لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام بگذار اندکی برایت بمیرم....
تُعد قناة بگذار اندکی برایت بمیرم.... في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 64 867 مشتركاً، محتلاً المرتبة 4 602 في فئة الأروتيك والمرتبة 5 145 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 64 867 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 03 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -676، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 0، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 2.97%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 15.67% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 929 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 10 167 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 46.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 04 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 02 سبتمبر | 0 | |||
| 01 سبتمبر | +198 |
| 2 | sticker.webp | 434 |
| 3 | _بهش تجاوز کنید
سه مرد هیکلی با بهت به فراز نگاه میکنند و صدای جیغ های کر کنندهی ماهور در گلو خفه میشود..
_چیکار کنیم اقاا؟
فراز سیگاری آتش میزند و پک عمیقی میگیرد..
نگاهی به چهرهی رنگ پریدهی دخترک میاندازد و با بیرحمی تمام لب میزند:
_هر سه نفرتون بهش تجاوز کنید
داوود یکی از آن سه مرد هیکلی رو به فراز میکند و با تعجبی که در صدایش آشکار بود لب میزند:
_آقاا مگه..
مگه خانم زنتون نیستن؟!
فراز نگاه نفرت بارش را به ماهور دست و پا بسته میاندازد و پر خشم میغرد:
_اره زنمه ولی فقط روی کاغذ
این دختر قاتله
قاتل زن و بچهی مظلوم و بیگناه من
هربلایی که سرش بیاااد حقشه
سه مرد نگاهی پر تردید بهم میاندازند و نگاه مرددشان را به دخترکی که از ترس روح در بدن نداشت میدهند..
_فر..فرااز؟
صدای وحشتزده و ناباور ماهوررا میشنود و بیتوجه به حال و روز وخیمش رو به آن سه نفر میغرد:
_پس چرا وایسادید؟
کاری که بهتون گفتم و بکنید دیگه
نترسید شوهرش منم مشکلی برای شماها پیش نمیاد
میگوید و پوزخندی به گفته های خودش میزند..
میگفت شوهرش بود؟!
چه شوهری همچین کار وحشتناکی با زنش انجام میداد؟.
_فرااز نههه
فراااز تورووووخداااااا نهههه
دستانش توسط آن سه مرد گرفته میشود و جسم دردناکش کشان کشان روی زمین کشیده میشود..
قلب فراز از دیدن این صحنه ها به درد میآید ولی..
هیچ کاری برای جلوگیری آنهااا نمیکند..
هر کاری که میکرد..
هربلایی که بر سر این دختر میآورد قلب زخم خوردهاش آرام نمیگرفت..
_فرااز تورووووو به هرکییی میپرستییییی نکننننن
بخدااا من کااری نکردمممم
من کااری نکردممممم
پشیمون میشی فراااز
به مرگ من پشیموووون میشییییییییی
دخترک زجه میزد و صدای جیغ و نالههایش کل انباری متروکه را برداشته بود..
دخترک هوااار میکشید و صدایش به گوش های فراز نمیرسید..
مرد با حالی خراب شده از انباری بیرون میزند و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته است که تلفنش زنگ میخورد..
با دیدن نام پدرش...عموی ماهور سریع تماس را وصل میکند و این نعرهی نیماست که در گوش هایش میپیچد و پاهایش را خشک میکند:
_فراااااز تورو جون من بگووو بلایی سر اون بچه نیاوردیییی؟
فرااااز بیگناهههههه
فراز به خاک نازنین بیگناهه از کلانتری زنگ زدن گفتن قاتل اصلی رو پیدا کردن
فراااز کاری نکنی باهاشاااااا
دارم میام پیشتون
موبایل از دستش بر زمین میافتد و با پاهایی لرزان راه آمده را به داخل انباری میدود..
وارد اتاقک کوچک انباری میشود و با دیدن صحنهی مقابلش…
ادامهی رمان😱👇🏻
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
به چند نفر سپرد که به زنش تجاوز کنن و..🥺💔 | 375 |
| 4 | ـ سلام، پرستار خواسته بودین؟
صدای مرد از آیفون آمد گرفته.
ـ بله بیا تو.
بالاخره خانه را پیدا کرده بودم، محلهی اعیان نشینی بود، ادرس را در جیب گذاشته و از در خانه تو رفتم، یک خانهی ویلایی بزرگ. گوشیم زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای مرد از گوشی آمد، متعجب دنبال خودش گشتم، نبود.
ـ مستقیم بیا تو در بازِ ... اومدی تو دست راست...تند باش فقط.
مسئول شرکت گفته بود مرد هرروز پرستار عوض می کند، ادم بد قلقی بود. راهی را که گفت رفتم، مرد جوانی روی کاناپه دراز کشیده بود.
ـ سلام...
نگذاشت حرفم تمام شود. با اخم گفت.
ـ دیر کردی... اسمت چیه؟
لب گزیدم، نگاهم دنبال پیرمردی که باید پرستاری می کردم گشت، اما...
ـ ببخشید ادرس به من خیلی دور بود...پدرتون کجا هستن؟... براشون پرستار ...
با آخی آرام نشست و هنوز اخم داشت.
ـ کدوم پدر؟ برای خودم پرستار میخوام... اسمت چیه؟ هوی که نمی تونم صدات کنم.
بداخلاق! اگر می دانستم جوان است نمی آمدم، کسی هم حرفی نزده بود.
ـ خورشید! ... به من نگفتن مرد جوون پرستار میخواد...
با کلافگی و عصبی نگاهم کرد.
ـ مرد جوون مریض نمیشه؟ ... نترس فقط امروز باش، با هم نساختیم یکی دیگه میاد.
معلوم بود درد دارد. مسئول شرکت جای خطرناک ما را نمی فرستاد.
