ar
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

قناة بسيطة

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام بگذار اندکی برایت بمیرم....

تُعد قناة بگذار اندکی برایت بمیرم.... في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 65 949 مشتركاً، محتلاً المرتبة 4 700 في فئة الأروتيك والمرتبة 4 880 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 65 949 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 27 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -662، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -95، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 3.28‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 14.67‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 163 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 9 690 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 46.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 28 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الأروتيك.

65 949
المشتركون
-9524 ساعات
-5767 أيام
-66230 أيام

جاري تحميل البيانات...

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+1 355
في 179 قنوات
مايو '26
+1 233
في 113 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+4
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+5
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+5 648
في 327 قنوات
Get PRO
يناير '26
+479
في 57 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+2 495
في 317 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+2 872
في 236 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+3 983
في 332 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+3 257
في 333 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+3 775
في 343 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+4 448
في 261 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+2 336
في 211 قنوات
Get PRO
مايو '25
+2 499
في 329 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+2 201
في 233 قنوات
Get PRO
مارس '25
+4 468
في 306 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+3 199
في 264 قنوات
Get PRO
يناير '25
+5 436
في 331 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+5 295
في 303 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+6 060
في 298 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+3 880
في 293 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+3 499
في 217 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+13 958
في 385 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+2 310
في 189 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+6 738
في 309 قنوات
Get PRO
مايو '24
+7 347
في 300 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+7 540
في 456 قنوات
Get PRO
مارس '24
+7 679
في 445 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+5 456
في 429 قنوات
Get PRO
يناير '24
+7 288
في 277 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+8 232
في 347 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+4 754
في 311 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+5 928
في 355 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+5 775
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+5 737
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+6 123
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+6 591
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+9 948
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+5 106
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+28
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+27
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+50
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+42
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+25
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+1 638
