Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала بگذار اندکی برایت بمیرم....
Канал بگذار اندکی برایت بمیرم.... языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 65 263 подписчиков, занимая 4 726 место в категории Эротика и 5 038 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 65 263 подписчиков.
Согласно последним данным от 14 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -1 583, а за последние 24 часа — -99, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 3.05%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 15.15% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 1 992 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 9 900 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 48.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 15 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Эротика.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 15 июля | 0 | |||
| 14 июля | 0 | |||
| 13 июля | +1 | |||
| 12 июля | 0 | |||
| 11 июля | +189 | |||
| 10 июля | 0 | |||
| 09 июля | 0 | |||
| 08 июля | 0 | |||
| 07 июля | 0 | |||
| 06 июля | 0 | |||
| 05 июля | +201 | |||
| 04 июля | +385 | |||
| 03 июля | 0 | |||
| 02 июля | 0 | |||
| 01 июля | 0 |
| 2 | اینجا یه پسر کُرد داریم که آتیشش خیلییی تنده🔥🫢😂
مجبور میشه دختری که با خانوادهاش دشمنه رو موقت عقد کنه!
ازش متنفره اما دختره به قدری معصوم و خوشگله که دلش آب میشه براش🥲
به دختره نزدیک میشه و برای اینکه دختره رو به بهانهای کنار خودش نگه داره، حاملهاش میکنه و...🙊💦
https://t.me/+AKe_VGmQn6A1YzJk
#بزرگسال🔞 | 1 173 |
| 3 | اینجا یه پسر کُرد داریم که آتیشش خیلییی تنده🔥🫢😂
مجبور میشه دختری که با خانوادهاش دشمنه رو موقت عقد کنه!
ازش متنفره اما دختره به قدری معصوم و خوشگله که دلش آب میشه براش🥲
به دختره نزدیک میشه و برای اینکه دختره رو به بهانهای کنار خودش نگه داره، حاملهاش میکنه و...🙊💦
https://t.me/+AKe_VGmQn6A1YzJk
#بزرگسال🔞 | 2 636 |
| 4 | Нет текста... | 3 952 |
| 5 | -اسم شما چیه حبه قند؟ مامانت کجاست؟
-منکه حبه گند نیستم
اسمم آلما خانومیه
اون مرد نامرد با خنده تو گلویی جلوی پاهای دخترکم نشست:
-حالا آلما خانوم یعنی چی؟
-مامان خانومیم میده به تلکی یعنی سیب
-چه مامان خانومی با سلیقه ای که اسم به این قشنگی برای شما انتخاب کرده
حالا مامان خانومیت کجاست؟
قلبم بی امان توی سینه ام میکوبیدوای از روزی که قباد میفهمید دخترکش همون الماست،بچه ای که روز زایمان باهاش فرار کرده بودم،چون دختر نمیخواست:
-اونجاست
لفته یباشکی گلیه تونه
-برای چی؟ حالش خوب نیست؟
آلما با شیرین زبونی حرف میزد و با موهای فرش دلبری میکرد:
-چون اون خانوم کپله بهش دفت هلزه
عمو هلزه یعنی چی؟
قباد اخم های پر پشت و مردونه اش رو درهم کشید و کفری گفت:
-هرزه نه عمو...هرز
یعنی مامانت بره علفای هرز تو باغچه رو وجین کنه
آلما غر زد:
-مامان خانومیم که نمیتونه!
-چرا شاهدخت کوچولو
-باز دفتی ؟
من آلما خانومیم...آلما خانومی
-ببخشید آلما خانوم دیگه تکرار نمیشه
حالا بگو مامانت چرا نمیتونه؟
-چون کملش دلد میتونه اون دکتر بداخلاقه دفته اینجاش زده بیلون
و بعد کمرش رو نشون داد:
-قباد خان...تشریف میارید ؟
قباد سری تکون داد و مثل یه جنتلمن روبروی دخترکم خم شد و گفت:
-اجازه میدی من شما رو بوس کنم؟
-نخیل...مامان خانومیم دفته با غلیبه ها حلف نزنم
قباد با خنده موهای فر دخترکم رو نوازش کرد،همون موهای فری رو که یه روزی از سر مادرش چیده و گفته بود از موهای فرم متنفره و گفت:
-خوشبحال بابات که همچین دختر ناز و شیرینی داره
چجوری شما رو تا حالا خام خام نخورده؟
و قبادی که نمیدونست خودش پدر دخترکمه،همون دختری که نمیخواستش،
آخه پسر میخواست،وارثی برای خان سالار ها:
-منکه بابام ندالم
عمو...میخوام یه لازی و بهت بدم
سلت و بیال جلو
قباد که سرش رو جلو برد آلما پچ زد:
-من میخوام بزلگ شدم پسل بشم تا باباییم منو دوست داشته باشه
قباد سگرمه هاش پیچ میخورد، باز جلوی پاهای آلما نشست و قلبم توی دهنم میکوبید:
-یعنی چی؟
-خودم شنیدم...مامان خانومیم به خاله پلی دفت اون بی لیاقت پسل دوست داشت
اما خدا آلما خانومی و بهش داد
اگه شما بابای من شی اجازه میدم بوسم تونی
قباد که شاخک هاش فعال شده بود به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
-میشه بگی اسم مامان خانومیت چیه کوچولو؟
-به به قباد خان...چرا تشریف نمیارید داخل
با بلند شدن قباد نفس راحتی کشیدم،کاش پری میومد و آلما رو از قباد دور میکرد.
