بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу بگذار اندکی برایت بمیرم....
Канал بگذار اندکی برایت بمیرم.... у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 65 465 підписників, посідаючи 4 732 місце в категорії Еротика та 5 036 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 65 465 підписників.
За останніми даними від 12 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -1 674, а за останні 24 години на -101, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 3.12%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 15.15% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 040 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 9 917 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 46.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 13 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Еротика.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 13 липня | 0 | |||
| 12 липня | 0 | |||
| 11 липня | +189 | |||
| 10 липня | 0 | |||
| 09 липня | 0 | |||
| 08 липня | 0 | |||
| 07 липня | 0 | |||
| 06 липня | 0 | |||
| 05 липня | +201 | |||
| 04 липня | +385 | |||
| 03 липня | 0 | |||
| 02 липня | 0 | |||
| 01 липня | 0 |
| 2 | - سه روزه شیر ندادم.
نگاهی بهم انداخت که با بغض گفتم:
- الان شیرم خشک میشه بچمو میخوام.
حرصی نگاهم کرد که با بغض روی پاش نشستم.
- درد میکنن.
- میخواستی حواست و جمع کنی بچه پسنندازی...
با بغض بهش زل زدم که کلافه پرسید:
- خب میگی چیکار کنم ها؟
- خودت مک بزن که خشک نشه شیرم!
متعجب نگاهم کرد که...
https://t.me/+BFNn5l2J6Qs2NGVk
❌دختری که شوهرش فکر میکنه بهش خیانت کرده ولی... | 1 284 |
| 3 | -سوتینت و در بیار...
-چیکار به سوتین من داری...؟
- کاری با اون ندارم، میخوام سینه هات و بخورم...
-وا دیوونه شدی...؟!
مرد نیشخند زد و با اشاره با پایین تنش گفت: من نه ولی این داره دیوونه میشه تا داغی یه چیز و حس کنه... خب اون پایینت که اک بنده، میمونه سینه هات که کافیه بزار لای چاکشون تا ارضا شم...!!!! ♨️🔞🤤
https://t.me/+BFNn5l2J6Qs2NGVk | 829 |
| 4 | sticker.webp | 3 048 |
| 5 | -صدای نالههات نذاشت بخوابم، کافور لازمی سِت؟!
لب گزیدم و خودم را سرگرم کارهایم نشان دادم.
-دو روز دیگه مادر بزرگت میره دوباره جامون جدا میشه راحت میشی. چرا تهمت میزنی؟
خیلی وقت بود اختلافها ما را از هم جدا کرده بودند.
اما حاملگیو نیازهای سر به فلک رسیدهی من داشت رسوایم میکرد.
-تهمت؟ فیلم بگیرم از امشب بفهمی تو خواب چطور عین این پسرای نوجوون ناله میکنیو وول میخوری؟!
شرم نداشت که.
سرخ شده از جا بلند شدم و حمله را بهترین دفاع دیدم.
-کافور لازم نیستم. شوهر لازمم که تو خواب ناله میکنم... چیزی که ندارم!
با غیض رو گرفتم و خواستم از اتاق خارج شوم که مچم اسیر دستش شد.
-نشنیدم چی گفتی؟!
خواستم دستم را بکشم، اما او محکمتر از پیش نگهم داشت.
-دکترت چی میگفت؟! قرصِ کاهشِ میلِ جنسی خواستی ازش؟!
از شرم نگاهش نمیکردم.
درست اولین رابطه از او حامله شدم و بعدش هم که اتاقهایمان جدا شد.
-خجالت نمیکشی یه طور تا کردی فکر میکنن مشکل از منه؟ تو ویارِ عجیب غریب داری، من سرزنش میشم.
عاصی به شکمم اشاره زدم.
-مشکل داشتی بارِ اول حامله میشدم؟! یا تقصیرِ منه ویارم س.کسه؟
مرا سمتِ خود کشید.
-چرا بهم نگفتی؟!
بندِ لباسم را از سرشانه پایین فرستاد و تب همهی تنم را درگیر کرد.
-بخوابونمت رو تختو حالتو جا بیارم یا چی؟ نمیخوام فردا فاز بگیری بگی زوری بود.
