¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈
بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram بگذار اندکی برایت بمیرم....
El canal بگذار اندکی برایت بمیرم.... en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 64 745 suscriptores, ocupando la posición 4 602 en la categoría Erótico y el puesto 5 145 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 64 745 suscriptores.
Según los últimos datos del 03 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -676, y en las últimas 24 horas de 0, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 2.97%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 15.67% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 929 visualizaciones. En el primer día suele acumular 10 167 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 46.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 04 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Erótico.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 04 septiembre | 0 | |||
| 03 septiembre | 0 | |||
| 02 septiembre | 0 | |||
| 01 septiembre | +198 |
| 2 | _ من با تو نـمیخوابم ، تو چهارده سـال از من بزرگـتری ..❌
با هق هق سعی کردم سرش رو از تو گردنم پس بزنم
_ تو غلط میکنی بچه ، زنمی میفــهمی ..زن ! وظیفتـه که تمکـین بکنی
با جیغ و ترس از هیکل درشت و عصبانیتش دوباره عقب تر رفتم:
_ بخدا عباس بهم دست بزنی خودم رو میکشم، من زن شما نیستم!
اینبار خشن تر بازوم رو گرفت من رو به سینه اس چسبوند عصبی لب زد:
_ د آخـه قبل از خودکشی خودمم پوستت رو میکنم، کـه منکـر صیغه ایی که بستم به ریشت نباشی!
الانم وا بده وگـــرنه جـوری به زور میگـامت که یادم بره بچه ایی، بخیه لازم بشی!
https://t.me/+ykzzpC7Dbsk0ODg0
عباس یه مرد خـشن و متعصبه که زن کوچولوش از ترس نمیتونه باهاش سـکـ..ـس بکنه🔥😱✨ | 2 297 |
| 3 | sticker.webp | 1 652 |
| 4 | - عکس برجستگیمو دیدی دختر؟
خجالت زده سرم را در یقه فرو کردم. قدمی عقب رفتم و گفتم:
- ن...نه ندیدم.
- مگه مادرم نشونت نداد؟ برای چی نگاه نکردی. منو علاف کردی.
مقنعه ام را جلوتر کشیدم. حس بدی تمام تنم را گرفته بود و رهایم نمیکرد. آمدنم درست بود؟ صاف نشست و پاهایش را باز کرد.
آرام گفتم:
- قبل ازدواج دلیلی نبود ببینم.
- باید میدیدی. به نظرت من املم که از داهات زن بگیرم؟ این لامصب من بزرگه. هرکی اومده زیرم راهی بیمارستان شده.
بهت زده از وقاحتش سر بالا بردم. از سایزش میگفت؟
مثلا هنرپیشه بود، هنر پیشه ای که از پشت تلویزیون عاشقش بودم.
بغض کردم.
- مجبورم نشونت بدم خودم. واقعا حوصله ندارم زیرم بمیری. توام باید نشون بدی، خنگی یهو الکی میگی باشه.
- نه...می خوام برم.
رو چرخاندم که با گرفته شدن بازوام خشک شدم.
- من کلی پول به خونوادت ندادم که بری. بزرگ بود واست میبرمت دکتر گشاد کنی.
نگاش کن یالا تا همین جا نکردمت.
از پروییش گریه ام گرفت. مرا چرخاند و شلوارش را پایین کشید که چشم بستم.
- من تاحالا عضو جنسی کسی رو ندیدم که نظر بدم نمیدونم باید چقدر باشه.
- املی امل! سوراخت رو که دیدی. ببین جاش میشه. بالاخره انگشت کردی خودتو میزان تنگیت دستته.
حرف هایش را نمیفهمیدم. بیشتر گریه ام گرفت. چه میگفت، دیوانه بود. تکانی خوردم و گفتم:
- نه انگشت نکردم خودمو ولم کن.
- لعنت بر شیطون. چشمات توی کونتن که ندیدی؟ خودتو نمیشوری توی دست شویی احمق؟
جوابی ندادم که دستش روی باسنم نشست. جیغی کشیدم و برگشتم عقب که عصبی هلم داد روی مبل.
چشم هایم باز شد و...
عضو جنسی اش مقابل صورتم بود...بزرگ بود!
چشم هایم گرد شد.
- ول کن سوراخ اونجاتو، توی دهنت جا شه اوکیه.
هنوز به خودم نیامده بودم که سرم را به خودش فشار داد، در ثانیه ی اول عق زدم که محکم تر هلم داد.
- چندش ادا تنگا. خشک خشک درت میذارم تا عق نزنی روی من!!!
https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0
https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0
من دختر روستایی هیچی ندیده ای بودم که عاشق هنرپیشه ی معروف شدم. هر روز برنامه هاشو نگاه می کردم تا این که فهمیدم تو روستامون دنبال زن میگرده.
نذر و نیازم جواب داد و من شدم زن دامون! سلبریتی محبوب و پولدار...
ولی وقتی رفتم به دیدنش فهمیدم که زن های شهری از زیرش زنده بیرون نمیان به خاطر همین روستایی گرفته تا...
https://t.me/+WeDXjX9ZuAVkZTI0 | 1 261 |
| 5 | - کی جرئت کرده وقتی نبودم با دختری که انگشتر دستش کردم و اسمم مونده روش این کار و کنه؟
نفس نفس میزد اما فقط از خشم. از هیچکس صدا در نمیآمد.
با درد و مچاله یک گوشه افتاده بودم و نفسم درست بالا نمیآمد.
