fa
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

کانال بسته

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام بگذار اندکی برایت بمیرم....

کانال بگذار اندکی برایت بمیرم.... در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 67 024 مشترک است و جایگاه 4 696 را در دسته ایراتیک و رتبه 4 772 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 67 024 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 12 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -133 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -129 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.22% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 13.72% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 2 835 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 9 214 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 57 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 13 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کرده‌اند.

67 024
مشترکین
-12924 ساعت
-107 روز
-13330 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+1 117
در 146 کانال‌ها
مه '26
+1 233
در 113 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+5 648
در 327 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+479
در 57 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+2 495
در 317 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+2 872
در 236 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+3 983
در 332 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+3 257
در 333 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+3 775
در 343 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+4 448
در 261 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+2 336
در 211 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+2 499
در 329 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+2 201
در 233 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+4 468
در 306 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+3 199
در 264 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+5 436
در 331 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+5 295
در 303 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+6 060
در 298 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+3 880
در 293 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+3 499
در 217 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+13 958
در 385 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+2 310
در 189 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+6 738
در 309 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+7 347
در 300 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+7 540
در 456 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+7 679
در 445 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+5 456
در 429 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+7 288
در 277 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+8 232
در 347 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+4 754
در 311 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+5 928
در 355 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+5 775
در 4 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+5 737
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+6 123
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+6 591
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+9 948
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+5 106
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+27
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+50
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+25
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+1 638
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+6 141
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+9 007
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+10 585
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+14 897
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+7 335
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+5 826
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+5 729
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+4 473
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+2 474
