بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام بگذار اندکی برایت بمیرم....
تُعد قناة بگذار اندکی برایت بمیرم.... في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 65 770 مشتركاً، محتلاً المرتبة 4 703 في فئة الأروتيك والمرتبة 4 924 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 65 770 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 29 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -507، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -85، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 3.19%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 14.71% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 099 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 9 684 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 49.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 30 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 30 يونيو | 0 | |||
| 29 يونيو | 0 | |||
| 28 يونيو | 0 | |||
| 27 يونيو | 0 | |||
| 26 يونيو | 0 | |||
| 25 يونيو | 0 | |||
| 24 يونيو | +1 | |||
| 23 يونيو | +1 | |||
| 22 يونيو | 0 | |||
| 21 يونيو | 0 | |||
| 20 يونيو | 0 | |||
| 19 يونيو | 0 | |||
| 18 يونيو | +138 | |||
| 17 يونيو | +97 | |||
| 16 يونيو | +1 | |||
| 15 يونيو | 0 | |||
| 14 يونيو | 0 | |||
| 13 يونيو | 0 | |||
| 12 يونيو | 0 | |||
| 11 يونيو | +532 | |||
| 10 يونيو | +38 | |||
| 09 يونيو | +88 | |||
| 08 يونيو | 0 | |||
| 07 يونيو | 0 | |||
| 06 يونيو | 0 | |||
| 05 يونيو | 0 | |||
| 04 يونيو | 0 | |||
| 03 يونيو | 0 | |||
| 02 يونيو | 0 | |||
| 01 يونيو | +459 |
| 2 | sticker.webp | 1 |
| 3 | -این سوتین تو تنم چطوره رخساره....؟!
عکسی که از بالا تنه اش که تنها پوششش سوتین بود را عکس می گیرد و برای رخساره می فرستد....
البته ست شورتش هم توری بود و از بغل گره می خورد اما نپوشید چون به نظرش دیگر خیلی ناموسی می شد...
منتظر بود تا رخساره جوابش را بدهد که صدای پیام گوشی اش آمد.
سمت ان رفت اما با دیدن مخاطب اخم هایش درهم رفت.
بی توجه حتی نگاهم نکرد حتی پیام را نمی خواست سین کند اما وقتی محتوای ان نمایان شد با خواندنش نفس در سینه اش حبس شد...
-نظر رخساره رو نمی دونم اما اگر نظر منو بخواین بهتون بگم....؟!
چشمانش کم مانده بود از حدقه بزند بیرون....
به تته پته می افتد و امان از هول بودنش....
این مرد عموی دختری بود که برادرش به خواستگاری اش رفته بود و اسمش را یک تریلی می کشید...
مات می ماند و نمی داند چه غلطی بکند...؟!
اخ که ابرو و حیثیتش بر فنا رفت....
اما به خود امده و می بیند صفحه باز است و انلاین بودنش کاملا معلوم است و ممکن بود ان مرد خیالاتی به سر ش بزند که شاید او از قصد فرستاده....؟!
بلافاصله تایپ می کند.
-ای وای ببخشید آقای ملکشاهی... اشتباه شده....!!!
دخترک دست پاچه پیام را فرستاد که همزمان گوشی اش زنگ خورد.
این دیگر ورای تصورش بود و بخواهد با گیو ملکشاهی در مورد لباس زیر حرف بزند.
تماس را جواب نمیدهد که گیو پیام می دهد.
-جواب بده دختر....!!!
فرصت فکر کردن ندارد و همانطور با یک شورت و سوتین روی تختش نشسته بود که تماس دوباره برقرار می شود.
چشم می بندد و بیچاره وار در نهایت تماس را وصل می کند.
-ب...له....!!!
گیو ملکشاهی که چند وقتی دنبال فرصت بود تا دردانه میرزا را به دام بیندازد و اذیت کند الان هم بهترین فرصت بود و بیشتر دوست داشت صدای نازدارش را بشنود و بدون معطلی یک راست سر اصل مطلب می رود.
-جوابم رو ندادی دوست داری نظر منو بدونی....؟!
دخترک تا بناگوش سرخ شد و مات می ماند.
جلوی سیته اش را می گیرد که انگار گیو ملکشاهی دارد از پشت تلفن او را می بیند.
سرفه می کند و بریده می گوید.
-ببخشید میشه عکسم رو پاک کنین...؟!
گیو تکیه داده بر صندلی و صدای نازدار دخترک عجیب پشت تلفن به دل می نشست....
اذیت کردنش کیف می داد.
-چرا باید پاکش کنم....؟!
نفس در سینه نازان حبس می شود.
-خب... خب شما نامحرمین.... اصلا اشتباه شده.... خواهش می کنم پاک کنین...!!!
مرد می خندد و سرش را به پشتس صندلی تکیه می دهد.
موذیانه می گوید.
-پاک کنم چی بهم میرسه...؟!
حیرت زده از حرف مرد لعنتی به خود می فرستد.
تمام تنش از خجالت روی ویبره است.
می ترسید و می دانست صحبت بیشتر مرد را گستاخ تر می کرد.
گیو وقتی می بیند صحبت نمی کند موذیانه چشم باریک می کند.
دخترک ساده تر از این حرف ها بود.