یک لحظهی کوتاه نگاهم کرد و سرخی صورتش بیشتر شد. رگ روی گردنش هم بیشتر بیرون زد و فورا رو برگرداند تا دیگر چشمش به من نیفتد و عربده کشید.
- پرسیدم کار کیه!
- آقا شما نبودی. یهو غیبت زد فکر کردیم پشیمون شدی.
فریادش دیوارها را لرزاند.
- گم شید بیرون و دعا کنید از این اتاق بیرون نیام! دستتونو میشکنم...
همه بیرون دویدن و او با همان نفس بند آمده و صورت سرخ و رگ بیرون زدهی گردن بلافاصله با چند گام بلند نزدیکم شد.
صدای هق هق آرامم قطعا عصبیترش میکرد. دست انداخت زیر چانهام و نگاه به خون افتادهاش ماند روی چشمهای گریانم. هق زدم.
- فکر کردم دیگه بر نمیگردی...
غرید. با خشمی زیاد.
- بهت قول دادم زنم میشی و دیگه کسی جرئت نداره نزدیکت بشه. سر قولم هستم...
دلم میخواست بدانم فردای آن شبی که انگشتر دستم انداخته بود و قول داده بود برای خلاصی از این قوم عقدم میکند کجا رفته بود و در این چند روز چرا غیبش زده بود.
دست گذاشت روی شانههایم و در یک حرکت مرا برگرداند. با درد جیغ خفهای کشیدم.
خواست لباسم را بالا بزند برای دیدن رد ضربههای کمربند روی کمرم که سریع مچش را گرفتم.
سرش از پشت سر جلو آمد و کنار گوشم با صدای گرفتهای نجوا کرد.
- قراره زنم شی! ازم خجالت نکش. بذار ببینم چیکار کردن باهات.
صدایم میلرزید و قلبم تند میزد. تندتر از همیشه.
- ولی... ولی هنوز محرمم نیستی.
مرا بیشتر از پشت سر به طرف خود کشید. بوی تلخ عطرش داشت در جانم تکثیر میشد.
دستش نرم در موهایم رفت و روی پوست سرم کشیده شد. همان موهایی که قبل از آمدنش در دستانی بیرحم چنگ شده بود و دور اتاق با کشیده شدنشان تاب داده میشدم.
او داشت همان موهای درد کشیده را از ریشه نوازش میکرد.
- پس بگو قبلتُ تا همین حالا محرمم شی.
چشم بستم. نفسم در گلو ماند و حلقهی دستم دور مچش شل شد.
دستهای از موهایم را یک طرف کنار زد و روی پوست گردنم نفس کشید.
نفسش داغ بود. خیلی داغ.
- بگو قبلتُ. چون تا لباست رو در نیارم و بدنت رو نگاه نکنم ببینم چه بلایی سرت آوردن از این اتاق بیرون نمیرم.
این رمان عاشقانهی پرهیجان رو قبل از چاپ میتونی در کانال نویسنده در «بله» بخونی، رمانی که در مدتی کم کلی غوغا کرده🥰👇🏻
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
دختره وسط یه رسوایی بزرگ گرفتار شده و تنها راه نجاتش از چنگ پدر و برادراش، اینه که به عقد مَردی در بیاد که هیچ رحمی نداره و تا حالا اصلا عاشق نشده...
تو این ازدواج صوری پای مَردی وسطه که تا حالا عاشق نشده و قلبش انگار از سنگه؛ ولی امان از اون لحظهای که سنگ قلب این مَرد جذاب و مغرور ترک بخوره و عاشق بشه...🥲🔥
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
یکی از قشنگترین رمانایی که میتونی تو «بله» بخونی و کلی طرفدار داره🥹❤️
خیلی قنده🥰 با خوندن همون چند پارت اولش بدجور گرفتارش میشی از بس خوووبه🥹🥰
#قلم_قوی
#توصیهی_ویژه
اگه به خوندن رمانهای #مافیایی_عاشقانه هم علاقه داری رمان دیگر نویسنده در تلگرام یه عاشقانهی دارک مافیایی نفسگیره و میتونی تو کانال تلگرام زیر بخونی😍🔥👇🏻
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
تو دنیای مافیاها، رحم و گذشتی وجود نداره. هر کار غلطی تاوان داره. عاشقی ممنوعه و نباید پای عشق وسط بیاد...
چون عشق رو نقطه ضعف میدونن!
و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...
یه عاشقانهی مافیایی جنجالی و پرهیجان🔥 | 650 |
| 6 | -آموزشِ زدنِ بکارت...
نا محسوس، گوشی را با همان جستجویی که زده بودم، روی میز نهادم و عجولانه از پذیرایی به آشپزخانه رفتم.
-ستیا گوشیِ من و ندیدی؟!
دستپاچه موهایم را پشت گوشم انداختم.
-نه... من چرا باید گوشی تورو ببینم؟! من دست نزدم.
او که داشت میرفت، مکثی کرد و چشمانش ریز شد.
-این یعنی نه تنها دیدیش، بلکه دستم زدی بهش.
چشمانم گرد شد.
زیادی باهوش بود و همیشه مچم را میگرفت!
-درسته گوشیتون رمز نداره، ولی انقدر ادب دارم که دست به وسیلهی شخصیتون نزنم!
پشت چشمی برایش نازک کردم و خودم را با کم و زیاد کردن شعلهی گاز مشغول نشان دادم.
-تو از کجا میدونی گوشی من رمز نداره؟!
بند دلم پاره شد.
حال اگر گوشی را میدید میفهمید که من آن جمله را نوشتم.
اما ناگهان چشمانم برق زد.