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+3 023
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+2 682
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+2 253
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+1 858
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
13 ژوئن0
12 ژوئن0
11 ژوئن+532
10 ژوئن+38
09 ژوئن+88
08 ژوئن0
07 ژوئن0
06 ژوئن0
05 ژوئن0
04 ژوئن0
03 ژوئن0
02 ژوئن0
01 ژوئن+459
پست‌های کانال
حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk

2
حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk
508
3
حرکت کمرش تندتر می‌شود که از درد ناله‌ای می‌کنم - جان... جانم حبه‌انگور من الان تموم میشه، بدجور دلتنگ بودم، درد داری؟ با آن هیکل خواستنی و قد بلندش بعد از شش ماه طبیعی بود که اذیت شوم. - ولم کن مسلم... مادرت الان میاد. مگر نگفته بود مرا نمی‌خواد؟ سه ماه پیش از خانه رفته بود. - زنمی محیا... زن من فقط تویی، یکم دیگه تحمل کن! آخرین ضربه‌اش طوری محکم است که ناخودآگاه جیغی می‌زنم و او شیره وجودش را درون رحمم خالی می‌کند اما... - مسلم... مادر خونه‌ای؟ صدای جیغ کی بود؟! https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk
743
4
- خیلی کوچولویی حبه‌انگور... می‌تونی تحملم کنی؟😈🤤 اخمی کردم و با سرتقی گفتم - ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم می‌دونستی ریزه میزه‌ام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇 لبخند شیطونی زد - خب منم همینو میگم دلم می‌خواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور... با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم... -من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌ https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞
504
5
- خیلی کوچولویی حبه‌انگور... می‌تونی تحملم کنی؟😈🤤 اخمی کردم و با سرتقی گفتم - ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم می‌دونستی ریزه میزه‌ام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇 لبخند شیطونی زد - خب منم همینو میگم دلم می‌خواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور... با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم... -من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌ https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞
1 905
6
sticker.webp
3 258
7
_من ناموس یه مرد دیگه‌ام دکتر اسفندیاری!حق نداری به زندگیم نزدیک بشی! لرزش صدایش در برابر تن لرزانش به چشم می امد؟! امیر ارسلان بی توجه به حرف مسخره اش  با حالت های همیشگی اش دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد و به در زنگ زده تکیه داد. سرش نزدیک تر برد و نگاهی به خانه انداخت و پوزخند زد دیوار های نم زده ، حیاط کوچیک و در چوبی که با هر نسیمی صدایش در می آمد؟ _به این میگی زندگی؟! مهجبین با شنیدن صدای پر از تحقیرش خجالت زده چادرش را بیشتر روی صورتش کشید و عقب رفت _به شما ربطی نداره آقای اسفندیاری، من اینجا راحت تر زندگی میکنم تا عمارت شاهانه اسفندیاری‌ها! نگاه امیر ارسلان روی مرد هایی که از سر کوچه به آن ها زل زده بودند میچرخید فکش قفل شد بی هوا وارد حیاط نقلی خانه شد و بی توجه به نگاه بهت زده دخترک نزدیکش شد _ راحت زندگی میکنی!هر روز زیر نگاه این بیناموسا میری میای بعد جلوی من چادر چاقچور میکنی؟ بغضش را به سختی قورت داد _ من بی سر و صاحاب نیستم!گفتم که شوهر دارم. فک قفل شده امیرارسلان را دید و بیشتر در خودش جمع شد. _ مرد خوش غیرتت کجاست؟ بی اختیار طعنه زد _ تو حق نداری از من بازخواست کنی!وقتی که خودت من هنوز زنت بودم و با دخترداییت .... با دیدن رگ نبض گرفته پیشانی اش جمله اش را نصفه ول کرد. امیر ارسلان یک قدم جلو رفت و توی گلو غرید _ خزعبلات تحویل من نده ، اسمش چیه؟ مهجبین لبش را گاز گرفت ، سکوتش طولانی شد همین برای این مرد کافی بود ، او مانند کف دستش حرکات این زن را حفظ بود _ به تو مربوط نیست امیر ارسلان ، راحتم بزار.برو پیش رخساره و بقیه دوست دخترای از ما بهترونت !! سرش را کج کرد و با نگاهش خط و نشان کشید _ پس شوهری وجود نداره! دخترک سر بلند کرد و خواست اعتراض کند که غرش ارسلان حرف را در دهانش خفه کرد _ من طلاقت ندادم مهجبین لب های خشک شده اش با حرف مرد باز ماند! دخترک ناباور در چشمانش دنبال ردی از شوخی بود. طلاقش نداده بود؟ _مامان! هر دو برگشتند دختر بچه ای از پشت پرده ی رنگ و رو رفته بیرون آمد و خودش را به او رساند و با انگشت های کوچکش اشک هایش را پاک کرد. با اخم های درهمش و لحن کودکانه اش که حالا بغض داشت زمزمه کرد _ مامانی چلا گریه میکنی؟! رنگ از صورت مهجبین پرید. امیر ارسلان دیگر صدایش را نمیشنید نگاهش خیره به چشم ها و اخم های دختر بچه قفل شده بود! طوسی هایی که شبیهش را هر روز در آینه میدید! دخترک با شنیدن صدای ناباور امیر ارسلان پلک هایش را با درد بست _ این بچه...