فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام بگذار اندکی برایت بمیرم....
کانال بگذار اندکی برایت بمیرم.... در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 66 030 مشترک است و جایگاه 4 695 را در دسته ایراتیک و رتبه 5 084 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 66 030 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 26 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -25 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 136 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.03% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.92% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 006 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 10 524 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 48 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 ژوئیه | 0 | |||
| 26 ژوئیه | +167 | |||
| 25 ژوئیه | 0 | |||
| 24 ژوئیه | 0 | |||
| 23 ژوئیه | +2 | |||
| 22 ژوئیه | 0 | |||
| 21 ژوئیه | 0 | |||
| 20 ژوئیه | 0 | |||
| 19 ژوئیه | +771 | |||
| 18 ژوئیه | +471 | |||
| 17 ژوئیه | +218 | |||
| 16 ژوئیه | 0 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | 0 | |||
| 13 ژوئیه | +1 | |||
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | +189 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +201 | |||
| 04 ژوئیه | +385 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
انقدر باهاش رابطه نداشته ميگه من حتماً پسرم🤣🔞❌| 2 | - نوک سینتو پشه نیش زده؟
با خجالت بهش نگاه کردم.
- نه. بچه دندون داره گاز زده چیزی نیست.
نوچی کرد و نزدیکم شد.
سینمو گرفت تو دستش که با نفس قطع شده نالیدم:
- اقا مسلم.
- جان. بذار نگاش کنم پماد بزنم.
با حرارت لب زدم:
- نکن مسلم حالم خراب میشه...
با نشستن لباش دور سینم...
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
❌دختره از شوهر قراردادیش حامله میشه و پسره برای اینکه نگهش داره هر شب به بهونه بچه اونو.. | 709 |
| 3 | -میشه حاملم کنی؟
دست کشید روی صورتش و کلافه گفت
-من یه بچه دارم محیا. بچه نمیخوام ازت.نمیتونم بهت دست بزنم!
با بغض جلوش زانو زدم
-اگه ازت حامله نشم،شوهر قبلیم دست از سرم بر نمیداره.تنها راه نجاتم بچهای از خون توعه. وگرنه بازم به زور من و میبره...🥲💔
با نگاهی به بیقراریهام،خم شد و بلندم کرد
-فقط یه بار س.ک.س میکنیم! اگه حامله نشدی،باید از این خونه بری محیا.من نمیتونم جز یه بار بهت دست بزنم❌
دستهاش به زیر لباسم خزیدن و...
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
ممنوعه و هیجانی❗️🔞 | 554 |
| 4 | sticker.webp | 605 |
| 5 | _ امروز نرو مدرسه مادر، باید بریم آزمایش خون بدین
ناراحت و عصبی کوله م رو روی شونه ام انداختم
_ امتحان دارم باید برم
مامان روی صورتش کوبید
_ منیر خانم و پسرش منتظرن
میخوای رو سیاهم کنی جلوشون؟
من میدونم دردت امتحان نیست دختر ، چته؟
با چشمای به اشک نشسته گفتم
_ من نمیخوام با مردی که حتی یکبار ندیدمش ازدواج کنم
مامان اخم کرد
_ میدونی اون مرد کیه گلبرگ؟ از این خونه که ما داخلش نشستیم تا اون سر خیابون مال خودشه!
نصف تهران جلوش خم و راست میشن دخترای همین محل و بقیه آرزوی یه نیم نگاهش دارن بعد تو میگی نمیخوای؟!
چطور به مامان میگفتم درد من چیه؟
من نميتونستم به مرد دیگه ای فکر کنم
از دو هفته پیش که اون مرد با ماشین خارجی آبی رنگش رو دیده بودم که هر روز از سر کوچه تا دم در مدرسه پشت سرم میاد بهش دلباخته بودم!
چند روز پیش که وقتی خواستم هزینه ی کلاس های کنکورم رو پرداخت کنم گفتن پرداخت شده و من فهمیدم این مرد باز هم مثل هفته ی قبل که مخفیانه کرایه ی سرویس مدرسه ام رو داده بود ، هزینه کلاس کنکور هامم پرداخته
نمیدونستم هدف اون مرد جذاب و دست و دلباز که اونقدر از خودگذشتگی میکنه چیه
اما دلباخته اش شده بودم!