-از ماهپری بپرس. فک کنم گوشیتو دست ماهپری دیدم.
همچنان مشکوک نگاهم میکرد وقتی از کنارش گذشتم، تا زودتر به مادربزرگش خبر از خرابکاری جدیدم بدهم.
پلهها را عجولانه بالا رفتم و بی در زدن وارد اتاق ماهپری شدم که او با چشمانی گرد غر زد:
-الهی خیر ببینی مادر. من قلب دارم تو اونجوری میای تو اتاق؟!
آب دهانم را سخت قورت دادم.
-ببخشید ماه. اما واجب بود. اگه هامون ازتون پرسید شما گوشیشو برداشتید، بگید آره.
نچ نچی کرد.
-باز چه گندی زدی؟!
با غصه به دیوار تکیه زدم.
-یه ساله زنشم ماهپری. گفتی صبر کن درست میشه، اما هنوزم نزدیکم نمیشه. کسی و دوست داره ماه؟! مگه میشه مردِ سی ساله دست به زنش نزنه؟!
دیگر خجالت و شرم و حیا را کنار گذاشته بودم.
دیروز که تلفنش زنگ خورد صدای یک دختر را شنیده بودم.
داشتم دق میکردم.
-نکنه فهمیده من دوستش نداشتم واسه پول و قدرتش زنش شدم؟ اما به خدا الان دوستش دارم.
اشکم چکید و با غصه ادامه دادم:
-خیلی ظلمه اگه منه بیست ساله درد خیانتم بچشم و بره با کسی دیگه.
آهی که کشید پر از ناامیدی بود.
-به دلت بد راه نده مادر.... درست میشه غصه نخور. شاید مونده یه کم جون بگیری بعد نزدیکت شه.
چه خوشخیال بود ماهپری.
-حالا با گوشیش چکار کردی مگه؟!
با سوالِ ماهپری غصه جایش را به ترس داد.
-گفتم شاید بلد نباشه چیز کنه...
او گیج نگاهم کرد و سرخ شده لب زدم:
-رابطه برقرار کنه. تو اینترنت سرچ کردم آموزش واسه اولین رابطه، که ببینه و بخونه.
چند ثانیهای خیره خیره نگاهم کرد، و یکدفعه ریز خندید و با سر و چشم به در اشاره زد.
-این یکی رو من گردن نمیگیرم مادر. هر چی شد پای خودت. برو میخوام بخوابم. فقط خدا به دادت برسه که بچهم و وحشیش کردی!
ناچار با ترسی بیشتر از اتاقش بیرون آمدم و او را در سالنِ بالا که روی مبل یَله شده بود یافتم.
-نوشته بود، ابتدا با حرف... سپس با لمس و پیشنوازی همسرتون رو آماده کنید.
خجالت و وحشت با هم به وجودم چنگ زد.
-راجعبه چی حرف میزنی هامون؟!
نیشخندی زد و از روی مبل بلند شد.
-مرحله سوم و من بگم؟! مرحلهی سوم اینه که با خشونت بزنم بِدَرَم که دیگه واسه من کلاسِ آموزشی سرچ نکنی.
دنبال راهی برای فرار میگشتم که به من رسید و تا به خود بجنبم مرا روی شانهاش انداخت.
-چکار میکنی هامون؟! ولم کن.
ضربهای با باسنم زد.
-بذارم زمین؟! نه عزیز میخوام بذارم توش که جبرانِ خیلی چیزا باشه...
مرا روی تختش گذاشت و دستش که روی دکمههای لباسش نشست، پچ زد:
-یادم رفت بگم ماه برات کاچی درست کنه...
https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk
https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk
https://t.me/+ayGELzRGbNFiMDZk | 761 |
| 7 | پارت اولش نبود لف بده❌
#پارت_۱
_دختره خودش راضیه میگه عمو هرچی تو بگی
بعد این نیم وجب بچه میگه من نمیزارم!
داداش کوچولوی نه سالم با تخسی از لبهی پله بلند شد و پایین پرید.
به سمت عمو برگشت و گفت:
_خب نمیزارم
_آراز پا میشما
_خب بلند شو، منو بزن اون یکی دستتم
یک چیزیش میشه
با یادآوری لحظات پیش که اینجا، وسط حیاط میدون جنگ بود میخوام چیزی بگم که زن عمو
پا در میونی کرد...
_آراز زن عمو لال شو دیگه
_واسه چی لال شم؟
من میدونم آلا واسه این میخواد زن اون پیرمرده بشه که من برم پیشش؛ مگه نه آلا؟
برای اینکه در مقابل عمو کوتاه بیاد و بیشتر شیرش نکنم، گفتم:
_اصلا اینم باشه مگه بده؟
_بله که بده! میگم این آقا خیره پرونده مارو خونده، خودش گفته میخواد بهمون کمک کنه
آدم خوبیم که هست...
عمو عصبی وسط حرفش پرید:
_کدوم خیر؟ هی خیر خیر میکنی!
اصلا میخواد بیاد چه کار کنه چه غلطی بکنه؟
بیاد ماهی ۵۰۰ بده؟
توهم بدبخت باید بمونی توی همون بهزیستی
آلا هم سنش رفته بالا از اونجا میندازنش بیرون
اصلا ماهی ۵۰۰ نده بگو یک!
با یک میخوای چه غلطی کنی؟ اینجا بمونی؟
خونه بگیری؟ عه... بابا این صفر بدبخت توی دامداری کار میکنه دستش به دهنش میرسه گوشت و پوستتون به راهه
با آلا هم عروسی کنه تورو میبره پیش خودش؛
باهاش حرف زدم...
