Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Ko'proq ko'rsatish📈 Telegram kanali بگذار اندکی برایت بمیرم.... analitikasi
بگذار اندکی برایت بمیرم.... Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 66 206 obunachidan iborat bo'lib, Erotika toifasida 4 666-o'rinni va Eron mintaqasida 5 081-o'rinni egallagan.
📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika
невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 66 206 obunachiga ega bo‘ldi.
22 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -157 ga, so‘nggi 24 soatda esa -106 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.
- Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
- Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.89% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 15.66% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
- Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 918 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 10 376 ta ko‘rish yig‘iladi.
- Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 49 ta reaksiya keladi.
- Tematik yo‘nalishlar: Kontent ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره kabi asosiy mavzularga jamlangan.
📝 Tavsif va kontent siyosati
Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 23 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Erotika toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.
Ma'lumot yuklanmoqda...
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 23 Iyul | +2 | |||
| 22 Iyul | 0 | |||
| 21 Iyul | 0 | |||
| 20 Iyul | 0 | |||
| 19 Iyul | +771 | |||
| 18 Iyul | +471 | |||
| 17 Iyul | +218 | |||
| 16 Iyul | 0 | |||
| 15 Iyul | 0 | |||
| 14 Iyul | 0 | |||
| 13 Iyul | +1 | |||
| 12 Iyul | 0 | |||
| 11 Iyul | +189 | |||
| 10 Iyul | 0 | |||
| 09 Iyul | 0 | |||
| 08 Iyul | 0 | |||
| 07 Iyul | 0 | |||
| 06 Iyul | 0 | |||
| 05 Iyul | +201 | |||
| 04 Iyul | +385 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | 0 |
| 2 | sticker.webp | 363 |
| 3 | - نباید به مو فرفریا بگید بَبَعی.
- بَبَعی!
- جناب توتونچی شما در حدی نیستید که منو اینجوری خطاب کنید!
- بَبَعی؟
- میگم نگید!
- نگم بَبَعی؟
با حالت گریه گفتم:
- نگو بَبَعی.
یه حلقه از موهای مشکی فر شدهم کشید که مثل فنر برگشت سرجاش.
با ذوق دوباره کشیدش و گفت:
- آخه انقدر بَبَعی. چطور نگم بَبَعی؟
- خوبه منم واسه چشات افعی صدات کنم؟
سرشو کج کرد و با نیشخند چشای زمرد وحشیش رو تو چشام براق کرد:
- دوست دارم افعی صدام کنی تا هرم غذاییمونو حفظ کنم!
گیج سر تکون دادم:
- هرم چیچی؟
روی میز شرکتش نشست. دستشو نوازش وار روی گونهم کشید:
- افعی چی میخوره؟
بی حواس گفتم:
- بَبَعی؟
تای ابرویی بالا انداخت با نیشخند جذابی گفت:
- تو چی هستی؟
مثل خنگا تکرار کردم:
- بَبَعی؟
به قهقهه افتاد:
- خوشم میاد قبول کردی بَبَعی هستی.
جیغ کشیدم و مشتی به سینش زدم:
- جاااوید. نگو اینجوری بهم.
نگاهش جدی شد دستمو محکم سمت خودش کشید و بی مقدمه لبمو به دندون کشید.
حتی نتونستم نفس بگیرم.
همون موقع تقه ای به در اتاق خورد و منشی وارد شد.
- هین... جناب رئیس دارید چکار...
جاوید خونسرد سر عقب کشید. لبشو توی دهنش کرد و با لذت چشم بست. از خجالت خشکم زده بود.
ولی اون پررو تر از این حرف ها خیلی ریلکس سمت منشی بخت برگشته چرخید:
- خانوم شمس شما اخراجی.
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
این جاوید رسماً دهنسرویسکنه اونقدری که کراشِ جذابیه😂😂🔥🔥 | 532 |
| 4 | - شب مهمون داریم باید دسر هارو اماده کنی سحر رو میارم کمکت وای به حالت دیر برسی خونه مارال بیچارت میکنم.
این حرفی بود که صبح بهم زده بود. ساعت ۵:۳۰ بود و زنگ مدرسه تازه خورده بود.
سریع کتابامو جمع کردم که با شنیدن صدای سحر سر بالا گرفتم.
داشت با گوشی که قایمکی اورده بود و نامجو براش خریده بود حرف میزد.
- وای عشقم من دستام کوچولوان میدونی درد میگیرن اخه.
- چی خودتم کمک میکنی؟ تو فقط بوسم کنی کافیه عزیزم.
ناراحت و معذب سرم رو پایین انداختم، نامجو شوهر من بود ولی معشوقش سحر.
- دم درب قربونت؟ چشم الان میام سریع.
با این حرفش نگاهش کردم و گفتم:
- نامجو دم دره؟ وایمیستی وسایلمو جمع کنم بیام منم ببرید اخه مهمون داریم باید اشپزی کنم.
پشت چشمی نازک کرد.