صمدی نگاه تندی به آلما انداخت و گفت:
-باز این زنیکه بچه رو ول کرد و رفته پی ولگردی؟
عاطفه...بگو دختره رو اخراج کنن
حقوق این هفته رو هم بهش نمیدی تا یاد بگیره توله شو هر جایی ول نکنه
اشتباه کردم دلم سوخت و اجازه دادم بیاره
آلما جلو رفت و لگد محکمی به ساق پای صمدی کوبید:
-بیتلبیت ...پول مامان خانومی منو بده...
میخواد باسه من لباس عید بخله
کملش دلد میتونه،پول مامانم و بده
صمدی بی رحمانه دخترکم رو به عقب هل داد و قباد که از گریه آلما عصبی شده بود بغلش کرد و گفت:
-گریه نکن عمو جون
بگو مامانت کجاست خودم بهت پول میدم لباس عید بخری
اگه قباد میفهمید با اون همه ثروت دخترکش حسرت لباس عید داره بیچاره ام میکرد:
-مامانم اونجاست ...
https://t.me/+TIsWMPu4MvU0Y2I8
https://t.me/+TIsWMPu4MvU0Y2I8
https://t.me/+TIsWMPu4MvU0Y2I8
https://t.me/+TIsWMPu4MvU0Y2I8
https://t.me/+TIsWMPu4MvU0Y2I8
قباد خان سالار!
مرد غیرتی و سگ اخلاقی که عاشق خدمتکار کوچولوش میشه
دخترک مو فرفری که قراره یه رحم اجاره ای بشه تا پسر قباد خان رو به دنیا بیاره
اما درست وقت زایمان میفهمن که بچه دختره و خزر با بچه فرار میکنه اما قباد خان که عاشقش شده تمام شهر رو دنبال دخترک موفرفری میگرده تا اینکه یه شب... | 2 770 |
| 6 | #پارت_101
شلنگ آب را محکمتر میکشم و رو به سورنا که کنار شیر آب ایستاده میگویم:
-هر وقت گفتم شیر آبو باز کنی ها.
نگاهش بین دوچرخه و در حیاط نیمه باز میچرخد و بیتمرکز مینالد:
-عمه زود باش دیگه، به بچهها قول دادم باید برم، ببین صدام میزنند.
سر و صدای بازی بچهها از کوچه به پشت بام هم میرسد. شلنگ را با خود میکشم و رو به جاوید و فرهاد که تی و جارو به دست داخل اتاق مشغول حرف زدن هستند سریع میگویم:
-برید کنار خیس نشید.
سپس تُن صدایم را بالا میبرم و مخاطبم سورنا میشود:
-باز کن سورن...
انگار فقط منتظر همین جمله بوده، که حرفم تمام نشده، آب از شلنگ جهش میزند و شلوار جاوید و فرهاد که مقابلم هستند کمی خیس میشود و بلافاصله صدای بسته شدن محکم در حیاط در گوشم میپیچد.
-جانان حواست کجاست...
-دختر بده کنار خیس شدیم بابا...
شلنگ را پایین میگیرم و رو به هر دو نفرشان که غر میزنند با خنده میگویم:
-مثل دخترای تیش تیش مامانی ادا نیاید، زود باشین من آب میگیرم شما کف اتاق رو جارو بزنید.
جاوید جاروی در دستش را به فرهاد میدهد:
-تا من فرشی که جواهرخانم داده رو میتکونم، تو با جانان مشغول باش.
فرهاد ابرویی بالا میاندازد:
-نچایی یه وقت، از صبحِ که خواب تشریف داری، من بدبخت دوتا قالیچه شستم، پنج تا دم دری، انباری گوشه حیاط رو بیرون ریختم و مامانت مجبورم کرد کل حیاط رو هم بشورم، حالا جنابعالی هنوز یه ساعت نشده بیدار شدی و اومدی دو تا دستمال روی طاقچه کشیدی، میخوای بپیچونی، د برو که رفتیم؟
آب را به انتهای اتاق میپاشم و خندهام را مهار میکنم. فرهاد حق دارد، از صبح که بیدار شده است، مامان یک ثانیه به خودش و او امان نداده و خواهر برادری کل حیاط و خانه را برق انداختهاند.
-خواهر خودته جناب، کارهای شما به من ارتباطی نداره.
فرهاد با تی در دستش، ضربهای نسبتاً محکم روانه باسن جاوید میکند:
-د اگه شما زیر گوش این خواهر ما قصه سر نمیدادید منو مجبور نمیکرد اینجا بمونم و کوزتی رو از پیش بگیرم.
جاوید با اخم دست به باسنش میکشد:
-والا من یادم نمیاد حرفی زده باشم تا خواهر گرامیت توی لندهور رو اینجا نگه داره، برای خودت قصه نباف.
فشار آب زیاد است و من در تلاش هستم با احتیاط کف سیمانی اتاق را بشورم و آب سرایتی به گچ دیوار نکند و رنگش به زردی نگراید. رو به هر دو نفرشان که در حین پاک کردن شیشه با یکدیگر دوئل میکنند بلند میگویم:
-اَه بس کنید دیگه، مثلا ۳۵ سالتونه شما دو تا... حالمو بد کردید. زود باشید این آبهای جمع شده رو با جارو بیرون بریزید.
