لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام بگذار اندکی برایت بمیرم....
تُعد قناة بگذار اندکی برایت بمیرم.... في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 66 448 مشتركاً، محتلاً المرتبة 4 654 في فئة الأروتيك والمرتبة 5 041 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 66 448 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 20 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -129، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -148، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 2.91%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 15.36% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 937 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 10 212 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 51.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 21 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 21 يوليو | 0 | |||
| 20 يوليو | 0 | |||
| 19 يوليو | +771 | |||
| 18 يوليو | +471 | |||
| 17 يوليو | +218 | |||
| 16 يوليو | 0 | |||
| 15 يوليو | 0 | |||
| 14 يوليو | 0 | |||
| 13 يوليو | +1 | |||
| 12 يوليو | 0 | |||
| 11 يوليو | +189 | |||
| 10 يوليو | 0 | |||
| 09 يوليو | 0 | |||
| 08 يوليو | 0 | |||
| 07 يوليو | 0 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | +201 | |||
| 04 يوليو | +385 | |||
| 03 يوليو | 0 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | 0 |
| 2 | شهاب اریا نخبه ای که یه شب تو مستی به دانش اموزش تجاوز میکنه و...😳💯♨️
https://t.me/+vGcTb62HLRM5NmVk
دختره بخاطر تجاوز مجبور میشه صیغه اش بشه اما وقتی میبینه هنوز تو فکر عشق سابقشه یه شب مست میکنن و باهم میخوابن ولی از اون شب به بعد پسره عوض میشه و...🔞💦💯
#نخبهکشوریوتجاوزبهشاگردممتازش💯🔞 | 2 110 |
| 3 | sticker.webp | 1 604 |
| 4 | _میگن رئیس شرکت با منشیش یه ساعته توی آسانسور گیر افتادند ...!
کل شرکت از ترس پشت در آسانسور صف کشیده بودند ، صدای همهمه کم کم داشته بالا می گرفت !
با نفس تنگی به یقه ی لباسم چنگ زدم و از تو آینه با استرس به رئیس نگاه کردم که داشت با خونسردی و بی خیالی ماچا می خورد !
از بودن در کنار آدم بدعنق و ترسناکی مثل حنیف که چشم دیدنم و نداشت و هیچوقت از بلاهاش در امان نبودم داشتم پس می افتادم و شر شر عرق می ریختم !
تند تند با پرونده های تو دستم خودم و باد می زدم که صدای یلدا حساب دار و شرکت در جا خشکم کرد :
- واااای... با اون رئیس یخ و بیاعصاب؟! خدا به خیر کنه !
اون یکی پرید وسط حرفش وگفت :
_ خیر ؟! رئیس به پشهی ماده هم رحم نمیکنه ، تا چند ثانیه پیش صدای آه و ناله ی دختره می اومد !
همه ریز خندیدند و من با چشمهای گرد به در خیره شدم ، یعنی منظورش همون وقتی بود که لباسم لای در گیر کرده بود و هرچی زور میزدم بیرون نمیاومد؟!
یکی دیگه از کارکنان شرکت ادامه داد :
_ نه بابا از این خبرام نیست ، این دختره ی دست و پا چلفتی ماست تر از این حرفاست تا چشمش به دسته بیل رئیس بیفته صدتا سکته رو زده !
همون لحظه پِففف!
تمام جرعهی ماچا از دهن رئیس پاشید روی آینه و به سرفه افتاد ، با وحشت رفتم سمتش و با مشت کوبیدم پشت کمرش و دستپاچه پرسیدم :
_ رئیس حالتون خوبه ؟
همچنان داشت سرفه می زد اما از اون طرف، غیبتها هنوز ادامه داشت.
یکی شون هینی کشید و گفت :
_ تو مگه دسته بیل رئیس و دیدی کثافت ؟! کی ؟! وای خوش به حالت !
_ نه بابا ما از این شانسا نداریم که ... از طرز راه رفتش و شلوار های گشادی که می پوشه مشخصه که خیلی بزرگه ، دیگه کم کم باید به فکر شناسنامه باشه براش !
یهو چشم های وق زده جفتمون همزمان به پایین تنهش افتاد ، من آب دهنم و قورت دام و رئیس از خشم به نفس نفس افتاد !
همون لحظه یلدا باز مزه ریخت و ادامه داد:
_ یا تو طبیعت رهاش کنه ... !
بازم خندیدند :
_ ولی جدی رئیس مگه عقلشو از دست داده بین این همه دختر سر و زبوندار خوشگل ، بره سراغ این دختره ی غربتی پایین شهری ؟!
_ آره بابا ... طرف از سایهشم فراریه چه برسه به اینکه بخواد کنارش باشه یا باهاش سک.س کنه !
همه از خنده منفجر شدند که همون لحظه ...
تق!
درِ آسانسور باز شد همهی نگاههای وحشت زده همزمان برگشت سمت در ... !
من سرختر از همیشه با چشمهایی که از خجالت جایی رو نمیدید آروم زدم بیرون
و درست پشت سرم ...
رئیس با همون صورت سرد و اخم همیشگی، قدم برداشت ، چند ثانیهای صدا از هیچکس درنیومد .
خواستم هرچه زودتر از اونجا فرار کنم که یهو دست گرمی دور کمرم حلقه شد ، حنیف بعد نگاه کوتاهی که به جمع انداخت با همون صدای خشدار و محکم گفت:
_ شیلا کنارم نبود ... توبغلم بود !