- وا نه. نامجو عادت داره تو ماشین همش منو ببوسه، گونه هامو نه. لبامو دستشم دائم تو یقم میچرخونه تو بیای که چی اسنپ بگیر.
حواست باشه تا ۶ برسی وگرنه تنبیهی.
این رو گفت و با ناز رفت. اسنپ با چی بگیرم؟ گوشی نداشتم حتی پولشم نداشتم.
سریع وسایلمو جمع کردم و دویدم تا رسیدم دم در نامجو رفت. برف میومد و نم نم بارون.
- خب منم میبرد چی میشد؟ من که بوس نمیخوام....
هوا تاریکه تاریک بود، زمستون سرد.
بدون هیچ لباسی شروع کردم به راه رفتن ولی خیلی سرد بود.
نه کاپشنی داشتم و نه پولیوری
برعکس من سحر چندین کمد فقط لباس داشت و هر هفته میخرید.
با دیدن مردی سریع به سمتش رفتم:
- اقا اقا گوشی دارید من یه زنگ بزنم؟
- بله دخترم بفرما. سرده چرا تو این هوا اومدی؟
اول شماره نامجو رو سریع گرفتم، چندتا بوق خورد تا جواب داد:
- بله؟
- نامجو منم مارال. میشه واسم اسنپ بگیری؟ یخ زدم.
- نه. مگه بهت پول نمیدم من؟ خودت بیا.
این رو گفت و قطع کرد، ناباور گوشی رو دادم دست مرد، پول تو جیبی چی هیچی بهم نمیداد.
با بغض از مرد تشکر کردم و به راه رفتن ادامه دادم ولی خونه دور بود.
تا این که از سرما و گرسنگی لب جدول نشستم. سرم یکم گیج رفت و بعدش...
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
- عشقم مارال نیومد دست تنهام.
نامجو با عصبانیت بیرون را نگاه کرد، خبری از زن اجباری اش نبود.
- میبینی که نیستش. برای چی نیومد من بیارمش ها؟
سحر با این حرف کمی دستپاچه شد:
- خب گفت دوست نداره مارو با هم ببینه خودش با اسنپ میاد.
- پول تو جیبی که میدم بهت رو سهمشو بش میدی؟
سحر سرسری سر تکان میدهد.
- اره به خدا میدم.
نامجو عصبانی به سمت پله ها میرود ولی یادش می افتد گوشی اش را نبرده. سمت اشپزخانه برمیگردد که صدای سحر را میشنود که با دوستش حرف میزند:
- پول بهش بدم؟ دختره ی دوهزاری. نه بهش پولشو میدم نه لباسایی که نامجو براش میخره. تو این سرما کاش بمیره.
تازه تغذیه اش رو هم من میبرم، سه روزه لب به غذا نزده.
نامجو با شنیدن این حرف سحر متعجب ایستاد که با صدای زنگ درسریع به سمتش میرود، دررا که باز میکند چشمش به هیکل کوچک و کبودی می افتد.
مارال بود. یخ زده با صورت کبود.
- ساعت ۶ من...رسیدم نامجو. الان غذا میپز..
و جلوی چشم نامجو از حال میرود.
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 | 248 |
| 5 | #پارت_665
_ چته بی پدر؟ چه مرگته که از صبح مثل سگ تو گوشم ناله میکنی؟
از شنیدن صدای بلند مرد روی تخت در خود مچاله میشود
- درد دارم.!
نگاه مرد به روی شکم برآمده اش کشیده میشود و با اخم میپرسد
- کجات درد میکنه؟
لبهایش را به روی هم می فشارد ..جواب نمیدهد و این هامون است که با قدم های بلند به سمتش می آید و با خشم و غضب می غرد
-کری؟ دِ با توام بی شرف،میگم کجات درد میکنه که از صبح با اون صدای نحست زر زر راه انداختی تو این خونه.
قطره اشکی از چشمانش می چکد و باهق خفه ای می گوید
- زر زرام نمیذاره از خوابیدن با اون هرزه لذت ببری؟
از شنیدن حرف دخترک زهرخندی میزند ، قدم بلندی به سمتش برمیدارد و بی رحمانه موهای بلند او را میان چنگ میکشد
-باز دو روز ولت کردم افتادی به گه خوری؟ نگفتم تو این خونه زبونت باید کوتاه باشه؟ نگفتم بخوای زر اضافه بزنی پدرتو درمیارم دختر حاج صادق؟
از درد پیچیده در کف سرش نفس نفس میزند و با بغض و کینه خطاب به مرد داد میزند:
- ازت متنفرم هامون ، ازت متنفرم ، میرم ، یه روز میرم ، داغمو به دلت میذارم ...
موهای دخترک را میان مشت محکم تر میکشد
- میخواستم این چندماه مونده تا زاییدنت بهت رحم کنم...
خم میشود طناب افتاده زیر تخت را برمیدارد
-ولی تو انگار لیاقت دلسوزی نداری دختر حاجی...