بیقرار سر بلند کردم.
بچهاش مرا دیوانه کرده بود که میخواستم موافقت کنم.
-نه! نمیخوام... مگه اینکه همون زوری بخوای مجبورم کنی!
غرورم اجازه نمیداد بفهمد هنوز عزیز است و میخواهمش.
-که اینطور...
انگار از جلسهاش مستقیم به خانه و اتاقِ من آمده بود.
هنوز کت و شلوار به تن داشت و هنوز هم در این لباسها برایم زیادی جذاب بود.
-پس زنِ حاملهی من هنوزم خشن میپسنده.
بندِ دیگر هم از سرشانهام پایین کشید و با صدایی که یک پرده بمتر شده بود پچ زد:
-فردا وقتِ دکتر داری؟!
کلافه از دست دست کردنش سر تکان دادم.
-پس مجبوریم همین امروز به تجویزِ دکتر عمل کنیم.
گفتو...
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0
اختلاف داشتیم وقتی فهمیدم حاملهام.
حتی اتاق خوابمون از هم جدا شده بود...
تا اینکه دکتر بهش گفت میلِ جنسیم به شدت بالا رفتهو نیازم به رابطه دو برابرِ قبل شده...💦❌ | 1 828 |
| 6 | _نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود میشود، مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی.. میخواستم ازتون. معلم دِه.. گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم..
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ.. بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده..
جای... چوب فلک بود..
ادامه⬇️
https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk
❌کپی سریعا پیگری میشه❌ | 1 012 |
| 7 | -دختره خونریزی داره ایزد
چه غلطی کردی؟
آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود.
ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت:
-زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟
منم همونکار و کردم
آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت:
-اون هنوز بچه ست نره غول
از پشت باهاش...
آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود.
از پشت و بدون آمادگی.
از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمیآمد.
همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود:
-پشت و جلو نداره مادر من
دختره زیادی نازنازیه
نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد
نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند.
هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود.
حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند
بعد از ان شب دخترک را ندیده بود:
-کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش
امشب مهمون دارم
بعدش باید به شوهرش برسه
از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود.
بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد.
آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد:
-بسه ایزد
ول کن طفل معصوم و
خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه
دخترک از توی اتاق صدای مرد را میشنید که گفت :
-پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟
فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟
نفسی گرفت و گفت:
-بگو بیاد میخوام ببرمش
-دیگه نمیدم ببریش...
خیانت کردی تو امانت پسر
طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم
میخوام شوهرش بدم
ایزد انگار دیوانه شده بود.
روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد
با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت:
-گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟
یه شوهری امشب بهش نشون بدم...
آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد:
-پس دلت شوهر میخواد...ها؟
با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید
-ب...بخدا...من نمیخوام...
من...من میترسم...جلو...نیا
از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد
همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک
-که دلت شوهر میخواد ...
من امشب یه شوهری به تو نشون بدم
دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت....
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0
https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 | 1 447 |
| 8 | .
- با شناسنامه زنت دوست دخترتو بردی هتل داداش؟
منصور با احتیاط آمد سمت در
در باز شده اتاق خواب مشترکمان را بست تا صدایش به بیرون درز پیدا نکند
خبر نداشت که من توی کمد منتظرش بودم
که غافلگیرش کنم
ولی حالا خودم غافلگیر میشدم
- هیییس... ببر صداتو مارال! الان طلا میشنوه
مارال هند جگرخوار برایم دل میسوزاند!
ببین چقدر بدبخت شده بودم
- دیگه شنیدن یا نشنیدنش مگه فرقی برای تو میکنه؟ تو که رفتی پی عیاشی
منصور یکی یکی کشوها را بیرون میریخت
باور نمیکردم که برای پیدا کردن شناسنامهام باشد
ولی با اعصاب خوردی گفت
- اه کجاست شناسنامه این گامبالو؟
خودم همینجا گذاشته بودمش
گذاشته بود ولی برداشته بودمش برای آزمایش
برای فهمیدن همان چاقی ای که او مسخره اش میکرد
- من از روز اول گفتم طلا رو نمیخام
رفتین برای من یه دختربچه دبیرستانی گرفتین که چی؟
خبر داشت همین دختربچه دبیرستانی داشت مادر میشد؟
خبر نداشت که آنطور بیرحم گفت
- من زن میخوام، نه بچه!