-جوابم رو نمیدی....؟!
چشمان نازان درشت می شود و لبش را زیر دندان می کشد...
-من... من باید برم.... ببخشید آقاجونم داره صدام می کنه، خداحافظ...!!!!
تماس را تند قطع و عرق رو پیشانی اش را هم پاک می کند که پیام گیو دوباره سوهان روحش می شود.
-بارم فرار کردی کوچولو اما.... من نمی تونم برای یه نصفه عکس نظر بدم و اگه قول بدی یه نود دیگه با ستش تمام قد برام بفرستی قول میدم هم نظرمو کامل بگم هم کلا پاکش کنم...!!!!
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
https://t.me/+zbRi8vSJGTVjNGQ0
بنر واقعی.... | 252 |
| 4 | -دختره خونریزی داره ایزد
چه غلطی کردی؟
آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود.
ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت:
-زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟
منم همونکار و کردم
آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت:
-اون هنوز بچه ست نره غول
از پشت باهاش...
آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود.
از پشت و بدون آمادگی.
از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمیآمد.
همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود:
-پشت و جلو نداره مادر من
دختره زیادی نازنازیه
نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد
نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند.
هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود.
حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند
بعد از ان شب دخترک را ندیده بود:
-کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش
امشب مهمون دارم
بعدش باید به شوهرش برسه
از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود.
بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد.
آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد:
-بسه ایزد
ول کن طفل معصوم و
خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه
دخترک از توی اتاق صدای مرد را میشنید که گفت :
-پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟
فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟
نفسی گرفت و گفت:
-بگو بیاد میخوام ببرمش
-دیگه نمیدم ببریش...
خیانت کردی تو امانت پسر
طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم
میخوام شوهرش بدم
ایزد انگار دیوانه شده بود.
روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد
با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت:
-گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟
یه شوهری امشب بهش نشون بدم...
آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد:
-پس دلت شوهر میخواد...ها؟
با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید
-ب...بخدا...من نمیخوام...
من...من میترسم...جلو...نیا
از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد
همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک
-که دلت شوهر میخواد ...
من امشب یه شوهری به تو نشون بدم
دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت....
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 | 130 |
| 5 | - این ساعت وقت اومدن به خونهست؟ یا بالاخره یادت افتاده زن داری؟
محسن بیحوصله نگاهی به ساعت دیواری انداخت و با پوزخند گفت:
- سه نشده هنوز… تازه اول شبه! جای بدی هم نبودم. من زن گرفتم که هر شب به تو جواب پس ندم! بعد تو پا شدی اومدی اینجا؟!
رنگ از صورت مادرش پرید.
- کجا بودی محسن؟ پیش اون دختره؟ همونی که باهاش رفته بودی کافیشاپ؟!
محسن خندید، انگار اصلاً حرف مهمی نشنیده باشد.
- نه مامان… اون یکی داستانش به لطف شوکا خانم تموم شد! این یکی جدید بود… خبرها هم انگار زود بهت میرسه!
مادرش مات ماند. چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
- شوکا زنته محسن… زنته! عمر و جوونیشو گذاشته پای تو! چطور راحت از “دوستدختر”هات حرف میزنی؟!
لبخند محسن کمکم خشک شد… عصبی شد.
- بس کن مامان! تو مادر منی یا وکیل وصی اون؟! کدوم عمر و جوونی؟! هر وقت دیدمش یا تو آشپزخونه بوده یا در حال تمیزکاری… نه آرایش، نه رسیدگی به خودش… هیچی!
صدایش را بالا برد:
- حتی یه رژ ساده هم بلد نیست بزنه… از مد هیچی نمیفهمه!
- محسن! صداتو بیار پایین!
اما دیر شده بود…
همهچیز شنیده شده بود.
شوکا در چهارچوب در ایستاده بود.
بیحرکت. رنگپریده. با چشمهایی که دیگر اشک نداشت.
فقط نگاه میکرد… نه به محسن، نه به مادرشوهرش… به چیزی که دیگر اسمش زندگی نبود.
مادر محسن آهسته گفت: یه هدیه بخر… از دلش دربیار.
محسن که از بحث خسته شده بود، کوتاه آمد.
- الآن نصفهشبه! کادو از کجا بیارم؟ فردا!
پوزخند گوشه ی لب شوکا نشست.
وقت عیش و نوشش که میرسید، ساعت معنی نداشت.
با صدای قدمها، شوکا خودش را به اتاق کشاند.
در را بست.
چند دقیقه گذشت، اما محسن اصلاً سراغ اتاق نیامد.
انگار نه انگار چیزی اتفاق افتاده.
شوکا آرام لباس پوشید…
با همان پای گچگرفته… همان دردی که از وقتی شروع شده بود که حقیقت را دیده بود، بیصدا از خانه بیرون رفت.
https://t.me/+9T4s_4c6K6w0ZjQ0
شوکا یک روز همسرش، محسن را دست در دست زنی دیگر می بیند.
در همان حین تصادف می کند و طرف دیگر تصادف کسی نیست جز آرش شهیر، بازیگر و مدل محبوب!
