Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali بگذار اندکی برایت بمیرم.... analitikasi
بگذار اندکی برایت بمیرم.... Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 66 513 obunachidan iborat bo'lib, Erotika toifasida 4 648-o'rinni va Eron mintaqasida 5 019-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 66 513 obunachiga ega bo‘ldi.
19 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -97 ga, so‘nggi 24 soatda esa 770 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.95% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 14.94% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 967 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 9 953 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 50 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 20 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Erotika toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | +771 | |||
| 18 Iyul | +471 | |||
| 17 Iyul | +218 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | 0 | |||
| 11 Iyul | +189 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | 0 | |||
| 05 Iyul | +201 | |||
| 04 Iyul | +385 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | 0 |
| 2 | - خم شو از پشت... باکرهای!
دخترک زانویش لرزید، حاج سعید سیدستار پدر دوستش بود.
- میترسم آقا... میگن میسوزه.
چانهاش را میگیرد و با خشونت میغرد :
- کی گفته؟ نمیخوام بکارتت رو بگیرم و وبال گردنم بشی!
قطرهای اشک از چشمان عسلیاش پایین ریخت.
- برام فرقی نداره... هیشکی نمیخواد من زنش بشم، وبال گردنتون نمیشم.
پوست سفیدش... سرخی لبانش... هوش از سرش میبرد. این دختری که همسن پسرش بود... او را شدیدا تحریک میکرد.
- باشه... بخواب ولی بعدش زودتر برو که سبحان نفهمه اینجا بودی؟!
با بغض سر تکان میدهد... ملافه را بین دستهایش میفشارد، سنگینی مرد را که روی تنش حس میکند مینالد :
- میشه صیغه بخونیم... شاید خوشتون اومد و...
میرسعید تشنهتر شده فقط برای چشیدن ممنوعههای دخترک زمزمه میکند :
- فقط یه شب میخونم، فردا نامحرمیم باشه؟
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0
خبر نداره از فرداش مثل سگگگگ پشیمون میشه و هی دور عسل میچرخه تا دوباره...🤤💦🔞 | 1 104 |
| 3 | sticker.webp | 656 |
| 4 | - سایز شورتت چنده؟
با حرف میران به سرفه افتادم و ابمیوه توی گلوم گیر کرد.
سایز شورتم؟
برای چی اینو پرسیده بود نکنه بو برده بود دخترم؟
دستمو نامحسوس بین پام گذاشتم.
- برای چی میران چیزی شده نکنه شورتتو نیوردی من درنمیارما.
چشم غره ای بهم رفت و شلوارشو دراورد گه چشمام گرد شدن و رو چرخوندم.
- نه بابا.
چندتا خریدم کوچیکن.
توی استخر پرید که اب بهم پرید، سرمو تکون دادم و سرفه کردم.
- خب به من چه میخوای پز بزرگ بودنتو بدی یا چی؟
- خیلی بیشعوری ما مثلا رفیقیم این حرفا بینمون نیست که. درسته اونجات از من کوچیک تره ولی به روت نمیارم.
پوزخندی زدم و تو دلم نفس عمیقی کشیدم پس هیچی بو نبرده بود خداروشکر اگه میفهمید من دخترم خیلی شر میشد.
- باشه بابا اصلا تو مار بوآ من موز سبز نرسیده.
- کثافت.
اینا واسم کوچیکن میخوای برات بیارم بیای استخر؟
چون مایو نیوردی.
آب دهنمو قورت دادم، باز توی هچل افتادم، چرا قبول کردم بیام استخرش
بهونمم این بود که مایومو فراموش کردم.
- نه نمیخواد من خیلی از آب خوشم نمیاد تو شنا کن.
نیشخندی بهم زد.
- چیه میترسی موز سبزت توی آب غرق بشه؟
برای این که استرسم رو نفهمه بلند خندیدم و با لحن تحقیر آمیزی گفتم:
- نه میترسم دروغات لو بره، هیچی اون زیر نداری، به خاطر همین زید ندازی.
با این حرفم یهو از اب پرید بیرون و اشاره به شورت خیس و عضوش که چسبیده بود کرد.
- پس این چیه ها؟
اینو ببین اندازه سرته تو چی داری.
قبل این که به خودم بیام دستشو بین پام برد و فشار داد که جیغ کشیدم ولی اون مات موند.
چون من مردونگی نداشتم.
بهت زده بهم زل زد.
- تو دختری عوضی؟
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
❌😂سعیده دختری که خودشو کل عمرش جا پسر زده تا این که با پسری اشنا میشه و برای اولین بار کراش میزنه ولی مجبوره تظاهر کنه پسره تا این که میران میفهمه و دو طرفو جر میده چون... | 660 |
| 5 | -یا شوهر باش، یا طلاقم بده.
نگاهِ همیشه پرکینهاش روی تنِ عروسِ چندماههاش گشت.
