uz
Feedback
بگذار اندکی برایت بمیرم....

بگذار اندکی برایت بمیرم....

Yopiq kanal

تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali بگذار اندکی برایت بمیرم.... analitikasi

بگذار اندکی برایت بمیرم.... Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 66 913 obunachidan iborat bo'lib, Erotika toifasida 4 714-o'rinni va Eron mintaqasida 4 813-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 66 913 obunachiga ega bo‘ldi.

14 Iyun, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni -347 ga, so‘nggi 24 soatda esa -100 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 4.02% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 13.88% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 2 689 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 9 288 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 52 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Muallif resursni shaxsiy fikrni ifoda etish maydoni sifatida ta’riflaydi:
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 15 Iyun, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Erotika toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

66 913
Obunachilar
-10024 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-34730 kunlar
Postlar arxiv
- اونجات لیزره؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - نه. - پس حتما رنگش تیرست. شرم زده سر پایین انداختم. - کلا نمیزنم مو ندارم. نیشخندی زد و بهم نزدیک شد خواست بهم دست بزنه که خودمو جمع کردم. - یکم پیش صیغه محرمیت خوندن. - ما...عروسی نکردی.. با فرو رفتن دستش توی شلوارم... https://t.me/+zzl8_rGnD5Q2NWI0 ❌دختر کم سن صیغه ی پسرعموی بیشعورش میشه که فکرش همش توی سکسه و...

کیاشا هخامنش... یه مرد کُرد، یه مرد جذاب و غیرتی... اون به یه دخترِ کوچولوی بی‌کس پناه میده، عاشق اون کوچولو میشه و اونو به تختش می‌بره! اما وقتی می‌فهمه باکره نبوده ....💦🔞❌ https://t.me/+ZbT82FSR1Cs2ZWQ0 #دارای‌رده‌سنی۱۸سال🔥

کیاشا هخامنش... یه مرد کُرد، یه مرد جذاب و غیرتی... اون به یه دخترِ کوچولوی بی‌کس پناه میده، عاشق اون کوچولو میشه و اونو به تختش می‌بره! اما وقتی می‌فهمه باکره نبوده ....💦🔞❌ https://t.me/+ZbT82FSR1Cs2ZWQ0 #دارای‌رده‌سنی۱۸سال🔥

اینجا یه پسر کُرد داریم که آتیشش خیلییی تنده🔥🫢😂 مجبور میشه دختری که با خانواده‌اش دشمنه رو موقت عقد کنه! ازش متنفره اما دختره به قدری معصوم و خوشگله که دلش آب میشه براش🥲 به دختره نزدیک میشه و برای اینکه دختره رو به بهانه‌ای کنار خودش نگه داره، حامله‌اش می‌کنه و...🙊💦 https://t.me/+ZbT82FSR1Cs2ZWQ0 #بزرگسال🔞

اینجا یه پسر کُرد داریم که آتیشش خیلییی تنده🔥🫢😂 مجبور میشه دختری که با خانواده‌اش دشمنه رو موقت عقد کنه! ازش متنفره اما دختره به قدری معصوم و خوشگله که دلش آب میشه براش🥲 به دختره نزدیک میشه و برای اینکه دختره رو به بهانه‌ای کنار خودش نگه داره، حامله‌اش می‌کنه و...🙊💦 https://t.me/+ToqZCAoKA04yNWZk #بزرگسال🔞

- کُردا رسم دستمال دارن آقا کیاشا؟ آخه ما... یعنی زنتون نمیشم. اخمی کرد که چهره‌‌ی جذابش ابهت بیشتری گرفت. - همچین چیزی نیست! - خداروشکر، واقعا استرس داشتم. چشماش و تیز کرد. - اما رسمم نداریم دختر مردم و تو خونه نگه داریم! لب گزیدم. - عقد شما نیستم مگه؟ در اتاق و بست. - با عقد زنم نمیشی که دڵی من(قلبم)! https://t.me/+ZbT82FSR1Cs2ZWQ0 پسره کُردِ جذاب و دختر معصومی که صوری زنش شده اما...🥹🔥❌

