Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel بگذار اندکی برایت بمیرم....
Channel بگذار اندکی برایت بمیرم.... in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 64 738 subscribers, ranking 4 604 in the Erotic category and 5 159 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 64 738 subscribers.
According to the latest data from 04 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -746 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.88%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 15.75% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 864 views. Within the first day, a publication typically gains 10 193 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 42.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 05 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Erotic category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 05 September | +20 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +198 |
| 2 | sticker.webp | 293 |
| 3 | "_تا قرارداد طلاق رو امضا نکنه حق نداره لب به آب و غذا بخوره... !!!"
دخترک از درد نفسش بالا نمیآمد. ماه های آخرش بود حس میکرد بچه در پایین ترین نقطه قرار دارد و لحظات شروع زایمانش هست و با کلی عذاب پله های مارپیچ عمارت را بالا آمده بود تا به میراث التماس کند نگذارد اتفاقی برای فرزندشان بیوفتد...
فرزندی که از خونِ خودش بود اما میراث ناجوانمردانه به او انگ حرامزادگی میزد !!!
"_بس کن پسر... زنته ! حامله است ! یعنی چی که حق نداره لب به آب و دون بزنه؟!
تو رحم نداری مرد حسابی؟
بچهاتو بارداره! بچهی تو!"
دل دخترک در بین آنهمه درد گرم میشود از حمایت پدر شوهرش... مردی که پدری را در حقش تمام کرده بود اما میراث...
میراث با هر کلمهاش خنجر بر قلب دخترک پنهان شده پشت درِ اتاق میزد.
"_کدوم زن؟ کدوم بچه؟
حرومزاده اس بابا... هم خودش هم اون توله سگ توی شکمش !
از من نیست پدر من... بچه از من نیست..."
دخترک دستش را مقابلش دهانش میگیرد تا صدای هق هقش به گوش نامرد داخل اتاق نرسد.
مردی که نامردی را در حق دخترک و بچهاش تمام کرده بود
"_ببر صداتو پسر... نشنوم... این تهمت هارو از دهنت نشنوم... یکبار گفتی دومین بار نباشه!"
"_چه تهمتی؟!
زیر قاتل خواهرم انقدر خوابیده تا شکمش باد کرده... اومده دودمانمونو به باد برده تخم حرومشم میخواد وبال گردن من بکنه.
بگو کارای عقدو آماده کنن... از این که زن نشد برای من... وقتی جلوی چشم خودش هووشو بردم حجله میفهمه خیانت به آبرو و اعتماد میراث یکتا یعنی چی !"
دخترک دیگر طاقت نمیآورد.
بغضش با صدا شکسته و با همان شکمی که نشان از بودنش در ماه های آخر میداد عقب عقب میرود تا به سرعت از آن جهنم بیرون برود
"_صدای چی بود بابا؟!
کژال؟!... کژال با توام وایسا دختر... تو رو به خدا وایسا"
دخترک نمیفهمد.
چشمانش تار بود و جلوی پایش را نمیدید و هولی که از صدای آن نامرد داشت نمیفهمد چه زهری در جانش میریزد که نتیجهاش چیزی جز فاجعه نیست.
فاجعهای که با شنیدن هوو آوردن میراث بر سرش آمد.
با خیانت و نامردی عشقش...
پایش پیچ خورده و قل خوران انتهای پله های مارپیچ میافتد...
غرق در خونی که آلوده به جان فرزندش بود و...
و میراث قاتل فرزندش شده بود !
"_میراث خان... خان مژدگونی بدین!
جواب آزمایش اومد... بچه 99.9 درصد با شما همخونی داره... وارث تو راه داریم خان"
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
"5 سال بعد"
_ماهان؟!
فنج مامان؟ بیا ناهار مامانم!
دخترک پله ها را پایین میرود.
پسرکش عاشق فوتبال بود و محال بود تا خود شب خانه بیاید.
قُلی که آن روز بعد از افتادنش از پله ها به طرزی معجزه آسا زنده ماند.
بچهای که پدرش او را نیز مانند قل اول فک کرد از دست رفته است.
_عمو هر وقت با هم بازی کلدیم باید تو یه تیم باچیم. تو خیلی خوب بازی میکنی عمو... با پسل خودتم بازی میتونی عمو؟!
_من بچه ندارم گل پسر...
دخترک جلوی در تمام تنش خشک میشود از صدای آشنایی که میشود.
_چلا؟ ازدباج نکلدی؟
جانش بالا میآید وقتی صدای آن نامرد را دوباره میشنود و میبیند چگونه جلوی پسرش زانو زده و دست محبت بر سرش میکشد.
_سالها پیش قرار بود بابا بشم ولی به خاطر اشتباه خودم ، هر دو بچه امو از دست دادم...
اگه زنده مونده بودن الان هم سن و سال تو بودن... حالا تو بگو ببینم اسمت چیه شازده؟
مرد میپرسد و ماهان پر حرفی هایش شیرینش به کار میافتد.
_من ماهان یکتام عمو... اسم بابامم میراثه ...بابامم اصلا هم دوس ندالم. اون خیلی مامان کژالمو اذیت کلده. مامانم همش گلیه میکنه.
عمو تو خیلی بزرگ و قوی... بابای منو نمیشناسی؟
بهش بگو من اصلا دوسش ندارم مامانم همش به خاطر اون گلیه میکنه عمو"
مرد مبهوت سرس را بالا میآورد و چشمانش خیره به دخترکی میماند که بعد از افتادنش از پله ها ، یک شب بی خبر ترکش کرده بود و ناباور لب می زند:
_کژال...
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
#پارتواقعیرمان /کپی ممنوع❌ | 527 |
| 4 | _آدرس؟!…
دسته ی چمدان را به دست قدیر میدهد…
قدیر کنارش راه می افتد…
_بذار برسی کوروش…یه استراحت کن…بعد میری سراغش…
پوزخند میزند:
_پونزده ساعت پروازو تحمل نکردم که الان بیام واسه استراحت قدیر…دُمِ این کبوترو باید بچینم دوباره انگار…دست بردار نیست…میشینه با عکس بچگیای خواهر من…عکس ادیت میزنه میذاره رو پروفایل اینستاش!یه بار دهنشو سرویس کنم دیگه از این گوها نمیخوره…
قدیر با دست به ماشینش اشاره میزند:
_خودم میبرمت…
رو به روی ساختمان بلند سنگ نما متوقف میشوند…
_طبقه ی دوم…جون مادرت کوروش سر صدا راه نندازیا…اینجا مثل اینکه تنها زندگی میکنه…زنه…واسش دردسر میکنن…
اخم میکند:
_تنها؟!…پس خونوادش کجان؟!..
