فریب کلاهبرداران را نخورید! تلمتریو این کانالها را شناسایی و برچسبگذاری میکند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام بگذار اندکی برایت بمیرم....
کانال بگذار اندکی برایت بمیرم.... در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 64 815 مشترک است و جایگاه 4 594 را در دسته ایراتیک و رتبه 5 102 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 64 815 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 30 اوت, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -837 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -82 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.83% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.85% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 832 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 10 276 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 45 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 31 اوت, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 31 اوت | 0 | |||
| 30 اوت | 0 | |||
| 29 اوت | 0 | |||
| 28 اوت | 0 | |||
| 27 اوت | 0 | |||
| 26 اوت | 0 | |||
| 25 اوت | 0 | |||
| 24 اوت | 0 | |||
| 23 اوت | +619 | |||
| 22 اوت | +239 | |||
| 21 اوت | 0 | |||
| 20 اوت | 0 | |||
| 19 اوت | +80 | |||
| 18 اوت | +83 | |||
| 17 اوت | 0 | |||
| 16 اوت | 0 | |||
| 15 اوت | 0 | |||
| 14 اوت | 0 | |||
| 13 اوت | 0 | |||
| 12 اوت | 0 | |||
| 11 اوت | 0 | |||
| 10 اوت | 0 | |||
| 09 اوت | 0 | |||
| 08 اوت | +1 | |||
| 07 اوت | 0 | |||
| 06 اوت | 0 | |||
| 05 اوت | 0 | |||
| 04 اوت | 0 | |||
| 03 اوت | 0 | |||
| 02 اوت | +82 | |||
| 01 اوت | +100 |
| 2 | _بابا آزاد خولدم زیمین باسنگم دلد گلِفت.
با وحشت به پناه اشاره میزنم تا ساکت بشه.
آزاد با نگاه وحشیش شکارم میکنهو از پناه میپرسه:
_کجا خوردی زمین بابایی؟!
پناه که از حرفش پشیمون شده بود سر پایین میندازه:
_اووم… لَفتیم ذُلَت بخولیم. اما وقتی دوست لَها اومد خیلی بُزُلگ بود. من تلسیدم افتادم.
وا میرم و آزاد میپرسه:
-هوم... دوستش کی بود بابا؟!
پناه با ذوق میگه:
-عمو آلَش! دوستش منو بوسید. گفت به جایِ لَها.
دیگر ماندن جایز نبود، تا قصد فرار میکنم کمرمو چنگ میزنه:
_خب حالا برو تو اتاق که نوبت لها جونه باسنگش جر بخوره…
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0 | 612 |
| 3 | من آزاد نیکان
تجاوز کردم به دختری که میگفتن خواهرخوندمه…
اون…رها نیکان…
باید تاوان دختر سیامک بودنو میداد…
سیامکی که تا جون داشتم تو بچگیم آزارم داد…
نفهمیدم داره انتقام چیو از من میگیره ولی خودم خوب میدونستم که دارم انتقام چیو از دردونهش میگیرم😈👇🏿
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0 | 198 |
| 4 | _بابا آزاد املوز خولدم زمین باسنگم دلد گلفت
میگه و تن کبودشو نشون آزاد میده…
با وحشت هینی میکشم و به پناه اشاره میزنم تا ساکت بشه،آزاد شکارم میکنه و از پناه میپرسه:
_کجا خوردی زمین بابایی؟!
پناه که از حرفش پشیمون شده بود سر پایین میندازه:
_اووم…هیچی ولش تُن…
آزاد اخمو اصرار میکنه:
_گفتم چی پناه؟!رها کجا بود که خوردی زمین؟!
پناه با غصه میگه:
_داشت آشپزخونه لو تمیس میکلد…یادش لفت به من بگه نلم اونجا..دویدمو خولدم زمین!
نیشخندی کنارلب آزاد میاد.بهونه دستش دادم
از روی کاناپه بلند میشه و تا قصد فرار میکنم کمرمو چنگ میزنه:
_خب حالا برو تو اتاق که نوبت لها جونه باسنگش جر بخوره…
https://t.me/+hP0EDhGsV_RlYzc0 | 1 316 |
| 5 | sticker.webp | 1 666 |
| 6 | خانومِ پرتقال فروش ... بساطتو یکم میکشی کنارتر که رد شم ؟
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
دستپاچه به ماشین مشکی و غول پیکری که جلوی گاری چوبیم توقف کرده بود نگاهی کردم و گفتم :
- وای خاک به سرم ! آخه چیزش تو گِل گیر کرده ! یعنی چرخش گیر کرده ! الان ... الان میکشم بیرون !
مرد راننده خندید و من سرخ شدم از خجالت . خاک بر سرم با این سوتی دادن هایم که تمامی نداشت !
باز زور زدم تا گاری پرتقال ها را از توی چاله ی گلی بیرون بکشم . اینطوری که پیش میرفتم تا شب نمی توانستم حتی یک دانه پرتقال بفروشم ! مرد راننده از ماشین پیاده شد وگفت :
- میذاری کمکت کنم ؟!
زیر چشمی نگاهش کردم . عجب قد بلندی داشت ! گفتم :
- نه ... لباساتون کثیف میشه ! دو دقه صبر کنید بابام میاد کمک ! آخه بهش زنگ زدم
عینک دودی اش را از چشم برداشت و با دقت نگاه کرد به من . انگار من را شناخته بود ! بعد گفت :
- ببینمت .... من می شناسمت تو رو ؟!