- چیکار میکنی؟
اهمیتی به ترس و وحشت دخترک نمیدهد،مچ هر دو دستش را میگیرد ، دستانش را به بالای سرش میکشد و به تخت میبندد
- هامون
همانطور که سگک کمربندش را باز میکرد تک خند زهراگینی میزند
- رفتنی بهت نشون بدم ، بلایی به سرت بیارم کمند که به گه خوردن بیفتی ، که یادبگیری لقب خودتو به بقیه ندی ، که یادت بیاد هرزه تویی ،توی حرومزاده که دختر همون بابایی جاکش و حرومیتی.!
دخترک ترسیده از کاری که او میخواست انجام دهد به هق هق می افتد و او ولی بی رحم تر از آن بود که اهمیتی به وضع او دهد.
کمربندش را که درمی آورد به سمت دخترک خم شده و شلواری که به تن داشت را از پایش در می آورد
- هامو...
هنوز او را صدا نزده که اولین ضربه کمربند روی پاهای برهنه اش فرود می اید.
از درد جیغ میکشد و او اما به کارش ادامه میدهد
-هامون بچه...تو رو خدا نزن ، بچه
به التماس های او اهمیتی نمیدهد
میزند به قدری که خود نیز خسته شود ...
کمربندش را گوشه ای می اندازد و سپس رو به دخترک که بی جان از درد ناله میکرد کنایه میزند
-خوش گذشت دختر حاج صادق؟
گره دستانش را باز میکند
- فهمیدی یه من ماست چقدر کره داره؟ یادگرفتی دیگه گه خوری نکنی؟
او که جواب نمیدهد چانه اش را می چسبد و محکم می فشار
- با توام گوساله ...
دهان باز میکند و به زحمت تنها یک کلام زمزمه میکند
- فهمیدم...
تک ابروی بالا میدهد
-خوبه ...
رهایش میکند
- تا شب که گشنه موندی قشنگ خر فهم میشی.!
می گوید و از اتاق بیرون می رود ...در را از پشت قفل میکند و حتی درد و گریه های دخترک هم ذره ای برایش اهمیت ندارد.
به محض پیچاندن کلید در قفل در مادرش شیرین به سراغش می آید
-کتکش زدی؟
ابرو درهم میکشد
- واسه زدن یا نزدن زنمم باید به شما جواب پس بدم مادر من؟
لحن تندش جای حرف به هدیه نمیدهد ...به سمت اتاقش می رود و خود را مشغول مسخره بازی های زنی که برای سوزاندن دخترک به خانه آورده بود میکند.
تا شب هر چه مادرش خواهش میکند در را باز کند اهمیتی نمیدهد ..
نیمه های شب
وقتی دیگر هیچ صدای از اتاق بیرون نمی آید
تسلیم حس بد و نگرانی اش شده و به سمت اتاقک سه در چهاری که دخترک را در آن زندانی کرده بود می رود..
در را باز میکند
- کپه مرگتو گذاشتی؟
کلید برق را میزند ...او را خوابیده روی تخت می بیند و به سمتش می رود
-پاشو ببینم ...
دخترک تکانی نمیخورد و او بازویش را چنگ میزند
- خودتو به خواب نزن کمند...دلت نمیخواد که باز ضرب شستمو نشون بدم؟
باز هم او عکس العملی نشان نمیدهد...
میترسد ...وحشت بر جانش چیره میشود و این بار با نگرانی صدایش میکند
-کمند
هیچ تکانی نمیخورد ...دست به زیر تن برهنه دخترک می پیچید و این سرمای تن اوست که رعشه به جانش می اندازد...
چه غلطی کرده بود؟
چه بر سر این دختر آورده بود...
گفته بود می رود ، گفته بود داغش را به دلش میگذارد ...این گونه؟
قفسه سینه اش به سختی بالا و پایین میشود و صورت بی روح دخترک را میان دست میگیرد
- دیگه نمیزنم ،باز کن چشماتو ،به روح بابام اگه دیگه دست روت بلند کنم ...قول میدم
سر انگشتان دستش را به زیر بینی اش میگیرد ، نفس هایش را که حس نمیکند ...با دستانی که میلرزیدند نبض گردنش را میگیرد...
نمی زند ...طاقتش طاق میشود بغض مردانه اش میشکند و دخترک را به سینه میفشارد
-حق نداری ، حق نداری بری...
https://t.me/+3oh7yIz3_OU3YTRk
https://t.me/+3oh7yIz3_OU3YTRk
https://t.me/+3oh7yIz3_OU3YTRk
پارت واقعی رمان😭☝️ | 835 |
| 6 | چرا بهم نگفتی سکس اولت بود؟
درد داری؟
با غرش مرد، یاس چشم بست
بوی شامپویش می آمد حمام هم رفته بود!