آرش شهیری که جمله ی معروفش هر گلی بویی دارد است، اما فقط در حضور دختران و زنان تنها از این جمله استفاده می کند!
شوکا بعد از جدایی از محسن، در شرکت آرش کار میکند.
آرشی که بلد است با زنها چگونه رفتار کند، میتواند شوکا را به سمت خود بکشاند؟!
چه میشود اگر آرش هم دلبستهی شوکا شود و بخواهد او تنها گل زندگیاش باشد؟!
اما وقتی رازها و گذشتهی تاریک آرش برای شوکا فاش شود، شوکا کنارش میماند؟! | 108 |
| 6 | ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد
ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره
بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج کردم
اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم
بدبختم می شدم
در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود
ـ به نظرتون من بچه ام؟
توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من
جرئه ای از نوشیدنیش خورد
ـ کم ور ور کن حوصله تو ندارم
لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم
ـ به جهنم که نداری
نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم
رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد
دروغ چرا
منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم
اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره
الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم
اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام
دلم به دریا زدم
ـ میشه شماره تون و بدین؟
چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید
ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم
لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن
به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم
ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه
اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم
ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد
ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟
لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد
خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه
بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم
ـ نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من
ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم
نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم
عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد
ـ خوبه. حالام برو رد کارت
می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم
****
- شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد
با چشم های ترسیده به عطا زل زدم
مریم خواهرش گفت
- ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای
- نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و
شرط مون از اول همین بود
مهمونی تقریبا تموم شده بود
هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم
با لرز به عطا گفتم
- این بار و بی خیال شو
قول میدم زود شماره شو برات بیارم
پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت
وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟
وحشت زده جیغ زدم
- نــه ولم کن عوضی..کــمــک
گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم
چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم
- چه گوهی می خوری پفیوز؟
ول کن ببینم دختره رو
با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد
مریم جیغ زد
- آقا کهزاد ولش کن
اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا
- یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم
یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد
وای خدا
تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود
مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم
من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم
-راه بیفت ببینم
- کـ...کجا می برین منو...
نگاه ترسناک شو بهم دوخت
- خونه ی مجردیم
تا تکلیفت و روشن کنم
گفت و منو دنبال خودش کشید
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk
پاندول اثر جدید عالیه جهان بین
نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍 | 344 |
| 7 | . | 364 |
| 8 | #پیام_ناشناس
👤341582
سلام گلم . عزیزم من تازگی عقد کردم و نامزدم خیلی خیلی سفت و منضبط و قانونمنده
من چند ماه پیش یک رمانی رو پبدا کرده بودم که شخصیت مرد همینطوری بود و دختره انقدر خوب و قشنگ حرف میزد که مرده یک دل نه صد دل عاشقش شد و هی بوسش میکرد و حتی با هم رابطه داشتن تو همون نامزدی
اما متاسفانه دستم خورده و رمان پاک شده ، ممکنه به من لطف کنید لینک رو بدین؟
واقعا محتاجممممم میخوام از دختره یاد بگیرم چطوری از شوهرم دلبری کنم🥹😍
#پاسخ
سلام عزیزم مبارک باشه
این لینک رمانی هست که میخواستی حواست باشه ایندفعه لفت ندی که تازه اتفاقات هیجانی شروع شده😂❤️
https://t.me/+Aew8-x0QKWAwYjFk | 681 |
| 9 | - البرز خان چیزت طبیعی انقد بزرگه؟ اذیت نمیکنه؟
قهقهه زد و کمرم و گرفت.
- همه دخترا با دیدنش ذوق میکنن.
از خجالت قرمز شدم.
- من کوچیکم اخه!
دست بین پام کشید.
- اوف! بدجوری هم کوچیکی دخترعمو...
با بغض خواستم دستش و دربیاره، ولی بدون توجه بیشتر فشار داد.
- دختر نیستی که؟
آه کشیدم و با شنیدنش، شورتم و بیقرار پایین کشید.
- صداتم خوبه عروسک کوچولو!
پاهام و باز کرد و...💦🔞
https://t.me/+n9Y0ScDoVwc5ZmQ0
دختر عموشو به زور زیر خواب پسرعموی خلافکار و کلاشش میکنن🥲💔
#داغوممنوعه
#سکسی | 1 050 |
| 10 | sticker.webp | 640 |
| 11 | _ رئیس شرکت عوض شده خانوم،
کارمندای قبلی اخراجن، نیروی جدید استخدام شده.
برای تسویه برید حسابداری
وا رفته نالیدم
_ من چندماه گشتم تا تونستم اینجا استخدام بشم حالا راحت میگید اخراج؟
من به کارم نیاز دارم
مرد بیحوصله گفت
_ به من ربطی نداره خانوم رئیس اینجور تصمیم گرفتن.
بغضم گرفته بود
کیفم رو برداشتم و با حرص گفتم
_ رئیستون خیلی بیدرک و خودخواهه که یک روزه اینهمه کارمند رو از کار بیکار کرده،
امیدوارم سر ماه نشده ورشکست بشین
نفهمیدم چرا مرد رنگ به رنگ شد و جوابی نداد
بی هوا به عقب چرخیدم تا بیرون برم که همون لحظه محکم به شخصی که پشت سرم ایستاده بود برخورد کردم و بوی عطر گرون قیمتش توی بینیم پیچید
عصبی سر بالا آوردم و توپیدم
_ مگه جا قحطه که اینجور پشت سر من ....