- نه ... فک نکنم !
- آخه موهای فرفریت برام آشناست ! نکنه توی خواب و خیال دیدمت ؟
گاری را ول کردم و با اخم چرخیدم به طرفش . مردک داشت با من لاس می زد ؟!
- خجالت بکش آقا ! چیکار به موهای فرفری من داری ؟! ... تازشم ... من خوشم نمیاد اینطوری حرف بزنی باهام ! نامزدم غیرتی میشه !
لبم را گاز گرفتم . خب دروغ که حناق نبود گلوگیرم شود ! به این غریبه لاف میزدم سالار نامزدم است چه اشکالی داشت ؟!
مرد غریبه با اخم یک قدم به من نزدیک شد .
- نامزدت ؟! مگه تو نامزد داری ؟!
نگاهی مضنون و سرزنشگر به گاری ام انداخت و باز گفت :
- ببینمت ... اصلاً این پرتقالا هنوز کال و نرسیده است ! واسه چی زودتر از موعد چیدیشون ؟!
زیر نگاه عجیبش سرخ شدم . مرد گفت :
- اگه راستش رو بگی همه ی پرتقالاتو یکجا میخرم ازت !
نمیخواستم با او حرف بزنم . لحن عجیب و حق به جانبش را دوست نداشتم . ولی اگر راست میگفت و همه ی پرتقال ها را می خرید ، من نجات پیدا می کردم . گفتم :
- فردا شب ... تولد آقا سالاره ! من آقا سالارو خیلی دوست دارم ! قراره یه جشن بزرگ توی عمارتشون بگیرن !
با خواهش و تمنا چشم هایم را به او دوختم ... ادامه دادم :
- اینا محصول باغ خودمونه ... میخوام بفروشمشون تا با پولش واسه آقا سالار کادو تولد بگیرم ! ... اگه تا امشب پرتقالا رو نفروشم ... هیچ پولی ندارم !
با اخم و سرزنش نگاهم میکرد و من نمی دانستم کدام قسمت حرفم باعث شده اینقدر عصبانی شود . با شنیدن صدای بابا حمزه انگار از زندان آزاد شدم :
- دریا ، بابا ... باز تو بدون اجازه پرتقالای باغ ارباب رو چیدی ؟ نمیگی یه وقت می فهمه میاد اینجا حسابمون رو می رسه ؟!
بعد نگاهش به مرد غریبه افتاد و رنگ از رخش پرید :
- ای وای ... آزاد خان ! ارباب ... خوش اومدین ! کِی برگشتین شما ؟ چه بی سر و صدا !
میخواستم از شرم و خجالت بمیرم ! این مرد، آزاد خان بود ؟! صاحب اصلی باغ و عمارتی که ما در ان زندگی می کردیم ؟!
آزاد خان گفت :
- سر و گوشِ دخترت بد می جنبه ، حمزه ! پرتقالای باغ خودمو میفروشه که واسه یه نرّه خر دیگه کادو تولد بخره ؟ مگه من بی رگ و دیوثم از نظر شما ؟
بابا نگاه ناراحتی به من انداخت و با تته پته گفت :
- ببخش ارباب ... آدمش میکنم !
آزاد گفت :
- لازم نکرده ! هیفده سال دخترت بود ... نتونستی ادبش کنی !
نگاه پر جذبه و عصبی اش به من خیره شد و با لحنی معنادار ادامه داد :
- از این به بعد خودم هستم ! میفهمم با دزد کوچولوی باغ پرتقالم چطوری رفتار کنم که دیگه از این غلطا نکنه !
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0
https://t.me/+vCFegEiCU5g4ZWU0 | 1 220 |
| 7 | #پارت_۳۴۲
- دکتر میگه شانس به هوش اومدن آقاجون کمتر از ۲۰ درصده...با این شرایط هاکان دیگه مانلی رو طلاق میده...صبر نمیکنه تا مرگ آقاجون رو اعلام کنن مگه نه ؟
نیلا گفت و پشت سرش دخترعموهای دیگهاش تایید کردن.
سهیلا گفت
- اره دیگه حالا که آقاجون نیست ، دلیلی نداره هاکان مانلی رو زنش نگه داره ...طلاق میگیرن.
فیروزه برخلاف نیلا و سهیلا از سوفی ، خواهر هاکان پرسید
- هاکان خودش چیزی درمورد طلاق نگفته سوفی؟
- هنوز نه ...
نیلا باز هم گفت
- طلاق که بده مانلی هم میتونه اسمشو از شناسنامه اش پاک کنه
- اره داداشم بهش دست نزده که باکره اس ..
نیلا تک خندی زد :
- میگن مردا تا از یکی خوششون نیاد بهش کشش جنسی هم ندارن ، از همون اول معلوم بود هاکان از مانلی خوشش نمیاد...اگه زور آقاجون نبود ابدا باهاش ازدواج نمیکرد ...
سهیلا با تمسخر اضافه کرد
- وای اره هاکان از همون بچگی از مانلی خوشش نمیومد ، مگه یادتون نیست چقدر اذیتش میکرد؟
همیشه هم از این موهای فرش متنفر بود ...بهش میگفت سیم ظرفشویی...