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+6 141
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+9 007
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+10 585
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+14 897
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+7 335
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+5 826
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+5 729
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+4 473
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+2 474
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+3 023
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+2 682
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+2 253
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+1 858
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
28 يونيو0
27 يونيو0
26 يونيو0
25 يونيو0
24 يونيو+1
23 يونيو+1
22 يونيو0
21 يونيو0
20 يونيو0
19 يونيو0
18 يونيو+138
17 يونيو+97
16 يونيو+1
15 يونيو0
14 يونيو0
13 يونيو0
12 يونيو0
11 يونيو+532
10 يونيو+38
09 يونيو+88
08 يونيو0
07 يونيو0
06 يونيو0
05 يونيو0
04 يونيو0
03 يونيو0
02 يونيو0
01 يونيو+459
منشورات القناة
- ممه هات تب داره؟ هین کشیدم. - چ... چی داری میگی آقا میراث؟! در اتاق و قفل کرد. - تو نت سرچ کرده بودی‌‌... با خجالت زمزمه کردم. - حق نداری گوشیم و چک کنی! - من شوهرتم... چرا ممه هات داغه حالا؟ بخورم خوب نمیشه؟ با مظلومیت نگاهش کردم که دستم و سمت خودش کشید. - تا کی صبر کنم کوچولو؟ چند ماهه تو آتیش خواستنت موندم! متعجب شدم که از فرصت سواستفاده کرد و تاپم و پایین داد. - میراث نکن! بدون توجه مک زد و...❌🔞🥹🔥 https://t.me/+VwUNsTSREKsyN2U0 #دارای‌صحنه‌های‌بزرگسالان #ازدواج‌اجباری 🔥

2
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
1
3
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
1 627
4
sticker.webp
1 025
5
#پارت_۲۰۰ کمرم به سرامیک های سرد حمام می چسباند و تن برهنه اش را به تن لغزان من.. نگاه باریکش را به چشمانم می دوزد و انگشت شستش را روی لبهایم می کشد. _دِ چرا انقد طنازی می کنی لاکردار؟ و من با لحن مظلومی می نالم: _من که کاری نکردم.. در گلو می خندد و می گوید: _می دونم زندگیم.. زندگیم؟ به من گفت زندگیم؟! اولین بار است که چنین لفظی را برایم به کار می برد. من بی حواس ازشرایطی که در آن قرار داریم قند در دلم از این جمله آب می شود. و او زیرلب می نالد: _تقصیر تو نیست که من حتی با حرف زدنتم تحریک میشم.. با این حرفش از آن حالت قند سابیدن در می آیم و از شرم تمام صورتم سرخ می شود. سرش نزدیک تر می شود و حال لبهایش درست کنار گوشم است. _تو جون منی دختر.. می گوید و در همان حال که قلبم را زیر و رو می کند بی هوا دوش آب را باز می کند. آب پرفشار روی تن عریانم می پاشد. من هیچ لباسی تنم نیست و برهنه هستم. اما او شورت کوتاهی به پا دارد. عقب می رود و از من کمی فاصله می گیرد و می گوید: _خودتو بشور می خوام تماشات کنم.. از شدت شرمی که به جانم انداخته نفسم به زور در می آید. با حالت ناله واری پلک می بندم و می گویم: _مرام.. و او با لحن جدی می گوید: _لنا کاری که گفتم و انجام بده مگه زنم نیستی؟ مگه من شوهرت نیستم؟ الان به عنوان شوهرت دلم می خواد از دیدن تن لخت و بی نقص زنم لذت ببرم.. فک کن اصلا من نیستم تو حمومتو بکن.. خدایا او از من چه می خواهد؟ مگر می شود منکر حضور او شوم؟ آن هم با آن نگاه های داغش که هرلحظه بیشتر ضعف به جانم می اندازد. من همانطور زیر دوش آب ثابت مانده ام که صدای غرش هشدار دهنده اش بلند می شود. _لنا.. نفس هایم سنگین تر می شوند. ناچار از شرایطی که در آن گیر افتاده ام خودم را کامل زیر دوش آب می برم. لیف را برمی دارم و مقداری شامپو روی آن می ریزم و شروع به شستن خودم می کنم. لیف را که روی تنم می کشم. صدای آه مانند مردانه اش در می آید. و زانوهای مرا شل تر می کند. پلک می بندم و سعی می کنم خیال کنم او نیست و به کارم ادامه دهم. که با فرو رفتنم در آغوش داغی لای پلک هایم باز می شود. و با یک جفت نگاه خمار روبرو می شوم. خودش را بیشتر با تنم چفت می کند که متوجه می شوم همان یک تکه پوشش هم دیگر نیست. از برخورد مردانگی سفت و سختش به شکمم تمام تنم نبض نبض می شود. دستانش را روی تن خیسم به حرکت در می آورد. و زیرلب می غرد: _آخ لنا..