مکثی کرد و سرشو سمتم چرخوند و در مقابل نگاه های ناباور زیر دستاش ادامه داد :
- به هر حال ... جای زن تو بغلِ شوهرشه !مگه نه عشقم ؟!
https://t.me/+wagsmejiWKQ5YTI8
https://t.me/+wagsmejiWKQ5YTI8
https://t.me/+wagsmejiWKQ5YTI8 | 1 151 |
| 5 | _ از گرسنگی میلرزی قشنگم
مگه نه؟
دخترک بی حال از روی تخت به میز پر از غذا خیره شد
بین پاهایش خون بود
طوفان چنگالش را در مرغ بریان فرو برد
_ نترس
بخاطر اینکه اولین رابطت بوده ضعف داری
بغض کرده نالید
_تشنمه آقا
طوفان جرعه ای از نوشيدنی اش فرو داد و خندید
_ آره قشنگم ... میدونم
نیم ساعت پیش فهمیدم!
ماهی با یاداوری اش بغض کرده چشمانش را بست
مجبورش کرده بود میان رابطه دهانش را باز کند و....
سعی کرد بهش فکر نکند
بغضش منفجر شد
_ میمیرما
مظلوم و ملتمس آمیز گفته بود
طوفان دندان روی هم فشرد تا دلسوزی الکی به خرج ندهد
_ نترس نمیمیری
تولهی حروم زادهی خسروشاهی ها سگ جون تر از این حرفاست
ماهی چشمانش را بست
التماس به این مرد فایده ای نداشت
طوفان خندید
_ نمیخوای بیشتر التماس کنی؟
_ نیم ساعت پیش فهمیدم التماس کردن به تو بی فایدست
گفته بود تا مرد خجالت بکشد اما او بلند خندید
_ کِی عزیزم؟ اون موقع که داشتی دل میزدی تا به شکم نخوابونمت؟
ماهی از خجالت و غم سرخ شد
طوفان با نفرت ادامه داد
_ یا وقتی روح مادرمو قسم میدادی که آروم تر روت پایین بالا بشم؟
ماهی هق زد
طوفان غرید
_ روح مادری که خودتون کشتید
_ توروخدا ... من اون موقع حتی به دنیا هم نیومده بودم
طوفان از پشت میز بلند شد و با خشم سمتش آمد
_ پس اعتراضتو ببر پیش همونی که میدونست طوفان خسروشاهی دنبال نقطه ضعفه و باز یک دختر بیچاره دنیا آورد!
بازوی دخترک را گرفت و بلندش کرد
ماهی هق زد
_ نه نکن ... لختم... بسه
طوفان اعتنا نکرد
او را برهنه به میز جسباند
_ بشین
ماهیِ ۱۷ ساله اشک ریخت
مظلومانه و ملتمس
_ پاهام ... پاهام خونیه ...صندلیاتون کثیف میشه
طوفان دندان هایش را روی هم فشرد
زمانی خیال نمیکرد اینگونه بچه ای را شکنجه کند!
با خشم او را روی صندلی نشاند
ماهی ناخواسته لبخند زد
طوفان خندید
_ فکر کردی قراره غذا بخوری؟!
لبخند ماهی خشک شد
معذب بود
تلاش میکرد سینه های برهنه ی کوچکش را مخفی کند
طوفان با سرگرمی خندید
_ چی میخوری خوشگل کوچولو؟
ماهی دودل نگاهش کرد
واقعی میپرسید؟
معصومانه زمزمه کرد
_ میخوای اذیتم کنی؟
طوفان ابرو بالا انداخت
باید اعتراف میکرد پسرعموی تازه برگشته اش چهره ای جذاب و شرقی داشت
_ میخوام زیرخوابمو سیر کنم تا جون داشته باشه برای راند بعد!
ماهی سرپایین انداخت
هیچکس برای نجاتش نمی آمد
این را در این ده روز به خوبی فهمیده بود
طوفان به هرحال کارش را انجام میداد
کسی نمیتوانست نجاتش دهد
آرام زمزمه کرد
_یک تیکه نون
طوفان خندید
_کوچولوی خسروشاهیا کم توقعه!
بشقابی برداشت
مرغ های برشته را کنار برنج زعفرانی قرار داد و سمت دیگرش خورشت قرمه سبزی و کمی سالاد ریخت
دخترک از گرسنگی آب دهانش را فرو داد
طوفان که بشقاب را جلویش گذاشت به سرعت دستش را سمتش دراز کرد
اما پشت دستش به آتش کشیده شد
صدای جیغش بلند
_آخ خدا
بغضش ترکید
طوفان با نامردی با کفگیر فلزی سنگین روی دستش کوبیده بود
بلند هق زد
طوفان خندید
_چرا برنمیداری دردونهی اصلان خان؟
ماهی زمزمه کرد
_ پشمیون میشی
طوفان تشر زد
_بردار گفتم
ماهی با ترس دستش را سمت بشقاب دراز کرد
مردمک های لرزانش خیره کفگیر بود
انگشتش گوشه برنج ها را لمس کرد
دلش از گرسنگی مالش رفت
ضربه اینبار طوفان محکم تر بود
_آییییی
دستش را پشت دست دیگرش گذاشت و هق زد
_نزن ... خیلی ...خیلی درد میگیره ... توروخدا
طوفان اشاره زد
_بخور
ماهی اشک ریخت
_ گرسنمه
_ برای همین میگم بخور
ماهی بچگانه نالید
_ نزن تا بخورم
_ بخور گفتم توله سگ
دستش را دراز کرد و باز ضربه ای دیگر
از درد زار زد
_ آی ... مامان
طوفان خندید
سعی داشت نشان دهد از درد کشیدن دختری ۱۷ ساله لذت میبرد!
که به خودش ثابت کند عذاب وجدان نداد
_ حالا که سیر شدی برو تختو مرتب کن
ملافه های خونی رو بنداز تو حمام
بین پاهاتو بشور و دراز بکش تا شامم تموم شه و بیام
ماهی بی جان از روی صندلی بلند شد
تمام تنش از ضعف میلرزید
با وحشت هق زد
_ نگام ... نگام نکن
طوفان بی حوصله پوف کشید
_ چی زر میزنی توله؟
نیم ساعت پیش از زیرم بلند شدی
نیم ساعت دیگم دوباره زیرمی
خصلت همهی خسروشاهیا رو مخ بودنه؟!