خودش و وحشیانه و بی‌رحمانه به بدنم کوبید. -بازم هوس فرار کردن به سرت می‌زنه؟ تمام خشم و عصبانیتش و با هر ضربه روی بدنم خالی می‌کرد. -آخ... آیییی... نه غلط کردم کیاشا... نوک سینه‌هام و بین انگشتش می‌چلونه آهی که از دهنم خارج می‌شه چیزی بین درد و لذته. -این بشه برات عبرت تا دیگه یاد بگیری بعد از مدرسه مستقیم میای خونه و ولگردی تعطیل، فهمیدی؟! https://t.me/+ZbT82FSR1Cs2ZWQ0 نادیا یه دختر روستاییِ هجده ساله‌ی کوچولو موچولو... که گیره کیاشا‌ی سی ساله، تاجر طلا میوفته... دختری که چیزی از رابطه نمیدونه و شب اول ...🔞❌

Repost from N/a
- اجازه می‌دی شکمت‌و برات ماساژ بدم دردت کم شه؟ چرا نمی‌شینی رو مبل؟ دخترک خجالت‌زده جلوی در ایستاده بود. می‌ترسید بنشیند مبل‌های آریامهر را کثیف کند! بدموقع پریود شده بود! نوار بهداشتی نداشت... - نه... الان دیگه داداشم باید بیاد. ببخشید تا دیروقت مجبور شدی بیدار بمونی به خاطر من. آریا نگاهش کرد. - هنوز دلت درد می‌کنه؟ دخترک با شرم چشم دزدید. کاش تمامش می‌کرد! در خانواده‌ای که بزرگ شده بود، حتی اجازه نداشت جلوی پدر و برادرش درمورد عادت ماهانه‌اش حرف بزند! حالا اما ایستاده بود وسط خانه‌ی دوست برادرش، داشت چکاب می‌شد! آن هم آریامهری که از زمان دبیرستانش یک طرفه عاشقش بود بی آن‌که پسرک بداند! با من و من گفت: - خ...خوب... خوب می‌شم. نگران نباش الان پارسا می‌آد. آیامهر کلافه وسط سالن ایستاده بود. بلاتکیف دستی به گردنش کشید. پسر راحتی بود اما، ناموس رفیقش، ناموس خودش هم محسوب می‌شد! نمی‌توانست درد کشیدنش را ببیند و بی‌تفاوت رد شود! غیرتش اجازه نمی‌داد! از طرفی هم معذب بود چون هرچقدر هم که با دخترک راحت بود، هیچوقت درمورد این مسائل صحبت نمی‌کردند! همان لحظه صدای پیام گوشی‌اش بلند شد. نگاهی به گوشی انداخت. پارسا بود، برادر دخترک: " داداش من تو جاده چالوس تصادف کردم... پلیس اومده... فکر کنم پاییز تا صبح باید بمونه خونه‌ت. شرمنده جبران می‌کنم‌. " چشمش را با درد فشرد. صدای گرفته‌اش بلند شد: - پاییز... بیا بشین اینجا... پارسا تا صبح نمی‌آمد. خون درون رگ‌هایش یخ بست. وحشت‌زده پرسید: - چرا؟ نخواست نگرانش‌کند. وقتی پارسا خودش پیام داده بود یعنی حالش خوب بود. کوتاه‌گفت: - نمی‌تونه بیاد الان پیام داد یه مشکلی براش پیش اومده. همزمان با گفتن حرف سمت پاییز رفت. کیفش را گرفت و سمت مبل‌های سفید راحتی هدایتش کرد. - بشین خواهش می‌کنم. تا صبح نمی‌شه جلوی در بایستی! پاییز با بغض نگاهش کرد. - من باید برم! آریامهر مشکوک نگاهش کرد. صدایش را پایین آورد و آرام و معذب پرسید: - تو... نکنه این دل دردت... به خاطر چیزه؟ همون چیز... پ... پریود... پاییز چشم بست و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش‌سر خورد. دوست داشت بمیرد اما در این شرایط نباشد! آریامهر از حالتش جوابش را گرفت و از دست خودش حرص خورد. چطور نفهمیده بود! سریع سمت اتاقش رفت و حوله‌ی مشکی برایش آورد. روی مبل پهن کرد و دستش را گرفت کمک کرد بنشیند. - بشین... من الان می‌رم برات... نفسش را حبس کرد. چقدر حرف زدن در مورد این مسائل با پاییز برایش سخت بود! چهار سال از شرم پارسا جرئت نکرده بود دم از خواستن دخترک بزند. فقط دوستش مانده بود و حالا... در این شرایط، موقعیت جدیدی برای جفتشان داشت پیش می‌آمد. پاییز سر پایین انداخت و آریامهر کوتاه گفت: - برات نواربهداشتی می‌خرم می‌آم. دراز بکش. پاییز جنین‌وار درخودش مچاله شد. چند دقیقه گذشته بود را نمی‌دانست اما، درد امانش را بریده بود. صدای در و پشت بندش آریامهر آمد. - برات خریدم می‌خوای بری سرویس پاییز؟ توان بلند شدن نداشت. با ضعف نالید: - نمی‌تونم... درد دارم. آریامهر با بیچارگی تیغه‌ی بینی‌اش را فشرد. گرفتاری شده بود. با خودش بود دخترک را در آغوش می‌کشید و تا صبح نوازشش می‌کرد تا دردش آرام شود! اما به پارسا قول داده بود این عشق را با خودش به گور ببرد! اگر جلوی خودش را نمی‌گرفت فردا چطور با برادرِ دخترک چشم در چشم می‌شد؟ صدای گریه‌ی ضعیف پاییز، وجدانش را خفه کرد. گور پدر پارسایی زیر لب زمزمه کرد و پشت سر دخترک روی کاناپه دراز کشید. پاییز تنش را منقبض کرد و آریا آرام دستش را زیر شومیز دکمه دارش سر داد. سرش را در گردنش فرو کرد و آرام زمزمه کرد: - هیس... چیزی نیست... صبر کن... آرومت می‌کنم. گرمای دست مردانه‌اش روی پوشت سرد شکم دخترک؛ باعث تسکین دردش می‌شد اما، هورمون‌های بهم ریخته‌اش بود که به جای خودش نالید: - دلم نمی‌خواد من‌و توی این وضعیت ببینی! نفس آریامهر حبس شد. دستش را بی‌اختیار کمی‌ بالاتر سر داد و لب زد: - چرا؟ - چون دوست ندارم! چون دلم می‌خواد به چشمت بیام! نه توی این وضع چندش... آریامهر با ملایمت دخترک را سمت خودش چرخاند. ضربان قلبش بالا رفته بود. نگاهِ سرگردانش را در صورت دخترک چرخاند. - چرا می‌خوای به چشمم بیای؟ پاییز چانه لرزاند به چشمان خمار پسرک خیره شد. بی‌نفس لب زد: - چون دوستت دارم! میم آخر جمله، کامل از دهانش خارج نشده بود که آریامهر خم شد و بی‌طاقت، لب‌های دخترک را به کام کشید... دستش را بیشتر روی پوست سردش سراند و.... https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk https://t.me/+sAmf6J900tJmY2Zk