یاس برهنه در خودش جمع شده بود که صدای خش خش امد
سریه چشم باز کرد
مرد حوله را کنار انداخته و سمت تخت می آمد
- ببینمت! اسمت چی بود؟
یاس با خجالت خودش را از زیر دست مرد عقب کشید
داغی دستش تنش را می سوزاند
- ی...یاس... می تونم برم؟
نگاهش متعجب مرد سمت او کشیده شد
یک طور عجیبی نگاهش میکرد و برعکس حرکاتش صدایش نرم بود
- درد داری کجا بری با این وضع؟ من نمیدونستم بار اولت بود باید بهم میگفتی
یاس خجالت زده سکوت کرد
پول لازم داشت بار اولش بود که بود
- ن...نه نه خوبم...چ...چیزی نیست من...من باید برم...آخ...
باز هم نیم خیز شده بود
دیرش می شد اما ناله اش اخم های مرد را در هم برد
- کجا! باید دوش بگیری همینجوری که نمیتونی بری!
نمی توانست هم برود
تنش درد میکرد
که دستان مرد زیر تنش رفت
قدم های نامدار سمت حمام می رفت
لعنت به مهراد گفته بود برای امشب یک نفر را پیدا کند و او این دخترک را برایش آورده بود!
دخترک چشم زمردی که دیر فهمیده بود بار اولش بوده
با آن حجم بزرگش مراعات دخترک و تن سفیدش را نکرده بود
تنی که عمیقا او را تحریک میکرد آن هم بعد از سالها
- برو بیرون دراز بکش برات مسکن میارم
دختر سر به زیر از زیر دستش بیرون آمده
و نامدار برای دومین بار دوش میگرفت
دخترک داغش کرده بود دوباره..
باز هم میخواست سراغش برود اما
یاس رفته بود
لباس هایش را هولی پوشیده و با برداشتن پولی که برای امشب قرار کرده بودند بیرون رفت
امشب اولین و آخرینش بود
بخاطر مادربزرگش این کار را کرده بود تا فردا عمل شود و مطمئن بود این مرد را دیگر نمی بیند اما باز هم دید...
آن هم در بیمارستان... این مرد دکتر بی بی اش بود...
https://t.me/+UscO4M00VpM1NDE0
https://t.me/+UscO4M00VpM1NDE0
https://t.me/+UscO4M00VpM1NDE0 | 1 073 |
| 7 | . | 858 |
| 8 | _ فندوق من کیه؟
_ شیرینی نعنا من کیه؟
با شگفتی به علیهان بزرگ که با نگاهی براق و خندان کنارم دراز کشیده بود، نیم نگاهی میندازم
از پشت بیشتر میچسبد و نزدیک گوشم پچ میزند:
_ نعنا کوچولوی من نمیخواد باهام آشتی کنه؟
بازم ناز داره؟
دستانش گرمش که داخل ران پایم کشیده میشود، سرخ شده تو بغل مردانش جمع میشوم
_ نکن علیهان از ظهر هنوز نتونستم یه اینچ کنار برم اون خرتوم فیلتو از پشت من جمع کنااا من امشب برات پوزیشن فرقونی نمیشماا
صدای بلند خندش مرا از جا میپراند
بدون اینکه حرفی بزند، بازو های زخمیم و کلفتش چفت گردنم میشود و حین درآوردن شلوارم با مکث انگشتان زمختش .....
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
علیهان خان تاجر بزرگی که عاشق خنگ بازی های کوچولوی شیرینش میشه و هر شب معتاد تن و بدن بکر نعنا کوچولوش میشه و با خرتومش ازش پذیرایی میکنه ....😂😂😂💦💦 | 1 155 |
| 9 | _ توش فوت کن میسوزه ...
_ کجاش میسوزه؟!
اشک پاک کردم و به داخلش اشاره کردم.
_ داخلش ...توی توش!
چشم ریز کرد و به بهشتم خیره شد.
_ بیا برات لیسش بزنم انقدر گریه نکن.
زبونش رو بیرون آورد که پاهام رو به هم چفت کردم.
_ نه نه ...لیس نزن، از بس مکیدی اینجوری شده دیگه! آخه چرا همش لیسم میزنی؟
دستی لای موهاش برد و زانو هام رو فاصله داد.
_ د اخه لامصب زنم مزه عسل میده ...مرد باس همه جای زنشو براش بخوره!
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk | 1 |
| 10 | sticker.webp | 989 |
| 11 | - نباید به مو فرفریا بگید بَبَعی.
- بَبَعی!
- جناب توتونچی شما در حدی نیستید که منو اینجوری خطاب کنید!
- بَبَعی؟
- میگم نگید!
- نگم بَبَعی؟
با حالت گریه گفتم:
- نگو بَبَعی.
یه حلقه از موهای مشکی فر شدهم کشید که مثل فنر برگشت سرجاش.
با ذوق دوباره کشیدش و گفت:
- آخه انقدر بَبَعی. چطور نگم بَبَعی؟
- خوبه منم واسه چشات افعی صدات کنم؟
سرشو کج کرد و با نیشخند چشای زمرد وحشیش رو تو چشام براق کرد:
- دوست دارم افعی صدام کنی تا هرم غذاییمونو حفظ کنم!
