Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel بگذار اندکی برایت بمیرم....
Channel بگذار اندکی برایت بمیرم.... in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 65 986 subscribers, ranking 4 715 in the Erotic category and 5 099 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 65 986 subscribers.
According to the latest data from 27 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -32 over the last 30 days and by -102 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 3.11%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 16.12% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 054 views. Within the first day, a publication typically gains 10 639 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 48.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 28 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Erotic category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 28 July | 0 | |||
| 27 July | 0 | |||
| 26 July | +167 | |||
| 25 July | 0 | |||
| 24 July | 0 | |||
| 23 July | +2 | |||
| 22 July | 0 | |||
| 21 July | 0 | |||
| 20 July | 0 | |||
| 19 July | +771 | |||
| 18 July | +471 | |||
| 17 July | +218 | |||
| 16 July | 0 | |||
| 15 July | 0 | |||
| 14 July | 0 | |||
| 13 July | +1 | |||
| 12 July | 0 | |||
| 11 July | +189 | |||
| 10 July | 0 | |||
| 09 July | 0 | |||
| 08 July | 0 | |||
| 07 July | 0 | |||
| 06 July | 0 | |||
| 05 July | +201 | |||
| 04 July | +385 | |||
| 03 July | 0 | |||
| 02 July | 0 | |||
| 01 July | 0 |
| 2 | تو پارت یکش، دختره و مجبور میکنه واسه سکس باهاش التماس کنه🔞❌ | 1 |
| 3 | -نوک سینه هاتو کی مکیده که انقدر ورم داره؟!
دستمو جلوی سینه هام گرفتم
-هیچکس اقا خدادادی درشته
خمار گفت
-دستتو بیار پایین ببینم
دستمو با خجالت پایین اوردم و پستون های بزرگم توی دیدش قرار گرفت
-بخورمش ستیا دوست داری؟
مهلت نداد و وقتی زبونشو دور نوک سینم کشید ناله ای کردم و...🔞💯
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
#هات🔥
#ممنوعه❌ | 1 |
| 4 | -یه ماهه نوکِ سینههات تو دهنمه. اونوقت تا یه روز غافل میشم باز میره تو...
نوکِ سینهمو بینِ انگشتاش چلوند.
-باید گیرهی سینه ببندم برات. جیغجیغ کنی پارهای.
دوساعت بود که فقط داشت منو میمالید و دیگه جون نداشتم.
-هامون داری اذیتم میکنی. بیا بکن توش.
با اخم دستی به بدنم کشید.
-تخمِ جن من دارم زجرت میدم بعد تو خیس کردی؟!
سرمو به بالشت کوبیدم.
-اون گیرهی لعنتی کجاست؟! ببندشو فقط بکن.
با این حرف از زیر بالشت چیزی بیرون کشید و من که فکر میکردم فقط تهدید کرده باشه نگاهم گرد شد.
-او... اون چیه؟!
خواستم از دستش فرار کنم که منو زیر تنش قفل کردو...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0 | 417 |
| 5 | No text... | 390 |
| 6 | _ عادت ماهانه شدی گفتم سید برات نوار بهداشتی بخره مادر!
اون پارچه ها رو نذار عفونت میگیری!
آشوب چشم گشاد کرد و هین گویان روی صورتش کوبید.
_ وای خاک بر سرم، چیکار کردین بی بی؟!
پیرزن با تعجب ابرو بالا انداخت.
_ واه، حالا چی شده مگه خودتو میزنی؟
من که با این پای علیلم نمیتونم برم بیرون، خودتم روت نمیشه... نواربهداشتی که بال نمیزنه بیاد بشینه #لایپات!
وارفته دست روی صورتش گذاشت و نالید.
_ وای خدا منو بکشه... چجوری دیگه تو روی آقا عاصف نگاه کنم من؟
همین مانده بود عاصف از تاریخ پریودی هایش خبردار شود.
_ پاشو پاشو آه و ناله نکن، توام جای بچش... خجالت نداره که!
مرد این خونه عاصفه، محرم رازای من و توام خودشه.
غریبه نیست که ازش شرمت میاد.