-واسه تو مرد باشم؟! تورو سگم نگاه میکنه که من واست مرد باشم؟!
بغضِ مانده در گلوی دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
اما اینبار را نمیخواست بشکند.
حداقل نه مقابلِ او...
-المیرا سر تا پاش عمل بود اما برای همه چیزِ اون آدمِ عملی میمُردی. چرا منو نمیبینی بهراد؟!
بهراد دوباره نگاهش کرد.
ورزشهای مکرر برای دخترک اندامی موزونو زیبا ساخته بود اما...
-مشکل اینجاست که از رگ و ریشهی همون المیرایی. میبینمت حالم بد میشه مهوا.
اشکِ دخترک بالاخره روی گونهاش لغزید.
سالها رابطهی از راه دور داشتند.
سالها با بهراد حرف زده بود عشق داد و عشق گرفت.
اما یک بیماری بینشان فاصله انداخت و وقتی به خودش آمد که المیرا خودش را جای او جا زد و با بهراد قرار گذاشته بود...
و عشقِ چند سالهاش را غصب کرده بود.
اما این دزدی خیلی دوام نداشت.
پس از دو سال ازدواج، المیرا خیانت کرده بود و مهوار شده بود وسیلهی انتقام.
-قرار نیست همهی زنا خیانت کنن و بد باشن بهراد.
آهی کشید و وقتی دید بهراد نزدیکش میشود، در خود جمع شد.
میترسید مثلِ چند روزِ پیش حاصلِ حرفهایش یک ضربه در صورتش باشد.
-که شوهر باشم؟!
مهوار ترسیده و لرزان از مردی که هم جلادش بود هم عشقش سر بالا و پایین کرد.
-زدی بالا هر چی از دهنت در میاد میگی فکر عاقبتتو کردی؟!
مهوار جسورانه در چشمانِ آبیِ بهراد خیره شد.
-تو شوهرمی. عاقبتم میشه بغلت. چیزی که بهش نیاز دارمو دریغ میکنی.
بهراد با نیشخندی دورش گشت.
بدش نمیآمد، کمی از خشمش را روی تخت به او نشان دهد.
پشتش ایستاد و دست روی زیپِ پیراهنش نهاد.
-باشه، بریم ببینیم عاقبتی که من دوست دارم با فکری که تو سرت داری یکی میشه یا چی...
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
-بچهام به جای بهراد به شما میگه بابا آقا میثاق.
میثاق میانِ اسباببازیها نشسته بود و از بازی کردن با کودک دو ساله لذت میبرد.
-بهراد میبینی تو؟! نه ماه حاملگیت من کنارت بودم. دو ساله خودم کنار این بچهم. معلومه تهشم به من میگه بابا.
مهوار بزاقش را سخت فرو خورد.
از بیپناهی ساکنِ این خانه شد.
خانهی وکیلِ بهراد...
حال احساس میکرد علاوه بر پدر بچهای که رهایش کرد و رفت، دیگر صاحبِ فرزندش هم نیست.
-قرار بود چون وکیلِ بهرادی برای بچه شناسنامه بگیری. نه اینکه به خودم بیام و ببینم بچه به جای بهراد به شما میگه بابا.
میثاق بالاخره لبخندش را جمع کرد و به او نگاه دوخت.
-بهراد رفیق نیست. برادره واسه من. اما تا برنگرده تو ذوقِ این بچه نمیزنیم. اومدیمو برنگشت. تو فکر کردی من میذارم این بچه تو حسرتِ بابا گفتن بمونه؟!
تنِ مهوار لرزید.
از روزی میترسید که میثاق ادعایی داشته باشد.
-من حواسم به قول و قرار هست مهوار، اما این بچه شناسنامه نداره. تو حواست هست؟!
اشکِ مهوار چکید.
با بهراد یک صیغهی محرمیت خوانده بودند بیهیچ مدرکی.
میثاق هم با اینکه میتوانست اما هیچ اقدامی نمیکرد و نمیفهمید چرا...
-باید عقدم شی براش شناسنامه بگیریم تا کی میخوای منتظر بمونی بهراد بیاد؟
بهراد بیمعرفت صبحِ همان شبی که رابطه داشتند رهایش کرد و رفت بی آنکه بداند یک یادگار از خودش به جای گذاشته.
-اما اخه... شما که گفتی از بهراد وکالت داری میتونی برای بچه شناسنامه بگیری...
همان لحظه زنگِ خانهی میثاق را زدند و میثاق با اخم از جای بلند شد.
بی هوا در را باز کرد و با دیدنِ بهرادی که پشتِ در بود مات ماند.
مهوار که صدایی نشنیده بود، کودکش را به آغوش کشید و به راهرو رفت.
اما با دیدنِ بهراد سر جایش خشکش زد.