ـ بگید باید چکار کنم؟
باز دراز کشید.
ـ اول یه چیزی درست کن من بخورم، دارو خوردم ضعف دارم.
خواستم بگویم من پرستارم نه خدمتکار اما حرفش ساکتم کرد.
ـ برای کارای اضافی پول اضافی می دم نترس مجانی کار ازت نمی کشم.
دست رو پیشانی گذاشت. خودم هم صبحانه نخورده بودم.
ـ آشپزخونه کجاست؟ اگر نون دارید نیمرو بزنم.
همانجور خوابیده گفت.
ـ همه چیز هست، برای ناهار و شام یه چیزی بذار، بعد سرم منو بزن.
با مریضی مثل او مواجه نشده بودم، عجیب بود، دلم میخواست بپرسم چی شده اما دهان بستم و به ادرسی که از اشپزخانه داد رفتم.
کلی خرید روی کانتر وسط آشپزخانهی بزرگش بود. اول نیمرو عسلی برایش درست کردم، جای پرستار باید خدمتکار می گرفت.
ـ بشینین، براتون عسلی زدم.
باز با آخی سعی کرد بنشیند، کمکش کردم.
ـ برام لقمه بگیر، نمی تونم دستام و درست تکون بدم.
از نزدیک رد بخیه را پشت سرش دیدم، بی حرف جلوی پایش نشسته و برایش لقمه های کوچکی گرفتم.
ـ برای بچه مگه لقمه می گیری خورشید؟
خندیدم.
ـ خیلی غر میزنید، عجله که نداریم، اروم بخورید.
نگاه عجیبی کرد و بی اعتراض همان لقمه های کوچک را با ولع خورد.
ـ سرم و آمپولایی که باید داخلش بزنی رو اون میز، پایهی سرمم هست.
سر چرخانده و دیدم، سینی صبحانه اش را برداشته و به اشپزخانه رفتم، برای خودم وقت بود.
ـ خب میخواید برید تو اتاقتون رو تخت؟ راحت تر نیست؟
اخم نداشت، ارام نالید.
ـ جونشو ندارم، همین جا بزن.
دستش جای سوزن های متعدد بود، بسختی رگ پیدا کردم، ساکت فقط نگاه کرد، روی دست زدم، دردناک بود اما چیزی نگفت.
ـ پتو کجاست بیارم؟ ادم سرم که میزنه سردش میشه.
چشم بسته بود.
ـ برو پیدا کن، اتاقای بالا.
وقتی برگشتم انگار خواب بود، چند مسکن داخل سرم زده بودم، ارام پتو را رویش کشیده و پرده ها را هم کشیدم و به اشپزخانه رفتم. چندبار سر زدم خواب بود.
ـ خورشید! ... کمک کن برم دستشویی...
بیدار بود! به آن هیکل آنهمه ضعف نمی آمد. پایهی سرم را گرفت و به من تکیه داد.
ـ بپرسم چتونه؟
آرام گفت:«نه، ولی روبراه میشم»
تا توالت فرنگی همراهش رفته و بعد بیرون آمدم. تا عصر کار زیادی نداشت، اهل حرف زدن هم نبود، خانه را مرتب کردم، حتی غر هم نمی زد. سر میزدم، برایش میوه بردم و کامل خورد، بی حرف.
ـ کمک می کنی لباس عوض کنم؟
برداشت بدی نکردم، یکدست لباس خانگی آوردم، پوشید. تنش عضلانی بود، اما رد بخیه های تازه را روی سینه اش می شد دید.
ـ مسکن اخر شبمو زدی ماشین بگیر برو.
اما تا اخر شب وقت زیاد بود.
ـ خیلی مونده اخر شب، تلویزیون روشن کنم؟
آرام گفت:
ـ برام کتاب بخون اگر حوصله داری.
گوشی ام را در آردم.
ـ براتون رمان بخونم؟ من دوست دارم.
سر تکان داد و خوابید. اخر شب شماره حسابم را گرفت و پول پر و پیمانی برایم زد و تاکسی گرفت. همین...
ـ خورشید! وقتت آزاده بیای شرکت؟
مدیریت زنگ زده بود، خودم را رساندم. خانم جمالی کاغذی جلویم گذاشت.
ـ اینو آقای مهندس که رفته بودی خونش فرستاده، قرارداد یکساله...
بهت زده نگاه کاغذ کردم، من پرستار مهندسی نبودم.
ـ کدوم مهندس؟ مگه نگفتین ثابت قبول نکنیم؟
لبخند زد.
ـ برادرم فرق داره، میدونستم با تو کنار میاد، از فردا برو...حقوق و بیمه میشی، خواستی همونجا بمون نخواستی...
حرفش تمام نشده بود گوشی ام زنگ خورد، شمارهی اخرین نفری که رفته بودم، همان مرد جوان...
ـ خورشید گرسنمه نمیای؟
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0 | 178 |
| 5 | #پارت_41
این عمارت جن داره مامان !!!
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
مامان با اخم نگاهم کرد :
- تو اینجا چیکار داری دریا ؟!
- مامان ... یکی اینجاست !
- دارم میگمت اینجا چیکار می کنی ؟ ... مثلاً خواستی سر درس و مشقت بشینی ؟!
- ببین ! ... کاشیای حمام خیسن !
- آها ! پس بگو اومدی برای فضولی !
من را مثل جوجه ای خانگی با حرکت دست پس راند و درب حمام را دوباره چفت کرد . این خونسردی و بی اعتنایی اش به چنین مساله ای داشت دیوانه ام می کرد ! ... دنبالش راه افتادم و با سماجت گفتم :
- مامان می فهمی حرفمو ؟ ... میگم کاشیا خیس بودن !