ماهی جوابش را نداد
نتوانست
به محض ایستادن پاهایش لرزش شدیدی گرفت
۴۸ ساعت بی آب و غذا شکنجه جنسی شده بود
لب هایش تکان خورد و پچ زد
_ حالم ... خیلی بده
طوفان پوزخند زد
_اگر اینرار کمتر جیغ و داد کنی نزدیک صبح بهت آب بدم
ماهی دستش را به سرش گرفت
دنیا میچرخید
طوفان با تمسخر ادامه داد
_ البته تعیین نمیکنم کدوم آب!
خودت تصمیم میگیری
اگر خوب سرویس بدی این آبی که تو پارچه نصیبت میشه
اگرم نه که....
جمله اش تمام نشده دخترک بیهوش روی زمین افتاد....
https://t.me/+ac4LjrWlMJdjMzQ0
https://t.me/+ac4LjrWlMJdjMzQ0
واقعیه👆 (پارت 13) | 587 |
| 6 | - باید اتاق خوابمون و عایق صدا کنم بچه نفهمه به این شدت دارم مامانشو میکنم!
دنیا ریز خندید و موهای تا کمر بلندش را که نوکشان روی باسن پر و برجستهاش افتاده بود، پشت گوشش زد و با ناز از آیینه نگاهش کرد.
- امروز صبح پاشده بود میگفت بابا دیشب چرا انقدر فحشت میداد؟ همش بهت میگفت توله سگ خوشگل خودمی؟
با هزار بدبختی متقاعدش کردم که تو نبودی، همسایه بوده! از این به بعد آروم تر باش.
کیان با پرستیژ همیشگی خودش خندهی جذاب و مردانهای کرد.
- توله سگ... واسه سکسمونم باید به این نیم مثقال بچه جواب پس بدیم!
دنیا با عشوه خندید و رو گرفت از این مرد زیادی بی حیا که گاهی در ارضای نیازهایش ناتوان میشد.
کیان از روی تخت بلند شد و پشت سر دنیا ایستاد.
دست روی باسن برجستهی او که با آن شورت لامبادای قرمز سکسی تر هم به نظر می رسید کشید و اسپنکش کرد.
- آخه با این سک و سینهای که تو داری چطوری اروم باشم من توله؟
دنیا رژ قرمز را روی لبهایش کشید و لبهایش را به هم مالید.
سعی کرد مستقیم به چشمان دریدهی کیان نگاه کند.
میدانست مردش متنفر است از چشم دزدیدن و شرم و حیا در تخت خوا و روابط زناشویی...
به سختی نگاهش کرد و سعی کرد بدون خجالت بگوید:
- آروم آروم هم که نه، ولی صداتو بیار پایبن تر لااقل بچه نشنوه صداتو.
کیان تن لختش را از پشت به بدن او چسباند.
دستانش را روی سینههای خوش فرمش قفل کرد و برجستگی پایین تنهاش را به او فشرد.
- آخه بیشرف با این سینههای اناریت من بدبخت چطوری باید صدام و بیارم پایین؟! همین که از شدت حشر داد نمیزنم همسایه ها بریزن بیرون کلی کاره!
دنیا با ناز خندید و سرش را به سبنهی او تکیه داد.
بوی عطر چند میلیونی کیان را عمیق نفس کشید.
در گردنش لب زد:
- بو عطر جدیدت و دوست دارم.
کیان با خشونت مخصوص خودش، با یک حرکت او را روی میز ارایش خم کرد و شورتش را کنار زد.
- پس بذار با عطر جدیده هم یه دور بریم رو کار؛ هوم؟
دنیا چشم گرد کرد.
لرزان صدایش زد:
- کیا... کیان...
کیان با هوس از پشت گردنش را گرفت و بیشتر خمش کرد.
- صدات میلرزه چرا توله؟ مگه نگفتم برام وحشی و دریده باش وقتی دارم میکنمت؟
از تکان های دست کیان آه خفیفی گفت و با ناله های ریز لب زد:
- همین الان دو بار ارضا شدی... دوباره؟
حرف و ناله های دنیا کیان را وحشی تر کرد.
با یک ضرب خودش را واردش کرد و خم شد و در گوشش آهسته گفت:
- سه راند که هیچی، تا صبح قراره یه جور بکنمت که فردا کیارا بیاد ازت علت جیغ و داد زدنت و بپرسه توله سگ! تا تو باشی اینجوری واسه من دلبری نکنی!
https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk | 725 |
| 7 | ـ وقت سکـ*ـس حق لمس کردن تنمو نداری
نه باهات معاشقه میکنم و نه می بوسمت فقط یک راست میریم سر اصل کاری.
ـ دستت از کنار بدنت جم نمیخوره....... اگر دردت اومد میتونی اعلام کنی ولی به هیچ وجه حق بلند کردن صداتو نداری.
قطره اشکی که از حقارت روی صورتم راه گرفته بود رو پس زدم و همینطور که تک تک لباس هامو درمیاوردم و جلوی چشم هاش برای اولین بار لخت میشدم لب زدم:
ـ تا کی؟
ـ هرشب، تا وقتی که وارثمو باردار بشی و بعد از ۹ ماه گورتو از زندگیم گم کنی بیرون.
ـ چرا این شرطو گذاشتی؟ باید میذاشتی میمردم.
ـ منم رغبتی به خوابیدن با زنی که قاتل برادرمه ندارم.......
همین؟!