گیج سر تکون دادم:
- هرم چیچی؟
روی میز شرکتش نشست. دستشو نوازش وار روی گونهم کشید:
- افعی چی میخوره؟
بی حواس گفتم:
- بَبَعی؟
تای ابرویی بالا انداخت با نیشخند جذابی گفت:
- تو چی هستی؟
مثل خنگا تکرار کردم:
- بَبَعی؟
به قهقهه افتاد:
- خوشم میاد قبول کردی بَبَعی هستی.
جیغ کشیدم و مشتی به سینش زدم:
- جاااوید. نگو اینجوری بهم.
نگاهش جدی شد دستمو محکم سمت خودش کشید و بی مقدمه لبمو به دندون کشید.
حتی نتونستم نفس بگیرم.
همون موقع تقه ای به در اتاق خورد و منشی وارد شد.
- هین... جناب رئیس دارید چکار...
جاوید خونسرد سر عقب کشید. لبشو توی دهنش کرد و با لذت چشم بست. از خجالت خشکم زده بود.
ولی اون پررو تر از این حرف ها خیلی ریلکس سمت منشی بخت برگشته چرخید:
- خانوم شمس شما اخراجی.
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
https://t.me/+DvyWYjC2_gdmM2Vk
این جاوید رسماً دهنسرویسکنه اونقدری که کراشِ جذابیه😂😂🔥🔥 | 987 |
| 12 | - شب مهمون داریم باید دسر هارو اماده کنی سحر رو میارم کمکت وای به حالت دیر برسی خونه مارال بیچارت میکنم.
این حرفی بود که صبح بهم زده بود. ساعت ۵:۳۰ بود و زنگ مدرسه تازه خورده بود.
سریع کتابامو جمع کردم که با شنیدن صدای سحر سر بالا گرفتم.
داشت با گوشی که قایمکی اورده بود و نامجو براش خریده بود حرف میزد.
- وای عشقم من دستام کوچولوان میدونی درد میگیرن اخه.
- چی خودتم کمک میکنی؟ تو فقط بوسم کنی کافیه عزیزم.
ناراحت و معذب سرم رو پایین انداختم، نامجو شوهر من بود ولی معشوقش سحر.
- دم درب قربونت؟ چشم الان میام سریع.
با این حرفش نگاهش کردم و گفتم:
- نامجو دم دره؟ وایمیستی وسایلمو جمع کنم بیام منم ببرید اخه مهمون داریم باید اشپزی کنم.
پشت چشمی نازک کرد.
- وا نه. نامجو عادت داره تو ماشین همش منو ببوسه، گونه هامو نه. لبامو دستشم دائم تو یقم میچرخونه تو بیای که چی اسنپ بگیر.
حواست باشه تا ۶ برسی وگرنه تنبیهی.
این رو گفت و با ناز رفت. اسنپ با چی بگیرم؟ گوشی نداشتم حتی پولشم نداشتم.
سریع وسایلمو جمع کردم و دویدم تا رسیدم دم در نامجو رفت. برف میومد و نم نم بارون.
- خب منم میبرد چی میشد؟ من که بوس نمیخوام....
هوا تاریکه تاریک بود، زمستون سرد.
بدون هیچ لباسی شروع کردم به راه رفتن ولی خیلی سرد بود.
نه کاپشنی داشتم و نه پولیوری
برعکس من سحر چندین کمد فقط لباس داشت و هر هفته میخرید.
با دیدن مردی سریع به سمتش رفتم:
- اقا اقا گوشی دارید من یه زنگ بزنم؟
- بله دخترم بفرما. سرده چرا تو این هوا اومدی؟
اول شماره نامجو رو سریع گرفتم، چندتا بوق خورد تا جواب داد:
- بله؟
- نامجو منم مارال. میشه واسم اسنپ بگیری؟ یخ زدم.
- نه. مگه بهت پول نمیدم من؟ خودت بیا.
این رو گفت و قطع کرد، ناباور گوشی رو دادم دست مرد، پول تو جیبی چی هیچی بهم نمیداد.
با بغض از مرد تشکر کردم و به راه رفتن ادامه دادم ولی خونه دور بود.
تا این که از سرما و گرسنگی لب جدول نشستم. سرم یکم گیج رفت و بعدش...
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
- عشقم مارال نیومد دست تنهام.
نامجو با عصبانیت بیرون را نگاه کرد، خبری از زن اجباری اش نبود.
- میبینی که نیستش. برای چی نیومد من بیارمش ها؟
سحر با این حرف کمی دستپاچه شد:
- خب گفت دوست نداره مارو با هم ببینه خودش با اسنپ میاد.
- پول تو جیبی که میدم بهت رو سهمشو بش میدی؟
سحر سرسری سر تکان میدهد.
- اره به خدا میدم.