بهرادی که نگاهِ ناباورش بین زنی که به امید پس گرفتنش برگشته بود و رفیق چند سالهاش میگذشت...
اما بهراد هر چه میکرد...
نمیتوانست حضورِ بچه را بپذیرد.
یک بچه آن هم از زنی که هنوز بعد از سه سال طعمِ هم آغوشی با او را به یاد داشت و رفیقِ بیست سالهاش؟!
-بابا!
با بابا گفتنِ دختر بچه نگاهِ هر سه رویش کشیده شد...
-میثاق این بچه به کی گفت بابا؟!
مشکل اینجا بود که بچه به بهراد نگاه میکرد.
نکند همان تک عکسی که مهوار هر روز و هر شب به کودکش نشان میداد، کار خودش را کرده بود؟!
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8 | 411 |
| 6 | ـ خورشید بدو... مریض vip قاطی کرده...
لباسم را دکمه بسته و نبسته از اتاق لباس بیرون دویدم. صدای فریادش می آمد.
« من پرستار خودمو میخوام.»
به همکارم نگاه کردم که با گریه از در اتاق بیرون آمد، سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم اما ...
ـ مرتیکهی روانی... معلوم نیست چی بهش میدی تو اون اتاق که تو رو فقط میخواد.
این را عصبانی و بلند بین همکارها گفت، انگار اب یخ رویم ریخت.
ـ اینو ول کن خورشید...به رییس گزارش حرفشو میدیم.
سرپرستار من را به سمت اتاق فرستاد، بغضم از حرف عاطفه سنگین بود.
ـ بالاخره اومدی مو طلایی؟
به مرد قدبلندی که روی تخت خوابیده و لبخند می زد نگاه کردم، حتی اسمش را نمی دانستم، انگار ادم مهمی بود.
ـ سلام، چرا با همکارم اونجور رفتار کردین؟
اخم کرده و سعی کردم جدی باشم. حرف همکارم سنگین بود.
ـازش خوشم نمیاد، اون در و ببند.
او هم جدی گفت، توصیهی رییس بیمارستان بود که باید به صورت ویژه با این مریض تا کنیم، اما برای من با بقیه فرق نداشت.
ـ نخیر! باز باشه بهتره...با این رفتار برای من تو محل کارم مشکل درست می کنین.
آستینش را بالا زدم، صورتش را با بانداژ بسته بودند و می دانستم اتفاقی برای صورتش نیوفتاده.
ـ مثلا چه مشکلی؟
چشمانش روزهای اول پر از خشم بود و اخلاقش افتضاح، اما حالا انگار می خندید. فشار سنج را دور دستش پیچیدم.
ـ خودتونم می دونید، اینهمه پرستار، از وقتی اومدین من یه امروز تونستم برم به کارام برسم، باید اینجور داد و بیداد بکنید؟
غیژغیژ دستگاه بلند شد، سرمش تمام شده بود، باید عوض می شد.
ـ این منم که تعیین می کنم کی تو اتاقم بیاد موطلایی...به من اخم نکن.
با اخم نگاهش کردم.
ـ به من دستور ندید...روز اولم بهتون گفتم.
حس کردم خندید، دو هفتهی گذشته طبق دستور فقط من کارهایش را می کردم.
ـ دستور ندادم...اخم می کنی ترسناک می شی.
سراغ سرمش رفتم، کبودی روی دستش دیشب که آنژوکت زدم نبود.
ـ از شما ترسناکتر؟... وا این چرا کبود شده؟
زمزمه کرد.
ـ کار همکارته...
شوکه گفتم.
ـ چکار کرده مگه؟...باید عوضش کنم.
داخل وسایل یکی برداشتم.
ـ هولش دادم کنار، فکر کنم رگم و پاره کردم.
بی اختیار یکی روی پایش زدم، پرستار را هول داده بود؟
ـ همیشه همینقدر بد اخلاقید؟... الان مثلا من چه کاری می کنم که اون نمی کنه؟...کاری که کردین درست نبود...الان کجا رگ پیدا کنم؟...این یکی دستتونم داغون کردین...
سر به بالشت تکیه داد.
ـ بانداژ صورتمو عوض کن، امروز دستیارم نمیاد، صورتمم با دستمال تمیز کن...لطفا.
متعجب از درخواستش، دنبال رگ می گشتم، کسی جز دستیارش اجازهی این کارها را نداشت، وظیفهی من هم نبود.
ـ میگم بهیار بیاد برای تمیز...
غرید و عصبی گفت.
ـ گفتم تو...کسی نباید صورتمو ببینه.
دهانم باز ماند، بعد از دو هفته اجازه می داد ببینمش؟
ـ خورشید! ... اسم خیلی قشنگی داری، حتما بخاطر رنگ موهات این اسم و روت گذاشتن.
بالاخره رگی روی دستش پیدا شد، اخ آرامی گفت، بر خلاف هیکل و اخلاقش تحمل درد نداشت.
