uk
Feedback
کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

Відкрити в Telegram

هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران

Канал کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران (@elnazromanc) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 11 098 підписників, посідаючи 3 450 місце в категорії Книги та 28 762 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 11 098 підписників.

За останніми даними від 30 липня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 164, а за останні 24 години на 15, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 1.12%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 1.68% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 124 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 186 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як رمان, صدا, نویسنده, شیرزاد, پریزاد.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد. الناز محمدی.نویسنده

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 31 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

11 098
Підписники
+1524 години
+207 днів
+16430 день
Архів дописів
Repost from N/a
- تا این موقع شب کجا بودی؟ به چشمان خون‌آلودش نگاه کردم. - گفتم که...میرم تولد دوستم. - می‌کشمت لیلی! - من... سمتم قدم برداشت و بازویم را محکم گرفت. - مگه هزاربار نگفتم دلم نمی‌خواد با اون دوستای دوزاریت بگردی. از فشار دستش اشکم بیرون اومد. - دردم گرفته امیر. - راستشو بهم بگو. با کی رفتی تولد؟ کی اونجا بوده که بخاطرش رفتی اونجا جواب تلفنامم ندادی! با گریه گفتم: - هیشکی. جمعمون دخترونه بود. صدای گوشیمم نشنیدم. - داری دیوونم می‌کنی. این بار یه بلایی سرت میارم که خودتم روت نشه بری بیرون. - امیر من... از رفتار وحشیانه‌ش ته دلم خالی شد... https://t.me/+09-HirTbp7Q5Yjlk https://t.me/+09-HirTbp7Q5Yjlk فکر می‌کردم خوشبختی بهم نزدیکه. دست گذاشتم رو مردی که هرچی اطرافیانم می‌گفتن ازش فاصله بگیر من بیشتر بهش نزدیک شدم و...❌🔥

Repost from N/a
‍فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود ب
فارغ‌التحصیلی دانشجویان سال‌بالایی بود. زنگ زده بود به نگار و او با سری سنگین از نوشیدنی و لباسی نامناسب از در باغ زده بود بیرون. قبل از این‌که سوئیچ را بگیرد سمت رهی، کنار درخت صنوبر عق زده بود و رهی تنها توانسته بود موهای بلند و لخت او را کنار بزند. دستش را دور کمرش گرفته و برده بودش سمت دویست‌و‌هفت و پشت فرمان، از آینه چراغ گردان ماشین پلیس را دیده بود. باز هم نگار بود که میان سردرد و تهوع و مستی کلید واحدش را گذاشته بود کف دست او و اندکی بعد در نور کمرنگ آباژور اتاق خواب، رهی وقتی کفش‌های پاشنه‌بلند دخترک بیهوش را از پایش درمی‌آورد، درگیر هزار احساسی بود که از دیدن ساق پاهای سفید او دچارش شده بود. یادآوری لحظات آن شب هنوز هم پیشانی‌اش را داغ می‌کرد هنوز هم به دختری فکر می‌کرد که یک شبی کنار تختش تا صبح بیدار مانده بود، مراقب بود موهای بلند و سیاهش وقت عق‌ زدن‌های گاه‌وبی‌گاه آلوده نشود و وقت بیهوشی پتو را تا روی شانه‌های عریانش بالا کشیده بود مبادا که جور دیگری اتفاق بیفتد؛ نه آن‌جور که ته‌تغاری عشیره‌ی کنعان می‌خواست! https://t.me/joinchat/AAAAAEJ3vnJsR9XlPiTdCg