_ پاشو دختر در بیار لباسای مدرسه ت رو داره دیر میشه باید بریم
اخم درهم کشیدم
_ اصلا مردی که میگی اونقدر خواهان داره چرا ندیده و نشناخته باید راضی بشه من رو بگیره؟
مامان درحالی که مقنعه ام رو از سرم در میآورد تا مجبور بشم بلند شم لباس عوض کنم گفت
_ منیر خانم گفت پسرش دیدتت!
خودش گفته میخوادت
ابروهام از تعجب بالا پرید
_ سام پژمان کجا منو دیده؟ من که تا حالا ندیدمش
مامان شونه بالا انداخت
_ نمیدونم والا گفت پسرش خودش سرسختانه مصره زودتر عقد کنید
ابروهام درهم گره شد و همون لحظه صدای زنگ در بلند شد
مامان از داخل صدام زد
_ گلبرگ برو درو باز کن ببین کیه بعد بیا زود حاضر شو
از جا پاشدم بی اهمیت به موهای بلند و آشفته ی دورم به طرف در رفتم
احتمالا بچه های توی کوچه بودن که باز هم توپشون توی حیاط افتاده بود
در رو باز کردم اما با دیدن مردی که رو به روم ایستاده بود دهانم باز موند
همون مرد خوش تیپی که هر روز تا در مدرسه پشت سرم میومد، با همون ماشین آخرین مدل آبی رنگش!
حیرت زده پلک زدم
همیشه از دور دیده بودمش
هیچوقت حتی تا توی کوچمون نیومده بود ، حالا دم در خونه مون چی میخواست؟
قبل از اینکه دهانم رو باز کنم چیزی بگم مامان خودش رو به در رسوند
مامان که از چیزی خبر نداشت
نمیدونست من این مرد رو میشناسم و چه کارها که برام نکرده!
اگه میفهمید قطعا توبیخم میکرد
ترسیده خواستم واکنشی نشون بدم که مامان به سرعت گفت
_ ای وای آقای پژمان اومدین؟ گفتم که خودمون میایم نیاز نبود شما بیاید دنبالمون
از حرف مامان سر جا خشک شدم
آقای پژمان ؟؟؟ این مرد همون سام پژمان پسر منیر خانم بود؟
سام عینک آفتابیش رو از چشمش برداشت و نگاهی به طرف من که بهت زده سر جا چسبیده بودم انداخت
_ باید زودتر بریم مرضیه خانم دیر میشه!
واسه امشب وقت محضر گرفتم
نگاهش رو به موهای بلند دورم انداخت و با همون جدیت گفت
_ شما هم زودتر حاضر شو نوبت آرایشگاه گرفتم برات...!
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk | 1 132 |
| 6 | رمان چشمهایش[ملکه زیبا]
هانا و اهورا
#پارت_1
_ ببین من و تو نمیتونیم با هم ازدواج کنیم
گیج نگاهش کردم و با تته پته گفتم :
_ چی میگی مهرداد؟
نفس عمیقی کشید و در حالی که دستاشو به میز تیکه میداد گفت:
_ هر کس ایده ال خودشو داره واسه ازدواج ....تو زن ایده ال من نیستی هانا ، سه برابر هیکل منی روم نمیشه کنارت راه برم ...تا همین الانشم اگه جلو اومدم بخاطر اصرار مامان بود ...!
مکث کوتاهی کرد و رو به قیافه بهت زده ام ادامه داد :
_ تو دختر خیلی خوبی هستی ، قطعا منو درک میکنی و به خواسته ام احترام میزاری...منو تو میتونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم مگه نه؟
دستای لرزونم رو تو هم قلاب کردم و با صدای که سعی می کردم نلرزه گفتم :
_ اره ازدواج هم معنی نمیده منو تو مثل خواهر برادریم ..!
با خوشحالی خندید و گفت :
_ خداروشکر فکر میکردم امشب یه دعوای حسابی داریم ...حالا یه سوپرایز برات دارم ..!
با تعجب گفتم : سوپرایز؟
سرشو به تایید تکون داد و به دختری که روی میز کناریمون تنها نشسته بود اشاره کرد..!
دختره با سرعت به طرفمون اومد و کنار مهرداد نشست ..!
