uz
Feedback
متروکه

متروکه

Kanalga Telegram’da o‘tish

من مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۴ سالمه. اینجا از روزمرگی‌هام، دغدغه‌هام، کتاب‌هایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))

Ko'proq ko'rsatish
1 519
Obunachilar
+324 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+5030 kunlar
Postlar arxiv
من یکی از بهترین کارهایی که در حق زندگیم کردم تا حالا این بوده که اینستاگرام رو پاک کردم. نه تنها مثل یک سیاهچاله زمانم رو در خودش می‌بلعه، بلکه واقعا بهم احساس بی‌کفایتی، عقب موندگی در زندگی، و شت بودن نسبت به زندگی خودم میداد در بعضی مواقع. و این یکی دو هفته که دوباره اینستالش کردم به خاطر این که یه سری مدل رنگ مو میخواستم ببینم، فهمیدم واقعا به چه کثافتی برگشتم. بعد امروز رفتم یه سر یه چرخی بزنم، سرمو آوردم بالا دیدم ۲۰ دقیقه از زمانم رو بلعیده. اصن باورم نمیشد. اینطوری بودم که گور بابای رنگ مو، من میخوام زندگیم رو از این نکبت نجات بدم، پاکش کردم باز =)))

آدمای خوب وسط راه واقعا، آدمای خوب وسط راه ...

دیروز داشتم فکر می‌کردم زندگی ایده‌آلم چیه؟ یک روز ایده‌آل از زندگی ایده‌آلم رو اگه بخوام بنویسم چه شکلیه؟ بعد فکر کردم که دوست دارم اینجا هم بنویسمش، و دوست دارم اتفاقا مال شماها رو هم بخونم، توی همین زندگی فعلیتون، با حالا یه مقدار تغییر، زندگی ایده‌آلتون چه شکلیه؟ مثلا من واقعا دوست دارم که صبح‌ها بتونم زود بیدار شم، ساعت ۶ این‌ها، برم بدوم، یا باشگاه برم، یا شنا کنم، و بعد برگردم خونه، دوش بگیرم لباس عوض کنم و حدودای ۹ شرکت باشم. با همکارام صبحانه بزنیم و بریم سر کار. حدودای ۶ که دارم از سر کار برمی‌گردم، برم بشینم یه کافه‌ای،‌ یه ساعت دو ساعتی روی یه پروژه‌ای برای خودم کار کنم، یه کتابی چیزی بخونم، دوستامو ببینم اونجا، معاشرت کنم با آدمای دیگه،‌ بعضی وقتا یه سینمایی جایی برم اصلا بعد از کار، بعد برم برای خونه چیز میزای شام بخرم، من از فرهنگ ما ایرانیا که انقدر یخچالای بزرگ داریم و همه چیز رو اون همه فریز میکنیم خوشم نمیاد. دلم میخواد تازه به تازه خرید کنم. و بعدش برگردیم خونه، شام درست کنیم، یه دستی به سر و روی خونه بکشیم، یه اپیزود از سریال مورد علاقه‌مون رو ببینیم و بخوابیم. دلم میخواد همه اینا رو پیاده برم، یا مثلا با دوچرخه، من همیشه از این ناراحتم که تهران انقدر آلوده‌ست و تو پنج‌ دقیقه بیرون باشی بوی دود می‌گیری، دلم میخواست هوا تمیزتر می‌بود و می‌تونستم بیشتر پیاده‌روی کنم، بیشتر توی شهر چرخ بزنم، بیشتر کارا رو با پیاده روی انجام بدم. خلاصه که در کودکی زندگی ایده‌الم زندگی ایلان ماسک بود، الان اینطوری که توصیفش کردم به نظر یکی از روستاهای سوییس میاد =)))