از این به بعد من فقط قاتل برادرش بودم؟
باران عاشق پیشه ی درونم که پروانه های دلش برای این مرد به هر سمت و سویی پرواز میکرد رو چه میکردم؟
بارانی که با هر کلام بی رحمانه ی مرد زندگیم شکسته و شکسته تر میشد و عادت به اینهمه تلخی از سمت سیاوش رو نداشت چه میکردم؟
ـ باید می کشتیم.........باید میذاشتی پای همون چوبه ی دار جون بدم بایــــــد
ـ اون مرگ زیادی واست آسون بود، اینجا هرشب قراره بمیری.....
راست میگفت.....!
روحم همون شب اول مرد، همون وقتی که با چشمای غریبه و یخ زدش تنمو با خودش یکی کرد و بعد از تموم شدن کارش ولم کرد و رفت و فرداشب و شب های بعدش...........
اونقدر تکرار و تکرار و تکرار شد تا وقتی که فهمیدم باردارم.
مردی که گرمای قلبمو هر روز بیشتر از دیروز از بین میبرد.
منو جوری تشنه و مریض حضورش کرده بود
که بالاخره به جنون رسیدم و این جنون به جنین چند ماهه داخل شکمم هم سرایت کرد.
ـ چته؟.......چه مرگته؟
ـ بغلم کن
خشک و نفوذ ناپذیر قدم از قدم برنداشت که خودم پیش قدم شدم و تنها یک قدم با آغوش بزرگش فاصله داشتم که داد بلندش سرجام نگهم داشت.
ـ یادت رفته واسه چی اینجایی؟
ـ بغلم کن، مثل قبل فقط برای یک لحظه امیررضا خواهش میکنم.........
ـ تکرار نمی کنم باران برگرد اتاقت.
اونکه با شکم برآمده و حال و روز زار و قلبی شکسته جلوی این مرد سنگدل با آخرین ذره های غرورش التماس میکرد لحظه ای نزدیکی به این مرد رو من بودم، بارانی که غرورش زبانزد همه بود و حالا اینطور به خواری رسیده بودم.
من بودم که هنوز توی نگاهش دنبال ذره ای از گرمای نگاه شیفته و عاشق گذشتش به خودم میگشتم و هربار سرشکسته به در بن بست میخوردم.
ـ دیگه نمیام پیشت......دیگه ازت چیزی نمیخوام.....همش دو ماه دیگه مونده بچه که بدنیا اومد میرم اما اگه روزی رسید که همینقدر عاجزانه مثل الان من، منو خواستی هیچوقت جلو نیا.............
نمیخوام تورو تو این حال ببینم.
ـ باران!
ـ برمیگردم به اتاقم..........
https://t.me/+ojbQyCNFTFI0NDNk
https://t.me/+ojbQyCNFTFI0NDNk
https://t.me/+ojbQyCNFTFI0NDNk
https://t.me/+ojbQyCNFTFI0NDNk | 1 609 |
| 8 | _نبند پاهاتو! کری؟
هق ریزی زدم و اشکام دونه دونه از شقیقه هام راه میگیره
_ ولی اردوان خان!
شیشه ی روغنی که از کشو درآورده بود و روی تخت انداخت و به سمتم هجوم آورد
_ یه هفته اس نذاشتی یه شب بهت نزدیک بشم... بسه، طاقتم و طاق کردی.
با چنگ دستش روی نافم آتیش گرفتم
_ اردوان؛ نمی تونم اذیت میشم
_جان... می تونی چشمام!
می تونی دیگه نگم نبند پاهاتو؛ باز کن اون رومو بالا نیار توله ی اردوان 💦🍑
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8 | 1 071 |
| 9 | _بیوه ی برادرم از این لحظه زن منه ...
خانم بزرگ اومد سمتمو دستمالی رو بهم داد و با جدیت گفت:
_وای بحالت اگه باکره نباشی امروز اردوانم عقدت کردکه ابروتو بخره
اردوان همه رو بیرون فرستاد وجلوی روم شروع کردبه دراوردن لباسش
_آقا نه توروخدا... اینکارو نکن بخدا من دخترم
پوزخندی زد روی تخت پرتم کرد و دامنمو بالا زد ولباس زیرمودراورد
_امشب ثابت میکنی دختری وگرنه خودم میکشمت
پاهامو محکم بهم چسبونده بودم من از این مرد میترسیدم
_باز کن پاهاتو این دستمال خونیو تحویلشون بدم
به زور بدون توجه به اشک هام پاهای لختمواز هم باز کرد و خودشو روم تنظیم کردو...
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
بیوه ی برادرشوعقد میکنه تا ببینه دختره یا نه 💦🚫 | 1 |
| 10 | _ جـونـم، اینـجام، نـلرزه دستـات جوجم! ❌🔥
بوسـه میکارد روی پلک دردمندِ شرمزدهام:
_ مـن ن..نامزد بـرادرت بودم.
_ باز برگشتی سر پلهی اول که اون روی سگیمو بالا بیاری؟ نگفتمت تو رخت من اسم داداشمو نیاری؟
بق کرده برگشتم که صـدایش خمارم کرد:
_ دِ لاکـردار، اینجـوری بق میکـنی که من بیشتر به هولولا میوفتم دوباره و دوباره بکشونمت زیرم...بیا اینجا ببینم!
با قفل شدنِ دستش دور تنم...🔥
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
دختره نـامزدِ برادرش بود، امـا وقتی خـاندانِ دختره داداششو میکشن، عقدش میکنه و هر شب...🔥🥃 | 741 |
| 11 | _ ممهبندتو بکَن عروسکم.❌
با خجالت نگاهمو از نیمتنهی لختش گرفتم
_ خجالتم میشه میگی ممه!
_ بگم لیمو امانی پس؟؟؟
اون تولهای که واسم پسانداختی از بس کرده تو دهنِ بیصاحابش که شدن ممه...پدر سوختهی لاکردار!