_تو که ول کردی رفتی مثل اینکه باباش این خونه رو اجاره کرده براش…از اون موقع اینجاست…
کوروش آرام سر تکان میدهد و دکمه ی واحد پنجم را فشار میدهد…
صدای خودش بود که بعد از شش سال می شنید:_بله؟!
دلش ناگهان تنگ میشود برای خاطره هایشان!
قدیر صورت میدزدد و جلوتر میرود:
_مامور آب…
در باز میشود و کوروش وارد ساختمان میشود…
رو به روی واحد پنج می ایستد و زنگ را فشار میدهد…
بعد از چند ثانیه،در بی هوا توسط ماهور باز میشود…انگار که از انور خانه با کسی حرف میزد:
_آره بچه…پاشو صبحونه بخو…
با دیدن کوروش،زبانش بند میرود!
پوزخند کوروش قلبش را می لرزاند!
_چیه به تته پته افتادی؟!فک نمیکردی بیام سراغت نه؟!
قدمی بلند برمیدارد و وارد خانه میشود…
_این عکسایی که میذاری رو پروفایلت چیه؟!…نمیخواید دست از سر خواهر من بردارید نه؟!…قراره تنشو تو گورم بلرزونید؟!…تا زنده بود،داداش پوفیوزت ولش نکرد و کشتش …الانم تو دست از سر عکس بچگیاش برنمیداری!…ببینم اصلا عکس بچگی ثنا رو از کجا آوردی تو؟!
ماهور رسما لال شده و ناباور به چشمان خونی کوروش زل زده بود!
_ثنا مرد…کشتیدش…اون برادر عوضیت با وعده های مزخرف باعث شد خودکشی کنه…مرد…چند ساله زیر یه خروار خاکه…توام دست بکش از عکسای بچگیش…پروفایلتو میبینم حالم بد میشه…چیزی بین ما اگه بود…خیلی وقته تموم شده…سعی نکن دوباره با ثنا و خاطراتش بهم مرتبطمون کنی…
گلوی ماهور زیر دستان کوروش فشرده میشد که پایش زیر مشت های کوچک دخترکی مورد عنایت قرار میگیرد!
_ول کن مامانمو بی ادب…
این بار کوروش بود که چشمانش از حدقه بیرون زده!
این دخترک…همان ثنای کوروش بود!
پرت میشود به بیست سال پیش…
وقتی که خواهرکش هم قد و قواره ی این دختربچه بود…
مو نمیزد…مثل سیبی که از وسط دو قاچ شده باشند…
دست از ماهور میکشد و جلوی پای دختربچه زانو میزند…
ثنا محکم به پای مادرش می چسبد…
_من نمُلدم…ثنا اینجاست…اومده صبونه بخوله…من زندهم…مامانمو دعبا کلدی…از خونمون بلو…
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk | 222 |
| 5 | - بازم که غذای خونگی آوردی! بوی گند کوکو سبزی شرکتو برداشته!
گدا نباش مثل ما از رستوران سر خیابون بگیر.
لقمه در دهان بلور ماسید. چقدر صبح به مادرش گفته بود این کوکوها عطر سیر و پیازشان زیاد است و نبرد تا آبرویش نرود و گفته بود نه.
نایلون را روی لقمهی چرب و خانگیاش کشید و به سختی قورتش داد.
مینو منشی از دماغ فیل افتادهی شرکت بود که نیمی از دغدغههای مالی او را هم نداشت.
تمام هدفش از کار در این شرکت به دست آوردن دلِ مدیر شرکت بود.
خانم احمدی در ادامهی حرف او گفت:
- دست بردار مینو جون... آخه امثال اینا پولشون به غذای رستوران میرسه؟
مینو با بیرحمی توی چشمهای بلور نگاه کرد:
- آره بابا... ته تهش سالی یه بار بتونن از کبابی سر محلهشون دو پرس کباب بگیرن ده نفری بخورن!
سرش را به عقب هول داد و قهقه زد:
- تازه معلوم نیست گوشت خره، یا کره خر!
گفت و خودش و خانم احمدی از تحقیر شدن بلور قهقهه زدند.
آنها هیچ پیش زمینهای در مورد زندگی بلور نداشتند.
خبر از شبی که با اولین حقوقش یک عدد مرغ خریده بود و مادرش از خوشحالی روی زمین نبود نداشت!
همان شبی که...
برادر کوچکش از عطر مرغ بیدار شده بود و باورش نمیشد بو از خانه خودشان است!
با بغض لب زد:
- باشه جمعش میکنم. توی راهرو میخورم.
مینو خیلی وقت بود که از علاقهی اردوان وزیری، رئیس شرکت، به بلور دخترک سر به زیر شرکت باخبر بود.
با به یاد آوردن نگاههای اردوان قلبش لبریز از حرص شد و گفت:
- کنار سطل زباله بخور... جات همونجاست!
بلور با قلبی شکسته برخاست تا برود. چشمانش پر از اشک بود.
از آبدارخانه خارج شد و اردوان را دید. با یک پاکت کاغذی با آرم گرانقیمتترین رستوران تهران...
سریع اشکش را پاک کرد:
- آ... آقای رئیس چیزی لازم دارید؟ غذاتونو بدید بریزم داخل ظرف بیارم براتون...
اما اردوان اصلا در این دنیا نبود.
عطر کوکوی خانگی که در فضای شرکت پیچیده بود مست و مدهوشش میکرد...
از ذهنش گذشت که یعنی خودش پخته؟
- اون کوکوعه تو دستت؟
در آن لحظه تمام جهانش محدود میشد به آن کیسه فریزر داخل دست بلور.