ما دوتا دستگاه گرایندر و اسپرسوساز حدود ۶ ماه پیش خریدیم، قبل از اعتراضات دیماه فکر می‌کنم، چون خب هر دومون خیلی قهوه‌خوریم و احساس کردیم قهوه با کیفیت خیلی کیفیت زندگی آدم رو عوض میکنه، حالا من از اون روز دارم لته آرت تمرین میکنم. و سو فار فکر میکنید به کجا رسیدم؟‌ قلب رو هنوز نمیتونم بزنم، و اصرار هم دارم که وقتی مهمون میاد خونه‌مون براش قهوه درست کنم، و بهش یه لته میدم که قرار بوده روش یه قلب ناناسی کیوت باشه، ولی همیشه قلبش شبیه آلت تناسلی آقایون در میاد =))) خلاصه که ما اینطوری از مهمونامون پذیرایی میکنیم 😁

داشتم ولاگ آخر یلدا رو می‌دیدم، که دوچرخه‌هاشون رو برداشته بودن رفته بودم لب دریا، دلم خواست توی شهر ساحلی زندگی کنم، و دوچرخه داشته باشم، و شیش صبح باهاش رکاب بزنم تا دریا 🌊

در راستای این Vinyl record collecting، علی خیلی این کار رو دوست داره، بهش قول داده بودم که امسال برای تولدش می‌برمش یکی از کشورای اسکاندیناوی براش کلی Vinyl بخریم، چون اغلب بندهایی که دوست داره از اونجان. چهار ماه وقت دارم برای این که به این آرزو برسونمش =))

آقا من نشستم ستاره گذاشتم یه سریش رو، و ۵۴ تاش رو دوست داشتم =))) خوشحالم واقعا احساس میکنم کلی فرصت برای اکسپریمنت کردن دارم الان

من به کلاد گفتم که بهم ایده بده از کارهایی که میتونم به عنوان هابی داشته باشم، اینا رو داد و گفتم html اش کنه که اینجا هم بذارم:

چیزایی که ملت توی پینترست میگن
چیزایی که ملت توی پینترست میگن

دلم برای حرف زدن اینجا تنگ شده. انگار وقتی اینجا می‌نویسم ذهنم هم مرتب‌تره. ولی خب خیلی حرفی هم ندارم برای گفتن. برای همین احتمالا یه سری چیز میز پراکنده ازش درمیاد. این مدت خیلی به این فکر میکنم که چقدر سرنوشت ادم دست‌خوش تغییراتی میتونه بشه که تو اصلا نه بهش فکر کردی نه براش آماده‌ای. گاهی فکر میکنم یک ماه دیگه کجای این کره خاکی‌ام؟ توی کدوم شهر دارم نفس می‌کشم؟ آدمای کدوم شهر سوژه تماشا کردن میشم؟ بعد به این فکر میکنم که شهر بعدی رو باید خیلی بیشتر از تهران زندگی کنم. با این که عاشق تهرانم و احساس میکنم تهران بخش بزرگی از هویتم رو تشکیل داده، بازم فکر میکنم جا داشت که بیشتر اکسپلورش کنم، بیشتر بهش فضا بدم، بیشتر پاییزاش رو برم قدم بزنم، بیشتر برم انقلاب رو مغازه به مغازه بگردم، بیشتر زندگی کنمش خلاصه. بعد به این فکر میکنم که چند تا شهر رو توی مدت حیاتم میتونم زندگی کنم؟ دوست دارم شهرای زیادی رو زندگی کنم ... کلا احساس میکنم از مهاجرتم به تهران، برام یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم این شد که آدما چطور ارتباط می‌گیرن با شهرها؟‌ رابطه شهر و انسان چه جنس رابطه‌ایه؟ چه شکلیه؟ احساس میکنم باید برم یه جستار بخونم در موردش،‌ ببینم توی سر بقیه آدما چی میگذره. دیگه این که زندگی برام خنده‌دار شده، ولی نه به شکل بدی، احساس میکنم قبلا الکی اونقدر سفت گرفته بودم، قبلا الکی اونقدر جدی به زندگی نگاه می‌کردم، الان که از اون قبلنا میگذره، گاهی به خودم میگم بابا زن شل کن، تو از زندگی چی میخوای؟ و وای که چقدر این سوال رو زیاد تراپیستم ازم می‌پرسه. هر جلسه ازم می‌پرسه، سر هر بحثی ازم می‌پرسه، احساس میکنم با این کارش داره نقش خواسته‌های دیگران رو توی ذهنم کمرنگ میکنه. من از زندگی چی میخوام؟ هر بار که جواب این سوال رو بهش میگم احساس میکنم جوابم مسخره‌تر از قبله. دیگه این که دارم فکر میکنم که من چه سرگرمی‌هایی دارم؟ من چرا توی اوقات فراغتم هم دارم مقاله میخونم و کورس می‌بینم؟‌ آدمای عادی چیکار میکنن اوقات فراغتشون رو؟ یکی رفته نقاشی یاد گرفته، یکی چیزای خوشگل می‌بافه، یکی پازل حل میکنه، یکی عکاسی میکنه، یکی خوره فیلم و سریاله، هر کی یه کاری میکنه اوقات فراغتش رو. من احساس میکنم من انقدررر ذهنم رو توی فضای تک و فقط فضای تک نگه داشتم که مغزم خلاقیتش مرده، جهان رو خیلی سانسور شده می‌بینه، حالا کتاب هم می‌خونم توی اوقات فراغتم، ولی اونم باز از جنس خوندنه. دلم یه چیز دیگه میخواد. دلم میخواد با دستام کار کنم، به یک شکلی که تا حالا از خلاقیتم استفاده نکردم استفاده کنم. دلم میخواد برم یه چیزی درست کنم. داشتم فکر می‌کردم شروع کنم یه سری اسکیل‌ها رو یاد گرفتن، مثلا چمیدونم در یه حد بیسیکی بتونم نقاشی بکشم، یا بتونم کیک‌های خوشمزه درست کنم، یا مثلا کلاژ درست کنم، یه کاری بکنم بالاخره با دستام. حالا نمیدونم، ولی جدیدا این هابی داشتن برام خیلی بولد شده، شما چیکار میکنید توی اوقات فراغتتون؟ شما چه خبر خلاصه