Repost from N/a
ـ دستم بهت برسه می کُشمت کرانه. لبم و گاز گرفتم تا قهقهه نزنم. داشتم از جلز و ولزش لذت می بردم. با اینکه از صداش ترسیده بودم اما گفتم: ـ اونوقت چرا؟ خواستگاری یه امر عادی و خیره، ایرادی توش نمی بینم جناب که بخوای منو بکشی. صدای ساییدن دندوناش از پشت تلفن باعث شد آب دهنم و قورت بدم. ـ خواستگاری از دختری که من می خوامش خود جرم عزیزم خود خود گناهه کبیره اس بی خیال رو تخت لم دادم وتو دلم گفتم حقته، تا تو باشی به من بگی هنوز زوده واسه ازدواج. ـ کدوم دختر!؟ دختر مورد علاقه شما تو خونه ما چیکار می‌کنه!؟ اینبار جوری نعره زد که وحشت زده گوشی رو از گوشم فاصله دادم ـ بــا مـن بـازی نکن کرانه! با حرص دستم و مشت کردم و رو تخت کوبیدم. از زورگوییش متنفر بودم. از اینکه همیشه حرف حرف خودش بود بدم می اومد. برای اینکه بیشتر حرصش و در بیارم با غیظ گفتم: ـ بازی چی آقای محترم!؟ اصلا شما برای چی به من زنگ زدی؟ خنده جنون آمیزش مو به تنم سیخ کرد. اما دم نزدم.عصبی ادامه دادم: ـ می خوام قطع کنم اگه حرف مهم داری بزن. پسر مردم منتظر منه تا براش چایی ببرم! نمی دونم این همه دل و جرعت از کجا آورده بودم. داشتم یه مشت دروغ تحویلش می دادم تا دیوونه اش کنم و خب می دونستم که دارم موفق میشم. با اینکه مظمئن بودم بعدا عواقب خیلی بدی در انتظارمه اما تنبیه کردن هادِس ارزش و داشت. ـ گوه زدم تو دهن پسر بی شرف مردم که اومده خواستگاری زن من بی اختیار با تمسخر خندیدم. ـ زنت؟ کی زنت شدم که خودم خبر ندارم؟ تو نبودی مگه می گفتی تا چند سال نمی خوام ازدواج کنم چه با من چه با دختری دیگه ای!؟ صدای نفس های بلند و تندش ترسم و بیشتر می کرد .اون دیوونه بود.خب می دونستم که هیچ ترسی از هیچ کس نداره اگه خارج شهر نبود مطمئنن الان داشت می اومد سمت خونه مون تا خواستگاری فرضی و به هم بزنه. ـ برو بیرون بگو برن.منو روانی نکن کرانه نذار کار دست جفت مون بدم. وای که داشتم از دست زورگویی هاش کلافه می شدم. ـ نمیگم. از پسره خوشم اومده می خوام زنش بشم به تو ام هیچ ربطی نداره آقای مزاحم به ظاهر محترم دیگه ام به من زنگ نزن خوشم نمیاد نامزد آینده ام و ناراحت کنم.خدافظ گفتم و قبل اینکه صدای فریادش بلند بشه تماس و قطع کردم. تا اون باشه من و اذیت کنه بی حوصله سمتم کمدم راه افتادم امشب که برای همسایه طبقه پایین مون خواستگار اومده بود. تصمیم گرفتم یه درسی به اوکتای خان بدم. هرچند می دونستم دارم با دست های خودم گور خودم و می کنم. اگه می فهمید سرکارش گذاشتم وای اگه می فهمید دیوونه می شد. یه خلافکار وحشی و جذاب که برادر رئیس شرکتی بود که توش کار می کردم. یه زورگوی حیله گر که مجبورم کرد دوست دخترش بشم. اگه بخوام تشبیهش کنم شبیه به شامپانزه گنده بود که خیلی ترسناک بود. بی حوصله لباس خوابم و تنم کردم تا بخوام دیگه حوصله نداشتم. چرخیدم تا برم سمت تخت اما با دیدن فرد مقابلم شوکه چشمام گرد شد. نفس کشیدن یادم رفت.اون اینجا چیکار می کرد؟ مگه نرفته بود خارج شهر!؟ سرش و کج کرد و همون طور که با قدم های آروم و محکم سمتم می اومد پچ زد: ـ که گفتی خواستگار داری و از پسر هم خوشت اومده و می خوای زنش بشی!؟ با دیدن چشم های وحشی و آماده به حمله اش بند دلم پاره شد. ـ مـ..من.. سریع رسید بهم و تا به خودم بجنبم با یه حرکت خیلی سبک من و انداخت رو کولش. هین خفه ای کشیدم و دست رو دهنم گذاشتم. جرعت نداشتم حرفی بزنم و کولی باز در بیارم وگرنه همه می فهمیدن. قلبم محکم کوبید. صدای عمیق و خش دارش که بیش از حد ترسناک بود؛ رعشه به تنم انداخت. ـ کاری باهات می کنم که بفهمی بازی دادن من چه عواقبی‌ داره دختر کوچولو! https://t.me/+vigkVodmg-5lZTBk https://t.me/+vigkVodmg-5lZTBk https://t.me/+vigkVodmg-5lZTBk https://t.me/+vigkVodmg-5lZTBk جدیدترین اثر مشترک نویسنده ی رمان پرطرفدار هیژا و ثعبان😍😍😍