والا توی این دوره زمونه کسی بهتر از این پیدا نمیشه!
آراز دوباره کنارم، لبهی پله پشت به عمو نشست و گفت:
_میگم آقا خیره آدم خوبیه چند دفعه منو برده بیرون ناهار و شام؛ خیلی خوب خرج میکنه
شایدم پول بیشتری بهمون داد!
دختر عموم گفت:
_بچه راست میگه دیگه بابا!
این یارو سنشم از شماهم بیشتره اصلا بگیم همسن! بیاد خواستگاری من قبول میکنید؟
عمو سکوت کرد...
پوزخندی زدم
معلومه که قبول نمیکرد
اگه منم مثل بقیه دخترا بابام زنده بود و بالاسرم، عمرا اگه میگذاشت من توی سن ۱۸ سالگی ازدواج کنم دیگه چه برسه با یک پیرمرد!
_صفر مرد زندگیه اهل خانوادس نمیفهمی که!
رو کرد سمت من و ادامه داد:
_آلا عموجون میخوای چکار کنی؟ ها؟
ترسیده از این حجم عصبانیت عمو، ناچار با تته پته گفتم:
_هرچی... شما بگی... برای من فرقی نمیکنه!
انگار با حرفم آب روی آتیش خشمش ریخته باشم که نفس راحتی کشید و گفت:
_وسلام، ختم کلام.
خودم میام بهزیستی کاراتونو میکنم...
چند روز میاین اینجا میمونید، قرار عقد و عروسی رو میزاریم خوشبختم میشی ایشالا
هه! چه خوشبختی عمو؟
اصلا ازدواج با اون پیرمرده خوشبختی هم محسوب میشد؟
https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk
https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk
https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk
من آلاعم. دختر یتیمی که وقتی به سن قانونی رسیدم از بهزیستی پرتم کردن و عموی عوضیم میخواست مجبورم کنه زن یه پیرمرد بشم تا اینکه با کیهانِ شاهی آشنا شدم. مرد خیری که میخواست مانع این ازدواج بشه و برای جلوگیری از این ازدواج پیشنهاد داد خودش عقدم کنه.
اما حتی اون هم خیلی ازم بزگتر بود. اون 36 سالش بود و من فقط 19 سالم بود.
ولی اون تنها چارهام بود و درست بعد از عقد فهمیدم که اون...
https://t.me/+zYDy2gkuLGM0ODlk
ازدواج قراردادی ❌❗️ | 1 911 |
| 8 | #پست۸٠۵
امیر میان ان حالش می خندد.
خوب با یاد دارد که رستا بلایی نبود که بر سرش نیاورد...!!!
از سکوت سایه استفاده می کند.
-آبرو برام نذاشته بود... اون موقع ها شده بودم گاو پیشونی سفید...!!!
سایه دنبال حرفش را گرفت.
-اما وقتی یه دوچرخه بزرگ براش گرفتی یک هفته تمام تلاش کرد تا یاد گرفت کیک درست کنه....!!! چون می دونست عاشق کیک شکلاتی هستی...!!!
قطره اشکی از چشم امیر افتاد.
-هنوز مزش زیر دندونمه...!
سایه بغض داشت.
-تو همیشه براش متفاوت بودی... هر وقت باهم حرف می زدیم از تو می گفت... از عشقش.... از دوست داشتنش.... از اینکه چه کارهایی براش کردی اما وقتی ازت ناراحت بود، جد و آبادت رو مستفیض می کرد...!!!
توی راهرو نشسته بودند و هرکسی رد می شد و با ناراحتی نگاهشان می کرد در صورتی که آنها فارغ از ان نگاهها داشتند تجدید خاطره می کردند...
امیر سرش را به دیوار تکیه داد.
-پیش منم که میومد از تو حرف میزد...! تولدت بود و روی پا بند نبود تا بیاد شیراز.... شبونه مجبورم کرد ماشین رو بردارم و بزنیم به جاده....!!!
سایه طاقت نیاورد و بغضش شکست....
هق هقش هوا رفت اما امیر آرام اشک می ریخت...
نمی توانست دلداری بدهد، اصلا یکی باید پیدا می شد که خودش را دلداری بدهد..
شرایط vip
https://t.me/c/1208366242/52147
👈حق قلم نویسنده بابت vip #بگذاراندکیبرایتبمیرم از مبلغ ۹۵٠٠٠تا مبلغ ۱۱۵٠٠٠تومان می باشد...
لطفا مبلغ را به شماره کارت زیر بفرستید...
5859831055523814
6037997170357827
6063731204202148
ریحانه نیاکام
🔸شات رسید رو حتما با #ذکرنامرمان به ایدی ادمین ارسال کنید...(فیش واریزی دارای نام و شماره کارت مبدا و شماره پیگیری باشد.)
@ad_vip_roman
#پارتاول
https://t.me/c/1208366242/22303 | 10 952 |
| 9 | دستای بزرگ و مردونش، سینه هام رو چلوند که صدای نالم بلند شد
_ چاووش....بسه دیگه نمیتونم
زبون زبرش رو نوک سینه هام نشست. اه دردناکی کشیدم
_ دارو ندار چاووش؟!
دستش پایین رفت، درست بین پام..
خشدار کنار گوشم پچ زد
_ خیس کردی کوچولو؟!