آخ..تو از دیشب با من چیکار کردی لنا؟ چیکار کردی بامن که دیگه روی خودم کنترل ندارم دختر؟! تن خیس و لغزانم را به تن داغ خودش می کشد. پوست گردنم را میان لبهایش می کشد و با پنجه هایش پهلوهایم را می فشارد. _جونم داره واست درمیاد لنا.. ناخودآگاه با حرکات دیوانه کننده اش آه غیرارادی از میان لبهای بسته ام در می آید. آب پرفشار روی تن هردو نفرمان می پاشد. مرا در آغوش خیسش می چرخاند. و پشت به خودش می کند. دستانش را از دور شانه هایم به سینه هایم می رساند‌ و با تمام توان می چلاندشان.. _چیکار کردی تو با من دختر؟ جادوم کردی؟ من که انقد سست عنصر نبودم! همانطور که می نالد خودش را بین پاهایم تنظیم می کند. _می دونم اگه هزار بارم خودمو با این روش خالی کنم بازم تا باهات یکی نشم تشنگیم رفع نمیشه.. می خواهد مردانگی اش را لای پایم قرار دهد که بی هوا می چرخم. و قبل از اینکه چیزی بگوید به سمت دیوارحمام هلش می دهم. تعجب در نگاه داغش می نشیند. مقابل پایش زانو می زنم و سرم را به میان پایش نزدیک می کنم. که دستش را پشت سرم قرار می دهد و اجازه نمی دهد. نگاه در نگاه سرخ و خمارش گره می زنم. آب دهانش را می بلعد و سیبک گلویش تکان می خورد. سرش را به چپ و راست تکان می دهد. _نه لنا دوست ندارم اینکارو بکنی.. می دونم اذیت میشی.. لبخند خجولی نثارش می کنم. _اونقدرام که فک می کنی دست و پا چلفتی نیستم درسته حرفه ای نیستم ولی در حدی که بتونم تب داغ شوهرمو آروم کنم در توانم هست.. سپس نابلدانه سرم را به میان پایش می رسانم. و صدای آه مردانه ی او فضای حمام را پر می کند. نفسی تازه می کنم و نگاهی به چشمان بسته ی او می اندازم. که از شدت شهوت رگ پیشانی و دستانش برجسته شده.. و من توان این را دارم برای این حالتش هزار بار جان بدهم. و عشق عمیق او باعث می شود عقب نکشم و تا آرام گرفتنش ادامه دهم. هرچند نابلد و هرچند سخت برای منه بی تجربه.. اما صدای لذت بردنش جان می دهد به جانم.. فول عاشقانه و سکسی🔞 https://t.me/+dcN79tQBY2czMmI0 https://t.me/+dcN79tQBY2czMmI0
864
6
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود... گفته بود اگر مریض شود می‌شود مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی...‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه... گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم... تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد. صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا... بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود... لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه... به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که... نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ... بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و... دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده... جای... چوب فلک بود.. ادامه‌ی پارت⬇️ https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk
356
7
او یک مرد بیوه بود... مردی 36 ساله که بعد از مرگ همسرش، قلبش را پشت دیوارهای بلند سکوت زندانی کرده بود. همه می‌گفتند دیگر هیچ زنی نمی‌تواند وارد زندگی او شود. و من... دختری 19 ساله‌ای بودم که فقط برای مراقبت از پسر کوچکش پا به آن خانه گذاشته بودم. قرار بود یک شغل ساده باشد. چند ماه پرستاری از کودکی که مادرش را از دست داده بود و بعد خداحافظی. اما از همان روز اول فهمیدم هیچ‌چیز در آن خانه عادی نیست. نه پسر کوچولویی که هر شب قبل از خواب، عکس مادرش را محکم در آغوش می‌گرفت و اشک می‌ریخت... نه پدری که دردش را پشت چهره‌ای سرد و بی‌احساس پنهان می‌کرد... و نه قلب من که آرام‌آرام به هر دوی آن‌ها گره می‌خورد. روزها با ساروین کوچولوی 3 ساله سر و کله زدم. پسرکم کم‌کم از پشت دیوار ترس‌هایش بیرون آمد. با خنده‌های کودکانه‌اش خانه‌ای را که مدت‌ها در سکوت فرو رفته بود، زنده کرد. و من، بی‌آنکه متوجه شوم، دیگر فقط پرستارش نبودم. هم‌بازی‌اش شده بودم... تکیه‌گاهش... و شاید تنها کسی که می‌توانست جای خالی مادرش را کمی برایش کمرنگ کند. اما خطرناک‌ترین اتفاق زمانی افتاد که وابستگی پسرکم از حد معمول گذشت. وقتی هر شب اصرار می‌کرد کنارش بخوابم. وقتی دستم را رها نمی‌کرد. وقتی به جای اسمم، صدایم می‌زد: «مامان...» و یک روز... درست مقابل پدرش... همان مردی که سال‌ها با خاطرات همسر از دست رفته‌اش زندگی کرده بود. دستان کوچکش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: _بابا... میشه این دفعه نذاری مامان از پیشمون بره؟ زمان برای چند ثانیه متوقف شد. نفس در سینه‌ام حبس شد. و برای اولین بار، نگاه آن مرد جذاب روی صورتم ماند. نگاهی طولانی‌تر از همیشه. نگاهی که قلبم را به آشوب کشید. چون در آن نگاه چیزی بود که نباید می‌بود... سعی کرد عصبانیتش را کنترل کند. باز هم مرا مخاطب قرار نمی‌دهد و رو به ساروین می‌گوید: _این خانم که مامان شما نیست پسرم! دیگه بهش نگو مامان لعنت به او که بعد این همه مدت، هنوز مرا خانم صدا می‌زد... _این خانم فقط پرستارته که قراره به زودی برگرده شهرشون پیش خانوادش... اما نمی‌دانستم سرنوشت، با اصرار های بچگانه‌ام، ناز و دلبری های دخترونه‌ام مرا وارد داستانی خواهد کرد که از یک کودک دلتنگ آغاز می‌شود و به تخت مردی می‌رسد که قسم خورده بود دیگر هیچ زنی را به خلوتگاهش راه ندهد...❌❌ https://t.me/+3OKlXJB6izUzNjE0 https://t.me/+3OKlXJB6izUzNjE0 https://t.me/+3OKlXJB6izUzNjE0
941
8
- چون کنکور قبول نشدی باز تو رو گذاشتن خونه خودشون شام رفتن بیرون؟ - من خودم نمیخواستم برم عمه جون ، درس داشتم .. درس نداشت پدرش طبق معمول اجازه نداده بود باهاشون بره . دخترای خسرو فقط کیمیا و ترانه بودن نه کمند... کمند از یه مادر دیگه بود ، از زن زوری که قدیما برای خسرو گرفته بودن..‌. برای همین نمیذاشت کمند بابا صداش کنه... مثل دخترای دیگش هواشو نداشت... حتی کلاس کنکور هم نفرستاده بودش... مریم نگاهش کرد - دیگه به من که دروغ نگو عمه جان ، پاشو بریم خونه ما تنها نشین اینجا ...میخوام شام رو بکشم ، هامون هم تازه از سرکار اومده... با  اسم هامون میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست کمند ۱۸ ساله از وقتی چشم باز کرده بود دلداده این پسر عمه بود .. هامونی که با اون اخلاق خشک و جدیش با یک من عسل هم نمیشد خوردش - خسته نیست؟ ناراحت نمیشه من بیام؟ - نه دختر چه ناراحتی ، هامون از این اخلاقا نداره .. هیجان زده از ذوق گفت - پس من اول لباسامو عوض کنم عمه؟ - باشه دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو زود بیا .. - چشم داخل خونه برگشت لباسای خودش همه کهنه بود دوست داشت جلوی هامون مرتب باشه اگر کیمیا می فهمید میکشتش ، ولی با این حال دل به دریا زد و پوشید . چند دقیقه بعد پشت در نیمه باز خونه عمه مریم‌ش بود هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای بحث کردن هامون و مریم رو شنید - عوض اینکه بابت دزدی کردن دختره بزنی تو دهنش برداشتی واسه شام گفتی بیاد اینجا مادر من؟ - چرا تهمت میزنی مامان جان ، من شاید خودم حواسم نبوده تو کوچه خیابون این گردنبند از گردنم افتاده ...کمند چه‌گناهی داره؟ نفسش توی سینه دخترک بیچاره بند اومده بود، باورش نمیشد که هامون داره متهمش میکنه به دزدی ... دستهاش لرزید و هامون بود که باز غرید : - اگه اون برنداشته پس از کدوم گوری پول آورده که روز پدر واسه خودشیرینی جلو دایی خسرو ساعت میگیره؟ اون داداشت که تف تو دست این دختره نمیندازه ، جز دزدی دیگه چه گوهی میتونه خورده باشه؟ مریم میخواست باز دفاع کنه اما قبل از اینکه حرفی بزنه این کمنده که جلو میاد و با صدای پر بغضش زمزمه میکنه : - من دزدی نکردم نگاه هامون و مریم سمتش کشیده میشه ، مریم شرمنده بود و هامون اما نیشخندی میزنه - پس با پول تو جیبی که خسرو هر ماه به حسابت میزنه اون ساعت رو خریدی دختردایی؟ از طعنه ای که هامون نثارش کرد داشت قلبش تکه تکه میشد این مرد میدونست خسرو حتی یک ریال هم بهش نمیده. - کار کردم ... با حرفش هامون زیر خنده میزنه - کار کردی؟ کجا خانم مهندس؟ تو جز حمالی چی بلدی که بخ... قبل از اینکه هامون ادامه بده سر بالا میگیره و خیره به چشمای مردی که این‌چنین داشت تحقیرش میکرد میگه : - میدونم ، من جز حمالی چیزی بلد نیستم هامون خان ، یک ماه توی یه شرکت خدماتی کار کردم ، میتونی از عمه بپرسی خبر داره . حرف توی دهن هامون میماسه و کمنده که با هق خفه ای ادامه میده: - با حقوق حمالیم روز پدر واسه بابام اون ساعتو گرفتم...