Repost from N/a
#پارت_301 #پارت_VIP🍃🌺 -دراز بکش رو یونیت! نگاهم را از پشت به بازوهایش که نزدیک بود فرم پزشکی اش را جر بدهد دوختم. -درد داره؟ نیم نگاهی به من انداخت و از کشو آمپول را در آورد! -بی حسی می زنم. به یونیت دندانپرشکی شبیه هیولایی که قصد بلعیدنم را دارد نگاه کردم. اگر همین حالا فرار می کردم چه می شد؟ -تو هم قراره دندونتو بکشی بدی آقا موشه؟ با پاهای آویزان از یونیت نگاه متعجبم چسبید به دخترک کوچولویی که جلوی در ایستاده بود. با دیدن نگاهم خندید و جلو آمد -نترس عمو دکتر خیلی مهربونه! عمو دکتر جذابش بم و مردانه خندید: -مرسی که تبلیغمو می کنی آریانا. بعد هم با آمپول به سمتم آمد و دست روی شانه ام گذاشت. -پاهاتو دراز کن سرتو بچسبون کامل... خوبه! دهنتو باز کن! چراغ را تنظیم کرد و بعد خم شد رویم... عطر تلخش زیر بینی ام زد و همین که امپول را نزدیک کرد سرم کج کردم و با ترس مچ دستش را چسبیدم -نه نمی خوام... قرص بده خوب شه آمپول نه! با اخمی غلیظ نگاهم کرد و چانه ام را آرام گرفت و برگرداند. -سرماخوردگی نیست که با آمپول خوب شه، باز کن دهنتو مهتاب! لب برچیدم و مانند بچه ها التماسش کردم... در حالی که مچ درشتش را چسبیده بودم -تو رو خدا... آیهاااان؟ نگاهش از ان فاصله سر خورد روی لب های آویزانم و سیبک گلویش تکانی خورد بی رحم اما دستم را پایین اورد -اونجوری مثل گربه نگام نکن بچه، باید درست کنی دندونتو امروز! آریانا میتونی دستشو نگه داری من آمپولشو بزنم؟ دختر کوچولو جلو آمد و روی سکوی کناز یونیت ایستاد. با دستان کوچولویش دستانم را گرفت و رو به آیهان چشمکی زد! -من دارمش، تو بزن عمو دکتر قهرمانم! آیهان آرام چانه ام را لمس کرد، انگشت شستش را که روی لبم کشید حس کردم هری دلم ریخت و دهانم را خود به خود باز کردم لبخند محوی زد -دخترخوب! آمپولم را زد و بعد عقب کشید -بی حسی اثر کنه شروع می کنم. دست یخ شده ام که توسط آریانا رها شد نگاهش کرد سرش را به من نزدیک کرد و لبخند دندانی ای زد -چقدر چشمات درشت و خوشگلن... تو سرندپیتی هستی؟ گیج نگاهش کردم که انگشتش را جلو آورد و آرام توی لپم فرو کرد -هیععع... چقدر لــپپپپ! آیهان آمد و بالای سرم ایستاد... او هم خیره به لپ هایم بود! -لپاش گاز زدنی ان مگه نه؟ نفسم در سینه حبس شد و آریانا بیخ گوشم خندید و بعد با چیزی که گفت حس کردم قلبم یک ضربان را جا انداخت -عمو دکتر سرندپیتی همونی نیست که عکسش تو گوشیت بود و اون روز داشتی نگاش می کردی؟ نگاه خیره ی آیهان را حس کردم و دخترک بی توجه ادامه داد -تازه داشتی قربون صدقش هم می رفتی... گفتی قربون اون لبخند موشیت بشم من! https://t.me/+PtQRw5xmuUY4MjRk https://t.me/+PtQRw5xmuUY4MjRk عشق یه آقای دکتر جذاب و هیکلی به دخترکوچولوی هاتی که ۱۰ سال از خودش کوچکتره و پیش مادربزرگش زندگی می کنه! این رمان یه عاشقانه های داغی داره که اصلا من از همین الان غش کردم براشششش🥹🔥😍 اگه از رمانایی که پسر و دخترش فاصله ی سنی زیاد دارن خوشتون میاد جاتون اینجا خالیه👇🤤 https://t.me/+PtQRw5xmuUY4MjRk https://t.me/+PtQRw5xmuUY4MjRk