بی بی که رفت با زاری روی زمین نشست و موهایش را کشید.
بدبختی اش همین بود.
بی بی و عاصف او را جای دخترش میدیدند اما خودش...
به مردی که همسن پدرش بود و او را از لب مرگ نجات داده و پناهش شده بود، دل بست...
تنش از شرم گر گرفته و هورمون های به هم ریخته اش او را به گریه انداخت.
_ آبروم رفت، خدا منو بکشه...
در حال ناله و زاری بود که صدای مهربان و مردانه ی عاصف قلبش را ریخت.
_ آشوب... کجایی؟
سیخ ایستاد و به سرعت خودش را داخل آشپزخانه انداخت. میمرد بهتر بود تا با عاصف رو به رو شود.
دست روی قلبش گذاشت و خودش را کنار یخچال پنهان کرد.
_ خدایا منو نبینه، توروخدا!
دست به دامن خدا شده بود که صدای خندان عاصف را از بالای سرش شنید.
_ از دست من قایم شدی بندانگشتی؟!
جیغ خفه ای کشید و طوری به هوا پرید که سرش به کابینت خورد.
دست به سرش گرفت و ناله ای کرد. همزمان گرمای دست عاصف روی سرش نشست و نفسش را برید.
_ چیه بچه؟ آروم بگیر زدی خودتو ناکار کردی!
سر پایین انداخته بود که عاصف به نرمی سرش را بالا کشیده و چشمان خیسش را دید.
به سرعت ابروهایش در هم گره خورد و بسته ی نوار بهداشتی را روی کابینت گذاشت.
_ چرا گریه کردی؟ کسی اذیتت کرده؟ چیزیت شده؟
دیدن نواربهداشتی کافی بود تا هق هقش شدت بگیرد. خجالت زده در خود جمع شد که عاصف دل نگران صورتش را قاب گرفت.
_ ببینمت دخترم، حرف نمیزنی باهام؟
عاصف قربون اشکات بره، کی چشمای نازتو خیس کرده؟
_ میشه... میشه فقط برین آقا عاصف؟
ابروهای مرد بالا پرید.دخترکش امروز چرا عجیب و غریب شده بود؟
نوچ کلافه ای کرد و با دقت در صورتش چشم چرخاند. با یادآوری چیزی، سری به معنای فهمیدن تکان داد.
_ ببینمت کوچولو، درد داری؟ هوم؟
آشوب که زیر دستش به لرزه افتاد، فهمید حدسش درست بوده.
لبخند مهربانی زد و از زیر لباس دست روی شکم آشوب گذاشت.
_ کوچولوی نازک نارنجی، چرا هیچی بهم نمیگی؟ الان دلتو میمالم خوب میشی...
بیا بغلم...
حرکت دست مرد روی شکمش، شبیه جریان برق خشکش کرده بود. نه نفس میکشید و نه گریه میکرد.
در آغوش عاصف کشیده شد و روی پاهایش، روی زمین نشست.
همه ی کارها را خود عاصف میکرد و خبر نداشت چه بر سر دل دخترکش می آورد.
دست دیگرش را روی کمرش فرستاد و مشغول نوازش کمر و شکمش شد.
_ بهتر شد دخترم؟
خسته شده بود از بس او را دختر کوچولویش میدید. بینی اش را بالا کشید و دلگیر پچ زد:
_ من دختر شما نیستم، کوچولوام نیستم...
عاصف تکخند توگلویی زد. گمان میکرد آشوب با او قهر کرده باشد یا برایش ناز کند.
_ ولی واسه من همیشه دختر کوچولوم میمونی!
نگاه خیس و حرصی اش را به چشمان عاصف دوخت و لب روی هم فشرد.
میدانست عشقی که به او دارد اشتباه است. میدانست هرگز به هم نمیرسند اما دست خودش نبود...
عشق که این چیزها حالی اش نمیشد...
_ نمیخوام دختر کوچولوی شما باشم آقا عاصف، من... من...
چشم بست و قبل از آنکه پشیمان شود، بی نفس پچ زد:
_ من دوستتون دارم...
