بگذار اندکی برایت بمیرم....
تا انتها رایگان... پنج شنبه و جمعه پارت نداریم... دشنه: انلاین گل گیس: انلاین شیطان یاغی: تمام شده ترنم میثاق:انلاین @ad_vip_roman @roman_reyhaneniakaam
Показати більше📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу بگذار اندکی برایت بمیرم....
Канал بگذار اندکی برایت بمیرم.... у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 65 431 підписників, посідаючи 4 737 місце в категорії Еротика та 4 998 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 65 431 підписників.
За останніми даними від 10 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -1 369, а за останні 24 години на -94, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 3.09%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 15.20% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 024 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 9 943 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 46.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як ایزد, وقت, هوران, میمی, دختره.
📝 Опис та контентна політика
Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“تا انتها رایگان...
پنج شنبه و جمعه پارت نداریم...
دشنه: انلاین
گل گیس: انلاین
شیطان یاغی: تمام شده
ترنم میثاق:انلاین
@ad_vip_roman
@roman_reyhaneniakaam”
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 11 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Еротика.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 11 липня | +23 | |||
| 10 липня | 0 | |||
| 09 липня | 0 | |||
| 08 липня | 0 | |||
| 07 липня | 0 | |||
| 06 липня | 0 | |||
| 05 липня | +201 | |||
| 04 липня | +385 | |||
| 03 липня | 0 | |||
| 02 липня | 0 | |||
| 01 липня | 0 |
| 2 | - بازم... بازم بوسم کن...آی..
تو گلو میخنده پهلوم و فشار میده:
- دختر انقدر هورونی؟
- اذیتم نکن...نرو..
خیره به حالم فقط پوزخند میزنه:
- چی میخوای بچه؟
مظلوم میگم: - آی.. بوسم کن...
نیشخند میزنه: - فقط بوس؟ خالی کار نمیکنم.
کم مونده از گریه جیغ بکشم:
- عوضیی.. هرکاری میخوای بکنن فقط..
لب هام رو وحشیانه قورت میده رونمو چنگ میزنه:
- جون؟ خفهکن صداتو تا کل ساختمونو بیخواب نکردی..
زیپش رو پایین میکشه و همزمان...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0
پسرهی عوضی کاربلد برای یه بوس دختره رو به التماس میندازه🔥🙂↔️ | 421 |
| 3 | - بازم... بازم بوسم کن...آی..
تو گلو میخنده پهلوم و فشار میده:
- دختر انقدر هورونی؟
- اذیتم نکن...نرو..
خیره به حالم فقط پوزخند میزنه:
- چی میخوای بچه؟
مظلوم میگم: - آی.. بوسم کن...
نیشخند میزنه: - فقط بوس؟ خالی کار نمیکنم.
کم مونده از گریه جیغ بکشم:
- عوضیی.. هرکاری میخوای بکنن فقط..
لب هام رو وحشیانه قورت میده رونمو چنگ میزنه:
- جون؟ خفهکن صداتو تا کل ساختمونو بیخواب نکردی..
زیپش رو پایین میکشه و همزمان...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0
پسرهی عوضی کاربلد برای یه بوس دختره رو به التماس میندازه🔥🙂↔️ | 929 |
| 4 | sticker.webp | 1 135 |
| 5 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 1 184 |
| 6 | _ این کیه شورت و سوتین بساط کرده دم خونه ی من میفروشه؟!
با صدای داد مرد خدمتکار با ترس و لرز روی صورتش کوبید.
_ خاک بر سرم آقا، نمیدونم به خدا...
مرد از مانیتور دوربین به زن چادری ای که سوتین ها را بالا گرفته و داد میزد نگاه کرد.
حرصی و عصبی چشم بست.
_ همین الان ردش کنین بره، امروز یه جلسه ی مهم دارم.
اینو از دم خونه ی من بندازین اونور، سریع!
خدمتکار با دو مرد غول تشن بیرون رفتند.
_ #سوتین دارم، سوتینای رنگ و وارنگ، همه سایز همه مدل!
جنسامو تضمینی میدم، ببر استفاده کن اگه آخ گفت بیار پولتو بگیر!
دخترک با صدایی بلند دنبال مشتری بود که یکی از مردها بساطش را به هم ریخت.
_ جمع کن این کاسه کوزتو زنیکه، دم خونه ی ملت جای دست فروشیه؟!
دخترک ناباور به جنس هایش که کف زمین بودند زل زد.
بعد هم دیوانه شده و چادرش را زیر بغلش زد.
به یکی از مردها حمله کرد و جیغ زنان همه را دور خود جمع کرد.
_ خدا لعنتت کنه، زورت به من بدبخت رسیده؟
جای تو رو تنگ کردم مگه؟
دارم یه لقمه نون درمیارم، چشمت ورنمیداره؟
آی ملت کمک، یکی زنگ بزنه پلیس، اینا بدبختم کردن... کمک!
هر چه زور زدند نتوانستند ساکتش کنند.
_ د لال شو دختره ی خیره سر، اومدی سد معبر کردی زبونتم درازه؟
صاحب این خونه میتونه صد تا عین تو رو بخره، باهاش در نیفت.
همه دورشان جمع شده و بلبشویی به پا شده بود.
_ به جهنم که کله گندست، از جام تکون نمیخورم ببینم چه غلطی میخواین کنین.
مرد نگاهی به ساعتش انداخته و همین حالا شرکای تجاری اش میرسیدند.
کلافه از بی عرضگی خدمتکارانش دستور داد دخترک و جنس هایش را به خانه بیاورند.
به هر زحمتی بود دخترک را داخل خانه بردند و مردم را رد کردند.
دخترک جیغ و داد میکرد و میترسید بلایی سرش بیاوردند.
_ به خدا میرم، غلط کردم اصلا، ولم کنین وسایلمو بدین من برم.
به جون بچم دیگه اینورا نمیام، توروخدا ولم کنین.
او را داخل اتاقی انداختند و مرد خودش برای ادب کردنش رفت.