با دیدن چهره آشنای مرد نفس از سینم پر کشید.
امیر...
مردی که سه سال پیش ازش جدا شده بودم اینجا چی میخواست؟
بعد از سه سال اولین بار بود که میدیدمش
بشدت جا افتاده تر و جذاب تر از قبل شده بود
محو تماشاش شده بودم
هنوز هم مثل قبل با دیدنش از خود بیخود میشدم
مردی که هيچوقت دوستم نداشت
قدمی که جلو اومد به خودم اومدم و چشم ازش برداشتم
با اخم هایی درهم داشت تماشام میکرد
با تنی لرزون از این دیدار ناگهانی خواستم خودمو کنار بکشم که مرد گفت
_ ببخشید رئیس خانوم داشتن میرفتن
برق از سرم پرید
رئیس؟
پس رئیس جدید امیر بود؟
از شدت خشم دندونام رو روی هم فشردم
پس بخاطر همین اخراجم کرده بود
اون این شرکت رو خریده بود تا منو آزار بده
همونجور که روز آخر بهم گفته بود:
" هرجا بری پیدات میکنم صحرا...
پیدات میکنم و اونجارو جهنم میکنم برات"
پس بالاخره پیدام کرده بود
امیر خطاب به مرد گفت
_ خانم صفری اخراج نیستن.
از دیروز چندبار بهت گفتم، یادت رفته صولتی؟
صولتی سرش رو پایین انداخت و امیر سمت من برگشت
با صدایی لرزون گفتم
_ من نمیخوام اینجا کار کنم
امیر دست در جیب ابرو بالا داد
با اون هیکل چهارشونه و بزرگش جوری جلوم رو سد کرده بود که نه راه پس داشتم نه راه پیش
_ ولی شما قرارداد امضا کردی
تا دو سال آینده کارمند منی!
_ استعفا میدم
پوزخندش پررنگ شد
_ پس باید جریمتو بپردازی اول...
یک میلیارد و چهارصد
با بغض و کینه نگاهش کردم
این مرد هفت خط عمدا اینکارا رو کرده بود
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
گوشی رو از کیفم بیرون آوردم که با دیدن اسم عسل، دختر کوچولوم روی صفحه ناگهان کل تنم یخ زد
این مرد از بچمون خبر نداشت،
نمیدونست بابای یه دختر سه سالست
اگر میفهمید ...
_ جواب نمیدی؟
با اخمی تند به تلفنم اشاره کرد
من اما به این فکر میکردم که از این به بعد چطور باید دخترکم رو از این مرد پنهون کنم...
https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0
https://t.me/+cS0E_UC3GRZiZTg0 | 1 009 |
| 12 | از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود!
متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد!
بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم:
- وای وای چه دختر خوشگلیه
صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید:
- پسره!
نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم:
- خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی
احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟
پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره
هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟
هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی میکردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید!
ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد:
- آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد:
- من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود
- پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.
هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین
از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان
لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت:
- بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم
و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا.
تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم.
شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد:
- چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست
آقا جون هم صداش بالا رفت:
-تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمیده بفهم
نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد:
- با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید
اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه
هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت:
- کلاس چندمی؟
از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم:
- سال آخرم دیگه
سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید.
سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد
و من با چشم های درشت شده وا رفتم
-چی؟ چی میگید؟
اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید
مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونهی هاکان بودم...
با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق میگردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمیتونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری میکنی؟ هاکان کجا رفتی اه
صدای جیغش در خانه میپیچید و نفسش میرفت و میآمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد:
- ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن
روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت.
با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم.
چشمامو بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار میکنی؟
با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه
پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟
بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید:
- منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن!
و...
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 | 508 |
| 13 | "_زنت حامله است خدا رو خوش نمیاد مدام اشکشو در میاری!"
دخترک با درد از خواب پریده بود و به سختی خودش را از زیر زمینی که در آن میماند تا داخل عمارت رسانده بود تا به شوهرش میراث التماس کند دکتر خبر کند تا از سلامت جنینش مطمعن شود و صدای صحبت های میراث و پدرش او را پشت دیوار نگه داشته بود.
_اون خائن زن من نیست.
انقدر نگین زنت...اون پاپتی دهاتی فقط واسه نابودی من زنم شده بود...
_بس کن پسر...اون حامله است...بلایی سر بچه ات بیاد فردا پس فردا چطور میخوای توی روش نگاه کنی؟!
میراث بدون آنکه بداند دخترک از مشت در تمام حرف هایشان را میشنود، با لج و از سر خشم حرفی میزند که خودش هم به آن باور نداشت:
"_مطمعنم اون بچه هم از من نیست. اگه حرومزاده اش عین خودش سگ جون از آب در اومد، با یه تست مشخص میشه از من نیست"
قلب دخترک در سینهاش از درد فشرده میشود.
او فقط و فقط با میراث بود و آن بچه...آن بچه، دختر میراثی بود که حتی نخواسته بود جنسیتش را بداند!!!