Repost from N/a
-اون دختر زبون حرف زدن نداره چه برسه دلبری برای شوهر بلد باشه صدای خودخواه مردی که اسم شوهرش را یدک می‌کشید می‌شنود و بغض می‌کند. -دستتون درد نکنه واسه عروس انتخاب کردنتون می‌دانست مرد جوان از خانواده‌اش حرص داشت.وگرنه همه می دانستند او عاشق زنش بود که در بستر بیماری بود.کنایه زد و حواسش به دل آمین هجده ساله نبود: -مردم زمان فرانسه یاد می‌گیرن من باید بخاطر خانم اشاره یاد بگیرم حبابی در دل دخترک ترکید.او که گناهی نداشت.کار خدا بود.صدای ثریا را دلخور شنید: -تو نبودی میگفتی یکی‌و بگیرید فردا پابند نشه صدای مرد عصبی گوشش را پر کرد: -الانم میگم ولی نگفتم لال باشه که ثریا با ملایمت تمام گفت: -عزیزمن میدونم این حالت همش واسه الهه‌اس از روی پله‌ها دید که دست اون زن روی بازوی مرد جوان نشست: -با بیماری اون بنده‌خدا معلومه خیلی وقته نزدیکش نشدی هیربد تمام غم های عالم روی سرش هوار شد و پوزخندی تلخی زد: -کاش فقط سالم باشه نزدیکی می‌خوام چیکار بغض آمین بزرگتر شد و به آن زنی که نمی‌شناخت غبطه خورد که این مرد چقدر دوستش داشت.ثریا با مهربانی گفت: -نزدیکی اما رو حالت تاثیر داره این دختر هم که زنته چرا نمیری پیشش ؟ چشمان هیربد خیره بالا شد و سایه‌ای ظریفی را دید.با یادآوری همان دخترک لال پوزخندی زد: -دلت خوشه‌ها ثریا با لبخند و حرص نگاهش را در اتاق بالا گرداند و گفت: -خوشبحال اون میشه...عزیزم زنته فکر کردی الهه راضیه این جوری عذاب بکشی حرف‌هایش اثر کرد که هیربد راه اتاق بالا را در پیش گرفت.در را که باز کرد لرز ریزی از تن آمین عبور کرد وقتی او را نگاه کرد : -دلم برات می‌سوزه دخترک مات ماند و مرد جوا حین قفل کردن در نیشخندی رد: -اینکه چون زبون نداری باید ازت سوء استفاده بشه قلب دخترک ترک برداشت و چشماش از اشک پر شد.مرد دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد و نفس تو سینه‌ آمین حبس شد. -زیاد نمی‌مونم فقط ناآروم میدونی که جلو اومد.دخترک تکان نخورد.باید عادت می‌کرد.می‌دانست برای همین اینجا بود.نطفه‌ای در رحمش و حالا آرام کردن این مرد. کمی بعد صدای مرد جوان را حین پوشیدن لباس‌هایش شنید و گونه‌هایش بخاطر آنچه که بینشان اتفاق افتاده بود رنگ گرفت : -مردا این جوری آروم میشن https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 رمانی که این روزها بدجور با قصه جذابش نفس تو سینه‌اتون حبس می‌کنه از دست ندید😍❌

Repost from N/a
#part_1 -شوهرته؟! با ذوق از بازویم آویزان شده‌است و به آن سوی خیابان ... به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است. -شیشه‌هاش هم دودیه نمیشه ببینمش که! سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟ عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد - سُها؟!! نگاهِ بهت زده‌ام از روی ماشینِ او جدا میشود به شیدا و چشم‌های باریک‌شده‌اش مینگرم اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟ مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوش‌تیپش عکسی نداشته باشد؟ - الان منتظرمه باید برم. خونه‌ی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه! میخندد و گونه‌ام را میکشد - باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی! دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم ضربه‌ای آرام به شیشه میزنم متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پله‌ی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم. روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم - سلام. خسته نباشی! طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید: _ تا اخر هفته خونه‌ی مامانم بمون! دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی. اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ... اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد! _ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟ حتی نگاهم نمیکند فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند _ گفتم دارم میرم سفر کاری! خوش گذرونی که نمیرم دلم با صدای بلندی میشکند در خود جمع میشوم و ..... او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم خانه‌ی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد .... همانطور که گمان میکنم نفس ‌های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم _ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل! https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi

Repost from N/a
-اون دختر زبون حرف زدن نداره چه برسه دلبری برای شوهر بلد باشه صدای خودخواه مردی که اسم شوهرش را یدک می‌کشید می‌شنود و بغض می‌کند. -دستتون درد نکنه واسه عروس انتخاب کردنتون می‌دانست مرد جوان از خانواده‌اش حرص داشت.وگرنه همه می دانستند او عاشق زنش بود که در بستر بیماری بود.کنایه زد و حواسش به دل آمین هجده ساله نبود: -مردم زمان فرانسه یاد می‌گیرن من باید بخاطر خانم اشاره یاد بگیرم حبابی در دل دخترک ترکید.او که گناهی نداشت.کار خدا بود.صدای ثریا را دلخور شنید: -تو نبودی میگفتی یکی‌و بگیرید فردا پابند نشه صدای مرد عصبی گوشش را پر کرد: -الانم میگم ولی نگفتم لال باشه که ثریا با ملایمت تمام گفت: -عزیزمن میدونم این حالت همش واسه الهه‌اس از روی پله‌ها دید که دست اون زن روی بازوی مرد جوان نشست: -با بیماری اون بنده‌خدا معلومه خیلی وقته نزدیکش نشدی هیربد تمام غم های عالم روی سرش هوار شد و پوزخندی تلخی زد: -کاش فقط سالم باشه نزدیکی می‌خوام چیکار بغض آمین بزرگتر شد و به آن زنی که نمی‌شناخت غبطه خورد که این مرد چقدر دوستش داشت.ثریا با مهربانی گفت: -نزدیکی اما رو حالت تاثیر داره این دختر هم که زنته چرا نمیری پیشش ؟ چشمان هیربد خیره بالا شد و سایه‌ای ظریفی را دید.با یادآوری همان دخترک لال پوزخندی زد: -دلت خوشه‌ها ثریا با لبخند و حرص نگاهش را در اتاق بالا گرداند و گفت: -خوشبحال اون میشه...عزیزم زنته فکر کردی الهه راضیه این جوری عذاب بکشی حرف‌هایش اثر کرد که هیربد راه اتاق بالا را در پیش گرفت.در را که باز کرد لرز ریزی از تن آمین عبور کرد وقتی او را نگاه کرد : -دلم برات می‌سوزه دخترک مات ماند و مرد جوا حین قفل کردن در نیشخندی رد: -اینکه چون زبون نداری باید ازت سوء استفاده بشه قلب دخترک ترک برداشت و چشماش از اشک پر شد.مرد دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد و نفس تو سینه‌ آمین حبس شد. -زیاد نمی‌مونم فقط ناآروم میدونی که جلو اومد.دخترک تکان نخورد.باید عادت می‌کرد.می‌دانست برای همین اینجا بود.نطفه‌ای در رحمش و حالا آرام کردن این مرد. کمی بعد صدای مرد جوان را حین پوشیدن لباس‌هایش شنید و گونه‌هایش بخاطر آنچه که بینشان اتفاق افتاده بود رنگ گرفت : -مردا این جوری آروم میشن https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 https://t.me/+yqyrEstZtQE4N2I8 رمانی که این روزها بدجور با قصه جذابش نفس تو سینه‌اتون حبس می‌کنه از دست ندید😍❌

Repost from N/a
#part_1 -شوهرته؟! با ذوق از بازویم آویزان شده‌است و به آن سوی خیابان ... به آن ماشینِ شاسی بلندِ آخرین مدلِ مشکی رنگ ، خیره شده است. -شیشه‌هاش هم دودیه نمیشه ببینمش که! سهمِ ما یک عکس از شوهرِ جنتلمنت نبود؟ عکس العملی که از من نمیبیند ، بازویم را میفشارد - سُها؟!! نگاهِ بهت زده‌ام از روی ماشینِ او جدا میشود به شیدا و چشم‌های باریک‌شده‌اش مینگرم اگر میگفتم از همسرم عکسی ندارم تا نشانش بدهم باور نمیکرد، نه؟ مگر میشد دختری چند هفته پس از ازدواجش از همسرِ جذاب و خوش‌تیپش عکسی نداشته باشد؟ - الان منتظرمه باید برم. خونه‌ی مادرشوهرم دعوتیم ..... باشه یک وقت دیگه! میخندد و گونه‌ام را میکشد - باشه ؛ این دفعه هم فرار کردی! دستم را برای خداحافظی کردن با او بالا میبرم با استرس و هیجانی که قرار نبود حتی بعد از چند هفته زندگی کردن با او فروکش کند و به محضِ دیدنش فوران نکند ، به ماشین نزدیک میشوم ضربه‌ای آرام به شیشه میزنم متوجه حضورم که میشود ، قفل ماشین را باز میکند زیر لب نام خدا را صدا میزنم و با نفسی عمیق ، پا روی پله‌ی کوچکی که پایینِ در بود میگذارم تا بتوانم سوارِ آن ماشینِ بلند قد بشوم. روی صندلی جای میگیرم و به او که نیم نگاه کوچکی سمتم حواله کرده بود ، لبخند میزنم و با صدایی که هزاران نذر برایش کرده بودم تا نگیرد ، سلام میدهم - سلام. خسته نباشی! طبق معمول یک نگاه سرد تقدیمم میکند و کوتاه پاسخ میدهد ماشین را روشن میکند و در حینی که با دقت رانندگی میکند ، میگوید: _ تا اخر هفته خونه‌ی مامانم بمون! دارم میرم سفر کاری ، بهتره توی خونه تنها نباشی. اینکه نگران تنها ماندنم بود جای امیدواری داشت اما ... اینکه قرار بود چند روز او را نبینم ، درد! _ کجا میری؟ نمیشه من هم بیام؟ حتی نگاهم نمیکند فقط پایش را روی پدال گاز میفشارد و با سرمای بیشتری لب میزند _ گفتم دارم میرم سفر کاری! خوش گذرونی که نمیرم دلم با صدای بلندی میشکند در خود جمع میشوم و ..... او که میرود ، تنها ماندن در خانه را انتخاب میکنم اما درست فردا شب با تنفس دود عمیقی از خواب بیدار میشوم خانه‌ی همسایه آتش گرفته بود و بوی دود آسمم را تشدید میکرد .... همانطور که گمان میکنم نفس ‌های اخر را مبکشم زیر لب زمزمه میکنم _ راحت شدی .... راحت شدی اقای وکیل! https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi https://t.me/+6Kw235j98s0wYWRi