جاوید با نیم نگاهی به آبهای جمع شدهِ کنار در دست به کمر میزند و بدخلق نگاهم میکند، فرهاد هم که رنگ نگاهش مثل جاوید میشود، از سر حرص و اجبار انگشت شصتم را روی سر شلنگ میگذارم و آب را سمتشان میپاشم. شروع به خیس شدنشان میکنم و دادشان بلند میشود:
-نکن جانان... چی کار میکنی تو؟
-فقط دستم بهت برسه جانان...
با خنده سرتاپای هر دو نفرشان را خیس از آب میکنم. یک آن هر دو نفرشان بیخیال پناه گرفتن میشوند و سمتم هجوم میآورند؛ جیغ بلندی میکشم و با انداختن شلنگ به نقطهای نامعلوم پا به فرار میگذارم.
قبل از خروج از اتاق، دستهای جاوید قفل کمرم میشود و فرهاد هم بلافاصله پاهایم را میگیرد و از زمین بلندم میکنند. هیجان و خنده و ترس آمیخته به صدایم شده است و با التماس فریاد میزنم:
-غلط کردم... ولم کنید... خواه...ش می...کن..م...
معلق در میان زمین و آسمان مرا سمت بیرون میبرند تا مثلا از پشتبام رو به حیاط آویزانم کنند. میدانم قفل دستانشان هیچ وقت از دست و پاهایم کنده نمیشود و من سقوط نخواهم کرد. اما با دیدن ارتفاع و حالت آویزان بودنم، چنان داد و فریاد و التماس به راه میاندازم که مامان و بابا هراسان از خانه بیرون میزنند. مامان بلافاصله با دیدن من به پشت دستش ضربه میزند:
-خدا منو مرگ بده، چتون شده شما، اون دختر رو چرا آویزون کردید، صداتون ده محله اون ورتر داره میره، ولش کنید...
-ولش کنید دخترمو، شما دو تا مرد گنده خجالت نمیکشید زورتون به این بچه رسیده؟
-ولم کنید...
-باید ادب بشه محمودخان، دخترت ما رو شبیه موش آب کشیده کرده.
در میان صدای نالههای من و اعتراض مامان و بابا و خندههای فرهاد و جاوید، ناگهان صدای داد و فریاد دیگری بلند میشود. فریادی که خندههای جاوید و فرهاد را میخشکاند و نالههای من را پایان میدهد...
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
رمان خانوادگی و جذاب که عشق بین شخصیتها لمس شدنیه. عشقِ بینِ پدر دختر، خواهر برادر و خواهرزاده و دایی...
دختری متعلق به خانوادهای ساده و بیآلایش و از پایینشهر تهرون که دستیار سرآشپزه و دلش جا میمونه پیش صاحب رستورانی که به تازگی رستوران رو خریده... | 1 110 |
| 7 | ـ یه خانم دکتر متشخص مثل شما نباید فحش بده!
با حرص خندیدم.
ـ شما به سلیطه گفتن من میگی فحش؟
ببین جناب این دوست دختر عملی شما بچه تو اذیت میکنه. بهتره یه فکری به حالش بکنی.
نگاه چندشی به سر تاپام کرد که کم مونده بود عوق بزنم.
ـ اونو ول کن جز سرویس دادن هیچی سرش نمیشه.از خودت بگو! چند سالته؟
نفس بلندی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.
ـ بفرمایید حساب داری. من کار دارم باید برم.
نیم نگاهی به پسرش که رو تخت خوابیده بود انداخت و قدمی سمتم اومدم.
دستم و مشت کردم تا نفهمه که ترسیدم.
فقط کافی بود بهم دست بزنه یا حرف نامربوط بگه. می دونستم چی کارش کنم.
ـ دیروز شنیدم یه جانی آدم کش دست از سرت برنمیداره! درسته؟
دست به سینه چشم ها و براش باریک کردم.کلفه غریدم:
ـ به شما ربطی داره کی دنبال من بوده؟
بفرمایید کنار می خوام برم.
چشمکی بهم زد
ـ می خوای کمکت کنم؟
لبم و گاز گرفتم همین که خواستم جوابش و بدم صدای خش دار و خشن اون مرد مو به تنم سیخ کرد.
ـ شما کی باشی که بخوای همچین گوهی بخوری؟
وای خدای من.
باز سر و کله اش پیدا شد.
لعنتی با اون چشم های آبی خوف دارش.
ـ هوم خر کی باشی بخوای به دختری که من دوسش دارم کمک کنی؟
با چشم های گشاد شده بهش زل زدم.
مچ دست مرد گرفت و محکم کشیدش سمت در. غرید
ـ بــیــرون.
از ترس کم مونده بود پس بیفتم.
خدایا چرا دست از سرم برنمیداشت؟
تا کی می خواست بیاد بیمارستان و مزاحم بشه؟
تا کی می خواست برام گل بفرسته و آبروم و ببره.
دیگه از دستش خسته شده بودم.
دیگه دلم نمی خواست نگاهم به صورتش و اون زخم ترسناکش بیفته.
ـ این چه حرکتی بود؟ حداقل مراعات حال مریض ها رو بکن!
چشمای ترسناکش و به چشمام دوخت.
از لای فک چفت شده اش غرید:
- نمیتونی یه چیزی بپوشی که لاقل یه وجب بلندتر باشه؟
ناباور نگاهش کردم.
با حرص و صورتی عصبی وحشیتر گفت:
- دِ همه باید ببینن وقتی راه میری اون باسن خوشگلت چطوری بالا و پایین میشه؟!
مات و حیران شدم.
یه جوری که حتی یادم رفت چطوری نفس بکشم.