از شنیدن حرف ها چونه اش از بغض منقبض شد
اما خودش رو کنترل کرد
دخترعموهاش که دروغ نمیگفتند.
هاکان همیشه بابت موهاش مسخره اش میکرد
دوستش نداشت
تو این یکسال اون نامرد حتی دستشم نگرفته بود...
چه برسه به اینکه رابطه جنسی داشته باشن..
فیروزه اینبار گفت
- وای من جای مانلی بودم
اعتماد به نفسم تا حالا نابود شده بود ، فکر کن توی یه خونه شوهرت یکسال بهت دست نزنه ...
تن مانلی از حقارت منقبض شد ، پارچه پیرهنش رو توی مشتش فشرد و بی هیچ فکری دهان باز کرد و گفت :
- من باکره نیستم ...
با حرفش همگی ساکت شدن
نگاه گیج و بهت زده دخترها سمتش چرخید
نیلا اخم کرد
- چی داری میگی؟
دلش نمیخواست جلوشون کم بیاره که جواب داد
- دارم میگم با شوهرم خوابیدم ، زنشم ...
هاکان انقدر تبش تنده که هر شب ازم رابطه میخواد ، گاهی وقتا مجبور میشم قرص بخورم پریود بشم که دست از سرم برداره...الانم خیال میکنه پریودم ، نمیدونه دیشب تموم شده وگرنه راحتم نمیذاشت ..
سهیلا با اون قیافه سرخ شده از حرصش ، هیستریک خندید
- گمشو بابا ... داره چرت میگه ...هاکان به این نگاه میکنه اصلا؟
فیروزه تایید کرد
- حاضرم قسم بخورم هاکان یه بارم نبوسیدتش ...تو بگو سوفی ...اصلا دیدی داداشت به مانلی کشش داشته باشه؟
قبل از اینکه سوفی جواب بده..
این صدای مردونه هاکان بود که بینشون پیچید
- چرا از سوفی دختر عمو ، از خودم بپرس که به زنم کشش دارم یا نه.
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8
https://t.me/+UcqUBUo3P9A1NGU8 | 633 |
| 8 | -صدای آهو نالههای شوهرت هرشب از طبقهی بالا میاد دختر جون! دارید تو درو همسایه انگشت نما میشین دیگه!❌
بغض میکنم.
گلویم ورم میکند و دلم میگیرد.
نمیخواهم..
دیگر گِله کردن همسایه هارا نمیخواهم.
دیگر این زندگی را نمیخواهم.
-مطمئنید عطیه خانوم؟ شاید اشتباه شنیدین.
عطیه همسایهی طبقه پایینمان،
جدی میگوید:
-اشتباه کدومه گلم؟ شوهرت داره بهت خیانت میکنه! من و حاج آقا هروقت میایم صداشو میشنویم.
صدای عطیه خانم دیگر برایم نا وضح است.
پله هارا بالا میروم..
میمیرم و بالا میروم.
دلم میشکند و بالا میروم.
کلید را در قفل در میچرخانم و وارد خانه میشوم. صدای ناله های خشدار و عمیق سامراد که درون دختر ضربه میزند میآید.
صدای قربان صدقه هایش هم همینطور!
ای ایهاالناس.. دیگر چه گونه باید میگفتم که شوهرم من را نمیخواهد؟
که بزور گردنم گرفته است..
که دوستم ندارد..
که دختر دست خورده جز تحقیر عایدش نمیشود!!!!
سمت کابینت، جایی که قرصهار ا قایم کردهام میروم.
همهشان بالا میاندازم که سامراد بالاخره با بالا تنهی برهنه از اتاق بیرون میآید.
صدای بهم کوبیدن در را که نشانه رفتن دختر است خنده روی لبم میآورد.
بغض گلویم را فشار میدهد:
-خوش گذشت؟
ابرو بالا میدهد و سرد، بدون هیچ شرمی میگوید:
-قرار نبود به این زودیا بیای!
-هوم آره..گفتم زودتر بیام که ببینم تو آدم نشدی که ببینم هنوز همون عوضی ای که بودی..بعدش جلو چشمات راحت تر خودمو بُکُشم.
قوطی قرص را کف دستم میفشارم و چیزی ته معده ام بالا میآید.
گمان میکنم خون است!
قرصها اثر خودشان را گذاشته اند!!!
پلک میبندم و حس میکنم که سیاهی دارد در آغوشم میگیرد و از این عشق یکطرفه خلاص شدهام!
-هیچ وقت نمیبخشمت سامراد!❌
صدای فریادش را میشنوم و دستی که دور کمرم حلقه میشود.
نگران است؟؟!
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
سامراد پسر کله خراب و پایین شهری که یه دختر پولدار و معصوم و که بهش تجاوز شده گردن میگیره و باهاش ازدواج میکنه. اما چون عاشق نیلماهه و اولین رابطهش با خودش نبوده از حرصش بهش خیانت میکنه و با فهمیدن نیلماه..🔞❌🥺
داستانی سراسر جنجال و هیجان!
https://t.me/+vVGrJzraW1Y1MzM0
جدید ترین اثر نویسنده سَروِ بَرین
و نرنجان مَرا تقدیم میکند.😍😍🥹🥹 | 875 |
| 9 | "_امشب سکس می کنیم عدهات تموم شده!"
