es
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

Canal cerrado

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram بگذار اندکی برایت بمیرم....

El canal بگذار اندکی برایت بمیرم.... en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 65 594 suscriptores, ocupando la posición 4 716 en la categoría Erótico y el puesto 4 988 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 65 594 suscriptores.

Según los últimos datos del 07 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -1 252, y en las últimas 24 horas de -105, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 3.17%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 14.97% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 085 visualizaciones. En el primer día suele acumular 9 831 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 48.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 08 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Erótico.

65 594
Suscriptores
-10524 horas
-897 días
-1 25230 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+586
en 53 canales
junio '26
+1 355
en 179 canales
Get PRO
mayo '26
+1 233
en 113 canales
Get PRO
abril '26
+4
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+5
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+5 648
en 327 canales
Get PRO
enero '26
+479
en 57 canales
Get PRO
diciembre '25
+2 495
en 317 canales
Get PRO
noviembre '25
+2 872
en 236 canales
Get PRO
octubre '25
+3 983
en 332 canales
Get PRO
septiembre '25
+3 257
en 333 canales
Get PRO
agosto '25
+3 775
en 343 canales
Get PRO
julio '25
+4 448
en 261 canales
Get PRO
junio '25
+2 336
en 211 canales
Get PRO
mayo '25
+2 499
en 329 canales
Get PRO
abril '25
+2 201
en 233 canales
Get PRO
marzo '25
+4 468
en 306 canales
Get PRO
febrero '25
+3 199
en 264 canales
Get PRO
enero '25
+5 436
en 331 canales
Get PRO
diciembre '24
+5 295
en 303 canales
Get PRO
noviembre '24
+6 060
en 298 canales
Get PRO
octubre '24
+3 880
en 293 canales
Get PRO
septiembre '24
+3 499
en 217 canales
Get PRO
agosto '24
+13 958
en 385 canales
Get PRO
julio '24
+2 310
en 189 canales
Get PRO
junio '24
+6 738
en 309 canales
Get PRO
mayo '24
+7 347
en 300 canales
Get PRO
abril '24
+7 540
en 456 canales
Get PRO
marzo '24
+7 679
en 445 canales
Get PRO
febrero '24
+5 456
en 429 canales
Get PRO
enero '24
+7 288
en 277 canales
Get PRO
diciembre '23
+8 232
en 347 canales
Get PRO
noviembre '23
+4 754
en 311 canales
Get PRO
octubre '23
+5 928
en 355 canales
Get PRO
septiembre '23
+5 775
en 4 canales
Get PRO
agosto '23
+5 737
en 2 canales
Get PRO
julio '23
+6 123
en 2 canales
Get PRO
junio '23
+6 591
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+9 948
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+5 106
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+28
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+27
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+50
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+42
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+25
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+22
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+14
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+1 638
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+6 141
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+9 007
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+10 585
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+14 897
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+7 335
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+5 826
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+5 729
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+4 473
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+2 474
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+3 023