چشم باز نکرد مبادا نگاه عاصف رنگ و بوی خشم گرفته باشد.
قلبش در دهانش میزد و به همین سرعت از کارش پشیمان شده بود.
کاش لال میشد، این چه بود که گفت؟
در حال شماتت خودش بود که نرمی انگشت عاصف را روی لبش حس کرد و تمام تنش نبض گرفت.
_ با این لبای خوشگلت دنیا رو بهم دادی...
گفتم دخترم که دل لاکردارم حد و حدود خودشو بدونه، که بفهمه همسن باباتم و وقتی میبینتت تند نزنه...
گفتم دخترم و از تو آتیش گرفتم که نگام طور دیگه ای نچرخه رو تن و بدنت...
من جونمو میدادم که تو دوستم داشته باشی...
چیزهایی را که میشنید باور نمیکرد. مگر میشد آرزویش به همین سرعت برآورده شود؟
خواست چشم باز کند که لبهایش اسیر لبهای عاصف شد و رسما داشت از حال میرفت.
این همه خوشی برای قلبش زیاد بود.
همین که دست دور گردن عاصف حلقه کرد و خواست همراهی اش کند، صدای کل کشیدن مادام هر دویشان را خشک کرد.
_ ورپریده ها من که میدونستم جونتون برا هم در میره...
میرم حاج باباتو خبر کنم، قبل عقد شکمشو بالا نیاری سید!
https://t.me/+UAp7RqjWNxJjOGY8
https://t.me/+UAp7RqjWNxJjOGY8 | 419 |
| 7 | _ یه امشب رو برو خونه پسر حاجحسین بمون تا فردا شاید کسی پیدا شد باهاش برگشتی
با چشمهایی گشاد شده از بهت گفتم
_ وای بیبی چی میگی؟
من برم خونه پسر حاجحسین بگم چی آخه؟
بگم جا ندارم بمونم یه امشب رو توی خونت بهم جا بده؟ مگه هتل باز کرده اون؟
بیبی از پشت تلفن غرید
_ هم محلی رو برای همچین وقتی گذاشتن دیگه،
مگه چه عیبی داره یه شب دست آشناش رو بگیره؟
با عصبانیت تماس رو قطع کردم
تا دوساعت دیگه باید خوابگاه رو تخلیه میکردم اما حاضر بودم کارتن خواب بشم ولی خونه اون مرد پا نذارم
از به یاد آوردن اسم اون مرد هم تمام تنم از خشم و ناراحتی گر میگرفت
کیاشاه پسر بزرگ حاجحسین بود که از بچگی برای درس و کار به این شهر اومده بود و حالا واسه خودش برو بیایی داشت و شنیده بودم اونقدر پولدار شده که چندتا خونه فقط توی این شهر داره
با حرص وسایلم رو توی چمدونم ریختم
از وقتی بیبی اسم اون مرد رو آورده بود به هم ریخته بودم
آخرین باری که کیاشاه رو دیده بودم پونزده سالم بود، پسر همسایه اومده بود خواستگاریم و اون مردک بیشرف روز بعدش توی کوچه خفتم کرد،
لبهام رو بوسید و گفت
_ تو مال منی نهال،
نبینم به اون مردک یالقوز جواب مثبت بدی!
عصرش هم چنان اون بدبخت رو کتک زده بود که دیگه حتی برای گرفتن جواب خواستگاریشون هم زنگ نزدن خونمون!
یا حرص زیپ چمدونم رو بستم
پنچ سال از اون روز میگذشت و کیاشاه فردای همون روز به این شهر اومد و دیگه توی اون محل پیداش نشد...
چنان اسم و رسمی در کرد واسه خودش که یادش رفت پنج سال پیش لبهای دختری به اسم نهال رو بوسیده و گفته مال اونه.
من هزار هزار رویا بعد از اون روز باهاش ساختم و اون نیومد...
سالها منتظرش موندم و فقط خبرش رو شنیدم که با دوست دختر های رنگ و وارنگش خوش میگذرونه ...
حالا بیبی ازم میخواست برم خونش و التماسش کنم یک شب بهم جا بده؟!