دختر منه⁉️ تو ... تو حامله بودی مهجبین؟ فک قفل شده اش زنگ خطر را برای زن بصدا در آورد... **** قرار بود ازش برای انتقام استفاده کنم؛ نه اینکه بچه‌م رو توی شکمش جا بذارم و ترکش کنم! ❗️🔥 https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk امیرارسلان خان زاده ی خشن و جذاب بختیاری با جعل هویت وارد زندگی دخترعموش میشه و خودش رو دلباخته اش نشون میده و بعد از حامله شدنش،با دختر دیگه ای قرار ازدواج میذاره تا زهرش و به خاندان شاپور بیگ بریزه... ولی نمیدونه که دلش و داده به دلبر زیبا و لوندش و هیچکس نمیتونه جای اون و براش پرکنه ...❌ #فوووول_عاشقانه_هات https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk https://t.me/+H1PRt5YfJnM5ZTZk
2 307
8
- امشب باید رویا می‌رفت اتاق آقا، پریود شده به جاش این دختره رو بفرستید. حلیمه با تعجب خیره او شد - همین جدیده خاتون؟ مطمئنید؟ این که به زور سیزده سالش هم میشه خاتون سر تکان داد - نه وقتی از ننه باباش خریدمش، سه جلدشو هم گرفتم ازشون، هفده سالشه، قیافش بچه میزنه. باکره هم هست. برو صداش کن بیاد. حلیمه به سمت مطبخ رفت. دخترک را در حال پوست کندن ماهی دید. - ناز، ول کن اون بی صاحاب و بیا خاتون کارت داره. ناز به سمت حلیمه برگشت و مطابق حرفش ماهیِ شکم پاره را رها کرد و دستانش را با دامنش پاک کرد . - چشم . پشتِ سر حلیمه به اتاق خاتون رفت. - خاتونم ، آوردمش. دخترک با ترس لب زد. - درخدمتم خاتون خاتون ، قلابِ بافتنی را روی میز تحریرش گذاشت و به سمتش برگشت - می‌دونی که نوبت رویا امشبه؟! آرام لب زد - بله. - رویا عادت ماهانه شده. و من امشب تصمیم گرفتم تورو بفرستم پیش خان کوچیک. سرش را یک ضرب بالا آورد - خاتون من؟! من...من فقط برای کار اومدم اینجا. - کار برای تسویه بدهیِ مادرِ پیرت که خونه نشین شده ! درسته؟! من به قیمت گزافی تورو از آقا جانت خریدم! جزوِ اموال من حساب میشی. با غرور خیره به ناز لب میزند - پس حرف حرفِ منه! اما ، به خاطر امشب به خان بزرگ می‌گم سهمیه گندمِ سالیانه رو از آقا جانت نگیره. حقوقِ مادرت هم که جای دوا درمون تسویه شده ، به مادرت برگردونه. دخترک فکر کرد (خان کوچیک به گفته‌ی حلیمه و دختران دیگر در عمارت عقیم است. پس امشب برود ، بدون این که اتفاقی بیُفتد صحیح و سالم بیرون میاید) - چی شد دختر؟ با صدای خاتون از فکر بیرون آمد و با بغض لب زد - چ...چشم ، هر چی شما بگین - اگه خان راضی نشه ، سهمی نداری . بدهی مادرت هم تا قرونِ آخر باید صاف کنی ـــــــــــ دقایقی می‌شد که با آن لباسِ زننده و بدن نما داخل اتاق منتظرِ خانِ کوچک بود. در باز شد دخترک سر برنگرداند اما صدای پایش را شنید.خان آمده بود! - اینجا چیکار میکنی تو؟ این چه سر و ریختیه ساختی واس خودت؟ استرس تمام جانش را پر میکند. لب می‌گزد: - خا..خان من ...من امشب درخدمت شما… خان فریاد زد: - تو غلط بیجا کردی که درخدمت منی اون رویای بی همه چیز و هر شب رد میکنم آدم جدید واسم میفرستن؟ ناخون‌هایش را در هم پیچ می‌دهد! لب میگزد: - به من…به من گفتن شما منتظرمین! منو فرستادن خدمتتون! مرد قدم‌هایش را به سمتِ دخترک برداشت! نزدیک تر که رسید تازه چشمش به صورت گل انداخته و سفیدِ نازان افتاد! بازویش را گرفته و تنش را کشان کشان پشتِ سرش کشید! - غلط کردی که منتظر من موندی! صدایِ نازان می‌لرزد: - آقا تورو خدا غلط کردم! بیرونم نکنید. اشک‌هایش یکی پس از دیگری روی گونه‌هابش می‌چکید! صدای گریه‌اش شدت گرفت: - آقا خاتون گفتن اگه شما امشب با من بخوابین بدهی مامانم و صاف میکنه! آشور بهت زده نگاهش کرد! دخترک عین ابر بهار گریه میکرد! - تورو خدا منو بیرون نکنید! میان موهایش دست کشید! این همه حماقت از خاتون بعید بود! دختری به نابلدیِ او را به اتاقش راه داده بود. نازان روی پنجه پا بلند شد. نابلد دستش را بندِ پارچه‌ی‌ پیراهنش کرد! - میشه…میشه با من بخوابین! چشم‌هایش از این فاصله زیباتر به نظر می‌رسید! عسلی‌هایش خیسِ اشک شده بود و لب‌هایش به لرزه افتاده بود. دست آشور پیشروی کرذه و دور‌کمرش پیچانده شد تنِ کوچکِ نازان را روی تخت انداخت. روی تنِ ظریفش خیمه زد! سایه‌اش تمامِ تنِ نازان را پوشانده بود! فک سفت شده‌اش را تکان داد! - بگه این کار و فقط و فقط به خاطر تو می‌کنم چند ساله دختر میاد تو این اتاق من دست بهشون نمی‌زنم! هیبتِ مردانه‌اش را رویِ تنِ دخترک هفده‌ ساله‌ی زیرش انداخت! از سفیدیِ اندامش چشم‌هایش برق زد: - فکر نمیکردم زیر این جهارتا تیکه پارچه همچین چیزی قایم کرده باشی! نازان ترسیده سر در گریبانش فرو کرد و آشور به آرامی میان پایش را نوازش کرد. آنقدر نوازشش را ادامه داد تا در نهایت تنِ نازان سست شد! دانه های ریز و درست عرق روی تیغه‌ی کمرش پیاده روی میکرد. صدای ناله‌ی نازان کنار گوشش بلند شد! - اماده‌ای؟ تایید نازان را نشنید و اینبار یک ضرب کارش را تمام کرد! صدای جیغ و ناله‌ی‌ نازان بیخِ گوشش بلند شد! - هیش آروم! تموم شد! کمرش را آهسته تکان داد! پوستِ کمرش زیرِ ناخن‌های نازان کشیده میشد. این دختر برایش با همه فرق داشت انگار! بکر بود و دوست داشتنی! کنترلِ ضربه‌هایش از دستش خارج شده بود. با خشونت تنش را به تنِ دخترک میکوبید! - درد…دارم آقا! روی لب‌های نازان را بوسید: - الان دیگه…تمومه! صدای ناله‌ی‌مردانه‌اش بلند شد: - حالا که به خواستت رسیدی، منم تخممو توت میکارم! چاک دهنِ یاوه گوی بقیه رو میبندم که میگن عقیمم، هم خاتونو نوه دار‌ کنم! چشم‌های خمار دخترک را از نظر گذرانو با یک حرکتِ پر قدرت... ادامه👇💔🖤 https://t.me/+aY1h5iJGzVgyZTQ0 .