دزدی نکردم از همون ساعتی میگفت که خسرو جلوی چشم همه تو سطل اشغال انداخته بودش... چون فیک بود و ارزون ‌. نگاه ناباور هامون میخکوب چشمای پر اشکش بود میخواست حرفی بزنه که کمند مهلت نمیده و میگه - من گرسنه نیستم عمه جون ، بابت دعوتت ممنون ، میرم خونه خودمون . میگه و بدون اینکه لحظه ای دیگه صبر کنه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه... کمند رفته بود و نگاه هامون به جای خالیش بود... هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن... چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود... اون لحظه ای که خسرو داشت با دوتا دختر دیگش توی شیک ترین رستوران شهر میگفت و میخندید کمند ساکشو جمع کرده بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود. کمند رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد... به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته ... به چشم دوتا خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفتن .. و به چشم اون مرد نامرد .. دیگه کمندی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش  به گوش هامون برسه. دیگه نبود که هامون بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ پیدا بشه ...برگرده https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8 https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8 https://t.me/+olkUVJa2zEU1Y2U8 همتون دیر فهمیدین این دخترم وجود داره🥲
1 685
9
جای پارت
1 355
10
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
631
11
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
573
12
-چی شده دردونه‌؟ چشمت چرا بهشون مونده؟ با خجالت گفتم: -آقا بخدا من انقدر شکمو نیستم. نخورده‌ هم نیستم. ولی بچتون... یعنی بچه... هنوز دلش شیرینی میخواد بوسه‌ای روی شقیقه‌ام گذاشت -مامان‌کوچولوی خجالتی! دستامو گرفت و با لبخند نگام کرد -تو داری وارث من و حمل میکنی عزیزدلم، دنیا رو هم بخوای، برات فراهم میکنم. چهار تا شیرینی اضافه که چیزی نیست. بوسه‌ی دیگه‌ای رو پیشونیم نشوند و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 قرار بود فقط رحم اجاره‌ای قاضی و زنش باشم ولی همه‌چیز متفاوت پیش رفت و رابطه‌ی ممنوعه‌ای بینمون شکل گرفت که...🔥❌
1
13
-زنت ناراحت نمیشه میخوای منو حامله کنی؟ با نیشخند جواب داد : تو فقط نقش یه رحم رو داری بچه‌جون! شیرین خودش خواست بکنمت! باز کن پاهاتو تن بزرگش روی بدنم سایه انداخت و با خشونت خودشو بهم کوبید که جیغم بلند شد صدای گریه ی شیرین رو از پشت در شنیدم و اردوان کنار گوشم زمزمه کرد : به جهنم اردوان خوش اومدی! از شدت درد ناله میکردم و وقتی ازم فاصله گرفت، قسم خوردم از پا درش بیارم کاری میکردم شیرین رو طلاق بده و التماسم کنه واسه موندن....‼️ https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 بابام پرونده ی مهم قاضی بزرگ رو دزدید و توی تصادف مُرد میخواست از من انتقام بگیره ولی من پریهانم
175
14
sticker.webp
640
15
یه دختر تنها با اون بر و رو شبا تو تکیه می‌خوابه... اگه پس فردا یه خدا بی خبر دست درازی کنه بهش چی؟! من نگرانشم شاهرخ پر اخم دستی لای موهایش کشید: - خب من چیکار کنم حاجی؟! دختره لال مونی گرفته هیچی نمیگه میگم بیا برو مسافر خونه هزینش با من فقط گریه می‌کنه التماس می‌کنه نه... کمی این طرف آن طرف را دید و کلافه تر ادامه داد: - معلوم نیست چه گوهی خور... - لا اله الله پسر... شاهرخ حرفش را خورد و شانه انداخت بالا: - به هر حال من کاری که باید و کردم دیگه حاجی چیکار می‌تونم کنم؟ حاجی کمی خیره خیره نگاه کرد و بعد گلویش را صاف کرد: - تو آدم خوبی هستی، می‌دونم اعتقاد به خیلی چیزا نداری ولی هنوزم پسر حاجیه همین محلی دست بقیرو میگیری - حاجی هندونه دو پهنا نزار لا زیر بغلم حرفتو بزن دیگه - مادرت از این که زن می‌بری میاری تو‌خونت مطلع و ناراحت... شاهرخ نچی کرد و حاجی ادامه داد: - گوش بگیر به من سر بالا ننداز! پسرم تو جوونی مردی درخت میکنم ولی چرا از راه حلالش جلو نمیری این همه کمک می‌کنی دست اینو اونو میگیری آخرش پشتت میگن زن‌بازه با اخم به گوشه ای خیره ی خیره بود. به بقیه چه؟! حتی به حاجی سبک زندگی او‌چه ربطی داشت؟! دوست داشت بگوید به تو چه ولی حاجی دوست صمیمی پدر فوت شده اش بود... - خب که چی حاجی؟ من دستمو تا بند آخر تنمم عسل کنم بزارم دهن این مردم بازم ناخلفم دنبال چی با این حرفا؟ - ترش نکن... گوش بده این دختره جا و مکان نداره دختر بدی نیست دستش کج نیست ذاتش بد نیست بیا حلالش کن برای خودت صیغش کن شاهرخ خشک زده ماند، حاجی ادامه داد: - بر و روشم که به چشم پاک انصافی زیباست رو ترش نکن، حلالش کن هم اون از آوارگی درآد هم تو از این راه کثافت بیرون بیای - حاجی بیخی... - شـــــــــاهـــرخ! نه سیخ می‌سوزه نه کباب هم حلال هم حاجت هر دو روا نه نیار من می‌دونم اون دخترم قبول می‌کنه - شوما از کجا می‌دونی؟ - نگاهشو بهت دیدم! لینک چنل در خانه را باز کرد به خیالش مثل همیشه خانه سیاه و تاریک باید می‌بود ولی چراغ های روشن و گلدون وسط میز که در از گل های چیده شده ی حیاط بود باعث شد ابرویش بالا برود. و مهم تر از همه بوی خوب غذا... بوی زرشک و کره اش را که می‌توانست تشخیص دهد! ناخواسته لبخندی روی لبش آمد که صدای سلامی خجالت زده ای در گوشش پیچید. چرخید و با دیدن آن دختر چشم عسلی لبخندش را جمع کرد و هنوز اصلا صمیمی نشده بودن و نگاه شاهرخ روی شال روی سرش نشست: - سلام، دستت درد نکنه خودتو زحمت انداختی یه چیزی سفارش می‌دادم دیار سری به چپ و راست تکان داد و خواست برود که مچش اسیر دست شاهرخ شد و هینی کشید، شاعر آدمی نبود که خودش را تحمیل کند پس دست دخترک را سریع ول کرد و گلو صاف کرد: - میرم حموم میام باهم شام بخوریم فقط شمام شالتو بردار برای من که این چیزا مهم نی ولی ما الانشم محرمیم دیگه خیره آن دو چشم عسلی ماند و دخترک با مکث چشمی گفت و کم کمک سالش را کشید و... ادامش👇🏻❤️‍🔥 https://t.me/+NJHtR1zK0tZlNWY8 https://t.me/+NJHtR1zK0tZlNWY8
920
16
ـ دستم بهت برسه می کُشمت کرانه. لبم و گاز گرفتم تا قهقهه نزنم. داشتم از جلز و ولزش لذت می بردم. با اینکه از صداش ترسیده بودم اما گفتم: ـ اونوقت چرا؟ خواستگاری یه امر عادی و خیره، ایرادی توش نمی بینم جناب که بخوای منو بکشی. صدای ساییدن دندوناش از پشت تلفن باعث شد آب دهنم و قورت بدم. ـ خواستگاری از دختری که من می خوامش خود جرم عزیزم خود خود گناهه کبیره اس بی خیال رو تخت لم دادم وتو دلم گفتم حقته، تا تو باشی به من بگی هنوز زوده واسه ازدواج. ـ کدوم دختر!؟ دختر مورد علاقه شما تو خونه ما چیکار می‌کنه!؟ اینبار جوری نعره زد که وحشت زده گوشی رو از گوشم فاصله دادم ـ بــا مـن بـازی نکن کرانه! با حرص دستم و مشت کردم و رو تخت کوبیدم. از زورگوییش متنفر بودم. از اینکه همیشه حرف حرف خودش بود بدم می اومد. برای اینکه بیشتر حرصش و در بیارم با غیظ گفتم: ـ بازی چی آقای محترم!؟ اصلا شما برای چی به من زنگ زدی؟ خنده جنون آمیزش مو به تنم سیخ کرد. اما دم نزدم.عصبی ادامه دادم: ـ می خوام قطع کنم اگه حرف مهم داری بزن. پسر مردم منتظر منه تا براش چایی ببرم! نمی دونم این همه دل و جرعت از کجا آورده بودم. داشتم یه مشت دروغ تحویلش می دادم تا دیوونه اش کنم و خب می دونستم که دارم موفق میشم. با اینکه مظمئن بودم بعدا عواقب خیلی بدی در انتظارمه اما تنبیه کردن هادِس ارزش و داشت. ـ گوه زدم تو دهن پسر بی شرف مردم که اومده خواستگاری زن من بی اختیار با تمسخر خندیدم. ـ زنت؟ کی زنت شدم که خودم خبر ندارم؟ تو نبودی مگه می گفتی تا چند سال نمی خوام ازدواج کنم چه با من چه با دختری دیگه ای!؟ صدای نفس های بلند و تندش ترسم و بیشتر می کرد .اون دیوونه بود.خب می دونستم که هیچ ترسی از هیچ کس نداره اگه خارج شهر نبود مطمئنن الان داشت می اومد سمت خونه مون تا خواستگاری فرضی و به هم بزنه. ـ برو بیرون بگو برن.منو روانی نکن کرانه نذار کار دست جفت مون بدم. وای که داشتم از دست زورگویی هاش کلافه می شدم. ـ نمیگم. از پسره خوشم اومده می خوام زنش بشم به تو ام هیچ ربطی نداره آقای مزاحم به ظاهر محترم دیگه ام به من زنگ نزن خوشم نمیاد نامزد آینده ام و ناراحت کنم.خدافظ گفتم و قبل اینکه صدای فریادش بلند بشه تماس و قطع کردم. تا اون باشه من و اذیت کنه بی حوصله سمتم کمدم راه افتادم امشب که برای همسایه طبقه پایین مون خواستگار اومده بود. تصمیم گرفتم یه درسی به اوکتای خان بدم. هرچند می دونستم دارم با دست های خودم گور خودم و می کنم. اگه می فهمید سرکارش گذاشتم وای اگه می فهمید دیوونه می شد. یه خلافکار وحشی و جذاب که برادر رئیس شرکتی بود که توش کار می کردم. یه زورگوی حیله گر که مجبورم کرد دوست دخترش بشم. اگه بخوام تشبیهش کنم شبیه به شامپانزه گنده بود که خیلی ترسناک بود. بی حوصله لباس خوابم و تنم کردم تا بخوام دیگه حوصله نداشتم. چرخیدم تا برم سمت تخت اما با دیدن فرد مقابلم شوکه چشمام گرد شد. نفس کشیدن یادم رفت.