با سلام و احترام خدمت دوستان عزیزم انشالله بزودی پارتگزاری خواب باران ادامه خواهد داشت. نويسنده عزیزمون (الناز محمدی ) جراحی چشم داشتند و در حال حاضر دوران نقاهت رو می‌گذرونن. در حال حاضر کار با لب‌تاب و گوشی براشون مقدور نیست. به امید خدا بزودی مشکل‌شون برطرف خواهد شد و پارت‌ها آپ خواهد شد. ارادتمند شما الهه‌محمدی ❤️

Repost from N/a
-می‌دونم دلت با اسماعیل نبود هیچ‌وقت. می‌دونم اون بی‌شرف داشت مجبورت می‌کرد بهش بله بدی. افسانه... نگاه پرسوال افسانه به دهانش دوخته شد و شاهین زمزمه کرد: -آدم کشتن که چیزی نیست، من به‌خاطر تو حاضرم کل دنیا رو به هم بریزم. فقط بهم بگو که هرجا برم باهام می‌آی... باشه؟ -افسانه با تو جهنمم نمی‌آد! افسانه که داشت جان می‌داد، بی‌نفس به پشت سر شاهین نگاه کرد. شاهین فوری چرخید و با دیدن... https://t.me/+df5MJMB754w1MzU0
خاورمیانه رمانی پرکشش، جذاب و عاشقانه

Repost from N/a
- گاز نگیر جاش می‌مونه! به دخترک که درحال بوسیدن بازوی سفت و عضلانی‌اش بود گفته و اخمش را تحویل گرفت: - خب بمونه! طوفان دست دور کمر اویِ فاصله‌گرفته حلقه کرد و سمت خود کشاندش: - عالم و آدم اجازه‌ی نفس‌کشیدنشونو از من می‌گیرن، اون‌وقت من جای لب‌های تو رو بچسبونم روی بازوم برم این‌ور و اون‌ور بشم ملعبه‌ی دستشون؟ دیگه به حرفم تره هم خرد نکنن؟! - نمی‌خوام! بهونه‌ی الکی نیار، بگو نمی‌خوای پلنگ‌ملنگا مارک‌دار ببیننت فرصت‌هات بسوزن! مرد چشم درشت‌کرده و در بهت خندید: - چرت‌وپرتا چیه لیلی؟! - نمی‌خوام! خودم دارم کامنتاتو می‌بینم، هی قربون‌صدقه‌ت می‌رن این عفریته‌ها! اصلاً گوشی‌ت کو؟! همین الان اینستاتو پاک می‌کنم! طوفان این‌بار، واضح و بلند خندید و بعد مکث کرد: - بچه نشو جوجه! من اصلاً اونا رو چک نمی‌کنم… سر کنار گوشش برده، ادامه داد: من بهترینشونو توی خونه‌م دارم، یک الهه توی بغلمه! https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0 https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0