به بچهی خودشم حسودیش میشد؛؛؛ قفسهی سینهاشو هل دادم و لب زدم
_ اردوان..بچه نشو؛ بذار برگردم تو اتاقش، بچه نصفه شبی گشنه میشه
لباسمو داد بالا و تنمو خوابوند رو تخت
_ ای گور بابای گشنگیش، هر چی مک زده دیگه بسشه. ❌
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
دختره رو اونقدر تو تختش نگه میداره و هی باهاش اهه اهوم..که بالاخره مادرشوهرش با بچه میاد پشت در و..😈♨️ | 903 |
| 12 | _ همش نیمچه ممهاس؛ پستون شتر شیرده نداری که دست گذاشتی روشون! 🔥🚫
با خجالت برگشتم
_ ولی من خجالتم میشه اردوان خان!
دستاش از پشت قالب تنم شد و یه دستش مشغول کنار زدن سوتینم شد
_ چی..چیکار می کنید؟
_ میخوام ببینم از کجاش خجالتت میشه توله؛ خودم برات بزرگشون می کنم!
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
زنش به انتخاب مادرش، یه دخترِ کوچولو موچولوئه بغلیه که خودش می خواد سایزشو براش...🤭😋 | 659 |
| 13 | _بیوه ی برادرم از این لحظه زن منه ...
خانم بزرگ اومد سمتمو دستمالی رو بهم داد و با جدیت گفت:
_وای بحالت اگه باکره نباشی امروز اردوانم عقدت کردکه ابروتو بخره
اردوان همه رو بیرون فرستاد وجلوی روم شروع کردبه دراوردن لباسش
_آقا نه توروخدا... اینکارو نکن بخدا من دخترم
پوزخندی زد روی تخت پرتم کرد و دامنمو بالا زد ولباس زیرمودراورد
_امشب ثابت میکنی دختری وگرنه خودم میکشمت
پاهامو محکم بهم چسبونده بودم من از این مرد میترسیدم
_باز کن پاهاتو این دستمال خونیو تحویلشون بدم
به زور بدون توجه به اشک هام پاهای لختمواز هم باز کرد و خودشو روم تنظیم کردو...
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
بیوه ی برادرشوعقد میکنه تا ببینه دختره یا نه 💦🚫 | 1 366 |
| 14 | _بیوه ی برادرم از این لحظه زن منه ...
خانم بزرگ اومد سمتمو دستمالی رو بهم داد و با جدیت گفت:
_وای بحالت اگه باکره نباشی امروز اردوانم عقدت کردکه ابروتو بخره
اردوان همه رو بیرون فرستاد وجلوی روم شروع کردبه دراوردن لباسش
_آقا نه توروخدا... اینکارو نکن بخدا من دخترم
پوزخندی زد روی تخت پرتم کرد و دامنمو بالا زد ولباس زیرمودراورد
_امشب ثابت میکنی دختری وگرنه خودم میکشمت
پاهامو محکم بهم چسبونده بودم من از این مرد میترسیدم
_باز کن پاهاتو این دستمال خونیو تحویلشون بدم
به زور بدون توجه به اشک هام پاهای لختمواز هم باز کرد و خودشو روم تنظیم کردو...
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
بیوه ی برادرشوعقد میکنه تا ببینه دختره یا نه 💦🚫 | 2 011 |
| 15 | sticker.webp | 5 021 |
| 16 | - اول دودولشو بشور… بعد پودر بزن…
سفارش بیبی بود. برای نگهداری از نوهی بی مادر عمارت، آموزشم داده بود.
- خب! تمیز شستمش، حالا پودر میزنم… کجاشو پودر بزنم؟
ران؟
لای پا؟
قوطی پودر را بالا گرفتم و یک نگاه به تن لخت بچهی چند ماههای که دستم امانت سپرده بودند انداختم.
چند وقتش بود؟
دو ماه؟ سه ماه؟
اصلاً به من چه!
همه جایش را پودری میکردم و خلاص!
- ببین بچه جون اگه گریه نکنی بعد اینکه پوشکت کردم، قول میدم بهت شیر خوشمزه بدم باشه.
بچهی تپلوی خوردنی با آن چشمان سبز برّاق خیرهام شده بود انگار آدم فضایی دیده باشد و خندید…
اما تا جعبهی پودر را بالای تنش گرفتم در ظرف باز شد و یک کپهی گنده پودر روی تن بچه ریخت…
- خاک توو سرم شد!
خم شدم و شروع کردن دو دستی پاک کردن پودرها انگاری پسرک سرتق خوشش آمد شروع کرد به دست و پا زدن…
- بمون بچه دودول مودولت زیر بهمن مونده، وایستا پاکش کنم…
خیر! ناقلا به پدر ناخلفش رفته بود.
- ها چیه کلک! توام مثه بابات دختر خوشگل دوس داری آره؟
با خنده شروع به تکاندن پودرها از تن لختش کردم.
خاله خانوم میگفت پدرِ دکترش وقتی در فرنگ درس میخوانده رنگ به رنگ دوست دختر داشته، این شازدهی موطلایی هم کادوی یکی از همان دوست دخترهایش است که برگشتی دستش داده!
- وای وای… چیکار کردی بچه… چه وقت جیش کردن بود… وایستا… نکن… همه جا رو خیس کردی…
پسر بازیگوش آنتنش را بالا داده بود و گلبارانم میکرد و با خوشحالی برای خودش دست میزد.
- یا قمر بنی هاشم!
تازه یاد جایی که کهنهاش را عوض میکردم افتادم.
- تخت باباتو خیس کردی بدبخت شدیم بچه پاشو… پاشو تا بابات نیومده جفتمونو به این تخت نبسته!