"_لا اله الی الله!!!
بس کن پسر...خجالت بکش این تهمت ها چیه به زن خودت میزنی؟!"
"_اون زن من نیست...هیچ وقت نبوده.
اون فقط یه اشتباه یه شبه بود و فقط هم به درد یه شب میخورد که من به اجبار شما عقدش کردم و حالا که دستش رو شده منتطرم توله سگس به دنبا بیاد و ازش تست بگیرم تا با سند و مدرک پرتش کنم توی خیابون!
بعد از اون کسی رو میارم توی این خونه که لیاقت فامیلی و عروس خانواده رو داره!
با نسیم ازواج میکنم"
دخترک عقب عقب میرود.
چشمانش تار میدیدند.
احساس میکرد سرش داغ شده.
دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
شوهرش، عشقش و تنها اُمیدش در این زندگی او را هرزه میخواند و دخترک هفت ماهه اشان را حرامزاده!
بی سر و صدا تنها لباسش که یک پالتو کهنه و پاره بود و میراث میگفت لیاقتش بیشتر از آن را ندارد را بر میدارد.
آخرین نگاه را به اتاقی که میراث حتی یکبار در آنجا راهش نداد میاندازد.
اتاقی که مال میراث بود و او میگفت جای دهاتی و پاپتی ها نیست.
اشکش را با آستبنش پاک میکند و آهسته در را باز کرده و بیرون میرود!!!
نمیتوانست شاهد ازدواج عشقش با دیگری باشد.
وقتی خاری در چشم عشقش شده بود، خودش میرفت تا آزارش ندهد.
https://t.me/+QzNARhh9WZ81MzE0
https://t.me/+QzNARhh9WZ81MzE0
"میراث"
از حرف هایی که به پدرش راجب دخترک زده بود عذاب وجدان داشت.
غلتی میزند تا بخوابد اما فکر دخترکی که روزهای آخر بارداری اش را سخت تر میگذارند خواب را از سرش پرانده بود.
بلند شد و راهی زیر زمین شد تا با دیدن او و سلامتی اش خیالش راحت شود و نگرانی اش تمام شود.
پلهها را پایین میرفت که در میان راه صدای مادرش را شنید:
"_خیالت راحت دخترم عکس های ساختگی که فرستاده بودی رو گفتم بفرستن واسه میراث. فک کرده اون دهاتیه بهش خیانت کرده و انداختتش توی زیر زمین. نسیم جان دختر خوشگلم نگران نباش همین امروز و فردا میراث پرتش میکنه توی کوچه. عروس من تویی عزیزم"
گوش هایش سوت میکشد از حرف هایی که شنیده بود.
با خشم پایین میرود که مادرش با دیدنش هول کرده گوشی از دستش پایین میافتد و تته پته میکند.
_میراث ت...تویی؟! این وقت شب چرا بیداری پسرم؟!
دهانش را باز میکند تا خرفی بزند اما با ناگهان ابراهیگ راننده اشان داخل دویده و با دیدن میراث پر هراس تند تند تکرار میکند:
_آقا...آقا کژال خانم...کژال خانم...
میراث سرشار از نگرانی برای دختری که با ناحق 9 ماه حاملگی عذابش داده بود هراسان لب میزند:
_کژال چیشده؟!
_سر راه دیدم تصادف شده...یه زن بود...رفتم جلو دیدم کژال خانمه...تسلیت میگم آقا...مادر و بچه همونجا تموم کردن!!!
https://t.me/+QzNARhh9WZ81MzE0
https://t.me/+QzNARhh9WZ81MzE0
پارت واقعی رمان❌ | 565 |
| 14 | چادرت خونی شده دخترخانوم، عادت ماهانه ای؟
دخترک با شنیدن صدای مرد وحشت کرده پاهایش را بهم فشرد
- آ...آقا شما کی هستین؟
سریع برخاسته بود و هامون می دید چطور پاهایش را بهم می فشرد
- وقتی پریودی باید مسکن بخوری و پد بهداشتی بذاری نه که بیای بشینی تو کوچه دختر نارنجی!
موهای نارنجی دخترک از روسری اش بیرون زده بود
دخترک خجالت زده موهایش را داخل زپ
- م...میرم... میرم مهمون ها برن می رم خونه
هامون چانه بالا داده به حیاط نگاه کرد
بوی مواد مخدر از خانه می آمد و صدای خنده ی چند مرد
- اینجاست خونتون؟
دخترک ترسیده جلو رفت
- آقا... توروخدا نرید داخل اگه منو ببینن و بفهمن... یعنی...
خجالت زده بود
هامون خودش جمله اش را ادامه داد
- اگه بفهمن پریود شدی چی میشه؟
دخترک اشک هایش را پس زد
- نامادریم به بابام می گه اون مجبورم می کنه زن یکی از دوستاش بشم
اخم های هامون در هم تنیده و در حیاط را با ضرب کوبید
- هُوشه چخبره... تو کیی؟ این نره خر کیه نارنج؟
دخترک ترسیده سر تکان داد
- بابا بخدا من...
قبل آن که دست مرد به دخترک برسد هامون جلو رفت
- صاحب همین خراب شده ایم که تو کردیش شیره کش خونه...