Repost from N/a
#پارت‌واقعی‌رمان🥰 -خیاطی بلدی فرفری؟ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانی‌ام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند. -باچشماش می‌خواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه می‌تونی بدوزی؟ هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنه‌اش بودم که گفت: -مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه! نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد: - نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله! https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شده‌ی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل می‌بازه به دختر موفرفری‌ای که...‼️ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk

Repost from N/a
‍ ‍ _بیچاره آقاجون همیشه باید سرش پایین باشه،اون از چند سال پیش و آبروریزی که داداش راه انداخت ،اینم از الان و کاری که‌آتیه کرد. نمیدانم این گذشته ی کوفتی چه دارد که هر از گاهی عمه آن را مانند سیخ داغ در قلب مامان فرو می‌کند و تنها ری اکشن مامان در این مواقع برافروخته شدن چهره اش و به دنبال آن لب فروبستن وسکوت اختیار کردن است. اما اینبار انگار عمه تنها با اینکار اقناع نمی‌شود که سیخ فرو کرده را چند بار در قلب به خون نشسته ی مامان می چرخاند و پرکنایه نیش میزند: _ناراحت نشیا زنداداش ،بالاخره همه از یه خانواده ایم ، آبروی یکی آبروی همه ماست. صدای سرفه ی مصلحتی عزیز به همراه تپش های تند شده ی قلبم به گوشم میرسد ، اما عمه بی توجه به هشدار عزیز باز ادامه می دهد: _ما هم بالاخره دختر دم بخت تو خونه داریم، یکی خطا کنه عین تف سربلاست ، ولی ... چرا چشم ابرو بالا پایین میکنی مادر من ، منکه حرف بدی نمیخوام بزنم. وانگار بخواهد که حرفهایش به گوش من هم برسد با صدایی بلند تر ادامه میدهد: _بیشتر واسه خاطر خودش میگم، بسپرید حداقل بیرون میره مراعات کنه تو در و همسایه ، دیگه همه الان میدونن که مطلقه اس و هزار تا حرف پشت سرش میزنن ، آسه بره ، آسه بیاد. وصدای عزیز که پر عتاب عمه را خطاب میکند: _استغفرالله ، دختر تو چرا زبونت مثل مار غاشیه اس؟ آخه به کی رفتی که آنقدر تلخی تو ؟حواست هست داری راجع به کی حرف میزنی‌؟ بلد نیستی دل به دست بیاری ،حداقل دل نشکون. گوشم از بی مهری عمه سوت می‌کشد و شقیقه ام نبض میگیرد ، با نیشتر حرف عمه بغضم بالا می آید و لب میگزم . با دست به رعشه افتاده ام‌ چاقوی آشپزخانه را برمیدارم و به جان هندوانه ی روبه رویم میفتم ، هرچه خشم دارم بر سر هندوانه ی بخت برگشته خالی میکنم. بغض چنان در حلقم چتر می اندازد که حتی به سختی میتوانم بزاق‌ دهانم را ببلعم. درحینی که به جان هندوانه ی بیچاره افتاده ام‌ و لت و پارش می کنم ، دستی از کنار م‌ رد می‌شود و به آرامی چاقو را می‌گیرد . سر بلند می کنم و نگاهم به‌ چهره ی پر اخمش می افتد . چشم به هندوانه ها میدوزم‌ و دیدم تار می‌شود. دوباره صدای عمه از پذیرایی به گوش میرسد: _کدوم تلخی عزیز،حرف حق میزنم ،اصلا اون به کنار ،چرا ما باید تاوان کار یکی دیگه ارو بدیم. بووووم، وناگهان حبابی که همیشه پر از سوال های بی جواب "چرا من؟" بود ، در ذهنم میترکد و من به یاد می آورم ‌ روزی را که خودم این چنین تلخ نیش زدم. قطره ای اشک از چشمم سرازیر میشود ، آستین لباسش را میگیرم و چشم به نگاه طوفانیش میدوزم ، به آرامی لب میزنم: _ببخشید! بلند میشوم و خیره در نگاهش هر دو دستم را روی سینه ی ستبرش میگذارم و هر چه تمنا و حسرت دارم در لحن و نگاهم میریزم ، سر کج میکنم و می‌خواهم لب باز کنم که مچ هر دو دستم را محکم میان دستهایش میگیرد و با تن صدایی آرام اما پرحرص و محکم در صورتم‌ می توپد: _زبونت فقط برای من دومتره ؟؟؟ به اینا که میرسی وا میرسی؟ اره؟ تکانم میدهد و خیره به لب‌هایم دوباره میگوید: _چرا لال مونی گرفتی، چرا هیچی بهشون نمیگی؟ انگشت روی لبهای نیمه بازم می‌گذارد و با نگاهی به عقب و اطمینان از نبود توجه کسی به ما، کنار گوشم با نفسهای گرمش زمزمه میکند: _هیس ، دیگه نمیخواد چیزی بگی ، خودم بلدم‌ از این به بعد چیکار کنم. مور مورم می‌شود ، تپش های قلبم درست در حلقم می‌کوبد ، میخواهم سرم را عقب بکشم که با صدای هین بلند کسی چشم میبندم و ..... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk آتیه دختریه که یه روز علاوه بر اینکه دست رد به سینه ی پسر عموش میزنه اونو به بدترین شکل طرد و تحقیر میکنه ، اما بعد از نامزدیش و ناپدید شدن یکباره ی نامزدش پاش به ماجراهایی باز میشه و نقاب از چهره ی خیلیا میفته ،اتفاقاتی که دوباره گذشته ارو وسط میکشه و باعث میشه آتیه درصدد رفع کدورت از پسر عموش بربیاد ولی در این بین خاکستر عشقی قدیمی شعله ور میشه ، امااااا... https://t.me/+HDyln7IGODozY2Vk #تولد_یک_پروانه_رمانی_عاشقانه_و_ناب ❤❤❤