با بغض سرمو کج کردم که لبای داغش رو گردنم نشست و مک محکم و عمیقی زد که لرزیدم
_ چاووشش
بی توجه انگشتای زمختش محکم بین پام تکون خورد
_ صداتو نشنیدم آمین برا برادرشوهرت خیس کردی؟؟
کمرمو بلند کردم و با صورتی قرمز از خجالت بلند نالیدم
اخمای توهمش با لذت تو صورتم چرخید و غرید:
_ فسقلی سرتق
بی طاقت بین پاهام خم شد و زبون پهنشو ...
https://t.me/+jT5KO8vRa-FlYTE8 | 465 |
| 10 | sticker.webp | 434 |
| 11 | _بهش تجاوز کنید
سه مرد هیکلی با بهت به فراز نگاه میکنند و صدای جیغ های کر کنندهی ماهور در گلو خفه میشود..
_چیکار کنیم اقاا؟
فراز سیگاری آتش میزند و پک عمیقی میگیرد..
نگاهی به چهرهی رنگ پریدهی دخترک میاندازد و با بیرحمی تمام لب میزند:
_هر سه نفرتون بهش تجاوز کنید
داوود یکی از آن سه مرد هیکلی رو به فراز میکند و با تعجبی که در صدایش آشکار بود لب میزند:
_آقاا مگه..
مگه خانم زنتون نیستن؟!
فراز نگاه نفرت بارش را به ماهور دست و پا بسته میاندازد و پر خشم میغرد:
_اره زنمه ولی فقط روی کاغذ
این دختر قاتله
قاتل زن و بچهی مظلوم و بیگناه من
هربلایی که سرش بیاااد حقشه
سه مرد نگاهی پر تردید بهم میاندازند و نگاه مرددشان را به دخترکی که از ترس روح در بدن نداشت میدهند..
_فر..فرااز؟
صدای وحشتزده و ناباور ماهوررا میشنود و بیتوجه به حال و روز وخیمش رو به آن سه نفر میغرد:
_پس چرا وایسادید؟
کاری که بهتون گفتم و بکنید دیگه
نترسید شوهرش منم مشکلی برای شماها پیش نمیاد
میگوید و پوزخندی به گفته های خودش میزند..
میگفت شوهرش بود؟!
چه شوهری همچین کار وحشتناکی با زنش انجام میداد؟.
_فرااز نههه
فراااز تورووووخداااااا نهههه
دستانش توسط آن سه مرد گرفته میشود و جسم دردناکش کشان کشان روی زمین کشیده میشود..
قلب فراز از دیدن این صحنه ها به درد میآید ولی..
هیچ کاری برای جلوگیری آنهااا نمیکند..
هر کاری که میکرد..
هربلایی که بر سر این دختر میآورد قلب زخم خوردهاش آرام نمیگرفت..
_فرااز تورووووو به هرکییی میپرستییییی نکننننن
بخدااا من کااری نکردمممم
من کااری نکردممممم
پشیمون میشی فراااز
به مرگ من پشیموووون میشییییییییی
دخترک زجه میزد و صدای جیغ و نالههایش کل انباری متروکه را برداشته بود..
دخترک هوااار میکشید و صدایش به گوش های فراز نمیرسید..
مرد با حالی خراب شده از انباری بیرون میزند و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته است که تلفنش زنگ میخورد..
با دیدن نام پدرش...عموی ماهور سریع تماس را وصل میکند و این نعرهی نیماست که در گوش هایش میپیچد و پاهایش را خشک میکند:
_فراااااز تورو جون من بگووو بلایی سر اون بچه نیاوردیییی؟
فرااااز بیگناهههههه
فراز به خاک نازنین بیگناهه از کلانتری زنگ زدن گفتن قاتل اصلی رو پیدا کردن
فراااز کاری نکنی باهاشاااااا
دارم میام پیشتون
موبایل از دستش بر زمین میافتد و با پاهایی لرزان راه آمده را به داخل انباری میدود..
وارد اتاقک کوچک انباری میشود و با دیدن صحنهی مقابلش…
ادامهی رمان😱👇🏻
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
https://t.me/+XxmqA5T4uzNiNzU0
به چند نفر سپرد که به زنش تجاوز کنن و..🥺💔 | 375 |
| 12 | ـ سلام، پرستار خواسته بودین؟
صدای مرد از آیفون آمد گرفته.
ـ بله بیا تو.
بالاخره خانه را پیدا کرده بودم، محلهی اعیان نشینی بود، ادرس را در جیب گذاشته و از در خانه تو رفتم، یک خانهی ویلایی بزرگ. گوشیم زنگ خورد.
ـ بله؟
صدای مرد از گوشی آمد، متعجب دنبال خودش گشتم، نبود.
ـ مستقیم بیا تو در بازِ ... اومدی تو دست راست...تند باش فقط.
مسئول شرکت گفته بود مرد هرروز پرستار عوض می کند، ادم بد قلقی بود. راهی را که گفت رفتم، مرد جوانی روی کاناپه دراز کشیده بود.
ـ سلام...
نگذاشت حرفم تمام شود. با اخم گفت.
ـ دیر کردی... اسمت چیه؟
لب گزیدم، نگاهم دنبال پیرمردی که باید پرستاری می کردم گشت، اما...
ـ ببخشید ادرس به من خیلی دور بود...پدرتون کجا هستن؟... براشون پرستار ...
با آخی آرام نشست و هنوز اخم داشت.
ـ کدوم پدر؟ برای خودم پرستار میخوام... اسمت چیه؟ هوی که نمی تونم صدات کنم.
بداخلاق! اگر می دانستم جوان است نمی آمدم، کسی هم حرفی نزده بود.
ـ خورشید! ... به من نگفتن مرد جوون پرستار میخواد...
با کلافگی و عصبی نگاهم کرد.