بچه را بغل گرفته بودم از تخت گندهی آقای دکتر پایین بیایم که…
https://t.me/+msJCnMxRr8xkZWQ0
https://t.me/+msJCnMxRr8xkZWQ0 | 3 235 |
| 17 | - هی کک و مکی، چرا گریه می کنی؟
با دیدن مرد درشت هیکلی که مقابلش ایستاده بود ناخودآگاه دست و پایش را گم کرد
-من..من..
بی هوا هقی زد که اوکتای با اخم نگاهش کرد، دختر صورت گرد و چشمان درشتی داشت با موهای خرمایی که آشفته دور صورتش را قاب گرفته بود، نمی فهمید چرا باز مقابل شرکت نشسته و داشت گریه می کرد
- دیروز هم که اومده بودی!
نگو نه که خودم دیدمت از پنجره
هر روز میری و میای میشینی رو پله های شرکت داخل هم نمیای...
لب های نیمه باز دخترک با آن صورت گلگون شده زیادی با مزه و خواستنی بود
ناخواسته مقابل دختر زانو زد
شبیه این دختر های مدرسه ای بود
- تو مگه مدرسه نداری که میای میشینی اینجا؟ اصلا چرا میای دنبالی چی هستی؟
کرانه ترسیده عقب کشید فکر کرد شاید
شاید این مرد می توانست کمکش کند
دیده بود که هر روز به شرکت می آید و از کارکنان بود و چند باری هم با آن زن زیبا دیده بودش که بگو بخند می کنند آرام پچ زد
- دنبال بابای بچمم
مرد بهت زده لب زد
- چی؟
چشمان دختر پر شد و دستش روی شکمش نشست و نگاه تیز بین مرد برجستگی کوچک شکمش را شکار کرد
خجالت زده و درمانده دستش را برداشت
- من بچه نیستم آقا
۲۲ سالمه
چند ماه پیش تو این شرکت مترجم زبان اسپانیایی بودم
چشمان مرد ریز شد
کرانه زیر نگاه آبی مرد که زیادی بی حس بود و البته ترسناک بود دست و پایش را گم کرد اوکتای اما کنجکاو گفت
- خب؟
چشم دزدید راستش پشیمان شده بود از حرف زدن، سریع از جا برخواست که برود ناگهان مچ دستش اسیر پنچه ای قوی شد
- کجا کک و مکی؟ بشین ببینم دردت چیه
بی هوا و از سر حرص از دهانش پرید
- مگه دکترین؟
چشمان مرد چینی خورد
- شاید...حالا بشین تعریف کن
دخترک سر به زیر و شرمگین نشست
- ببخشید اگه تندی کردم
اوکتای بی حوصله سر تکان داد کرانه با لب های برچیده و قرمزی که زیادی جلب توجه می کرد با غصه ادامه داد
- چند ماه پیش با کلی التماس تو این شرکت قبولم کردن
اول واسه کار های خدماتی و بعدش که خانم نیک فهمید اسپانیایی بلدم گفت به عنوان مترجم استخدامم میکنه
می شناسین شون؟
نگاهی به مرد کرد که چشمان آبی اش را زوم او کرده بود، در نگاهش سردی و غم موج می زد، او سر تکاند
چانه دختر لرزید
- پس می دونید
اون خانم من و استخدام کرد اما بعدش که فهمید در به در دنبال کلی پولم ببخشید میگم ولی ازم سواستفاده کرد
از حرف های که می خواست به این مرد بزند دلش می خواست آب شود، اما باید خانم نیک را پیدا می کرد
چانه اش بیشتر لرزید، حواسش نبود که چشمان خیره مرد با دقت به نیم رخ زیبایش زل زده
- من پیشنهاد شو و قبول نکردم...اونم دیگه اصرار نکرد....قلب بابام خیلی مریض بود و باید زود تر عمل پیوند انجام میداد
از سر درموندگی، رفتم سراغ خانوم گفتم بهم پول قرض بده گفت باشه اما یه پیشنهادی بهم داد
نیم نگاهی به مرد انداخت، بی حال گفت
- گفت رحمم و اجاره بدم تا بچهی پسرش و که از عروس قبلیش بود به دنیا بیاد... رحم قبلی عروسش ضعیف بود و بچه رو نگه نمی داشت و مجبور شدن لقاح مصنوعی بسازن که یهو زن پسرش مُرد و جنین و فریز کردن...من..من قبول کردم چون حالا بابام خیلی بد بود، چاره ای نداشتم...روزی که بابام عمل کردن و اون جنین و گذاشتن تو رحمم اما...
دخترک به پهنای صورت اشک می ریخت
ماه ها این حرف ها را در دلش نگه داشته بود نه دوستی نه داشت خانوادی جز پدرش که دردش را بگوید
با یاد پدرش قلبش تیر کشید، پدری که حالا عمرش به دنیا نبود
- سه ماه بعد... اتفاقی فهمیدم که عروس قبلیش به پسرش خیانت می کرد و پسرش هم با یه گلوله زنش و کشته...
خانم نیک وقتی داشت با پسرش حرف می زد، صدای داد شو شنیدم که می گفت بچهی اون زن نمی خواد و اگه پاش برسه ایران همه بچه رو می کشه هم من و...