با همون حرص و وقاحت توی چشمام خیره شده بود...
کاملا حق به جانب...
همون طور که خشکم زده بود مچ دستم و محکم گرفت و با همون روپوش بیمارستان منو دنبال خودش کشوند.
ـ راه بیفت خانم دکتر. راه بیفت که کلی کار های مهم و خوب خوب باهات دارم.
از ترس به خودم لرزیدم.
ـ چـ..چی کار می کنی؟ ولم کن تو روخدا
دیگه خسته شدم از دست کارات
تا حد مرگ ازش می ترسیدم.
این مرد خود خطر بود.
کنار گوشم پچ زد:
ـ هیش ساکت شو.
وقتی بلد نیستی یه لباس حسابی تنت کنی باید به فکر عواقبش هم باشی!
با خشونت ادامه داد:
ـ می دونم چی کارت کنم خانم دکتر.
https://t.me/+WRf_B92aKFFhZDdk
https://t.me/+WRf_B92aKFFhZDdk
میکائیل یه سابقه دار خطرناکه! مردی که وقتی به خاطر زخم پهلوش توی بیمارستان بستری میشه دلش گیر میکنه پیش پزشک جوون و زیبایی که اونجا دیده! اون دختر باید مال میکائیل بشه...میکائیل برای داشتنش هرکاری میکنه...اما میتونه؟! میتونه دل دختری رو ببره که تحصیلکرده و پزشکه؟ با اصالت و متشخصه؟ یه لااُبالی چاقو کش که هرروز خدا سر دعوا یه جاییش رو زخم و زیلی کرده! یه گندهبکِ ترسناک که زخم روی گونهاش رعب آوره، میتونه دل همچین دختری رو ببره؟! نه! میکائیل فقط با رفتارهای وحشیانه و ترسناکش گونل رو میترسونه و گونل برای فرار از دستش مجبور میشه تا....❌ | 2 731 |
| 8 | بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده.
_اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم...
فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود.
_خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟
مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت.
_اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت.
سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود.
_گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس.
نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند.
_گمشو...بیرون.
به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد.
_آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه.
باز آرام با صدایی خفه غرید.
_ب...رو.
اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت.
_نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟
باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم.
_اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم.
یک هفته گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم.
_چند ...سالته؟
صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمیداد شاید دردش کمتر بود.
_خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟
اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد.
_به...تو...ربط...
اخم می کنم، باز بدخلق شده بود.
_وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن.
نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود.
_زخمم...میخاره.
زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند.
_کدوم یکی بداخلاق.
کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست.
_صورتم...دستم.
کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش.
_بذار یه فکری دارم.
یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد.
_لعنتی... خسته شدم.
اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد.
_چه...کار ...
با غیض می گویم.
_مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت.
غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد.
_با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم.
چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود.
_خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن.
بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟
_ولی چرا کسی نگفت؟
شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد...
_ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی.
دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود.
_خانم؟!
شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند.
_بله؟ چیزی شده؟
یکی از مردها به ماشین اشاره کرد.
_شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟
ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم:
_ک..اری دا...رین؟
مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود.
_با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین.
https://t.me/+UXbIJz3Gtjc3ZmY0
https://t.me/+UXbIJz3Gtjc3ZmY0
https://t.me/+UXbIJz3Gtjc3ZmY0 | 4 552 |
| 9 | . | 5 058 |
| 10 | بریم پارت😍 | 724 |
| 11 | _ صد بار گفتم اگر میخوای کنار من بخوابی اون سوتین کوفتیت رو در بیار!
دخترک خجالت زده از روی تخت و آغوش او بلند میشود
_ بدون سوتین اذیت میشم خب!
یزدان ساعد روی پیشانی میگذارد و با تفریح به دخترک گر گرفته مقابلش مینگرد
_ اون مشکل خودته . حالا زود در بیار بیا بغلم.
نبات خجالت زده و سریع سوتین مشکی رنگش را بیرون میاورد و به محض آنکه در آغوش او جای میگیرد ، این لب های داغِ یزدان است که نوک سینه او را مانند نوزاد میمکد ....
_ وای نه تو رو خدا!!!
فردا باز از مدرسه جا میمونم!
او میغرد
_ کسی تخم نداره زن یزدان خان رو سر کلاس راه نده! حالا آه و ناله کن برام
https://t.me/+9eXXEmb0W_kwNDVh
جوننننن جذبه روووو😍😂 | 1 282 |
| 12 | _ صد بار گفتم اگر میخوای کنار من بخوابی اون سوتین کوفتیت رو در بیار!
دخترک خجالت زده از روی تخت و آغوش او بلند میشود
_ بدون سوتین اذیت میشم خب!
یزدان ساعد روی پیشانی میگذارد و با تفریح به دخترک گر گرفته مقابلش مینگرد
_ اون مشکل خودته . حالا زود در بیار بیا بغلم.
نبات خجالت زده و سریع سوتین مشکی رنگش را بیرون میاورد و به محض آنکه در آغوش او جای میگیرد ، این لب های داغِ یزدان است که نوک سینه او را مانند نوزاد میمکد ....
_ وای نه تو رو خدا!!!
فردا باز از مدرسه جا میمونم!