ـ مرد جوون مریض نمیشه؟ ... نترس فقط امروز باش، با هم نساختیم یکی دیگه میاد.
معلوم بود درد دارد. مسئول شرکت جای خطرناک ما را نمی فرستاد.
ـ بگید باید چکار کنم؟
باز دراز کشید.
ـ اول یه چیزی درست کن من بخورم، دارو خوردم ضعف دارم.
خواستم بگویم من پرستارم نه خدمتکار اما حرفش ساکتم کرد.
ـ برای کارای اضافی پول اضافی می دم نترس مجانی کار ازت نمی کشم.
دست رو پیشانی گذاشت. خودم هم صبحانه نخورده بودم.
ـ آشپزخونه کجاست؟ اگر نون دارید نیمرو بزنم.
همانجور خوابیده گفت.
ـ همه چیز هست، برای ناهار و شام یه چیزی بذار، بعد سرم منو بزن.
با مریضی مثل او مواجه نشده بودم، عجیب بود، دلم میخواست بپرسم چی شده اما دهان بستم و به ادرسی که از اشپزخانه داد رفتم.
کلی خرید روی کانتر وسط آشپزخانهی بزرگش بود. اول نیمرو عسلی برایش درست کردم، جای پرستار باید خدمتکار می گرفت.
ـ بشینین، براتون عسلی زدم.
باز با آخی سعی کرد بنشیند، کمکش کردم.
ـ برام لقمه بگیر، نمی تونم دستام و درست تکون بدم.
از نزدیک رد بخیه را پشت سرش دیدم، بی حرف جلوی پایش نشسته و برایش لقمه های کوچکی گرفتم.
ـ برای بچه مگه لقمه می گیری خورشید؟
خندیدم.
ـ خیلی غر میزنید، عجله که نداریم، اروم بخورید.
نگاه عجیبی کرد و بی اعتراض همان لقمه های کوچک را با ولع خورد.
ـ سرم و آمپولایی که باید داخلش بزنی رو اون میز، پایهی سرمم هست.
سر چرخانده و دیدم، سینی صبحانه اش را برداشته و به اشپزخانه رفتم، برای خودم وقت بود.
ـ خب میخواید برید تو اتاقتون رو تخت؟ راحت تر نیست؟
اخم نداشت، ارام نالید.
ـ جونشو ندارم، همین جا بزن.
دستش جای سوزن های متعدد بود، بسختی رگ پیدا کردم، ساکت فقط نگاه کرد، روی دست زدم، دردناک بود اما چیزی نگفت.
ـ پتو کجاست بیارم؟ ادم سرم که میزنه سردش میشه.
چشم بسته بود.
ـ برو پیدا کن، اتاقای بالا.
وقتی برگشتم انگار خواب بود، چند مسکن داخل سرم زده بودم، ارام پتو را رویش کشیده و پرده ها را هم کشیدم و به اشپزخانه رفتم. چندبار سر زدم خواب بود.
ـ خورشید! ... کمک کن برم دستشویی...
بیدار بود! به آن هیکل آنهمه ضعف نمی آمد. پایهی سرم را گرفت و به من تکیه داد.
ـ بپرسم چتونه؟
آرام گفت:«نه، ولی روبراه میشم»
تا توالت فرنگی همراهش رفته و بعد بیرون آمدم. تا عصر کار زیادی نداشت، اهل حرف زدن هم نبود، خانه را مرتب کردم، حتی غر هم نمی زد. سر میزدم، برایش میوه بردم و کامل خورد، بی حرف.
ـ کمک می کنی لباس عوض کنم؟
برداشت بدی نکردم، یکدست لباس خانگی آوردم، پوشید. تنش عضلانی بود، اما رد بخیه های تازه را روی سینه اش می شد دید.
ـ مسکن اخر شبمو زدی ماشین بگیر برو.
اما تا اخر شب وقت زیاد بود.
ـ خیلی مونده اخر شب، تلویزیون روشن کنم؟
آرام گفت:
ـ برام کتاب بخون اگر حوصله داری.
گوشی ام را در آردم.
ـ براتون رمان بخونم؟ من دوست دارم.
سر تکان داد و خوابید. اخر شب شماره حسابم را گرفت و پول پر و پیمانی برایم زد و تاکسی گرفت. همین...
ـ خورشید! وقتت آزاده بیای شرکت؟
مدیریت زنگ زده بود، خودم را رساندم. خانم جمالی کاغذی جلویم گذاشت.
ـ اینو آقای مهندس که رفته بودی خونش فرستاده، قرارداد یکساله...
بهت زده نگاه کاغذ کردم، من پرستار مهندسی نبودم.
ـ کدوم مهندس؟ مگه نگفتین ثابت قبول نکنیم؟
لبخند زد.
ـ برادرم فرق داره، میدونستم با تو کنار میاد، از فردا برو...حقوق و بیمه میشی، خواستی همونجا بمون نخواستی...
حرفش تمام نشده بود گوشی ام زنگ خورد، شمارهی اخرین نفری که رفته بودم، همان مرد جوان...
ـ خورشید گرسنمه نمیای؟
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0
https://t.me/+kMmrGqBhM5c4MTY0 | 178 |
| 13 | #پارت_41
این عمارت جن داره مامان !!!
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
مامان با اخم نگاهم کرد :
- تو اینجا چیکار داری دریا ؟!
- مامان ... یکی اینجاست !
- دارم میگمت اینجا چیکار می کنی ؟ ... مثلاً خواستی سر درس و مشقت بشینی ؟!
- ببین ! ... کاشیای حمام خیسن !