عاشق کوتاه کردن زبان این جماعت پررو بود!
وارد اتاق که شد دختر با گریه به پایش افتاد.
_ آقا توروخدا بگو بذارن من برم، غلط کردم...
داشت التماسش را میکرد که مرد با پوزخند او را عقب راند.
_ بیرون که خوب معرکه راه انداخته بودی، چیشد اون زبونت؟!
_ غلط کردم آقا، توروخدا رحم کنید...
بچمو گرو گذاشتم تا این جنسا رو بیارم برای فروش.
اگه تا شب نتونم بفروشمشون و پول اون یارو رو بدم بچمو ورمیداره جای طلبش...
بهم گفتن اینجا همه پولدارن، زودتر میتونم جنسامو بفروشم...
غلط کردم آقا، به خدا میرم، به بچم رحم کنین...
مرد با چشمانی ریز شده نگاهش کرد.
_ بفهمم دروغ گفتی همینجا چالت میکنما!
_ به جون بچم راست میگم، به خدا...
چیکار کنم بذارین برم؟ بچم جز من کسی رو نداره...
آقا توروخدا، هر کار بگی میکنم...
در چشمانش چیزی داشت که مرد را وادار میکرد مدام نگاهش کند.
دلش خواست کمی با این دخترک زبان دراز بازی کند که نشست و پا روی پا انداخت.
_ همه ی جنساتو یه جا میخرم!
دهان دخترک از تعجب باز ماند که مرد با تفریح خندید.
باید ادبش میکرد!
_ ولی شرط داره!
گوشش تیز شد و چرا به یکباره از این مرد ترسید؟
_ چه شرطی آقا؟
_ همه ی جنساتو جلوی روی من میپوشی، میخوام تو تنت ببینمشون!
بعدش ۱۰ برابر قیمتشون بهت پول میدم و میذارم بری!
دخترک وحشت زده لال شد. چادرش را دور خودش سفت کرد و سری تکان داد.
_ نمیخوام آقا، وسایلمو بدین من برم...
مرد شانه بالا انداخت.
_ ولت میکنم بری ولی میگم کل جنساتو آتیش بزنن!
درماندگی دخترک را که دید تیر آخر را زد.
_ یا جنساتو با تنخور زنده میخرم، یا همه رو میسوزونم و توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
فقط نگران کودکش بود. اگر تا شب نمیرفت بچه ی طفل معصومش را میفروختند.
هقی زد و ناچار قبول کرد.
با گریه و زاری و مقابل نگاه مرد لخت شد.
یکی از ست ها را پوشید و با سری پایین افتاده خودش را به نمایش گذاشت.
_ به خاطر بچمه، اشکالی نداره، چیزی نیست...
داشت خودش را دلداری میداد و نفهمید که مرد با دیدن تن کوچک و ریزه میزه اش از این رو به آن رو شده بود.
تا به حال زنی نتوانسته بود اینطور تحریکش کند.
با لذت به بدن بی نقص او زل زده بود که خدمتکار در زده و رسیدن مهمان هایش را خبر داد.
مرد گره کراواتش را شل کرده و غرید:
_ بگو منتظر بمونن تا کارم تموم شه!
بلند شد و مقابل دختر ایستاد. نفسش بند آمده بود از زیبایی دخترک که زیر چادر پنهان شده بود.
دستش را روی لب دختر گذاشت و نفس سنگینی کشید.
_ یه شب باهام بخوابی خودت و بچتو میگیرم زیر بال و پرم، نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره.
_ توروخدا، من آبرو دارم...
دختر چشمان خیسش را بالا برد که مرد بی طاقت لبهایش را به کام گرفته و او را به زور...🔞
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0 | 580 |
| 7 | _شوهرت چند ساله لای پاهای منه بدبخت!
اونوقت تو حامله هم شدی؟
دخترک خیره به دختر خاله ی شوهرش رستا، چشمانش پر اشک میشود.
نامور چند سال بود خیانت میکرد و او حامله بود؟
بچه ای که پدرش هنوز از وجودش خبر نداشت
دخترک بایادآوری حسودی های رستا،سربه نفی تکان میدهد
_داری دروغ میگی.به عشقمون حسودی میکنی دروغه همش
رستا باکینه و تمسخر،متاسف به روی دخترک بیچاره میخندد
_دروغ؟
چه قدرتو بدبختی آفاق.ببین این گوشواره ها برات آشنا نیست؟
رستاگفته وموهایش راکنار زده و با بی رحمی گوشواره هایش رابه دخترکی که لحظه به لحظه بیشترفرو میریخت،نشان میدهد
_حتما آشناست
همون گوشواره هاییه که توی جیب نامور دیده بودی وگفته بود یه امانتیه وخودش نخریده
دخترک در اوج مظلومیت اشک هایش میریزد
همان گوشواره هایی بودند که نامور گفته بود امانتیست و بایدبه دست صاحبش برسد
صاحبش معشوقه اش بود؟
او حامله بود و نامور سالها با دختر خاله اش به او خیانت می کرد؟
_نامور به من خیانت نمیکنه
اینا همش نقشه توعه
صدای ورود ماشینی که نوید رسیدن نامور را داشت،رستا را جری میکند که با سنگدلی،رو به دخترک لب بزند
_باشه.من نقشه کشیدم؟
پس الان تو برو قایم شو و تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی
دخترک می ترسید
از احتمال درست بودن خیانت شوهرش و فرو ریختن زندگی ای که یک بچه درراه داشت،وحشت کرده بود
_چرا باید همچین کاری کنم؟
