uz
Feedback
متروکه

متروکه

Kanalga Telegram’da o‘tish

من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۴ سالمه. اینجا از روزمرگی‌هام، دغدغه‌هام، کتاب‌هایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))

Ko'proq ko'rsatish
1 391
Obunachilar
+224 soatlar
+257 kunlar
+20430 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyun '26
Iyun '26
+178
4 kanalda
May '26
+73
0 kanalda
Get PRO
Aprel '260
0 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '260
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+7
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+49
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+46
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+21
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+38
4 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+36
0 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+45
2 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+24
0 kanalda
Get PRO
May '25
+77
5 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+40
0 kanalda
Get PRO
Mart '25
+41
5 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+35
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+56
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+68
4 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+64
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+45
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+53
4 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+111
4 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+108
7 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+98
6 kanalda
Get PRO
May '24
+95
2 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+59
7 kanalda
Get PRO
Mart '24
+115
18 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+57
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+79
4 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+182
14 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+38
6 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+53
5 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+78
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+174
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+104
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+16
0 kanalda
Get PRO
May '23
+15
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+15
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+26
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+8
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+1
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+1
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '220
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+2
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+37
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+157
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+48
0 kanalda
Get PRO
May '22
+258
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+53
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+16
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+12
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+27
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+8
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+46
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+16
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+45
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+24
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+61
0 kanalda
Get PRO
May '21
+259
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
23 Iyun+3
22 Iyun+4
21 Iyun+8
20 Iyun+3
19 Iyun+6
18 Iyun+5
17 Iyun+1
16 Iyun+11
15 Iyun+4
14 Iyun+17
13 Iyun+2
12 Iyun+3
11 Iyun+23
10 Iyun+18
09 Iyun+23
08 Iyun+2
07 Iyun+2
06 Iyun+2
05 Iyun+1
04 Iyun+3
03 Iyun+29
02 Iyun+5
01 Iyun+3
Kanal postlari
یکی دیگه از استفاده‌هایی که من از کلاد میکنم اینه که اکستنشن رو روی کروم نصب کردم، و خیلی کارا با اون انجام میدم، مقاله‌های طولانی رو مثلا اول بهش میگم سامرایز کنه که ببینم اصن می‌ارزه خوندنش یا نه، یا مثلا لینکدین که میرم لیست شغلا رو باز میکنم، بهش میگم کل جاب های این صفحه رو بخون، بعد ببین کدومشون با نیازهای من مچ هست، و خب کلی مموری قاعدتا از قبل داره از این که من برای چی میخوام اپلای کنم، و اینطوری هر روز یه تایم زیادی از من سیو میکنه با خوندن پوزیشنا و خلاصه کردنشون. #ai_native

2
حالا در همین راستا، آخر هفته بعد، دارم با مامانم اینا و کلا خونواده مادریم میرم سفر، که از وقتی من تراپی رو شروع کردم، هیچوقت زیر بار این موضوع نرفته بودم، ولی جالبی این موضوع اینه که این بار خودم پلن کردم و ملت رو دعوت کردم، ذهنم اینطوری بود که بسه بابا این همه پشتتو کردی بهشون به کجا رسیدی، برو و یاد بگیر کنارشون خوشحال باشی.
524
3
آخر هفته هم یه گرلز نایت دعوت شدم خونه یکی از دوستام، توی اون جمع، آدما برام خیلی امن هستن، برای همین تنها جمعیه که راحتم توش حالم حال خودم نباشه، و خیلیی نیاز داشتم بهش، از اون شب یه سری چیزا رو راستش رو بخواید یادم نمیاد، ولی یه تصویر ازش هست که به خودم گفتم اینو حتما حتما حتما باید فردا یادت باشه. بعد از کلی حرف زدن، فوش دادن به زمین و زمان، و البته بعدش رقصیدن جهت تخلیه هیجانی، همه با هم رفتیم توی تراس، یه تراس فسقلی که هر پنج‌تامون جا نمی‌شدیم، و چسبیده بودیم به همدیگه، سرمون رو تکیه داده بودیم به دیوار، سیگار دستمون بود، که برای جمع ما که انقدر همیشه سالم زندگی می‌کنیم حرکت عجیبی بود ولی خیلی چسبید، و یه باد خنکی می‌وزید، یه لحظه با خودم فکر کردم، چی فکر می‌کردم و چیشد، بعد برگشتم نگاشون کردم، و دیدم ولی هنوزم عاشق اینجاییم که توی زندگیم هستم، هنوزم عاشق تک تک این آدمام، خنده‌م گرفت،‌ پشت سرم خندیدن، بهشون گفتم ironic, isn't it? و بعد دوباره رفتیم توی فکر، و مطمئن بودم هر کدوممون داریم به چی فکر می‌کنیم. نمیدونم. هیچ کلمه‌ای هیچ جمله‌ای حال اون موقع رو توصیف نمیکنه. ولی خیلی آروم بودیم. انگار بعد از چندین ماه پیوسته سخت جنگیدن و شکست خوردن، همه نشسته بودیم اونجا، سیگارمون رو می‌کشیدیم و شکستای زندگیمون رو برای اولین بار می‌پذیرفتیم. و خب خوب بود این پذیرشه.