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+2 682
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+2 253
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+1 858
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
08 julio0
07 julio0
06 julio0
05 julio+201
04 julio+385
03 julio0
02 julio0
01 julio0
Publicaciones del Canal
ـ سید آیین یه مدل کاندوم گرفتم خیلی خوشبوعه... مطمئنم خیلی ام خوشمزه‌ست! عاقل اندرسفیه نگاهم می‌کنه: ـ دیگه ندیده بودیم کاندومم بخورن! میخندم: ـ بازش میکنم مایع توشو میمالم به تنم بو خوب بده آیین یکی از تو بسته ش برمیداره ،بازش می‌کنه و به گردنش میماله و خود کاندومو سمتم میگیره: ـ پوستشو چیکار میکنی اونوقت؟!میخوری؟!... وای که چقدر خنگ بود... جلوش زانو میزنم و کمربندشو باز میکنم ـ پوستش مال تو...بکن تو نازم...اونجام بوی خوب بگیره سید! https://t.me/+MVS1LNonlTwxZDU0

2
AnimatedSticker.tgs
1 020
3
ــ بچه ها این چقدر خوشگله ،،، خوراک جشن اخر هفته است بیاین بریم تو ببینیم چند قیمته! آرام با حسرت نگاهی به دختر ارباب عمارت و دوست هایش انداخت .. آمده بودند برای جشن اخر هفته لباس بخرند او را هم اورده بودند تا خرید هارا دست بگیرد و پشت سرشان حرکت کند دخترها مشغول پرو لباس شدند و آرام به ویترین نگاه میکرد .. لباس شب قرمز رنگی چشمش را گرفته بود شبیه لباس شاهزاده ها بود لبخندی روی لبهایش جا گرفت اما با دیدن قیمت لباس لبخندش محو شد خیلی بالا بود .. هوف ارامی گفت و سرش را پایین انداخت او را چه به لباس خریدن اخرین لباس مجلسی که گرفته بود برای چند سال پیش بود که انهم از جمع شدن عیدی هایش توانست بخرد .. ــ خریدشون تموم نشد؟ با شنیدن صدای برسام، رفیق شفیق پسر ارباب از فکر بیرون امد نگاهی به چهره جذاب و مردانه برسام انداخت و لب زد ــ نه ،، تازه رفتن داخل! برسام دست هایش را در جیب شلوار مارکش فرو برد و اومِ ارامی گفت .. به سختی راضی شده بود برای همراهی دختر ها بیاید و حالا باید معطل میشد .. پوف کلافه ای کشید و نگاهی به ارام انداخت حسرت چشمان خوش رنگش را نمیتوانست پنهان کند .. رد نگاه مظلومش را گرفت تا به لباس سرخ زیبایی رسید که در پشت ویترین خودنمایی میکرد! ابرویی بالا انداخت و ان را در تن ارام تصور کرد ریزه میزه و کوچک بود و ان لباس بی برو برگرد فیت تن خودش بود .. قدمی جلو رفت ــ تو چیزی نمی خری؟ ارام با شنیدن صدای برسام از ان فاصله نزدیک لرز کوتاهی کرد و کمی فاصله گرفت ــ خیلی دوست داشتم ولی نمیتونم! ابروهای برسام بالا رفت به چهره سفید و عروسک مانندش خیره شد ــ چرا ؟ ارام لبخند تلخی زد ــ خب من خدمتکار اون عمارتم! تاحالا همچین جاهایی نیومدم و همچین لباسایی نخریدم هرچی دارم لباس کهنه های خانوم و دخترِ خانومه من و چه به این لباس ها اقا .. ابروهای برسام درهم رفت ــ مگه دستمزد نمیگیری؟ ــ چرا میگیرم ولی خب اونقدر نیست که بتونم از این لباس خوشگلا بخرم تازه داروهای مادربزرگمم هست .. دل سنگی و سرد برسام برای لحظه ای به درد امد این دخترک زیبا چه حسرت های ساده ای دارد کلافه نگاهی به ویترین انداخت و گفت ــ از چیزی خوشت اومده؟ ارام ریز خندید ــ چه فرقی میکنه اخه اقا ؟ من که پولش و ندارم ــ پس میخوای توی مهمونی چی بپوشی؟؟ دخترک به سادگی و معصومیت پاسخ داد ــ من یه خدمتکارم و کسی بهم توجه نمیکنه خب اگه خیلی هم مجبور باشم لباس های قدیمی خانوم و قرض میگیرم البته اگه بهم بده برسام کلافه شده از مظلومیت ارام ،، رودربایسی اش را با او کنار گذاشت و گفت ــ از هر کدوم این لباس ها خوشت اومده بگو میخرمش واست!! ارام متعجب نگاهش کرد ــ چـ چی؟ ــ تکرار کنم؟؟ گفتم بگو کدوم و میخوای بخرمش! بااینکه دلش خیلی میخواست اما لبش را گزید و خجالت زده سرش را پایین انداخت نگاه خشن و سرد برسام روی گونه های سرخ رنگ ارام نشست .. چندتار موی ابریشمی روی پیشانی اش خودنمایی میکرد که نمیدانست چرا دلش میخواهد لمسشان کند! ــ مجانی واست نمیخرم نترس! در قبالش باید کاری واسم انجام بدی جوجه .. سر ارام بالا امد ــ چه کاری؟ برسام قدمی جلو امد و مقابل دخترک ایستاد قد کوتاهش خواستنی ترش میکرد ــ توی مهمونی تا آخر مجلس پیش من بشینی و در نهایت اجازه بدی گونه هات و چشمات و ببوسم! قبوله؟ چشم های ارام درشت شد این همان مرد سنگ و یخی بود که تا به حال حتی به او نگاه هم ننداخته بود؟ همان که انقدر سرد رفتار میکرد که گاهی فکر میکرد مزاحم شده؟ به چهره متعجبش لبخندی که جذابیت چهره اش را در دید ارام صدبرابر کرد ــ نترس عروسک!! با لبات کاری ندارم فقط همین لپ و چشمات که حسابی تشنه و خیره ام کرده .. اذیتت نمیکنم فقط در ... اگه قبول بکنی درجا همون لباسی رو که میخوای میگیرم واست که بیشتر از همه حتی دختر نسرین خانوم بدرخشی باشه؟؟ https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 https://t.me/+YyDOb_rnU5VkMGY0 رمانی که هر پارتش میخت میکنه عشق بین پسری سرد و جذاب و دختری که با مظلومیتش یخ قلبش رو اب میکنه اما امان از زمانی که هم پسر ارباب عاشقت باشه هم رفیق جذابش!! ♨️♨️