نامجو عصبانی به سمت پله ها میرود ولی یادش می افتد گوشی اش را نبرده. سمت اشپزخانه برمیگردد که صدای سحر را میشنود که با دوستش حرف میزند:
- پول بهش بدم؟ دختره ی دوهزاری. نه بهش پولشو میدم نه لباسایی که نامجو براش میخره. تو این سرما کاش بمیره.
تازه تغذیه اش رو هم من میبرم، سه روزه لب به غذا نزده.
نامجو با شنیدن این حرف سحر متعجب ایستاد که با صدای زنگ درسریع به سمتش میرود، دررا که باز میکند چشمش به هیکل کوچک و کبودی می افتد.
مارال بود. یخ زده با صورت کبود.
- ساعت ۶ من...رسیدم نامجو. الان غذا میپز..
و جلوی چشم نامجو از حال میرود.
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8
https://t.me/+Nqv54E7-ILQxZWI8 | 572 |
| 13 | #پارت_867
- فکر میکنید اگه عقدش کنم عاشقش میشم؟ نه مادر من نمیشم ...چون نمیخوامش ...
خیره در چشمان مادرش می گوید ...بی خبر از آنکه دخترکی که نخواستنش را جار میزند در همان حوالی پشت دیوار ایستاده است...
اویی که تازه از دانشکده آمده و کادوی تولد مرد را در دست دارد...
چه می شنید؟
این مردی که این گونه دم از نخواستنش میزد ...او بود ...هامون؟هم بازی کودکی اش؟
مردی که از همان بچگی عاشقش بود؟
- این دختر یتیمه قبول ، بی کس و کاره قبول ولی مگه من باید جور یتیم و بدبخت بودنشو بکشم هدیه؟
با تمسخر می گوید و هدیه مادرش هاج و واج مانده تماشایش میکند
- دلم یه جا دیگه گیره...
قلب درون سینه دخترک از تپش می ایستد و مرد ادامه میدهد
-با اقاجون صحبت کردم موافقه ...میخوام شما پا پیش بذاری زنگ بزنین خانواده اش اجازه بگیریم واسه مراسم خواستگاری ...
هدیه وا مانده صدا میزند
- چی میگی مادر ...خواستگاری چی؟...کمند
کلافه و پر غیظ میان صحبت مادرش میپرد
- بسه مادر من ...هی کمند کمند بیست ساله داری جلوی تخم و ترکه ای که معلوم نیست مال کیه خم و راست میشی بس نیست؟ دیگه تا کی میخواین این دخترو تو این خونه نگه دارین؟
حرف هایش همچون گدازه های آتش بر تن دخترک بودند
دروغ نمیگفت آن مرد ...بی کس و کار بود ...یتیم بود اما توقع نداشت ...
توقع چنین حرف های را از اویی که بیست سال در کنارش بزرگ شده بود نداشت
- ردش کنید از این خونه بره ...
هدیه تلاش مخالفت دارد و اما قبل از انکه حتی کلامی حرف بزند این کمند است که قدم جلو گذاشته و با صدای ضعیفی زمزمه میکند
- سلام
سر هر دو به سمت دخترک کشیده میشود ...هامون زهرخندی میزند و هدیه یا هول و ولا میپرسد
-کی اومدی قربونت برم؟
لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان
- زود برگشتی
با سوال مرد ...سر بالا میکشد تیله های پر ابش را به چشمان او میدهد و سپس با صدای گرفته از بغضی می گوید
- دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...
از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدانست قصد ناپدید شدن از این شهر را دارد ...
- خوب کردی مادر ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟
نگاه تارش به کادوی در دستش می دوزد و سپس آن را به سمت هامون میگیرد
- واسه تولدته ...پیشاپیش مبارک
بهت و ناباوری لانه کرده در چشمان سیاه مرد را نادیده میگیرد و سپس ادامه میدهد
- من برم وسایلمو جمع کنم ...الان دوستام میرسن
از پیش چشمان متعجب مرد می رود ...و اوست که سر پایین کشیده و به کادوی در دستش زل میزند
پوزخندی میزند ...برایش کادو گرفته بود؟
بی آنکه جعبه را باز کند ان را در سطل زباله می اندازد و چه میداند قرار است روزی برسد که این کادو تنها یادگاری اش از دخترکی باشد که رفته است و او آرزو میکند که برگردد
که باز هم پیدایش شود
که یکبار دیگر در این خانه ببیندش
https://t.me/+56y8dygMI75lNzhk
https://t.me/+56y8dygMI75lNzhk
https://t.me/+56y8dygMI75lNzhk
https://t.me/+56y8dygMI75lNzhk
دیر به خودت اومدی هامون خان😭👆 | 661 |
| 14 | تو گوه خوردی دست رو بچه من بلند کردی!
غرش نامدار خانه را برداشته بود که یاس حیرت زده دست روی لب هایش گذاشت
- نامدار! چرا داد میزنی مهمون داریم... یسنا مامانی چیشده؟
دخترک با فین فین کم جانی عروسکش را در بغلش فشرد که عاطفه دخالت کرد
- چی میخواستی بشه؟ بچه برادرمو یتیم گیر آوردی!