_نکنه ترسیدی؟مگه نمیگی دروغ میگم؟مگه نمیگی نامور بهت خیانت نمیکنه؟
پس برو و قایم شو تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی
رستا گفته و دخترک را درون اتاق میفرستد و در کمتر از چند دقیقه صدای نامور به گوش اویی که پشت در نیمه باز اتاق ایستاده بود،میرسد
_آفاق کجاست؟نیست؟
چرا نامور تا رسیده بود میخواست از بود و نبودش مطلع شود؟مگر چه کار میخواست انجام دهد که نیاز به نبودش بود؟
صدای پر عشوه ی رستا،لرز به دل دخترک میاندازد
_نیست.رفته حموم.تازه رفته
با صدای خنده های سرخوشانه ی نامور،دخترک با قلبی پر از تپش از لای در نگاهی به نامور و رستا می اندازد
و در لحظه قلبش،جانش،تمام وجودش هزار تکه میشود
میبیند شوهرش ناموری را که با چه عشقی رستا را در بغلش میکشاند و
و نامور هرگز او را آنگونه بغل نکرده بود
هرگز برای رسیدن به او آنگونه بیتاب نبود.هــرگز
_که تازه رفته؟ که دیر میاد؟
میخوام که هیچوقت نیاد اصلا
بیا اینجا ببینم
دخترک با چشمان خودش میبیند بوسه ای را که شبیه به بوسه های خودش و نامور نبودند
سرشار از عشق و خواستن همدیگر را میبوسیدند
دخترک خیره به آنها لبخند میزد
کش آمدن لبهایش که تلخ ترین لبخند عمرش را به تصویر میکشید و دستش روی شکمش بود
روی بچه ای که در حال تماشای خیانت پدرش بود؟
میرفت
هرگز نمیخواست مزاحم زندگی عشاق باشد و از این به بعد نیز مزاحم شوهرش و معشوقه اش نمیشد
لباسهایش را تنش میکند و آهسته ازاتاق بیرون میرود
با آخرین یادگاری همان نامردی که به راستی انگار مانند حال،سالها لای پاهای دختر خاله اش بوده،میبیند شوهرش و معشوقه اش را که آنقدر غرق عشق بازی بودند که حتی متوجه رفتنش هم نمیشوند
می رود و آخرین چیزی که از شوهرش،پدر فرزندش در حافظه اش ثبت میشود ، صحنه ی عشقبازی اش با دختر خاله اش و صدای بوسه هایشان است
https://t.me/+grLDSBJNCOFmZTM0
پنج سال بعد
_ثامر؟ مامانم؟ کجا رفتی فندق؟
دخترک به دنبال پسرکش که تنها امیدزندگیش بود میگردد که چشمش به در باز حیاط میافتد و پریشان به سمتش میدود
نزدیک تر که می شود صدایی آشنا جان از تنش میپراند
_من اُستاد شنام عمو
اگه با من مسابقه بدی اشکتو در میارم.من بابام مارو دوست نداره ولی مامانم انقدر عاشقمه که میخوام زود زود بزرگ بشم و حال بابامو به خاطر ناراحت کردن مامانیم بگیرم عمو
پسرکش به چه کسی ازانتقام گرفتنش میگفت؟
به پدرش که حال جلویش به زانو نشسته بود و دست روی سرش میکشید؟
_آفرین گل پسر عمو
همیشه از مامانت مراقبت کن.تو مواظب گلهای زندگیت باش. مثل من انقدر اذیتشون نکن که حالا دلت واسه یک بار دیگه دیدنشون پر بکشه
مثل من که ماهمو به یه ستاره فروختم
دخترک با حسرت به لحظات پدری و پسری اشان نگاه میکند و اشک هایش میریزد
به خاطر پسرش که لایق بهترین پدرانه ها بود اما هرگز طعمشان را نچشیده بود و در ذهن کوچکش وقتی بزرگتر میشد میخواست انتقام روزهای تنهایی اشان را از پدرش بگیرد
_عمو میدونستی اسم بابامم که اصلا اصلا هم دوسش ندارم مثل توعه؟
اونجا خودتو معرفی کردی فهمیدم
تازشم فامیلی منم مثل توعه.من ثامر نورزادم و تو اسمت عین بابای من که نامور نورزاد، ناموره.عمو تو بابامو میشناسی؟
ثامر میگوید و نامور وقتی نگاه شوکه اش را بالا میآورد ،چشمش به همان دخترکی می افتد که روزی با همان بچه ای که جلوی رویش ایستاده بود ، خانه اش را با دیدن خیانتش ترک کرده بود
https://t.me/+grLDSBJNCOFmZTM0
#پارتواقعیرمان /کپی ممنوع❌ | 639 |
| 8 | _ سینههاش شیر داره
دست مردی هم به تنش نخورده
بذار بیاد هم این بچه گرسنگی نمیکشه ، هم دختره تا 2 سال شب تو خیابون نمیمونه
طوفان رو به نرجسخاتون پوزخند زد
_ دست مردی به تنش نخورده و زاییده؟
اگر باکرست سینههاش چطوری شیر داره
نرجس خاتون با شرم لب گزید
_20سالش نشده هنوز
اون پدر از خدا بی خبرش که مرد این افتاد زیر دست نامادری
اون شیطان صفتم رَحِم بچه رو اجاره داد
هفته پیش جنین دنیا اومده
عجله نکنی شیرش خشک میشه
طوفان دود را فوت کرد و بی حوصله اشاره زد
_بیرونه؟
_آره آقا ، خبرش کردم
جایی نداشت بره
تا گفتم نامادریش از خدا خواسته فرستادش
طوفان سر تکان داد
_بفرستش داخل
دقیقه ای بعد مات ماند از دیدن دخترک
قدش به سختی تا سینه ی طوفان میرسید
موهای بلند خرمایی از زیر روسری اش بیرون زده و زیر چشمامش گود افتاده بود
حتی ۴۰کیلو وزن نداشت
بچه بود!