1 357
9
_ دوساله عقدش کردی هنوز یکبار ندیدیش، نمیری زنت رو ببینی پسر؟ شایان با نیم نگاهی به ساعت مچی اش جواب داد _ چیزی کم و کسر داره؟ امروز باز پول میریزم حسابش حاج‌فتح‌الله اخم کرد _ اون دختر تا الآن یک ریال هم از پولی که براش میریزی خرج نکرده اصلا حسابش رو چک کردی تا الان؟ کلافه شقیقه اش را فشرد _ خب خرج میکرد پدر من مگه من گفتم خرج نکنه؟ حاج فتح‌الله ناامید سر تکون داد _ اون دختر محبت همسرش رو میخواد نه پولش رو غیابی عقدش کردی بعد از اونم که حتی یک سر به دیدنش نرفتی وقتشه دستشو بگیری بیاری خونه خودت باهم زندگی کنید شایان درحالیکه از پشت میز بلند میشد حین پوشیدن کتش جواب داد _ شما هم این ازدواج رو زیادی جدی گرفتی پدر من یه شرط بود که همایون گذاشت دخترش رو عقد کنم تا  کارها پیش بره منم قبول کردم، هیچی هم براش کم نذاشتم این مدت، یه مدت بعد هم که همایون از زندان درآد طلاقش میدم اینقدر این مسئله رو بزرگش نکنید همایون متاسف به پسرش نگاه کرد دلش برای آن دختر به درد آمد دختری که دیروز با کلی خجالت آدرس شرکت شایان را از حاج فتح‌الله گرفته بود تا به او سر بزند آن طفل معصوم خیال میکرد شوهرش آنقدر سرش شلوغ است که وقت نمی‌کند به دیدنش بیاید، یعنی اینطور به گوشش رسانده بودند حالا به همین منظور به شرکت شایان آمده بود با کلی خجالت و تردید جلوی آسانسور ایستاد این اولین دیدارشان بود، بعد از دوسال بالاخره همسر رسمی و قانونی‌اش را می‌دید البته که او عکس‌های شایان را دیده بود و کاملا میشناختش. منتظر رسیدن آسانسور بود که همان لحظه آسانسور کناری که فقط متعلق به ریاست شرکت بود پایین آمد همان که خواست نگاهش را بگیرد با دیدن چهره آشنای مرد سر جا خشک شد این مرد، شایان بود همسرش هول‌زده دستی به شالش کشید نمی‌دانست باید چکار کند جلو میرفت و خودش را معرفی می‌کرد؟ قدمی جلو رفت که توجه شایان را جلب کرد منتظر نگاهش کرد و دخترک با لکنت نالید _ س...سلام ... من ... من شایان با نگاهی بی‌تفاوت به او تلفنش را بیرون آورد و حینی که مشغول شماره کیری بود خونسرد به دخترک که از استرس لال شده بود گفت _ برای استخدام اومدید؟ تشریف ببرید طبقه چهارم پدرم هستن دهان باز کرد که بگوید برای استخدام نه برای دیدن تو آماده ام که همان موقع زنی قدبلند و لوند با موهایی خرمایی از در وارد شد با قدم هایی تند خودش را به شایان رساند، گونه اش را بوسید و گفت _ببخشید که دیر کردم عزيزم شایان که اخم کرد زن با صدای آرام تری ادامه داد _ عوض امروز امشب تا فردا صبح مهمونتم! هرچی تو بخوای گفت و دست دور بازوی شایان حلقه کرد پروا حیران مانده بود این زن چه کسی بود؟ شایان، کسی که قانونا شوهرش به حساب می آمد ... با زنی دیگر در ارتباط بود؟ او دوسال منتظر این مرد مانده بود، خیال میکرد دوستش دارد او هم عاشقش است اما حالا ..‌‌ تازه داشت متوجه میشد اینکه دوسال به او سر نزده از مشغله کاری اش نیست چون زن ديگری را در زندگی خود داشت با صدای شایان به خود آمد _ خانوم شما تشریف ببرید طبقه بعد کارتون رو راه بندازن گفت و مقابل چشمان خیس و ناباور پروا، همراه زن از شرکت بیرون زد پروا بغضش را فرو داد و مستقیم به طبقه ای که حاج فتح‌الله بود رفت با هماهنگی با منشی وارد اتاق شد حاج فتح‌الله با دیدنش فورا بلند شد _ اومدی دخترم؟ نگاهی به چشمان کدر پروا انداخت و با ناراحتی گفت _ دیدیش؟ پروا سر تکان داد و جلو رفت رو به حاج‌فتح‌الله گفت: _ فقط یه خواهشی دارم ازتون _ هرچی تو بخوای دخترم پروا آب دهانش را فرو داد تصمیمش را گرفت بود از این به بعد اینجا کار میکرد، می‌ماند و بدون اینکه خودش را معرفی کند جلوی چشم آن نامرد می‌بود _ میخوام از فردا تو این شرکت کار کنم میشه لطفا استخدامم کنید؟ https://t.me/+n3sQnzxR8z1iYTk0 https://t.me/+n3sQnzxR8z1iYTk0
1 505
10