- خب باشن ! ... تو فضولی ؟!
- این خونه جن داره مامان ! ... تسخیر شده است !
مامان از روی شانه اش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و پووفی کشید . سپس از اتاق هم خارج شد .
- باز بهت بگم عقل نداری قربونِ شکلت ... بهت بر می خوره ! ... آخه کدوم جنی میره حمام ؟!
پلکی زدم ... راست می گفت ! ... ولی این کاشی های خیس چه معنایی داشتند ؟ ... خودم را از تک و تا نینداختم و جواب دادم :
- از کجا معلوم حمام نمیرن ؟! ... با اجنه نشست و برخاستی داریم که بدونیم ؟!
مامان اخم هایش را درهم کشید و با توپ و تشر گفت :
- کم چرت و پرت بگو دریا خانوم !صد بار نگفتم لخت و پتی نگرد توی عمارت ؟! ... این شورت و تاپ چیه تنت کردی ؟!
لب ورچیده پاسخ دادم :
- مامان این عمارت که خالیه ! حالا کی میخواد منو ببینه ؟!
مامان از گوشه ی چشم نگاهی عجیب به من انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- میترسم همین آقا جنه عاشقت بشه آخر !
- چی ؟!
- هیچی ! زودتر دفتر کتاباتو بردار از این عمارت بیا بیرون ! معطل نکن دریا !
گیج حرفای مامان بودم . پلکی زدم و از کنار نرده او را تماشا کردم که عمارت قدیمی را ترک کرد . پووفی کشیدم و به عقب چرخیدم که با دیدن ...
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
دریا فکر میکنه عمارت قدیمیشون جن داره !!!
نمی دونه اونی که توی تاریکی نشسته و رقص و آواز و دلبریاشو تماشا می کنه جن نیست ...
بلکه یک مرد جاه طلب و زخمیه که میخواد اونو مال خودش کنه ... ❌ | 200 |
| 6 | #پارت_۱
-از من چندشت میشه خانومم؟
با بهت نگاهش میکنم. بی بی گفته بود که شوهرت زیادی تیز است و من اولش متوجه منظورش نشده بودم! خودش ادامه میدهد.
_ آره عسلم ؟ از منی که شوهرتم حالت بهم میخوره؟! چندشت میشه؟
با دلهره عقب عقب رفتم اما به ازای هر قدمی که به عقب برمیداشتم با چشمهای به خون نشسته یه قدم جلو می اومد.
_کار به جایی رسیده که زن عماد ازش میترسه؟
جواب ندادم و فریاد کشید.
_با توام!! چرا از شوهرت فرار میکنی؟ چرا میترسی؟ چرا من هیچی ندار و دیوونه میکنی میندازی به جون خودت؟
سرم و به چپ و راست تکان دادم.
_نمی....نمیترسم.
یک قدم جلوتر اومد.
_ پس چرا تا نزدیکت میشم فرار میکنی ؟ من بی شرف و نمیخواستی؟ نه،
از پشت سر به دیوار میخورم و نفسم درون سینه حبس میشود.
_به زور نشستی سر سفره ی عقد قبول !! ولی یه نگاه به من بکن .
من انقدر حالت و بهم میزنم که تا نزدیکت میشم نفسات تو اون سینهی لامصبت حبس میشه.
انقدر ازم چندشت میشه که یه بار نخواستی حتی امتحانم کنی !!!
هنوز از بار قبلی که نزدیکم شد و خودم و منقبض کردم تنم کبود بود.
میدونستم وقتی دیوونه بشه چیزی جلودارش نیست.
_تو چشمام نگاه کن و بگو حالم و بهم میزنی عماد!! بگو نیا سمتم....
_اینجوری نیست!!
دستهاش و دو طرف دیوار کنار صورتم ستون میکند.
_پس چرا تنت قفل میشه وقتی سر انگشتم میخوره بهش؟ چرا؟
گفت و دستش و بالا گرفت اما بلافاصله مشت کرد.
_دلم نمیخواد دست روت بلند کنم لامذهب بی دین!! چرا مجبورم میکنی....
مشتش که محکم به دیوار خورد ترسیده جیغ کشیدم.
_نزن منو....نزن....هنوز تموم تنم درد میکنه....
_بشکنه اون دستی که خواسته روی تن تو بلند میشه !! بفهم منو !! من مردم ...به زنم نیاز دارم....
دستم و جلوی دهنم گرفتم و اشکام یکی یکی از گوشه ی پلکم سر خورد.
تنش و کاملا بهم چسبوند و گریههام شدید تر شد.
_چیه؟حالت داره بهم میخوره عروس عماد سرمد؟ د بیشرف بیرون این خونه یه جماعت دست به سینه میمونن واسه من تو چرا از من فرار میکنی....؟
من که دست به سینه تم!!! بذار بچشم طعم تنت و !
میخوامت به ولله! گناهه؟ زنمی آخه بی همه چیزِ بی آبرو!!!
با گریه صداش زدم.
_عماد....؟
تو جواب گوشه ی روسریمو تو چنگ گرفت و سمت بینی برد و عمیق بو کشید.
_واسه چی تن و بدنت و میپوشونی از من که از هر حلالی حلال ترم به تو !!! واسه چی ؟
_من نمیتونم....
مستقیم نگاهم کرد.
_نمیتونی چی؟ دامنت مثل گل پاکه درست. اهل نماز و روزه ای باریکلا....محرم نامحرم حالیته ناز شصتت. خدا پیغمبر میشناسی ایولله....
نفس گرمش مستقیم پشت لبم میخورد .
زانوهام سست شد و تا خواستم مثل کاغذ روی زمین وا برم زیر آرنجم و محکم گرفت و ادامه داد:
_اما همون خدا پیغمبر گفته اگه زن خوبی هستی باید اول به شوهرت برسی !!