اون اینجا چیکار می کرد؟ مگه نرفته بود خارج شهر!؟ سرش و کج کرد و همون طور که با قدم های آروم و محکم سمتم می اومد پچ زد: ـ که گفتی خواستگار داری و از پسر هم خوشت اومده و می خوای زنش بشی!؟ با دیدن چشم های وحشی و آماده به حمله اش بند دلم پاره شد. ـ مـ..من.. سریع رسید بهم و تا به خودم بجنبم با یه حرکت خیلی سبک من و انداخت رو کولش. هین خفه ای کشیدم و دست رو دهنم گذاشتم. جرعت نداشتم حرفی بزنم و کولی باز در بیارم وگرنه همه می فهمیدن. قلبم محکم کوبید. صدای عمیق و خش دارش که بیش از حد ترسناک بود؛ رعشه به تنم انداخت. ـ کاری باهات می کنم که بفهمی بازی دادن من چه عواقبی‌ داره دختر کوچولو! https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 https://t.me/+kXlWxy8yiiBlZjI0 امان از دست پسر کراش قصه مون⛓‍💥😎
432
17
_ ببخشید قیمت ۹۰ سانتی متر مو چنده؟ زن آرایشگر با تعجب نگاه کرد _ موی طبیعی؟ _ بله طبیعی، سالم و پرپشته، تا حالا رنگ هم نکردم حتی زن دستکشش رو درآورد و جلو اومد _ موهای خودته؟ ببینمشون مهام رو از بغلم جدا کردم و روی صندلی نشوندمش که شروع به نق نق و بهونه گیری کرد زیر گوشش لب زدم _ هیش پسرکم بشین مامان پول بگیره بعد میبرمت چیزای خوشمزه بخریم دستی به لپهای تپل و سرخش کشیدم سه روز بود که شیرخشک و قطره های آهنش تموم شده بود باید زودتر موهام رو می‌فروختم تا بتونم چیزهایی که لازم داشت رو بخرم اگه کنار پدرش بزرگ میشد الان توی ناز و نعمت بود ولی حالا که با من بود دلم نمیخواست براش چیزی کم بذارم شالم رو از سرم بیرون آوردم و گیس موهام که تا زانوم میرسید رو از دست مهام بیرون کشیدم و روی شونه انداختم مهام لب برچید و با بغض نگاهم کرد عاشق موهام بود و هروقت میگرفتش رها نمیکرد حتی شبا عادت داشت موهام رو توی دستش بگیره تا خوابش ببره تصمیم داشتم یه عروسک براش بخرم که امشب بهونه موهام رو نگیره زن چشماش برق زد و دستی به بافت پر موهام کشید برخلاف برق و تحسین نگاهش جواب داد _ بتونم بیست تومن بخرم نهایتا نا امید گفتم _ ولی خیلی بلنده ، آرایشگاه رو به رویی بیشتر میخرن خواستم شالم رو روی سرم بندازم که سریع به حرف اومد _ یه مشتری دارم چند روز دیگه عروسیشه موهاش کم پشته ، شوهرش خیلی پولداره خیلی براش خرج میکنه گفت میخواد موهاش رو اکستنشن کنه توی راهه داره میاد موهات رو ببینه میپسنده حتما حالا بیا جلو موهات رو بچینم مشتریم بیاد قیمت رو بیشتر باهات حساب میکنم ، میتونی از داماد شیرینی هم بگیری هم خوشحال شدم و هم بغضم گرفته بود منم آرزوم بود عروسیم با لباس سفید و موهای بلند باشم ولی هیچ کدوم رو نداشتم همون لحظه در باز شد و زن خوشگل و شیک پوشی وارد شد آرایشگر که صمیمی باهاش مشغول حرف زدن شد فهمیدم همون مشتریش هست که چند روز دیگه عروسیشه با این حرف، زن به سمت من چرخید و دستی به موهام کشید و هیجان زده گفت _ من پنجاه تومن هم میخرم ازت موهاتو، فقط صبرکن شوهرمم بیاد ببینه اون خیلی حساسه مهام به نق نق افتاد و زن رفت شوهرش رو صدا بزنه آرایشگر قیچی رو که جلو آورد بغض کردم _ اینم نخواد خودم ازت میخرم این موها حیفه جای دیگه بره قیچی که لای موهام رفت چشمام رو بستم تا زودتر بگذره و متوجه گذر زمان نشم همون موقع درباز شد و عطر مردونه آشنایی توی مشامم پیچید صدای قدم های محکمی روی زمین شنیدم و زن با هیجان گفت _ میخوام این موهارو اکستنشن کنم به موهام، نظرت چیه عزیزم؟ صدای آشنای مرد که توی گوشم پیچید تنم لرزید _ عالیه، قطعا با این موها زیباتر میشی مهام ما ما گفتن هاش رو از سر گرفته بود و زن برش آخر هم به موهام زد و من اما سرجا خشک شده بودم درست شنیده بودم من اشتباه نمیکردم این بوی عطر خاص و گرون قیمت مردونه در آمیخته با بوی پیپش، با قدم های با صلابتش فقط متعلق یه یک نفر بود آرمین! پدر مهام... مردی که دوسال پیش از زندگیش کنارم زده بود منی که بچه ش رو حامله بودم و اون هیچوقت نفهمید اشک از چشمام پایین چکید آرایشگر قیچی رو کنار گذاشت و سر ذوق اومده موهام رو سمت آرمین گرفت هیچی از صداهای اطرافم نمیفهمیدم چقدر همسر آرمین خوشبخت بود زنش رو آورده بود موهاش رو اکستنشن کنه، با موهای من که هیچوقت نگفت دوسشون داره و حالا که قرار بود روی سر زنش باشه ازشون تعریف میکرد حتی موهای منم الآن خوشبخت بودن که انگشتای آرمین بینشون