با دست و پای لرزان تند تند برای مردی که حالا برادر شوهرم بود، تایپ میکنم:
"_شش ماه زنت بودم، همسرت، همبسترت و شریک خلوتهات
اما الان من فقط زنداداشتم پندار
بیوهی پیمانم!
بیوهی همون مردی که یه بچه ازش دارم و چهار ماه پیش گذاشتیمش زیر یه خروار خاک"
اگر میفهمید بچهای که به برادرش نسبت میدهم از خودش است، مرا زنده به گور میکرد!
بلافاصله جوابم میرسد و...
با دیدن پیامش عرق شرم از سر تا پایم سرازیر میشود
"_رو گرفتناتو باور کنم یا اون شش ماهی که تا خود صبح زیرم ناله میکردی رو زنداداش؟"
در جمع کل طایفهاش روی مبل رو به رویم نشسته بود و به بیوه برادرش پیشنهاد رابطه میداد
دینگ
پیامی دیگر
با استرس وخجالت بازش میکنم
"_من چهار ماه منتظر نموندم که تو الان واسم ناز و ادا بیای
شب لباس خوشگل وتحریک کننده بپوش
آخرین سکس منه بیشرف باخودت بوده
تشنهاتم
تشنه"
عکس یک لباس خواب توری وبی همه چیز قرمز برایم میفرستد
لباسی که نپوشیدنش سنگین تر از پوشیدنش بود
شبیه همان هایی بود که درشش ماه عقد موقتمان برایش میپوشیدم ویک شب داغ وطولانی برای هر دویمان رقم میخورد
پریساخواهر پندار به سمتم میچرخد وتا چشمش به صفحه موبایلم می افتد باشرارت میگوید
_از این لباسا واسه داداش پیمانم میپوشیدی که زنش نشده حاملهات کرده بود کلک؟
صدایش آرام بود اما به گوش پنداری که تمام حواسش پیش ما بود خوب میرسد
اخم هایش به طرز وحشتناکی درهم میرود
پیشانیاش سرخ میشود وبه ثانیه نمیکشد که صدای پیامک موبایلم بلند میشود
"_شب قبل اومدن فاتحهاتو بخون سعاد چون مطمئن نیستم زنده از زیرم بیرون میای یا نه"
اگر با این عصبانیت مکالمهمان تمام میشد، هر طور شده به خواستهاش جامع عمل میپوشاند ومرا بی آبرو میکرد
سعی میکنم آرامَش کنم و برایش مینویسم
"_پندار لطفا
این حرفا درست نیست
بین ما هر چی بوده تموم شده"
بلافاصله جوابم می آید:
"_تو شب واسه من حاضر نباش ببین من چه پدری از تو درمیارم بچه
که جرعت کردی بری وبا برادر من بریزی روی هم"
میگوید واز جایش بلند میشود
اشرف خانم مادر پندار به حرف میآید
_کجا پسرم؟ نشسته بودیم
از نگاه های یواشکیام دیدم که اخمهای پندار زمین وزمان را جارو میزد
وای به حال من اگر شب پایم به تختش میرسید
مرا زنده نمیگذاشت این مرد خشمگین وعصبانی
_خستهام میرم بخوابم کسی مزاحمم نشه
شما هم پاشین.ساعت یک شبه الان وقت خوابه نه بحث وغیبت
همه را پراکنده میکند و میرود
خودم را در اتاقم میاندازم
با خوش خیالی فکر میکردم اگر نروم بیخیالم میشود اما به دقیقه نمیکشد که پیامش میرسد
"_من با تو شوخی دارم؟
تو پنج دقیقه دیگه توی این اتاق خراب شده زیر من نباشی به عالم و آدم میگم اول زن من بودی
یا بهتره اینجوری بگم
میگم من زَنِــت کَردم"
تهدیدش کارساز است و زیر یک دقیقه خودم را میرسانم
خیس عرق وخجالتم وتا وارد اتاقش میشوم، ملتمس میگویم
_پندار چرا اینطوری میکنی؟ زنت بودم درست، اما الان زنداداشتم
بی اعتنا به حرفهایم در سکوت نزدیکم میشود ومن با ترس زمزمه میکنم
_پندار ببین
ناگهان قدم هایش را تند تر میکند و با حرکتی یکهویی کنار دیوار گیرم میاندازد
قبل آنکه جیغم عالم و آدم رابه اتاق بکشاند دستش را محکم روی دهانم میگذارد
_چیو ببینم؟ لباسی که برام نپوشیدی رو؟ بِکَن این رختهای عزا رو
میگوید وبه دست وپا زدن هایم توجهی نمیکند
به خودم که میآیم لبهایش را از روی لبهایم برمیدارد وتخت سینهام کوبانده و روی تخت پرتم میکند
نفس بریده زمزمه میکنم
_لعنتی الان نامحرمیم
من از برادرت یه پسر..
حین باز کردن دکمههای پیراهنش،پوزخندی به صورت وحشت زده و آشفتهام میزند:
_چشمم به همون بچهست
امشب که حاملهات کنم از ماه دیگه باید بگی من یه بچه ازت دارم پندار
میگوید و رویم خیمه میزند و..
دقایقی بعد در وضعیت ناجوری که گیرم انداخته،درِ اتاق طاق به طاق باز میشود وصدای پریسا...
_داداش تاحالا حس نکردی پسرِ داداش پیمان خیلی شبیه توعه و اصلا شبیه پیمان....