تو من و میبینی تو هفت تا سوراخ قایم میشی... این چه زن و شوهریه؟
بابا من بی ناموس میخوام با زنم بخوابم! میفهمی؟
سرش و به صورتم نزدیک تر کرد.
_تن لختت و ندیدم هنوز توله سگ !!! من اینارو به کی بگم.... نکنه ....
از تصور چیزی که میخواست بگه چشمام گرد شد.
_نکنه یکی دیگه رو میخوای؟ زیر سرت بلند شده؟ نکنه خودت و از من میپوشونی با یکی دیگه لاس میزنی....
عماد شکاک نبود ....اما امشب به جنون رسیده بود ....اشک تا چونهم راه گرفت ....
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند..
_به ناموسم قسم بفهمم هرز میپری پرپرت میکنم، ناری!
بریده بریده لب زدم:
_توروخدا....برو ...برو عقب....
تو جواب دم عمیقی گرفت.
_امشب دیگه به گریه زاریتم نگاه نمیکنم! بسه هرچی مراعتت و کردم....
_نه ...نه....
_به نفعته راه بیای باهام. دفعه اول درد داره ....منم اونقدری واست صبر ندارم که یواش یواش برم جلو....
راست و حسینی بگم آتیشم بدجوری زده بالا واسه زنی که شرع و دین گفتن حلالته اما سر بدون روسریش و نشونم نداده ....
گفت و بدون مقدمه سرش و جلو کشید و با حرکت بیشرمانهی دستش...
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
پارت بعدی دختره بیهوش میشه اما شک افتاده به دل پسره و همونجور دختره رو بیهوش....🔥🔞پسره وحشی و دیوونهست اما جونش واسه دختره در میره ... | 523 |
| 7 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 1 325 |
| 8 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 331 |
| 9 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 1 516 |
| 10 | -توی شرکت با یه وجب مانتو میکردی تخم سگ؟❌
-تیپم مگه چشه رئیس؟ لباس کاریه دیگه..
داخل اتاقش هولم داد و ناگهان به دیوار کوبیدم
-رئیس؟ با لوندی به شوهرت میگی رئیس تا پارت کنم؟
نگاه خمارش روی تنم میشینه
-لامصب دلم همین الان میخوادت، تمام و کمال!
چشمام گرد میشه
-س..سامرااد توی شرکتیم لعنتیی
دستش به بهشتم چنگ میزنه و با آه غلیظم وحشی تر میشه
-به ت.خمم! زنمی، بزار همه بفهمن شوهرت داره با تن وبدنت آروم میگیره!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0 | 1 130 |
| 11 | -توی شرکت با یه وجب مانتو میکردی تخم سگ؟❌
-تیپم مگه چشه رئیس؟ لباس کاریه دیگه..
داخل اتاقش هولم داد و ناگهان به دیوار کوبیدم
-رئیس؟ با لوندی به شوهرت میگی رئیس تا پارت کنم؟
نگاه خمارش روی تنم میشینه
-لامصب دلم همین الان میخوادت، تمام و کمال!
چشمام گرد میشه
-س..سامرااد توی شرکتیم لعنتیی
دستش به بهشتم چنگ میزنه و با آه غلیظم وحشی تر میشه
-به ت.خمم! زنمی، بزار همه بفهمن شوهرت داره با تن وبدنت آروم میگیره!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0 | 899 |
| 12 | sticker.webp | 3 905 |
| 13 | آقا جون بچه ۱۰ ساله بشینه سر سفره ی عقد؟!
من نمیزارم فهمیدین نمـــیزارم...
جوری داد میزد که گلویش درد گرفته بود و با غم به نارایی که عروسک خرسیاش دستش بود نگاه کرد.
دخترک سمتش آمد و پیراهن مردانه اش را گرفت و کشید:
- کیا داد نزن ترو خدا مگه بده لباس عروس چین چینی تنم کنم؟
کیاوش مات ماند، نارا به قدری کودک بود که معنی ازدواج را تنها لباس چین دار سفید میدید. کلافه دستی به صورتش کشید و پیرمرد یک دنده ی قصه جواب کیاوش رو داد:
- چته شلوغش کردی؟ قرار نیست زناشویی کنه که شیرینی خورده میشه همین!
کیاوش خیره به چشم های آبی نارا اینبار التماسانه زمزمه کرد:
- آقا جون...بچرو میخوای بسپری دست کی آخه؟ نوته... هم خون خودت، تنها دختر خاندانت چرا این طوری میکنه؟
- من نمدونم این بچه هم مادر مردست هم پدر مرده از کجا معلوم من فردا نیفتم تو این سن بمیرم؟
بمونه دست کی بعد من؟ تو که داری میری فرنگ بقیم که تو این فامیل فکر پر کردن جیبشونن من میدونم
نفسی گرفت و زمزمه کرد:
- من بمیرم این بچه میمونه و حوضش، تنهای تنها... الان شیرینی خورده پسر حاج غفار میشه خیالم راحت میمونع
کیاوش دیگر کم مانده بود سرش را در دیوار بکوبد از دست این پیرمرد لجباز خرافاتی مذهبی:
- آقاجون تو که دلت به حال من بچه سرایدار میسوزه زیر بال و پر منو گرفتی چطور با نوع خودت این طوری میکنی؟
به ولله به الله به هر کی میپرستی این کارت غلطه این بچه هنوز عادت نشد...
حسین داد زد و حرف کیاوش را قطع کرد:
- دیگه داری بیشتر از کوپنت حرف میزنمی
وکیل وسیع دختری داری میشی که حتی محرمت نیست
برو به همون درس و مشقت برس بچه تورو چه به کارای من آخه؟
دندون بهم سابید، پسر حاج غفار را از دوران مدرسه میشناخت هم سن خودش بود... بیست سالش بود و میدانست دست آن پسرک هرز میرود در کنار این فرشته ی چشم آبی.