او میغرد
_ کسی تخم نداره زن یزدان خان رو سر کلاس راه نده! حالا آه و ناله کن برام
https://t.me/+9eXXEmb0W_kwNDVh
جوننننن جذبه روووو😍😂 | 756 |
| 13 | sticker.webp | 701 |
| 14 | آقا جون بچه ۱۰ ساله بشینه سر سفره ی عقد؟!
من نمیزارم فهمیدین نمـــیزارم...
جوری داد میزد که گلویش درد گرفته بود و با غم به نارایی که عروسک خرسیاش دستش بود نگاه کرد.
دخترک سمتش آمد و پیراهن مردانه اش را گرفت و کشید:
- کیا داد نزن ترو خدا مگه بده لباس عروس چین چینی تنم کنم؟
کیاوش مات ماند، نارا به قدری کودک بود که معنی ازدواج را تنها لباس چین دار سفید میدید. کلافه دستی به صورتش کشید و پیرمرد یک دنده ی قصه جواب کیاوش رو داد:
- چته شلوغش کردی؟ قرار نیست زناشویی کنه که شیرینی خورده میشه همین!
کیاوش خیره به چشم های آبی نارا اینبار التماسانه زمزمه کرد:
- آقا جون...بچرو میخوای بسپری دست کی آخه؟ نوته... هم خون خودت، تنها دختر خاندانت چرا این طوری میکنه؟
- من نمدونم این بچه هم مادر مردست هم پدر مرده از کجا معلوم من فردا نیفتم تو این سن بمیرم؟
بمونه دست کی بعد من؟ تو که داری میری فرنگ بقیم که تو این فامیل فکر پر کردن جیبشونن من میدونم
نفسی گرفت و زمزمه کرد:
- من بمیرم این بچه میمونه و حوضش، تنهای تنها... الان شیرینی خورده پسر حاج غفار میشه خیالم راحت میمونع
کیاوش دیگر کم مانده بود سرش را در دیوار بکوبد از دست این پیرمرد لجباز خرافاتی مذهبی:
- آقاجون تو که دلت به حال من بچه سرایدار میسوزه زیر بال و پر منو گرفتی چطور با نوع خودت این طوری میکنی؟
به ولله به الله به هر کی میپرستی این کارت غلطه این بچه هنوز عادت نشد...
حسین داد زد و حرف کیاوش را قطع کرد:
- دیگه داری بیشتر از کوپنت حرف میزنمی
وکیل وسیع دختری داری میشی که حتی محرمت نیست
برو به همون درس و مشقت برس بچه تورو چه به کارای من آخه؟
دندون بهم سابید، پسر حاج غفار را از دوران مدرسه میشناخت هم سن خودش بود... بیست سالش بود و میدانست دست آن پسرک هرز میرود در کنار این فرشته ی چشم آبی.
از این فکر روانش بهم میریخت...
غیرتش اجازه نمیداد این بچه این طوری قربانی خرافات شود:
- پس بزار من... لااقل من خواستگارش شم!
حسین سرش متعجب چرخید، کیاوش نیم نگاهی به موهای نارنجی فر فری نارا کرد:
- مگه دردت این نیست که این بچه قبل مرگت صاحب پیدا کنه؟ بزار من بگیرمش آقاجون
نارا با تمام کودکی اش از این حرف خندید و زمزمه کرد:
- یعنی تو دوماد شی من عروس...
پسر سرایدار و نوه ی آلاشت خان عروس دوماد شن؟!
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk
( ده سال بعد)
صدای قرآن با بحث های بلند دایی هام تو خونه میپیچید.
هنوز خاک بابا حسینم خشک نشده بود و دعوای پسر هاش سر باغ و زمین شکل گرفته بود و به جون هم پریده بودند!
- من نمدونم بابا زنده بود زبونی گفته بود باغ بالا مال منه! به چی قسم بخورم؟
- اگه به قسم خان داداش ماهم دوتا قسم بخوریم دو هزار بیشتر کاسب شیم هان؟
با غم بهشون نگاه میکردم، بعد تقسیم ارث باید کجا میرفتم کجا میرفتم؟!
تو فکر بودم که یک باره در خونه باز شد و صدای کلفت قدیمیمون بیبی بلند بلند اومد:
- وای قربونت برم مادر... چند سال ندیدمت اومدی اومدی مازندران بالاخره؟
همه متعجب نگاهشان را به در دادند و اون دوتا چشم مشکی و اون قد و هیبت با لبخندی وارد شد و یک دور میان همه نگاهش چرخید و زمزمه کرد:
- عرض سلام و ارادت به خانواده ی آلاشت
نگاهش به من که رسید کمی مکث کرد، نفسی گرفت و ادامه داد:
- تسلیت میگم ببخشید نرسیدم به خاکسپاری بلیط گیرم نیومد
خودش بود؟! آن پسرک لاغر؟ همان کیا که پسر آموجسرایدار بود؟ گفته بودند کسی شده برای خودش ولی حالا که دیده بودمش باورم شده بود چقدر تغییر کرده بود پسری که ده سال اسمم تو شناسنامش بود و نزاشت قربانی کودک همسری بشم...
هر چند که دیگه الان مردی بود برای خودش نه یک پسر لاغر اندام!
دایی بزرگم با نارضایتی بلند شد:
- کیاوش؟بچه آموجسرایدار؟! نکنه اومدی توهم سهم ببری؟ بابام آخه کم به تو نرسید و نداد تو زمان حیاتش که الان اسمت تهرونو برداشته
کیاوش نزدیک رفت و روبه روی دایی ایستاد:
- البته که خدابیامرز آلاشتخان منو عین پسرش میدید ولی شوما خیالت راحت
شنفتم میخواید خونرو بفروشید پس فعلا اومدم امانتیم و دیگه ببرم!