طوفان کلافه پوف کشید
اصلا برجستگی وجود نداشت تا بخواهد بچه اش را سیر کند
دخترک ترسیده لب زد
_سلام
تشر زد
_چندسالته تو بچه جون؟
ماهی بغض کرد
_20آقا
طوفان غرید
_بهت نگفتن طوفان خسروشاهی با دروغگوها چیکار میکنه؟
ماهی وحشت کرد
گفته بودند
در محل شایعه افتاده بود
که معشوقه طوفان خان حامله شده و خیانت کرده است
خبری از زن نبود
تنها یک قبر
بعضی ها میگفتند طوفان خان دستور قتلش را داده
که طوفان خان ناموسش را پاک کرده
که غیرتش زبان زد است
بعضی هام میگفتند خود زن خودکشی کرده
ماهی ترسیده لب زد
_17سالمه
طوفان عصبی غرید
_ 20از کجا اومد پس بچه جون؟
_ خواهرم 4سالش بود مرد
شناسنامهاشو دادن به من
طوفان از جا بلند شد و سمتش قدم برداشت
مثل فیل و فنجان بودند
_دیگه هیچ وقت به من دروغ نگو
ماهی ترسیده آب دهانش را فرو داد و طوفان صدا بالا برد
_ نرجس خاتون
بچه رو بیار
ماهی مضطرب با دستانش بازی کرد
اگر قبولش نمیکردند شب را جایی نداشت
مردم از او نفرت داشتند
در جایی که زندگی میکرد رحم اجاره ای معنایی نداشت!
شکمش بدون شوهر بالا آمده بود؟ پس فاحشه بود!
_ کلاس چندمی؟
ماهی ناخواسته لبخند زد
_ میرم دهم آقا
در اصل باید میرفتم یازدهما
اما چون حامله بودم مدرسه قبولم نکرد
درسمم خیلی خوبه آقا
شاگرد اول بودم
فقط ریاضی مشکل داشتم اونم....
طوفان پوف کشید
چقدر حرف میزد!
در اتاق که باز شد دخترک سکوت کرد
نرجس خاتون نوزاد را جلو آورد
طوفان به ماهی اشاره زد
_ بغلش کن ، تو هم برو بیرون نرجس خاتون
نرجس خاتون نگاه معناداری به آن ها انداخت و پشت سرش در را بست
صدای گریه نوزاد بلند شد
طوفان خونسرد سر تکان داد
_ شیرش بده
ماهی مات ماند
_ اینجا؟
_ بجنب بچه
ماهی لب چید
_ آخه .. جلوی شما شیر بدم؟
طوفان غر زد
_ تو با ۱۶سال سن چطور قراره شکم اینو سیر کنی؟
اصلا شیر داری؟
سینه هات دراومده که بخوای بدی دهن بچه؟
ماهی بغض کرده نالید
_ به خدا شیر دارم
طوفان تشر زد
_ پس شیرش بده
ماهی هق زد
_ خجالت میکشم
_ اون بچه دایه میخواد
منم باباشم
مفهومه؟
بخوای بچه رو تر و خشک کنی نمیتونی از من فراری باشی
اگر مشکل داری ، هری!
ماهی با چشمان خیس از اشک شروع به باز کردن دکمه هایش کرد
چشمانش را میزدید
طوفان سیگار دیگری آتش زد و متفکر خیره اش ماند
_ اون مردی که رحمتو بهش اجاره دادی ، صیغت کرد؟
ماهی با خجالت و بغض سر سینهی کوچکش را دهان بچه گذاشت و زمزمه کرد
_فکر کنم ،من ندیدمش تا حالا
زنش ازش وکالت گرفته بود اون منو برد محضر
نامادریم گفت اگر محرم نباشید به بچه شناسنامه نمیدن
تمام مدت سعی داشت بدنش را از مرد پنهان کند
طوفان خیره صورتش شد
_ میدونی قبولت نکنم باید دوباره صیغه مردا بشی؟
ماهی سرش را پایین انداخت
طوفان ادامه داد
_یا هزارجور بیماری میگیری یا پلیس جمعت میکنه؟
ماهی ترسیده اشک ریخت
_ بچه داره شیر میخوره
چرا منو نمیخواید؟
_بلفرض که بخوام
سال دیگه اون بچه از شیر خوردن میفته
بعدش چی؟
ماهی به صورت کوچک نوزاد نگاه کرد و با سادگی لب زد
_شیر نخوره بازم باید مراقبش بود
من پرستارش میشم
_صیغه من شو!
دخترک بهت زده سر بالا گرفت
طوفان با جدیت توضیح داد
_یک سال صیغه من شو
مهریهاتم یک آپارتمان که بعدش بی سرپناه نمونی
ماهی بچه را به خود فشرد و طوفان حرف آخرش را زد
_ وگرنه بچه رو شیر دادی پول شیرو از نرجس خاتون بگیر و برو
دخترک را نگه میداشت
حتی اگر قبول نمیکرد هم نگهش میداشت تا بچه گرسنه نماند
بچه ای که از او نبود!
بچه ای که حاصل خیانت معشوقه اش با بهترین دوست طوفان بود و حالا نه پدری داشت و نه مادری
قصد آزار ماهی ۱۷ساله را نداشت
نیازهای مردانه اش شدت گرفته بود
دخترک بکر بود
برخلاف قبلی ها
همان شب اول درد غیرت به درد آمده اش را با این دختر تسکین میبخشید
ماهی بی خبر از همه جا زمزمه کرد
_قبوله
https://t.me/+s1qq_4rzZBthNDVk
https://t.me/+s1qq_4rzZBthNDVk | 1 832 |
| 9 | - بازم... بازم بوسم کن...آی..
تو گلو میخنده پهلوم و فشار میده:
- دختر انقدر هورونی؟
- اذیتم نکن...نرو..
خیره به حالم فقط پوزخند میزنه:
- چی میخوای بچه؟
مظلوم میگم: - آی.. بوسم کن...
نیشخند میزنه: - فقط بوس؟ خالی کار نمیکنم.
کم مونده از گریه جیغ بکشم:
- عوضیی.. هرکاری میخوای بکنن فقط..
لب هام رو وحشیانه قورت میده رونمو چنگ میزنه:
- جون؟ خفهکن صداتو تا کل ساختمونو بیخواب نکردی..
زیپش رو پایین میکشه و همزمان...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0
پسرهی عوضی کاربلد برای یه بوس دختره رو به التماس میندازه🔥🙂↔️ | 583 |
| 10 | - بازم... بازم بوسم کن...آی..