از این فکر روانش بهم میریخت...
غیرتش اجازه نمیداد این بچه این طوری قربانی خرافات شود:
- پس بزار من... لااقل من خواستگارش شم!
حسین سرش متعجب چرخید، کیاوش نیم نگاهی به موهای نارنجی فر فری نارا کرد:
- مگه دردت این نیست که این بچه قبل مرگت صاحب پیدا کنه؟ بزار من بگیرمش آقاجون
نارا با تمام کودکی اش از این حرف خندید و زمزمه کرد:
- یعنی تو دوماد شی من عروس...
پسر سرایدار و نوه ی آلاشت خان عروس دوماد شن؟!
https://t.me/+EUC1_m9XAURjMmY0
https://t.me/+EUC1_m9XAURjMmY0
( ده سال بعد)
صدای قرآن با بحث های بلند دایی هام تو خونه میپیچید.
هنوز خاک بابا حسینم خشک نشده بود و دعوای پسر هاش سر باغ و زمین شکل گرفته بود و به جون هم پریده بودند!
- من نمدونم بابا زنده بود زبونی گفته بود باغ بالا مال منه! به چی قسم بخورم؟
- اگه به قسم خان داداش ماهم دوتا قسم بخوریم دو هزار بیشتر کاسب شیم هان؟
با غم بهشون نگاه میکردم، بعد تقسیم ارث باید کجا میرفتم کجا میرفتم؟!
تو فکر بودم که یک باره در خونه باز شد و صدای کلفت قدیمیمون بیبی بلند بلند اومد:
- وای قربونت برم مادر... چند سال ندیدمت اومدی اومدی مازندران بالاخره؟
همه متعجب نگاهشان را به در دادند و اون دوتا چشم مشکی و اون قد و هیبت با لبخندی وارد شد و یک دور میان همه نگاهش چرخید و زمزمه کرد:
- عرض سلام و ارادت به خانواده ی آلاشت
نگاهش به من که رسید کمی مکث کرد، نفسی گرفت و ادامه داد:
- تسلیت میگم ببخشید نرسیدم به خاکسپاری بلیط گیرم نیومد
خودش بود؟! آن پسرک لاغر؟ همان کیا که پسر آموجسرایدار بود؟ گفته بودند کسی شده برای خودش ولی حالا که دیده بودمش باورم شده بود چقدر تغییر کرده بود پسری که ده سال اسمم تو شناسنامش بود و نزاشت قربانی کودک همسری بشم...
هر چند که دیگه الان مردی بود برای خودش نه یک پسر لاغر اندام!
دایی بزرگم با نارضایتی بلند شد:
- کیاوش؟بچه آموجسرایدار؟! نکنه اومدی توهم سهم ببری؟ بابام آخه کم به تو نرسید و نداد تو زمان حیاتش که الان اسمت تهرونو برداشته
کیاوش نزدیک رفت و روبه روی دایی ایستاد:
- البته که خدابیامرز آلاشتخان منو عین پسرش میدید ولی شوما خیالت راحت
شنفتم میخواید خونرو بفروشید پس فعلا اومدم امانتیم و دیگه ببرم!
خونرو؟ دایی هام قرار بود خونرپ بفروشم اگر اینجا رو میفروختن کجا میرفتم؟
داییم ابرو بالا داد:
- امانتی؟!
و آن مردی که آشنای قدیمی بود و غریبه ای جدید نگاه مشکیاش روی من نشست و من ترسیده در مبل فرو رفتم و زمزمه کردم:
- مـــن؟!
https://t.me/+EUC1_m9XAURjMmY0
https://t.me/+EUC1_m9XAURjMmY0 | 2 661 |
| 14 | _لختین؟ ببخشید امـ..ـا میشه بیام تو؟ از طرف نمایندگی برای درست کردن جکوزی اومدم
صدای لرزان و ظریفی
از پشت در شیشهای حمام
پلک های شاهرخ.. آهسته از هم فاصله گرفت
صدای پرشرم دخترک
_اگر لخت باشین هم واضح نمیتونم ببینم به خدا. چند روز دیگه کامل کور میشم
دخترک با سر پایین در را کامل باز و داخل آمد
صورت ظریفش جمع شد
بویِ... خون نمیآمد؟
_خفه نمیشین اینجا؟ دودِ چیـ..
با دیدن چشمان تیرهی مردی که با شلوار اما با بالاتنهی برهنه، در جکوزی لم داده بود
حرف در دهانش ماسید
مردی نزدیک به ۴۰ سال
با دیدن هیکل عریض و بلند مرد، دستپاچه سر چرخاند و خندید
_ببـ..ـخشید. نگاه نمیکنم
نگاه تیرهی شاهرخ قفل شد
چشمان یشمی دخترک
شبیهِ.. آن عروسک ریز ۱۱ سال پیش بود
آن عروسک ریزش با موهای قرمز
_برو بیرون از خونهم
سرد لب تکان داد
سیزدهمین فیلتر سیگار را هم روی زمین حمام پرت کرد
دخترک کیف بزرگ روی دوشش را زمین گذاشت که تن خودش هم کج شد
نمکی خندید
_زود تموم میکنم میرم به خدا
شاهرخ پک محکمی به سیگار تازه روشن شدهاش زد
دخترک زیپ کیف را باز کرد
با شرم لب گزید
_شکایت نکنینا. از.. از دیوار خونهتون اومدم بالا. آخه در و باز نکردین و راه ویلاتونم خیلی از شهر دوره. نصفش و سوار وانت شدم تا رسیدم اینجا
شاهرخ سر روی لبهی جکوزی گذاشت
نگاه تیرهاش میخ پاپیون نارنجی رنگ شد
بر روی پایین موهای دخترک بود
پوست برفی و موهای فر سیاهی که شلخته از مقنعه کج روی سرش بیرون زده بود
بچه سال بود
شاید دبیرستانی
دخترک پیچگوشتی صورتی رنگی را از کیف بیرون آورد
چشمان یشمیاش با ذوق خندید
_خوشگله؟ تازه خریدمش
کیفش را تا جکوزی کشید
_چند نفر دیگه هم میخواستن بیان تو ویلاتون. انگار میخواستن کل ویلاهای اطراف و بگردن. داشتن میگفتن که از تیمارستانن. پلیسم بود. داشتن میگفتن خونهی کسی که چند تا پرستار مرد بخش داخلی و کشته این اطرافه. با اینکه معلوم بود چرت میگن... اما یکم ترسیدم که دیگه بیشتر واینستادم تا در و باز کنین
شاهرخ چشم بست
مزاحم وراج!