گنگ به مهرداد نگاه کردم که به دختره اشاره کرد و گفت :
_ عشق من ریحانه خانم ..!
دستشو به سمتم گرفت و در حالی که می خندید گفت :
_ ایشونم خرس فامیل هانا جان دختر خاله ام..!
با هر خنده و نگاه پر از تمسخری که حواله ام می شد قلبم بیشتر می شکست ...کنترل بغضی که داشت خفه ام می کرد سخت شده بود دیگه یه لحظه ام نمیتونستم اینجا بمونم ..!
خواستم از پشت میز بلند بشم که گارسون همون لحظه رسید و غذا رو اورد ...با دیدن ظرف بزرگی از برنج که جلوم گذاشت متعجب به مهرداد نگاه کردم که با خنده گفت :
_ نمیدونستم چه هدیه ای برات بگیرم ..هر چی هم برمیداشتم سایزت پیدا نمیشد واسه همین فکر کردم بهترین هدیه واسه تو غذا باشه هر چقدر دلت میخوای بخور..!
با چشمای پر از اشک به ظرف غذای روبروم زل زدم مگه من گاو بودم؟ چرا کسی که عاشقشم بایداینطوری تحقیرم کنه؟
کیفم رو برداشتم و از پشت میز بلند شدم که دستی روی شونه ام نشست و...
https://t.me/+3hdOsqi5fIQ0MjRk
https://t.me/+3hdOsqi5fIQ0MjRk
https://t.me/+3hdOsqi5fIQ0MjRk
https://t.me/+3hdOsqi5fIQ0MjRk
رمان چشمهایش یادتونه؟
هانا و اهورا قشنگمون رو چی؟🥹
برگشتنننن😍😍😍 | 448 |
| 7 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 457 |
| 8 | -یا شوهر باش، یا طلاقم بده.
نگاهِ همیشه پرکینهاش روی تنِ عروسِ چندماههاش گشت.
-واسه تو مرد باشم؟! تورو سگم نگاه میکنه که من واست مرد باشم؟!
بغضِ مانده در گلوی دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
اما اینبار را نمیخواست بشکند.
حداقل نه مقابلِ او...
-المیرا سر تا پاش عمل بود اما برای همه چیزِ اون آدمِ عملی میمُردی. چرا منو نمیبینی بهراد؟!
بهراد دوباره نگاهش کرد.
ورزشهای مکرر برای دخترک اندامی موزونو زیبا ساخته بود اما...
-مشکل اینجاست که از رگ و ریشهی همون المیرایی. میبینمت حالم بد میشه مهوا.
اشکِ دخترک بالاخره روی گونهاش لغزید.
سالها رابطهی از راه دور داشتند.
سالها با بهراد حرف زده بود عشق داد و عشق گرفت.
اما یک بیماری بینشان فاصله انداخت و وقتی به خودش آمد که المیرا خودش را جای او جا زد و با بهراد قرار گذاشته بود...
و عشقِ چند سالهاش را غصب کرده بود.
اما این دزدی خیلی دوام نداشت.
پس از دو سال ازدواج، المیرا خیانت کرده بود و مهوار شده بود وسیلهی انتقام.
-قرار نیست همهی زنا خیانت کنن و بد باشن بهراد.
آهی کشید و وقتی دید بهراد نزدیکش میشود، در خود جمع شد.
میترسید مثلِ چند روزِ پیش حاصلِ حرفهایش یک ضربه در صورتش باشد.
-که شوهر باشم؟!
مهوار ترسیده و لرزان از مردی که هم جلادش بود هم عشقش سر بالا و پایین کرد.
-زدی بالا هر چی از دهنت در میاد میگی فکر عاقبتتو کردی؟!
مهوار جسورانه در چشمانِ آبیِ بهراد خیره شد.
-تو شوهرمی. عاقبتم میشه بغلت. چیزی که بهش نیاز دارمو دریغ میکنی.
بهراد با نیشخندی دورش گشت.
بدش نمیآمد، کمی از خشمش را روی تخت به او نشان دهد.
پشتش ایستاد و دست روی زیپِ پیراهنش نهاد.
-باشه، بریم ببینیم عاقبتی که من دوست دارم با فکری که تو سرت داری یکی میشه یا چی...
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
-بچهام به جای بهراد به شما میگه بابا آقا میثاق.