523
4
دو هفته‌ای که گذشت، دو هفته به شدت سختی بود برای ما، از یک میزان قابل توجهی درد گذر کردیم/گذر می‌کنیم، که تصورش هم نمی‌کردم اینطوری بشه و این میزان اذیت رو متحمل بشیم، برام هم آسون نبود حرف زدن ازش، نمیذاشتم آدما حرفشو پیش بکشن، با آدما در موردش حرف نمیزدم، و انگار ناخودآگاه هر حرفی هم حتی از نزدیکش رد می‌شد بلاک می‌کردم موضوع رو. روزهای اول یک میزانی از درد رو برام ایجاد می‌کرد که حتی توی دفتر خاطراتم هم نمی‌تونستم ازش چیزی بنویسم. خالیه اون صفحات. توی این روزا، فارغ از این که با چه قدرتی آدما رو پس زدم، آدمای زندگیم تنهام نذاشتن، مامانم وسط همه دردسرای زندگی خودش، هر روز زنگ زد و نذاشت بمونم توی اون حالم، بابام وسط روز، آخر شب، هر وقتی که فرصت پیدا کرد کنارم بود، خواهر علی، چقدر باهام گریه کرد پشت تلفن، چقدر قربون صدقه‌م رفت پشت تلفن، بهم گفت تو توی زندگی ما همیشه شهزاده خبرای خوب بودی (این زن از وسط کتاب‌ها اومده بیرون، همنقدر زیبا همیشه حرف میزنه) و بهم گفت مطمئنم دفعه بعدی که اسمت روی گوشیم بیاد خبر خوب میدی، بابای علی چقدر زمین و زمان رو بهم دوخت به خاطر ما، چقدر مراقبت کرد ازمون، و دوستامون؟ ما عملا خونه‌مون راهشون ندادیم :))) چون کشش نایس بودن دور و بر آدما رو نداشتیم، ولی اومدن دستمون رو گرفتن بردنمون بیرون، رفتیم دور پردیسان قدم زدیم، و گریه کردیم. دست هانی رو گرفته بودم، شونه‌ش سر شونه‌م بود،‌ و هر دو با هم اشک می‌ریختیم، جلوتر پسرا قدم میزدن، هر از گاهی میدیدمشون که وامیسن، همو بغل میکنن، و ادامه میدن، به آخر مسیر که رسیدیم چشای هر چهارتامون قرمز بود، ولی خب، قلبامون خیلی خالی‌تر بود. یکی از دوستام که هفت هشت سال ندیده بودمش بهم پیام داد، انگار از گذشته سفر کرده بود برای من به زمان حال، که فقط دستمو بگیره بلندم کنه بگه تنها نیستی، برای منم اتفاق افتاد و ببین هنوز قوی ایستادم، تو هم باید پاشی واسی. فکر می‌کنم الان توی حال خیلی خیلی بهتری هستیم هر دومون، خیلی برامون راحت‌تر شده موضوع، و کاملا مدیون آدمای زندگیمون هستیم این حال رو. که ما رو تنها نذاشتن، هر چقدر که تلخ بودیم، هر چقدر که پسشون زدیم. مخصوصا خانواده‌ها، ما خییییلی کم برای خونواده‌هامون وقت میذاریم، ولی توی این ماجراها قلبشونو برامون دادن تک تکشون. باید دستشون رو ببوسم. ازشون عذر بخوام که توی روزای خوبم راهشون ندادم، درحالیکه توی روزای بدم از در و دیوار قلعه‌ای که دور خودم ساخته بودم بالا اومدن و نجاتم دادن.