دلم برای پیانوم خیلی تنگ شده. به یه دختر بچه اراکی فروختمش، دیشب خواب میدیدم بچه با دستای پفکی داره کیبوردای پیانو رو دست میزنه، و به علی میگفتم چطوری ما رو از جهنم می‌ترسونن؟ جهنم همینه دیگه، یکی با دستای پفکی دست بزنه به پیانوت.

اینم در مورد این سیگارهای شرکتی بگم، کلا همونطور که توی فرندز شما می‌بینی، خیلی از تصمیمات مهم شرکتی، حداقل توی ایران، توی جلسه سیگار گرفته میشه :))) و خب من اسموکر نیستم اصلا، ولی از یه جایی دیدم ای بابا، یه حرفی میزنیم ملت میرن سیگار برمی‌گردن همه چی عوض شده. واسه همین اینطوری بودم که حالا سیگار نمی‌کشم استراحت که میخوام بکنم، واسه همین هر وقت اونا میرفتن سیگار منم یه پارچ چایی میریختم باشون می‌رفتم. سکند اسموک میشدم ولی دیگه حالا ادم هزینه میده گاهی برای یه سری چیزا :))

همکارام هم همیشه خیلی بهم اینو میگفتن که اینطوری که تو میری تو شکم مدیرا وسط بحث برای ما عجیبه، یعنی من اصلا به این فکر نمیکنم که خب این مدیرمه، چیزی که فکر میکنم درسته رو نگم، چون لابد اون درست‌تر میگه، نظرم رو میگم ولی سعی میکنم شنوای نظر دیگران هم باشم و انعطاف داشته باشم. بعد یه وقتایی من دیدم که مثلا کل تیم متفق‌القول اینطورین که یک مدیری داره اشتباه میکنه، ولی همه نمیخوان وارد کانفلیکت بشن و همیشه می‌شینن عقب، اینطور وقتا من به نظرم این سوپرپاور رو دارم که با همه قدرت اتفاقا برم توی شکم طرف، چون این رو هم وظیفه خودم میدونم، وظیفه‌م فقط ساخت پروداکت یا کد زدن نیست، وظیفه‌م اینه در راستای موفقیت تیم تلاش کنم، اگه یه جایی این موفقیته یعنی فیدبک هارش دادن، خب چرا که نه؟ و اغلب هم در نهایت با مدیرام ارتباطای خیلی خوبی ساختم. و خاطرات زیادی من دارم از این که از در اتاق مدیرعامل اومدم بیرون و ملت اینطوری بودن که خوبین؟ خیلی داشتین داد و بیداد می‌کردین، و من اینطوری بودم همیشه که آره بابا چیزی نبود یه گفت و گوی ساده بود، و بعد با همون آدمی که کلی باش دعوا کردم میرفتیم سیگار/قهوه :)) یه بخشی از این ریسک‌پذیری هم البته به این علت بوده که من هیچوقت ریسک برنداشتم، ما دو تا خیلی همیشه سعی کردیم یک جوری زندگی کنیم و پس انداز کنیم که اگر هر کدوممون با کارش خوشحال نبود بدون دغدغه و در لحظه بتونه بیاد بیرون.

من همیشه هم توی زندگیم آدما بهم خیلی اعتماد کردند، و البته همیشه خیلی فراتر از اون چیزی که باید انرژی گذاشتم که اعتماده رو برگردونم و بدونن به آدم درستی اعتماد کردند. اینی که دارم میگم برای سر کاره البته. واسه همین بزرگ‌ترین مسائلم سر کار همیشه با آدمایی بوده که بلد نیستند اعتماد کنند، این منو خیلی اذیت می‌کنه، و همیشه اگر از جایی اومدم بیرون، سر این بوده که حوصله بی‌اعتمادی نداشتم. من خیلی مدلم سر کار اینه که کار رو بسپار به من برو خیالت راحت، حالا اگه یکی هر سه ثانیه بیاد انگشت کنه بگه چیشد اینطوریم که این نامه استعفای من، خدانگهدار :)))

بعضی وقتا به همه چی توی زندگیم شک میکنم، می‌شینم فکر می‌کنم، دونه دونه تصمیم‌هایی که گرفتم رو مرور میکنم، به خودم میگم این کار درستی بود به نظرت؟ اون کار درستی بود به نظرت؟ و در لحظه چون پر از احساس بدم، جوابم به همه این سوال‌ها اینه که نه، تو تصمیم اشتباهی گرفتی. اما بعضی وقتا، که حالم بهتره و منطقی‌تر دارم فکر می‌کنم، می‌بینم که نه اتفاقا، خیلی از تصمیم‌هایی که من گرفتم، خیلی درها به روی من باز کرده که، چون گرفتم و اون دره باز شده دیگه قدرش رو نمیدونم، اما اگه نمی‌گرفتم کلی از این درها بسته می‌موند، و اونوقت شاید اوضاع بدتر بود تا الان. من از همه کارهایی که کردم، مسیر شغلیم اون چیزیه توی زندگی من که منبع اعتماد به نفس و حال خوبمه، بعد بعضی وقتا که بعضی چیزا باعث میشه توی اون مسیر کمرنگ بشم، سرعتم کم بشه یا ... حالم بد میشه با خودم و زندگیم. و کل زندگی معنیش برام کمرنگ میشه. بعد یهو از پشت یه دری، از یه گوشه کناری، یه نشونه‌ای آدم می‌بینه، و به خودش میگه که می‌بینی؟ اینا همه نتیجه تلاشاته، و اون تلاش‌ها، هر چند الان جلوی چشم خودت کمرنگن، برای بقیه همچنان پررنگن، و آدما قدر تو رو، بیشتر از خودت می‌دونن :))) راستش انقدر سعی کردم خیلی کلی از موضوع حرف بزنم که به نظرم اون چیزی که توی ذهنم بود منتقل نشد، ولی خب به هر حال ...

https://open.spotify.com/track/3FI0iAAAjmR31xpZEwbdys?si=03df561f291e400c 🪄 I held the power of a dying sun I climb the altar and I claim my place as God 🪄

بالاخره یکی از این روزایی که از خواب پا میشیم، اون روزیه که باید باشه ...