فین فینی کرد و سرش را به سمت مرد برگرداند ملتمس گفت:
- من ترسیده بودم تا اینکه خانم نیک فهمید حرف هاش و شنیدم و گفت بچه رو بردارم و گورم گم کنم، اونم به پسرش میگه بچه مُرده...به حسابم پول زد و گفت بمونم تو خونه ام تا بیاد سراغم. ولی بعد یه مدت یهو ناپدید شد، هرچی زنگ زدم گوشیش خاموش بود...من حتی ...حتی آدرس خونه شون هم نداشتم... می خواستم تکلیفم و روشن کنه
- واسه همین اینجا نشستی تا خانم نیک و ببینی؟
دختر با همان لب های برچیده سر تکان داد
- چند روز اول منتظر موندم تا ببینمش اما هیچ جا نبود،شما می دونین کجاس؟
چشمان درشتش را به چشمان مرد دوخت
- تو رو خدا اگه می دونید بگید بهم
من نمی دونم با این بچه چی کار کنم
مرد پوزخند صدا داری زد
چشمانش زیادی سرخ و پر از نفرت بودند
سرش را سمت دختر خم کرد با صدایی ریز و بم غرید:
-بابای بچه جلوت نشسته کک و مکی، بازم می خوای خانم نیک و ببینی؟؟
https://t.me/+So846LdcEGQ0Mzlk
https://t.me/+So846LdcEGQ0Mzlk
https://t.me/+So846LdcEGQ0Mzlk
https://t.me/+So846LdcEGQ0Mzlk | 1 820 |
| 18 | #پارت۸۳۲
#p832
_بلیسش…
صدای خنده های آدمای دور میز و میشنیدم…
بزرگی شکمم باعث میشد تو راه رفتنم تاثیر بذاره…
آخ که کی میشد این بچه به دنیا بیاد و راحت بشم…ماههای آخر خیلی سخت میگذشت مخصوصا تو عمارت نیک نام ها و کوروش!!!
مخصوصا با این پُفی که من داشتم و تقریبا تمام خوراکی ها منع بودم به خاطر فشارخون!!!
دوباره جمیله ی بخت برگشته را دست گرفته بودند!!!
با چشمان خودم دیدم که نیلوفر کاسه ی چوبی سوپ و نمکدان را وقتی کوروش حواسش نبود با دست هل داد و حاصل شد یک صدای وحشتناک و گندی که به کف سالن خورد…
صدای خشمگین کوروش درون سالن میپیچد:
_غلط اضافه کردی جمیله…از صداش نیلوفر ترسید…بلیسش و تمیزش کن… وگرنه اخراجی…
تنم را کمی جلو میکشم:
_چطور ممکنه نیلوفر از صدای چیزی که خودش ایجاد کرده بترسه؟!…
کوروش حتی نیم نگاهی هم نثارم نمیکند:
_تو خفه شو…توام کاری که گفتم و بکن…
انگار نه انگار مادر بچهش بودم…البته که عادت کرده بودم به این حقارت…اگر…اگر غیرت داشتم همان زمانی که این زنیکه هوویم شد میرفتم…
_گفتم خود نیلوفر این کارو کرد…چرا باید جمیله تمیزش کنه؟!…
کوروش پوزخند میزند و از پشت میز بلند میشود…
دور دهانش را با دستمال پاک میکند:
_حالا که انقدر سنگشو به سینه میزنی…چطوره تو زحمت لیسیدنشو بکشی؟!…
سر بالا میبرم تا در چشمانش خیره شوم…بلند قامت بود و به اندازه ی همان قد بلندش بی رحم…
_چیو نگاه میکنی؟!…زود باش…بلیسش وگرنه رفیقتو اخراج میکنم…
جمیله بازویم را چنگ میزند:
_ماهور خانوم…خودم این کارو انجام میدم آقا…
سیگاری گوشه ی لبش میگذارد:
_نه…دیگه نمیخوام تو انجامش بدی…ماهور باید بلیسه…
کمی تنم رو جلو میکشم که جمیله دوباره از پشت بهم می چسبد:
_خانوم…
صدای کف زدن نیلوفر و قهقهه هایش…اخم هایم را در هم میکند…
_خب منتظر چی هستی…کاری که کوروش گفت رو بکن…
منتظر بودم هر لحظه از حرفی که زده پشیمان بشود اما برخلاف انتظارم دود سیگارش را توی صورتم فوت میکند:
_این کف اگه تا پنج دقیقه ی دیگه مثل آینه نشه…با جمیله جونت خدافظی میکنی…
نگاهی به ساعت مچی اش میکند و ضربه ای روی آن میزند:
_شروع شد!!!
جمیله یکی از عزیزترین دوستانم بود…
نباید شغلش را از دست میداد…احتیاج مبرمی به آن داشت!!!
زانو که میزنم…قهقهه های نیلوفر بلندتر میشود…
کوروش رفته بود…ولی این زن نجس بالای سرم…نمکدان دیگری روی کثافت روی کف خالی میکند:
_اینم بلیس…
میخندد و من مثل چهارپا بر زمین زبان میکشم…
بغض راه گلویم را می بندد…جمیله با گریه کنارم می نشیند:
_نکن خانوم…من اخراجم بشم…بهتر از اینه که با این وضعیت شما این کار و بکنی…نمک واسه شما سمه…واسه بچه خطرناکه…فشارخونتونو بالا میبره…
کف سالن را تمیز میکنم و با زحمت بلند میشوم…ته گلویم تلخ بود…شور بود…کثافت ترین مزه ی دنیا بود…
حالم بد بود…
نیلوفر با لودگی تکان میخورد:
_خوشمزه بود؟!…
چشمانم سیاهی میرود اما ورود دوباره ی کوروش را حس میکنم…
نگاه ناباوری که به من و کف تمیز سالن می اندازد…
شاید باورش نمیشود که همسر زبان درازش برای تنها دوستی که اینجا داشت…چه کارها که نمیکرد!!!
از گوش هایم آتش بیرون میزد…
فشارم به قدری بالا رفته بود که به زحمت میدیدم…
نمک سم بود و من امروز دو نمکدان لیس زده بودم…
کوروش با ناباوری جلوتر می آید:
_کی تمیز کرد اینجارو؟!…
او هم باورش نشده که ماهور کف سالن خانه اش را با زبان تمیز کرده است!!!