- آها ! پس بگو اومدی برای فضولی !
من را مثل جوجه ای خانگی با حرکت دست پس راند و درب حمام را دوباره چفت کرد . این خونسردی و بی اعتنایی اش به چنین مساله ای داشت دیوانه ام می کرد ! ... دنبالش راه افتادم و با سماجت گفتم :
- مامان می فهمی حرفمو ؟ ... میگم کاشیا خیس بودن !
- خب باشن ! ... تو فضولی ؟!
- این خونه جن داره مامان ! ... تسخیر شده است !
مامان از روی شانه اش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و پووفی کشید . سپس از اتاق هم خارج شد .
- باز بهت بگم عقل نداری قربونِ شکلت ... بهت بر می خوره ! ... آخه کدوم جنی میره حمام ؟!
پلکی زدم ... راست می گفت ! ... ولی این کاشی های خیس چه معنایی داشتند ؟ ... خودم را از تک و تا نینداختم و جواب دادم :
- از کجا معلوم حمام نمیرن ؟! ... با اجنه نشست و برخاستی داریم که بدونیم ؟!
مامان اخم هایش را درهم کشید و با توپ و تشر گفت :
- کم چرت و پرت بگو دریا خانوم !صد بار نگفتم لخت و پتی نگرد توی عمارت ؟! ... این شورت و تاپ چیه تنت کردی ؟!
لب ورچیده پاسخ دادم :
- مامان این عمارت که خالیه ! حالا کی میخواد منو ببینه ؟!
مامان از گوشه ی چشم نگاهی عجیب به من انداخت و زیر لب زمزمه کرد :
- میترسم همین آقا جنه عاشقت بشه آخر !
- چی ؟!
- هیچی ! زودتر دفتر کتاباتو بردار از این عمارت بیا بیرون ! معطل نکن دریا !
گیج حرفای مامان بودم . پلکی زدم و از کنار نرده او را تماشا کردم که عمارت قدیمی را ترک کرد . پووفی کشیدم و به عقب چرخیدم که با دیدن ...
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
https://t.me/+kKGJWo5Pi5VhMDk8
دریا فکر میکنه عمارت قدیمیشون جن داره !!!
نمی دونه اونی که توی تاریکی نشسته و رقص و آواز و دلبریاشو تماشا می کنه جن نیست ...
بلکه یک مرد جاه طلب و زخمیه که میخواد اونو مال خودش کنه ... ❌ | 200 |
| 14 | #پارت_۱
-از من چندشت میشه خانومم؟
با بهت نگاهش میکنم. بی بی گفته بود که شوهرت زیادی تیز است و من اولش متوجه منظورش نشده بودم! خودش ادامه میدهد.
_ آره عسلم ؟ از منی که شوهرتم حالت بهم میخوره؟! چندشت میشه؟
با دلهره عقب عقب رفتم اما به ازای هر قدمی که به عقب برمیداشتم با چشمهای به خون نشسته یه قدم جلو می اومد.
_کار به جایی رسیده که زن عماد ازش میترسه؟
جواب ندادم و فریاد کشید.
_با توام!! چرا از شوهرت فرار میکنی؟ چرا میترسی؟ چرا من هیچی ندار و دیوونه میکنی میندازی به جون خودت؟
سرم و به چپ و راست تکان دادم.
_نمی....نمیترسم.
یک قدم جلوتر اومد.
_ پس چرا تا نزدیکت میشم فرار میکنی ؟ من بی شرف و نمیخواستی؟ نه،
از پشت سر به دیوار میخورم و نفسم درون سینه حبس میشود.
_به زور نشستی سر سفره ی عقد قبول !! ولی یه نگاه به من بکن .
من انقدر حالت و بهم میزنم که تا نزدیکت میشم نفسات تو اون سینهی لامصبت حبس میشه.
انقدر ازم چندشت میشه که یه بار نخواستی حتی امتحانم کنی !!!
هنوز از بار قبلی که نزدیکم شد و خودم و منقبض کردم تنم کبود بود.
میدونستم وقتی دیوونه بشه چیزی جلودارش نیست.
_تو چشمام نگاه کن و بگو حالم و بهم میزنی عماد!! بگو نیا سمتم....
_اینجوری نیست!!
دستهاش و دو طرف دیوار کنار صورتم ستون میکند.
_پس چرا تنت قفل میشه وقتی سر انگشتم میخوره بهش؟ چرا؟
گفت و دستش و بالا گرفت اما بلافاصله مشت کرد.
_دلم نمیخواد دست روت بلند کنم لامذهب بی دین!! چرا مجبورم میکنی....
مشتش که محکم به دیوار خورد ترسیده جیغ کشیدم.
_نزن منو....نزن....هنوز تموم تنم درد میکنه....
_بشکنه اون دستی که خواسته روی تن تو بلند میشه !! بفهم منو !! من مردم ...به زنم نیاز دارم....
دستم و جلوی دهنم گرفتم و اشکام یکی یکی از گوشه ی پلکم سر خورد.
تنش و کاملا بهم چسبوند و گریههام شدید تر شد.
_چیه؟حالت داره بهم میخوره عروس عماد سرمد؟ د بیشرف بیرون این خونه یه جماعت دست به سینه میمونن واسه من تو چرا از من فرار میکنی....؟
من که دست به سینه تم!!! بذار بچشم طعم تنت و !
میخوامت به ولله! گناهه؟ زنمی آخه بی همه چیزِ بی آبرو!!!
با گریه صداش زدم.
_عماد....؟
تو جواب گوشه ی روسریمو تو چنگ گرفت و سمت بینی برد و عمیق بو کشید.