جیغ پریسا از دیدنمان بالا میرود
وحشت زده وبا حسی شبیه به مرگ وخجالت ملافه را تازیر گلویم بالا میآورم و پندار...
پندار با احتمال خانه خراب کُن پریسا صورتش سرخ شده و هر شکی که تا به حال داشته،به یقین تبدیل میشود!
لبخندی ترسناک روی لبش مینشیند و خیره به چشمانم می غرد:
_پس ونداد بچهی منه!
به درِ باز ماندهی اتاق اشاره میزند و در حالی که خیره به منِ بر باد رفته است، خطاب به پریسا آمرانه میگوید:
_برو بیرون درم ببند پریسا
هیچکس حق نداره پاشو بذاره تو این اتاق
هیچکس!
پسرمون تنهاست یه خواهر و برادر میخواد...
میگوید و با بیرون انداختنِ پریسای حیران جلو میآید و...
https://t.me/+O2wPLgwX6N43ZGJk
https://t.me/+O2wPLgwX6N43ZGJk
#پارتواقعیرمان /کپی ممنوع❌
#پارت۱ تـا #پارت۱۰ ‼️♨️ | 1 818 |
| 10 | _ تایمِ تخمک گذاریته پاهاتو باز کن...❌🔥
زیر تنش مچاله شدم:
_ من بچه نمیخوام خیبر،
از سکـ*ـس دیشب هنوز درد دارم؛ بذار برگردم خونه دخترمون منتظرمه.
خم شد روی تنم؛ بدون کاندوم خودشو فشار داد بهم:
_ صیغــم شدی که بذارمت رو طاقچــه بعد از پونزده سال؟؟؟
دیشب که نکردم تو اصل کاریه؛ کردم جوجه؟
ضربهی اول رو که زد، انگار تمام وجودم داغ کرد و...❌🔥
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
دخــتره برای دومین بارش تو کل عمرش میخوابه زیر تنش، اما مرده نمیدونه و...🔥❌ | 820 |
| 11 | _ تایمِ تخمک گذاریته پاهاتو باز کن...❌🔥
زیر تنش مچاله شدم:
_ من بچه نمیخوام خیبر،
از سکـ*ـس دیشب هنوز درد دارم؛ بذار برگردم خونه دخترمون منتظرمه.
خم شد روی تنم؛ بدون کاندوم خودشو فشار داد بهم:
_ صیغــم شدی که بذارمت رو طاقچــه بعد از پونزده سال؟؟؟
دیشب که نکردم تو اصل کاریه؛ کردم جوجه؟
ضربهی اول رو که زد، انگار تمام وجودم داغ کرد و...❌🔥
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
دخــتره برای دومین بارش تو کل عمرش میخوابه زیر تنش، اما مرده نمیدونه و...🔥❌ | 812 |
| 12 | _ تایمِ تخمک گذاریته پاهاتو باز کن...❌🔥
زیر تنش مچاله شدم:
_ من بچه نمیخوام خیبر،
از سکـ*ـس دیشب هنوز درد دارم؛ بذار برگردم خونه دخترمون منتظرمه.
خم شد روی تنم؛ بدون کاندوم خودشو فشار داد بهم:
_ صیغــم شدی که بذارمت رو طاقچــه بعد از پونزده سال؟؟؟
دیشب که نکردم تو اصل کاریه؛ کردم جوجه؟
ضربهی اول رو که زد، انگار تمام وجودم داغ کرد و...❌🔥
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
دخــتره برای دومین بارش تو کل عمرش میخوابه زیر تنش، اما مرده نمیدونه و...🔥❌ | 272 |
| 13 | قوای جنسـ*ـی و هیکلش اونقدر قوی و بزرگ بود که می ترسیدم دراز بکشم
_ یالا...از پشت..!!!
با ناباوری بهش خیره شدم، این بدترین حالتش بود...
_ امشب نه خیبر..
_ دراز بکش اون روی سگیمو بالا نیار
این بار کمربند نمیذارم بین دندونات، میتونی جیغ بکشی جوجه!
از ترس سرمو به معنای نه تکون دادم اما کمربندشو که کشید بیرون از ترس خشک شدم...
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
صیغهی شیش ماههاش شدم اما نمیدونستم شبا زیرش تا چند بار بیجون میشم و صبح ها...❌😮💨 | 579 |
| 14 | قوای جنسـ*ـی و هیکلش اونقدر قوی و بزرگ بود که می ترسیدم دراز بکشم
_ یالا...از پشت..!!!
با ناباوری بهش خیره شدم، این بدترین حالتش بود...
_ امشب نه خیبر..
_ دراز بکش اون روی سگیمو بالا نیار
این بار کمربند نمیذارم بین دندونات، میتونی جیغ بکشی جوجه!
از ترس سرمو به معنای نه تکون دادم اما کمربندشو که کشید بیرون از ترس خشک شدم...
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
صیغهی شیش ماههاش شدم اما نمیدونستم شبا زیرش تا چند بار بیجون میشم و صبح ها...❌😮💨 | 399 |
| 15 | قوای جنسـ*ـی و هیکلش اونقدر قوی و بزرگ بود که می ترسیدم دراز بکشم
_ یالا...از پشت..!!!
با ناباوری بهش خیره شدم، این بدترین حالتش بود...
_ امشب نه خیبر..