محال بود
چمدونم رو بستم و سمت در ورودی رفتم.
مهلتم تموم شده بود...
میخواستم این چندساعت رو توی مسجدی جایی بگذرونم.
اما همین که در رو باز کردم با دیدن لندکروز مشکی رنگی که درست جلوی در پارک کرده بود متعجب جلو رفتم
اولین بار تو این محله که پایین شهر محسوب میشد چنین ماشینی میدیدم
خواستم از کنارش بگذرم و برم سمت دیگه خیابون که با دیدن مردی که کنار ماشین ایستاده بود سر جا خشک شدم
کیاشاه اینجا چی میخواست؟
چقدر هم جذاب تر از قبل شده بود
به زور نگاهم رو ازش گرفتم
اخم کردم و دسته چمدونم رو کشیدم خواستم جلو برم که با پاش جلوی چرخای چمدونم رو گرفت
_ سلامت کو؟
از شدت وقاحتش حرصم گرفت
دسته چمدونم رو کشیدم و با حرص گفتم
_ پاتو بردار تو اینجا چی میخوای؟
ابرویی بالا انداخت و با اون چشمهای مشکی و نافذش روی صورتم دقیق شد
_ زودتر از اینا باید میومدم
با همون اخم خواستم خواستم نادیدهاش بگیرم و برم که ناگهانی کمرم رو گرفت و بلندم کرد
بی اهمیت به تقلاهام به زور منو توی ماشینش گذاشت و گفت
_ از امروز به بعد خونه من میمونی نهال...
خوش ندارم تا وقتی من تو این شهرم در به در جای خواب بمونی!
https://t.me/+mkz1wM1wj043MmRk
https://t.me/+mkz1wM1wj043MmRk | 253 |
| 8 | - شورتتو بنداز پایین محیا.
متعجب چند بار از روی پیامش خوندم و نوشتم:
- چی میگی عمو؟
زنگ زد.
از ترس اینکه کسی بیدار بشه سریع جواب دادم و لب زدم:
- الو؟
کلافه از پشت خط جواب داد:
- من زیر پنجره اتاقتم.
همین الان شورت پاتو برام پرت کن که دارم میترکم دختر.
گیج پرسیدم:
- یعنی چی؟ شورت منو میخوای چی کار؟
کلافه عصبی غرید:
- میخوام جق بزنم!
از اینهمه رک گوییش آب دهنم رو قورت دادم و زمزمه کردم:
- حالت خوبه؟
نصفه شبی دوست بابام اومده بود زیر پنجره ی اتاقم و لباس زیرم رو میخواست.
- نه خوب نیستم، راست کردم دختر!
هین بلندی کشیدم و تشر زدم:
- خجالت بکش عمو، این حرفا چیه میزنی؟
مشخص بود حال طبیعی نداره وگرنه چرا بخواد با شورت من خودارضایی کنه؟!
- انقدر عمو عمو نبند به ناف من دختر.
یا شورتتو میندازی پایین، یا در رو باز می کنی میام بالا وگرنه به بابات میگم دختر سر به زیرش یواشکی برای همسن باباش نود میفرسته!
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
- میدونم توام منو میخوای.
بنداز پایین اون یه تیکه پارچه رو تا عقیم نشدم.
لبم رو به دندون گرفتم، دستم رفت زیر دامن تنم و آروم شورتم رو درآوردم.
آروم رفتم سمت پنجره و شورتم رو پرت کردم سمتش.
- بگیرش...
سریع از پنجره دور شدم، ضربان قلبم حسابی رفته بود بالا که صداش رو شنیدم.
- شورتت فایده نداره، در رو باز کن بیام بالا خودتو یکم بمالم!
https://t.me/+-td6E3Zn-xA1YWI0
توجه داشته باشید این رمان اروتیک و پر از صحنه های +18 سال هست🔞👇
https://t.me/+ctw9i0HJLjg2NDY0
https://t.me/+ctw9i0HJLjg2NDY0
https://t.me/+ctw9i0HJLjg2NDY0
محیا دختری که با دوست جذاب و مرموز پدرش وارد رابطه میشه.