852
4
- من تا رنگ شورت تو رو هم می‌دونم! تو چی می‌دونی از من؟ آریامهر با بدجنسی لبخندش عمق می‌گیرد‌. یک ماهی می‌شد مزاحم تلفنی پیدا کرده بود. شخصی با فیلتر صدا، هرشب راس ساعت دوازده شب زنگ می‌زد و یک ساعتی با او حرف می‌زد. - می‌دونم زنی... می‌دونم حدود بیست و دو سالته... خوشگلی؟ دخترک پشت تلفن شوکه می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد. با لکنت می‌گوید: - از... از کجا... از کجا فهمیدی زنم؟ مستقیم زده بود وسط خال! با بدجنسی به جای جواب به سوالش، می‌گوید: - یه حسی بهم می‌گه باید خوشگل باشی! دخترک هنوز ماتش برده بود. او اما آرام و درون گلو می‌خندد. می‌دانست مزاحمِ عزیزش پاییز بود! شک نداشت. پاییز خواهر رفیقش! برایش جالب بود به جای پیام مستقیم، همچین راهی را برای ارتباط انتخاب کرده بود... همچنان دخترک سکوت کرده بود که این‌بار کمی آن شیطان درونش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - چی تنته؟ مزاحمِ عزیزش بهت زده می‌پرسد: - چی؟ یعنی چی که چی تنته؟ عصبانی می‌شود و با لکنت ادامه می‌دهد: - بیشعور تو با همه زنا اینجوری لاس می‌زنی؟ آریامهر لبش را گاز می‌گیرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود. با بدجنسی می‌گوید: - درسته نمی‌تونم الان ببینمت ولی می‌خوام مزاحم عزیزم‌و تصور کنم! تا شب قبل، که هنوز مطمئن نشده بود شخص پشت خط پاییز است؛ بیشتر احساس کنجکاوی داشت. جدی بود و از لاس زدن‌های بی‌مورد خودداری کرده بود. دلیلی نداشت با یک مزاحمِ غریبه لاس بزند! اما امروز صبح، به واسطه‌ی دوست هکرش، فیلتر صدای دخترک را برداشته بود. شناخته بودش. پاییزِ عزیزش بود! از همان سن کم با این شیطنت‌هایش پدرش را درآورده بود. و خیلی خوب می‌دانست چرا مستقیم جلو نیامده... به همان دلیل که او تا حالا جلو نرفته بود... پاییز، عصبانی می‌گوید: - چرا؟ چرا می‌خوای من‌و تصور کنی؟ تو... تو مگه خودت دوست دختر نداری؟ - دوست دختر ندارم ولی... خیلی ساله به یه نفر تعهد دارم! دخترک گیج می‌پرسد: - یعنی چی؟ - می‌خوای یه چیز جالب برات بگم؟ - بگو... نفسی می‌گیرد. پاییز پیش قدم شده بود. حالا نوبت او بود که بی‌میل نبودنش را اعلام کند. - یه دختری هست... خیلی ساله عاشقشم... اولین بار، دلم برا شیطنتاش رفت. دبیرستانی بود؛ اذیتم می‌کرد. یه بار تولدم؛ یه شیشه خون خودش‌و با موهای کوتاه شده‌ش گذاشته بود زیر بالشتم... از پشت خط حتی دیگر صدای نفس کشیدن هم نمی‌آید و آریامهر با یادآوری آن روزها؛ می‌خندد. - بعد یه روز یواشکی صداش‌و شنیدم داشت با دوستش حرف می‌زد؛ فهمیدم اون شیشه‌ی خون، طلسم عشق بوده! مکثی می‌کند و یک ضرب می‌گوید: - اون شب خندیدم به کارش ولی... کم کم دلم رفت براش! برای اون چشم‌های سبز جنگلیش... دلم رفت برای اون شیطنت‌های بچگونه‌ش! دخترک با بغض می‌پرسد: - پس چرا بهش نگفتی؟ یادش رفته بود در نقش مزاحم دارد با او صحبت می‌کند. آریامهر بزاق دهانش را فرو می‌دهد. - سنش کم بود... داداشش فهمید. رفیقم بود. داداشم بود! قسمم داد گفت خواهرم سنش کمه. باید درس بخونه باید... نفسش به سختی بالا می‌آمد. با یادآوری آن روزها... - نذاشت باهاش باشم. از شهرشون رفتم. برگشتم تهران. چهار سال گذشت... کم کم فکر می‌کردم دارم فراموشش می‌کنم... که این‌بار اون اومد تهران... سکوتی بینشان برقرار شد، صدای هق هق ریز دخترک از پشت خط؛ قفسه‌ی سینه‌اش را تنگ کرد. - اسم دختره... پاییز بود! پاییز پشت خط، محو می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد! آریامهر با صدایی خش‌دار، لب می‌زند: - فیلتر صدات‌و بردار پاییز... بی‌معرفت می‌خوام صدات‌و بشنوم! https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8
381
5