حاجی اخم نکن،من فقط خواستم آینده عاطفیتو تضمین کرده باشم به والله! میرسعید دست از بستن دکمه سر استینش کشید و با اخمی سنگین به پسرش خیره شد _ سبحان ...فقط سه ثانيه وقت داری توضیح بدی چرا از کلانتری زنگ زدن! سبحان لبخند گشادش را جمع نکرد _ حله حاجی ، فقط قبلش تضمین بده عصبی نمیشی میرسعید خونسرد به سمتش چرخید _ شد دو ثانیه _ ببین ددی جون ،یه اتفاق کوچولو ناخواسته افتاده.. مرد با طمانینه سرش را کج کرد _ یک ثانیه! _ عسل و از سر سفره عقدش دزدیدم! میرسعید ناباور به چهره ی خندانش خیره شد _ چی رو دزدیدی؟! با افتخار شانه بالا انداخت _ چی نه حاجی ، باید بگی کیو! همون همکلاسی دانشگاهم عسل جون که عکسش و نشونت داده بودم! میرسعید کلافه دستش را روی پیشانی اش کشید _ تو برداشتی زن مردم و از سر سفره عقدش کش رفتی؟! سبحان سوتی کشید و خودش را تکان داد پسرک یاغی انگار نه انگار دختر جوانی را جلوی جشم های همه دزدیده بود! _ اولالاااا حاجی ، راه افتادی از کلمه های‌... با دیدن حالت تهاجمی پدرش خودش را به در رساند و با صدای زنانه ای جیغ کشید _ حاجی جان مادرت نزنیا...بابا آدم باید ظرفیت داشته باشه میرسعید نفس عمیقی کشید و فکش را سفت کرد _ کجاست الان این زبون بسته؟! سبحان با انگشت به طبقه ی بالا اشاره کرد میرسعید ناباور به سمتش رفت _ برداشتی دختره رو آوردی خونه ی من؟! سبحان بلاتکلیف سرش را خاراند _ خب نمیشه زن بابای ایندم و وسط خیابون ولش کنم که ، تو مرام ما لوتیا نی.‌. با پس گردنی محکمی که خورد لبش را  گزید و ساکت شد با صدای ظریفی گردن هر دو به سمت در چرخید _ ب..ببخشید آقا سبحان؟! میرسعید ناخواسته سر تا پای دخترک را زیر نظر گرفت ، نوک بینی قرمز شده و مژه های خیس از اشکش چرا اینقدر زیبا بود؟ سبحان با نیش باز خودش را جمع و جور کرد _ آقا سبحان چیه ، بگو پسرم راحت باش پدرش تیز به سمتش چرخید و او در دم ساکت شد دخترک گیج شده کمی جلو آمد _ میشه یه تلفن به من بدید لطفا؟ سبحان خودش را وسط انداخت _ معلومه که نه ، سر نجات دادنت از چند جا جراحت دیدم زن بابا حالا میگی هلو بپر تو گلو تحویلت بدیم به اون نامزد ریقوت؟ چشم های خیس از اشکش گرد شد و قدمی به میرسعید نزدیک شد _ نه تروخدا، نامزدم نه...شما لطف کنید یه تلفن به من بدید من سریع رفع مزاحمت میکنم اخم های مرد ناخودآگاه در هم شد ، به جز پیش نامزدش کجا می‌توانست برود؟! گلویش را صاف کرد _پیش نامزدت نه پس کجا؟! عسل بی هوا آستین لباس مرد را چسبیده و به التماس افتاد _ هرجا به جز بغل اون نامرد ، من نمیخوام زن اون مرتیکه بشم تروخدا کمکم کن سبحان با تعجب به دست های دختر که دور مچ پدرش حلقه شده بود خیره شد کسی نبود که خط قرمز های میرسعید را نداند و او می‌دانست عسل ذاتا دختر شیطون و راحتی است. برای میرسعید عجیب بود چرا دست های ظریف دخترک را پس نمیزد؟ چرا مجذوب تفاوت رنگ پوستی خودش و این دختر ریزه ای که قدش به زور تا قفسه سینه اش می‌رسید شده بود!!! قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای کوبیده شدن در حیاط توی خانه پیچید هر سه با شنیدن صدای عربده های مردی که پشت در بود جا خوردند عسل جیغ خفه ای کشید و بی هوا خودش را در آغوش امن میرسعید جا کرد و بغضش ترکید _خودشونن... اومدن ببرن منو تورو به مردونگیت قسم میدم نزار دستشون بهم برسه! مردانگی میرسعید چیزی نبود که کسی اورا قسم بدهد و بیخیالش شود. حالا این آهوی فراری به او پناه آورده بود و با چشم های گرد و لباب از اشکش اورا قسم میداد! دخترک را با آرامش از خودش جدا کرد و این بار نگاهش در نگاه وحشت زده ی عسل قفل شد همانطور که به سمت در میرفت رو به سبحان زمزمه کرد _ تا من ارومشون میکنم عاقد خبر کن❌🔥 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0 https://t.me/+4_4KOoWmSJFlMDI0
3 290
11
- خیلی کوچولویی حبه‌انگور... می‌تونی تحملم کنی؟😈🤤 اخمی کردم و با سرتقی گفتم - ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم می‌دونستی ریزه میزه‌ام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇 لبخند شیطونی زد - خب منم همینو میگم دلم می‌خواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور... با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم... -من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌ https://t.me/+fBE-wOPUpVg4Yzdk عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞
163
12
علیهان یه پسر ۳۴ ساله جذاب و باغیرت که به دختر دبیرستانی همسایه جای خواب میده!🥹 چرا؟ چون دختره بعضی شبا تنهاست و خواهرش که مهماندار هواپیماست سر کاره! اوایل همه چیز روال عادی داره، اما بعد مدتی دختر کوچولوی ما سعی می‌کنه علیهان و شیفته‌ی خودش کنه و...🔥🥹🔞 https://t.me/+AYwJoLZjRokxNjk0 #دارای‌صحنه‌های‌بزرگسالان‌وهات🍑
852
13
- سوتین‌م و تو حموم خونه‌تون جا گذاشته بودم. - رفتی حموم؟ الان میارم. بعد نگاهش به لباسم خورد. - ا... الان میارم. خواهرت برگشت؟ وارد خانه شدم. - نه برنگشته، فردا میاد. شما گفتی نیام، دیگه نیومدم پیشتون. سوتین و آورد. - بچه‌ی دبیرستانی و این سایز؟ بزرگ نیست برات؟ - نمی‌دونم، سینه‌هام کوچیک تر میخوره؟ شالی که روی شانه هام بود کنار زدم. - ها پسر همسایه؟ هنوز اثرات فیلمی که دیده بودم تو بدنم بود، برای همین نزدیکش شدم. - الان چیزی نبستم، کوچیکه؟ اول تردید کردم که دستش و بذارم روش، اما وقتی بین پاش و دیدم، بدون تردید...🔥💦🔞 https://t.me/+AYwJoLZjRokxNjk0
791
14
sticker.webp
1 099
15