میثاق میانِ اسباببازیها نشسته بود و از بازی کردن با کودک دو ساله لذت میبرد.
-بهراد میبینی تو؟! نه ماه حاملگیت من کنارت بودم. دو ساله خودم کنار این بچهم. معلومه تهشم به من میگه بابا.
مهوار بزاقش را سخت فرو خورد.
از بیپناهی ساکنِ این خانه شد.
خانهی وکیلِ بهراد...
حال احساس میکرد علاوه بر پدر بچهای که رهایش کرد و رفت، دیگر صاحبِ فرزندش هم نیست.
-قرار بود چون وکیلِ بهرادی برای بچه شناسنامه بگیری. نه اینکه به خودم بیام و ببینم بچه به جای بهراد به شما میگه بابا.
میثاق بالاخره لبخندش را جمع کرد و به او نگاه دوخت.
-بهراد رفیق نیست. برادره واسه من. اما تا برنگرده تو ذوقِ این بچه نمیزنیم. اومدیمو برنگشت. تو فکر کردی من میذارم این بچه تو حسرتِ بابا گفتن بمونه؟!
تنِ مهوار لرزید.
از روزی میترسید که میثاق ادعایی داشته باشد.
-من حواسم به قول و قرار هست مهوار، اما این بچه شناسنامه نداره. تو حواست هست؟!
اشکِ مهوار چکید.
با بهراد یک صیغهی محرمیت خوانده بودند بیهیچ مدرکی.
میثاق هم با اینکه میتوانست اما هیچ اقدامی نمیکرد و نمیفهمید چرا...
-باید عقدم شی براش شناسنامه بگیریم تا کی میخوای منتظر بمونی بهراد بیاد؟
بهراد بیمعرفت صبحِ همان شبی که رابطه داشتند رهایش کرد و رفت بی آنکه بداند یک یادگار از خودش به جای گذاشته.
-اما اخه... شما که گفتی از بهراد وکالت داری میتونی برای بچه شناسنامه بگیری...
همان لحظه زنگِ خانهی میثاق را زدند و میثاق با اخم از جای بلند شد.
بی هوا در را باز کرد و با دیدنِ بهرادی که پشتِ در بود مات ماند.
مهوار که صدایی نشنیده بود، کودکش را به آغوش کشید و به راهرو رفت.
اما با دیدنِ بهراد سر جایش خشکش زد.
بهرادی که نگاهِ ناباورش بین زنی که به امید پس گرفتنش برگشته بود و رفیق چند سالهاش میگذشت...
اما بهراد هر چه میکرد...
نمیتوانست حضورِ بچه را بپذیرد.
یک بچه آن هم از زنی که هنوز بعد از سه سال طعمِ هم آغوشی با او را به یاد داشت و رفیقِ بیست سالهاش؟!
-بابا!
با بابا گفتنِ دختر بچه نگاهِ هر سه رویش کشیده شد...
-میثاق این بچه به کی گفت بابا؟!
مشکل اینجا بود که بچه به بهراد نگاه میکرد.
نکند همان تک عکسی که مهوار هر روز و هر شب به کودکش نشان میداد، کار خودش را کرده بود؟!
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0 | 1 437 |
| 9 | - چرا لباساي من و پوشيدي توله سگ؟!❌‼️
موهام و گوجهاي بستم و تسبيحش و از روي ميز برداشتم.
- ميخوام از امروز بهم بگي حاج محيا!🤣
- سبحان الله! كي مكه رفتي؟ كي حاجي شدي؟ كي محيا شد اسم پسر؟😳
با حالتي لاتي طور تسبيح و تو دستم چرخوندم.
- نمي خواي بپرسي از كي پسر شدم؟!😈
- پسر؟! چي ميگي واسه خودت محيا؟! دربيار اون لباسا رو بوي عطر زنونه گرفت.⛔️📛
نوچ محكمي گفتم و دوباره تسبيح و چرخوندم.