دخترک با یک تصمیم آنی روی زانو ایستاد و.. با شرم سیگار روشن را از میان انگشتان پهن شاهرخ بیرون کشید
نگاه شاهرخ تیز شد
دخترک دستپاچه سیگار را روی زمین خیس انداخت و انگشتان ظریفش چیزی را از میان لبهای شاهرخ به داخل هول داد
_ببخـ..ـشید. قبل از اینکه ناراحت بشین اول مزهش کنین شاید خوشتون اومد
مزهی لیمو.. روی زبان شاهرخ پخش شد
آبنبات لیمویی بود
نگاه خنثیاش را چرخاند. آهسته
روی موهای سیاه دخترک
دخترک شبیه فنچ موحناییاش بود که.. در آن خانه سوخت
اما موهایش..
دخترک با دیدن سکوتش با پیروزی ابرو بالا انداخت
_دیدین خوشمزه بود؟ با سیگار زود میمیرین. خیلی جذابین. حیفه
دخترک دوباره سمت پنل جکوزی رفت
_ویلاتون خیلی شیکه. تا حالا اینهمه گیاه بزرگ توی دیوارای یه ویلا ندیده بودم. انگار وارد جنگل میشی
دخترک پیچ گوشتی را بلند و نگاه شاهرخ زیر آستین دخترک را شکار کرد
سه رد سوختگی روی مچش
رد سوختگی میلهی داغ بود
دستش را سوزانده بودند
تن پر از سوختگی و چشمانی که داشت کور میشد
تعمیرکار شدن در این سن و لبهایی که همش میخندید
مزاحمِ زیادی خوش!
لبخند دخترک اینبار تلخ بود
_ببخشید انقد حرف میزنم. شما خیلی شبیه کسی هستین که زیاد دوسش داشتم
لبخندش دوباره شاد شد
_دیدم ته اتاقتون بشقاب غذاهای دست نخوردهس که سرد شدن. میـ..ـشه.. یعنی..
دخترک با شرم دست به هم پیچاند
_بینشون باقالی پلو با ماهیچه بود. میشه به جای دستمزدم اونو.. بهم بدین؟
چشمان شاهرخ تیز شد. آرام
کور نبود
پس.. دخترک واضح میدید
کنار پایهی آن میز پر از غذا.. روپوش های خونیِ.. آن چهار پرستار تیمارستان.. افتاده بود
دخترک همه چیز را دیده بود!
دخترک خم شد تا پنل را ببیند
_بهتون شیرینی خونگی هم میدم
زمزمهی سنگین شاهرخ
_سرتو بیار بالا، دخترجون
دخترک که مطیع کمر صاف کرد.. گوشهی چشم شاهرخ چین خورد
کمرنگ
_غذارو میدین؟ فقط به شرکتمون بگین پول دادین که آبروم نره
شاهرخ آهسته لب تکان داد
_تخلیهی جکوزی هم مشکل داره. درستش کن، غذا رو ببر
دخترک با ذوق سمت آب خم شد
_چشم. فقط باید یکم آبش و خالـ
حرفش تمام نشده
دست پهن شاهرخ پشت گردن ظریفش نشست و سرش را به زور داخل آب فرو برد
دخترک خشکش زد و لحظهای بعد.. با شدت تقلا کرد
شاهرخ بدون کم کردن فشار دستش، بیتوجه چشم بست
با آرامش آبنبات لیمویی را در دهانش چرخاند
دخترک نباید فضولی میکرد
یکباره
خاموش شدنِ.. تقلاهای دخترک زیر دستش
اما همینکه لای پلکهایش باز شد
نفس.. میان سینهی پهنش گره خورد
رنگ سیاهی که.. در آب جکوزی پخش شده بود
دستهی موی فر دخترک روی آب شناور و رنگ سیاهش رفته بود
رنگ موهای دخترک از سیاه..
قرمز شده بود
ادامه⬇️
https://t.me/+eKwnWugRFVY1MjU0 | 1 609 |
| 15 | - بازم که غذای خونگی آوردی! بوی گند کوکو سبزی شرکتو برداشته!
گدا نباش مثل ما از رستوران سر خیابون بگیر.
لقمه در دهان بلور ماسید. چقدر صبح به مادرش گفته بود این کوکوها عطر سیر و پیازشان زیاد است و نبرد تا آبرویش نرود و گفته بود نه.
نایلون را روی لقمهی چرب و خانگیاش کشید و به سختی قورتش داد.
مینو منشی از دماغ فیل افتادهی شرکت بود که نیمی از دغدغههای مالی او را هم نداشت.
تمام هدفش از کار در این شرکت به دست آوردن دلِ مدیر شرکت بود.