مرد وحشت زده جلو رفت
- آقا... آقا هامون شمایی؟ تصدقت خاک برسرم من نشناختمت بیا بفرما تو دختر برو گمشو چایی بیار
هامون پر غیظ نگاهی به مرد انداخت
- چایی نمیخواد تا یه ساعت دیگه اسبابتو میریزی بیرون وگرنه...
مرد بر سرش کوبید
- آقا تا شب؟
من کجا برم... با این زن و بچه...
هوی دختره ذلیل شده تو یه غلطی کردی آره؟
بیا اینجا ببینم
چنگ به موهای نارنجی دخترک انداخته و می کشید که هامون اختیار از دست داد
- چه غلطی داری می کنی؟
مرد سر بلند کرد
- می کشمش این دختره حتما غلطی کرده این جلو در بود ها؟ چیزی گفتی به آقا بگو غلط کردم وگرنه..
هامون مرد را عقب هل داد
مردک مفنگی داشت با نگاهش برای دخترک خط و نشان می کشید که زنی از خانه بیرون آمد
- نارنج! خاک برسرم چیشده!
هیع ذلیل مرده شلوارت چرا خونیه؟
دیدی مرد؟ دیدی من گفتم این یه مرگشه نمی گه؟
مرد با دندان های زردش خندید
- عین مادر گوربه گورشه تو اینو ببر خونه من با آقا کار دارم
آقا قربونت نوکرتم من کجا برم تو این زمستونی؟
با این زن و بچه هان؟
هامون از شیشه شکسته در میدید دخترک را... نامادری اش داشت دعوایش می کرد
هامون دندان قروچه ای کرد
- به یه شرط می ذارم تو این خراب شده بشینی!
مرد سیخ ایستاد
- چی آقا؟ چی؟ شما جون بخواه اما خونه نه... من زن و بچه دارم...
اصلا این دخترم شوهر میدما از سرم باز میشه منم و زنم و یه پسرم هان؟
یک مرد با رکابی و سیگار به لب به ایوان امد
- داری از عروس کوچولوی من حرف میزنی فرهنگ؟
هامون با نفرت چشم به پدر دخترک دوخت
- دخترتو می خوام.
دخترت مال من عوضش میذارم تو این خونه بشینی!
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk
https://t.me/+-G6X7qyLGYc0ZmJk | 1 410 |
| 15 | - البرز خان چیزت طبیعی انقد بزرگه؟ اذیت نمیکنه؟
قهقهه زد و کمرم و گرفت.
- همه دخترا با دیدنش ذوق میکنن.
از خجالت قرمز شدم.
- من کوچیکم اخه!
دست بین پام کشید.
- اوف! بدجوری هم کوچیکی دخترعمو...
با بغض خواستم دستش و دربیاره، ولی بدون توجه بیشتر فشار داد.
- دختر نیستی که؟
آه کشیدم و با شنیدنش، شورتم و بیقرار پایین کشید.
- صداتم خوبه عروسک کوچولو!
پاهام و باز کرد و...💦🔞
https://t.me/+n9Y0ScDoVwc5ZmQ0
دختر عموشو به زور زیر خواب پسرعموی خلافکار و کلاشش میکنن🥲💔
#داغوممنوعه
#سکسی | 573 |
| 16 | - البرز خان چیزت طبیعی انقد بزرگه؟ اذیت نمیکنه؟
قهقهه زد و کمرم و گرفت.
- همه دخترا با دیدنش ذوق میکنن.
از خجالت قرمز شدم.
- من کوچیکم اخه!
دست بین پام کشید.
- اوف! بدجوری هم کوچیکی دخترعمو...
با بغض خواستم دستش و دربیاره، ولی بدون توجه بیشتر فشار داد.
- دختر نیستی که؟
آه کشیدم و با شنیدنش، شورتم و بیقرار پایین کشید.
- صداتم خوبه عروسک کوچولو!
پاهام و باز کرد و...💦🔞
https://t.me/+n9Y0ScDoVwc5ZmQ0
دختر عموشو به زور زیر خواب پسرعموی خلافکار و کلاشش میکنن🥲💔
#داغوممنوعه
#سکسی | 674 |
| 17 | - البرز خان چیزت طبیعی انقد بزرگه؟ اذیت نمیکنه؟
قهقهه زد و کمرم و گرفت.
- همه دخترا با دیدنش ذوق میکنن.
از خجالت قرمز شدم.
- من کوچیکم اخه!
دست بین پام کشید.
- اوف! بدجوری هم کوچیکی دخترعمو...
با بغض خواستم دستش و دربیاره، ولی بدون توجه بیشتر فشار داد.
- دختر نیستی که؟
آه کشیدم و با شنیدنش، شورتم و بیقرار پایین کشید.
- صداتم خوبه عروسک کوچولو!