بفرما داداش گفته بودم از این زنیکه برات زن در نمیاد...
واسه خاطر قر و فر خودش بچه رو کتک زده!
یاس مات شده زمردی هایش درشت شده بود.
- من؟ من زدمت مامانی؟
نگاه نامدار هم سمت دخترکش چرخیده بود که یسنا با ترس خودش را به نامدار فشرده و لب زد:
- زدی... دیگه دوست ندارم یاسی.
یاس با غم دست جلو برده بود برای گرفتن دلبرک کوچک که مچش اسیر دست نامدار شد.
- دستت و از بچم بکش!
قلبش با سرو صدا شکستنش را به رخ می کشید اما لبخند هنوز روی لبش بود.
مهمان ها داشتند نگاهشان می کردند
- باشه بریم تو اتاق حرف می زنیم مهمون داریم نامدار جان!
گفته و با گرفتن دست در هوا مانده اش به بازوی نامدار او را همراه خودش سمت اتاق برد.
- دیونه چرا داد می زنی؟ مهمونا...
مردش اما امروز بی رحم تر از همیشه شده بود که غرید:
- مهمونا چی؟ با اجازه کی مهمونی گرفتی تو خونه من!
لحن نامدار آن قدر تند و تیز بود که یاس ناباور لبخند روی لبش خشک شد
- چ...چت شده نامدار؟ آرومتر میشنون...یعنی چی خونه من؟
نامدار با غیظ دکمه های پیراهنش را باز کرده و پیراهن را روی تخت کوبید
یسنا تنها داشته از مریم بود
بزرگ ترین نقطه ضعفش...
- غیر اینه مگه؟
اینجا خونه ی مریمه تو مهمون چهار روز بودی... بچه مو به خودت عادت دادی موندگار شدی! حالام کتکش می زنی نه؟
لبخند روی لب های دخترک ماسید.
فکر می کرد نامدار شوخی می کند اما...
صدایش از ته چاه می آمد و زمردی هایش کمی امید داشتند
- ا...اینا رو جدی میگی نامدار؟
ی...یعنی تو این سه سال منو دوست نداشتی بخاطر یسنا نگهم داشتی؟
نامدار پوزخند حرصی زد
دیوانه شده بود از چشمان گریان یسنا
- دوست داشتن؟
برو بگرد دور سر بچهم یاس... یسنا نبود اینجا نبودی!
ردی از شوخی در چهره مردانه اش به چشم نمی خورد.
کاملا جدی بود و قلب یاس بی قرارانه میکوبید
- و... ولی... یعنی کل این سه سال دروغ بوده؟
م...ما ما سه سال رو همین تخت خوابیدیم نامدار... من...
با هر کلمه اش جلو رفته که حالا با زمردی های اشکی در یک قدمی نامدار ایستاده بود.
مرد نامردی که امروز زیادی از حد بی رحم شده...
- زنم بودی قرار نبود برم دست کسی دیگه رو بگیرم بیارم تو این خونه که...
به وظیفت رسیدی!
میگوید و با عقب کشیدنش نمی بیند شکستن دخترک را...
- بار آخرت باشه...
دیگه بی خبر تو خونه ی من مهمونی نمیگیری!
تو زن این خونه نیستی یاس بفهم!
می گوید با بازشدن در نگاهش سمت دخترکش می رود.
یسنایی که تماماً شبیه یاس بود...
- بابایی بیا بازی...
او می رود و یاس را وسط اتاق جا میگذراد.
دست خودش نیست...
یاس دختری بود که جای عشق او را در این خانه گرفته بود
به دخترک گفته بود فکر و خیال بیخودی نکند...
- نامدار مادر؟ دست خانومت درد نکنه... ماشالله ماشالله چه تدارکی دیده...
حرف خاتون تمام نشده عطیه از آن سمت گردن می کشد و پچ می زند
- داداش؟ تو چی خریدی برای یاس؟
متعجب یسنا را رها می کند.
- کادو واسه چی؟
چشمان عطیه درشت میشود
- وا داداش!
تولد یاسه دیگه... یاسی خودش کیک درست کرده میگفت تو کیک بیرون نمیخوری.
چیزی در دلش خالی میشود.
تولد یاس بود!
چرا هیچ چیز از دختری که سه سال زنش بود نمی دانست!
- عروسم؟ چرا لباس عوض کردی مادر؟ سیاه پوشیدی شگون نداره..
نگاهش در پی یاس می چرخد.
همان نیم ساعت پیش که در اتاق رهایش کرده بود دیگر ندیده بودش و حالا...
- ل...لباسم کثیف شد. بفرمایید سر میز... من کیک رو میارم.