- وقتي شب به شب واست لباس خواب مي پوشم و باز مثل خرس مي خوابي حتماً پسرم كه حسي نداري🤣🔞💦
دستش و كشيدم و روي تخت پرتش كردم كه با باز شدن يقه لباس…
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
انقدر باهاش رابطه نداشته ميگه من حتماً پسرم🤣🔞❌ | 871 |
| 10 | - خیلی کوچولویی حبهانگور... میتونی تحملم کنی؟😈🤤
اخمی کردم و با سرتقی گفتم
- ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم میدونستی ریزه میزهام و تو بغلی و خوشمزه هم هستم!😇
لبخند شیطونی زد
- خب منم همینو میگم دلم میخواد یه کاری کنم همهجات بزرگ بشه حبه کوچولو!
با این حرفش حرصی جیغی زدم که بی طاقت لباشو . . .🤣🔞❌
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
دختره عاشق شوهر صوریش میشه مردی که قول داده فقط امانتداری کنه اما دختره با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞
#طنز #عاشقانه #خانوادگی | 234 |
| 11 | sticker.webp | 665 |
| 12 | _ امروز نرو مدرسه مادر، باید بریم آزمایش خون بدین
ناراحت و عصبی کوله م رو روی شونه ام انداختم
_ امتحان دارم باید برم
مامان روی صورتش کوبید
_ منیر خانم و پسرش منتظرن
میخوای رو سیاهم کنی جلوشون؟
من میدونم دردت امتحان نیست دختر ، چته؟
با چشمای به اشک نشسته گفتم
_ من نمیخوام با مردی که حتی یکبار ندیدمش ازدواج کنم
مامان اخم کرد
_ میدونی اون مرد کیه گلبرگ؟ از این خونه که ما داخلش نشستیم تا اون سر خیابون مال خودشه!
نصف تهران جلوش خم و راست میشن دخترای همین محل و بقیه آرزوی یه نیم نگاهش دارن بعد تو میگی نمیخوای؟!
چطور به مامان میگفتم درد من چیه؟
من نميتونستم به مرد دیگه ای فکر کنم
از دو هفته پیش که اون مرد با ماشین خارجی آبی رنگش رو دیده بودم که هر روز از سر کوچه تا دم در مدرسه پشت سرم میاد بهش دلباخته بودم!
چند روز پیش که وقتی خواستم هزینه ی کلاس های کنکورم رو پرداخت کنم گفتن پرداخت شده و من فهمیدم این مرد باز هم مثل هفته ی قبل که مخفیانه کرایه ی سرویس مدرسه ام رو داده بود ، هزینه کلاس کنکور هامم پرداخته
نمیدونستم هدف اون مرد جذاب و دست و دلباز که اونقدر از خودگذشتگی میکنه چیه
اما دلباخته اش شده بودم!
_ پاشو دختر در بیار لباسای مدرسه ت رو داره دیر میشه باید بریم
اخم درهم کشیدم
_ اصلا مردی که میگی اونقدر خواهان داره چرا ندیده و نشناخته باید راضی بشه من رو بگیره؟
مامان درحالی که مقنعه ام رو از سرم در میآورد تا مجبور بشم بلند شم لباس عوض کنم گفت
_ منیر خانم گفت پسرش دیدتت!
خودش گفته میخوادت
ابروهام از تعجب بالا پرید
_ سام پژمان کجا منو دیده؟ من که تا حالا ندیدمش
مامان شونه بالا انداخت
_ نمیدونم والا گفت پسرش خودش سرسختانه مصره زودتر عقد کنید
ابروهام درهم گره شد و همون لحظه صدای زنگ در بلند شد
مامان از داخل صدام زد
_ گلبرگ برو درو باز کن ببین کیه بعد بیا زود حاضر شو
از جا پاشدم بی اهمیت به موهای بلند و آشفته ی دورم به طرف در رفتم
احتمالا بچه های توی کوچه بودن که باز هم توپشون توی حیاط افتاده بود
در رو باز کردم اما با دیدن مردی که رو به روم ایستاده بود دهانم باز موند
همون مرد خوش تیپی که هر روز تا در مدرسه پشت سرم میومد، با همون ماشین آخرین مدل آبی رنگش!
حیرت زده پلک زدم
همیشه از دور دیده بودمش
هیچوقت حتی تا توی کوچمون نیومده بود ، حالا دم در خونه مون چی میخواست؟
قبل از اینکه دهانم رو باز کنم چیزی بگم مامان خودش رو به در رسوند
مامان که از چیزی خبر نداشت
نمیدونست من این مرد رو میشناسم و چه کارها که برام نکرده!