خونرو؟ دایی هام قرار بود خونرپ بفروشم اگر اینجا رو میفروختن کجا میرفتم؟
داییم ابرو بالا داد:
- امانتی؟!
و آن مردی که آشنای قدیمی بود و غریبه ای جدید نگاه مشکیاش روی من نشست و من ترسیده در مبل فرو رفتم و زمزمه کردم:
- مـــن؟!
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk
https://t.me/+ocgaqas9fXxiNzVk | 968 |
| 15 | -شورت خانوم جا مونده اینجا. شستمش ببر بذار تو اتاق.
دنیز پشتِ چشمی نازک کرد.
-خجالتم نمیکشه دختره حیا نداره... دیگه تو آشپزخونه هم رابطه دارن.
بیتوجه به چهرهی رنگ پریدهی ستیا توپید:
-چرا ماتت برده؟ اصلا تو چته؟ از وقتی آقا نامزد کرده جای اینکه کمک حالم باشی شدی بارِ روی دوش.
ستیا به خود جنبید و لباسِ سفید رنگ را گرفت.
دستانش میلرزید، درست مثلِ قلبش.
این یک هفته را هر جا مخفی شد، صدای نالههای دخترک در سرش بود و معاشقههایش با هامون.
با پاهایی لرزان خودش را پشتِ درِ اتاقِ هامون رساند.
-وای هامون همه جام درد میکنه. امروزو استراحت بده توروخدا.
پلک بست و از جوابِ هامون اشک روی گونهاش لغزید.
-بیخود. استراحت نداریم. هنوز سیر نشدم ازت.
بیحواس در را باز کرد.
ناگهان سکوت شد و هامون دست از گردنِ زنش عقب کشید و غرید:
-در زدن بلد نیستی؟!
ستیا بغضش را فروخوردو لباس را در مشتش فشرد.
-ببخشید آقا حواسم نبود.
هامون هیچ نگفت، فقط با نگاهی سرد پرسید:
-چی میخوای؟!
ستیا قدم جلو نهاد.
-لباسِ خانوم پایین جا مونده بود.
لباس را تا زد و در کشویش نهاد.
تا خواست بیرون برود نامزدِ هامون بالاخره لب گشود:
-صبر کن...
به سینیِ روی پاتختی اشاره زد و به بازوی هامون تکیه داد.
-این سینیِ صبحانه هم ببر.
ستیا میخواست هر چه زودتر برود و از این ظلم رها شود.
صبحانهشان هم در تخت خورده بودند؟
-خداروشکر کَر شدی؟!
با تشرِ هامون به خودش آمد و تند سینی را برداشت.
-بگو دنیز خودش به کارای این اتاق برسه. دیگه نیا اینجا.
ستیا چشمی گفت و با چشمانی خیس از اتاق گریخت.
نمیفهمید چرا هامون از یک ماهه پیش تغییر کرده بود.
همیشه فکر میکرد بعد از وقتیکه هامون او را در اتاقش عمیق بوسیده بود و یک شب را در اتاقش صبح کرد، حسی این وسط باشد.
اما یک روز خبرِ نامزدیاش به گوش رسید و حال حتی نمیخواست ببینتش.
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
هامون دستانش را قابِ صورتِ او کرده بود.
با خشونت سرش را بالا کشیده و لبهایش را عمیق میبوسید.
باورش نمیشد...
مردی که حال نامزد داشت روی پلههای خانه خفتش کرده و این چنین پرشور میبوسیدتش.
دستِ هامون که در یقهاش فرو رفت، بالاخره به خود آمد و با پس زدنش قدمی به عقب رفت
.
هامون عصبی از همراهی نکردنش توپید:
-این روزا زیادی گیج میزنی سِت، چته؟!
ستیا که میخواست از خانه بیرون برود و هامون در راه پله گرفتارش کرده بود، سر به زیر جواب داد:
-ببخشید آقا بیشتر حواسمو جمع میکنم.
هامون از اینکه دخترک اتفاقِ بینشان را انکار کرد و مثل دفعهی قبل دل به دلش نداد اخم کرد.
بدش میآمد دیگر مثلِ قبل نگاهش نمیکرد.
-من کارگرِ سربههوا نمیخوام. نمیتونی درست کار کنی خوش اومدی.
ستیا تند سر بلند کرد و نگاهِ هامون درخشید.
این چشمانِ خمار و درشت را دوست داشت.
-نه توروخدا آقا شما که میدونید من جایی برای موندن ندارم.
فرصت نشد هامون جوابی بدهد و کمی بیشتر سر به سرش بگذارد.
زیرا که دنیز آمد و در صورتش کوبید:
-ای ستیایِ ذلیل شده، تو اینجایی؟!
ستیا تند پلهها را پایین رفت و هامون دیگر مانعش نشد.
-من میگم زودشه ازدواج کنه آقا، اما مادرش میگه نه.
هامون که هنوز از حال و هوای چشمانِ دخترک خارج نشده بود، گیج پرسید:
-کی ازدواج کنه؟!
دنیز لبخندی زد.
-ستیا دیگه آقا. امروز با دارا قرار دارن که حرفاشونو بزنن.
اخم هامون غلیظتر شد و چند پله پایینتر آمد.
-دارا گُه خورده به دخترِ این خونه چشم دوخته.
رنگ از رخ دنیز پرید.