دخترک شکسته ای که لباس های سیاه بر تنش زار می زد یاس نبود نه آن یاس همیشگی و نامدار نمی دانست که یک روز قرار بود برای دیدن آن چهره ی شکسته هم کل دنیا را بگردد...
https://t.me/+KPx2PR2iVEQ4MTZk
https://t.me/+KPx2PR2iVEQ4MTZk
https://t.me/+KPx2PR2iVEQ4MTZk
https://t.me/+KPx2PR2iVEQ4MTZk
• | 1 489 |
| 15 | 🔥علیهان مرد بی رحمی که قتل بزرگیو گردن دختر بچه ای میندازه که از ترس قاتل شدن دست به خودکشی میزنه...
اما اون مرد مغرور این دختر و برای شکنجه خونه خودش میخواد.. چیزی که بتونه جسم هیولاشو آروم کنه..
کی بهتر از نعنا دخترک مظلوم داستان ما که به زور بهش تج.اوز میشه و....
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
#محدودیت_سنی❌❌❌ | 507 |
| 16 | _ باز باشه پاهات نعنا..بدو دختر ببینم بین پاتو.. اون مرتیکه بی ناموس با زن من چیکار داشته؟!
با چشم اشک آلود بهش خیره شدم.
_ به خدا نذاشتم دستش به اونجام بخوره ...
دامنم رو سمج بالا زد.
_ رو مخم نرو نعنا، میدونی که اگه بفهمم دستش بهت خورده خان سالار رو به آتیش میکشم قربونت برم!
با لحن آروم اما خشنی سعی داشت نوازش وار نازم رو برسی کنه.
_ فقط دستش به سینه هام خورد.
لباسم رو کنار زد تا سینه هام رو دقیق تر نگاه کنه.
_ واستا ببینم چجوری طایفهش رو به عزاش میشونم ...زنِ از برگ گل نازک تر منو دستمالی کرده ...
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk | 398 |
| 17 | _ خم شو امپولت بزنم!
مشکوک نگاهش کردم.
_ مگه دکتری؟
سر تکون داد و سیگارش رو خاموش کرد.
دیوثانه بهم خیره شد.
_ اره ...میخوای امپولمو ببینی؟
منظورش رو فهمیدم.
مردک منحرف از مریضی منم در راستای اهداف سکسیش استفاده میکرد.
_ لازم نکرده! دیشب تا حالت کمر واسه من نذاشتی! فردا پس فردا کارم به دکتر زنان میوفته.
سوالی نگاهم کرد.
- اونجا واسه چی؟
چین به بینیم دادم.
_ واسه گشادی واژن!
خندید و به لای پاهام اشاره کرد
_ نترس حالا حالا ها تنگه!
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
دختررو یه حوری امپول میزنه ک به خونریزی میوفته و....😱🥺❌❌ | 1 |
| 18 | با اینکه اون فقط پسری از طایفه دشمن بود، میخواستم زنش بشم!🔥
یه پسر ترکِ سکسی و غیرتی که هر دختری جون میداد براش!
خیال میکرد چیزی حالیم نیست و چون روستایی هستم، میتونه پسهم بزنه و از عقد فرار کنه، ولی تا توی خونه باغ تنها شدیم، طاقت نیاورد و...🥹🔞
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
#دارایصحنههایبزرگسالان🍆 | 744 |
| 19 | - آی ممه هام اذیته تو سوتین!
با حس صدای کسی پشت سرم، سریع لباسم و پایین دادم.
- ممه هات و باز کن .
- شما تو اتاق من چیکار میکنی علیهان اقا؟
نزدیکم شد.
- چرا سوتین و در نمیاری؟
لب گزیدم.
- آخه سینه هام بیفته بیرون زشته.
کنارم نشست.
- بازش کن برات بمالم.
نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود،سوتین را باز کردم.
- ببینمش.
داغ کرده کاری که گفت را کردم و...🔥💦❌
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
پسره دشمنشه و بهش دارو داده تا بکارتش و بزنه و...🥹🔞 #دارایصحنههایبزرگسالانوهات💦 | 620 |
| 20 | - آی ممه هام اذیته تو سوتین!
با حس صدای کسی پشت سرم، سریع لباسم و پایین دادم.
- ممه هات و باز کن .
- شما تو اتاق من چیکار میکنی علیهان اقا؟
نزدیکم شد.
- چرا سوتین و در نمیاری؟
لب گزیدم.
- آخه سینه هام بیفته بیرون زشته.
کنارم نشست.
- بازش کن برات بمالم.
نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود،سوتین را باز کردم.
- ببینمش.
داغ کرده کاری که گفت را کردم و...🔥💦❌
https://t.me/+63rTYmLEIjtlYTZk
پسره دشمنشه و بهش دارو داده تا بکارتش و بزنه و...🥹🔞 #دارایصحنههایبزرگسالانوهات💦 | 1 003 |
Kontent 18 yoshdan oshgan foydalanuvchilar uchun mavjud
Xizmatga kirish orqali siz 18 yoshdan oshganingizni tasdiqlaysiz.