_واسه چی تن و بدنت و میپوشونی از من که از هر حلالی حلال ترم به تو !!! واسه چی ؟
_من نمیتونم....
مستقیم نگاهم کرد.
_نمیتونی چی؟ دامنت مثل گل پاکه درست. اهل نماز و روزه ای باریکلا....محرم نامحرم حالیته ناز شصتت. خدا پیغمبر میشناسی ایولله....
نفس گرمش مستقیم پشت لبم میخورد .
زانوهام سست شد و تا خواستم مثل کاغذ روی زمین وا برم زیر آرنجم و محکم گرفت و ادامه داد:
_اما همون خدا پیغمبر گفته اگه زن خوبی هستی باید اول به شوهرت برسی !!
تو من و میبینی تو هفت تا سوراخ قایم میشی... این چه زن و شوهریه؟
بابا من بی ناموس میخوام با زنم بخوابم! میفهمی؟
سرش و به صورتم نزدیک تر کرد.
_تن لختت و ندیدم هنوز توله سگ !!! من اینارو به کی بگم.... نکنه ....
از تصور چیزی که میخواست بگه چشمام گرد شد.
_نکنه یکی دیگه رو میخوای؟ زیر سرت بلند شده؟ نکنه خودت و از من میپوشونی با یکی دیگه لاس میزنی....
عماد شکاک نبود ....اما امشب به جنون رسیده بود ....اشک تا چونهم راه گرفت ....
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند..
_به ناموسم قسم بفهمم هرز میپری پرپرت میکنم، ناری!
بریده بریده لب زدم:
_توروخدا....برو ...برو عقب....
تو جواب دم عمیقی گرفت.
_امشب دیگه به گریه زاریتم نگاه نمیکنم! بسه هرچی مراعتت و کردم....
_نه ...نه....
_به نفعته راه بیای باهام. دفعه اول درد داره ....منم اونقدری واست صبر ندارم که یواش یواش برم جلو....
راست و حسینی بگم آتیشم بدجوری زده بالا واسه زنی که شرع و دین گفتن حلالته اما سر بدون روسریش و نشونم نداده ....
گفت و بدون مقدمه سرش و جلو کشید و با حرکت بیشرمانهی دستش...
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
https://t.me/+7-ua4xQZMgo5ZTU8
پارت بعدی دختره بیهوش میشه اما شک افتاده به دل پسره و همونجور دختره رو بیهوش....🔥🔞پسره وحشی و دیوونهست اما جونش واسه دختره در میره ... | 523 |
| 15 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 1 325 |
| 16 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 331 |
| 17 | -خودش که خیلی هیکلیه!بنظرت اونجاش چقدره؟
-با گردنِ کلفتی که اون داره اونجاشم کلفته نگران نباش!
-آخه میگن بدنسازا انقد فشار میارن به خودشون، اونجا آب میره.
هــیع گفتم و از جام پاشدم و رفتم سراغِ غذام وتلفن و گذاشتم رو اسپیکر:
-اگه آب رفته باشه هیچی نداشته باشه چی؟
-اصلا مگه تو میخوای بهش بدی؟ چه فرقی داره واست؟
به ناخنام نگاه کردم و آه کشیدم:
-راست میگی، اصلا سایزش ارزونی خودشو کسایی که میخوان بهش بدن.
گرمی حضور کسیو و حس کردمو پشت بندش دستش دور کمرم و برجستگی بزرگی و پشت باسنم و نفسای گرمیو بین گوش و گردنم:
-اگه من بخوام بهم بدی چی؟سایزشم ببین کنجکاویت برطرف شه!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0
دختره داره از سایزِ شوهر قراردادیش که رئیسشم هست با دوستش صحبت میکنه که پسره سر میرسه و…😈🤣🔥 | 1 516 |
| 18 | -توی شرکت با یه وجب مانتو میکردی تخم سگ؟❌
-تیپم مگه چشه رئیس؟ لباس کاریه دیگه..
داخل اتاقش هولم داد و ناگهان به دیوار کوبیدم
-رئیس؟ با لوندی به شوهرت میگی رئیس تا پارت کنم؟
نگاه خمارش روی تنم میشینه
-لامصب دلم همین الان میخوادت، تمام و کمال!
چشمام گرد میشه
-س..سامرااد توی شرکتیم لعنتیی
دستش به بهشتم چنگ میزنه و با آه غلیظم وحشی تر میشه
-به ت.خمم! زنمی، بزار همه بفهمن شوهرت داره با تن وبدنت آروم میگیره!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0 | 1 130 |
| 19 | -توی شرکت با یه وجب مانتو میکردی تخم سگ؟❌
-تیپم مگه چشه رئیس؟ لباس کاریه دیگه..
داخل اتاقش هولم داد و ناگهان به دیوار کوبیدم
-رئیس؟ با لوندی به شوهرت میگی رئیس تا پارت کنم؟
نگاه خمارش روی تنم میشینه
-لامصب دلم همین الان میخوادت، تمام و کمال!
چشمام گرد میشه
-س..سامرااد توی شرکتیم لعنتیی
دستش به بهشتم چنگ میزنه و با آه غلیظم وحشی تر میشه
-به ت.خمم! زنمی، بزار همه بفهمن شوهرت داره با تن وبدنت آروم میگیره!
https://t.me/+3LdItkmBLSk4YzY0 | 899 |
| 20 | sticker.webp | 3 905 |
Contenido disponible para usuarios mayores de 18 años
Al iniciar sesión en el servicio, confirmas que tienes 18 años o más.