زنه کاربلد. یکی که عشق کنم باهاش بخوابم. نه اینکه بدتر رغبتم بپره!
کاش مارال از من دفاع نمیکرد
طاقت نداشتم بیشتر به بدنم پرت و پلا بگوید
- خب داداش طلا هم خوشگله. خوشگل نبود که شب زفافتون کارش به بیمارستان نمیکشید
- خوشگل بود ولی واسه یه شب
دختره مریضه مارال!
یه دختر مریض و مردنی رو برام گرفتین
تا منو میبینه هوق میزنه. اینم شد زن؟
دلیلش را فهمیده بودم. همین امروز
با آزمایش بتای مثبت
تقصیر من چه بود وقتی تخم دو زرده خودش به دیدن قیافه جذابش حساسیت نشان میداد؟
- یه تهران تو کف منن تا براشون دست تکون بدم. اراده کنم صدتا پلنگ تو تختم قطاره
کافیه اراده کنم مارال!
اونوقت این دختره بیریخت تا میام سمتش هوق میزنه
شیطونه میگه همچین بزنمش که...
پس منصورخان جهان پوری دروغ هم بلد بود!
جلوی خواهرش میگفت شیطان تا مرز گول زدن میبردش ولی در واقعیت میزد
خیلی بد هم میزد. دستشم که سنگین
اصلا جوری میزد که شیطان انگشت به دهان میماند
توی کمد نزدیک بود که پس بیفتم
دکتر گفته بود با این کوچولوهای حساس باید خیلی مراقب باشم
منصور بالاخره کارت ملی ام را پیدا کرد
همان کارش را راه می انداخت
برای اینکه یکی از آن پلنگ ها توی تخت رامش کنند، به هویت من نیاز داشت؟
اسمم روی تخت میرفت و خودم نه
- من این چیزا حالیم نیست منصور
میخوای آبروی حاج بابا رو ببری؟ دختره رو نمیخوای طلاق بده بره
- با سر افتاده تو تشت عسل مگه میره؟
نمیدونم تو این خونه چی میخوره هر روز چاق تر میشه
بذار حاج بابا ببینه عروس گدا گشنه شو!
بذار ببینه واسه تک پسر خاندانش چه تحفه نطنزی رو گرفته
- اینی که میگی مایه آبروعه. طلاق بده بره خدایی نکرده شکمش بالا بیاد!
از این پتیاره وارث دنیا نیاد بهتره
واسه خاندان ما افت داره
قهقهه های منصور جگرم را سوزاند
چطور دلش میامد؟
مگر من چه هیزم تری فروخته بودم؟
غیر از این بود که حاج بابای خودش مثل برده مرا خرید و عروس خاندانش کرد؟
- شکمش بالا بیاد؟ از کی؟ از هوا؟
مگه لنگاشو بده به هوا وگرنه من که جای دیگه خودمو سیر میکنم
از لای درز در کمد میدیدمش
داشت به خودش میرسید
دکمه سر آستین میبست، مو شانه میزد
- آدم مگه خره سینمای بیرون و ول کنه، بیاد توی تلویزیون سیا سفید فیلم ببینه؟
ای وای!
عطر!! میخواست عطر بزند!
الان بود که رسوا شوم. جلو جلو دماغم را کیپ گرفتم تا بوی عطر به مشامم نرسد
ولی بی وجدان میلیون میلیون خرج همین میکرد که عطرهایش هر آدمی را مست کند
حتی زن حامله ای که توی کمد قایم شده باشد و بخواهد که برود
برای همیشه...
نت های تلخ و تیز عطرش به دماغم رسید
دیگر دست خودم نبود. جوشش معده ام و این رحم وقت نشناس دست خودم نبود
- من دارم میرم. داف بلند کردم، طلاااا!