_ دراز بکش اون روی سگیمو بالا نیار
این بار کمربند نمیذارم بین دندونات، میتونی جیغ بکشی جوجه!
از ترس سرمو به معنای نه تکون دادم اما کمربندشو که کشید بیرون از ترس خشک شدم...
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0
صیغهی شیش ماههاش شدم اما نمیدونستم شبا زیرش تا چند بار بیجون میشم و صبح ها...❌😮💨 | 2 118 |
| 16 | ❌ خیـبـر؛ مغرور ترین مـردِ خاندانِ بالازادهی کاووسیان! ❌
صیغهی شش ماههاش شدم تا دخترمو نجات بدم اما اون ازم سفته گرفت و کاری می کرد که هر شب با کمربندش لای دندونام از هوش برم و صبح..🔥❌🥲
https://t.me/+STtIm3tislg5Mzc0 | 1 475 |
| 17 | sticker.webp | 5 230 |
| 18 | #انار_شکسته
#پارت_۱
ساعت سه و چهل و پنج دقیقه ی بامداد..
در سوز و سرمای زمستان..
درست که آش و لاش بود اما هنوز نمرده بود.
زنده بود..
نفس می کشید..
و از ضرب کتک بیهوش شده بود.
تا پای مرگ کتک خورده بود.
چیزی از زیبایی چهره ی گذشته اش مشخص نبود.
صورتش را تماما پرده ای از خون پوشانده بود.
جسم بی جانش روی زمین کشیده می شد.
در برهوتی خارج از شهر..
کمرش از شدت کشیده شدنش روی زمین زخم شده بود و خون مسیر را جارو می کرد.
بی رحمانه توسط دو برادری که از مرد بودن فقط نر بودن را به ارث برده بودند کشیده می شد.
مچ یک پایش اسیر یک کدامشان و مچ پای دیگرش اسیر دیگری..
رضا خطاب به مرتضی می پرسد:
_خیلی مونده؟
بی تاب است..
آری بی تاب برای هرچه سریع تر زنده به گور کردن خواهرکش و پاک کردن این لکه ی ننگ..
_نه چیزی نمونده..
به مقصد قبری که توسط آنها از قبل آماده شده بود.
آری قبر برای زنده به گور کردن دخترک..
برای گناهی نابخشودنی..
خیانتی که دهن به دهن میان مردم محل پیچیده و آواز بی غیرتی برادرانش گوش فلک را کر کرده بود.
و حال باید با زنده به گور کردنش صدای غیرتشان را فریاد می زدند.
رضا و مرتضی برادران خونی فرشته بالای قبر خالی که برای خواهرکشان آماده کرده اند می ایستند.
امان از دل بی رحمشان که ذره ای نمی لرزد.
رضا لبخند کریهی نثار چشمان بسته ی خواهرکش می کند و بی خداحافظی با یک ضرب پا خواهرکش را توی قبر می اندازد.
مرتضی کنارش می ایستد و دسته بیل را برمی دارد و می گوید:
_بذار خاکشم خودم بریزم روش..
و شروع به ریختن خاک روی تن بی جان دخترک می کند.
البته نیازی به خاک هم نیست با شرایطی که او دارد قطعا تا ساعاتی دیگر تمام می کند.
اما به نظر آنها کار از محکم کاری که عیب نمی کند.
باصدایی بیل بی حرکت درون خاک می ماند و سر هر دو به پشت می چرخد.
_کی اونجاست؟
و صدای شلیکی که در آن نیمه شب گوش آسمان را کر می کند.
ترسوتر از آنی بودند که کار نیمه تمامشان را تمام کنند.
بیل را همانجا روی زمین می اندازند و راه فرار را در پیش می گیرند.
مرد از خانه خرابه ی وسط بیابان بیرون می زند.
استایل کلاسیک سر تا پا مشکی و شیکش که از ده فرسخی بوی برندش به مشام می رسد اصلا مناسب این برهوت نیست!
نگاهی به اطراف می اندازد.
تاریکی مطلق است.
و خطاب به آدم هایش می گوید:
_بوی خون به مشامم می رسه..
همه جا رو بگردین..
دقایقی بعد یکی از افراد شاهرخ سر می رسد و باعجله ادا می کند:
_آقا یه جنازه پیدا کردیم یه دختر جوونه داشتن خاکش می کردن انگار با شنیدن صدامون فرار کردن فرستادم ردشون بگیرن البته اگه خودشون گم و گور نکرده باشن..
با این گفته شاهرخ از روی صندلی تاشویی که حتی در آن خرابه هم برای نشستنش برپا کرده بودند برمی خیزد.
مرد پیش رویش می پرسد:
_شاهرخ خان پس قرار داد چی میشه؟
شاهرخ بی آنکه نگاهی به آن ها بندازد یک کلام می گوید:
_کنسله..
از اول هم دلش با این ها نبود و به اصرار آقا بزرگش نبود حاضر به گفتگو به آن ها هم نمیشد.
سپس با چند گام بلند خودش را از خرابه بیرون می کشد و رو به بهنام دست راستش می پرسد:
_کجاست؟
***
بالای سر قبر می ایستد.
بهنام نور چراغ قوه ای که همراه دارد را داخل قبر می اندازد.
از دیدن تصویر چهره ی پر خون دخترک داخل قبر که خاک و خون روی صورتش درهم آمیخته شده اند ابروهایش فاصله کم می کنند.