اگه میفهمید قطعا توبیخم میکرد
ترسیده خواستم واکنشی نشون بدم که مامان به سرعت گفت
_ ای وای آقای پژمان اومدین؟ گفتم که خودمون میایم نیاز نبود شما بیاید دنبالمون
از حرف مامان سر جا خشک شدم
آقای پژمان ؟؟؟ این مرد همون سام پژمان پسر منیر خانم بود؟
سام عینک آفتابیش رو از چشمش برداشت و نگاهی به طرف من که بهت زده سر جا چسبیده بودم انداخت
_ باید زودتر بریم مرضیه خانم دیر میشه!
واسه امشب وقت محضر گرفتم
نگاهش رو به موهای بلند دورم انداخت و با همون جدیت گفت
_ شما هم زودتر حاضر شو نوبت آرایشگاه گرفتم برات...!
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk
https://t.me/+XuR9_XJbQGRlZTdk | 856 |
| 13 | مردی که زنش رو بخاطر چاق بودن تحقیر میکنه و طلاق میده حالا بعد از چندسال دوباره باهاش روبرو میشه 😭👇
به سمت مردی که اسم شوهرم رو یدک می کشید میرم و با فاصله ازش روی تخت دراز میکشم .
خیره به چشمای بازش با لکنت میپرسم :
_ هنوزم دوستش داری؟ با اینکه زن رسمیت منم هنوزم دلت پیش اون دختر گیره نه؟
نیشخندی به چشمای پر شده از اشکم میزنه و خودش رو از روی تخت کمی عقب میکشه ، سرش رو بالا میگیره و به چشمام زل میزنه :
_ چی تو رو دوست داشته باشم؟ چی داری که بهش دل خوش کنم؟ محض رضای خدا یه بار تو آیینه به خودت نگاه کردی؟ من حتی حاضرم بین مرگ و زندگی با تو ، مرگ رو انتخاب کنم ...
مکث کوتاهی میکنه و رو به نگاه مات و مبهوتم ادامه میده :
_ یه نگاه به تختی روش پهن شدی بکن ...این تخت اسمش دونفره اس ولی دربرابر عظمت تو تخت هم به حساب نمیاد ...چجوری روت میشه به خودت بگی زن؟ واقعا خجالت نمیکشی خودت رو به من می چسبونی؟ من حتی دو دقیقه نمیتونم تحمل کنم نگاهت کنم ...حالم بد میشه ...!
چشم از صورت وا رفته ام میگیره و از روی تخت بلند میشه :
_ پاشو از اتاق گمشو بیرون ، حداقل تا روز طلاق خودتو تو اون طویله حبس کن چشمم به قیافه ات نیوفته ...وگرنه مجبورم خیلی زودتر از اینا از خونه پرتت کنم بیرون ..!
دست و پاهام یخ کرده بود و بدنم می لرزید ، صورتم گر گرفته بود و تنها اشک بود که روی گونه هام سر میخورد ...
نگاه ناباورم رو از صورتش میگیرم و با هر زوری بود خودم رو جم و جور میکنم و از روی تخت بلند میشم ...با قدم های لرزون به سمت در اتاق میرم که از جلوی راهم خودشو عقب میکشه ..!
دستگیره در و پایین میکشم ..قبل از اینکه از اتاق بیرون برم به سمتش برمیگردم :
_ یه روز از تک تک حرفای که امروز زدی پشیمون میشی اون روز حتی اگه به پامم بیوفتی نمی بخشمت اهورا ..!
برای خوندن ادامه این پارت روی لینک زیر کلیک کنید👇
https://t.me/+0KZ72HHOX-tmOTRk
https://t.me/+0KZ72HHOX-tmOTRk
اهورا مرد بی رحمی که زنش رو بخاطر چاق بودن تحقیر میکنه و دنبال راهی برای طلاق میگرده ، با اوردن معشوقه اش به خونه زنش رو راضی به طلاق میکنه حالا بعد از پنج سال اهورا باز هم با هانا روبرو هانای که کلی تغییر کرده و دیگه اون دختر تو سری خور و بدون عزت نفس نیست 🙂↔️🥹
https://t.me/+0KZ72HHOX-tmOTRk
https://t.me/+0KZ72HHOX-tmOTRk | 419 |
| 14 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 424 |
| 15 | -یا شوهر باش، یا طلاقم بده.