_ دختره قاتلِ خواهرته. آوردیش ورِ دلِ ما؟! صدای بغض الود پروین خانوم توی سالن پیچید و نگاهش با نفرت روی نادیا نشست. دخترک سرش را پایین انداخت و بند کیف کهنه‌اش را میان انگشتانش فشرد. از وقتی پا به این عمارت گذاشته بود، همه جوری نگاهش می‌کردند انگار او مقصر تمام این ماجراها بوده است. پروین خانوم با حرص دندان هایش را روی هم فشار داد _ خدا شاهده اگه جای تو بودم نمی‌ذاشتم یه دقیقه هم زیر سقفم نفس بکشه! دخترِ همون مردیه که خواهرت و به خاک سیاه نشوند کیاشا! بوی گندِ تنش از چند کیلومتری حالمو بهم میزنه! کیاشا که تا آن لحظه ساکت به فایل روی میز خیره شده بود، سر بلند کرد. _ تموم شد؟ زن جا خورد پلک زد و اشک تمساحش را پاک کرد _ چی؟ _ گفتم حرفات تموم شد یا هنوز مونده؟ پروین خانوم لب گزید. _ من خیر و صلاح تو رو می‌خوام پسرم میترا تا چند وقت دیگه عروست میشه، خانومِ این عمارت میشه دوست نداره این ورپریده اینج..... نبض پیشانی مرد از چند فرسخی هم معلوم بود، تنها کسی که می‌دانست از آن سال‌ها میگرن دارد نادیا بود! _ خیر و صلاح منو ول کن. از کی تا حالا به خودت اجازه میدی تو تصمیمات من دخالت کنی!؟ نادیا نگاهش را بالا آورد. برای اولین بار بعد از آمدنش، کسی داشت پشت او می ایستاد. اما اشتباه می‌کرد اگر فکر می‌کرد کیاشا طرف او را گرفته... مرد نگاهش را سمت نادیا چرخاند و همان لحظه امیدی که در دل دختر جوانه زده بود، خشک شد. کیاشا از جایش بلند شد و قدمی به سمتش برداشت. _ هر بار که نگات می‌کنم، یاد پدرت می‌افتم. گلوی دختر خشک شد و تکان سختی خورد. چرا این نسبت خونی گریبانش را ول نمی‌کرد؟ _ من... من که کاری نکردم شما خودتونم میدونید من بیگناهم کیاشا خان... _ خواهر منم بیگناه بود ، یادته؟! سرش را پایین انداخت. چه می‌توانست برای مرد داغ دیده ی رو به رویش بگوید؟ _ هر بلایی سر خواهر من اومد، ریشه‌ش برمی‌گرده به خانواده‌ی تو! هق خفه‌ای از گلوی دختر بیرون پرید. از روزی که پدر و مادرش را از دست داده بود، فقط دو آرزو داشت... یک سقف امن... و یک نفر که حرفش را باور کند. مادرش از مردونگی کیاشا هخامنش برایش داستان ها گفته بود. اما انگار هیچ‌کدام قرار نبود نصیبش شود. پروین خانوم با رضایت به صورت رنگ پریده‌ی دختر نگاه می‌کرد. _ دیدی گفتم؟ اینجا جای این دختر نیست پسر ، پرتش کن جلوی نگهبانا هر بلایی میخوان سرش... گردن کیاشا با ضرب به سمت زن برگشت. تنها کسی که می‌توانست به دخترک زخم بزند خودش بود! نادیا با وجود اشک‌هایی که روی صورتش می‌دوید، سعی کرد صدایش مانند بدنش نلرزد. آرام به سمت در رفت. کیاشا بدن نحیف دخترک را زیر نظر داشت که چگونه به سختی تعادلش را حفظ می‌کرد. پروین از بوی گند تنش حرف می‌زد... اما لعنتی، هر بار که از کنارش رد می‌شد فقط رایحه پرتقالی موهایش را می‌فهمید! _ چشم... صدایش آنقدر آرام بود که به زور شنیده می‌شد. _ چشم، میرم. پروین خانوم لبخندی از سر رضایت زد. کیاشا اخم کرده دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد. نادیا لبخند تلخی زد. _ خیالت راحت باشه کیاشا هخامنش... برای اولین بار نگاه مرد روی صورتش ثابت ماند. _ از امروز دیگه نه ریختم‌و می‌بینی، نه صدامو و می‌شنوی. گلویش می سوخت اما ادامه داد: _ فقط یه چیز و هیچ‌وقت نفهمیدم نگاهش برای اولین بار مستقیم توی چشم‌های مرد نشست. _ شما از من متنفری یا از این‌ بدت میاد که هر بار نگام می‌کنی یادت میاد یه روزی دوستم داشتی؟ کیاشا ناباور به چشم های تیله‌ایش خیره ماند.گویا یکی تمام هوای اتاق را بیرون کشیده بود. پروین خانوم بهت زده به دخترک نگاه می‌کرد. اما نادیا دیگر منتظر جواب نماند رفت‌و... https://t.me/+WgZRusaVd-I0Mjg0 یکی از نگهبان‌ها وحشت‌زده خودش را به او رساند. _ آقای هخامنش! نفسش بالا نمی‌آمد. _ نادیا خانوم... کیاشا اخم کرد و از جا بلند شد. _ جون بکن حرف بزن! نگهبان با استرس آب دهانش را قورت داد. _ آقا همون‌جور که گفته بودید حواسمون بهش بود یه لحظه غفلت کردیم. یه عده گردن کلفت کشیدنش تو ماشین و بردنش! انگار چیزی در وجودش منفجر شد. کشوی میز را بیرون کشید و کلت کمری‌اش را چنگ زد. _ کیا بودن؟! نگهبان یک قدم عقب رفت. _ به خدا آقا کیاشا یقه‌اش را میان مشتهایش گرفت و غرید: _ خودت می‌دونی اگه یه تار مو از سرش کم بشه، وسط همین حیاط همه‌تونو آتیش می‌زنم. نگهبان رنگ باخت. _ فکر کنم آشنا بودن آقا... ذهن مرد بی‌اختیار به روزی رفت که دخترک با صورت خیس از اشک به آستین کتش چنگ زده بود. " تروخدا من و برنگردون اونجا. عموهام پیدام کنن و نابودم می‌کنن..." فکش قفل شد. با ضرب نگهبان را کنار زد و به سمت در رفت. _ به بچه‌ها بگو کوچه به کوچه‌ی این شهرو بگردن. صدایش از خشم می‌لرزید. کیاشا قبلاً هم گفته بود... تنها کسی که حق داشت به او زخم بزند خودش بود💯🔥 https://t.me/+WgZRusaVd-I0Mjg0
1 264
16