نیلوفر دوباره لودگی میکند:
_ماهور جان نوش جان کرد…یه کمم شور بود فک کنم…
حالم بد بود…نفسم در نمی آمد…دستی روی شکمم می کشم و سمت اتاقم قدم برمیدارم…البته به سختی…
کوروش ناباور به تلو تلو خوردن هایم نگاه میکند…نیلوفر از گردنش آویزان است!!!مطمئنم زیر گوشش تشکر میکند که به خاطر او دوباره مرا تحقیر کرده است…
سمتش میچرخم:
_دیگه به جمیله کاری نداشته باش…بذار بمونــِ…
دستم از روی نرده شل میشود و زمین خوردنم همزمان با فریاد یا خدای جمیله است!!!
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
❌این پارت از رمان آپ شده و واقعیه❌
#کپیممنوع
اول جوین شو و بعد پارت و سرچ کن😢👇🏽
پارت۸۳۴👇🏽
https://t.me/c/1824398029/72119
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0
https://t.me/+1vM7sThVgMwxNmI0 | 2 163 |
| 19 | - از زیر شیر گرفته نشده دادیم به یه پیرمردی که شلوارشو نمیتونه بکشه بالا.
مامان سیلی ارومی به صورتم زد و خودشو روی مبل پرت کرد.
- درد بگیری بچه. چشه مگه خاستگارت؟
عصبی و پر حرص پامو کوبیدم زمین که دردم گرفت. بی اهمیت جیغ کشیدم.
- هیچی بلد نیست هیچی. پیره.
دیشب بهش میگم لباس خواب جهازم نداره بهم میگه لازم نیست بخری.
- خب حالا، لنگ لباس خوابی؟
چقدر بیحیا شدی ثمر.
بغض کردم. اصلا منو نمیفهمیدن، گناه من چی بود که شدم زن یه مرد از خودم خیلی بزرگ تر.
من ۱۶ سالمه و اون ۳۲.
این درست نیست.
من تازه تو سن دوست پسر گرفتنم.
- مامان نمیخوامش درضمن خیلی تفاوت قدی داریم
۳۰ سانت بلند تره.
مامان اخماشو کشید توی هم و زد پشت دستش.
- نسل شما که عاشق مرد قد بلند گولاخین
اون بازیگره چی بود هندیه قد بلنده؟
چشماش سبز بودن
خودتو کشته بودی براش الان شوهر اونجوری گیرت اومد پیف شد؟
با گریه نشستم روی زمین.
چرا نمیفهمیدن من شوهر نمیخوام؟
- ثمر دخترم، شوهرت دم دره برید خرید
مشکلت چیه؟
- مامان پیره نمیخوامش.
گریه ام اوج گرفت که مامان نشست کنارم و دستشو روی شونم گذاشت.
- مشکلت لباس خواب خریدنه؟ اخه به شوهرت نمیاد خسیس باشه
بگو چی میخوای خودم میخرم برات.
- طلاق میخوام طلاق.
هینی کشید که در باز شد و فرهاد اومد داخل. با دیدنم روی زمین و گریون رو به مادرم گفت:
- مامان جان شما اگه میشه بفرمایید اتاقتون، خسته شدید.
مامان بی حرف رفت. واسش مهم که نبود. یه داماد پولداری گیرش اومده.
اشکمو پس زدم که گفت:
- ثمر خانوم، چرا طلاق میخوای؟
من که همه نیازاتو برطرف کردم.
گوشی...پول جشن تولد.
چی اذیتت میکنه؟
- این که حس جنسی بهم نداری.
من یه شوهر میخوام من و بدنمو بپرسته، نکه میگم لباس خواب بخزیم میگی نیاز نداریم
درضمن ازم خیلی بزرگ تری و قدتم بلنده.
خم شد و یهو منو بلند کرد، نشوندم روی میز ارایشی و خم شد توی صورتم.
- لباس خواب نیاز نداری چون قرار نیست توی خونه لباسی جز شورت تنت باشه.
سنمم خوبه مرد پخته ای هستم
قدمم دوست داری لایکای پستای اینستاتو دیدم
میگی مرد نیستم؟
لامضهب گفتم بچه ای بزرگت کنم ولی نه، دیگه ولت نمیکنم.
یهو لباشو گذاشت رو لبام و...
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
https://t.me/+7ZwlfzX7L7wzYjI0
❌دختر مدرسه ای با مرد از خودش بزرگ تر ازدواج میکنه ولی شوهرشو دق میده و فرهاد همش درحال ناز کشیه😂 | 5 279 |
| 20 | _بیوه ی برادرم از این لحظه زن منه ...
خانم بزرگ اومد سمتمو دستمالی رو بهم داد و با جدیت گفت:
_وای بحالت اگه باکره نباشی امروز اردوانم عقدت کردکه ابروتو بخره
اردوان همه رو بیرون فرستاد وجلوی روم شروع کردبه دراوردن لباسش
_آقا نه توروخدا... اینکارو نکن بخدا من دخترم
پوزخندی زد روی تخت پرتم کرد و دامنمو بالا زد ولباس زیرمودراورد
_امشب ثابت میکنی دختری وگرنه خودم میکشمت
پاهامو محکم بهم چسبونده بودم من از این مرد میترسیدم
_باز کن پاهاتو این دستمال خونیو تحویلشون بدم
به زور بدون توجه به اشک هام پاهای لختمواز هم باز کرد و خودشو روم تنظیم کردو...
https://t.me/+GLLUqlYsnOljNzI8
بیوه ی برادرشوعقد میکنه تا ببینه دختره یا نه 💦🚫 | 389 |
المحتوى متاح للمستخدمين بعمر 18 عامًا فأكثر
بتسجيل الدخول إلى الخدمة، فإنك تؤكد أن عمرك 18 عامًا أو أكثر.