Repost from N/a
-لاک جدید زدم،اما حس می کنم بهم نمیاد. واسش خیلی ذوق داشتم ولی ذوقم خوابیده. و جمله ام به محضِ اینکه تمام شد،کوروش جیغ کشید: -یاااااااااااااااااااااااااااموسئ ابن جعفر،یا اکثر امامزاده ها لاکاشو ببین چقدر خوشگله. و ادایِ تشنج کردن در آورد. از خنده منفجر شدم و علی...امان از علی! جفت دستانم را در دستش گرفت. خوب به لاک هایم با خنده نگریست و بعد،بوسه ای به پشتِ هر دو دستم زد و گفت: -عالی شده،انقدر به دستت میاد که میترسم چشمت بزنن. مثلِ خودت بوست کردم تا چشم نخوری. غرقِ محبتِ او بودم و کیلو کیلو قند در دلم آب می شد که کوروش اینبار با جفت دستانش به صورتش کوبید و جیغ زد: -وااااای ناخوناشو لاک سفید زده،مادرناموووووووسی خوشگل شده. وای هرکس که چشمش بزنه رو میسپرم به اون امامی که سرش خلوتتره. واااااای لاک سفید زده. و دوباره تشنج کرد. خانواده غیرنرمال اما شیرینِ من. کوروش خدا لعنتش نکند پشتِ چراغ قرمز ناگهانی شیشه را پایین کشید و باز نعره زد: -ناخناشو ببین وای سفیدش چشم کور می کنه،یاجد سادات. و وقتی دوباره تشنج کرد،علی از شدت خجالت و خنده چند باره مشتی به بازویش کوبید. https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 https://t.me/+hjNEdY2EVYRhMTY0 با دوتا نره خر بزرگ شدم😂😒😎 علی و کوروش عموهای منن و من به جای دخترا،با اینا بزرگ شدم. دوتا نره خری که واسشون زندگی نمی ذاشتم. من یه دختربچه فضول بودم که شبا وقتی اینا فیلما خاک برسری می دیدن،میرفتم جیغ میزدم و به بابام لوشون می دادم🤣😂 به دوست دختراشون زنگ میزدم میگفتم من زنشونم و ازشون حامله ام😂😭 بلا نبود که سرشون نیاورده باشم. واسه هم جون می دادیم ولی موهای همم می کندیم من یه توپولی فرفری و عزیزخونه بودم و بزرگ که شدم،یکیشون شد قاضی و یکیشون شد یه بلاگر جذاب و من...من انگار یه جا قلبم واسه یکیشون ناکوک میزد. علی؛قاضیِ کاریزماتیک خانوادمون؛عمویِ ناتنیم بود و...میخواستن واسش زن بگیرن ولی من عاشقش شده بودم عاشق عمویی که حتئ بند کتونیمم می بست ولی...دست خودم نبود اما...یه قتل بزرگ افتاد گردنم و من شدم مجرم و اون شد قاضی پروندم و باید طناب دار می انداخت گردنم!