چند وقت بود دلش هوس غذای خانگی کرده بود و کسی نبود برایش بپزد؟
بلور سریع لقمه را پشتش مخفی کرد:
- بله... ببخشید الان پنجرهها رو باز میکنم هوا عوض بشه. ببخشید. شرمنده. الان میرم بیرون بخورم. شما غذاتونو بدید براتون بچینم میارم بعد...
مینو از آبدارخانه بیرون آمد. هنوز اردوان را ندیده بود:
- نرفتی که گشنه! حالمو بهم زدی اشتهام کور شد از بوی این آت و آشغالا که...
لال شد وقتی نگاه اردوان را دید. بد خراب کرده بود...
اردوان بیتوجه به او که حالا با عشوه ایستاده بود به بلور گفت:
- داری یکم به منم بدی؟ خیلی وقته کوکوی خونگی نخوردم...
بلور متعجب به اردوان نگاه کرد و کیسه را به سمتش گرفت.
اردوان حینی که کیسه را بو میکشید با چشمانی بسته لبخند زد.
- خیلی وقته اصلاً غذای خونگی و گرم نخوردم... لامصب چیه مگه؟
مینو با دهانی باز تصویر مقابلش را تماشا میکرد. بلور یک لنگه پا ایستاده بود که اردوان غذای خودش را روی میز منشی رها کرد:
- بیا اتاق من ناهار بخوریم.
بعد بیآنکه نیمنگاهی به مینو بیندازد با لحنی جدی خطاب قرارش داد و گفت:
- شما از فردا دیگه نیا شرکت خانم صولتی! همین امروز میری حسابداری! میسپارم هیچ شرکتی هم استخدامت نکنه تا وقتی شعور حرف زدن پیدا کنی!
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0 | 206 |
| 6 | #پارت2
_ دارم از سرما میمیرم مامانی
وقتی حقوق گرفتی ماشین بِخَل!
سوز سردی میوزید و بارون میومد
تلخ خندیدم
_حقوقم به ماشین نمیرسه عروسک ولی اسنپ میگیرم پیاده نریم خوبه؟
بهونه گرفت
_پام دَلد گرفت
هرروز وضع همین بود
مسیر کارخونهای که کار میکردم تا ایستگاه اتوبوس رو باید پیاده میرفتیم و کارو کلافه میشد
_یه شعر بخونیم تا برسیم؟
ریز خندید و به سرعت سرما فراموشش شد
پسر چهارسالهی مهربونم انگار مثل مادرش زیادی ساده بود
آروم زمزمه کردم
_ بخون مامانی
با صدای بچگونه و قشنگش شروع کرد
_ بابا از بیرون آمد
رفتم در را وا کردم
شادی را پیدا کردم
وقتی بابا را دیدم
فوری او را بوسیدم
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه
ایستادم
بهت زده نالیدم
_از کجا یاد گرفتی؟
_ تو مهدکودک یاد دادن
گفتن فردا روزِ باباهاست
وحشت داشتم از سوالی که میخواست بپرسه
به سرعت روی زمین نشستم و هول شده خندیدم
_او هواپیما فرود اومد
شنیده کارو خسته شده میخواد تا ایستگاه اتوبوس ببرش
هیجان زده بلند خندید
_ مگه هواپیما کمرش درد نگرفته؟
منتظر جوابم نموند و روی کمرم پرید
_پرواز کنییییم
کمرم تیر کشید و صدای دکتر تو گوشم تکرار شد
" خانم محترم دیسک هفت و هشت شما هر دو بیرون زده و التهابش داره به نخاع میرسه
الان سه سال میشه بهتون هشدار دادم
تو همین ماه وقت عمل جراحی بگیرید وگرنه امکان فلجی هست "
سعی کردم بهش فکر نکنم
آروم به راه افتادم که آلا از پشت سرشو به گردنم چسبوند و پچ زد
_مامانی؟
انگار کسی با چاقو به جون مهرههای ستون فقراتم افتاده بود
_جانِ مامان؟
آروم زمزمه کرد
_چرا من بابا ندارم؟
کمرم تیر کشید و نالیدم
_آخ
رعد و برق زد و بارون شدت گرفت
_من سردمه ، قول داده بودی برام چکمهی آبی بگیری
پس کی حقوق میگیری آخه؟
کمردرد چنان عذابم میداد که زبونم به حرف باز نمیشد
شایدم روشو نداشتم بگم حقوق این ماه هم جلوجلو برای اجاره و قسط سوپرمارکت رفته
ماشینی از نزدیک با سرعت گذشت
آبی که روی زمین جمع شده بود رومون ریخت و کارو بلند جیغ زد
_آی بیتربیت
انتظار داشتم نشنیده باشه اما ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت
کارو گردنمو چنگ زد
_اومد منو دعوا کنه
صدای مردونهی آشنایی تو گوشم پیچید
_خانم؟ بیا سوارشو تا یه جایی برسونمتون
بَنگ!
انگار برق از بدنم رد شد
صدای نالهای از دهنم خارج شد و ناخواسته روی زمین نشستم
کارو از کمرم پایین پرید و خندید
_عمو من فکر کردم میخوای دعوام کنی
سرمو به سینم چسبوندم ، مقنعمو جلو کشیدم و به سرعت عینک آفتابی روی موهامو برگدونم روی چشمم
البرز مردونه خندید
_مگه کسی دلش میاد تو رو دعوا کنه مردِ کوچک؟
_ من کوچیک نیستم!
آب ریختی روم لباسام بهم چسبید ریز شدم!
البرز دوباره خندید
خوش خنده شده بود...
پنج سال پیش جز اخم و خشم چیزی ازش ندیده بودم
شایدم حق داشت
کی تو روی عروس خونبس میخندید؟!
_خانم بچه سرماخورد بفرمایید برسونمتون
از بهت نمیتونستم صدامو در بیارم
کارو دستمو کشید
_مامانم کَمَلش درد میکنه عمو طول میکشه تا بتونه بلندشه
نریها باشه؟
من پام خسته شده دیگه نمیتونم راه بِلَم!