میچرخید صدای گریه مهام که بلندتر شد به خودم اومدم غم زده از جا بلند شدم و بغلش کردم پسرکم سرگردون دنبال موهام میگشت تا توی دستاش بگیره و وقتی پیداشون نکرد گریه ش بیشتر شد زن آرمین به طرفم چرخید و خطاب به آرمین که چنان حواسش پرت موهای من شده بود و توی فکر رفته بود که حتی هنوز متوجه من نشده بود گفت _ آرمین جان گفتن شیرینی عروسیمون به این خانوم و گل پسرش دوبرابر قیمت رو پرداخت ‌کنیم همون موقع نگاه حیرت زده آرمین بالا اومد پلک زد و موها توی دستش فشرده تر شد نگاه سرخش روی من با موهایی که حالا به زور تا گوش هام میرسید کشیده شد مهام ماما گفت و آرمین بی توجه به عروسش با نگاهی که روی من و مهام خشک شده بود جلو اومد.... https://t.me/+RWI56am6l2w0Zjg0 https://t.me/+RWI56am6l2w0Zjg0 https://t.me/+RWI56am6l2w0Zjg0
508
18
. - زنت زگیل تناسلی نداره داداش؟ با حالی غریب به خواهری زل زد که پیدا بود خجالت کشیده منظورش را واضح بر زبان بیاورد. -میخوای چی بگی آبجی؟ آخرش و اول بگو ... مارال این پا و آن پا کرد. برای گفتنش تردید داشت اما بالاخره که باید میگفت . -داداش به خدا من میترسم. زنت بعد شیش سال یهو پیداش شده خب.. تو این مدت...زبونم لال...چطوری بگم؟ منصور دستی بین موهایش کشید. کلافه بود . این مدل سوال جواب کردن های مارال هم بیشتر کلافه اش میکرد. -زنمه آبجی خانم...مادر بچه هامه ... مارال از جا بلند شد و در اتاق دو قلو ها را بست. دوقلو های شش ساله ای که نه مادرشان از زنده بودنشان چیزی میدانست و نه بچه ها از پیدا شدن مادرشان خبر داشتند. -ولی شیش سال نبوده که بوده؟ اصلا تو میدونی با کیا بوده این مدت؟ نگاه سنگینی به مارال انداخت. غیرتش درد گرفته بود ولی واقعیت همانی بود که مارال میگفت. او شش سال تمام از مادر بچه هایش اطلاعی نداشت. با فکر این که مردی دیگر در این مدت با طلای او.... در جواب دست سر زانوها گذاشت و از جا بلند شد. -لعنت خدا به دل سیاه شیطون ...کجاست الان؟ -طبقه بالا حمومه ...محرمش کردی داداش؟ چطور باید به خواهرش میفهماند این زن همان زنی نیست که شش سال پیش از خانه بیرونش کرده است. -برو بخواب آبجی ...برو بخواب پیش بچه ها... -داداش کاش یه دکتر میبردیش یه وقت مریضی ...چیزی... این بار با خشم به سمت مارال چرخید و تخت سینه‌ی خودش کوبید. -من بی‌غیرت اون وقتی باید میترسیدم که به حرف شماها زن جوونم و فردای زایمان از خونه پرت کردم بیرون از اول تا آخر بیمارستانم با پول ساکت کردم که بهش بگن بچه هاش مرده ...الان از چی میترسونی من و ؟ دارم میگم زنمه ‌...! مارال محکم روی دهان خودش کوبید. -اصلا من لال میشم داداش. برو پیش زنت. فقط چطوری میخوای قضیه ی بچه ها رو بهش بگی؟ اون فکر میکنه این دو تا بچه همون شیش سال پیش مرده ن ! دستش را توی هوا تکان داد و به سمت پله های منتهی به طبقه ی دوم پا تند کرد. -یه خاکی میریزم سرم ...دست بکشید از سر من دیگه ‌... بذارید جمع کنم زندگیم و... دیگر جواب مارال را نشنید. با فکری خراب پشت در حمام رسید و آرام به در کوبید. -طلام؟ چیزی لازم نداری؟ صدای طلا شاد و شنگول رسید. -حاجی جون قربون دستت اون پاکت سیگار و از تو جیب اون شلوار شیش جیبم بده بهم تو حموم خیلی میچسبه ... منصور زار و ناتوان پیشانی اش را به در چسباند . چه بر سر دخترک مظلوم ۱۶ ساله ی ۶ سال پیش آمده بود. -طلا تو خونه نمیتونی سیگار بکشی به خدا .... -پمپ بنزینه مگه ؟ اصلا به تو چه؟ من و بعد این همه سال آوردی توله های زن گور به گوریت و جمع کنم دیگه با سیگارم چیکار داری ؟ فکر کن غریبه‌م حاجی جون... آمد سرش را با حرص به در بکوبد حواسش به خراب بودن لولا نبود. ضربه ی دوم در حمام به داخل باز شده و بعد از شش سال تصویر برهنه ی حلال ترین حلال خدا پیش چشمانش.... https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8 #بنر‌پارت‌واقعی‌رمان‌کپی‌ممنوع
1 259
19
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
812
20
- راست میگن آلت قاضی ها گندس؟ سمتم برگشت و اخم غلیظی بهم کرد. - برو پی بازیت بچه این خزعبلات رو نگو. با ناز کنار پاش نشستم و لمسش کردم. - خب بذار ببینمش. - فقط دیدنش باعث میشه جر بخوری‌ لبمو گاز گرفتم و توی بغلش جابه جا شدم که با حس سیخی هینی کشیدم. - چی شد بچه؟ تو که میخواستی ببینیش. دستمو به زور فرستاد تو شلوارش و... https://t.me/+bXT8_h6rojNjMzQ0 ❌💦دختر وزه میگه اونجات گندست😂
340