ـ حتما...این رگ و خراب نکنین، اذیت میشم وقت پیدا کردنش.
اوایل کنجکاو بودم او کیست اما حالا به مرموز بودنش عادت کرده بودم. به این گفتگوهای ساده.
ـ من فردا مرخص می شم، میخوام بازم ببینمت.
اول منظورش را نفهمیدم برای همین پرسیدم.
ـ چرا باز ببینید؟
میخواستم بانداژ صورتش را باز کنم که دستم را گرفت.
ـتو نمیخوای باز منو ببینی؟
دستم را بیرون کشیده و باند را ارام ارام باز کردم...
ـ امیدوارم دیگه کار تون به بیمارستان نکشه.
سر خم کردم وباز موهایم از زیر مقنعه پایین ریخت، کلافه آن را عقب دادم، اخرین لایهی باند که باز شد بهت زده نگاهش کردم.
ـ اون در و ببند...
می شناختمش...خیلی ها حتما می شناختنش...لبخند زد.
ـ حالا می خوای بعد مرخص شدنم منو بازم ببینی؟
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0 | 666 |
| 7 | *بخونی عاشقش میشی.... 😍👇🏻
اقااااا یه حاج میثاق داریم که بنگاه ماشینای لوکس و لاکچری داره از قضا این حاجیمون متاهله ولی با زنش مشکل دارن و طلاق عاطفی گرفتن اما انگار مشکلشون سر بچه دار نشدن حاجیمونه.... 🥺☹️
حاج میثاق با وجود مشکلی که داره زنش سمتش نمیره یعنی هیچ عشقی در مار نیست و زندگی سردی دارن که هرکسی پی خودشه یعنی برای خودش زندگی می کنه ... 🥲😒
اما یه روزی با دیدن یه فرشته مو فرفری و شیطون ورق برمیگرده چون این دختر اومده تا حاجیمون رو از این حال و هوا دربیاره ولی به شرط و شروط ها که این دختر که اسمش ترنمه ولکن حاجی نیست تا بالای بنگاه ماشین این بنده خدا باشگاه ورزشی و رقص بزنه جون ترنم خانوممون مربی رقصن...!!! 😏😎
بالاخره خیر بر شر پیروز میشه و این مو فرفری جذاب موفق میشه تا حاجیمون رو از راه به در کنه ولی از اونجایی که حاجیمون بچش نمیشه از این دختر دوری می کنه اما ترنم باز هم ول کن نیست که حاجیمونم عاشقش شده و حینی که داره مارای طلاقش رو با زن سابقش انجام میده و میون این تعقیب و گریزا ترنم حامله میشه و سوتفاهمی که حاجیمون دجار میشه که جی این بچه نال من نیست و ترنم از حرصش میره بچه رو سقط کنه که جواب ازمایش حاجیمون میاد و بلـــــــــــــــــــه....!!!! 🤨🤨
می خوای بدونی چی میشه بزن رو لینک و بیا بقیش رو بخون.... 🥰🥺👇
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0 | 1 438 |
| 8 | . | 986 |
| 9 | زبونش رو به سینهام کشید که با ترس دستمو روش گذاشتم و نالیدم
- نکن میرسعید... صدام میره بیرون پسرت میشنوه.
با شهوت بهم نگاه میکرد و تلاش میکرد قفل سوتینمو باز کنه.
- جان سعید... نمیتونم ازت بگذرم عسلم، پاهاتو باز کن آروم پیش میرم قربونت برم.
تقلا کردم تا از زیر تن درشتش بیام بیرون.
- نمیشه فقط لاپایی... آه... هنوز عروسی نگرفتیم!
فشاری به پایین تنهام آورد و...🔞🔥
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0 | 354 |
| 10 | زبونش رو به سینهام کشید که با ترس دستمو روش گذاشتم و نالیدم
- نکن میرسعید... صدام میره بیرون پسرت میشنوه.
با شهوت بهم نگاه میکرد و تلاش میکرد قفل سوتینمو باز کنه.
- جان سعید... نمیتونم ازت بگذرم عسلم، پاهاتو باز کن آروم پیش میرم قربونت برم.
تقلا کردم تا از زیر تن درشتش بیام بیرون.
- نمیشه فقط لاپایی... آه... هنوز عروسی نگرفتیم!
فشاری به پایین تنهام آورد و...🔞🔥
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0 | 1 635 |
| 11 | sticker.webp | 1 077 |
| 12 | - سایز شورتت چنده؟
با حرف میران به سرفه افتادم و ابمیوه توی گلوم گیر کرد.
سایز شورتم؟
برای چی اینو پرسیده بود نکنه بو برده بود دخترم؟
دستمو نامحسوس بین پام گذاشتم.
- برای چی میران چیزی شده نکنه شورتتو نیوردی من درنمیارما.