✂️نقشه مادرشوهر برای نابودی عروسش...
ـ تو رو خدا... موهامو کوتاه نکن😭 ـ دستاشو بگیرین، تکون نخوره خدمتکارها مچم را فشردند.قیچی را مقابلم بالا آورد و با نفرت گفت: باید کاری کنم آراز ازت بیزار بشه، تا با خواهرزاده‌م ازدواج کنه!ـ نه... خواهش می‌کنم... آراز عاشق موهامه!ناگهان سیلی محکمی به صورتم زد: خفه شو!اشک توی چشم‌هایم جمع شد و بی‌اختیار تقلا کردم.درست وقتی تیغه قیچی به موهایم نزدیک شد، صدای فریاد آراز تمام خانه را لرزاند: دارین چه غلطی می کنین؟!😡❌ https://t.me/+-OezA9DpDJRiOGQ8 https://t.me/+-OezA9DpDJRiOGQ8

Repost from N/a
✂️نقشه مادرشوهر برای نابودی عروسش...
ـ تو رو خدا... موهامو کوتاه نکن😭 ـ دستاشو بگیرین، تکون نخوره خدمتکارها مچم را فشردند.قیچی را مقابلم بالا آورد و با نفرت گفت: باید کاری کنم آراز ازت بیزار بشه، تا با خواهرزاده‌م ازدواج کنه!ـ نه... خواهش می‌کنم... آراز عاشق موهامه!ناگهان سیلی محکمی به صورتم زد: خفه شو!اشک توی چشم‌هایم جمع شد و بی‌اختیار تقلا کردم.درست وقتی تیغه قیچی به موهایم نزدیک شد، صدای فریاد آراز تمام خانه را لرزاند: دارین چه غلطی می کنین؟!😡❌ https://t.me/+-OezA9DpDJRiOGQ8 https://t.me/+-OezA9DpDJRiOGQ8

Repost from N/a
- توی اتاقِ یه زنِ بیوه، بی‌بی چک چیکار می‌کنه؟ نکنه میخوای آبروی مارو بیشتر از این ببری؟ الان زنگ می‌زنم خان‌داداشم بیاد! اگر ارسلان می‌رسید، کارم تمام بود. - مال من نیست! ارغوان دست‌ به‌ سینه شد و اخم بر پیشانی آورد. - پس مال کیه؟ توی اتاق تو پیداش کردم! در همین میان، یامور، زنِ اولِ ارسلان، با قدم‌هایی تند وارد شد: -اینجا چه خبره؟ چرا این‌قدر داد می‌زنی ارغوان؟ او نمی‌دانست من، همان زنِ پنهانی و اجباریِ شوهر او هستم! ارغوان با لحنی پر از تندی رو به یامور کرد: - بگو ببینم یامور، توی اتاقِ زنی که سه سال از مرگ شوهرش می‌گذره، بی‌بی‌چک چیکار می‌کنه؟ رنگ نگاه یامور پر از شک شد. - تو چیکار کردی راز؟ هان؟ با شنیدن صدای آشنای ارسلان دنیا دور سرم چرخید. ترس، تمام قوای بدنم را گرفت و ناگهان سیاهیِ مطلق چشمانم را پوشاند. پیش از آنکه زمین مرا ببلعد، گرمایِ آغوشِ اجباریِ ارسلان را حس کردم؛ آغوشی که درست جلوی دیدگانِ همه، زنجیری بر جان من شد... https://t.me/+F4wSjTpy2hcxMzI0 من و زن اول ارسلان هر دو همزمان باردار شدیم😱 من زن پنهونی برادرشوهرم شده بودم

‍ نفس‌هایم رمانی که بسیار طرفدار پیدا کرده و تا انتها و رایگان در همین کانال پارتگزاری خواهد شد.🌸 لینک کانال نفس‌هایم در تلگ
‍ نفس‌هایم رمانی که بسیار طرفدار پیدا کرده و تا انتها و رایگان در همین کانال پارتگزاری خواهد شد.🌸 لینک کانال نفس‌هایم در تلگرام ✍🌸👇 https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0 لینک کانال نفس‌هایم در بله ✍👇🌸 ble.ir/join/C9Ks5HodDm لینک کانال نفس‌هایم در روبیکا 🌸✍👇 https://rubika.ir/joinc/EJDDAJCI0PFRRXRNNBACSQZYPLMDEXDW