527
5
گرلز نایت داشتیم 🥹
گرلز نایت داشتیم 🥹
1
6
حالا من خیلی خوشم میاد روتین‌های ملت رو هم ببینم و بخونم، میرم خونه دوستام روی در یخچالشون اینا همیشه برام جذابه، که چه روتین‌هایی دارن میسازن و اینا، و خیلی وقتا الگو می‌گیرم، که عههه یه چیزی که من اصن فکر نمی‌کردم جا دادنش توی زندگی خوبه رو اینا جا دادن. واسه همین خیلی خوشحال میشم اگه شما هم باهام شر کنید 🥹
637
7
۴. روتین قبل خواب: این روتین خاصی نداره :))) ولی من همه سعیمو دارم میکنم که حتی شده سه تا جمله بنویسم از اون روزم. و دفتر دستکم و چراغ مطالعه رو گذاشتم دقیقا بالای تخت، که نور و نبودن دفتر و ... نتونم بهونه کنم. که بتونم حتما حتما ذهنم رو خالی کنم قبل خوابیدن. کتاب خوندن یا پادکست چیل گوش کردنم کمکم میکنه. دارم سعیم رو میکنم که گوشی قبل خواب استفاده نکنم. یا کتاب بخونم یا پادکست گوش کنم. این روتین نشده راستش رو بخواید، شبا خیلییی دلم میخواد گوشی چک کنم، ولی سعیمو میکنم.
618
8
۳. روتین پوستی: من خیلی دو سه سال گذشته برندهای مختلفی رو امتحان کردم، روتین‌های مختلف، فیشال، مشاوره دکتر پوست و ... - چیزی که در نهایت بهش رسیدم اینه که ضد آفتاب مث نون شب واجبه - هایدریشن خیلی مهمه، و دست کثیف نزدن به صورت. - شبا یک شب در میون سرم نیاسینامید/رتینول میزنم. هر دو از اوردینری. یک شب نیاسینامید، یک شب رتینول، یک شب استراحت، بعدش هم که یه خرده خشک شد مرطوب کننده رویوال. - دور چشم من فقط کافئین اوردینری رو میزنم. هر از گاهی اگه حس کنم دور چشمم خشکه یه دور چشم رویوال داره که اونو میزنم. - من به این نتیجه رسیدم برای ضدآفتاب قیمت مهم‌تره، اونقدر شاید با هم فرقی نداشته باشن، ولی این که تو دلت نسوزه حجم زیادی بزنی مهم‌تره. برای همین ضد آفتاب هم رویوال باز میزنم. - شوینده هم باز رویوال میزنم، من کرم پودر این‌ها نمیزنم، فقط ضدآفتاب بی‌رنگ میزنم، برای همین همون شوینده عادی برام جوابه، ولی حالا یه روزی اگه بزنم، خود رویوال میسلار واتر هم داره. - صبح‌ها هم فقط صورتمو می‌شورم، و آبرسان کلینیک رو میزنم. همینا برام جواب بوده. ولی خیلی خیلی پوست به پوست فرق داره و آدم هی باید امتحان کنه. یعنی من اوردینری، رویوال و کلینیک الان ترکیب ایده‌الم هستن. ولی کوزارکس، سنتلا، ژنوبایوتیک و ... هم امتحان کردم. هیچکدوم رو احساس نکردم اینطوری خوبه برام. باید امتحان کنید خلاصه.
599
9
۲. برای خواب قدمای ساده‌ای برداشتیم ولی خیلی بهتر شده. - یک ساعت قبل خواب نور آبی رو کم می‌کنیم، یعنی کل لامپای خونه رو خاموش می‌کنیم فقط آباژور روشنه. - اسکرین تایم رو سعی کردیم کم کنیم ولی خب نمیشه کامل حذفش کرد. - عصرا ۵ به بعد قهوه نمی‌خوریم. - یه دو ساعت به ساعت خواب خیلی آب نمی‌خوریم. - منیزیم خیلی کمک میکنه به خواب با کیفیت. - و سعی کردیم ساعتش رو فیکس کنیم که بدنمون چت نزنه هی. - چرت اینا سعی میکنیم نزنیم، یعنی من اگه نیم ساعت وسط یه فیلم خوابم ببره بعد شام، دیگه شب نمی‌تونم بخوابم.