چشم غره ای بهم رفت و شلوارشو دراورد گه چشمام گرد شدن و رو چرخوندم.
- نه بابا.
چندتا خریدم کوچیکن.
توی استخر پرید که اب بهم پرید، سرمو تکون دادم و سرفه کردم.
- خب به من چه میخوای پز بزرگ بودنتو بدی یا چی؟
- خیلی بیشعوری ما مثلا رفیقیم این حرفا بینمون نیست که. درسته اونجات از من کوچیک تره ولی به روت نمیارم.
پوزخندی زدم و تو دلم نفس عمیقی کشیدم پس هیچی بو نبرده بود خداروشکر اگه میفهمید من دخترم خیلی شر میشد.
- باشه بابا اصلا تو مار بوآ من موز سبز نرسیده.
- کثافت.
اینا واسم کوچیکن میخوای برات بیارم بیای استخر؟
چون مایو نیوردی.
آب دهنمو قورت دادم، باز توی هچل افتادم، چرا قبول کردم بیام استخرش
بهونمم این بود که مایومو فراموش کردم.
- نه نمیخواد من خیلی از آب خوشم نمیاد تو شنا کن.
نیشخندی بهم زد.
- چیه میترسی موز سبزت توی آب غرق بشه؟
برای این که استرسم رو نفهمه بلند خندیدم و با لحن تحقیر آمیزی گفتم:
- نه میترسم دروغات لو بره، هیچی اون زیر نداری، به خاطر همین زید ندازی.
با این حرفم یهو از اب پرید بیرون و اشاره به شورت خیس و عضوش که چسبیده بود کرد.
- پس این چیه ها؟
اینو ببین اندازه سرته تو چی داری.
قبل این که به خودم بیام دستشو بین پام برد و فشار داد که جیغ کشیدم ولی اون مات موند.
چون من مردونگی نداشتم.
بهت زده بهم زل زد.
- تو دختری عوضی؟
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
https://t.me/+lng9REfX3L9iNGE0
❌😂سعیده دختری که خودشو کل عمرش جا پسر زده تا این که با پسری اشنا میشه و برای اولین بار کراش میزنه ولی مجبوره تظاهر کنه پسره تا این که میران میفهمه و دو طرفو جر میده چون... | 1 182 |
| 13 | -یا شوهر باش، یا طلاقم بده.
نگاهِ همیشه پرکینهاش روی تنِ عروسِ چندماههاش گشت.
-واسه تو مرد باشم؟! تورو سگم نگاه میکنه که من واست مرد باشم؟!
بغضِ مانده در گلوی دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
اما اینبار را نمیخواست بشکند.
حداقل نه مقابلِ او...
-المیرا سر تا پاش عمل بود اما برای همه چیزِ اون آدمِ عملی میمُردی. چرا منو نمیبینی بهراد؟!
بهراد دوباره نگاهش کرد.
ورزشهای مکرر برای دخترک اندامی موزونو زیبا ساخته بود اما...
-مشکل اینجاست که از رگ و ریشهی همون المیرایی. میبینمت حالم بد میشه مهوا.
اشکِ دخترک بالاخره روی گونهاش لغزید.
سالها رابطهی از راه دور داشتند.
سالها با بهراد حرف زده بود عشق داد و عشق گرفت.
اما یک بیماری بینشان فاصله انداخت و وقتی به خودش آمد که المیرا خودش را جای او جا زد و با بهراد قرار گذاشته بود...
و عشقِ چند سالهاش را غصب کرده بود.
اما این دزدی خیلی دوام نداشت.
پس از دو سال ازدواج، المیرا خیانت کرده بود و مهوار شده بود وسیلهی انتقام.
-قرار نیست همهی زنا خیانت کنن و بد باشن بهراد.
آهی کشید و وقتی دید بهراد نزدیکش میشود، در خود جمع شد.
میترسید مثلِ چند روزِ پیش حاصلِ حرفهایش یک ضربه در صورتش باشد.
-که شوهر باشم؟!
مهوار ترسیده و لرزان از مردی که هم جلادش بود هم عشقش سر بالا و پایین کرد.
-زدی بالا هر چی از دهنت در میاد میگی فکر عاقبتتو کردی؟!
مهوار جسورانه در چشمانِ آبیِ بهراد خیره شد.
-تو شوهرمی. عاقبتم میشه بغلت. چیزی که بهش نیاز دارمو دریغ میکنی.
بهراد با نیشخندی دورش گشت.
بدش نمیآمد، کمی از خشمش را روی تخت به او نشان دهد.
پشتش ایستاد و دست روی زیپِ پیراهنش نهاد.
-باشه، بریم ببینیم عاقبتی که من دوست دارم با فکری که تو سرت داری یکی میشه یا چی...
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
-بچهام به جای بهراد به شما میگه بابا آقا میثاق.