مردی هات در آستانه ی چهل سالگی با گذشته ای تاریک و پر از معما🔞❌ | 275 |
| 9 | ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂
کلکل پدر و پسر سر زنبابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹
این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂
#پارتواقعی
#آینده
- روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که...
میرسعید عصبی پایش را تکان میدهد.
- مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت...
کفری شده پس سر پسرش میکوبد.
- ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه.
سبحان سرتقانه گردنش را تاب میدهد.
- همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم.
پسرک تکهای پرتقال سمتم میگیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم میگذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب میزند
- قربون نینیمون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه...
با محبت به سبحان نگاه میکنم. پسری که پنجسال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه میدونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد.
با حرکت بچه ذوق زده لب میزنم
- وای حرکت کرد!
پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله میکنند. هول شده جیغ میکشم و دستم را دور شکمم میپیچم.
حاجخانوم گوش جفتشون را میکشد.
- چتونه بچه ندیدهها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش!
میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم مینشیند. دست خودم نیست که کمی بینیام چین میخورد. کاش به حمام میرفت.
دستش را آرام روی شکمم میگذارد.
- جانِ بابا، وروجک... تکون میخوری... قربونت برم؟!
با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش میشود. لعنت به این هورمونها که بغض میکنم و اشکهایم تند تند پایین میچکد.
میرسعید هول شده نگاهم میکند.
- بسم الله باز چی شد؟!
پیراهنش را بالا میکشد.
- بو میدم؟
با گریه سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
- چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه...
با شانههای افتاد نگاهم میکند.
- نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم.
لب برمیچینم... دست خودم نیست که مینالم.
- نههه... اینجوری با احساس نگفتی...
مرد بینوا دستش را عقب میکشد و اینبار سبحان دستش را روی شکمم میگذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری میچرخد و سبحان جیغی از سر شادی میکشد.
- ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه!
میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان میکوبد و سمت اتاق خوابمان میرود.
- آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو میخوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب میموندم🤤😂😝😂😂
اینجا یه حاجی داریم که پیر نیست ولی از بس آقااااست که ریش سفید یه راسته بازاره😎🤩
حاجیمون بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم.
عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو میخواد😍🥹😭
https://telegram.me/+D4EK0SFzicxlYjE8
https://telegram.me/+D4EK0SFzicxlYjE8
https://telegram.me/+D4EK0SFzicxlYjE8
رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤
نزدیک ۴۰۰ پارت آماده 😇 | 610 |
| 10 | -یه ماهه نوکِ سینههات تو دهنمه. اونوقت تا یه روز غافل میشم باز میره تو...
نوکِ سینهمو بینِ انگشتاش چلوند.
-باید گیرهی سینه ببندم برات. جیغجیغ کنی پارهای.
دوساعت بود که فقط داشت منو میمالید و دیگه جون نداشتم.
-هامون داری اذیتم میکنی. بیا بکن توش.
با اخم دستی به بدنم کشید.
-تخمِ جن من دارم زجرت میدم بعد تو خیس کردی؟!
سرمو به بالشت کوبیدم.
-اون گیرهی لعنتی کجاست؟! ببندشو فقط بکن.
با این حرف از زیر بالشت چیزی بیرون کشید و من که فکر میکردم فقط تهدید کرده باشه نگاهم گرد شد.
-او... اون چیه؟!
خواستم از دستش فرار کنم که منو زیر تنش قفل کردو...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0 | 1 335 |
| 11 | هامون صدر...بزرگترین مافیایی که همه ازش وحشت دارن و توی یکی از عملیاتاش رقیب خودش رو میکشه و زنش رو برای برد این نبرد به غنیمت میبره و ک*ص و کون دختره رو جر میده...💦🔥🔞
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
مافیایی که همه ازش وحشت دارن و خودش کلافه و حرصی از دست دخترکوچولویی در امان نیست و همین بلای جونش میشه و...💯🔞 | 458 |
| 12 | -شرط ازدواجم این بود که حامله نشم خانوم دکتر.