تو گلو میخنده پهلوم و فشار میده:
- دختر انقدر هورونی؟
- اذیتم نکن...نرو..
خیره به حالم فقط پوزخند میزنه:
- چی میخوای بچه؟
مظلوم میگم: - آی.. بوسم کن...
نیشخند میزنه: - فقط بوس؟ خالی کار نمیکنم.
کم مونده از گریه جیغ بکشم:
- عوضیی.. هرکاری میخوای بکنن فقط..
لب هام رو وحشیانه قورت میده رونمو چنگ میزنه:
- جون؟ خفهکن صداتو تا کل ساختمونو بیخواب نکردی..
زیپش رو پایین میکشه و همزمان...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0
پسرهی عوضی کاربلد برای یه بوس دختره رو به التماس میندازه🔥🙂↔️ | 760 |
| 11 | - سفت نکن خودتو توله سگ...
چشامو میبندم:
-نکن، آااای...
با نفس نفس فکمو میگیره:
- سگمصب، دو ساعت داری جلوم قر میدی. فکر کردی خواجهام؟
- من دنسرم شغلمه.. قراره هر وقت...آییی...
چانه ام را خشن میبوسد:
- لامصب چرا سیر نمیشم ازت؟ شل کن...
دو طرف کمرم را محکم میگیرد:
- تو سالنیم... اَ،الان شاگردام میان لطفا..
با ضربهی محکمی که میزنه...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0 | 735 |
| 12 | - سفت نکن خودتو توله سگ...
چشامو میبندم:
-نکن، آااای...
با نفس نفس فکمو میگیره:
- سگمصب، دو ساعت داری جلوم قر میدی. فکر کردی خواجهام؟
- من دنسرم شغلمه.. قراره هر وقت...آییی...
چانه ام را خشن میبوسد:
- لامصب چرا سیر نمیشم ازت؟ شل کن...
دو طرف کمرم را محکم میگیرد:
- تو سالنیم... اَ،الان شاگردام میان لطفا..
با ضربهی محکمی که میزنه...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0 | 813 |
| 13 | - دی...دیگه جون ندارم تو رو خدا...
مینالم و پتو را دورم میپیچم و پاهایم میلرزد:
- انقدر زود خسته شدی؟ جلو قاضی که خوب بلبل زبونی میکردی چیشد؟
کامی از سیگارش میگیرد و پتو را بی ملایمت کنار میزند: - هوم... خوبه. خوشم میاد پوستت با یه ماچ کبود میشه... همینارو قاضی ببینه کافیه نه؟
زیر نگاه داغش به سینه هایم جان میدهم:
- دیگه نمیخواام بسه...دارم میمیرم...
سیگارش را خاموش کرده روی تنم دراز میکشد:
- نه دیگه.. مگه به یارو نگفتی شوهرم نمیتونه راضیم کنه؟دارم میکنم که راضی شی.تا پنج راند فقط دست گرمیه...
هق میزنم: - غلط کردم ببخشید...
- حالا هنوز مونده به غلط کردن بیوفتی. لبو بده ببینم...
دستش پایین میرود و جوریم لب هایم را به کام میکشد که نالهی بلندم...
https://t.me/+L0yM6L3woLZhZTk0 | 762 |
| 14 | sticker.webp | 3 152 |
| 15 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 1 797 |
| 16 | _ این کیه شورت و سوتین بساط کرده دم خونه ی من میفروشه؟!
با صدای داد مرد خدمتکار با ترس و لرز روی صورتش کوبید.
_ خاک بر سرم آقا، نمیدونم به خدا...
مرد از مانیتور دوربین به زن چادری ای که سوتین ها را بالا گرفته و داد میزد نگاه کرد.
حرصی و عصبی چشم بست.
_ همین الان ردش کنین بره، امروز یه جلسه ی مهم دارم.
اینو از دم خونه ی من بندازین اونور، سریع!
خدمتکار با دو مرد غول تشن بیرون رفتند.
_ #سوتین دارم، سوتینای رنگ و وارنگ، همه سایز همه مدل!
جنسامو تضمینی میدم، ببر استفاده کن اگه آخ گفت بیار پولتو بگیر!
دخترک با صدایی بلند دنبال مشتری بود که یکی از مردها بساطش را به هم ریخت.
_ جمع کن این کاسه کوزتو زنیکه، دم خونه ی ملت جای دست فروشیه؟!
دخترک ناباور به جنس هایش که کف زمین بودند زل زد.
بعد هم دیوانه شده و چادرش را زیر بغلش زد.
به یکی از مردها حمله کرد و جیغ زنان همه را دور خود جمع کرد.
_ خدا لعنتت کنه، زورت به من بدبخت رسیده؟
جای تو رو تنگ کردم مگه؟
دارم یه لقمه نون درمیارم، چشمت ورنمیداره؟
آی ملت کمک، یکی زنگ بزنه پلیس، اینا بدبختم کردن... کمک!
هر چه زور زدند نتوانستند ساکتش کنند.
_ د لال شو دختره ی خیره سر، اومدی سد معبر کردی زبونتم درازه؟
صاحب این خونه میتونه صد تا عین تو رو بخره، باهاش در نیفت.
همه دورشان جمع شده و بلبشویی به پا شده بود.
_ به جهنم که کله گندست، از جام تکون نمیخورم ببینم چه غلطی میخواین کنین.
مرد نگاهی به ساعتش انداخته و همین حالا شرکای تجاری اش میرسیدند.
کلافه از بی عرضگی خدمتکارانش دستور داد دخترک و جنس هایش را به خانه بیاورند.
به هر زحمتی بود دخترک را داخل خانه بردند و مردم را رد کردند.
دخترک جیغ و داد میکرد و میترسید بلایی سرش بیاوردند.
_ به خدا میرم، غلط کردم اصلا، ولم کنین وسایلمو بدین من برم.
به جون بچم دیگه اینورا نمیام، توروخدا ولم کنین.
او را داخل اتاقی انداختند و مرد خودش برای ادب کردنش رفت.