نه مثل این زن من که از طلا فقط اسمشو داره
فقط مارال این کروات منو ندیدی؟
خدا لعنتش کند.آمد سمت کمد
نمیدانستم دماغ و بهم خوردن معده ام را سفت بچسبم یا خودم را مخفی کنم لای کت و شلوارهایش
- این صدای چیه؟
بو... بویش... بوی عطر حال بهم زن چند میلیونی اش...
چند رگال را کنار زد و تا من را دید چشمانش باز ماند
- طلا؟ تو... توی کمد...
دیگر دست خودم نبود
کاغذ آزمایشگاه را توی سینه اش کوبیدم و دویدم سمت حمام اتاق
هوق زدم... همان کاری که او ازش متنفر بود
- طلا؟ این کاغذ چیه دادی دست من؟
آمد توی چهارچوب حمام... هم حالش بهم میخورد هم لذت میبرد از حال بدم
با نیشخند گفت
بالاخره فهمیدن چه مرگته؟
فقط سر تکان دادم و دوباره زرداب بالا آوردم
با لذت به کاغذ نگاه کرد
بذار ببینم خداروشکر مُردنی هستی یا هنوز باید تحملت کنم؟
اخم هایش رفته رفته غلیظتر میشد
اینجا نوشته که... که... تو دوقلو حاملهای طلا؟
https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0
https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0 | 2 498 |
| 9 | - درش بیار فاتح، درد داره…نمیتونم!
- اگه سفت نگیری خودتو، دردت نمیاد قندم
- گولم زدی…گفتی هیچی حس نمیکنم و فقط لذت میبرم اما الان هم کلی دردن میاد هم میسوزه
خندیدم و دستم لای پاهای دخترکوچولوم رفت.
- خوشگلم منکه هنوز نصفشم نکردم داخل!
پاهاشو برام باز کرد و با دست مالیدمش که پلکاش لرزید.
- آی…کمکم ببر توش باشه؟
صدای نازش هم حشـ.ریم میکرد، نیپـ.لای لعنتیش سیخ شده بود…صبرم سر اومد و با یه حرکت کاملاً فرو کردم داخلش که جیغش در اومد و…
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0 | 272 |
| 10 | - بیا بشین روش نازلی، پاره شدم از درد!
- اینجا؟ آخه شوکا نمیدونه من با تو…
- بهونه نیار بیا نفسم…بیا رو پام زود!
شورت و شلوارمو پایین کشیدم و به طرفش رفتم که تنمو کامل کشید روی خودش و من سفتی آلـتشو که حس کردم ترسیدم.
- منقبض نکن خودتو، شل کن بشین روش!
با ترس و لرز پاهامو باز کردم و خواستم آروم آروم انجامش بدم که با یه حرکت خودشو فرو کرد داخلم و جیغ بلندی کشیدم.
- اووف…تنگی لامصب، همین تنگیت پدرمو درآورده!
بیحال نگاهش کردم و تکونی دادم خودمو که تحمل نکرد و خوابوندم روی تخت، دستشو روی سینهم فشار داد و تندتر کمر زد که همون لحظه در اتاقشو زدن و صدای شوکا اومد:
- دایی؟ شما دوستم نازلی رو ندیدی؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0
دختردبیرستانی با دایی رفیقش رل زده و..♨️ | 673 |
| 11 | - بیا بشین روش نازلی، پاره شدم از درد!
- اینجا؟ آخه شوکا نمیدونه من با تو…
- بهونه نیار بیا نفسم…بیا رو پام زود!
شورت و شلوارمو پایین کشیدم و به طرفش رفتم که تنمو کامل کشید روی خودش و من سفتی آلـتشو که حس کردم ترسیدم.
- منقبض نکن خودتو، شل کن بشین روش!
با ترس و لرز پاهامو باز کردم و خواستم آروم آروم انجامش بدم که با یه حرکت خودشو فرو کرد داخلم و جیغ بلندی کشیدم.
- اووف…تنگی لامصب، همین تنگیت پدرمو درآورده!
بیحال نگاهش کردم و تکونی دادم خودمو که تحمل نکرد و خوابوندم روی تخت، دستشو روی سینهم فشار داد و تندتر کمر زد که همون لحظه در اتاقشو زدن و صدای شوکا اومد:
- دایی؟ شما دوستم نازلی رو ندیدی؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0
دختردبیرستانی با دایی رفیقش رل زده و..♨️ | 1 045 |
| 12 | - بیا بشین روش نازلی، پاره شدم از درد!