591
10
۱. مهم‌ترینش تغذیه سالم بود. من شروع کردم پادکست در مورد تغذیه گوش کردن، کتاب خوندن، مطالعه کردن و ... وقتی یه چیزی رو میفهمم بهم کمک میکنه بهتر رعایتش کنم. من الان میدونم که چه بلایی سر بدنم میارم اگه صبح ناشتا قند بخورم، و اصن دیگه حتی دلم نمیخواد انجامش بدم. ولی قبلا اتفاقا صبحا سریع یه کیکی کولوچه‌ای چیزی میزدم و خراب می‌کردم کل سیستم بدنمو. بعد سعی کردم یار و همراه داشته باشم توی این رعایته. پارتنرم، دوستام و ... و این خیلییی کمکم کرد. بعدش فهمیدم واقعا باید اراده‌م رو جمع و جور کنم. یعنی نباید اسکیپ کنی، نباید وا بدی، نباید شل بگیری. و باید وقت بذاری برای آماده کردن غذای خوب،‌ و باید بپذیری که وقت بذاری، اگه هی بخوای سریع جمعش کنی، کار در نمیاد. ما اینا رو اصلاح کردیم: • حواسمون خیلی به روغن باشه، روغن خیلی بهتری گرفتیم، و شروع کردیم آگاهانه قانون گذاشتن، که آقا این بطری روغن، باید حداقل چهار ماه استفاده بشه، و خیلی سخته باور کن =)) یعنی من الان گاهی اوقات نیمرو کلا بدون روغن استفاده میکنم، ولی واقعا زندگی آدم رو عوض میکنه. • سعی کردیم چربی‌های سالم به زندگیمون اضافه کنیم، گردو، روغن زیتون و ... • فیله مرغ،‌ تخم مرغ و پروتیین رو که دیگه باهاش اشنایی دارید. فیله رو آخر هفته طعم دار میکنم میذارم یخچال برای کل هفته داشته باشیم. • فیبر و بشقاب رنگارنگ، هر چقدر بشقابت رنگی رنگی‌تر باشه از سبزیجات مختلف،‌ باکتری‌های متنوع‌تری توی روده‌ت داری. • کربوهیدرات رو خیلی حواسمون بهش هست و از غلات پیچیده استفاده میکنیم مث نون جو و اینا. • یک روز در میون فست هستیم. و فست توی انرژی من معجزه میکنه واقعا. • سعی کردیم شام رو قبل ۹ بخوریم حتما،‌ به خواب راحتمون کمک میکنه. حالا خب اینایی که میگم رو با مطالعه سطحی به دست آوردیم،‌ قطعا متخصص تغذیه برای هر کس بهتر میدونه چی به چیه. من صرفا تجربه خودم رو دارم شر میکنم.
529
11
حالا من خودم چه روتین‌هایی رو سعی کردم بسازم و چگونه؟
516
12
۱. من به نظرم مهم‌ترینش آدم‌های دور و بر هستن. اگه شما جمع دوستاتون، پارتنرتون، کسایی که باهاشون در ارتباطید،‌ خلاف جهت روتین شما حرکت کنند، برای شما چندین برابر سخت می‌شه نگه داشتن روتین، ولی وقتی ادمای اطرافتون هم هم راستای شما باشن خیلی راحت‌تر میشه. مثلا ما توی جمع دوستامون، چند نفریمون هستیم که یه مدتیه واقعا داریم سعی میکنیم سالم‌تر زندگی کنیم، و اگه مثلا من بخوام یه چیز ناسالم بخورم، دوستم بهم میگه مطمئنی میخوای بخوری؟ خیلی این هفته تلاش کردیا! یا مثلا هر از گاهی میگه مطمئنی؟ واسه سوزوندن این باید ۱۰ دقیقه الیپتیکال بریا! یا مثلا تا وقتی خودم سعی داشتم تغذیه‌م رو درست کنم درست نمیشد و سخت بود. از وقتی که در سطح خونواده دو نفره‌مون سعی کردیم این کار رو انجام بدیم، هر دومون خیلی آگاهانه‌تر واقعا سعی میکنیم که مواد غذایی رو انتخاب و فرآوری کنیم. ۲. باید برای خودتون به هر شکلی که میتونید فضا، زمان و امکاناتش رو فراهم کنید، خیلی وقتا میگیم میخوایم روتین بسازیم، ولی دیگه فکر نمی‌کنیم که خب این روتین ساختنه چه فضایی نیاز داره؟ چه پیش نیازهایی داره، بعد انجام نمیشه ادم ناامید میشه. ۳. مشوق برای خودتون در نظر بگیرید. ساز و کار ما آدما با تشویقه تعارف که نداریم، به یکی که بهش احساس راحتی می‌کنید بگید آقا من میخوام فلان روتین رو بسازم، و سخته برام، ازش دور شدم بهم هشدار بده،‌ بهش نزدیک شدم تشویقم کن. ۴. به فکراتون موقع پیچوندنش فکر کنید. خیلی وقتا آدم توی ناخودآگاهش می‌پیچونه =)) نمیدونم چطوری اینو توضیح بدم، ولی وقتایی که دلت نمیخواد انجامش بدی، اون بخش بالغ ذهنتو بگو بیاد، بشینه با این بچه‌هه که نمیخواد روتینشو رعایت کنه حرف بزنه. که چرا نمیخوای بری؟ چرا نمیخوای انجامش بدی؟ خسته‌ای؟ درک می‌کنم عزیز من درک میکنم، ولی به حس خوب بعد انجام دادنش فکر کردی؟ خسته‌ای؟ حوصله نداری؟ درک می‌کنم، ولی بعضی وقتا چاره‌ای نداریم،‌ باید توی خستگی هم ادامه بدیم، تداوم مگه همین نیست؟ ۵. این مورد و بعدیش هم بهترین گزیده‌های عادت‌های اتمی بودن برای من. به خودت بگو آقا پاشو دو دقیقه انجامش بده، اگه نخواستی بعدش دیگه انجام نده، و چون اغلب سختیش همینه که پاشی،‌ وقتی پاشدی انجامش میدی. من مثلا دیشب خیلی بد خوابیده بودم، صبح احساس خستگی داشتم، گفتم میرم، به مربیم میگم آقا امروز بهم سخت نگیر، من اصن یه ساعت تمرین کردم میرم، ولی رفتم دیدم دو ساعت تمرین کردم و اتفاقا الان حالم بهتره. ۶. اگه با یه فرکانسی داری روتینتو میسازی، که مثلا هر شب روتین پوستی انجام بدم، اگه یه شب ولش کردی، شب بعدی اصلا و ابدا به خودت اجازه نده رهاش کنی. اگه داری میمیمری هم باید انجامش بدی عزیزم، متاسفم ولی کارت گشادی رو شب قبل سوزوندی.
588
13
من سری قبلی که ناشناس گذاشتم یکی سوال پرسید در مورد روتین ساختن، و این یک مسئله جدی همیشه توی زندگی من بوده که در موردش زیاد ویدیو نگاه میکنم،‌ میخونم، سعی میکنم، هی آزمون و خطا میکنم و ... اون روز فرصت نشد درست جواب بدم، ولی حالا که به نظر یه مدته انگار موتور نوشتنم باز روشن شده، داشتم فکر می‌کردم بیام در مورد تجربه خودم از روتین ساختن بگم. و انقدر هم دور این موضوع محتوای مارکتینگی زیاده که راستش اولش اینطوری بودم که بابا خیلی اینفلوئنسر‌طوریه ولش کن. ولی بعد نظرم عوض شد. خلاصه آن‌چه در ادامه می‌خوانید در مورد اینه که تجربه من از روتین ساختن چطوری بوده 😁
563
14
امروز که برم باشگاه، توی این هفته هر ۳ روز باشگاهمو رفتم 🥹 که خودش برای من یه رکورد محسوب میشه.
708
15
باید اسم کانال هم از متروکه عوض کنم فکر میکنم، ۸ ۹ سال پیش موقع چس‌ناله‌های دبیرستان این اسمو گذاشتم الان دیگه باهاش احساس نزدیکی نمی‌کنم :)))
747
16
چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم چقدر مث مامان‌بزرگا شدم، و الان که اینو نوشتم خودمم فهمیدم چرا :))) سبزی خریدم و با دست خرد کردم، یه بخشی از سبزی‌ها رو خشک کردم، میوه خریدم نشستم یواش یواش خرد کردم، بعدش پاشدم ماهیچه گذاشتم بپزه و ساعت‌ها هی رفتم اومدم بهش سر زدم. الان که بهش فکر می‌کنم دنبال لحظات خوشحالی بودم، انقدر زندگی تند می‌رفته که من داشتم سعی می‌کردم کندش کنم با این کارا. جالب نیست؟ آدم تا می‌نویسه چه چیزهایی براش شفاف میشه.