Repost from N/a
- یا باهام میای امارات یا هرشب که اونجام باهات ویدیو کال میکنم لخت میشی با خودت ور میری تا من ارضا شم. چشم گرد کرد و تلفن را وحشت زده پایین آورد. حاج بابایش داشت اخبار نگاه می‌کرد و نقره خانم در آشپزخانه بود. آب دهانش را قورت داد و با لکنت گفت: - اُ... استاد... من... من نمی‌تونم این کلاس ها رو شرکت کنم. صدای خسته‌ی آشور در گوشی پیچید: - ناز؟ حوصله ندارم الان وایسم نازتو بکشم. فردا صبح ساعت هشت پرواز دارم امارات. یه جلسه مهم از طرف شرکته با یه کشور عربی می‌خوایم قرارداد ببندیم. نمیدونم کی برمیگردم و میخوام تو رو با خودم ببرم. رنگ نازان با دیوار پشت سرش فرقی نداشت. حاج بابا توجهش جلبش شد. عینکش را درآورد و با دقت نگاهش کرد. - خوبی بابا؟ از استرس به سرفه افتاد. آشور عصبی غرید: - جمع کن خودتو نازان! چه مرگته؟ لب گزید و ترسیده از عصبانیت یزداد، سریع به خودش مسلط شد. با لبخند لرزانی گفت: - خوبم بابا جان... حاج بابا مشکوک پرسید: - کیه زنگ زده؟ نازان به نفس نفس افتاده بود. آشور با تشر گفت: - خنگ بازی درنیار! مثل آدم بگو استاد صفا پشت خطه! حرف آشور را که تکرار کرد، گل از گل حاج بابایش شکفت. با ذوق گفت: - سلام برسون بابا... بگو تشریف بیارید خونه در خدمت باشیم جناب صفا. خیلی وقته منور نکردید خونه ما رو... نازان مات به حاج بابایش نگاه کرد. و آشور دوباره تشر زد. - نازان مثل آدم رفتار کن وگرنه خدا شاهده پامیشم نصف شبی میام دم در خونتون خرکش می‌برمت. گیج بازیا چیه درمیاری؟ به خودش آمد و تصنعی آشور تعارف زد: - استاد... حاج بابا میگن تشریف بیارید. آشور جدی گفت: - بزن رو اسپیکر! نفس نازان یک لحظه از استرس قطع شد. بلند گفت: - چی؟ آشور سعی کرد به خودش مسلط باشد. شمرده شمرده تکرار کرد: - میگم بزن رو اسپیکر! با دست لرزان کاری که گفت را انجام داد. حاج بابا سریع پیشدستی کرد: - سلام جناب صفا... میگم تشریف بیارید اینورا خوشحال میشیم. - احوال شریف حاج آقای دبیر؟ ممنون از تعارفتون. ولی راستش من فردا باید برم شیراز برای یه سمینار‌. بعد از اونم کلاس های ده روزه فوق برنامه‌اس قراره اجرا شه، انشالله بعدش مزاحمتون میشم. نازان با چشم گرد شده به تلفن خیره شد. واقعا این مرد شیطان را درس میداد! حاج بابایش با کنجکاوی گفت: - به سلامتی... چی هست کلاسا؟ - والا در اصل برای همین به نازان جان زنگ زدم. میخواستم اگه امکانش باشه توی این دوره شرکت کنه، برای کنکورش فوق العادس! نازان لب گزید. برای کنکورش فوق العاده بود یا زیر شکم آشور صفا؟ حاج بابایش وسوسه شده گفت: - مطمئنه این سفر جناب صفا؟ یزداد با اطمینان گفت: - خیالتون راحت باشه. سرپرست این سفر خودم هستم! و حاج بابای بیخبر از همه جا با لبخند گفت: - خب اگه شما هستید که عالیه... خیالم تخته. اگه زحمتی نیست کارهای نازان هم کنید این ده روز تحت سرپرستی خودتون بیاد شیراز! طفلک نمی‌دانست این سرپرستی مختص تخت خوابش هم بود! و قرار بود دخترک به اصطلاح چشم و گوش بسته‌اش را به سفر خارجه ببرد و در بهترین هتل هفت ستاره‌ی عربی، هرشب ترتیبش را به بهانه‌ی کنکور بدهد! آشور پیروز گفت: - چشم خیالتون راحت باشه. من اوکی میکنم. فقط نازان جان وسایلش رو آماده کنه، ساعت دو صبح پروازه من یک ساعت دیگه میام دنبالش. دوباره چشم نازان گرد شد. حاج بابا اشاره زد خودش با آشور هماهنگ شود. و نازان بهت زده تلفن را به گوشش چسباند و سریع در اتاق چپید. بهت زده گفت: - آشور؟ واقعا؟ - چی واقعا؟ ببین تو مثکه آشور صفا رو دست کم گرفتی بچه! من یه گردان آدمو سر انگشتم میچرخونم! حاج بابای تو که آب خوردنه. نازان با استرس پوست لبش را کند و گفت: - مگه نگفتی صبح ساعت هشت پروازه؟ پس چرا به باباحاجی گفتی یه ساعت دیگه میای؟ و صدای خبیث آشور که در گوشی پیچید: - میخوام بیام الان ببرمت آپارتمانم، یه راند تو ایران بکنمت، یه راند هم تا رسیدیم امارات! https://t.me/+mGgIQ733ZTA1ZWQ0 https://t.me/+mGgIQ733ZTA1ZWQ0 https://t.me/+mGgIQ733ZTA1ZWQ0 https://t.me/+mGgIQ733ZTA1ZWQ0 https://t.me/+mGgIQ733ZTA1ZWQ0