نگاهِ همیشه پرکینهاش روی تنِ عروسِ چندماههاش گشت.
-واسه تو مرد باشم؟! تورو سگم نگاه میکنه که من واست مرد باشم؟!
بغضِ مانده در گلوی دخترک لحظه به لحظه بزرگتر میشد.
اما اینبار را نمیخواست بشکند.
حداقل نه مقابلِ او...
-المیرا سر تا پاش عمل بود اما برای همه چیزِ اون آدمِ عملی میمُردی. چرا منو نمیبینی بهراد؟!
بهراد دوباره نگاهش کرد.
ورزشهای مکرر برای دخترک اندامی موزونو زیبا ساخته بود اما...
-مشکل اینجاست که از رگ و ریشهی همون المیرایی. میبینمت حالم بد میشه مهوا.
اشکِ دخترک بالاخره روی گونهاش لغزید.
سالها رابطهی از راه دور داشتند.
سالها با بهراد حرف زده بود عشق داد و عشق گرفت.
اما یک بیماری بینشان فاصله انداخت و وقتی به خودش آمد که المیرا خودش را جای او جا زد و با بهراد قرار گذاشته بود...
و عشقِ چند سالهاش را غصب کرده بود.
اما این دزدی خیلی دوام نداشت.
پس از دو سال ازدواج، المیرا خیانت کرده بود و مهوار شده بود وسیلهی انتقام.
-قرار نیست همهی زنا خیانت کنن و بد باشن بهراد.
آهی کشید و وقتی دید بهراد نزدیکش میشود، در خود جمع شد.
میترسید مثلِ چند روزِ پیش حاصلِ حرفهایش یک ضربه در صورتش باشد.
-که شوهر باشم؟!
مهوار ترسیده و لرزان از مردی که هم جلادش بود هم عشقش سر بالا و پایین کرد.
-زدی بالا هر چی از دهنت در میاد میگی فکر عاقبتتو کردی؟!
مهوار جسورانه در چشمانِ آبیِ بهراد خیره شد.
-تو شوهرمی. عاقبتم میشه بغلت. چیزی که بهش نیاز دارمو دریغ میکنی.
بهراد با نیشخندی دورش گشت.
بدش نمیآمد، کمی از خشمش را روی تخت به او نشان دهد.
پشتش ایستاد و دست روی زیپِ پیراهنش نهاد.
-باشه، بریم ببینیم عاقبتی که من دوست دارم با فکری که تو سرت داری یکی میشه یا چی...
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
-بچهام به جای بهراد به شما میگه بابا آقا میثاق.
میثاق میانِ اسباببازیها نشسته بود و از بازی کردن با کودک دو ساله لذت میبرد.
-بهراد میبینی تو؟! نه ماه حاملگیت من کنارت بودم. دو ساله خودم کنار این بچهم. معلومه تهشم به من میگه بابا.
مهوار بزاقش را سخت فرو خورد.
از بیپناهی ساکنِ این خانه شد.
خانهی وکیلِ بهراد...
حال احساس میکرد علاوه بر پدر بچهای که رهایش کرد و رفت، دیگر صاحبِ فرزندش هم نیست.
-قرار بود چون وکیلِ بهرادی برای بچه شناسنامه بگیری. نه اینکه به خودم بیام و ببینم بچه به جای بهراد به شما میگه بابا.
میثاق بالاخره لبخندش را جمع کرد و به او نگاه دوخت.
-بهراد رفیق نیست. برادره واسه من. اما تا برنگرده تو ذوقِ این بچه نمیزنیم. اومدیمو برنگشت. تو فکر کردی من میذارم این بچه تو حسرتِ بابا گفتن بمونه؟!
تنِ مهوار لرزید.
از روزی میترسید که میثاق ادعایی داشته باشد.
-من حواسم به قول و قرار هست مهوار، اما این بچه شناسنامه نداره. تو حواست هست؟!
اشکِ مهوار چکید.
با بهراد یک صیغهی محرمیت خوانده بودند بیهیچ مدرکی.
میثاق هم با اینکه میتوانست اما هیچ اقدامی نمیکرد و نمیفهمید چرا...