دخترکی که قربانی سنت های زن ستیزانه ی شوهر و برادرانش شده بود.
او را بابت شرکت در یک گروه مختلط تلگرامی و حرف زدن با پسر نامحرم زنده به گورش کرده بودند.
با یک حرکت خودش را داخل قبر می اندازد.
و بهنام می نالد:
_قربان؟!
شاهرخ در جوابش تنها انگشت اشاره اش را روی دماغ استخوانی خوش تراش و مردانه اش قرار می دهد و تنها هشدار می دهد:
_هیس..
و با دست خاک را از روی صورت دخترک کنار می زند.
چشمانش بسته است.
و گویا پس از مشقت های فراوان حال راحت خوابیده است.
دو انگشت اشاره و میانه اش را روی شاهرگ گردن دخترک قرار می دهد.
و با حس کردن نبض او زیر انگشتانش تکخند پرغروری کنج لبش جا خوش می کند.
_زنده اس..
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
_وقتی اومدم بالا سرت داخل یه قبر بودی...زنده به گور شده و کفن پیچ!
پا روی پا انداخته و خطاب به دخترک لرزون مقابلم میپرسم
_چیکار کردی بچه؟ چه گناهی کردی که داشتن زنده به گورت میکردن؟
دخترک هق هقی کرده و جواب میده
_داداشام..داداشام فهمیدن دوست پسر دارم!
نیشخندی میزنم
چون فهمیدن دوست پسر داری داشتن زنده به گورت میکردن؟
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
https://t.me/+Ygq0pd_ODEs3ZWRk
یه مافیای کله گنده موقعی که داشته لب مرز بار رد میکرده داخل یه قبر خالی یه دختر ریزه میزه رو پیدا میکنه و تصمیم میگیره اونو با خودش ببره...😱❌ | 4 189 |
| 19 | .
-موهامو برام بباف!
لامپو روشن کرده و با شونه و کش موی عروسکی و گل گلی بالاسرم وایساده.
نور چشمای خستمو میزنه و میتوپم:
-لیا من فردا شیفتم! باز حوصلت سر رفت مثل دارکوب افتادی به جون مغزِ من؟
چشماش آنی پر میشه. چقدر نازک نارنجی شده!
مشتی به پهلوم میکوبه و تندی عقب میره تا دستم بهش نرسه. جیغ جیغ میکنه:
-موهای اون دختره رو که خوب میبافتی...همون خانوم دکتره!
اخم بدی میکنم و نیم خیز میشم:
-باز تو پشت در اتاق من وایسادی بیشرف؟
اشکش میچکه و با عصبانیت میگه:
-دیدم که چجوری قربون صدقش میرفتی و نازش میکردی. ولی با من مثل یه آشغال برخورد میکنی...یه روزی به همه میگم که وقتی بچه مدرسهای بودم منو دزدیدی...
-آهان...دیگه چیا میگی؟
-میندازمت زندون آراز بلوروند!
-بعدش تنهایی میخوای چیکار کنی؟...نه دوستی داری...نه پولی...نه کس و کاری...بدون آراز یه روزم نمیتونی گلیمتو از آب بیرون بکشی توله شیر!
یه کم سکوت میکنه و من میگم:
-تو رو با این که دعوا میکنم از اون خانوم دکتره بیشتر دوست دارم لیا!
لبخند پر بغضی میزنه و میاد لبه ی تخت میشینه. وسیلههاشو میریزه جلوم و من دوباره میگم:
-بافتن موهاش یه شیوه دلبری بود واسه کشیدنش تو تخت خوابم. تو هم میخوای مختو بزنم مگه؟
گونههاش سرخ میشه و مِن مِن میکنه.
-بعد...بعدش دیگه....به هیچ دختری...دست نمیزنی آراز؟
پر شور و گرسنه به دختری که دوازده سال ازم کوچیکتره نگاه میکنم.
-پس میخوای مختو بزنم؟
دستپاچه بلند میشه بره که کمرشو میگیرم و به سمت خودم میکشم.
بناگوششو میبوسم و میلرزه.
-کجا؟ میخوام موهاتو ببافم لیاجون!
https://t.me/+OCw-R1cBuw1iMjU0
https://t.me/+OCw-R1cBuw1iMjU0
https://t.me/+OCw-R1cBuw1iMjU0 | 2 003 |
| 20 | _ امشب تولد پسرمه، همه تون ساعت هشت برید توی اتاق هاتون و بیرون نیاید
خانم جان میرفت و میآمد و دستور جدیدی میداد
گلبرگ از گوشه در سرک کشید
نگاهی به تزئینات فوق العاده سالن برای تولد پسر ارشدشان انداخت،
دلش میخواست او هم میتوانست امشب در این جشن شرکت کند
خسته شده بود از اینکه روزها فقط باید خودش را با کار کردن سرگرم میکرد
نیکی با دیدن گلبرگ پشت در گفت
_ داری چیکار میکنی گلبرگ؟
بیا اینجا کمک کن ساعت ۸ که شد باید بریم تو اتاقامون بعدش تا صبح حق نداریم بیایم بیرون
گلبرگ مغموم از پشت در کنار آمد
تا قبل از ساعت ۸ همه خدمتکار ها به اتاق هایشان رفتند،
گلبرگ بغ کرده توی اتاقشان نشسته بود
نگاهی به نیکی که غرق خواب بود انداخت
لب گزید و دلش را به دریا زد
از پشت ستون ها که میتوانست ببیند
دوست داشت مهمان های اشرافی خانم جان را ببیند...