-آقا مادرش میخواست اجازه بگیره. اما من گفتم اول حرفاشونو بزنن.
هامون از کنارِ ماهپری گذشت.
سرش نبض میزد و وقتی تنها شدنِ دارا و ستیا را تصور کرد، خون در رگهایش یخ بست.
باید از اول حقیقت را به دخترک میگفت تا به اینجا نرسند.
اما علیالحساب محال بود اجازه دهد مالکِ آن چشمها که اسیرش کرده با یک پسر خلوت کند.
امروز ستیا را میکشت.
درِ خانه را باز کرد.
با دیدنِ دخترکش که داشت سوارِ ماشین دارا میشد فک فشرد و غرید:
-ستیـــای توله سگ...
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk
https://t.me/+wS2u1mt2sTsxOGFk | 532 |
| 16 | - اجازه میدی شکمتو برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمیشینی رو مبل؟
دخترک خجالتزده جلوی در ایستاده بود.
میترسید بنشیند مبلهای آریامهر را کثیف کند!
بدموقع پریود شده بود!
نوار بهداشتی نداشت...
- نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من.
آریا نگاهش کرد.
- هنوز دلت درد میکنه؟
دخترک با شرم چشم دزدید.
کاش تمامش میکرد!
در خانوادهای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانهاش حرف بزند!
حالا اما ایستاده بود وسط خانهی دوست برادرش، داشت چکاب میشد!
آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آنکه پسرک بداند!
با من و من گفت:
- خ...خوب... خوب میشم. نگران نباش الان پارسا میآد.
آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود.
بلاتکیف دستی به گردنش کشید.
پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب میشد!
نمیتوانست درد کشیدنش را ببیند و بیتفاوت رد شود!
غیرتش اجازه نمیداد!
از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمیکردند!
همان لحظه صدای پیام گوشیاش بلند شد.
نگاهی به گوشی انداخت.
پارسا بود، برادر دخترک:
" داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونهت. شرمنده جبران میکنم. "
چشمش را با درد فشرد.
صدای گرفتهاش بلند شد:
- پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمیآمد.
خون درون رگهایش یخ بست.
وحشتزده پرسید:
- چرا؟
نخواست نگرانشکند.
وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود.
کوتاهگفت:
- نمیتونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده.
همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت.
کیفش را گرفت و سمت مبلهای سفید راحتی هدایتش کرد.
- بشین خواهش میکنم. تا صبح نمیشه جلوی در بایستی!
پاییز با بغض نگاهش کرد.
- من باید برم!
آریامهر مشکوک نگاهش کرد.
صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید:
- تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود...
پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشهی چشمشسر خورد.
دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد!
آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد.
چطور نفهمیده بود!
سریع سمت اتاقش رفت و حولهی مشکی برایش آورد.
روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند.
- بشین... من الان میرم برات...
نفسش را حبس کرد.
چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود!
چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند.
فقط دوستش مانده بود و حالا...
در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش میآمد.
پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت:
- برات نواربهداشتی میخرم میآم. دراز بکش.
پاییز جنینوار درخودش مچاله شد.
چند دقیقه گذشته بود را نمیدانست اما، درد امانش را بریده بود.
صدای در و پشت بندش آریامهر آمد.
- برات خریدم میخوای بری سرویس پاییز؟
توان بلند شدن نداشت.
با ضعف نالید:
- نمیتونم... درد دارم.
آریامهر با بیچارگی تیغهی بینیاش را فشرد.
گرفتاری شده بود.
با خودش بود دخترک را در آغوش میکشید و تا صبح نوازشش میکرد تا دردش آرام شود!
اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد!
اگر جلوی خودش را نمیگرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم میشد؟
صدای گریهی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد.
گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید.
پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد.
سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد:
- هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت میکنم.
گرمای دست مردانهاش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش میشد اما، هورمونهای بهم ریختهاش بود که به جای خودش نالید:
- دلم نمیخواد منو توی این وضعیت ببینی!
نفس آریامهر حبس شد.
دستش را بیاختیار کمی بالاتر سر داد و لب زد:
- چرا؟
- چون دوست ندارم! چون دلم میخواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش...
آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند.
ضربان قلبش بالا رفته بود.
نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند.
- چرا میخوای به چشمم بیای؟
پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد.
بینفس لب زد:
- چون دوستت دارم!
میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بیطاقت، لبهای دخترک را به کام کشید...
دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و....
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk
https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk | 604 |
| 17 | _ کی میخوای به آرمین بگی بابای این بچه خودشه؟
با شنیدن صدای داداشم مهیار شوکه سر بلند کردم
با اخم ادامه داد
_ اون حق داره بدونه مهام پسر خودشه نه من! تا کی میخوای وانمود کنی عمه ی مهامی؟ تو مادرشی و آرمین پدرش!
بغض کرده نالیدم
_ آرمین بچمو ازم میگیره داداش.. اگه بفهمه بچمون نمرده و مهام پسر خودشه قیامت میکنه
همون لحظه سر و صدایی از توی حیاط بلند شد
مهام که توی بغلم به خواب رفته بود رو توی رخت خوابش گذاشتم و وحشت زده همراه با مهیار از خونه بیرون زدیم
با دیدن قامت آرمین توی حیاط پاهام سست شد
هنوز با دیدنش دلم میلرزید
توی این دوسال اونقدر قیافه ش جا افتاده و مردونه تر شده بود که درست مثل نوجوونی هام محو دیدنش میشدم!