715
17
هر چی بیشتر به زندگی فکر می‌کنم، بیشتر پی می‌برم که زندگی شاد، چیزی جز یه دروغ مارکتینگی نیست، یه دروغی که باورش کردیم، و براش هی می‌جنگیم چون فکر می‌کنیم بالاخره یه وقتی بهش می‌رسیم، چون فکر می‌کنیم به اون تصویره برسیم دیگه زندگی شاده. اما در حقیقت زندگی واقعا مجموعه‌ای از لحظات ناراحته، که اتفاقا کاملا توجیه تکاملی داره. تو باید ناراحت باشی که به فکر تغییر وضعیت بیوفتی، راحت باشی که خب نشستی سر جات تکون نمی‌خوری. و حالا لا به لای این لحظه‌های ناراحت، یه روزهایی خوشحال میشی از این که توت فرنگی‌ای که دقیقا به اندازه رسیده پیدا کردی، آخرین گیلاسی که از ظرف برداشتی شیرین‌ترین بوده، شیر بدون لاکتوز ماهشام راحت پیدا کردی، کف قهوه‌ات خوب شده، خودکار خوش رنگ پیدا کردی، آسمون قشنگ بوده، ماه زیبا تابیده و ... و من احساس می‌کنم که همین شادی‌های کوچیک با همه کوچیک بودنش نجاتمون میدن از اون لحظه‌های غم‌انگیز. دیروز سر راه رفتم یه دسته گل عروس بزرررگ خریدم، اومدم نشستم دونه دونه شاخه‌هاش رو کوتاه کردم گذاشتم توی گلدون، و یک ساعت طول کشید، ولی به لحظه‌های خوشحال بین لحظه‌های ناراحتم نیاز داشتم. شما چه لحظه‌ای رو برای خودتون شاد کردید؟
736
18
واقعا AI دنیای من رو عوض کرده، دیروز روی کرسر همزمان دو تا agent داشتن روی دو تا پروژه متفاوت کار می‌کردند،‌ هر کدوم با حدود ۲۰ دقیقه ران تایم، روی کلاد دو تا چت مختلف داشتن دو تا فایل برام آماده می‌کردند، روی کلاد کوورک داشتم همزمان یه پیچ دک آماده می‌کردم، روی جی پی تی داشتم یه دیپ ریسرچ انجام میدادم، و هر کدوم که کارشون تموم میشد نوتیفشون میومد، میرفتم سراغش پرامپت بعدی رو می‌نوشتم، این کار عملا دیپ فوکس رو از آدم می‌گیره و باید مالتی تسک کنی، اما خب در عرض یک روز کاری رو میکنی که قبلا در عرض یک ماه می‌کردی. جالبه واقعا.
1 621
19
https://open.spotify.com/track/14QX1ckbDIhqetvu5VZ3cP?si=4224c2a299004cdb
784
20
این دفعه که رفته بودم خونه مامان اینا، گفت یه گرمری رو غایب بوده و یاد نگرفته و بهش یاد بدم، رفت دفتر دستک زبانش رو آورد، کتابشو که دیدم واقعا تعجب کردم، فکر می‌کردم هنوز داره خیلی کلمات و گرمرهای بیسیکی رو یاد میگیره، ولی خییییلی پیشرفت کرده بود. بهش گفتم بیا با هم انگلیسی حرف بزنیم، گفت باشه، شروع کردم باهاش حرف زدن و ازش در مورد سامر پلنش پرسیدم، و دست و پا میزد، ولی کاملا میتونست منظورش رو برسونه و حرف بزنه و توی کانورسیشن باشه باهات. کلی بوجی موجیش کردم، باورم نمیشد انقدر بزرگ شده. مامانم هم نشسته بود از دور نگاهمون می‌کرد، میگفت نگا بچه‌هام چقدر بزرگ شدن، بچه اولم و ته تغاریم نشستن با هم حرف میزنن و من اصن نمیفهمم چی میگن =)))
707