میثاق میانِ اسباببازیها نشسته بود و از بازی کردن با کودک دو ساله لذت میبرد.
-بهراد میبینی تو؟! نه ماه حاملگیت من کنارت بودم. دو ساله خودم کنار این بچهم. معلومه تهشم به من میگه بابا.
مهوار بزاقش را سخت فرو خورد.
از بیپناهی ساکنِ این خانه شد.
خانهی وکیلِ بهراد...
حال احساس میکرد علاوه بر پدر بچهای که رهایش کرد و رفت، دیگر صاحبِ فرزندش هم نیست.
-قرار بود چون وکیلِ بهرادی برای بچه شناسنامه بگیری. نه اینکه به خودم بیام و ببینم بچه به جای بهراد به شما میگه بابا.
میثاق بالاخره لبخندش را جمع کرد و به او نگاه دوخت.
-بهراد رفیق نیست. برادره واسه من. اما تا برنگرده تو ذوقِ این بچه نمیزنیم. اومدیمو برنگشت. تو فکر کردی من میذارم این بچه تو حسرتِ بابا گفتن بمونه؟!
تنِ مهوار لرزید.
از روزی میترسید که میثاق ادعایی داشته باشد.
-من حواسم به قول و قرار هست مهوار، اما این بچه شناسنامه نداره. تو حواست هست؟!
اشکِ مهوار چکید.
با بهراد یک صیغهی محرمیت خوانده بودند بیهیچ مدرکی.
میثاق هم با اینکه میتوانست اما هیچ اقدامی نمیکرد و نمیفهمید چرا...
-باید عقدم شی براش شناسنامه بگیریم تا کی میخوای منتظر بمونی بهراد بیاد؟
بهراد بیمعرفت صبحِ همان شبی که رابطه داشتند رهایش کرد و رفت بی آنکه بداند یک یادگار از خودش به جای گذاشته.
-اما اخه... شما که گفتی از بهراد وکالت داری میتونی برای بچه شناسنامه بگیری...
همان لحظه زنگِ خانهی میثاق را زدند و میثاق با اخم از جای بلند شد.
بی هوا در را باز کرد و با دیدنِ بهرادی که پشتِ در بود مات ماند.
مهوار که صدایی نشنیده بود، کودکش را به آغوش کشید و به راهرو رفت.
اما با دیدنِ بهراد سر جایش خشکش زد.
بهرادی که نگاهِ ناباورش بین زنی که به امید پس گرفتنش برگشته بود و رفیق چند سالهاش میگذشت...
اما بهراد هر چه میکرد...
نمیتوانست حضورِ بچه را بپذیرد.
یک بچه آن هم از زنی که هنوز بعد از سه سال طعمِ هم آغوشی با او را به یاد داشت و رفیقِ بیست سالهاش؟!
-بابا!
با بابا گفتنِ دختر بچه نگاهِ هر سه رویش کشیده شد...
-میثاق این بچه به کی گفت بابا؟!
مشکل اینجا بود که بچه به بهراد نگاه میکرد.
نکند همان تک عکسی که مهوار هر روز و هر شب به کودکش نشان میداد، کار خودش را کرده بود؟!
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8
https://t.me/+afUCqqcnJftkYjM8 | 665 |
| 14 | ـ خورشید بدو... مریض vip قاطی کرده...
لباسم را دکمه بسته و نبسته از اتاق لباس بیرون دویدم. صدای فریادش می آمد.
« من پرستار خودمو میخوام.»
به همکارم نگاه کردم که با گریه از در اتاق بیرون آمد، سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم اما ...
ـ مرتیکهی روانی... معلوم نیست چی بهش میدی تو اون اتاق که تو رو فقط میخواد.
این را عصبانی و بلند بین همکارها گفت، انگار اب یخ رویم ریخت.
ـ اینو ول کن خورشید...به رییس گزارش حرفشو میدیم.
سرپرستار من را به سمت اتاق فرستاد، بغضم از حرف عاطفه سنگین بود.
ـ بالاخره اومدی مو طلایی؟
به مرد قدبلندی که روی تخت خوابیده و لبخند می زد نگاه کردم، حتی اسمش را نمی دانستم، انگار ادم مهمی بود.
ـ سلام، چرا با همکارم اونجور رفتار کردین؟
اخم کرده و سعی کردم جدی باشم. حرف همکارم سنگین بود.
ـازش خوشم نمیاد، اون در و ببند.
او هم جدی گفت، توصیهی رییس بیمارستان بود که باید به صورت ویژه با این مریض تا کنیم، اما برای من با بقیه فرق نداشت.
ـ نخیر! باز باشه بهتره...با این رفتار برای من تو محل کارم مشکل درست می کنین.
آستینش را بالا زدم، صورتش را با بانداژ بسته بودند و می دانستم اتفاقی برای صورتش نیوفتاده.