- باید اتاق خوابمون و عایق صدا کنم بچه نفهمه به این شدت دارم مامانش‌و می‌کنم! دنیا ریز خندید و موهای تا کمر بلندش را که نوکشان روی باسن پر و برجسته‌اش افتاده بود، پشت گوشش زد و با ناز از آیینه نگاهش کرد. - امروز صبح پاشده بود می‌گفت بابا دیشب چرا انقدر فحشت می‌داد؟ همش بهت می‌گفت توله سگ خوشگل خودمی؟ با هزار بدبختی متقاعدش کردم که تو نبودی، همسایه بوده! از این به بعد آروم تر باش. کیان با پرستیژ همیشگی خودش خنده‌ی جذاب و مردانه‌ای کرد. - توله سگ... واسه سکسمونم باید به این نیم مثقال بچه جواب پس بدیم! دنیا با عشوه خندید و رو گرفت از این مرد زیادی بی حیا که گاهی در ارضای نیازهایش ناتوان می‌شد. کیان از روی تخت بلند شد و پشت سر دنیا ایستاد. دست روی باسن برجسته‌ی او که با آن شورت لامبادای قرمز سکسی تر هم به نظر می رسید کشید و اسپنکش کرد. - آخه با این سک و سینه‌ای که تو داری چطوری اروم باشم من توله؟ دنیا رژ قرمز را روی لبهایش کشید و لبهایش را به هم مالید. سعی کرد مستقیم به چشمان دریده‌ی کیان نگاه کند‌. میدانست مردش متنفر است از چشم دزدیدن و شرم و حیا در تخت خوا و روابط زناشویی..‌. به سختی نگاهش کرد و سعی کرد بدون خجالت بگوید: - آروم آروم هم که نه، ولی صدات‌و بیار پایبن تر لااقل بچه نشنوه صدات‌و. کیان تن لختش را از پشت به بدن او چسباند. دستانش را روی سینه‌های خوش فرمش قفل کرد و برجستگی پایین تنه‌اش را به او فشرد. - آخه بی‌شرف با این سینه‌های اناریت من بدبخت چطوری باید صدام و بیارم پایین؟! همین که از شدت حشر داد نمیزنم همسایه ها بریزن بیرون کلی کاره! دنیا با ناز خندید و سرش را به سبنه‌ی او تکیه داد. بوی عطر چند میلیونی کیان را عمیق نفس کشید. در گردنش لب زد: - بو عطر جدیدت و دوست دارم. کیان با خشونت مخصوص خودش، با یک حرکت او را روی میز ارایش خم کرد و شورتش را کنار زد. - پس بذار با عطر جدیده هم یه دور بریم رو کار؛ هوم؟ دنیا چشم گرد کرد. لرزان صدایش زد: - کیا... کیان... کیان با هوس از پشت گردنش را گرفت و بیشتر خمش کرد. - صدات می‌لرزه چرا توله؟ مگه نگفتم برام وحشی و دریده باش وقتی دارم می‌کنمت؟ از تکان های دست کیان آه خفیفی گفت و با ناله های ریز لب زد: - همین الان دو بار ارضا شدی... دوباره؟ حرف و ناله های دنیا کیان را وحشی تر کرد. با یک ضرب خودش را واردش کرد و خم شد و در گوشش آهسته گفت: - سه راند که هیچی، تا صبح قراره یه جور بکنمت که فردا کیارا بیاد ازت علت جیغ و داد زدنت و بپرسه توله سگ! تا تو باشی اینجوری واسه من دلبری نکنی! https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk https://t.me/+JD5IeQbRy9FhNzFk
602
6
#پارت_۱ امروز تولد بیست و پنج سالگیم بود و... بیست و پنج سال بود که پدرم دوستم نداشت! من واسه پدرم ،واسه تیمسار ،دخترش نبودم قاتل مادرش خجسته بودم مایه ی ننگ بودم باعث و بانی حال بد تاج سرش البرز بودم دردسر و بدبختی بودم و مهم تر از همه من دختر بودم توی خانواده ای که جنسیت حرف اولو میزد _صبر کن صدای تیمسار بود و من... وحشتم ، تپش قلبم ،اضطرابم و لرزش هایی که مدتهاست توی دستام جا خوش کردن بیدار میشن با صدای مردی که هرگز دوستم نداشت _سلام بابا میدونستم جواب نمی‌گیرم پدرم هیچوقت منو لایق همصحبتی ندونست هم کلامی با منو کسر شان میدونست بهم میرسه وطوفان شروع میشه _بیست و پنج سال هر غلطی کردی گفتم بچه‌ اس،نادونه یاد میگیره آدم میشه و تو رفته رفته وقیح تر شدی میخوام دهن باز کنم و بپرسم چیشده چیشده که تیمسار حتی نتونسته منتظر داخل رفتنم باشه و تا حیاط و جلوی من اومده میخوام اما فریادی که تموم تنمو می لرزونه همچین اجازه ای بهم نمیده! _مادرم بس نبود؟ البرز بس نبود؟ ایندفعه نوبت شیواست؟ من چه قدر از تو باید بکشم؟ جونمو به لبم رسوندی البرزو رو پریشون کردی دلت خنک نشده ،الان کارت به جایی رسیده از خونه ی من آدم بیرون میکنی؟ دختر خواهرمو بیرون میکنی؟ کی به تو همچین اجازه ای داده؟ شیوا دختر عمه‌ای که پدرم اونو خواست و منو نه دختر خواهرشو دوست داشت و منو نه دختری که دیشب اونو موقع گشتن وسایلم دیدم وگفتم حد خودشو بدونه توی خونه ای که مهمونه نیش حسادت یه لحظه دهنمو باز میکنه ومیگم: _حقش بود اون توی وسایلم حرفی که ناتموم میمونه و... ودستی که بالا رفت مقصدی که جایی نبود جز صورت من و... یه سیلی محکم روی گونه‌ام بابام تیمسار اون لحظه مثل عزرائیل جون یکیو گرفت جون منو _کاش توی شکم مادرت میمردی نیلوفر! میمردی و به دنیا نمیومدی! https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 پدرم را می‌بینم که داخل میشود در همان لبه ی پشت بام نازک می ایستم و صدایش میزنم _بابا میبیند وصله ی ناجورش را میبیند مایه ننگش را لبه ی دیوار پشت بام میبیند اما نمیترسد مثل تمام بیستو پنج سال زندگی ام اخم میکند _نیلوفر بیا پایین رفتی اونجا چیکار؟ میخندم به جبران خنده هایی که ازم دریغشان کردند میخندم و چشمانم پر میشوند _امروز تولدته بابا _بیا پایین نیلوفر بچه بازی در نیار من همیشه محکوم به بچه بازی بودم حتی حالا که که تصمیم گرفته بودم همه چیز را تمام کنم _میخوام بهترین کادوی عمرتو بهت بدم بابا بی تعادل دستهایم را از هم باز میکنم _ببین مایه ی ننگتو ببین میخوام برای همیشه ازش خلاصت کنم بابا مادر و برادرم را میبینم که داخل آمده نگاهشان به من می افتد منی که دیوانه صدایم میزدند مادرم هین میکشد مثل تمام زمانهایی که به کمکش احتیاج داشتم و تنها گوشه ای ایستاد واز رنج کشیدنم جا خورد _روز تولد من بدترین روز زندگی تو بود بابا اما من میخوام بهترین روز زندگیتو امروز برات بسازم دختر تیمسار دیگه قرار نیست آبروتو ببره دیگه قرار نیست توی جمع از بی دستو پاییش از بی کار وبار بودنش خجالت بکشی میخوام همونقدر که تو منو دوست نداشتی نشون بدم که همونقدر من دوسِت دارم بابا صدای پدرم حال آمیخته به نگرانیست مثل زمانی که شنید همسایه امان فوت شده وبرایش ناراحت شد من برایش در همین حد هستم در حد دلنگرانی وناراحتی بابت همسایه ی پیر ومسن امان که مرگ از منت بچه هایش نجاتش داد _دیگه قرار نیست دختر تیمسار باشه بابا میخوام کاری کنم هر سال توی تولدت لبت خندون باشه که هر وقت تولدت بود یادت نیاد من باعث شدم نتونی واسه آخرین بار مادرتو قبل از مرگش ببینی دخترت میخواد تمومش کنه تیمسار خوشحالی نه؟ میدونم خیلی خوشحالی برادرم نمادین جلو می‌آید میدانم او حتی اگر پشت سرم باشد هم ،هرگز جلوی مرا برای رفتن نمیگیرد در آخرین لحظات اشکم میریزد برای خودم که هرگز از سمت پدرم طعم دوست داشتنش را نچشیدم _نیلوفر من...من دوست دارم بابا بیا پایین ببین از نگرانی دستام داره میلرزه بیا پایین دستانم را که قد یک سالمند هشتاد ساله لرزش دارند را نشانش میدهم _منم بابا دستای منم میلرزن توی بیستو پنج سالگی نه قلبی برام مونده نه مویی نه پایی نه دستی میخوام تمومش کنم بابا میدونم که تو هم همینو میخوای تیمسار میخوام از بچه ای که دکترا نذاشتن سقطش کنی خلاصت کنم خلاصت کنم از بچه ای که هیچوقت نخواستیش بابا جلو میروم اشک هایم بی مهاباست با گریه به دنیا آمده بودم و با گریه نیز تمامش میکردم آخرین حرفم را به زبان می آورم: _دوسِــت دارم بابا... پایم را جلو می گذارم در زمینی که تکوینش هواست و بوم... صدای افنجار در سرم میپیچد و درد آخرین چیزیست که حس میکنم. حال دیگر مطمعنم پدرم خوشحال است.🥺😭💔 https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 https://t.me/+U69xtTZoYoY0NDM0 #پارت‌واقعی کپــی ممنوع❌ #جزوی‌ازپارتهای‌آینده‌ی‌رمان
1 281
7
-مادربزرگت در اتاق و چرا کَنده برده هامون؟! خونسرد مشغول باز کردن دکمه‌های پیراهنش بود. -می‌خواد مراحل داد و ستد من و تورو بدونِ فیلتر ببینه! چشم‌غره‌ای نثارش کردم. -یادت رفته ازدواجمون صوریه؟! نباید قبول می‌کردی شب و خونش بمونیم. نوچی گفت. -امشب یه ریزه باید زیرم وول بخوری دلِ پیرزن شاد شه. شوکه لب زدم: -چـــــی؟! اما با صدای عصای مادربزرگش از داخلِ راهرو مرا روی تخت انداخت‌و... https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0 رئیسِ مافیا باشی و یه لشکر ازت حساب ببرن، اما ازدواجت صوری باشه و مادربزرگتم پیگیرِ نوه😂😂 البته بماند که آقا هوسِ زنِ صوریش و داره مادربزرگ و خواسته‌هاش بهانه‌ست😁😂🔞
730
8
-قربونت بشم وا کن پاهاتو ببینم چرا درد داری؟! با قهر ازش رو گرفتم -نمیخواد اصلا بهم دست نزن اختیار اون دراز بی قوارت دست خودت نیست بزنه بالا دوباره میخوای بکنیش توم! قهقهه ای زد -توله سگ بی ادب اینا رو از کجا یاد گرفتی؟! لبمو براش کج کردم که پاهامو باز کرد و لبه ی شورتمو کنار زد -اوه اوه زخم شده که دختر کوچولوم. چنان با افتخار گفت که بلند شدم و موهاشو تو چنگ گرفتم. -از این به بعد دیگه با چهار تا مالش خرت نمیشم. دیگه حق نداری بکنیش تو. از راهِ دور نگام کن. خندید و با دست بزرگش ماهرانه بین پامو لمس کرد -زن گرفتم... ویترینی حالشو ببرم؟! حالا که خیس کردی حرومه یه راند با شوهرت سکس نکنی خرِ عزیز💦😂 https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0
1 332
9