-باید عقدم شی براش شناسنامه بگیریم تا کی میخوای منتظر بمونی بهراد بیاد؟
بهراد بیمعرفت صبحِ همان شبی که رابطه داشتند رهایش کرد و رفت بی آنکه بداند یک یادگار از خودش به جای گذاشته.
-اما اخه... شما که گفتی از بهراد وکالت داری میتونی برای بچه شناسنامه بگیری...
همان لحظه زنگِ خانهی میثاق را زدند و میثاق با اخم از جای بلند شد.
بی هوا در را باز کرد و با دیدنِ بهرادی که پشتِ در بود مات ماند.
مهوار که صدایی نشنیده بود، کودکش را به آغوش کشید و به راهرو رفت.
اما با دیدنِ بهراد سر جایش خشکش زد.
بهرادی که نگاهِ ناباورش بین زنی که به امید پس گرفتنش برگشته بود و رفیق چند سالهاش میگذشت...
اما بهراد هر چه میکرد...
نمیتوانست حضورِ بچه را بپذیرد.
یک بچه آن هم از زنی که هنوز بعد از سه سال طعمِ هم آغوشی با او را به یاد داشت و رفیقِ بیست سالهاش؟!
-بابا!
با بابا گفتنِ دختر بچه نگاهِ هر سه رویش کشیده شد...
-میثاق این بچه به کی گفت بابا؟!
مشکل اینجا بود که بچه به بهراد نگاه میکرد.
نکند همان تک عکسی که مهوار هر روز و هر شب به کودکش نشان میداد، کار خودش را کرده بود؟!
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0
https://t.me/+U5U9TUcJAxE3OWI0 | 1 186 |
| 16 | - تا حالا برات خوردن حاجی؟
مرد دستش لرزید.
- نکن دلی خانم.. محرم شدیم، نمیتونم جلوی خودمو...
زن شلوارش و پایین کشید.
- جلوی خودتو نگیر حاجی جونم!
مرد لبای داغش و که حس کرد، دست توی موهاش برد و...
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
زن بیوه داغ میکنه، حاجی که عقدش کرده و ح..شری میکنه و....😱😂🔞 | 691 |
| 17 | - خیلی کوچولویی حبهانگور... میتونی تحملم کنی؟😈🤤
اخمی کردم و با سرتقی گفتم
- ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم میدونستی ریزه میزهام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇
لبخند شیطونی زد
- خب منم همینو میگم دلم میخواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور...
با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم...
-من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞 | 202 |
| 18 | - خیلی کوچولویی حبهانگور... میتونی تحملم کنی؟😈🤤
اخمی کردم و با سرتقی گفتم
- ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم میدونستی ریزه میزهام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇
لبخند شیطونی زد
- خب منم همینو میگم دلم میخواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور...
با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم...
-من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞 | 881 |
| 19 | - خیلی کوچولویی حبهانگور... میتونی تحملم کنی؟😈🤤
اخمی کردم و با سرتقی گفتم
- ۲۰ سالمه... بعدم کور که نبودی، وقتی زنت شدم میدونستی ریزه میزهام و تو بغلی تازه تنگم هم هستم!😇
لبخند شیطونی زد
- خب منم همینو میگم دلم میخواد یه کاری کنم ولی کلفته تو هم کوچولویی نمیشه حبه انگور...
با این حرفش حرصی جیغی زدم و روی پاش نشستم و گفتم...
-من طاقتم زیاده تازه جوری پوزیشن بزن که کلفتیش رو حسش کنم و ارضا شم.... 🤣🔞❌
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
عاشق شوهر صوریش میشه و کلفتیش مانور میده و با لوندیاش هرشب اونو...🤤🔞 | 700 |
| 20 | - نوک سینتو پشه نیش زده؟
با خجالت بهش نگاه کردم.
- نه. بچه دندون داره گاز زده چیزی نیست.
نوچی کرد و نزدیکم شد.
سینمو گرفت تو دستش که با نفس قطع شده نالیدم:
- اقا مسلم.
- جان. بذار نگاش کنم پماد بزنم.
با حرارت لب زدم:
- نکن مسلم حالم خراب میشه...
با نشستن لباش دور سینم...
https://t.me/+q9pDg5ruWAY5YzY0
❌دختره از شوهر قراردادیش حامله میشه و پسره برای اینکه نگهش داره هر شب به بهونه بچه اونو.. | 1 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