- اینجا؟ آخه شوکا نمیدونه من با تو…
- بهونه نیار بیا نفسم…بیا رو پام زود!
شورت و شلوارمو پایین کشیدم و به طرفش رفتم که تنمو کامل کشید روی خودش و من سفتی آلـتشو که حس کردم ترسیدم.
- منقبض نکن خودتو، شل کن بشین روش!
با ترس و لرز پاهامو باز کردم و خواستم آروم آروم انجامش بدم که با یه حرکت خودشو فرو کرد داخلم و جیغ بلندی کشیدم.
- اووف…تنگی لامصب، همین تنگیت پدرمو درآورده!
بیحال نگاهش کردم و تکونی دادم خودمو که تحمل نکرد و خوابوندم روی تخت، دستشو روی سینهم فشار داد و تندتر کمر زد که همون لحظه در اتاقشو زدن و صدای شوکا اومد:
- دایی؟ شما دوستم نازلی رو ندیدی؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0
دختردبیرستانی با دایی رفیقش رل زده و..♨️ | 817 |
| 13 | - صددفعه گفتم با این باسن گُندهت از این دامنای کوتاه نپوش ناز!
- چرا عزیزم؟ حشـ.ری میشی؟
- زنمی لامصب، من به زور جلوی خودمو میگیرم
- نگیر خب…وقتی خودت شرط میذاری نزدیک نشی، پس لختم ببینی منو نباید دلت بخواد!
- اینجوریه؟
به بهونهی گذاشتن سینی، پشت به اون خم شدم و خیلی طول نکشید که کفری از پشت چسبید بهم
- من امشب حالیت میکنم این لوندیا چه عواقبی داره…جلو عقبت یکی نشه دست برنمیداری که!
- چیزیام داری مگه اون زیر؟ اگه داشتی من بعد چندماه باکره نبودم!
شلوارمو پایین کشید و کمی بعد با حس چیز کلفتی که روی باسـ.نم نشست، لرزیدم
- چطوره؟ میپسندی یا فرو کنم بیشتر حسش کنی؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0
فرو کن پسرم تا سلیطه خانم ادب شه😂😔 | 365 |
| 14 | - ممههات هرشب تو دهن شوهرخواهرت بوده که انقدر بزرگن؟
دخترک غمگین سر به زیر انداخت.
- خودشون…همینقدری بودن…از اول!
دست فاتح سمت سینههای دختر رفت، دختری که از زیر دست یک نامرد بیرون کشیده بودش.
- یعنی با اون الدنگ نخوابیدی تو؟
نازلی سر بالا داد و مرد زیپ لباسش را پایین کشید و با دیدن اصل جنس برق از سرش پرید.
- سوتین نبستی و انقدر خوش فرمن؟ عجب چیزیام از دست داده بیشرف!
سرش نزدیکتر رفت و با برخورد لبهای داغش به نیـ.پل صورتیاش، دخترک ناخواسته ناله کرد و مرد که دیگر طاقتش طاق شده بود روی همان میز خواباندش و دستش رفت سمت شلوارش، تا بخواهد به مراد دلش برسد صدای مادر امان نداد:
- خدا منو مرگ بده…وسط مراسم خواستگاری کشوندیش تو آشپزخونه چه غلطی میکنی پسرم؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0 | 1 |
| 15 | - ممههات هرشب تو دهن شوهرخواهرت بوده که انقدر بزرگن؟
دخترک غمگین سر به زیر انداخت.
- خودشون…همینقدری بودن…از اول!
دست فاتح سمت سینههای دختر رفت، دختری که از زیر دست یک نامرد بیرون کشیده بودش.
- یعنی با اون الدنگ نخوابیدی تو؟
نازلی سر بالا داد و مرد زیپ لباسش را پایین کشید و با دیدن اصل جنس برق از سرش پرید.
- سوتین نبستی و انقدر خوش فرمن؟ عجب چیزیام از دست داده بیشرف!