پاهام و باز کرد و...💦🔞
https://t.me/+n9Y0ScDoVwc5ZmQ0
دختر عموشو به زور زیر خواب پسرعموی خلافکار و کلاشش میکنن🥲💔
#داغوممنوعه
#سکسی | 494 |
| 18 | sticker.webp | 974 |
| 19 | زنگ در رو میزدن
با عجله روی تاپ و شلوارکم چادری به سرم انداختم
از چشمی نگاه کردم
صاحب خونه بود
با نگرانی در رو باز کردم که بعد از سلام و احوالپرسی، با خوشرویی و سر به زیری ای که تا به حال ازش ندیده بودم یک کاره گفت
_ راستش من خونه رو دارم میفروشم خانم صفری
وا رفته گفتم
_ حالا من چیکار کنم؟ از کجا خونه پیدا کنم این وقت سال؟
صاحبخونه با لبخند و نرمشی که واقعا ازش بعید بود گفت
_ البته نیاز نیست شما بلند بشید
مبهوت موندم
صاحبخونه ای که تا هفته پیش سایهام رو با تیر میزد حالا اینقدر مهربون شده بود و مراعاتم رو میکرد؟!
با حیرت نگاهش کردم که با همون لبخند و سر به زیری عجیب امروزش گفت
_ صاحبخونه گفتن که نامزدتون هستن،
نیاز نیست پاشید فقط قرداد باید اصلاح بشه اومدم بهتون خبر بدم
چشمهام گرد شد
نامزدم؟
کی چنین حرفی زده بود؟
قبل از اینکه دهان باز کنم و بگم ولی من که نامزد ندارم با شنیدن صدای مردونه ای از توی پله ها برق از سرم عبور کرد
_ نیاز به قرار داد نیست آقای فتوحی...
خونه رو مستقیم به نام نامزدم میزنم.
وحشت زده به چهره جا افتادهاش خیره شدم
امیر بود،
همسر سابقم!
با نگاهی فاتح زل زد بهم.
مثل همیشه مغرور و پیروز!
چقدر جذاب تر شده بود،
خیلی جذاب و جاافتاده تر از قبل
ناخوداگاه بغضم گرفت
من برای این مرد میمردم اما اون؟؟
حرفهای روز آخرمون رو یادم اومد:
" _ هرجایی بری پیدات میکنم صحرا، تو هر خونه بری میام سراغت.
پوزخند زده بودم
_ نکنه میتونی خونه های کل شهر رو بخری؟
با همون لبخند فاتح همیشگیش بهم نیشخند زده و گفته بود
_ همه خونه هارو نمیخرم ولی هر خونه ای که تو باشی رو پیدا میکنم صحرا... پیدا میکنم و زا به راهت میکنم"
و بالأخره هم خونم رو پیدا کرده بود
با ترس و لکنت بلافاصله گفتم
_ من تا فردا تخلیه میکنم آقای فتوحی
امیر از اونور با تک خندی رو به فتوحی گفت
_ شما برید خودم با خانومم صحبت میکنم
فتوحی چشمی گفت بلافاصله هم رفت
فکر میکردم فتوحی متحول شده!
پس بخاطر امیر بود اینقدر سر به زیر و مهربون شده بود
قدمی سمتم برداشت
چادرم رو محکم تر چنگ زدم و خواستم در رو قفل کنم که پاش رو بین در گذاشت
لعنتی اونقدر زورش زیاد بود که نمیتونستم باهاش مقابله کنم
_ تو اینجا چی میخوای؟ پاتو بردار مزاحمم نشو زنگ میزنم پلیس
بلافاصله به خنده افتاد
_ خونه خودمه، چندمیلیارد بابت این ساختمون خرابه ندادم که حالا با تهدید از خونه خودم بیرونم کنی
دهان باز کردم بگم من اینجا نمیمونم که همون لحظه دختر کوچولوم عسل از توی اتاقش صدام زد
_ ماما... کجایی؟
امیر چشم ریز کرد و گفت
_ کی خونست؟
برق از تنم عبور کرد
این مرد نمیدونست پدر یه دختر کوچولوئه!
بعد جداییمون بارداریم رو ازش مخفی کرده بودم
لال شده بودم
امیر مشکوک بهم نگاه کرد
اونقدر صدای عسل از توی اتاق پایین بود که درست نشنیده بود
چشماش به خون نشسته بود و رگهای گردنش از خشم بیرون زده بود،
فکر میکرد یک مرد توی خونه باشه که اینجور ترسیدم درحالیکه من از تصور واکنش این مرد به وجود دختر کوچولومون که سه سال ازش محروم بود داشتم سکته میکردم...
https://t.me/+HhdXkPzbnxdkNTQ0
https://t.me/+HhdXkPzbnxdkNTQ0 | 1 018 |
| 20 | از مدرسه برمیگشتم و صدای گریه نوزادی در عمارت خونه پدر بزرگم پیچیده بود!
متعجب بدو وارد خونه شدم با دیدن پسر عموم که سالی یه بار شاید میومد دیدن آقاجون سلامی دادم و نگاهم به نوزاد کنارش افتاد!
بالا سر نوزاد متعجب رفتم و ناخواسته لبخندی به قیافه معصومش زدم و ادا درآوردم:
- وای وای چه دختر خوشگلیه
صدای جدی پسر عموم به گوشم رسید:
- پسره!