_شوهرت چند ساله لای پاهای منه بدبخت! اونوقت تو حامله هم شدی؟ دخترک خیره به دختر خاله ی شوهرش رستا، چشمانش پر اشک می‌شود. نامور چند سال بود خیانت می‌کرد و او حامله بود؟ بچه ای که پدرش هنوز از وجودش خبر نداشت دخترک بایادآوری حسودی های رستا،سربه نفی تکان می‌دهد _داری دروغ میگی.به عشقمون حسودی میکنی دروغه همش رستا باکینه و تمسخر،متاسف به روی دخترک بیچاره می‌خندد _دروغ؟ چه قدرتو بدبختی آفاق.ببین این گوشواره ها برات آشنا نیست؟ رستاگفته وموهایش راکنار زده و با بی رحمی گوشواره هایش رابه دخترکی که لحظه به لحظه بیشترفرو می‌ریخت،نشان می‌دهد _حتما آشناست همون گوشواره هاییه که توی جیب نامور دیده بودی وگفته بود یه امانتیه وخودش نخریده دخترک در اوج مظلومیت اشک هایش می‌ریزد همان گوشواره هایی بودند که نامور گفته بود امانتی‌ست و بایدبه دست صاحبش برسد صاحبش معشوقه اش بود؟ او حامله بود و نامور سالها با دختر خاله اش به او خیانت می کرد؟ _نامور به من خیانت نمیکنه اینا همش نقشه توعه صدای ورود ماشینی که نوید رسیدن نامور را داشت،رستا را جری می‌کند که با سنگدلی،رو به دخترک لب بزند _باشه.من نقشه کشیدم؟ پس الان تو برو قایم شو و تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی دخترک می ترسید از احتمال درست بودن خیانت شوهرش و فرو ریختن زندگی ای که یک بچه درراه داشت،وحشت کرده بود _چرا باید همچین کاری کنم؟ _نکنه ترسیدی؟مگه نمیگی دروغ میگم؟مگه نمیگی نامور بهت خیانت نمیکنه؟ پس برو و قایم شو تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی رستا گفته و دخترک را درون اتاق میفرستد و در کمتر از چند دقیقه صدای نامور به گوش اویی که پشت در نیمه باز اتاق ایستاده بود،می‌رسد _آفاق کجاست؟نیست؟ چرا نامور تا رسیده بود میخواست از بود و نبودش مطلع شود؟مگر چه کار میخواست انجام دهد که نیاز به نبودش بود؟ صدای پر عشوه ی رستا،لرز به دل دخترک می‌اندازد _نیست.رفته حموم.تازه رفته با صدای خنده های سرخوشانه ی نامور،دخترک با قلبی پر از تپش از لای در نگاهی به نامور و رستا می اندازد و در لحظه قلبش،جانش،تمام وجودش هزار تکه می‌شود می‌بیند شوهرش ناموری را که با چه عشقی رستا را در بغلش می‌کشاند و و نامور هرگز او را آنگونه بغل نکرده بود هرگز برای رسیدن به او آنگونه بیتاب نبود.هــرگز _که تازه رفته؟ که دیر میاد؟ میخوام که هیچوقت نیاد اصلا بیا اینجا ببینم دخترک با چشمان خودش میبیند بوسه ای را که شبیه به بوسه های خودش و نامور نبودند سرشار از عشق و خواستن همدیگر را می‌بوسیدند دخترک خیره به آنها لبخند می‌زد کش آمدن لبهایش که تلخ ترین لبخند عمرش را به تصویر می‌کشید و دستش روی شکمش بود روی بچه ای که در حال تماشای خیانت پدرش بود؟ میرفت هرگز نمیخواست مزاحم زندگی عشاق باشد و از این به بعد نیز مزاحم شوهرش و معشوقه اش نمیشد لباسهایش را تنش می‌کند و آهسته ازاتاق بیرون می‌رود با آخرین یادگاری همان نامردی که به راستی انگار مانند حال،سالها لای پاهای دختر خاله اش بوده،میبیند شوهرش و معشوقه اش را که آنقدر غرق عشق بازی بودند که حتی متوجه رفتنش هم نمی‌شوند می رود و آخرین چیزی که از شوهرش،پدر فرزندش در حافظه اش ثبت می‌شود ، صحنه ی عشقبازی اش با دختر خاله اش و صدای بوسه هایشان است https://t.me/+ZxHOqH4ivrljNjdk پنج سال بعد _ثامر؟ مامانم؟ کجا رفتی فندق؟ دخترک به دنبال پسرکش که تنها امیدزندگیش بود می‌گردد که چشمش به در باز حیاط می‌افتد و پریشان به سمتش می‌دود نزدیک تر که می شود صدایی آشنا جان از تنش می‌پراند _من اُستاد شنام عمو اگه با من مسابقه بدی اشکتو در میارم.من بابام مارو دوست نداره ولی مامانم انقدر عاشقمه که میخوام زود زود بزرگ بشم و حال بابامو به خاطر ناراحت کردن مامانیم بگیرم عمو پسرکش به چه کسی ازانتقام گرفتنش میگفت؟ به پدرش که حال جلویش به زانو نشسته بود و دست روی سرش میکشید؟ _آفرین گل پسر عمو همیشه از مامانت مراقبت کن.تو مواظب گلهای زندگیت باش. مثل من انقدر اذیتشون نکن که حالا دلت واسه یک بار دیگه دیدنشون پر بکشه مثل من که ماهمو به یه ستاره فروختم دخترک با حسرت به لحظات پدری و پسری اشان نگاه می‌کند و اشک هایش می‌ریزد به خاطر پسرش که لایق بهترین پدرانه ها بود اما هرگز طعمشان را نچشیده بود و در ذهن کوچکش وقتی بزرگتر میشد میخواست انتقام روزهای تنهایی اشان را از پدرش بگیرد _عمو میدونستی اسم بابامم که اصلا اصلا هم دوسش ندارم مثل توعه؟ اونجا خودتو معرفی کردی فهمیدم تازشم فامیلی منم مثل توعه.من ثامر نورزادم و تو اسمت عین بابای من که نامور نورزاد، ناموره.عمو تو بابامو میشناسی؟ ثامر میگوید و نامور وقتی نگاه شوکه اش را بالا می‌آورد ،چشمش به همان دخترکی می افتد که روزی با همان بچه ای که جلوی رویش ایستاده بود ، خانه اش را با دیدن خیانتش ترک کرده بود https://t.me/+ZxHOqH4ivrljNjdk #پارت‌واقعی‌رمان /کپی ممنوع❌
625
17