پلکامو روی هم فشردم
درد کمرم شدت گرفته بود
دستمو به زمین گرفتم و کنار گوش کارو التماس کردم
_ تاکسی میگیرم مامانی
به این آقا بگو بره خودمون میریم
پاشو به زمین کوبید
_این ماشین خوشگله تاکسی زشته
به زور از زمین پاشدم که انگشتمو کشید
_با عمو بریم
البرز مردونه تعارف کرد
_بفرمایید جلو خانم بخاری زدم گرم شید
روی صندلی عقب نشستم و تو خودم جمع شدم
کارو با ذوق پرسید
_من بیام جلو؟
البرز در گلو خندید
_بفرمایید آقا کوچولو
_آخه قدم نمیرسه!
البرز با لبخند از ماشین پیاده شد
از گوشه پنجره میدیدم که چطور دخترکمو تو آغوشش گرفت صندلی جلو نشوند
_آدرستون کجاست خانم؟
چنان میلرزیدم که نمیتونستم حرف بزنم
کارو گفت
_خیلی دوره عمو
مامانم صبحا که میاد سرکار اینقد اتوبوس سوار میشیم
با دستش عدد سه رو نشون داد
_مامانت که حرف نمیزنه عمو
شما آدرسو داری؟
درد کمرم چنان شدت گرفت که ناخواسته سرمو به صندلی فشردم تا از درد جیغ نکشم
پاهام سر شده بود
انگار حس نداشتن!
_ باید بری اینور عمو اما شب میرسیماااا
خونمون اونجاییه که اسم پارکش لادنه
میدونستم میشناسه
وقتی سالها پیش به اجبار عقدم کرده بود برای عروس خونبسش اونجا خونه گرفت
البرز اینبار با جدیت پرسید
_چرا بابات نمیاد دنبالتون عموجون؟
بهش بگو خطرناکه
_من که بابا ندالم
دیگه نتونستم طاقت بیارم
دستمو به دستگیره در فشردم و نالیدم
_ب..بزن کنار
درد دارم باید پیادهشم
چنان روی ترمز کوبید که سر کارو به شیشه خورد و صدای گریهاش بلند شد
البرز بیتوجه به بچه بهتزده سمتم برگشت
_آهو...
ناخواسته از شدت درد زار زدم
_آخ خدااااا
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk | 647 |
| 7 | آقای حافظ کاویان وکیل پایه یک دادگستری به اصرار مادرش ، بعد از چند سال تنهایی زن میگیره
البته که .... بدش هم نمیاد گرچه اولش خیلی عنقه 😕😜
زیر زیرکی موهای بلند و خوشگل سها خانم رو دید میزنه و بعد خودش رو میزنه به اون راه.
زندگی واسه این زوج خواب های خوبی ندیده ...
چه آبروهایی که قراره آقا اهورای هفت ساله از این دوتا فلک زده ببره .... 😂😂
یک مادرشوهر و خواهرشوهر پایه هم به این ماجرا اصافه کنین
طفلی بچم حافظ با کله افتاده تو چاه!
تا جلوی همه ازش اعتراف نگیرن که یک دل نه صد دل عاشق سها شده ولش نمیکنن پسرمو😂😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 1 091 |
| 8 | آقای حافظ کاویان وکیل پایه یک دادگستری به اصرار مادرش ، بعد از چند سال تنهایی زن میگیره
البته که .... بدش هم نمیاد گرچه اولش خیلی عنقه 😕😜
زیر زیرکی موهای بلند و خوشگل سها خانم رو دید میزنه و بعد خودش رو میزنه به اون راه.
زندگی واسه این زوج خواب های خوبی ندیده ...
چه آبروهایی که قراره آقا اهورای هفت ساله از این دوتا فلک زده ببره .... 😂😂
یک مادرشوهر و خواهرشوهر پایه هم به این ماجرا اصافه کنین
طفلی بچم حافظ با کله افتاده تو چاه!
تا جلوی همه ازش اعتراف نگیرن که یک دل نه صد دل عاشق سها شده ولش نمیکنن پسرمو😂😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 722 |
| 9 | sticker.webp | 1 066 |
| 10 | "_تا قرارداد طلاق رو امضا نکنه حق نداره لب به آب و غذا بخوره... !!!"
دخترک از درد نفسش بالا نمیآمد. ماه های آخرش بود حس میکرد بچه در پایین ترین نقطه قرار دارد و لحظات شروع زایمانش هست و با کلی عذاب پله های مارپیچ عمارت را بالا آمده بود تا به میراث التماس کند نگذارد اتفاقی برای فرزندشان بیوفتد...
فرزندی که از خونِ خودش بود اما میراث ناجوانمردانه به او انگ حرامزادگی میزد !!!
"_بس کن پسر... زنته ! حامله است ! یعنی چی که حق نداره لب به آب و دون بزنه؟!
تو رحم نداری مرد حسابی؟
بچهاتو بارداره! بچهی تو!"
دل دخترک در بین آنهمه درد گرم میشود از حمایت پدر شوهرش... مردی که پدری را در حقش تمام کرده بود اما میراث...
میراث با هر کلمهاش خنجر بر قلب دخترک پنهان شده پشت درِ اتاق میزد.
"_کدوم زن؟ کدوم بچه؟
حرومزاده اس بابا... هم خودش هم اون توله سگ توی شکمش !
از من نیست پدر من... بچه از من نیست..."
دخترک دستش را مقابلش دهانش میگیرد تا صدای هق هقش به گوش نامرد داخل اتاق نرسد.
مردی که نامردی را در حق دخترک و بچهاش تمام کرده بود
"_ببر صداتو پسر... نشنوم... این تهمت هارو از دهنت نشنوم... یکبار گفتی دومین بار نباشه!"
"_چه تهمتی؟!
زیر قاتل خواهرم انقدر خوابیده تا شکمش باد کرده... اومده دودمانمونو به باد برده تخم حرومشم میخواد وبال گردن من بکنه.
بگو کارای عقدو آماده کنن... از این که زن نشد برای من... وقتی جلوی چشم خودش هووشو بردم حجله میفهمه خیانت به آبرو و اعتماد میراث یکتا یعنی چی !"
دخترک دیگر طاقت نمیآورد.
بغضش با صدا شکسته و با همان شکمی که نشان از بودنش در ماه های آخر میداد عقب عقب میرود تا به سرعت از آن جهنم بیرون برود
"_صدای چی بود بابا؟!
کژال؟!... کژال با توام وایسا دختر... تو رو به خدا وایسا"
دخترک نمیفهمد.