ـ مثلا چه مشکلی؟
چشمانش روزهای اول پر از خشم بود و اخلاقش افتضاح، اما حالا انگار می خندید. فشار سنج را دور دستش پیچیدم.
ـ خودتونم می دونید، اینهمه پرستار، از وقتی اومدین من یه امروز تونستم برم به کارام برسم، باید اینجور داد و بیداد بکنید؟
غیژغیژ دستگاه بلند شد، سرمش تمام شده بود، باید عوض می شد.
ـ این منم که تعیین می کنم کی تو اتاقم بیاد موطلایی...به من اخم نکن.
با اخم نگاهش کردم.
ـ به من دستور ندید...روز اولم بهتون گفتم.
حس کردم خندید، دو هفتهی گذشته طبق دستور فقط من کارهایش را می کردم.
ـ دستور ندادم...اخم می کنی ترسناک می شی.
سراغ سرمش رفتم، کبودی روی دستش دیشب که آنژوکت زدم نبود.
ـ از شما ترسناکتر؟... وا این چرا کبود شده؟
زمزمه کرد.
ـ کار همکارته...
شوکه گفتم.
ـ چکار کرده مگه؟...باید عوضش کنم.
داخل وسایل یکی برداشتم.
ـ هولش دادم کنار، فکر کنم رگم و پاره کردم.
بی اختیار یکی روی پایش زدم، پرستار را هول داده بود؟
ـ همیشه همینقدر بد اخلاقید؟... الان مثلا من چه کاری می کنم که اون نمی کنه؟...کاری که کردین درست نبود...الان کجا رگ پیدا کنم؟...این یکی دستتونم داغون کردین...
سر به بالشت تکیه داد.
ـ بانداژ صورتمو عوض کن، امروز دستیارم نمیاد، صورتمم با دستمال تمیز کن...لطفا.
متعجب از درخواستش، دنبال رگ می گشتم، کسی جز دستیارش اجازهی این کارها را نداشت، وظیفهی من هم نبود.
ـ میگم بهیار بیاد برای تمیز...
غرید و عصبی گفت.
ـ گفتم تو...کسی نباید صورتمو ببینه.
دهانم باز ماند، بعد از دو هفته اجازه می داد ببینمش؟
ـ خورشید! ... اسم خیلی قشنگی داری، حتما بخاطر رنگ موهات این اسم و روت گذاشتن.
بالاخره رگی روی دستش پیدا شد، اخ آرامی گفت، بر خلاف هیکل و اخلاقش تحمل درد نداشت.
ـ حتما...این رگ و خراب نکنین، اذیت میشم وقت پیدا کردنش.
اوایل کنجکاو بودم او کیست اما حالا به مرموز بودنش عادت کرده بودم. به این گفتگوهای ساده.
ـ من فردا مرخص می شم، میخوام بازم ببینمت.
اول منظورش را نفهمیدم برای همین پرسیدم.
ـ چرا باز ببینید؟
میخواستم بانداژ صورتش را باز کنم که دستم را گرفت.
ـتو نمیخوای باز منو ببینی؟
دستم را بیرون کشیده و باند را ارام ارام باز کردم...
ـ امیدوارم دیگه کار تون به بیمارستان نکشه.
سر خم کردم وباز موهایم از زیر مقنعه پایین ریخت، کلافه آن را عقب دادم، اخرین لایهی باند که باز شد بهت زده نگاهش کردم.
ـ اون در و ببند...
می شناختمش...خیلی ها حتما می شناختنش...لبخند زد.
ـ حالا می خوای بعد مرخص شدنم منو بازم ببینی؟
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0
https://t.me/+NVaM8EKQpeY3ZmI0 | 979 |
| 15 | *بخونی عاشقش میشی.... 😍👇🏻
اقااااا یه حاج میثاق داریم که بنگاه ماشینای لوکس و لاکچری داره از قضا این حاجیمون متاهله ولی با زنش مشکل دارن و طلاق عاطفی گرفتن اما انگار مشکلشون سر بچه دار نشدن حاجیمونه.... 🥺☹️
حاج میثاق با وجود مشکلی که داره زنش سمتش نمیره یعنی هیچ عشقی در مار نیست و زندگی سردی دارن که هرکسی پی خودشه یعنی برای خودش زندگی می کنه ... 🥲😒
اما یه روزی با دیدن یه فرشته مو فرفری و شیطون ورق برمیگرده چون این دختر اومده تا حاجیمون رو از این حال و هوا دربیاره ولی به شرط و شروط ها که این دختر که اسمش ترنمه ولکن حاجی نیست تا بالای بنگاه ماشین این بنده خدا باشگاه ورزشی و رقص بزنه جون ترنم خانوممون مربی رقصن...!!! 😏😎
بالاخره خیر بر شر پیروز میشه و این مو فرفری جذاب موفق میشه تا حاجیمون رو از راه به در کنه ولی از اونجایی که حاجیمون بچش نمیشه از این دختر دوری می کنه اما ترنم باز هم ول کن نیست که حاجیمونم عاشقش شده و حینی که داره مارای طلاقش رو با زن سابقش انجام میده و میون این تعقیب و گریزا ترنم حامله میشه و سوتفاهمی که حاجیمون دجار میشه که جی این بچه نال من نیست و ترنم از حرصش میره بچه رو سقط کنه که جواب ازمایش حاجیمون میاد و بلـــــــــــــــــــه....!!!! 🤨🤨
می خوای بدونی چی میشه بزن رو لینک و بیا بقیش رو بخون.... 🥰🥺👇
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0
https://t.me/+t1vNmLEvFZdiNjE0 | 1 658 |
| 16 | - اینجاش کبوده... اونجاش کبوده... میمی و گلدنشم کبوده داداشی🥹🤩
هول شده سمت سهقلوها میدوم تا بیشتر از این آبروی من و پدرشان را نبرند که دختر کوچکم میگوید :
- دیشبم بابایی دلو قفل کلد!