-چرا توی ۱۸ سالگی میخواین صیغه بشم؟! اگه بابام زنده بود بازم همچین درخواستی میکردین از من؟! خان عصا روی زمین کوبید و تشر زد: -خیلی زبون درازی دختر خیره‌سر! کلفت زاده از کی انقد پررو شده؟ باید هرچی اربابش میگه بگه چشم. چونم از بغض لرزید و لب زدم: -من... من نوه‌ی شمام... چطور به من میگین کلفت زاده... -مادرت زیر پای پسرم نشست و تو رو پس انداخت. اینو همه میدونن! حرف من دوتا نمیشه دختر؛ امیرحسام تنهایی نمیتونه اون بچه‌ی ۸ماهه رو بزرگ کنه... صیغش میشی تا جفتشونو تر و خشک کنی ولی وای به حالت اگه شکمت بالا بیاد... https://t.me/+syvjm89PTzJlMjE0 https://t.me/+syvjm89PTzJlMjE0 بعد از مرگ پدر مادرم مجبور شدم برم سراغ پیرمرد کینه‌ای و مغروری که یه عمر ما رو طرد کرده بود ولی اون میخواست انتقام مادرم رو از من بگیره و منو عقد پسر عموی متعــصب و ســگ اخلاقی که ۱۲ سال از من بزرگتر بود بکنه...📿🔥❌
798
18
. -من اومدم راجع به همسایه بغلیتون چند تا سوال بپرسم حاج خانم ! تشریف میارید دم در ....؟ تا پیرزن فس فس کنان مقابل در برسد هزار بار مرده و زنده شده بود. امروز بعد از ماه ها کشیک کشیدن بالاخره خانه اش را پیدا کرد اما دیدن آن بچه در کنارش پاک بهمش ریخته بود. طلا شوهر کرده بود؟ چه خاکی سرش می‌ریخت؟ -سلام...سلام آقا ...بفرمایید. پیرزن مبهوت نگاهش میکرد. شبیه آن بچه‌ هایی که از لحظه‌ی ورودش به محله مبهوت ماشین آخرین مدلش شده بودند. -آقا این زنه کاری کرده؟ من فکر کردم واسه امر خیر اومدید پرس و جو... پس شوهر نداشت. اصلا انشالله که پدر آن بچه‌ی کنار طلا گور به گور شده بود. - من واسه امر خیر اومدم حاج خانم... پیرزن چادرش را جلو کشید و سر تا پایش را از نظر گذراند. -آخه شما شبیه از ما بهترونی آقا....شما رو چه به وصلت با امثال این زنه؟ نه این که زن بدی باشه،ها...اتفاقا به نجابت و خانمی انگشت نمای محله ست....کریم قصاب  هم خاستگار پرو پا قرصشه ولی خب طلا خانم اصلا رو نمیده ‌..اصلا این زن یه جوریه ...! کریم قصاب غلط کرده بود با هفت جد و آبادش که برای طلای او پایش را در یک کفش کرده بود. دستش کنار تنش مشت شد. الان باید آرام میماند تا تکلیف پدر آن دختر بچه را مشخص کند‌ -چطوریه مگه این خانم .... -ای آقا چطوری نداره! نمیشناسیش مگه؟ بدبخته دیگه...ماهی یه بار صابخونه اسبابش و میریزه تو کوچه....اسبابم نداره ها ...۴ تیکه تخته پاره... انگار تیری وسط قلبش نشست. طلا بانوی عمارت بودن را با چه چیز عوض کرده بود. -این خانم شغلش چیه؟ -کلفتی میکنه تو خونه ی اعیونا بنده خدا ...من اول فکر کردم شما صاحب کارشی...آخه به طلا خانم نمیاد همچین خاستگاری داشته باشه... -همیشه صبح زود میره ؟ -صبح خروس خون میره ...بچه ی طفل معصومم میزنع زیر بغل و یا علی از تو مدد...خودش نیست ولی خداش که هست...زن زحمتکشیه! بعد سرش را جلو کشید و ادامه داد: -وضع کار و بارش ولی چاق نیست انگار ...یکی دو بار همسایه ها دیدن این میوه گندیده ها که اصغر آقا ول داده تو جوب و این رفته جمع کرده آورده خونه .. -شوهرش مرده یا طلاق گرفته حاج خانم؟ پیرزن ابرو در هم کشید. -من چه بدونم....ما هیچ وقت مرد باهاش ندیدیم. چطوری میخوای باهاش ازدواج کنی هیچی ازش نمیدونی...؟ -پس بابای اون بچه کجاست؟ -چه میدونم؟گور به گور شده حتما ...۶ سال پیش که اومد تو این محل شکمش بالا بود. ماه های آخر حاملگی...چند وقت بعدم چون پول بیمارستان نداشت تو خونه زایید...اون طفل معصوم شناسنامه نداره ... سرش گیج رفت. ۶ سال پیش یعنی درست وقتی از عمارت گریخته بود. یعنی آن دختر بچه ..... دستش را به سرش گرفت. -اوا آقا چی شد؟ -اون بچه شیش سالشه؟ خیلی ریزه میزه ست...من فکر کردم کوچیک تره ... -نه آقا شیش سالشه...بدبخت چیزی نمیخوره که بره تو استخوناش خب....همش تو حیاط گریه میکنه معلومه از گشنگیه...گاهی همسایه ها یه بشقاب غذا میدن در خونشون ولی خب همیشه نیست...این در و همسایه تو خرج خورد و خوراکشون خودشون موندن.... دیگر نمیتوانست سرجا بایستد و ادای یک خاستگار در حال تحقیق را دربیاورد وقتی ضجه های  دخترش از گرسنگی آوازه‌ی محل بود. به طرف در کناری خانه‌ی پیرزن قدم نامتعادلی برداشت و انگشتش را بی درنگ روی زنگ در فشرد. -آقا چی شد یهو...چقدر مشکوکی شما؟ اصلا کی هستی؟ راستکی خاستگاری؟ نفس سنگینش را بیرون فرستاد و جواب پیرزن را داد -من بابای اون بچه م....! https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 https://t.me/+vg1jYVvjEVpkNDA0 بنر پارت رمان کپی اکیدا ممنوع👆
1 665
19
- سوتین‌م و تو حموم خونه‌تون جا گذاشته بودم. - رفتی حموم؟ الان میارم. بعد نگاهش به لباسم خورد. - ا... الان میارم. خواهرت برگشت؟ وارد خانه شدم. - نه برنگشته، فردا میاد. شما گفتی نیام، دیگه نیومدم پیشتون. سوتین و آورد. - بچه‌ی دبیرستانی و این سایز؟ بزرگ نیست برات؟ - نمی‌دونم، سینه‌هام کوچیک تر میخوره؟ شالی که روی شانه هام بود کنار زدم. - ها پسر همسایه؟ هنوز اثرات فیلمی که دیده بودم تو بدنم بود، برای همین نزدیکش شدم. - الان چیزی نبستم، کوچیکه؟ اول تردید کردم که دستش و بذارم روش، اما وقتی بین پاش و دیدم، بدون تردید...🔥💦🔞 https://t.me/+AYwJoLZjRokxNjk0
1 681
20
sticker.webp
823