-قربونِ چشمای خمارت دخترم، چرا بی‌حالی؟  ستیا با غرغر لب زد: -شاید چون دیشب توی خوابم یه آدمِ مردم آزار هی دستمالیم کرد‌. هامون نیشخندی زد و کنارِ دخترک دراز کشید. -خوش‌ به حالِ اون مردم آزار که تو پیشش می‌خوابی! از پشت به ستیا چسبید و دخترک فاصله گرفت. -می‌خوام بخوابم. هامون او را به آغوش کشید. -باهم می‌خوابیم. فقط خواب! ستیا پوفی کشید و خیلی زمان نبرد که دستِ هامون روی شکمش خزیدو... https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0
470
10
sticker.webp
1 519
11
#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌
1 969
12
بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده. _اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم... فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود. _خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟ مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت. _اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت. سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود. _گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس. نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند. _گمشو...بیرون. به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد. _آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه. باز آرام با صدایی خفه غرید. _ب...رو. اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت. _نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟ باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم. _اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم. یک هفته‌ گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم. _چند ...سالته؟ صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمی‌داد شاید دردش کمتر بود. _خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟ اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد. _به...تو...ربط... اخم می کنم، باز بدخلق شده بود. _وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن. نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود. _زخمم...میخاره. زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند. _کدوم یکی بداخلاق. کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست. _صورتم...دستم. کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش. _بذار یه فکری دارم. یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد. _لعنتی... خسته شدم. اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد. _چه...کار ... با غیض می گویم. _مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت. غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد. _با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم. چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود. _خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن. بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟ _ولی چرا کسی نگفت؟ شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد... _ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی. دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود. _خانم؟! شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند. _بله؟ چیزی شده؟ یکی از مردها به ماشین اشاره کرد. _شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟ ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم: _ک..اری دا...رین؟ مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود. _با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین. https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
761
13
ـ با چهل سال سن هنوز دوست دخترم ندارین رئیس؟ با اخم وحشتناکی نگاهم کرد ـ برو رد کارت بچه جون به تو ربطی نداره بی اهمیت به تشری که زد نزدیکش شدم و سرم و کج‌ کردم اگه نمی تونستم شماره شو ازش بگیرم بدبختم می شدم در اصل پیدا کردن شماره این مرد با نفوز و قدرتمند برای خیلی ها مشکل بود ـ به نظرتون من بچه ام؟ توی شرکتت که خوب همه چی و میسپارین به من جرئه ای از نوشیدنیش خورد ـ کم ور  ور کن حوصله تو ندارم لبم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم ـ به جهنم که نداری نگاه منظور داری به سرتاپاش انداختم رئیس و مالک اصلی هلدینگ آیین شاه ، با وجود چهل سال سن اونقدر جذاب بود که همه ی نگاه ها و توجه ها رو سمت خودش جلب می کرد دروغ چرا منم دلم می خواست همچین مردی تو زندگیم داشته باشم اما علاقه ی شدید یلدا که عمه ام بود و حتی از منم خوشگل تر بود باعث می شد سعی کنم جلوی خودم بگیرم تا مبادا دلم سُر بخوره الآنم به خاطر یلدا اینجا بودم اما من می خواستم یواشکی شماره شو بگیرم که خوب به خاطر یه شرط بندی مسخره مجبور شدم خودم شخصا ازش شماره بخوام دلم به دریا زدم ـ میشه شماره تون و بدین؟ چنان نگاهی بهم انداخت که رنگم پرید یهو بازوم و گرفت و غرید ـ این لاس زدن ها و شماره خواستن ها بهت نمیاد خانم مظلوم لعنت به فامیلی که داشتم و همه به سخره اش می گرفتن به زور سعی کردم ناز تو صدام بریزم ـ آقا کهزاد؟ مگه چیه ؟ یه شماره اس دیگه اونم عادی که من شماره رئیس مو داشته باشم ابرو هاش بالا پرید و نیشخند زد ـ چند وقته کارمند منی الان یادت افتاده شماره مو بگیری بچه؟ فکر کردی من زیادی کودنم که نفهمم هدفت چیه؟ لب های کلفت شو نزدیک گوشم آورد که مور مورم شد خوش حال بودم که صدای موزیک اونقدر زیاده که صدای قلبم و نتونه بشنوه بی حواس و هول کرده از اینکه چیزی بفهمه گفتم ـ  نه ..فقط.. آخه..می دونید شما خیلی جذابین..من ـ یه کلمه دیگه ادامه بدی قول نمیدم تو همین مهمونی و جلوی این همه آدم لب هاتو بخورم نفسم از حرفاش قطع شد و در دم لال شدم عقب کشید وقتی چشم های وق زده مو دید با رضایت سر تکون داد ـ خوبه. حالام برو رد کارت می خوام یه قرارداد مهم ببینم خودم صدات می کنم **** - شرط و باختی حالا بوس منو رد کن بیاد با چشم های ترسیده به عطا زل زدم مریم خواهرش گفت - ول کن عطا این دختر پخمه تر از این حرفاس که همچین چیزی ازش می خوای - نه دیگه یا بوس میده یا شماره ی کهزاد و شرط مون از اول همین بود مهمونی تقریبا تموم شده بود هیچ کس نبود که حواسش به ما باشه با ترس نگاهی به دور بر پارکینگ انداختم با لرز به عطا گفتم - این بار و بی خیال شو قول میدم زود شماره شو برات بیارم پوزخندی زد و تا به خودم بیام بازوم گرفت وای خدایا قرار بود اولین بوسه ام باز زور و اجبار باشه؟ وحشت زده جیغ زدم - نــه ولم کن عوضی..کــمــک گرمی نفس هاش و که رو لبم حس کردم بیشتر تقلا کردم چشم هامو بستم و با ترس منتظر بوسه اش شدم اما یهو عقب کشید و بعدش صدای خشن و خشک کهزاد آیین شاه و شنیدم - چه گوهی می خوری پفیوز؟ ول کن ببینم دختره رو با حسی بین هیجان و ترس چشم ها مو باز کردم و با دیدن مشت محکمی که به عطا کوبید دلم خنک شد مریم جیغ زد - آقا کهزاد ولش کن اما کهزاد اونقدر عصبی بود که دو تا مشت پشت سر هم کوبید تو صورت عطا - یه بار دیگه دور و برش ببینمت پدر تو درمیارم یقه عطا که خونی شده بود و ول کرد با قدم های محکم و چشم های سرخ سمتم اومد وای خدا تا حد مرگ صورت جذابش ترسناک شده بود مچم گرفت که ترسیده نگاهش کردم من از مرد بیشتر از هر آدم دیگه ای وحشت داشتم -راه بیفت ببینم - کـ...کجا می برین منو... نگاه ترسناک شو بهم دوخت - خونه ی مجردیم تا تکلیفت و روشن کنم گفت و منو دنبال خودش کشید https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk https://t.me/+0vSKvEk7H3kzYzVk پاندول اثر جدید عالیه جهان بین نویسنده رگ پنهان و مارتینگل 😍
1 795
14
_ دوساله عقدش کردی هنوز یکبار ندیدیش، نمیری زنت رو ببینی پسر؟ شایان با نیم نگاهی به ساعت مچی اش جواب داد _ چیزی کم و کسر داره؟ امروز باز پول میریزم حسابش حاج‌فتح‌الله اخم کرد _ اون دختر تا الآن یک ریال هم از پولی که براش میریزی خرج نکرده اصلا حسابش رو چک کردی تا الان؟ کلافه شقیقه اش را فشرد _ خب خرج میکرد پدر من مگه من گفتم خرج نکنه؟ حاج فتح‌الله ناامید سر تکون داد _ اون دختر محبت همسرش رو میخواد نه پولش رو غیابی عقدش کردی بعد از اونم که حتی یک سر به دیدنش نرفتی وقتشه دستشو بگیری بیاری خونه خودت باهم زندگی کنید شایان درحالیکه از پشت میز بلند میشد حین پوشیدن کتش جواب داد _ شما هم این ازدواج رو زیادی جدی گرفتی پدر من یه شرط بود که همایون گذاشت دخترش رو عقد کنم تا  کارها پیش بره منم قبول کردم، هیچی هم براش کم نذاشتم این مدت، یه مدت بعد هم که همایون از زندان درآد طلاقش میدم اینقدر این مسئله رو بزرگش نکنید همایون متاسف به پسرش نگاه کرد دلش برای آن دختر به درد آمد دختری که دیروز با کلی خجالت آدرس شرکت شایان را از حاج فتح‌الله گرفته بود تا به او سر بزند آن طفل معصوم خیال میکرد شوهرش آنقدر سرش شلوغ است که وقت نمی‌کند به دیدنش بیاید، یعنی اینطور به گوشش رسانده بودند حالا به همین منظور به شرکت شایان آمده بود با کلی خجالت و تردید جلوی آسانسور ایستاد این اولین دیدارشان بود، بعد از دوسال بالاخره همسر رسمی و قانونی‌اش را می‌دید البته که او عکس‌های شایان را دیده بود و کاملا میشناختش. منتظر رسیدن آسانسور بود که همان لحظه آسانسور کناری که فقط متعلق به ریاست شرکت بود پایین آمد همان که خواست نگاهش را بگیرد با دیدن چهره آشنای مرد سر جا خشک شد این مرد، شایان بود همسرش هول‌زده دستی به شالش کشید نمی‌دانست باید چکار کند جلو میرفت و خودش را معرفی می‌کرد؟ قدمی جلو رفت که توجه شایان را جلب کرد منتظر نگاهش کرد و دخترک با لکنت نالید _ س...سلام ... من ... من شایان با نگاهی بی‌تفاوت به او تلفنش را بیرون آورد و حینی که مشغول شماره کیری بود خونسرد به دخترک که از استرس لال شده بود گفت _ برای استخدام اومدید؟ تشریف ببرید طبقه چهارم پدرم هستن دهان باز کرد که بگوید برای استخدام نه برای دیدن تو آماده ام که همان موقع زنی قدبلند و لوند با موهایی خرمایی از در وارد شد با قدم هایی تند خودش را به شایان رساند، گونه اش را بوسید و گفت _ببخشید که دیر کردم عزيزم شایان که اخم کرد زن با صدای آرام تری ادامه داد _ عوض امروز امشب تا فردا صبح مهمونتم! هرچی تو بخوای گفت و دست دور بازوی شایان حلقه کرد پروا حیران مانده بود این زن چه کسی بود؟ شایان، کسی که قانونا شوهرش به حساب می آمد ... با زنی دیگر در ارتباط بود؟ او دوسال منتظر این مرد مانده بود، خیال میکرد دوستش دارد او هم عاشقش است اما حالا ..‌‌ تازه داشت متوجه میشد اینکه دوسال به او سر نزده از مشغله کاری اش نیست چون زن ديگری را در زندگی خود داشت با صدای شایان به خود آمد _ خانوم شما تشریف ببرید طبقه بعد کارتون رو راه بندازن گفت و مقابل چشمان خیس و ناباور پروا، همراه زن از شرکت بیرون زد پروا بغضش را فرو داد و مستقیم به طبقه ای که حاج فتح‌الله بود رفت با هماهنگی با منشی وارد اتاق شد حاج فتح‌الله با دیدنش فورا بلند شد _ اومدی دخترم؟ نگاهی به چشمان کدر پروا انداخت و با ناراحتی گفت _ دیدیش؟ پروا سر تکان داد و جلو رفت رو به حاج‌فتح‌الله گفت: _ فقط یه خواهشی دارم ازتون _ هرچی تو بخوای دخترم پروا آب دهانش را فرو داد تصمیمش را گرفت بود از این به بعد اینجا کار میکرد، می‌ماند و بدون اینکه خودش را معرفی کند جلوی چشم آن نامرد می‌بود _ میخوام از فردا تو این شرکت کار کنم میشه لطفا استخدامم کنید؟ https://t.me/+7fq3EFVoKyswZTJk https://t.me/+7fq3EFVoKyswZTJk
3 079
15
.
3 646
16
-یه ماهه نوکِ سینه‌هات تو دهنمه. اونوقت تا یه روز غافل می‌شم باز می‌ره تو... نوکِ سینه‌‌مو بینِ انگشتاش چلوند. -باید گیره‌ی سینه ببندم برات. جیغ‌جیغ کنی پاره‌ای. دوساعت بود که فقط داشت من‌و می‌مالید و دیگه جون نداشتم. -هامون داری اذیتم می‌کنی. بیا بکن توش. با اخم دستی به بدنم کشید. -تخمِ جن من دارم زجرت می‌دم بعد تو خیس کردی؟! سرمو به بالشت کوبیدم. -اون گیره‌ی لعنتی کجاست؟! ببندش‌و فقط بکن. با این حرف از زیر بالشت چیزی بیرون کشید و من که فکر می‌کردم فقط تهدید کرده باشه نگاهم گرد شد. -او... اون چیه؟! خواستم از دستش فرار کنم که منو زیر تنش قفل کردو... https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0
313
17
-سرکرده ی مافیا له‌له یه ممه رو میزنه؟! خجالت بکش مرد! روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین -ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم! موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم -نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن! تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد -من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس! https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0 پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦
244
18
-سرکرده ی مافیا له‌له یه ممه رو میزنه؟! خجالت بکش مرد! روی بدنم خیمه زد و از گردنم بوسید تا بیاد پایین -ممه هات اندازه ی عدسن دخترکم، تازه باید خداتم شکر کنی که له له همون دوتا عدسو میزنم! موهاشو تو چنگ گرفتم و با حرص گفتم -نه پس برو با ممه های بقیه ی زنا یه قل دو قل بازی کن... لیاقتت همونا هستن ولم کننننن! تو گلو خندید و سوتینمو با یه حرکت بالا زد -من فقط جی جی های زنمو لیس میزنم و میخورم، حالا هم شیر بده که شوهری گرسنس! https://t.me/+bpGOYATHSuEwYmE0 پسره رئیس مافیاست، چنان خشنه و ابهت داره که همه ازش می ترسن جز دختر کوچولوی ملوسی که زنشه و...❌💦
1 078
19
sticker.webp
720
20
#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌
808