چشمانش تار بود و جلوی پایش را نمیدید و هولی که از صدای آن نامرد داشت نمیفهمد چه زهری در جانش میریزد که نتیجهاش چیزی جز فاجعه نیست.
فاجعهای که با شنیدن هوو آوردن میراث بر سرش آمد.
با خیانت و نامردی عشقش...
پایش پیچ خورده و قل خوران انتهای پله های مارپیچ میافتد...
غرق در خونی که آلوده به جان فرزندش بود و...
و میراث قاتل فرزندش شده بود !
"_میراث خان... خان مژدگونی بدین!
جواب آزمایش اومد... بچه 99.9 درصد با شما همخونی داره... وارث تو راه داریم خان"
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
"5 سال بعد"
_ماهان؟!
فنج مامان؟ بیا ناهار مامانم!
دخترک پله ها را پایین میرود.
پسرکش عاشق فوتبال بود و محال بود تا خود شب خانه بیاید.
قُلی که آن روز بعد از افتادنش از پله ها به طرزی معجزه آسا زنده ماند.
بچهای که پدرش او را نیز مانند قل اول فک کرد از دست رفته است.
_عمو هر وقت با هم بازی کلدیم باید تو یه تیم باچیم. تو خیلی خوب بازی میکنی عمو... با پسل خودتم بازی میتونی عمو؟!
_من بچه ندارم گل پسر...
دخترک جلوی در تمام تنش خشک میشود از صدای آشنایی که میشود.
_چلا؟ ازدباج نکلدی؟
جانش بالا میآید وقتی صدای آن نامرد را دوباره میشنود و میبیند چگونه جلوی پسرش زانو زده و دست محبت بر سرش میکشد.
_سالها پیش قرار بود بابا بشم ولی به خاطر اشتباه خودم ، هر دو بچه امو از دست دادم...
اگه زنده مونده بودن الان هم سن و سال تو بودن... حالا تو بگو ببینم اسمت چیه شازده؟
مرد میپرسد و ماهان پر حرفی هایش شیرینش به کار میافتد.
_من ماهان یکتام عمو... اسم بابامم میراثه ...بابامم اصلا هم دوس ندالم. اون خیلی مامان کژالمو اذیت کلده. مامانم همش گلیه میکنه.
عمو تو خیلی بزرگ و قوی... بابای منو نمیشناسی؟
بهش بگو من اصلا دوسش ندارم مامانم همش به خاطر اون گلیه میکنه عمو"
مرد مبهوت سرس را بالا میآورد و چشمانش خیره به دخترکی میماند که بعد از افتادنش از پله ها ، یک شب بی خبر ترکش کرده بود و ناباور لب می زند:
_کژال...
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
https://t.me/+kM7jqP-gHmU4OWM0
#پارتواقعیرمان /کپی ممنوع❌ | 1 189 |
| 11 | _بلیسش…
صدای خنده های آدمای دور میز و میشنیدم…
بزرگی شکمم باعث میشد تو راه رفتنم تاثیر بذاره…
آخ که کی میشد این بچه به دنیا بیاد و راحت بشم…ماههای آخر خیلی سخت میگذشت مخصوصا تو عمارت نیک نام ها و کوروش!!!
مخصوصا با این پُفی که من داشتم و تقریبا تمام خوراکی ها منع بودم به خاطر فشارخون!!!
دوباره جمیله ی بخت برگشته را دست گرفته بودند!!!
با چشمان خودم دیدم که نیلوفر کاسه ی چوبی سوپ و نمکدان را وقتی کوروش حواسش نبود با دست هل داد و حاصل شد یک صدای وحشتناک و گندی که به کف سالن خورد…
صدای خشمگین کوروش درون سالن میپیچد:
_غلط اضافه کردی جمیله…از صداش نیلوفر ترسید…بلیسش و تمیزش کن… وگرنه اخراجی…
تنم را کمی جلو میکشم:
_چطور ممکنه نیلوفر از صدای چیزی که خودش ایجاد کرده بترسه؟!…
کوروش حتی نیم نگاهی هم نثارم نمیکند:
_تو خفه شو…توام کاری که گفتم و بکن…
انگار نه انگار مادر بچهش بودم…البته که عادت کرده بودم به این حقارت…اگر…اگر غیرت داشتم همان زمانی که این زنیکه هوویم شد میرفتم…
_گفتم خود نیلوفر این کارو کرد…چرا باید جمیله تمیزش کنه؟!…
کوروش پوزخند میزند و از پشت میز بلند میشود…
دور دهانش را با دستمال پاک میکند:
_حالا که انقدر سنگشو به سینه میزنی…چطوره تو زحمت لیسیدنشو بکشی؟!…
سر بالا میبرم تا در چشمانش خیره شوم…بلند قامت بود و به اندازه ی همان قد بلندش بی رحم…
_چیو نگاه میکنی؟!…زود باش…بلیسش وگرنه رفیقتو اخراج میکنم…
جمیله بازویم را چنگ میزند:
_ماهور خانوم…خودم این کارو انجام میدم آقا…
سیگاری گوشه ی لبش میگذارد:
_نه…دیگه نمیخوام تو انجامش بدی…ماهور باید بلیسه…
کمی تنم رو جلو میکشم که جمیله دوباره از پشت بهم می چسبد:
_خانوم…
صدای کف زدن نیلوفر و قهقهه هایش…اخم هایم را در هم میکند…
_خب منتظر چی هستی…کاری که کوروش گفت رو بکن…
منتظر بودم هر لحظه از حرفی که زده پشیمان بشود اما برخلاف انتظارم دود سیگارش را توی صورتم فوت میکند:
_این کف اگه تا پنج دقیقه ی دیگه مثل آینه نشه…با جمیله جونت خدافظی میکنی…
نگاهی به ساعت مچی اش میکند و ضربه ای روی آن میزند:
_شروع شد!!!
جمیله یکی از عزیزترین دوستانم بود…
نباید شغلش را از دست میداد…احتیاج مبرمی به آن داشت!!!