عاشق کوتاه کردن زبان این جماعت پررو بود!
وارد اتاق که شد دختر با گریه به پایش افتاد.
_ آقا توروخدا بگو بذارن من برم، غلط کردم...
داشت التماسش را میکرد که مرد با پوزخند او را عقب راند.
_ بیرون که خوب معرکه راه انداخته بودی، چیشد اون زبونت؟!
_ غلط کردم آقا، توروخدا رحم کنید...
بچمو گرو گذاشتم تا این جنسا رو بیارم برای فروش.
اگه تا شب نتونم بفروشمشون و پول اون یارو رو بدم بچمو ورمیداره جای طلبش...
بهم گفتن اینجا همه پولدارن، زودتر میتونم جنسامو بفروشم...
غلط کردم آقا، به خدا میرم، به بچم رحم کنین...
مرد با چشمانی ریز شده نگاهش کرد.
_ بفهمم دروغ گفتی همینجا چالت میکنما!
_ به جون بچم راست میگم، به خدا...
چیکار کنم بذارین برم؟ بچم جز من کسی رو نداره...
آقا توروخدا، هر کار بگی میکنم...
در چشمانش چیزی داشت که مرد را وادار میکرد مدام نگاهش کند.
دلش خواست کمی با این دخترک زبان دراز بازی کند که نشست و پا روی پا انداخت.
_ همه ی جنساتو یه جا میخرم!
دهان دخترک از تعجب باز ماند که مرد با تفریح خندید.
باید ادبش میکرد!
_ ولی شرط داره!
گوشش تیز شد و چرا به یکباره از این مرد ترسید؟
_ چه شرطی آقا؟
_ همه ی جنساتو جلوی روی من میپوشی، میخوام تو تنت ببینمشون!
بعدش ۱۰ برابر قیمتشون بهت پول میدم و میذارم بری!
دخترک وحشت زده لال شد. چادرش را دور خودش سفت کرد و سری تکان داد.
_ نمیخوام آقا، وسایلمو بدین من برم...
مرد شانه بالا انداخت.
_ ولت میکنم بری ولی میگم کل جنساتو آتیش بزنن!
درماندگی دخترک را که دید تیر آخر را زد.
_ یا جنساتو با تنخور زنده میخرم، یا همه رو میسوزونم و توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
فقط نگران کودکش بود. اگر تا شب نمیرفت بچه ی طفل معصومش را میفروختند.
هقی زد و ناچار قبول کرد.
با گریه و زاری و مقابل نگاه مرد لخت شد.
یکی از ست ها را پوشید و با سری پایین افتاده خودش را به نمایش گذاشت.
_ به خاطر بچمه، اشکالی نداره، چیزی نیست...
داشت خودش را دلداری میداد و نفهمید که مرد با دیدن تن کوچک و ریزه میزه اش از این رو به آن رو شده بود.
تا به حال زنی نتوانسته بود اینطور تحریکش کند.
با لذت به بدن بی نقص او زل زده بود که خدمتکار در زده و رسیدن مهمان هایش را خبر داد.
مرد گره کراواتش را شل کرده و غرید:
_ بگو منتظر بمونن تا کارم تموم شه!
بلند شد و مقابل دختر ایستاد. نفسش بند آمده بود از زیبایی دخترک که زیر چادر پنهان شده بود.
دستش را روی لب دختر گذاشت و نفس سنگینی کشید.
_ یه شب باهام بخوابی خودت و بچتو میگیرم زیر بال و پرم، نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره.
_ توروخدا، من آبرو دارم...
دختر چشمان خیسش را بالا برد که مرد بی طاقت لبهایش را به کام گرفته و او را به زور...🔞
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0
https://t.me/+pGpNXqNXgk1iNWE0 | 1 011 |
| 17 | _شوهرت چند ساله لای پاهای منه بدبخت!
اونوقت تو حامله هم شدی؟
دخترک خیره به دختر خاله ی شوهرش رستا، چشمانش پر اشک میشود.
نامور چند سال بود خیانت میکرد و او حامله بود؟
بچه ای که پدرش هنوز از وجودش خبر نداشت
دخترک بایادآوری حسودی های رستا،سربه نفی تکان میدهد
_داری دروغ میگی.به عشقمون حسودی میکنی دروغه همش
رستا باکینه و تمسخر،متاسف به روی دخترک بیچاره میخندد
_دروغ؟
چه قدرتو بدبختی آفاق.ببین این گوشواره ها برات آشنا نیست؟
رستاگفته وموهایش راکنار زده و با بی رحمی گوشواره هایش رابه دخترکی که لحظه به لحظه بیشترفرو میریخت،نشان میدهد
_حتما آشناست
همون گوشواره هاییه که توی جیب نامور دیده بودی وگفته بود یه امانتیه وخودش نخریده
دخترک در اوج مظلومیت اشک هایش میریزد
همان گوشواره هایی بودند که نامور گفته بود امانتیست و بایدبه دست صاحبش برسد
صاحبش معشوقه اش بود؟
او حامله بود و نامور سالها با دختر خاله اش به او خیانت می کرد؟
_نامور به من خیانت نمیکنه
اینا همش نقشه توعه
صدای ورود ماشینی که نوید رسیدن نامور را داشت،رستا را جری میکند که با سنگدلی،رو به دخترک لب بزند
_باشه.من نقشه کشیدم؟
پس الان تو برو قایم شو و تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی
دخترک می ترسید
از احتمال درست بودن خیانت شوهرش و فرو ریختن زندگی ای که یک بچه درراه داشت،وحشت کرده بود
_چرا باید همچین کاری کنم؟