قطعا خانم جان از پشت ستون متوجهش نمیشد
با این فکر با همان لباس خوابش از اتاق بیرون زد
چند قدم بیشتر برنداشته بود که با شنیدن صدای کلافه پسرِ بزرگ خانم جان خشکش زد
_ آخه مادر من،
چندبار به شما بگم من از این مراسمات خوشم نمیاد؟
با سی و اندی سال تولد چه صیغهایه آخه راه انداختی برای من؟
گلبرگ وحشت زده خودش را پشت ستون قایم کرد
خانم جان با بغض گفت
_ مگه چیه مادر؟
تو که یه سر به ما نمیزنی،
منم مادرم، آرزو دارم، دلم میخواد بچم کنارم باشه، دامادیش رو ببینم
نفسی گرفت و با هیجان ادامه داد
_ امشب دختر همه دخترهای دم بخت رو دعوت کردم،
یکی از بینشون انتخاب کن تا زندهام دامادیت رو ببینم دیگه چیزی از خدا نمیخوام
گلبرگ خسته از یک جا ایستادن کمی سرش را چرخاند
اما همین که چرخید پایش به گلدان کنارش برخورد کرد و گلدان با صدا روی زمین افتاد
از شدت ترس رنگش پرید و خانم جان با عصبانیت سمت گلدان آمد
_ کی اونجاست؟ مگه نگفتم کسی حق نداره امشب بیاد اینجا؟
گلبرگ پشت ستون چسبیده بود و آرزو میکرد ای کاش میتوانست با ستون یکی شود که خانم جان نبیندش
اما آرزویش احمقانه بود چون چشم که باز کرد چهره عصبانی خانم جان جلوی چشمش نقش بست
کمی آن طرف تر هم سام با ابروهایی بالا پریده، دختر بچه ظریفی که با لباس خواب خرگوشیاش پشت ستون فالگوش ایستاده بود را تماشا میکرد
گلبرگ وحشت زده نالید
_ ب..ببخشید ...من...من داشتم میرفتم دسشویی
دروغش تابلو بود!
دستشویی که این سمت نبود
خانم جان با عصبانیت دستش را بالا برد تا توی صورت دخترک بکوبد که سام دستش را گرفت
_ داری چیکار میکنی مادر؟
گلبرگ از شدت ترس چشمهایش را بسته بود
_ ولم کن پسر بذار ادبش کنم
صدبار گفتم از اتاقشون بیرون نیان،
دلت میخواد جلوی مهمون های امشب آبرومون رو ببره؟
سام ابرو در هم کشید
کجای این دخترک کوچک و ظریف به آبرو بر بودن میخورد؟
فقط بامزه و خنده دار بود که با آن سر و شکل، موهای باز و آشفته و لباس خواب سروکله اش پیدا شده بود
گلبرگ با گریه گفت
_ ببخشید خاتم توروخدا نزنید،
الان میرم تو اتاقم دیگه بیرون نمیام
خانم جان پوزخند زد
_ دیگه از اتاقت خبری نیست،
از این به بعد توی انباری میمونی تا ادب بشی
گلبرگ التماس کرد
_ نه توروخدا خاتم انباری نه، پر موشه من از موش میترسم
خانم جان نیشخند زد
_ خوبه که میترسی
خواست دخترک را بگیرد که سام مقابلش ایستاد
نگاهش به دخترکی بود که از ترس انباری میلرزید
دلش برای معصومیتش سوخت
مادرش حساس و لجباز بود،
قطعا اگر امشب هم از این دختر میگذشت اما روز بعد از خانه بیرونش میکرد
خانم جان عصبی گفت
_ برو کنار مادر چرا جلوم وایسادی؟
سام کنار نکشید
_ مگه نگفتی امشب يکی از دخترا رو انتخاب کنم؟
خانم جان کلافه گفت
_ چرا مادر گفتم ولی بذار این دختر رو ادب کنم میریم توی سالن مهمونا اومدن انتخاب کن
سام سر تکان داد
_ من دختر مورد علاقم رو انتخاب کردم مامان
خانم جان گیج گفت
_ چی میگی پسر داری دستم میندازی؟
سام دست برد و در یه حرکت ناگهانی کمر دخترک را گرفت و از ستون جدایش کرد
خیره به چهره متعجب و شوکه گلبرگ جواب مادرش را داد
_ نه مادر کاملا جدیام،
من این دختر رو میخوام
ثریا روی صورتش کوبید
_ شوخیت گرفته مادر؟
ب..باشه دورت بگردم نمیندازمش انباری، ولش کن بیا بریم الان مهمونا میرسن
سام اخم کرد
_ شوخی درکار نیست... گفتم من این دختر رو میخوام،
امشب هم جلوی همه به عنوان نامزدم معرفیش میکنم
https://t.me/+_OKJC_eSVnRiMmU0
https://t.me/+_OKJC_eSVnRiMmU0 | 4 161 |
این محتوا برای کاربران بالای ۱۸ سال در دسترس است
با ورود به سرویس، تأیید میکنید که ۱۸ سال یا بیشتر سن دارید.