زانو که میزنم…قهقهه های نیلوفر بلندتر میشود…
کوروش رفته بود…ولی این زن نجس بالای سرم…نمکدان دیگری روی کثافت روی کف خالی میکند:
_اینم بلیس…
میخندد و من مثل چهارپا بر زمین زبان میکشم…
بغض راه گلویم را می بندد…جمیله با گریه کنارم می نشیند:
_نکن خانوم…من اخراجم بشم…بهتر از اینه که با این وضعیت شما این کار و بکنی…نمک واسه شما سمه…واسه بچه خطرناکه…فشارخونتونو بالا میبره…
کف سالن را تمیز میکنم و با زحمت بلند میشوم…ته گلویم تلخ بود…شور بود…کثافت ترین مزه ی دنیا بود…
حالم بد بود…
نیلوفر با لودگی تکان میخورد:
_خوشمزه بود؟!…
چشمانم سیاهی میرود اما ورود دوباره ی کوروش را حس میکنم…
نگاه ناباوری که به من و کف تمیز سالن می اندازد…
شاید باورش نمیشود که همسر زبان درازش برای تنها دوستی که اینجا داشت…چه کارها که نمیکرد!!!
از گوش هایم آتش بیرون میزد…
فشارم به قدری بالا رفته بود که به زحمت میدیدم…
نمک سم بود و من امروز دو نمکدان لیس زده بودم…
کوروش با ناباوری جلوتر می آید:
_کی تمیز کرد اینجارو؟!…
او هم باورش نشده که ماهور کف سالن خانه اش را با زبان تمیز کرده است!!!
نیلوفر دوباره لودگی میکند:
_ماهور جان نوش جان کرد…یه کمم شور بود فک کنم…
حالم بد بود…نفسم در نمی آمد…دستی روی شکمم می کشم و سمت اتاقم قدم برمیدارم…البته به سختی…
کوروش ناباور به تلو تلو خوردن هایم نگاه میکند…نیلوفر از گردنش آویزان است!!!مطمئنم زیر گوشش تشکر میکند که به خاطر او دوباره مرا تحقیر کرده است…
سمتش میچرخم:
_دیگه به جمیله کاری نداشته باش…بذار بمونــِ…
دستم از روی نرده شل میشود و زمین خوردنم همزمان با فریاد یا خدای جمیله است!!!
https://t.me/+jzJvEPlNVw0yZmI0
https://t.me/+jzJvEPlNVw0yZmI0
https://t.me/+jzJvEPlNVw0yZmI0 | 541 |
| 12 | - بازم که غذای خونگی آوردی! بوی گند کوکو سبزی شرکتو برداشته!
گدا نباش مثل ما از رستوران سر خیابون بگیر.
لقمه در دهان بلور ماسید. چقدر صبح به مادرش گفته بود این کوکوها عطر سیر و پیازشان زیاد است و نبرد تا آبرویش نرود و گفته بود نه.
نایلون را روی لقمهی چرب و خانگیاش کشید و به سختی قورتش داد.
مینو منشی از دماغ فیل افتادهی شرکت بود که نیمی از دغدغههای مالی او را هم نداشت.
تمام هدفش از کار در این شرکت به دست آوردن دلِ مدیر شرکت بود.
خانم احمدی در ادامهی حرف او گفت:
- دست بردار مینو جون... آخه امثال اینا پولشون به غذای رستوران میرسه؟
مینو با بیرحمی توی چشمهای بلور نگاه کرد:
- آره بابا... ته تهش سالی یه بار بتونن از کبابی سر محلهشون دو پرس کباب بگیرن ده نفری بخورن!
سرش را به عقب هول داد و قهقه زد:
- تازه معلوم نیست گوشت خره، یا کره خر!
گفت و خودش و خانم احمدی از تحقیر شدن بلور قهقهه زدند.
آنها هیچ پیش زمینهای در مورد زندگی بلور نداشتند.
خبر از شبی که با اولین حقوقش یک عدد مرغ خریده بود و مادرش از خوشحالی روی زمین نبود نداشت!
همان شبی که...
برادر کوچکش از عطر مرغ بیدار شده بود و باورش نمیشد بو از خانه خودشان است!
با بغض لب زد:
- باشه جمعش میکنم. توی راهرو میخورم.
مینو خیلی وقت بود که از علاقهی اردوان وزیری، رئیس شرکت، به بلور دخترک سر به زیر شرکت باخبر بود.
با به یاد آوردن نگاههای اردوان قلبش لبریز از حرص شد و گفت:
- کنار سطل زباله بخور... جات همونجاست!
بلور با قلبی شکسته برخاست تا برود. چشمانش پر از اشک بود.
از آبدارخانه خارج شد و اردوان را دید. با یک پاکت کاغذی با آرم گرانقیمتترین رستوران تهران...
سریع اشکش را پاک کرد:
- آ... آقای رئیس چیزی لازم دارید؟ غذاتونو بدید بریزم داخل ظرف بیارم براتون...
اما اردوان اصلا در این دنیا نبود.
عطر کوکوی خانگی که در فضای شرکت پیچیده بود مست و مدهوشش میکرد...
از ذهنش گذشت که یعنی خودش پخته؟
- اون کوکوعه تو دستت؟
در آن لحظه تمام جهانش محدود میشد به آن کیسه فریزر داخل دست بلور.
چند وقت بود دلش هوس غذای خانگی کرده بود و کسی نبود برایش بپزد؟
بلور سریع لقمه را پشتش مخفی کرد:
- بله... ببخشید الان پنجرهها رو باز میکنم هوا عوض بشه. ببخشید. شرمنده. الان میرم بیرون بخورم. شما غذاتونو بدید براتون بچینم میارم بعد...
مینو از آبدارخانه بیرون آمد. هنوز اردوان را ندیده بود:
- نرفتی که گشنه! حالمو بهم زدی اشتهام کور شد از بوی این آت و آشغالا که...
لال شد وقتی نگاه اردوان را دید. بد خراب کرده بود...
اردوان بیتوجه به او که حالا با عشوه ایستاده بود به بلور گفت:
- داری یکم به منم بدی؟ خیلی وقته کوکوی خونگی نخوردم...
بلور متعجب به اردوان نگاه کرد و کیسه را به سمتش گرفت.
اردوان حینی که کیسه را بو میکشید با چشمانی بسته لبخند زد.