بریم برای پارت دلبرمون😍😍

از وحشت اینکه اذر سر برسه و بخواد بچه هام رو بگیره داشتم وسایلم را جمع می کردم تا یک جایی فرار کنم که دستش بهم نرسد.... ارزو سر می رسد و متعجب بهم نگاه می کند. —داری چیکار می کنی دلان....؟! چرا داری چمدون می بندی....؟! قطره اشکم می چکد. نگاش می کنم. -دارم از دست داداشت فرار می کنم که دستش به بچه هام نرسه....!!! چشمانش نگران است اما به همان اندازه هم عصبی.... -آذر همینطوریش به خاطر نگفتن در مورد دوقلوها ازمون شاکی هست، تو رو خدا بدترش نکن....!!! لبم می لرزد. -بچه هام رو ازم می گیره....!!! ارزو سعی داشت مانعم شود. -نکن دلان... اوضاع رو بدتر نکن.... باهاش حرف می زنیم....!!! سری به طرفین تکان میدهم. -حرف توی گوشش نمیره.... ارزو داداشت همون شش سال پیش تموم زندگیم رو ازم گرفت و رفت حتی وقتی عشقم رو اعتراف کردم فقط پوزخند زد.... ارزو می ترسید منم می ترسیدم... -دلان هر اتفاقی هم افتاده باشه اون بابای بچه هاته...!!!! خشم وجودم را می گیرد... - اون هیچ حقی نسبت به بچه‌های من نداره…!!! آرزو سری به تاسف تکون میده.... زمزمه می‌کنه: -حق داره دلان... فقط یه آزمایش دی‌ان‌ای کافیه… بعدش یه شکایت… اون‌وقت می‌بینی آذر بازم چطور می تونه همه‌چی رو ازت می‌گیره...!!! بدتر از اون پدربزرگمه وقتی بفهمه یه پسرم داره تا میراث تاج و تحتش باشه....!!! قلبم فرو می‌ریزد… اسمش… هنوزم لرزه به جونم میندازد و بارها و بارها ارزو از پدربزرگش گفته بود.... آذر هم به مانند ان مرد بود… مردی که بلد بود نابود کنه… بدون ذره‌ای عذاب وجدان…! بدون ذره ای رحم یا مروت....!!! بغض داشت خفم می کرد. همزمان قطره ای اشک از چشمم می افته.... -بچه های خودمن.... من بچه‌هامو بهش نمی‌دم… ارزو داداشت زندگیمو نابود کرد....بی گناه تاوان دادم ولی بچه هام مال منن... حتی اگه جونم بره نمیذارم بچه هام رو ازم بگیره…!!! صدام می‌لرزه… ولی تا پای جونم پای بجه ها ایستاده بودم … چون یادم نرفته… هیچ‌وقت یادم نمی‌ره… اون شب لعنتی… اون بلایی که سرم آورد… و بعدش… مثل یه زباله… پرتَم کرد بیرون…!!! ارزو هم دل به دلم می ده... -منم بودم، نمی ذاشتم رنگ بچه هام رو ببینه اما اذر رو می شناسم اگه دیو درونش بیدار شه بدجور ازارت میده .....!!! اشکم رو پاک می کنم.... -هر غلطی می‌خواد بکنه…اما من نمی‌ذارم حتی سایه‌ش به بچه‌هام برسه…!!! چشم‌های آرزو پر از اشک میشه… با ترس بغلم می‌کنه… -دلان… دیر شده… خیلی دیر…!!! نفسم بند میاد… - چی میگی…؟! لب‌هاش می‌لرزه…و با صدایی که از وحشت خفه شده، میگه: -آذر…توی راهه…!!!» قلبم از تپش می‌ایسته…دست‌هام یخ می‌کنه… -من... من... باید برم....! سمت اتاق رفتم و بچه خا رو از خواب بیدار کردم که بیچاره ها به گریه افتادند... دخترم رو به ارزو دادم و پسرم هم خودم بغل کردم تا دم خونه رفتیم.... اما درست همون لحظه… تقه‌ای محکم به در خثرد و صدایگریه های بچه ها… یکی… دوبار… بعدش یه نعره‌ی وحشی… تمام وجودم می‌لرزه… -دِلاااان… درو باز کن…!!! https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0

-ترسیدی دختر کوچولوم؟ نلرز خودم هواتو دارم. دخترک وحشت زده نگاهش کرد -میگن مال شما خیلی بزرگه! من دومم نمیارم. مرد خندید: -ژنه دیگه… دست من که نیست! -می…میشه بزاریم بعدا؟! حلقه‌ی دستای مرد دور کمرش تنگتر شد. -هیششش!!! نگران نباش… یه جوری خیست می‌کنم که خودت التماس کنی بکنمت!! با پایان جمله دستش بین پای دخترک رو به بازی گرفت و… https://t.me/+1ogd4b5FN5RmYmM0