دو دستم را محکم به سرم میکوبم... قل بزرگترشان تایید میکند :
- اوهوم من دُفتم به داداشی میگم... بابا دُفت داداشی تنهاست دعا میکنم خدا براش داداش بده دوبایه.
وایی میگویم و میخواهم میرسعید را خفه کنم که با شرارت تن داغ و برآمدگی عضوش را دوباره به من میچسباند.
- جان... چرا اینجوری نگام میکنی عسلم؟ پسرم تنهاست... تا سر سهقلوها رو گرم میکنه بریم دوباره بریزم توش...
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0
شوهرش یه پسر بیست داره و حالا بعد سهقلوها هر شب خفتش میکنه تا پسرش داداش داشته باشه🤭😂😂😂 | 781 |
| 17 | - اینجاش کبوده... اونجاش کبوده... میمی و گلدنشم کبوده داداشی🥹🤩
هول شده سمت سهقلوها میدوم تا بیشتر از این آبروی من و پدرشان را نبرند که دختر کوچکم میگوید :
- دیشبم بابایی دلو قفل کلد!
دو دستم را محکم به سرم میکوبم... قل بزرگترشان تایید میکند :
- اوهوم من دُفتم به داداشی میگم... بابا دُفت داداشی تنهاست دعا میکنم خدا براش داداش بده دوبایه.
وایی میگویم و میخواهم میرسعید را خفه کنم که با شرارت تن داغ و برآمدگی عضوش را دوباره به من میچسباند.
- جان... چرا اینجوری نگام میکنی عسلم؟ پسرم تنهاست... تا سر سهقلوها رو گرم میکنه بریم دوباره بریزم توش...
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0
شوهرش یه پسر بیست داره و حالا بعد سهقلوها هر شب خفتش میکنه تا پسرش داداش داشته باشه🤭😂😂😂 | 985 |
| 18 | وای خدااااا...حاجی حشری ندیدی....😂😂😂
تازه یه دختر قرتی که بدجور روی ترموستات حاجیمون کار می کنه😂👌
جررررر می خوری از دستشون باید بخونی بفهمی چی میگم🤣🤣🤣🤯
کلکل پدر و پسر داریم سر همین دختر قرتی یا زنباباهه عالیهههه💯😂
پسره د.یوث برای اینکه از دست گیردادنای باباش نجات پیدا کنه به پدرش قرص افزایش میل ج.نسی میده و همه ک.اندوماشونو سوراخ میکنه و با حامله شدن زن صوری پدرش...🙈🤪🔥
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0
اوووف نگم براتون از شیطنتا و دیوونه بازیاش😈😍 | 1 |
| 19 | وای خدااااا...حاجی حشری ندیدی....😂😂😂
تازه یه دختر قرتی که بدجور روی ترموستات حاجیمون کار می کنه😂👌
جررررر می خوری از دستشون باید بخونی بفهمی چی میگم🤣🤣🤣🤯
کلکل پدر و پسر داریم سر همین دختر قرتی یا زنباباهه عالیهههه💯😂
پسره د.یوث برای اینکه از دست گیردادنای باباش نجات پیدا کنه به پدرش قرص افزایش میل ج.نسی میده و همه ک.اندوماشونو سوراخ میکنه و با حامله شدن زن صوری پدرش...🙈🤪🔥
https://t.me/+MgLTJnRjZvBlMGQ0
اوووف نگم براتون از شیطنتا و دیوونه بازیاش😈😍 | 913 |
| 20 | sticker.webp | 1 912 |
Kontent 18 yoshdan oshgan foydalanuvchilar uchun mavjud
Xizmatga kirish orqali siz 18 yoshdan oshganingizni tasdiqlaysiz.