نیم نگاهی به قیافه جدیش انداختم و دوباره روبه نوزاد ادامه دادم:
- خب پس وای وای چه شازده پسر خوشگلی
احساس کردم گوشه لب پسر عموم بالا رفت و صدای گریه و نق نق نوزادم کم شد و با چشماش بهم خیره شد که سمت آقاجون برگشتم: - آقاجون بچه کیه؟
پر اخم به هاکان خیره شد که بی فکر گفتم: -عه این که زن نداره
هاکان کلافه دستی در صورتش کشید:-حتما باید زن داشته باشی بتونی تولید مثل کنی؟
هیچ وقت باهم هم کلام نشده بودیم، من پدر و مادرم فوت شده بود و پیش آقا جون زندگی میکردم همیشه ی خدا این پسر عموی ۳۳ ساله عصا قورت داده هم منو به بچه میدید!
ساکت موندم که آقا جون جوابشو جا من داد:
- آره دخترم دوست دخترش شکمش بالا اومده زاییده پولشو گرفته رفته! حالا هاکان مونده و حوضش و یه بچه بی مادر
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
چشمام گرد شد و هاکان اخم کرد:
- من مسئولیت کاری که کرده بودم و به عهده گرفتم آقا جون، مادر این بچم خودم نخواستم تو زندگیم بمونه آدم زندگی نبود
- پس بچت از یه زن بدکاره ی زنا کار.
هاکان محکم کوبید رو میز جلوش جوری که من تو جام پریدم و صدای گریه بچه هم بلند شد:-من نیومدم حرف بشنوم اومدم فقط خبر بدم همین
از جاش بلند شد و بچه ی کنارشو تو آغوش کشید و لب زد: - جونم بابا؟! میریم الان
لحن مهربونش انگار فقط مخصوص بچش بود و آقا جون به من نیم نگاهی انداخت و عصا کوبید زمین و گفت:
- بچرو بگیر ازش آرومش من با این ناخلف حرف دارم
و این جور وقتا هیچ کس جرأت مخالفت نداشت؛ با دو دلی بچش رو بهم داد و خودم هم با دو دلی و احتیاط نوزادش رو به آغوش گرفتم که زمزمه کرد: - عروسک نیستا.
تند سری به تأیید تکان دادم و جالب اینجا بود نوزاد کوچولو تو آغوشم گریش بند اومد و من خوشحال ازین اتفاق سمتی رفتم و دور تر از آنها روی مبلی نشستم.
شروع به بازی با اون کوچولو کردم و که به یک باره هاکان از جایش بلند شد و داد زد:
- چی میگی آقا جون؟ هنوز بچست
آقا جون هم صداش بالا رفت:
-تو بزرگش کن! من دیگه عمرم قد نمیده بفهم
نگران بهشون خیره شدم که هاکان نیم نگاهی بهم انداخت و آقا جون ادامه داد:
- با این گندی که زدی اون بچم یه مادر میخواد شماها همخونه اید میتونید کنار هم زندگی کنید
اموالمم بین خودتون پابرجا میمونه
هاکان باز نیم نگاهی بهم انداخت و نگاهش روی یونیفرم مدرسه من چرخید و من گنگ بودم که هاکان نیشخندی زد و بلند روبهم گفت:
- کلاس چندمی؟
از جام بلند شدم و با تردید گیج لب زدم:
- سال آخرم دیگه
سری به تایید تکون داد و اومد سمتم بچش رو از آغوشم بیرون کشید.
سمت خروجی رفت و قبل این که خارج بشه ادامه داد: - قبول… تاریخ عقد و بزار واسه وقتی که درسش تموم شد
و من با چشم های درشت شده وا رفتم
-چی؟ چی میگید؟
اما اون نموند و در خانه را محکم بهم کوبید
مجلس عروسی که من شکل ماتم زده ها بودم و دامادش بدون لبخندی تموم شده بود و حالا تو خونهی هاکان بودم...
با لباس عروس نوزادی که ۹ ماهش شده بود رو تو اتاق میگردوندم و از فرط گریه کبود شده بود انگار نمیتونست درست نفس بکشه: - جونم گریه نکن چرا این جوری میکنی؟ هاکان کجا رفتی اه
صدای جیغش در خانه میپیچید و نفسش میرفت و میآمد و به یک باره خودم هم ترسیده از شرایط صدای گریه ام بلند شد:
- ترو خدا تو مثل بابات اذیتم نکن
روی تخت نشستم و همین طور که گریه میکردم صدای گریه اون پایین اومد و دست کوچیکش رو روی سینم گذاشت.
با این حرکت به یک باره لباس دکلت عروسمو پایین کشیدم که سریع سینم رو گرفت و صدای گریش کامل قطع شد و خودم هم ساکت شدم.
چشمامو بستم که صدای هاکان به گوشم خورد:- چیکار میکنی؟
با هینی چشمام باز شد و از خجالت تو خودم جمع شدم و خواستم پاشم که توپید: - تکون نخور الان صدای گریش دوباره بلند میشه
پوفی کشید و کنارم روی تخت دراز کشید: خجالت نکش ازم منو تو باید فراتر از این چیزا بینمون اتفاق بیفته متوجهی که؟
بغضم گرفت که روی تخت نشست و با دستش نوازش وار روی سینم دستی کشید:
- منم مثل پسرم آروم کن، باور کن من از درون بدتر ازون بچه ی تو بغلتم منم آروم کن!
و...
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0
https://t.me/+fdz68LfWn2UxNzk0 | 521 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