سرش نزدیکتر رفت و با برخورد لبهای داغش به نیـ.پل صورتیاش، دخترک ناخواسته ناله کرد و مرد که دیگر طاقتش طاق شده بود روی همان میز خواباندش و دستش رفت سمت شلوارش، تا بخواهد به مراد دلش برسد صدای مادر امان نداد:
- خدا منو مرگ بده…وسط مراسم خواستگاری کشوندیش تو آشپزخونه چه غلطی میکنی پسرم؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0 | 705 |
| 16 | - ممههات هرشب تو دهن شوهرخواهرت بوده که انقدر بزرگن؟
دخترک غمگین سر به زیر انداخت.
- خودشون…همینقدری بودن…از اول!
دست فاتح سمت سینههای دختر رفت، دختری که از زیر دست یک نامرد بیرون کشیده بودش.
- یعنی با اون الدنگ نخوابیدی تو؟
نازلی سر بالا داد و مرد زیپ لباسش را پایین کشید و با دیدن اصل جنس برق از سرش پرید.
- سوتین نبستی و انقدر خوش فرمن؟ عجب چیزیام از دست داده بیشرف!
سرش نزدیکتر رفت و با برخورد لبهای داغش به نیـ.پل صورتیاش، دخترک ناخواسته ناله کرد و مرد که دیگر طاقتش طاق شده بود روی همان میز خواباندش و دستش رفت سمت شلوارش، تا بخواهد به مراد دلش برسد صدای مادر امان نداد:
- خدا منو مرگ بده…وسط مراسم خواستگاری کشوندیش تو آشپزخونه چه غلطی میکنی پسرم؟
https://t.me/+xPQ5R8bS_wNmNmM0 | 1 558 |
| 17 | sticker.webp | 4 082 |
| 18 | _نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود میشود، مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی.. میخواستم ازتون. معلم دِه.. گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم..
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ.
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ.. بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده..
جای... چوب فلک بود..
ادامه⬇️
https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk
❌کپی سریعا پیگری میشه❌ | 2 933 |
| 19 | #پارت_رمان
_هیس چیشده دختر کوچولوم چرا سینه های کوچولوت انقد بالا وپایین میشه؟
نفس نفس زنان نگاهم می کند.
_نترس کوچولوم کاریت ندارم فقط می خوام این تب داغی که امشب به جونت افتاده رو آروم کنم..
سپس بی مقدمه دست دراز می کنم و تاپش را از سرش بیرون می کشم.
و حال او تنها با یک سوتین مشکی رنگ که تضاد به شدت جذابی با پوست سفید تنش به وجود آورده مقابل من قرار دارد.
درست موقعیت یک بره ی سفید شکاری مقابل گرگ درنده ای را دارد.
نفسم از برجستگی سینه های خوش سایزش که از بالای سوتینش خودنمایی می کند بند می آید.
نه زیاد بزرگ است و نه زیاد کوچک..
اما انگار برای دستان من ساخته شده اند.
شهوت و لذت مردانه ام بعد از این همه مدت خودداری بالاخره دارند جان به سرم می کنند.
که بی هوا سرم را میان سینه هایش فرومی برم.
و داغ و عمیق و محکم پوستش را میان لبهایم می کشم.
صدای آه ظریف و دخترانه اش دیوانه ترم می کند.
طوریکه با یک حرکت سوتینش را از وسط جر می دهم.
و حال دو توپ سفید با هاله ی قهوه ای رنگ اطرافش و نیپل های برجسته چشمانم را هرلحظه خمارتر می کنند.
سرم را به نیپل هایش نزدیک می کنم و حریصانه به داخل دهانم می کشم.
و در دل می نالم کاش قدرت این را داشته باشم که امشب خوددار باشم و سر قول و قرار با خودم بمانم.
دستانم هرلحظه در تمنای فتح تن بی نقصش می لغزند.
و پوست تنش لحظه ای از کشش لبهای بی تاب من در امان نیستند.
دستانم به کمر شلوارش که می رسند می بینم چطور زیر تنم می لرزد.
مکثی می کنم.
دستم را به موهایش می رسانم و با نوازش آنها را از روی صورتش کنار می زنم و پشت گوشش هدایت می کنم.