_نکنه ترسیدی؟مگه نمیگی دروغ میگم؟مگه نمیگی نامور بهت خیانت نمیکنه؟
پس برو و قایم شو تا همه چیو با چشمهای خودت ببینی
رستا گفته و دخترک را درون اتاق میفرستد و در کمتر از چند دقیقه صدای نامور به گوش اویی که پشت در نیمه باز اتاق ایستاده بود،میرسد
_آفاق کجاست؟نیست؟
چرا نامور تا رسیده بود میخواست از بود و نبودش مطلع شود؟مگر چه کار میخواست انجام دهد که نیاز به نبودش بود؟
صدای پر عشوه ی رستا،لرز به دل دخترک میاندازد
_نیست.رفته حموم.تازه رفته
با صدای خنده های سرخوشانه ی نامور،دخترک با قلبی پر از تپش از لای در نگاهی به نامور و رستا می اندازد
و در لحظه قلبش،جانش،تمام وجودش هزار تکه میشود
میبیند شوهرش ناموری را که با چه عشقی رستا را در بغلش میکشاند و
و نامور هرگز او را آنگونه بغل نکرده بود
هرگز برای رسیدن به او آنگونه بیتاب نبود.هــرگز
_که تازه رفته؟ که دیر میاد؟
میخوام که هیچوقت نیاد اصلا
بیا اینجا ببینم
دخترک با چشمان خودش میبیند بوسه ای را که شبیه به بوسه های خودش و نامور نبودند
سرشار از عشق و خواستن همدیگر را میبوسیدند
دخترک خیره به آنها لبخند میزد
کش آمدن لبهایش که تلخ ترین لبخند عمرش را به تصویر میکشید و دستش روی شکمش بود
روی بچه ای که در حال تماشای خیانت پدرش بود؟
میرفت
هرگز نمیخواست مزاحم زندگی عشاق باشد و از این به بعد نیز مزاحم شوهرش و معشوقه اش نمیشد
لباسهایش را تنش میکند و آهسته ازاتاق بیرون میرود
با آخرین یادگاری همان نامردی که به راستی انگار مانند حال،سالها لای پاهای دختر خاله اش بوده،میبیند شوهرش و معشوقه اش را که آنقدر غرق عشق بازی بودند که حتی متوجه رفتنش هم نمیشوند
می رود و آخرین چیزی که از شوهرش،پدر فرزندش در حافظه اش ثبت میشود ، صحنه ی عشقبازی اش با دختر خاله اش و صدای بوسه هایشان است
https://t.me/+grLDSBJNCOFmZTM0
پنج سال بعد
_ثامر؟ مامانم؟ کجا رفتی فندق؟
دخترک به دنبال پسرکش که تنها امیدزندگیش بود میگردد که چشمش به در باز حیاط میافتد و پریشان به سمتش میدود
نزدیک تر که می شود صدایی آشنا جان از تنش میپراند
_من اُستاد شنام عمو
اگه با من مسابقه بدی اشکتو در میارم.من بابام مارو دوست نداره ولی مامانم انقدر عاشقمه که میخوام زود زود بزرگ بشم و حال بابامو به خاطر ناراحت کردن مامانیم بگیرم عمو
پسرکش به چه کسی ازانتقام گرفتنش میگفت؟
به پدرش که حال جلویش به زانو نشسته بود و دست روی سرش میکشید؟
_آفرین گل پسر عمو
همیشه از مامانت مراقبت کن.تو مواظب گلهای زندگیت باش. مثل من انقدر اذیتشون نکن که حالا دلت واسه یک بار دیگه دیدنشون پر بکشه
مثل من که ماهمو به یه ستاره فروختم
دخترک با حسرت به لحظات پدری و پسری اشان نگاه میکند و اشک هایش میریزد
به خاطر پسرش که لایق بهترین پدرانه ها بود اما هرگز طعمشان را نچشیده بود و در ذهن کوچکش وقتی بزرگتر میشد میخواست انتقام روزهای تنهایی اشان را از پدرش بگیرد
_عمو میدونستی اسم بابامم که اصلا اصلا هم دوسش ندارم مثل توعه؟
اونجا خودتو معرفی کردی فهمیدم
تازشم فامیلی منم مثل توعه.من ثامر نورزادم و تو اسمت عین بابای من که نامور نورزاد، ناموره.عمو تو بابامو میشناسی؟
ثامر میگوید و نامور وقتی نگاه شوکه اش را بالا میآورد ،چشمش به همان دخترکی می افتد که روزی با همان بچه ای که جلوی رویش ایستاده بود ، خانه اش را با دیدن خیانتش ترک کرده بود
https://t.me/+grLDSBJNCOFmZTM0
#پارتواقعیرمان /کپی ممنوع❌ | 1 019 |
| 18 | _ سینههاش شیر داره
دست مردی هم به تنش نخورده
بذار بیاد هم این بچه گرسنگی نمیکشه ، هم دختره تا 2 سال شب تو خیابون نمیمونه
طوفان رو به نرجسخاتون پوزخند زد
_ دست مردی به تنش نخورده و زاییده؟
اگر باکرست سینههاش چطوری شیر داره
نرجس خاتون با شرم لب گزید
_20سالش نشده هنوز
اون پدر از خدا بی خبرش که مرد این افتاد زیر دست نامادری
اون شیطان صفتم رَحِم بچه رو اجاره داد
هفته پیش جنین دنیا اومده
عجله نکنی شیرش خشک میشه
طوفان دود را فوت کرد و بی حوصله اشاره زد
_بیرونه؟
_آره آقا ، خبرش کردم
جایی نداشت بره
تا گفتم نامادریش از خدا خواسته فرستادش
طوفان سر تکان داد
_بفرستش داخل
دقیقه ای بعد مات ماند از دیدن دخترک
قدش به سختی تا سینه ی طوفان میرسید
موهای بلند خرمایی از زیر روسری اش بیرون زده و زیر چشمامش گود افتاده بود
حتی ۴۰کیلو وزن نداشت
بچه بود!