مهام هم کاملا شبیه خودش بود، عجیب بود تا الآن نفهمیده بود که اون پسر خودشه
کام عمیقی از سیگارش گرفت و با نیشخند گفت
_ زودتر وسایلتون رو جمع کنید پاشید از تو خونه ی من
این خونه رو قبلا آرمین به من هدیه داده بود
حالا میخواست بیرونمون کنه
مهیار جلو رفت
_ چی میگی آرمین؟ تو این زمستون آواره بشیم؟
سیگارش رو گوشه ای انداخت و بدون جواب به مهیار اشاره به آدم هاش کرد تا داخل خونه بشن و وسایل رو بیرون بریزن
مهیار درمونده به طرف من چرخید
صدای گریه ی مهام که با سر و صداها از خواب پریده بود از توی خونه میاومد
آب دهنم رو فرو دادم و با قدم های لرزون جلو رفتم
آرمین با دیدنم ابرویی بالا انداخت
_ بچه داداشت و تر و خشک کردی؟
فکر میکرد مهام پسر مهیاره و چون من دائم مراقبش بودم هربار یه جوری بهم طعنه میزد که بچه ی خودمون رو کشتم و حالا پرستاری بچه مهیار رو میکنم
لبم رو با زبونم خیس کردم و به سختی نالیدم
_ آدمات رو بفرست برن
با تک خنده ای مردونه قدمی جلو اومد
_ اون داداش الدنگت خوب نقطه ضعف من و فهمیده که تو رو فرستاد جلو!
اما کور خونده، تو همون دوسال پیش که بچمون رو کشتی و غیابی طلاق گرفتی برای من مُردی مدیا
با این حرفش اشک از چشمام جاری شد و آرمین با فکی منقبض شده ادامه داد
_ میدونستی چقدر حسرت بابا شدن رو داشتم و بچمو کشتی
اشک با شدت بیشتری از چشمام جاری شد
اگه میفهمید بچه ای که در حسرتشه زنده ست .....
همون لحظه مهام که از حضور آدم های غریبه توی خونه ترسیده بود با چشمای گریون به طرفم دوید
مهیار که سعی داشت بغلش کنه رو کنار زد و به سرعت خودش رو به من رسوند
آرمین با دیدنش اخم در هم کشید و غرید
_ توله سگ انگار خودش مامان نداره که بیست و چهاری آويزون توئه
باورم نمیشد، آرمین اصلا عوض نشده بود و هنوز نسبت به من همونقدر حسود و حساس بود!
مهیار جلو اومد و همین که دهان باز کرد دنیا روی سرم آوار شد
_ این توله سگ که به قول خودت دائم آويزون مدیاست بچه من نیست! بچه ی خودته!
نیشخندی زد و بدون اینکه منی که از ترس و وحشت رو به سکته بودم رو ببینه ادامه داد
_ مهام پسر توئه!
نگاه ناباور و به خون نشسته ی آرمین به طرف من کشیده شد و مهام بود که مهر تأییدی به حرفای مهیار زد و با بی قراری یقه لباسم رو کشید ، سرش رو به سینه م چسبوند و جیغ زد
_ مامان می می ...
https://t.me/+t8ZtSFjvZGYxMWM0
https://t.me/+t8ZtSFjvZGYxMWM0
https://t.me/+t8ZtSFjvZGYxMWM0 | 1 597 |
| 18 | _نبات جانم؟ خانم؟
هق زده ، درخود جمع میشوم
_ استفادهات رو که کردی . چرا نمیری؟!
در گلو میخندد و دست های بزرگش کمر برهنه را نوازش میکنند
_ کجا برم وقتی آشوبِ زندگیام اینجاست؟
سمتش برمیگردم
_ اگر آشوب زندگیتم ، منو برگردون خونه بابام . مهم نیست اونجا چه بلایی سرم میارن ولی .... دلم نمیخواد جایی باشم که منو نمیخوان
باز هم میخندد لعنتی
_ کی گفته من نمیخوامت؟ من اگر یک شب این نبات خانومم رو بغل نکنم خوابم میبره مگه؟
از اعتراف ناگهانی اش بغض میکنم و او ........
https://t.me/+9eXXEmb0W_kwNDVh
❌خانِ روستا بهش اعتراف میکنه عاشقشه ولی وقتی که دختره تصمیم گرفته بره و ....
ببین مرد گنده چطوری دنبال یک وزّه راه میافته😂😂😂 | 932 |
| 19 | بچه ها بچه هاااااا😍😍🥹
اون رمانی که پیوی ادمین درخواست کرده بودین رو پیدا کردم
ببین یک مرد جنتلمن و جذاب داره که عاشق یک دختر مو فرفری شده
بعد چون خیلی طرف برو بیا داره ، بابای دختره قبول میکنه ازدواج کنن ولی همون روز عروسیشون بابای پسره کشته میشه و همه چی میوفته گردن خانواده دختره
بگم مرده زیر پوستی مراقب دخترهاس ولی محل بهش نمیذاره؟🙈😅
بعد خواستگار برای دختره پیدا میشه ، مرده کل روستا رو میذاره رو سرش😂😂😂😂
https://t.me/+9eXXEmb0W_kwNDVh
#رماندرخواستی | 531 |
| 20 | sticker.webp | 828 |
Контент доступен для пользователей 18+
Авторизовавшись на сервисе, вы подтверждаете, что вам исполнилось 18 лет.
