقت داستانی نداشت. زند‌ه بودن و بودن بود صرفا. خیلی به نبودن فکر می‌کنم و این نبودن خیلی چیز خاصی نیست‌ در نظرم. الان هستم، بعدا نیستم؛ همین. اگه الان یکی از سنگ‌های رندوم اعماق یکی از اقیانوس‌های رندوم جهان که توی تاریکی مشغول سنگ بودنه، یه دفعه محو شه و دیگه نباشه چه اتفاقی در روند حرکت هستی میفته؟ هیچی. به همون اندازه نبودن من هم مهم نیست. جدی.
625