طوفان کلافه پوف کشید
اصلا برجستگی وجود نداشت تا بخواهد بچه اش را سیر کند
دخترک ترسیده لب زد
_سلام
تشر زد
_چندسالته تو بچه جون؟
ماهی بغض کرد
_20آقا
طوفان غرید
_بهت نگفتن طوفان خسروشاهی با دروغگوها چیکار میکنه؟
ماهی وحشت کرد
گفته بودند
در محل شایعه افتاده بود
که معشوقه طوفان خان حامله شده و خیانت کرده است
خبری از زن نبود
تنها یک قبر
بعضی ها میگفتند طوفان خان دستور قتلش را داده
که طوفان خان ناموسش را پاک کرده
که غیرتش زبان زد است
بعضی هام میگفتند خود زن خودکشی کرده
ماهی ترسیده لب زد
_17سالمه
طوفان عصبی غرید
_ 20از کجا اومد پس بچه جون؟
_ خواهرم 4سالش بود مرد
شناسنامهاشو دادن به من
طوفان از جا بلند شد و سمتش قدم برداشت
مثل فیل و فنجان بودند
_دیگه هیچ وقت به من دروغ نگو
ماهی ترسیده آب دهانش را فرو داد و طوفان صدا بالا برد
_ نرجس خاتون
بچه رو بیار
ماهی مضطرب با دستانش بازی کرد
اگر قبولش نمیکردند شب را جایی نداشت
مردم از او نفرت داشتند
در جایی که زندگی میکرد رحم اجاره ای معنایی نداشت!
شکمش بدون شوهر بالا آمده بود؟ پس فاحشه بود!
_ کلاس چندمی؟
ماهی ناخواسته لبخند زد
_ میرم دهم آقا
در اصل باید میرفتم یازدهما
اما چون حامله بودم مدرسه قبولم نکرد
درسمم خیلی خوبه آقا
شاگرد اول بودم
فقط ریاضی مشکل داشتم اونم....
طوفان پوف کشید
چقدر حرف میزد!
در اتاق که باز شد دخترک سکوت کرد
نرجس خاتون نوزاد را جلو آورد
طوفان به ماهی اشاره زد
_ بغلش کن ، تو هم برو بیرون نرجس خاتون
نرجس خاتون نگاه معناداری به آن ها انداخت و پشت سرش در را بست
صدای گریه نوزاد بلند شد
طوفان خونسرد سر تکان داد
_ شیرش بده
ماهی مات ماند
_ اینجا؟
_ بجنب بچه
ماهی لب چید
_ آخه .. جلوی شما شیر بدم؟
طوفان غر زد
_ تو با ۱۶سال سن چطور قراره شکم اینو سیر کنی؟
اصلا شیر داری؟
سینه هات دراومده که بخوای بدی دهن بچه؟
ماهی بغض کرده نالید
_ به خدا شیر دارم
طوفان تشر زد
_ پس شیرش بده
ماهی هق زد
_ خجالت میکشم
_ اون بچه دایه میخواد
منم باباشم
مفهومه؟
بخوای بچه رو تر و خشک کنی نمیتونی از من فراری باشی
اگر مشکل داری ، هری!
ماهی با چشمان خیس از اشک شروع به باز کردن دکمه هایش کرد
چشمانش را میزدید
طوفان سیگار دیگری آتش زد و متفکر خیره اش ماند
_ اون مردی که رحمتو بهش اجاره دادی ، صیغت کرد؟
ماهی با خجالت و بغض سر سینهی کوچکش را دهان بچه گذاشت و زمزمه کرد
_فکر کنم ،من ندیدمش تا حالا
زنش ازش وکالت گرفته بود اون منو برد محضر
نامادریم گفت اگر محرم نباشید به بچه شناسنامه نمیدن
تمام مدت سعی داشت بدنش را از مرد پنهان کند
طوفان خیره صورتش شد
_ میدونی قبولت نکنم باید دوباره صیغه مردا بشی؟
ماهی سرش را پایین انداخت
طوفان ادامه داد
_یا هزارجور بیماری میگیری یا پلیس جمعت میکنه؟
ماهی ترسیده اشک ریخت
_ بچه داره شیر میخوره
چرا منو نمیخواید؟
_بلفرض که بخوام
سال دیگه اون بچه از شیر خوردن میفته
بعدش چی؟
ماهی به صورت کوچک نوزاد نگاه کرد و با سادگی لب زد
_شیر نخوره بازم باید مراقبش بود
من پرستارش میشم
_صیغه من شو!
دخترک بهت زده سر بالا گرفت
طوفان با جدیت توضیح داد
_یک سال صیغه من شو
مهریهاتم یک آپارتمان که بعدش بی سرپناه نمونی
ماهی بچه را به خود فشرد و طوفان حرف آخرش را زد
_ وگرنه بچه رو شیر دادی پول شیرو از نرجس خاتون بگیر و برو
دخترک را نگه میداشت
حتی اگر قبول نمیکرد هم نگهش میداشت تا بچه گرسنه نماند
بچه ای که از او نبود!
بچه ای که حاصل خیانت معشوقه اش با بهترین دوست طوفان بود و حالا نه پدری داشت و نه مادری
قصد آزار ماهی ۱۷ساله را نداشت
نیازهای مردانه اش شدت گرفته بود
دخترک بکر بود
برخلاف قبلی ها
همان شب اول درد غیرت به درد آمده اش را با این دختر تسکین میبخشید
ماهی بی خبر از همه جا زمزمه کرد
_قبوله
https://t.me/+s1qq_4rzZBthNDVk
https://t.me/+s1qq_4rzZBthNDVk | 2 453 |
| 19 | . | 308 |
| 20 | -کجات میسوزه نیل؟
دستم و روی بهشتم گذاشتم و هق زدم:
-تو که برات مهم نیست، الکی نپرس.
و همزمان دستم و روی سینم کشیدم
دستمو از روی بهشتم برداشت و سرشو نزدیکم اورد
-معلومه که برام مهمه. این کوچولو...
آروم شروع به مالیدنم کرد و ادامه داد:
-هیچوقت نباید اذیت بشه و همیشه باید لذت ببره. برا همینم...
لیسی وسط پام زد که بیاختیار ناله کردم
-اینطوری ازش مراقبت میکنم.
زبونشو دوباره به بدنم کشید و...
https://t.me/+yW8g7LfS2qk4YzU0
ممنوعه و صحنهدار 💦❌😈 | 108 |