- خیلی وقته اصلاً غذای خونگی و گرم نخوردم... لامصب چیه مگه؟
مینو با دهانی باز تصویر مقابلش را تماشا میکرد. بلور یک لنگه پا ایستاده بود که اردوان غذای خودش را روی میز منشی رها کرد:
- بیا اتاق من ناهار بخوریم.
بعد بیآنکه نیمنگاهی به مینو بیندازد با لحنی جدی خطاب قرارش داد و گفت:
- شما از فردا دیگه نیا شرکت خانم صولتی! همین امروز میری حسابداری! میسپارم هیچ شرکتی هم استخدامت نکنه تا وقتی شعور حرف زدن پیدا کنی!
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0
https://t.me/+Od2wRSK7XY05M2I0 | 517 |
| 13 | #پارت2
_ دارم از سرما میمیرم مامانی
وقتی حقوق گرفتی ماشین بِخَل!
سوز سردی میوزید و بارون میومد
تلخ خندیدم
_حقوقم به ماشین نمیرسه عروسک ولی اسنپ میگیرم پیاده نریم خوبه؟
بهونه گرفت
_پام دَلد گرفت
هرروز وضع همین بود
مسیر کارخونهای که کار میکردم تا ایستگاه اتوبوس رو باید پیاده میرفتیم و کارو کلافه میشد
_یه شعر بخونیم تا برسیم؟
ریز خندید و به سرعت سرما فراموشش شد
پسر چهارسالهی مهربونم انگار مثل مادرش زیادی ساده بود
آروم زمزمه کردم
_ بخون مامانی
با صدای بچگونه و قشنگش شروع کرد
_ بابا از بیرون آمد
رفتم در را وا کردم
شادی را پیدا کردم
وقتی بابا را دیدم
فوری او را بوسیدم
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه
ایستادم
بهت زده نالیدم
_از کجا یاد گرفتی؟
_ تو مهدکودک یاد دادن
گفتن فردا روزِ باباهاست
وحشت داشتم از سوالی که میخواست بپرسه
به سرعت روی زمین نشستم و هول شده خندیدم
_او هواپیما فرود اومد
شنیده کارو خسته شده میخواد تا ایستگاه اتوبوس ببرش
هیجان زده بلند خندید
_ مگه هواپیما کمرش درد نگرفته؟
منتظر جوابم نموند و روی کمرم پرید
_پرواز کنییییم
کمرم تیر کشید و صدای دکتر تو گوشم تکرار شد
" خانم محترم دیسک هفت و هشت شما هر دو بیرون زده و التهابش داره به نخاع میرسه
الان سه سال میشه بهتون هشدار دادم
تو همین ماه وقت عمل جراحی بگیرید وگرنه امکان فلجی هست "
سعی کردم بهش فکر نکنم
آروم به راه افتادم که آلا از پشت سرشو به گردنم چسبوند و پچ زد
_مامانی؟
انگار کسی با چاقو به جون مهرههای ستون فقراتم افتاده بود
_جانِ مامان؟
آروم زمزمه کرد
_چرا من بابا ندارم؟
کمرم تیر کشید و نالیدم
_آخ
رعد و برق زد و بارون شدت گرفت
_من سردمه ، قول داده بودی برام چکمهی آبی بگیری
پس کی حقوق میگیری آخه؟
کمردرد چنان عذابم میداد که زبونم به حرف باز نمیشد
شایدم روشو نداشتم بگم حقوق این ماه هم جلوجلو برای اجاره و قسط سوپرمارکت رفته
ماشینی از نزدیک با سرعت گذشت
آبی که روی زمین جمع شده بود رومون ریخت و کارو بلند جیغ زد
_آی بیتربیت
انتظار داشتم نشنیده باشه اما ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت
کارو گردنمو چنگ زد
_اومد منو دعوا کنه
صدای مردونهی آشنایی تو گوشم پیچید
_خانم؟ بیا سوارشو تا یه جایی برسونمتون
بَنگ!
انگار برق از بدنم رد شد
صدای نالهای از دهنم خارج شد و ناخواسته روی زمین نشستم
کارو از کمرم پایین پرید و خندید
_عمو من فکر کردم میخوای دعوام کنی
سرمو به سینم چسبوندم ، مقنعمو جلو کشیدم و به سرعت عینک آفتابی روی موهامو برگدونم روی چشمم
البرز مردونه خندید
_مگه کسی دلش میاد تو رو دعوا کنه مردِ کوچک؟
_ من کوچیک نیستم!
آب ریختی روم لباسام بهم چسبید ریز شدم!
البرز دوباره خندید
خوش خنده شده بود...
پنج سال پیش جز اخم و خشم چیزی ازش ندیده بودم
شایدم حق داشت
کی تو روی عروس خونبس میخندید؟!
_خانم بچه سرماخورد بفرمایید برسونمتون
از بهت نمیتونستم صدامو در بیارم
کارو دستمو کشید
_مامانم کَمَلش درد میکنه عمو طول میکشه تا بتونه بلندشه
نریها باشه؟
من پام خسته شده دیگه نمیتونم راه بِلَم!
پلکامو روی هم فشردم
درد کمرم شدت گرفته بود
دستمو به زمین گرفتم و کنار گوش کارو التماس کردم
_ تاکسی میگیرم مامانی
به این آقا بگو بره خودمون میریم
پاشو به زمین کوبید
_این ماشین خوشگله تاکسی زشته
به زور از زمین پاشدم که انگشتمو کشید
_با عمو بریم
البرز مردونه تعارف کرد
_بفرمایید جلو خانم بخاری زدم گرم شید
روی صندلی عقب نشستم و تو خودم جمع شدم
کارو با ذوق پرسید
_من بیام جلو؟
البرز در گلو خندید
_بفرمایید آقا کوچولو
_آخه قدم نمیرسه!
البرز با لبخند از ماشین پیاده شد
از گوشه پنجره میدیدم که چطور دخترکمو تو آغوشش گرفت صندلی جلو نشوند
_آدرستون کجاست خانم؟
چنان میلرزیدم که نمیتونستم حرف بزنم
کارو گفت
_خیلی دوره عمو
مامانم صبحا که میاد سرکار اینقد اتوبوس سوار میشیم
با دستش عدد سه رو نشون داد
_مامانت که حرف نمیزنه عمو
شما آدرسو داری؟
درد کمرم چنان شدت گرفت که ناخواسته سرمو به صندلی فشردم تا از درد جیغ نکشم
پاهام سر شده بود
انگار حس نداشتن!