سپس با لحن آرام و دلگرم کننده ای در مقابل اضطراب دخترانه اش نجوا می کنم:
_کاریت ندارم عزیزم نترس خب؟
فقط قراره باهم یکم عشق بازی کنیم..
آب دهانش را که می بلعد با لبخند دلگرمی سرم را جلو می برم و لبهایش را نرم و آرام می بوسم.
سپس به آرامی کمر شلوارش را پایین می کشم.
با دیدن شورت توری ست سوتینش و پاهای سفید پرش تمام سلول های تنم به لرزه درمی آیند.
در برابر نفس و کنترل هورمون های مردانه ام که بی تاب در تمنای فتح او نبض می زنند.
دستم را از روی شورتش به میان پایش می رسانم.
و با این حرکت او تنش را روی تخت جمع می کند.
زانوهای جمع شده اش را از هم باز می کنم و اینبار انگشت شستم را از روی شورتش روی اندام زنانه اش به حرکت در می آورم.
می بینم با این حرکت چطور لبهایش را روی هم می فشارد و هشداردهنده می گویم:
_صداتو آزاد کن..
بی آنکه لای پلک هایش را باز کند آب دهانش را می بلعد.
_می خوام صدای نفس نفس زدنای از سر لذتت رو بشنوم..
و بعد از این حرف بی مقدمه دستم را از سمت کشاله ی رانش به زیر شورتش فرو می برم و به نقطه ی حساس زنانگی اش می رسانم.
صدای ناله ی بی هوایش شهوتم را چندین برابر می کند.
طوریکه حس می کنم شلوارم در حال جر خوردن است.
پیچ و تاب تنش از حرکت دستم لذت بخش ترین دیده در نظرم است.
او همانطور که بی تاب لذت می برد من بی هوا شورتش را هم از تنش بیرون می کشم.
دوباره تنش می لرزد و بازهم خودش را کمی جمع می کند.
از دیدن پایین تنه ی بدون پوشِشَش نفس هایم درهم گره می خورند.
و لبهایم بی تاب لمس آن قسمت می شوند.
با یک دستم مچ هر دو دستش را بالای سرش به اسارت در می آورم.
و با دست دیگرم پاهایش را تا حد امکان باز می کنم.
که او باصدای ظریف و شهوت انگیز دخترانه اش می نالد:
_مرامـ..
هنوز حرفش کامل نشده که با چسبیدن زبانم به میان پایش صدای ناله اش جریان خون را در رگهایم چندین برابر می کند.
نفس نفس زدن های از سر لذتش مرا به مرز جنون شهوت می رساند.
آنقدر کارم را تکرار می کنم و او آنقدر بی تاب ناله می کند.
که بالاخره با لرزیدن تنش زیر دستم بی حال و بی جان می شود.
و تکان های سرسختانه ی سینه اش بالاخره آرام می گیرد.
او که آرام می گیرد و بی حال کنج تخت می افتد.
من تازه به اوج انفجار می رسم.
تحمل سخت است.
دست نزدن به اوی بُکر سخت است.
و کنترل و خالی نشدن آن حجم از تحریک شدگی هورمون های مردانه سخت تر..
ناچار از شرایطی که در آن گیر افتاده ام..
و بره ی سفیدی که به مردانگی ام چشمک می زند.
بی اختیار به او نزدیک می شوم و...🙈🔞
https://t.me/+dcN79tQBY2czMmI0
https://t.me/+dcN79tQBY2czMmI0 | 1 367 |
| 20 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+z4W_HdBQIFJjZjI8
https://t.me/+z4W_HdBQIFJjZjI8
https://t.me/+z4W_HdBQIFJjZjI8
گلبرگ دختر روستایی معصومی که برای درس خوندن به شهر اومده، دخترک دبیرستانی صفر کیلومتری که خیلی چیزها رو بلد نیست و همه دوستاش مسخرهاش میکنن غافل از اینکه همین معصومیت و زیبایی خاصش چشم سهامدار مدرسهشون که مرد جوون و جذابیه رو میگیره و یک روز که با ماشین شخصی جلو همه میاد دنبالش...❤️🔥 | 3 608 |