دکترم خیره به مانیتور به دستیارش گفت:
-بگید همسرِ این خانوم تشریف بیارن داخل.
بیقرار سرم را بلند کردم.
-میشه سقط کنم؟
همان لحظه هامون وارد اتاق شد و همزمان صدای گرومپ گرومپ قلب جنینم در فضا پیچید.
-این صدای قلبِ دخترتون عزیزم.
کمی غربیلک دستگاه را تکان داد و یک صدای زندگیِ دیگر، همهی جانم را سست کرد.
-اینم قلب پسرتون. تبریک میگم دوقلو هستن!
برگشتو با حالتی خاص به هامون خیره شد.
-گفتی میخوای سقطشون کنی؟!
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
هامون یه جور عاشق ستیاست که از حاملگیش وحشت داره، چون میترسه آسیب ببینه، اما با شنیدن صدای قلب دوقلوهاش...😭 | 1 |
| 13 | -شرط ازدواجم این بود که حامله نشم خانوم دکتر.
دکترم خیره به مانیتور به دستیارش گفت:
-بگید همسرِ این خانوم تشریف بیارن داخل.
بیقرار سرم را بلند کردم.
-میشه سقط کنم؟
همان لحظه هامون وارد اتاق شد و همزمان صدای گرومپ گرومپ قلب جنینم در فضا پیچید.
-این صدای قلبِ دخترتون عزیزم.
کمی غربیلک دستگاه را تکان داد و یک صدای زندگیِ دیگر، همهی جانم را سست کرد.
-اینم قلب پسرتون. تبریک میگم دوقلو هستن!
برگشتو با حالتی خاص به هامون خیره شد.
-گفتی میخوای سقطشون کنی؟!
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
هامون یه جور عاشق ستیاست که از حاملگیش وحشت داره، چون میترسه آسیب ببینه، اما با شنیدن صدای قلب دوقلوهاش...😭 | 2 358 |
| 14 | _سینه هام عجیب درد میکنه هامون.
ابروهام بالا پرید.
_چی میگی بچه معلوم هست؟!
با لوندی خندید و دستاشو دور کمرم پیچید.
_ماهپری میگه چون داره بزرگ میشه و برای شیر دادن اماده میشه طبیعیه.
برجستگی سینه هاش و حس می کردم.
_خب...؟
لب برچید.
_برام ماساژشون میدی؟!
درد بهانه بود. از وقتی حامله شده بود دلش دائم رابطه میخواستو به هر بهانه نزدیکم میشد.
با دیدن نوک سینه هاش از روی لباس، تیشرتش و از تنش کندم و...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
پسره عاشق یه فسقلی شیطون و هات شده که حاملگی امونشو بریده😂😍🔥 | 204 |
| 15 | _سینه هام عجیب درد میکنه هامون.
ابروهام بالا پرید.
_چی میگی بچه معلوم هست؟!
با لوندی خندید و دستاشو دور کمرم پیچید.
_ماهپری میگه چون داره بزرگ میشه و برای شیر دادن اماده میشه طبیعیه.
برجستگی سینه هاش و حس می کردم.
_خب...؟
لب برچید.
_برام ماساژشون میدی؟!
درد بهانه بود. از وقتی حامله شده بود دلش دائم رابطه میخواستو به هر بهانه نزدیکم میشد.
با دیدن نوک سینه هاش از روی لباس، تیشرتش و از تنش کندم و...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
پسره عاشق یه فسقلی شیطون و هات شده که حاملگی امونشو بریده😂😍🔥 | 1 450 |
| 16 | 🥂هامون صدر...
مردی درنده و سلطهگر که عاشق نامزدِ رقیبش میشه...
مردی که بعد از مردنِ رقیبش، ستیا و مجبور میکنه به بهونهی محافظت ازدواج صوری داشته باشن.
اما امان از عشقی که به اون دختر داره و وای از کششی که باعث میشه یه شب...🔞☄🔥
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0 | 1 |
| 17 | -یه ماهه نوکِ سینههات تو دهنمه. اونوقت تا یه روز غافل میشم باز میره تو...
نوکِ سینهمو بینِ انگشتاش چلوند.
-باید گیرهی سینه ببندم برات. جیغجیغ کنی پارهای.
دوساعت بود که فقط داشت منو میمالید و دیگه جون نداشتم.
-هامون داری اذیتم میکنی. بیا بکن توش.
با اخم دستی به بدنم کشید.
-تخمِ جن من دارم زجرت میدم بعد تو خیس کردی؟!
سرمو به بالشت کوبیدم.
-اون گیرهی لعنتی کجاست؟! ببندشو فقط بکن.
با این حرف از زیر بالشت چیزی بیرون کشید و من که فکر میکردم فقط تهدید کرده باشه نگاهم گرد شد.
-او... اون چیه؟!
خواستم از دستش فرار کنم که منو زیر تنش قفل کردو...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0 | 151 |
| 18 | _سینه هام عجیب درد میکنه هامون.
ابروهام بالا پرید.
_چی میگی بچه معلوم هست؟!
با لوندی خندید و دستاشو دور کمرم پیچید.
_ماهپری میگه چون داره بزرگ میشه و برای شیر دادن اماده میشه طبیعیه.
برجستگی سینه هاش و حس می کردم.
_خب...؟
لب برچید.
_برام ماساژشون میدی؟!
درد بهانه بود. از وقتی حامله شده بود دلش دائم رابطه میخواستو به هر بهانه نزدیکم میشد.
با دیدن نوک سینه هاش از روی لباس، تیشرتش و از تنش کندم و...
https://t.me/+A0l5E5LXN383M2E0
پسره عاشق یه فسقلی شیطون و هات شده که حاملگی امونشو بریده😂😍🔥 | 264 |
| 19 | No text... | 2 945 |
| 20 | _ این کیه شورت و سوتین بساط کرده دم خونه ی من میفروشه؟!
با صدای داد مرد خدمتکار با ترس و لرز روی صورتش کوبید.
_ خاک بر سرم آقا، نمیدونم به خدا...
مرد از مانیتور دوربین به زن چادری ای که سوتین ها را بالا گرفته و داد میزد نگاه کرد.
حرصی و عصبی چشم بست.
_ همین الان ردش کنین بره، امروز یه جلسه ی مهم دارم.
اینو از دم خونه ی من بندازین اونور، سریع!
خدمتکار با دو مرد غول تشن بیرون رفتند.
_ #سوتین دارم، سوتینای رنگ و وارنگ، همه سایز همه مدل!
جنسامو تضمینی میدم، ببر استفاده کن اگه آخ گفت بیار پولتو بگیر!
دخترک با صدایی بلند دنبال مشتری بود که یکی از مردها بساطش را به هم ریخت.
_ جمع کن این کاسه کوزتو زنیکه، دم خونه ی ملت جای دست فروشیه؟!
دخترک ناباور به جنس هایش که کف زمین بودند زل زد.
بعد هم دیوانه شده و چادرش را زیر بغلش زد.
به یکی از مردها حمله کرد و جیغ زنان همه را دور خود جمع کرد.
_ خدا لعنتت کنه، زورت به من بدبخت رسیده؟
جای تو رو تنگ کردم مگه؟
دارم یه لقمه نون درمیارم، چشمت ورنمیداره؟
آی ملت کمک، یکی زنگ بزنه پلیس، اینا بدبختم کردن... کمک!
هر چه زور زدند نتوانستند ساکتش کنند.
_ د لال شو دختره ی خیره سر، اومدی سد معبر کردی زبونتم درازه؟
صاحب این خونه میتونه صد تا عین تو رو بخره، باهاش در نیفت.
همه دورشان جمع شده و بلبشویی به پا شده بود.
_ به جهنم که کله گندست، از جام تکون نمیخورم ببینم چه غلطی میخواین کنین.
مرد نگاهی به ساعتش انداخته و همین حالا شرکای تجاری اش میرسیدند.
کلافه از بی عرضگی خدمتکارانش دستور داد دخترک و جنس هایش را به خانه بیاورند.
به هر زحمتی بود دخترک را داخل خانه بردند و مردم را رد کردند.
دخترک جیغ و داد میکرد و میترسید بلایی سرش بیاوردند.
_ به خدا میرم، غلط کردم اصلا، ولم کنین وسایلمو بدین من برم.
به جون بچم دیگه اینورا نمیام، توروخدا ولم کنین.
او را داخل اتاقی انداختند و مرد خودش برای ادب کردنش رفت.
عاشق کوتاه کردن زبان این جماعت پررو بود!
وارد اتاق که شد دختر با گریه به پایش افتاد.
_ آقا توروخدا بگو بذارن من برم، غلط کردم...
داشت التماسش را میکرد که مرد با پوزخند او را عقب راند.
_ بیرون که خوب معرکه راه انداخته بودی، چیشد اون زبونت؟!
_ غلط کردم آقا، توروخدا رحم کنید...
بچمو گرو گذاشتم تا این جنسا رو بیارم برای فروش.
اگه تا شب نتونم بفروشمشون و پول اون یارو رو بدم بچمو ورمیداره جای طلبش...
بهم گفتن اینجا همه پولدارن، زودتر میتونم جنسامو بفروشم...
غلط کردم آقا، به خدا میرم، به بچم رحم کنین...
مرد با چشمانی ریز شده نگاهش کرد.
_ بفهمم دروغ گفتی همینجا چالت میکنما!
_ به جون بچم راست میگم، به خدا...
چیکار کنم بذارین برم؟ بچم جز من کسی رو نداره...
آقا توروخدا، هر کار بگی میکنم...
در چشمانش چیزی داشت که مرد را وادار میکرد مدام نگاهش کند.
دلش خواست کمی با این دخترک زبان دراز بازی کند که نشست و پا روی پا انداخت.
_ همه ی جنساتو یه جا میخرم!
دهان دخترک از تعجب باز ماند که مرد با تفریح خندید.
باید ادبش میکرد!
_ ولی شرط داره!
گوشش تیز شد و چرا به یکباره از این مرد ترسید؟
_ چه شرطی آقا؟
_ همه ی جنساتو جلوی روی من میپوشی، میخوام تو تنت ببینمشون!
بعدش ۱۰ برابر قیمتشون بهت پول میدم و میذارم بری!
دخترک وحشت زده لال شد. چادرش را دور خودش سفت کرد و سری تکان داد.
_ نمیخوام آقا، وسایلمو بدین من برم...
مرد شانه بالا انداخت.
_ ولت میکنم بری ولی میگم کل جنساتو آتیش بزنن!
درماندگی دخترک را که دید تیر آخر را زد.
_ یا جنساتو با تنخور زنده میخرم، یا همه رو میسوزونم و توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
فقط نگران کودکش بود. اگر تا شب نمیرفت بچه ی طفل معصومش را میفروختند.
هقی زد و ناچار قبول کرد.
با گریه و زاری و مقابل نگاه مرد لخت شد.
یکی از ست ها را پوشید و با سری پایین افتاده خودش را به نمایش گذاشت.
_ به خاطر بچمه، اشکالی نداره، چیزی نیست...
داشت خودش را دلداری میداد و نفهمید که مرد با دیدن تن کوچک و ریزه میزه اش از این رو به آن رو شده بود.
تا به حال زنی نتوانسته بود اینطور تحریکش کند.
با لذت به بدن بی نقص او زل زده بود که خدمتکار در زده و رسیدن مهمان هایش را خبر داد.
مرد گره کراواتش را شل کرده و غرید:
_ بگو منتظر بمونن تا کارم تموم شه!
بلند شد و مقابل دختر ایستاد. نفسش بند آمده بود از زیبایی دخترک که زیر چادر پنهان شده بود.
دستش را روی لب دختر گذاشت و نفس سنگینی کشید.
_ یه شب باهام بخوابی خودت و بچتو میگیرم زیر بال و پرم، نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره.
_ توروخدا، من آبرو دارم...
دختر چشمان خیسش را بالا برد که مرد بی طاقت لبهایش را به کام گرفته و او را به زور...🔞
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0 | 1 814 |
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