خانم احمدی در ادامهی حرف او گفت:
- دست بردار مینو جون... آخه امثال اینا پولشون به غذای رستوران میرسه؟
مینو با بیرحمی توی چشمهای بلور نگاه کرد:
- آره بابا... ته تهش سالی یه بار بتونن از کبابی سر محلهشون دو پرس کباب بگیرن ده نفری بخورن!
سرش را به عقب هول داد و قهقه زد:
- تازه معلوم نیست گوشت خره، یا کره خر!
گفت و خودش و خانم احمدی از تحقیر شدن بلور قهقهه زدند.
آنها هیچ پیش زمینهای در مورد زندگی بلور نداشتند.
خبر از شبی که با اولین حقوقش یک عدد مرغ خریده بود و مادرش از خوشحالی روی زمین نبود نداشت!
همان شبی که...
برادر کوچکش از عطر مرغ بیدار شده بود و باورش نمیشد بو از خانه خودشان است!
با بغض لب زد:
- باشه جمعش میکنم. توی راهرو میخورم.
مینو خیلی وقت بود که از علاقهی اردوان وزیری، رئیس شرکت، به بلور دخترک سر به زیر شرکت باخبر بود.
با به یاد آوردن نگاههای اردوان قلبش لبریز از حرص شد و گفت:
- کنار سطل زباله بخور... جات همونجاست!
بلور با قلبی شکسته برخاست تا برود. چشمانش پر از اشک بود.
از آبدارخانه خارج شد و اردوان را دید. با یک پاکت کاغذی با آرم گرانقیمتترین رستوران تهران...
سریع اشکش را پاک کرد:
- آ... آقای رئیس چیزی لازم دارید؟ غذاتونو بدید بریزم داخل ظرف بیارم براتون...
اما اردوان اصلا در این دنیا نبود.
عطر کوکوی خانگی که در فضای شرکت پیچیده بود مست و مدهوشش میکرد...
از ذهنش گذشت که یعنی خودش پخته؟
- اون کوکوعه تو دستت؟
در آن لحظه تمام جهانش محدود میشد به آن کیسه فریزر داخل دست بلور.
چند وقت بود دلش هوس غذای خانگی کرده بود و کسی نبود برایش بپزد؟
بلور سریع لقمه را پشتش مخفی کرد:
- بله... ببخشید الان پنجرهها رو باز میکنم هوا عوض بشه. ببخشید. شرمنده. الان میرم بیرون بخورم. شما غذاتونو بدید براتون بچینم میارم بعد...
مینو از آبدارخانه بیرون آمد. هنوز اردوان را ندیده بود:
- نرفتی که گشنه! حالمو بهم زدی اشتهام کور شد از بوی این آت و آشغالا که...
لال شد وقتی نگاه اردوان را دید. بد خراب کرده بود...
اردوان بیتوجه به او که حالا با عشوه ایستاده بود به بلور گفت:
- داری یکم به منم بدی؟ خیلی وقته کوکوی خونگی نخوردم...
بلور متعجب به اردوان نگاه کرد و کیسه را به سمتش گرفت.
اردوان حینی که کیسه را بو میکشید با چشمانی بسته لبخند زد.
- خیلی وقته اصلاً غذای خونگی و گرم نخوردم... لامصب چیه مگه؟
مینو با دهانی باز تصویر مقابلش را تماشا میکرد. بلور یک لنگه پا ایستاده بود که اردوان غذای خودش را روی میز منشی رها کرد:
- بیا اتاق من ناهار بخوریم.
بعد بیآنکه نیمنگاهی به مینو بیندازد با لحنی جدی خطاب قرارش داد و گفت:
- شما از فردا دیگه نیا شرکت خانم صولتی! همین امروز میری حسابداری! میسپارم هیچ شرکتی هم استخدامت نکنه تا وقتی شعور حرف زدن پیدا کنی!
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0 | 2 026 |
| 16 | _من دارم میرم کربلا مادر، کسی توی ساختمون نیست خوبیت نداره تنها بمونی حرف در میارن برات
نهال با غصه گفت
_ من که جایی ندارم برم بیبی
بیبی با مکث گفت
_ خونه شوهرت
نهال ناراحت گفت
_ شما که بهتر میدونی اون به زور از سر رفع تکلیف فقط منو عقد کرده علاقه ای بهم نداره
بیبی با آرامش لبخند زد
_ هرچی هم که باشه این مدت رو نگهت میداره... به هرحال زن رسمی و شرعیشی
روز بعد بیبی دخترک را به عمارت کیاشاه فرستاد و خود راهی کربلا شد
دخترک برای اولین بار پا در خانهای گذاشت که متعلق به همسر قانونیاش بود،
همسری که واضح گفته بود نمیخواهد ببیندش و علاقهای به او ندارد و از سر اجبار عقدش کرده است.
با قلبی ضربان گرفته وارد یکی از اتاق ها شد
آنقدر بزرگ بود که دست و پایش را گم میکرد
دخترک بیچاره که خبر نداشت اینجا اتاق کیاشاه است!
میخواست دوش بگیرد،
وان را آماده کرد و همین که خواست از حمام بیرون برود سینه به سینه مردی شد
وحشت زده دستش را روی قلبش گذاشت
چند روز از آمدنش به این عمارت میگذشت اما امروز اولین بار بود مستقیم با او برخورد میکرد
مبهوت مانده بود
این مرد حتی از نزدیک هم بشدت جذاب بود
تمام این چندروز تمام سعیش را کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد اما اینبار از دستش در رفته بود
به سختی نگاهش را از قامت ورزیده و بالاتنه برهنه اش گرفت و لب زد
_ ب..ببخشید داشتم میرفتم بیرون
کیاشاه نگاهش را روی صورت دخترک چرخاند
ناخوادگاه خیرهاش مانده بود
چهره معصومی داشت و چند روزی بود در عمارت میدیدش...
خدمتکار جدید بود؟
نهال خجالت زده از نگاه خیره مرد تکانی خورد و ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشت
داشت خفه میشد
قلبش پر سروصدا میکوبید
میخواست به اتاقش پناه ببرد که فرناز، دختر سرایدار عمارت سمتش آمد و گفت
_ نهال میشه از توی انباری یه بسته نخود بیاری؟ من پام درد میکنه نمیتونم راه برم
نهال بی خبر از همه جا قبول کرد و سمت انباری رفت
مشغول گشتن میان جعبه های مختلف بود اما بنظر نمیرسید آنجا اصلا مواد غذایی نگهداری شود
دقایقی بعد در انبار باز شد و فرناز با سروصدا گفت
_ دیدید گفتم دزد عمارت این دختر بود
اون جعبه هارو دزدیده
نهال گیج و حيران نگاهشان کرد و کیاشاه عصبی جلو آمد
دخترکی که خیال میکرد معصوم است تو زرد از آب در آمده بود
نهال گیج گفت
_ من.. متوجه منظورت نمیشم فرناز، چه جعبه هایی؟ من که کاری نکردم
کیاشاه اما به دخترک بیچاره امان نداد
رو به دو تن از آدم هایش توپید
_ بندازینش جلو سگا
امروز هنوز غذا نخوردن حسابی گرسنهن..
اگه چیزی ازش موند دربارش تصمیم میگیرم
فرناز با پیروزی لبخند زد
از این دختر خوشش نمیآمد
این چند روز متوجه نگاه های خیره کیاشاه خان به روی او شده بود و داشت از حسادت میمرد
کیاشاه نماند تا التماس های دخترک را بشنود و بیاهمیت سمت ساختمان رفت
نهال را در قفس سگ های وحشی کیاشاه انداختند و ساعتی بعد سروکله بیبی که تازه از کربلا رسیده بود پیدا شد
همان دم هم سراغ نهال را گرفته بود
کیاشاه با عصبانیت جواب داد
_ دستت درد نکنه بیبی، یه دختر دزد فرستادی تو خونم
بیبی متعجب گفت
_ چی میگی مادر دزد چیه؟
با کی هستی؟
کیاشاه کفری گفت
_ همون دختری که قبل رفتنت فرستاده بودی خونم،
از انبار دزدی میکرده امروز مچش رو گرفتن
عاطفه خواهر کیاشاه سر تکان داد
_ تو هم نامردیش نکردی انداختیش تو قفس سگای وحشیت داداش.
طفلک دوساعت جیغ میزد و التماس میکرد الآن دیگه چند دقیقست صداش هم در نمیاد
بیبی شوکه و سراسیمه روی گونه اش کوبید
دست و پایش میلرزید
_ چ...چیکار کردی تو پسر؟ چیکار کردی...
همان موقع سروکله یکی از نگهبانها هم پیدا شد
_ آقا فیلم دوربین ساختمون پشتی رو چک کردیم، معلوم شد دزد اصلی دختر سرایدار بوده
بیبی توی سر کوبان از جا بلند شد و با گریه نالید
_ خیر نبینی پسر چیکار کردی؟
اون دختر امانت دستت بود ... زنت بود... زنتو انداختی تو قفس سگات؟
https://t.me/+zhosbQgnjKY3YmY0
https://t.me/+zhosbQgnjKY3YmY0 | 4 159 |
| 17 | -پاهاتو بستی که چی بشه نیلماه؟ اول آخر که قراره من و تو خودت حس کنی
سرم و به چپ و راست تکون دادم
-عوضی من بهم تجاوز شده،چطوری دلت میاد؟
انگشتاشو روی رونهام کشید
-پس تکون نخور،بذار مثل آدم بکنمت
دستش رو سمت سوتینم اورد
-وگرنه مجبور میشم مثل رئیست بهت تجاوز کنم و بگامت. و من از اون خیلی خشنترم نیلماه، خیلی!
وحشت زده، پاهام و یکم از هم باز کردم و با التماس گفتم:
-تو رو خدا یواش سامراد.
بین پام قرار گرفت و...
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
هیجانی و ممنوعه🔥💦😈 | 622 |
| 18 | - سوتین نپوش سرطان سینه میگیری.
دستمو روی سینم گذاشتم.
- نمیتونم به خاطر بارداری خیلی بزرگ شدن درد میکنن.
منو کشید تو بغلش و دستشو گذاشت روی نازم.
- این چی؟ تپل تر نشده؟
جواب ندادم که دستشو کرد توی شلوارم و مشغول مالیدنم شد که...
https://t.me/+r4AQA-CUJENkMjM8
💦زن و شوهر فوق حشری که حتی موقع بارداری هم به هم رحم نمیکنن🔥 | 428 |
| 19 | - سوتین نپوش سرطان سینه میگیری.
دستمو روی سینم گذاشتم.
- نمیتونم به خاطر بارداری خیلی بزرگ شدن درد میکنن.
منو کشید تو بغلش و دستشو گذاشت روی نازم.
- این چی؟ تپل تر نشده؟
جواب ندادم که دستشو کرد توی شلوارم و مشغول مالیدنم شد که...
https://t.me/+r4AQA-CUJENkMjM8
💦زن و شوهر فوق حشری که حتی موقع بارداری هم به هم رحم نمیکنن🔥 | 792 |
| 20 | sticker.webp | 927 |
المحتوى متاح للمستخدمين بعمر 18 عامًا فأكثر
بتسجيل الدخول إلى الخدمة، فإنك تؤكد أن عمرك 18 عامًا أو أكثر.