_ باید بری اینور عمو اما شب میرسیماااا
خونمون اونجاییه که اسم پارکش لادنه
میدونستم میشناسه
وقتی سالها پیش به اجبار عقدم کرده بود برای عروس خونبسش اونجا خونه گرفت
البرز اینبار با جدیت پرسید
_چرا بابات نمیاد دنبالتون عموجون؟
بهش بگو خطرناکه
_من که بابا ندالم
دیگه نتونستم طاقت بیارم
دستمو به دستگیره در فشردم و نالیدم
_ب..بزن کنار
درد دارم باید پیادهشم
چنان روی ترمز کوبید که سر کارو به شیشه خورد و صدای گریهاش بلند شد
البرز بیتوجه به بچه بهتزده سمتم برگشت
_آهو...
ناخواسته از شدت درد زار زدم
_آخ خدااااا
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk
https://t.me/+pOnnjXnnCSk3YTNk | 1 476 |
| 14 | آقای حافظ کاویان وکیل پایه یک دادگستری به اصرار مادرش ، بعد از چند سال تنهایی زن میگیره
البته که .... بدش هم نمیاد گرچه اولش خیلی عنقه 😕😜
زیر زیرکی موهای بلند و خوشگل سها خانم رو دید میزنه و بعد خودش رو میزنه به اون راه.
زندگی واسه این زوج خواب های خوبی ندیده ...
چه آبروهایی که قراره آقا اهورای هفت ساله از این دوتا فلک زده ببره .... 😂😂
یک مادرشوهر و خواهرشوهر پایه هم به این ماجرا اصافه کنین
طفلی بچم حافظ با کله افتاده تو چاه!
تا جلوی همه ازش اعتراف نگیرن که یک دل نه صد دل عاشق سها شده ولش نمیکنن پسرمو😂😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 459 |
| 15 | آقای حافظ کاویان وکیل پایه یک دادگستری به اصرار مادرش ، بعد از چند سال تنهایی زن میگیره
البته که .... بدش هم نمیاد گرچه اولش خیلی عنقه 😕😜
زیر زیرکی موهای بلند و خوشگل سها خانم رو دید میزنه و بعد خودش رو میزنه به اون راه.
زندگی واسه این زوج خواب های خوبی ندیده ...
چه آبروهایی که قراره آقا اهورای هفت ساله از این دوتا فلک زده ببره .... 😂😂
یک مادرشوهر و خواهرشوهر پایه هم به این ماجرا اصافه کنین
طفلی بچم حافظ با کله افتاده تو چاه!
تا جلوی همه ازش اعتراف نگیرن که یک دل نه صد دل عاشق سها شده ولش نمیکنن پسرمو😂😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 535 |
| 16 | آقای حافظ کاویان وکیل پایه یک دادگستری به اصرار مادرش ، بعد از چند سال تنهایی زن میگیره
البته که .... بدش هم نمیاد گرچه اولش خیلی عنقه 😕😜
زیر زیرکی موهای بلند و خوشگل سها خانم رو دید میزنه و بعد خودش رو میزنه به اون راه.
زندگی واسه این زوج خواب های خوبی ندیده ...
چه آبروهایی که قراره آقا اهورای هفت ساله از این دوتا فلک زده ببره .... 😂😂
یک مادرشوهر و خواهرشوهر پایه هم به این ماجرا اصافه کنین
طفلی بچم حافظ با کله افتاده تو چاه!
تا جلوی همه ازش اعتراف نگیرن که یک دل نه صد دل عاشق سها شده ولش نمیکنن پسرمو😂😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 357 |
| 17 | _ چی توی چای کوفتی من ریخته بودی که میخوام تنت رو بگام؟!!
از شدت بیادبیاش ، ابروهایم بالا میپرند
حتی فکرش را هم نمیکردم اگر ان پودر در چایش ریخته شود ، ان مردِ مودب این طور از این کلمات استفاده کند
_ م...من ... من کاری نکردم!
با یک قدم بلند خودس را به من میرساند و همانجا روی کاناپه میخواباندم
_ کاری نکردی و از زیر شلوارتت پیداست چه شورتی پوشیدی؟؟؟
میخوای بیای زیرم؟
نفسهایش دیوانهام میکنند
لباسش را چنگ میزنم و مینالم
_ بکن!!! منو بکن لعنتی..
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 272 |
| 18 | سها نیکدل!
دختر بامزه و نازی که با آرزوی ستارهشناس شدن ، برای اینکه اجازه بدن بیاد و تهران درس بخونه با مردی به نام حافظ ازدواج میکنه
کسی که چند سال پیش زن و بچهاش رو توی تصادف از دست داده و هنوز به زنش متعهده!
اما خب😁😁😁
اجازه بدید که از سیاستها و فرمول های خاص سها خانم برای دلبری رونمایی نکنم 😂😜
دختره یک کاری میکنه که حافظ مثل پسربچههای نوجون عاشق بشه و بیوفته دنبالش 😅🙊
بگم که دختره از عمد روی خودش چای داغ ریخت تا مجبور بشه لباسش رو دربیاره و حافظ ....؟😔😱😂
وزه به معنای واقعی کلمه😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 844 |
| 19 | سها نیکدل!
دختر بامزه و نازی که با آرزوی ستارهشناس شدن ، برای اینکه اجازه بدن بیاد و تهران درس بخونه با مردی به نام حافظ ازدواج میکنه
کسی که چند سال پیش زن و بچهاش رو توی تصادف از دست داده و هنوز به زنش متعهده!
اما خب😁😁😁
اجازه بدید که از سیاستها و فرمول های خاص سها خانم برای دلبری رونمایی نکنم 😂😜
دختره یک کاری میکنه که حافظ مثل پسربچههای نوجون عاشق بشه و بیوفته دنبالش 😅🙊
بگم که دختره از عمد روی خودش چای داغ ریخت تا مجبور بشه لباسش رو دربیاره و حافظ ....؟😔😱😂
وزه به معنای واقعی کلمه😝
https://t.me/+9kWZLrC9jXczZTM6 | 944 |
| 20 | sticker.webp | 2 310 |
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