- تب داری آقا نیواد؟ با اخم نگام کرد. - چرا لخت اومدی تو تخت من!؟ از عمد روش خم شدم. - اخه نگران شدم، مریض بودی. مطمئن شم خوبی؟ سینه‌م و روی بازوش کشیدم و بی‌طاقت لب زد. - چیکار می‌کنی آیه! صدام و نازک تر کردم. - میگم خوبی؟ نگرانم نیواد. - انقد خوبم که تا صبح زیرم ناله کنی عروسک! تن من و توی یه حرکت زیر انداخت و...💦🔥❌ https://t.me/+EYbzHbIr6RYwOGQ0 #دارای_صحنه‌های_باز🔞

Repost from N/a
-دوتا نواربهداشتی بذار، پسرعموی بزرگت تو این خونه زندگی می کنه! مریم پتو از سرش کشید و با غیض روی تخت نشست -چرا مهرانه خانم؟ اگه خونمو ببینه میشم نجس؟ میشم دختر خراب؟ مهرانه با چشمان گشاد شده روی دستش کوبید -مار بگزه اون زبونتو چشم سفید! دیوونم کردی تو... آخرش این زبون سرخت سرتو بر باد میده حالا ببین کی گفتم. مریم دستش را در هوا پرت کرد و با پوزخند گفت -من برخلاف شما از اون غول بی شاخ و دم نمی ترسم، تو روشم میگم اینو... تو هم الکی جلوی دهنمو نگیر! -نگیرم که خودتو بدبخت می کنی ذلیل مرده! تو که می دونی اون با مامانشم شوخی نداره... نذار این حرفاتو بشنوه کارت برسه به تنبیه! تنبیه! دختر ۲۰ و اندی ساله باید ترس از تنبیه می داشت؟ اگر می توانست سر آن دیکتاتور را از تنش جدا می کرد و بعد این خانه را برای همیشه ترک می کرد! عاصی شده از جانب گیری مادرش داد کشید: -برو بیرووون! به جای اینکه پشت دخترت باشی اومدی تهدیدم می کنی؟ فقط به خاطر یه پریود که نه گناهه نه حرام، چرخه ی طبیعی زناست! اون گنده بک هم گوه میخوره اگه بخواد تنبیهم کنه! صورت مهرانه از ترس سرخ شد... داشت سکته می کرد! اگر صدایش به گوش شهاب می رسید بدبختش می کرد... داغش را به دلش می گذاشت! -باشه چش سفید بیار پایین صداتو من رفتم بیرون... آخرش تو یکی سکتم میدی! صدای کوبیدن در آمد و دخترک بغض ترکاند... دستش را زیر دل پر دردش گذاشت و زار زد! *** با موهای پریشان و لنگه ی بالا رفته ی شلوارش روی پنجه ی پاهایش بلند شده بود تا بسته ی قرص ها را بردارد! -اه لعنتی... موقعی که داشتن قد تقسیم می کردن من کدوم گوری بودم اخه؟ همان وقت بدن مردانه و بزرگی از پشت به او چسبید و خیلی راحت بسته ی قرص ها را پایین اورد. -هـــین! -منم بچه! مریم با هراس برگشت و شهاب استوار سر جایش ماند. با آن بدن بزرگ کم مانده بود دخترک را بین خودش و کابینت له کند -واسه چی میخوای قرص بخوری؟ مریم چیزی نگفت و نگاه تیزبین شهاب دست دخترک را روی زیرشکمش شکار کرد... پریود شده بود! قرصی که هر ماه برایش میخرید را از داخل جعبه در اورد و به دستش داد... می دانست فقط همین قرص روی دردهایش اثر می کند. -بعد تموم شدن پریودیت قرص آهن میخوری؟ خونریزیت زیاده باید جایگزین شه! سر دخترک به ضرب بالا امد -تو از کجا می دونی که چقدر خونریزی... با درد وحشتناکی که یکهو زیر دلش پیچید خم شد و آخی گفت! شهاب با اخمی پر ابهت دست نرمش را گرفت و بعد از نشستن روی صندلی او را روی پاهایش نشاند اشک روی صورتش را با نوک انگشت گرفت و لب زد -می دونم چون اولین بار خودم شلوار خونی پرنسسم‌و شستم تا کسی جرئت نکنه دعواش کنه! https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk https://t.me/+ZGEMcwlDlCswMzJk

Repost from N/a
#Part_301 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk