ru
Feedback
دکتر علی ثاقبی

دکتر علی ثاقبی

Открыть в Telegram

وجود ما معمایی‌ست حافظ، که تحقیقش فسون است و فسانه دکتر علی ثاقبی روان‌پزشک - روان‌درمانگر تحلیلی - زوج‌درمانگر اینستاگرام: https://instagram.com/dr.ali.saghebi پادکست: https://castbox.fm/channel/دکتر-علی-ثاقبی-id2995222

Больше
7 892
Подписчики
+1324 часа
+587 дней
+32930 день
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+355
в 5 каналах
июнь '26
+141
в 0 каналах
Get PRO
май '26
+115
в 2 каналах
Get PRO
апрель '26
+55
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+231
в 9 каналах
Get PRO
январь '26
+102
в 6 каналах
Get PRO
декабрь '25
+101
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+315
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '25
+90
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+333
в 0 каналах
Get PRO
август '25
+112
в 0 каналах
Get PRO
июль '25
+89
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+88
в 1 каналах
Get PRO
май '25
+946
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+158
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+69
в 1 каналах
Get PRO
февраль '25
+94
в 3 каналах
Get PRO
январь '25
+81
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '24
+102
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+128
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '24
+256
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+137
в 0 каналах
Get PRO
август '24
+103
в 0 каналах
Get PRO
июль '24
+116
в 0 каналах
Get PRO
июнь '24
+227
в 0 каналах
Get PRO
май '24
+943
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+235
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+134
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+475
в 0 каналах
Get PRO
январь '24
+120
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+107
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+87
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+236
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+93
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+51
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+72
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+96
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+144
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+140
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+185
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+215
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+198
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+79
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+236
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+71
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+122
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+64
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+119
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+51
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+103
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+106
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+69
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+65
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+100
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+92
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+123
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+78
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+67
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+111
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+39
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+51
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+46
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+88
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+48
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+46
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+80
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+1 647
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
19 июля+22
18 июля+17
17 июля+17
16 июля+4
15 июля+2
14 июля+3
13 июля+14
12 июля+21
11 июля+11
10 июля+7
09 июля+6
08 июля+8
07 июля+2
06 июля+2
05 июля+6
04 июля+11
03 июля+18
02 июля+68
01 июля+116
Посты канала
گاوی که همسرش را بغل نمی‌کرد تاملی در فیلم «استخر» سروش صحت دکتر علی ثاقبی ـ روان‌پزشک، زوج‌درمانگر

2
در یکی از صحنه‌ها، امیر، سهیل و پدر بهار کنار آب ایستاده‌اند و می‌کوشند سنگ‌ها را روی سطح آب بپرانند. سه نسل مرد کنار هم‌اند: پیرمردی نزدیک به مرگ، مردی در میانه بحران و پسری که آینده پیش روی اوست. اما از مرگ، عشق و جدایی سخن نمی‌گویند؛ سنگ پرتاب می‌کنند. تماس عاطفی بار دیگر از راه بازی رخ می‌دهد. سنگ‌ها روی سطح نمی‌مانند و مستقیم فرو می‌روند. می‌توان آن‌ها را تصویری از تجربه‌هایی دانست که بیش از آن سنگین‌اند که با شوخی یا سرگرمی بر سطح نگه داشته شوند. شاید عنوان فیلم را نیز بتوان در همین نسبت خواند. استخر آبی محصور و تکرارشونده است؛ می‌توان در آن شنا کرد، اما به جایی نرسید. رودخانه جریان دارد و بازگشت‌پذیر نیست. زندگی امیر و بهار پیش از بحران نیز به آبی محصور می‌ماند: نظمی ملال‌آور که گویی قرار بود برای همیشه ادامه پیدا کند. رفتن بهار و مرگ پدر، امیر را با زمانی روبه‌رو می‌کنند که نمی‌توان آن را مهار کرد: آدم‌ها می‌روند، پیر می‌شوند، می‌میرند و ممکن است دیگر بازنگردند. بحران با فروپاشی توهم بی‌پایان‌بودن فرصت آغاز می‌شود. *** یکی از مهم‌ترین خطوط فیلم مسابقه دویدن امیر و سهیل است. در مسابقه نخست، امیر برنده می‌شود، اما شک می‌کند که سهیل عمدا اجازه داده او جلو بیفتد. پسر انکار می‌کند و می‌گوید پدر واقعا برده است. ممکن است سهیل برای حفظ غرور پدر سرعت خود را کم کرده باشد. این کار هم محبت است و هم مراقبت از شکنندگی او؛ اما بهایش این است که پسر بخشی از توان خود را پنهان کند تا پدر با محدودیتش روبه‌رو نشود. این قرارداد در مسابقه با پدر بهار نیز تکرار می‌شود. این بار سهیل از امیر می‌خواهد اجازه دهد پیرمرد برنده شود. جوان‌تر باید آهسته‌تر بدود تا فرد مسن‌تر هنوز بتواند خود را قدرتمند احساس کند. الگویی خاموش در هر دو مسابقه تکرار می‌شود: من بخشی از توان خود را پنهان می‌کنم تا تو مجبور نشوی محدودیت خود را ببینی. در پایان، امیر و سهیل دوباره مسابقه می‌دهند. این بار امیر از پسر می‌خواهد واقعا بدود. سهیل با تمام توان جلو می‌افتد و برنده می‌شود. امیر دیگر به پیروزی هدیه‌گرفته‌شده نیاز ندارد. حاضر است توان پسر و محدودیت خود را هم‌زمان ببیند. شکست را تحمل می‌کند، بی‌آنکه رابطه یا تصویرش از خود فروبپاشد. برای سهیل نیز چیزی تغییر کرده است. این بار لازم نیست برای محافظت از پدر آهسته‌تر بدود. می‌تواند جلو بزند و مطمئن باشد که پدر همچنان به دویدن ادامه خواهد داد. نشانه بلوغ امیر نه در بازگرداندن همسر، بلکه در اجازه‌دادن به دیگری برای جلو افتادن و انتخاب مسیر خود آشکار می‌شود. *** نباید از پایان فیلم تفسیری بیش از حد خوش‌بینانه ساخت. امیر هنوز روشن نمی‌گوید چه سهمی در فرسایش رابطه داشته است. نمی‌بینیم که بهار را عمیقا شنیده یا از تجربه او فهمی منسجم پیدا کرده باشد. معلوم نیست اگر بهار بازگردد، الگوی پیشین تکرار نخواهد شد. او از تجربه فقدان خود برای کمک به پدر بهار استفاده می‌کند، در سوگ پدر کنار بهار می‌ایستد و در پایان باختن به سهیل را می‌پذیرد. این نشانه‌ها از نرم‌شدن برخی دفاع‌ها حکایت دارند، نه از تغییری تثبیت‌شده که بتوان به تداوم آن مطمئن بود. شاید اکنون اندکی بیشتر بتواند تحمل کند که خواست دیگران مطابق نیازهای او شکل نگیرد؛ اما اینکه حتما بتواند بر اساس این دریافت زندگی کند، پرسشی بی‌پاسخ است. فیلم نیز به‌درستی بازگشت بهار را به‌عنوان پاداش فهم دیرهنگام امیر عرضه نمی‌کند. دیگری ممکن است رنج و پشیمانی ما را ببیند و بااین‌حال نخواهد به رابطه بازگردد. طنز ابزورد فیلم به تحمل این واقعیت کمک می‌کند. سیگار خیالی، گفت‌وگوهای خونسرد، راه‌حل‌های سریع دوست امیر و رفتارهای نامتناسب او اجازه می‌دهند جدایی، پیری و مرگ بدون احساساتی‌گری سنگین مطرح شوند. همین فاصله‌گذاری، بااین‌حال، گاه مانع می‌شود فیلم در تنهایی بهار، اضطراب سهیل یا سهم امیر در فرسایش رابطه بیشتر مکث کند. «استخر» بیش از آنکه کالبدشکافی کامل یک ازدواج باشد، مجموعه‌ای از لحظات دقیق درباره غفلت، دیررسیدن، محدودیت زمان و دشواری پذیرفتن آزادی دیگری است. *** پایان «استخر» نه آشتی عاشقانه است و نه فروپاشی تراژیک. بهار شاید بازگردد و شاید نه. مسئله اصلی دیگر بازپس‌گرفتن او نیست؛ پرسش این است که آیا امیر می‌تواند در جهانی زندگی کند که آدم‌ها در آن مسیر خود را انتخاب می‌کنند، فرصت‌ها محدودند و فقدان همیشه قابل جبران نیست. وقتی به سهیل اجازه می‌دهد با تمام توان بدود، شاید برای نخستین بار او را نه امتداد خود یا مراقب غرورش، بلکه انسانی جدا از خود می‌پذیرد. امید فیلم در بازگشت به گذشته نیست؛ در امکان زیستن پس از فروپاشی توهمی است که می‌گفت آدم‌ها همیشه خواهند ماند و برای دیدنشان همیشه وقت هست. می‌توان باخت و همچنان دوید.
1
3
بااین‌حال، خود فیلم نیز جهان درونی بهار را چندان نمی‌کاود. بیشتر می‌پرسد رفتن او با امیر چه می‌کند تا اینکه این جدایی برای خود بهار چه معنایی دارد. از این رو، بهار با وجود آنکه موتور بحران است، کمتر فرصت می‌یابد بیرون از نسبتش با مردان دیده شود. *** گاو یکی از تصاویر تکرارشونده و معنادار فیلم است؛ گاه در قاب ظاهر می‌شود، گاه در طعنه پدر بهار و گاه به‌صورت تصویری که فقط امیر آن را می‌بیند. می‌توان این حیوان را بدل ابزورد خود امیر دانست: موجودی سنگین، حاضر و کم‌فهم که دیگری را می‌بیند، بی‌آنکه واقعا او را دریابد. امیر نیز بی‌احساس نیست؛ اما در فهم نشانه‌های ظریف رابطه، دیدن رنج بهار و پاسخ‌دادن به آن‌ها کند و ناتوان است. از همین رو، گاو در فیلم فقط دستمایه شوخی نیست؛ آینه‌ای هجوآمیز برای مردی است که دیر می‌فهمد، دیر می‌بیند و زمانی بیدار می‌شود که دیگر رابطه از دسترس او دور شده است. این ناتوانی فقط به امیر محدود نمی‌ماند. مشکل مردان فیلم تبدیل احساس به کلام و معنای مشترک است. اضطراب، تنهایی و سوگ حضور دارند، اما به‌جای آنکه گفته شوند، اجرا می‌شوند. آن‌ها می‌دوند، سفر می‌کنند، تعقیب می‌کنند، مسابقه می‌دهند و سیگار می‌کشند. امیر به‌جای اینکه بتواند بگوید «از دست دادنت مرا وحشت‌زده کرده»، به شمال می‌رود، مرد دیگر را دنبال می‌کند و از اطرافیان کمک می‌خواهد. کنش گاهی ضروری است، اما وقتی جای فهم را می‌گیرد، بیشتر اضطراب خود او را کاهش می‌دهد تا اینکه به شناخت دیگری بینجامد. رابطه امیر و سهیل نیز بیشتر در مسابقه، بازی و سیگار شکل می‌گیرد تا در گفت‌وگویی روشن درباره رفتن مادر. نزدیکی میان آن‌ها واقعی است، اما احساس در پوشش فعالیت مشترک باقی می‌ماند. سیگار خیالی یکی از دقیق‌ترین تصاویر این جهان است: چیزی نیست، اما دود دارد. بهار نیز پس از رفتن چنین وضعی پیدا می‌کند. در خانه نیست، اما غیابش همه‌جا حضور دارد. سیگار برای امیر وسیله‌ای کوچک و قابل‌کنترل برای فاصله‌گرفتن از اضطراب است. به‌جای آنکه اضطراب فهمیده و بیان شود، دود می‌شود. تناقض رابطه امیر با سهیل نیز معنادار است. از پسر می‌خواهد سیگار نکشد، اما خود برای تهیه سیگار به او متوسل می‌شود. پدری که باید مراقب فرزندش باشد، برای آرام‌شدن به او متکی می‌شود. سهیل به پدر امید می‌دهد، شکست‌هایش را نرم می‌کند و بیش از آنکه فرصت داشته باشد سوگ و اضطراب خودش را تجربه کند، به همراهی خونسرد برای او تبدیل می‌شود. فیلم این وضعیت را آسیب‌شناختی و شدید نشان نمی‌دهد؛ بااین‌حال نشانه‌هایی دیده می‌شود که سهیل ناخواسته بخشی از اضطراب و شکنندگی پدر را بر دوش گرفته است. مردان در کنار یکدیگرند، اما هنوز نمی‌توانند به‌روشنی بگویند چه چیزی در حال ازدست‌رفتن است. *** خط داستانی پدر بهار و زن مراقب در ظاهر فرعی است، اما از نظر مفهومی یکی از مهم‌ترین بخش‌های فیلم است. پیرمرد به زنی که به خانه‌اش می‌آید علاقه دارد، اما از بیان خواسته خود می‌ترسد. امیر او را تشویق می‌کند فرصت را از دست ندهد و داستان نرسیدن به آخرین دیدار مادرش را تعریف می‌کند. در این صحنه، سه تجربه به هم متصل می‌شوند: فقدان مادر امیر، احتمال از دست رفتن بهار و فرصت محدود پدر بهار برای ابراز عشق. امیر حقیقت زندگی خود را برای دیگری با وضوحی بیان می‌کند که هنوز قادر نیست آن را در رابطه خودش به کار گیرد. آنچه را در زندگی شخصی‌اش دیر فهمیده، در سرنوشت پیرمرد زودتر تشخیص می‌دهد. زن ابتدا پاسخ منفی می‌دهد، اما پیش از مرگ پیرمرد بازمی‌گردد و آن‌ها چند روز پایانی را در تجربه‌ای عاشقانه می‌گذرانند. این خرده‌روایت در برابر رابطه امیر و بهار قرار می‌گیرد. پیرمرد دیر رسیده، اما هنوز اندکی وقت دارد. فیلم تضمین نمی‌کند برای امیر نیز چنین فرصتی باقی مانده باشد. پس از مرگ پدر، بهار با امیر تماس می‌گیرد. این تماس را نباید فورا نشانه آشتی دانست. در رابطه‌های طولانی، حتی پس از جدایی، همسر سابق ممکن است همچنان کسی باشد که نه فقط حال ما، بلکه گذشته‌ای را که به این لحظه رسیده است عمیقا می‌شناسد. امیر پدر بهار، تاریخ خانواده او و نسخه‌های پیشین زندگی‌اش را به یاد دارد. در لحظه سوگ، بهار ممکن است به کسی نیاز داشته باشد که بداند این پدر در سراسر زندگی او چه معنایی داشته است. شریک تازه شاید بهار را در اکنون دیده باشد، اما شاهد زندگی او در امتداد زمان نیست. بااین‌حال، شناخت تاریخی جبران‌کننده دیده‌نشدن در اکنون نیست. فیلم میان دو نیاز تفاوت می‌گذارد: دیده‌شدن در لحظه حاضر و شناخته‌شدن در طول زمان. هیچ‌کدام به‌تنهایی برای ساختن یک رابطه کافی نیست.
1
4
یکی از تلخ‌ترین سرنوشت‌های رابطه طولانی این است که حضور طرف مقابل بدیهی شود. فرد دیگر نه همچون انسانی زنده، دارای میل و برخوردار از امکان رفتن، بلکه مانند بخشی ثابت از محیط تجربه می‌شود: کسی که همیشه آنجاست، نقش‌های آشنا را انجام می‌دهد و به زندگی ثبات می‌بخشد. چنین رابطه‌ای الزاما فاقد علاقه نیست. امیر پس از رفتن بهار آشکارا آشفته می‌شود، التماس می‌کند، مرد دیگر را تعقیب می‌کند، به شمال می‌رود و از اطرافیان بهار کمک می‌خواهد. نمی‌توان گفت که احساسی به او ندارد. پرسش دشوارتر این است که چرا این احساس فقط پس از رفتن او فعال می‌شود. آشفتگی امیر نشان می‌دهد که بهار برایش بی‌اهمیت نبوده است؛ اما پیش از جدایی نتوانسته او را به‌عنوان انسانی مستقل دارای خواست و برخوردار از حق انتخاب تجربه کند. او بهار را در نقش‌هایش می‌شناخته است: همسر، مادر، نگه‌دارنده خانه و بخشی از نظم روزمره. اما هیچ انسانی را نمی‌توان به نقش‌هایی که در زندگی ما دارد فروکاست. شناخت دیگری زمانی آغاز می‌شود که بتواند از جایگاهی که برایش تعیین کرده‌ایم خارج شود و همچنان برای ما انسانی واقعی باقی بماند. با رفتن بهار، فقط یک نفر خانه را ترک نمی‌کند؛ نظمی که امیر زندگی خود را بر آن استوار می‌دانست نیز فرو می‌ریزد. شکل خانه، نقش خانوادگی او و تصورش از ثبات زندگی ناگهان متزلزل می‌شوند. از این رو هنوز روشن نیست امیر خودِ بهار را می‌خواهد یا جایگاهی را که حضور او در نگه‌داشتن نظم جهانش داشته است. *** ورود مردی دیگر به زندگی بهار آشفتگی امیر را تشدید می‌کند. زنی که برای او به بخشی بدیهی از زندگی تبدیل شده بود، اکنون ممکن است از سوی دیگری دیده و خواسته شود. حضور رقیب فقط تهدید ازدست‌دادن همسر نیست؛ ضربه‌ای به تصویر امیر از خودش نیز هست. او ناچار می‌شود با واقعیتی روبه‌رو شود که پیش‌تر به‌درستی در نظر نگرفته بود: بهار بخشی از دارایی یا امتداد زندگی او نیست؛ انسانی صاحب میل و اراده است که می‌تواند دیگری را انتخاب کند. پرسش مهم فیلم در همین نقطه شکل می‌گیرد: آیا امیر بهار را می‌خواهد، یا نمی‌تواند تحمل کند که بهار دیگر متعلق به او نباشد؟ پاسخ الزاما یکی از این دو نیست. عشق، وابستگی، ترس از تنهایی، نیاز به بازگرداندن نظم پیشین و جراحت خودشیفتگی می‌توانند هم‌زمان حضور داشته باشند. تقلیل رنج امیر به تملک، به همان اندازه ساده‌انگارانه است که هر شدت عاطفی را نشانه عشق بالغانه بدانیم. یکی از تفاوت‌های عشق و تملک، ظرفیت پذیرش آزادی دیگری است. عشق می‌پذیرد که طرف مقابل خواست مستقلی دارد، حتی اگر این آزادی به ترک ما منتهی شود. در منطق تملک، دیگری تا زمانی پذیرفتنی است که در جایگاه مورد انتظار ما باقی بماند و تعادل درونی ما را بر هم نزند. امیر برای بازگرداندن بهار تلاش می‌کند، اما بیشتر از درد فقدان خود سخن می‌گوید تا از تجربه زنی که سال‌ها در کنار او دیده نشده است. هنوز نمی‌تواند روشن بگوید بهار چه رنجی کشیده و سهم خودش در فرسایش رابطه چه بوده است. امیر بارها با لحنی شاعرانه از بهار می‌خواهد برگردد و «شاخه‌های خشک زندگی‌شان را دوباره پر از شکوفه‌کند». اما این جمله، با وجود زیبایی‌اش، تقریبا هر بار با نگاه سرد و گاه تمسخرآمیز بهار روبه‌رو می‌شود. گویی بهار دیگر نمی‌تواند این کلمات را جدا از سال‌هایی بشنود که در آن بارها خواسته‌های ساده‌اش نادیده گرفته شده‌اند. امیر می‌خواهد با استعاره‌ای بزرگ، چیزی را بازگرداند که در واقع با صدها غفلت کوچک از دست رفته است. رابطه‌ها با نبودن جمله‌های شاعرانه فرو نمی‌پاشند. آنچه آن‌ها را می‌سازد یا فرسوده می‌کند، بیشتر کیفیت توجه‌های روزمره است؛ اینکه آیا دیگری احساس می‌کند دیده، شنیده و به حساب آورده می‌شود یا نه. دوام رابطه بیش از آنکه به ژست‌های بزرگ عاشقانه وابسته باشد، به پاسخ‌دادن مکرر به همین درخواست‌های کوچک و روزمره بستگی دارد. وقتی این سرمایه آرام‌آرام فرسوده شده باشد، حتی صادقانه‌ترین «دوستت دارم»ها یا شاعرانه‌ترین خواهش‌ها نیز دیگر توان ترمیم رابطه را ندارند. بهار نیز در پایان بازنمی‌گردد. وقتی امیر می‌پرسد آیا هرگز بازنخواهد گشت، سکوت می‌کند. این سکوت نه وعده بازگشت است و نه نشانه بی‌تفاوتی کامل؛ بلکه آینده را باز و نامعلوم باقی می‌گذارد. ممکن است کسی هنوز همسرش را دوست داشته باشد، اما دیگر نتواند با او زندگی کند. بعضی رابطه‌ها در واقعیت بیرونی تمام می‌شوند و در حافظه و هویت طرفین ادامه می‌یابند. حتی اگر هنوز احساسی نسبت به امیر در بهار باقی مانده باشد، این احساس برای او الزامی برای بازگشت ایجاد نمی‌کند.
1
5
گاوی که همسرش را بغل نمی‌کرد تاملی در فیلم «استخر» سروش صحت دکتر علی ثاقبی ـ روان‌پزشک، زوج‌درمانگر فیلم «استخر» با بحرانی بزرگ آغاز می‌شود، اما آن را در یکی از معمولی‌ترین صحنه‌های زندگی روزمره جای می‌دهد: امیر و پسرش سهیل مشغول تماشای فوتبال‌اند و بهار می‌گوید که می‌خواهد برود. امیر شوکه می‌شود و می‌پرسد چرا؛ اما درست در همان لحظه، ضربه پنالتی برای چند ثانیه نگاهش را از زنی می‌رباید که از پایان بیست‌وچند سال زندگی مشترک سخن می‌گوید. تمام فیلم را می‌توان گسترش همین لحظه دانست. مسئله فقط علاقه امیر به فوتبال نیست؛ این است که حتی تهدید فقدان نیز نمی‌تواند فورا عادت دیرپای او به ندیدن بهار را متوقف کند. اما زمانی بهار به موضوع اصلی زندگی او تبدیل می‌شود که از آن بیرون می‌رود. «استخر» بیش از آنکه درباره پایان عشق باشد، درباره فرسودگی توان دیدن دیگری و بیداری‌ای است که شاید زمانی رخ دهد که دیگر برای جبران دیر شده باشد. *** دلیل رفتن بهار به‌طور کامل توضیح داده نمی‌شود. او از خیانت، خشونت یا تعارضی فاجعه‌بار سخن نمی‌گوید. شکایت‌هایش ظاهرا کوچک‌اند: امیر درخواستش برای بستن شیر آب یا تعمیر سینک را نادیده گرفته و مدت‌هاست میان آن‌ها تماس و محبت چندانی وجود ندارد. مهم‌تر از همه، «خیلی وقت است همدیگر را بغل نکرده‌اند». ممکن است چنین دلایلی برای پایان یک زندگی طولانی ناکافی به نظر برسند. اما بسیاری از رابطه‌ها نه با حادثه‌ای بزرگ، بلکه با انباشته‌شدن لحظه‌هایی فرسوده می‌شوند که در هرکدام، یکی از طرفین اندکی کمتر به حساب آمده است. درخواست بستن شیر آب در ظاهر درباره کاری کوچک است، اما پرسشی بزرگ‌تر را حمل می‌کند: آیا آنچه برای من مهم است، در ذهن تو نیز جایگاهی دارد؟ وقتی چنین درخواست‌هایی بارها نادیده می‌مانند، مسئله دیگر خودِ شیر آب یا سینک نیست؛ مسئله این است که خواست یکی از طرفین آن‌قدر اهمیت نداشته که در ذهن دیگری باقی بماند. در رابطه‌های طولانی، عشق نمی‌تواند فقط احساسی درونی باشد. باید در زندگی روزمره اثری قابل لمس پیدا کند. ممکن است کسی صادقانه باور داشته باشد که همسرش را دوست دارد، اما اگر دیگری این دوست‌داشتن را در توجه، تماس و پاسخ‌گویی او تجربه نکند، عشق برای او به واقعیتی قابل اتکا تبدیل نمی‌شود. جمله «خیلی وقت است همدیگر را بغل نکرده‌ایم» از همین رو مرکز عاطفی فیلم است. آغوش فقط تماس بدنی نیست؛ لحظه‌ای است که فرد حضور دیگری را با بدن خود تأیید می‌کند. هنوز زیر یک سقف زندگی می‌کردند، اما تماس زنده میان آن‌ها مدت‌ها بود که از بین رفته بود. بهار در آغاز فیلم خانه را ترک می‌کند؛ اما فاصله میان آن‌ها بسیار پیش‌تر، در همان بدن‌هایی آغاز شده بود که دیگر یکدیگر را در آغوش نمی‌گرفتند. ***
1 326
6
وقتی باتری رابطه شارژ نگه نمی‌دارد چرا بعضی رابطه‌ها فقط با اطمینان‌بخشی مداوم زنده می‌مانند؟ دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، زوج‌درمانگر
1 492
7
البته همه روابط را نباید به هر قیمت ترمیم کرد. در رابطه‌ای که خشونت، تهدید، کنترل یا ناایمنی فعال وجود دارد، مسئله اصلی افزایش تحمل فاصله یا بهبود مهارت ارتباطی نیست؛ نخست باید ایمنی، مرزها و امکان خروج آزادانه بررسی شود. استعاره باتری نباید رابطه‌ای را عادی جلوه دهد که خود منبع پایدار خطر است. روشن‌ماندن در فاصله هدف رابطه سالم این نیست که دو نفر هرگز به یکدیگر نیاز نداشته باشند یا اینکه در همه لحظات همه نیازهای یکدیگر را برآورده کنند. نیاز و تنظیم متقابل و نیز حفظ مرز و استقلال عاطفی هر دو بخشی از صمیمیت‌اند. مسئله این نیست که دستگاه هرگز به برق وصل نشود؛ مسئله این است که لازم نباشد فقط با اتصال مستقیم به برق کار کند. رابطه‌ای که ذخیره امنیت بیشتری دارد، می‌تواند فاصله‌های عادی زندگی را تحمل کند. شریک ممکن است خسته، درگیر، ناراحت یا موقتا دور باشد، اما پیوند در ذهن و روان دیگری کاملا ناپدید نمی‌شود. چنین رابطه‌ای فقط پناهگاهی برای بازگشت در زمان آشفتگی نیست؛ پایگاهی است که فرد با اتکا به آن می‌تواند برای مدتی دور شود، به جهان و فردیت خود بپردازد و بدون وحشت بازگردد. امنیت فقط در نزدیکی سنجیده نمی‌شود؛ در امکان فاصله‌گرفتن و بازگشت امن نیز خود را نشان می‌دهد. رابطه سالم جایی است که نیاز، به فروپاشی در نبود دیگری ختم نمی‌شود؛ و کم‌نورشدن موقت رابطه با مرگ آن اشتباه گرفته نمی‌شود. یکی از بنیادی‌ترین نشانه‌های امنیت همین است: وقتی اتصال مستقیم برای مدتی قطع می‌شود، چیزی از حضور دیگری در ما باقی بماند؛ چیزی که بگوید اکنون تنها هستم، اما رها نشده‌ام؛ میان ما شکافی افتاده، اما همه‌چیز از بین نرفته است؛ و رابطه، حتی وقتی آن را احساس نمی‌کنم، هنوز از میان نرفته است.
1
8
آسیب‌پذیری ممکن است از گذشته بیاید، اما تجربه‌ای تازه و پایدار در رابطه می‌تواند بخشی از آن را تعدیل کند. نوع حمایت نیز اهمیت دارد. کسی که اضطراب دلبستگی بیشتری تجربه می‌کند، معمولا از وضوح، ثبات و اطمینان‌بخشی مستقیم بیشتر سود می‌برد. کسی که هنگام فشار به فاصله‌گرفتن روی می‌آورد، ممکن است حمایتی را ترجیح دهد که ضمن در دسترس‌بودن، خودمختاری او را نیز محترم بشمارد. اطمینان‌بخشی نباید تنها راه آرام‌شدن باشد. شریک عاطفی می‌تواند به تنظیم هیجان دیگری کمک کند، اما نمی‌تواند تنها منبع آرامش او باقی بماند. رابطه می‌تواند توان نگه‌داشتن امنیت را تقویت کند، اما این تغییر بدون مشارکت فعال خود فرد ممکن نیست. وقتی خود رابطه امنیت را تخریب می‌کند گاهی فرد با توان مناسبی برای اعتماد و تحمل فاصله وارد رابطه شده، اما خود رابطه به‌تدریج این توان را از بین برده است. خیانت، دروغ، پنهان‌کاری، تهدید مکرر به جدایی، تحقیر یا وعده‌های شکسته می‌توانند امنیت رابطه را فرسوده کنند. پس از مدتی، فرد دیگر به آرامش امروز اعتماد نمی‌کند، چون بارها تجربه کرده است که این آرامش دوامی ندارد. در چنین وضعی، حساسیت او لزوما نشانه اختلال فردی یا زخمی از کودکی نیست. گاهی اضطراب، واکنشی واقع‌بینانه به رابطه‌ای است که واقعا پیش‌بینی‌ناپذیر است. کسی که بارها با قطع ناگهانی ارتباط مواجه شده، به سکوت حساس می‌شود. کسی که چندین بار دروغ شنیده، توضیحات بعدی را به‌سادگی نمی‌پذیرد. گاهی فرد نمی‌تواند امنیت را نگه دارد؛ گاهی چیزی امن برای نگه‌داشتن وجود ندارد. پیش از آنکه حساسیت فرد به فاصله را نشانه مشکل روانی او بدانیم، باید پرسید آیا رابطه واقعا قابل پیش‌بینی است؟ هدف درمان این نیست که فرد را با خطری واقعی سازگارتر کند یا بی‌اعتمادی موجه او را به «حساسیت بیش از حد» تقلیل دهد. زخم ترمیم‌نشده همچنان آماده فعال‌شدن است. نشانه‌ای کوچک که به آسیب قبلی شباهت دارد، می‌تواند تمام بار آن را به زمان حال بازگرداند. به همین دلیل، افزودن تجربه‌های خوب همیشه کافی نیست. نمی‌توان خیانت حل‌نشده را با تعطیلات خوش پوشاند یا اثر تحقیر را با چند تعریف و تحسین خنثی کرد. عذرخواهی می‌تواند آغاز ترمیم باشد، اما به‌تنهایی اعتماد را بازنمی‌گرداند. اعتبار آن به پذیرش مسئولیت، فهم نوع آسیب، شفافیت متناسب، تغییر رفتاری قابل مشاهده و گاه مداخلات درمانی فردی یا زوجی وابسته است. اعتماد با وعده بازنمی‌گردد؛ با انباشته‌شدن شواهد تازه بازسازی می‌شود. ترمیم رابطه: تشخیص پیش از مداخله ترمیم رابطه با توصیه کلی «بیشتر به هم محبت کنید» کامل نمی‌شود. نخست باید روشن شود مشکل اصلی کجاست: کمبود شارژ، ظرفیت پایین، نشت سریع، بازیابی ضعیف یا آسیب اعتماد. هرکدام مسیر متفاوتی می‌طلبد. اگر رابطه بر اثر فشار و فرسودگی کم‌جان شده، واریزهای کوچک و مستمر اهمیت پیدا می‌کنند: شنیدن، نگاه‌کردن، پاسخ‌دادن به شوخی، پرسیدن حال دیگری و قدردانی مشخص. تجربه‌های بزرگ نمی‌توانند بی‌اعتنایی‌های کوچک روزانه را برای همیشه جبران کنند. اگر ظرفیت کلی پایین است، این تجربه‌ها باید آن‌قدر پایدار و قابل پیش‌بینی تکرار شوند که تاریخچه تازه‌ای از اعتماد بسازند. شاید مهم‌ترین منبع شارژ باتری عاطفی همین تجربه مکرر باشد که وقتی آسیب‌پذیر می‌شوم، دیگری در دسترس، پاسخ‌گو و خیرخواه باقی می‌ماند. امنیت بیش از شدت عشق، به پیش‌بینی‌پذیری پاسخ‌های شریک وابسته است. امنیت زمانی کمتر نشت می‌کند که هر دو نفر سهم واکنش‌های خود را ببینند: یکی بتواند اضطرابش را بدون فشار، حمله یا تصمیم عجولانه تحمل کند و دیگری برای محافظت از خود به سکوت، ناپدیدشدن یا قطع ناگهانی تماس پناه نبرد. واکنش هر یک می‌تواند همان ناامنی‌ای را در دیگری تشدید کند که خود از آن رنج می‌برد. هدف این نیست که یکی نیازش را انکار کند و دیگری استقلالش را کنار بگذارد؛ هدف آن است که نزدیکی خفه‌کننده و فاصله ویران‌کننده نشود. اگر اعتماد آسیب دیده، افزایش تعاملات مثبت بدون ترمیم زخم اصلی کافی نیست. کسی که به اعتماد دیگری آسیب زده است باید بفهمد چه آسیبی وارد کرده، مسئولیت آن را بپذیرد، به پرسش‌های ضروری پاسخ دهد و تغییراتی ایجاد کند که احتمال تکرار را به‌طور مشخص کاهش دهد. یکی از مهم‌ترین شاخص‌های سلامت رابطه، زمان بازیابی پس از تنش است. مسئله فقط تعداد یا شدت دعواها نیست؛ مهم است که چه مدت طول می‌کشد تا امنیت، خیرخواهی و امکان گفت‌وگو دوباره در دسترس زوج قرار گیرد. امنیت فقط از نبودِ گسست ساخته نمی‌شود؛ از تجربه گسستی نیز حاصل می‌شود که منجر به پایان رابطه نشده است. یکی رنجید و دیگری توانست او را بشنود. اشتباه رخ داد، اما انکار نشد. زخم ایجاد شد، ولی دیده و ترمیم شد. هر ترمیم موفق، فقط یک بحران را پایان نمی‌دهد؛ ظرفیت رابطه برای تاب‌آوردن بحران بعدی را نیز بیشتر می‌کند.
1
9
رابطه چه چیزی را ذخیره می‌کند؟ آنچه در رابطه ذخیره می‌شود صرفا مجموعه لحظات خوش و تجربه‌های رضایت‌بخش نیست. ذخیره اصلی، اطمینانی ضمنی به تداوم پیوند در فرازونشیب زندگی است. این اطمینان به فرد می‌گوید: اگر شریکم اکنون عصبانی یا دور است، لزوما دشمن من نشده و رابطه از بین نرفته است. اگر میان ما گسستی رخ داده، امکان بازگشت و ترمیم وجود دارد. این ظرفیت به فرد اجازه می‌دهد تصویری پیچیده از شریک خود نگه دارد: انسانی که می‌تواند هم دوست‌داشتنی باشد و هم گاهی آزاردهنده؛ هم مهربان باشد و هم در لحظاتی خودخواه؛ هم قابل اعتماد باشد و هم اشتباه کند. در روان‌پویشی، این توانایی را می‌توان به مفهوم «ثبات شیء» نزدیک دانست: توان حفظ تصویری نسبتا پایدار و چندوجهی از دیگری، حتی وقتی او غایب، خشمگین، ناکام‌کننده یا موقتا دور از دسترس است. فرد فقط تصویر شریک را نگه نمی‌دارد؛ کلیت رابطه را نیز در ذهن حمل می‌کند. وقتی این ظرفیت ضعیف است، ذهن به‌سادگی به دوگانه‌های مطلق می‌لغزد. شریک در لحظه نزدیکی کاملا خوب و در لحظه ناکامی کاملا بد می‌شود. فرد ممکن است بداند که دیروز رابطه خوب بوده، اما دیگر نتواند آن خوبی را احساس کند یا از آن برای آرام‌کردن آشفتگی اکنون استفاده کند. این توانایی فقط ویژگی یکی از دو نفر نیست. بخشی از آن از تاریخچه روانی و ظرفیت فردی هرکس می‌آید، اما بخش دیگری در خود رابطه ساخته می‌شود: در شیوه پاسخ‌دادن دو نفر به نیازهای یکدیگر، گسست‌هایی که ترمیم یا تشدید کرده‌اند و الگوهایی که بارها تکرار شده‌اند. به همین دلیل، ممکن است فردی در یک رابطه بتواند امنیت روانی خود را نگه دارد و در رابطه‌ای دیگر نه. رابطه بیش از آنکه عشق را ذخیره کند، اطمینان به تداوم عشق را ذخیره می‌کند. باتری خالی: ظرفیت پایین، نشت یا بازیابی ضعیف؟ هر رابطه‌ای که زود خاموش می‌شود، مشکل یکسانی ندارد. گاهی انرژی کم شده، گاهی ظرفیت ذخیره محدود است، گاهی امنیت به‌سرعت از دست می‌رود و گاهی رابطه پس از تنش دیرتر به حالت امن بازمی‌گردد. گاهی باتری فقط خالی است. فشار کاری، بیماری، مشکلات اقتصادی، مراقبت از فرزند، سوگ یا بحران‌های بیرونی فرصت گفت‌وگو، تفریح و توجه متقابل را کم کرده‌اند. تجربه‌های مثبت هنوز ثبت می‌شوند و کاهش فشار یا توجه بیشتر می‌تواند رابطه را احیا کند. مشکل اصلی کمبود شارژ است. گاهی ظرفیت پایین است. دو نفر هنوز تاریخچه مشترک کافی از پاسخ‌گویی، اعتماد و ترمیم متقابل نساخته‌اند. رابطه ممکن است شور و کشش داشته باشد، اما هنوز ذخیره لازم برای تحمل ناکامی فراهم نشده باشد. در بعضی روابط، امنیت ساخته می‌شود اما زود نشت می‌کند. زوج ممکن است شبی آرام و صمیمی را پشت سر بگذارد، اما روز بعد با نخستین ناکامی، گویی هیچ‌یک از آن تجربه‌ها رخ نداده است. لحظات خوب وجود دارند، اما هنگام فشار، دیگر برای زوج قابل احساس و دسترسی نیستند. گاهی نیز مشکل اصلی بازیابی است. تعارض پایان یافته، اما بدن و ذهن هنوز در وضعیت دفاعی مانده‌اند. عذرخواهی انجام شده، اما خیرخواهی شریک هنوز احساس نمی‌شود و رابطه نتوانسته به نقطه امن بازگردد. پس باید پرسید: چه اندازه امنیت ساخته شده است؟ با چه سرعتی از دست می‌رود؟ و پس از گسست، با چه سرعتی دوباره در دسترس قرار می‌گیرد؟ چرا بعضی افراد فاصله را دشوارتر تحمل می‌کنند؟ همه افراد با ظرفیت یکسانی وارد رابطه نمی‌شوند. بعضی‌ها پیش از آشنایی با شریک فعلی بارها آموخته‌اند که حضور آدم‌ها ناپایدار است، مراقبت ممکن است ناگهان قطع شود و محبت می‌تواند به طرد بدل شود. دوران کودکی با مراقبت پیش‌بینی‌ناپذیر، فقدان، رهاشدگی، تحقیر یا خشونت، و نیز تجربه‌های عاطفی پیشین در بزرگسالی، می‌تواند فرد را نسبت به فاصله و ابهام حساس‌تر کند. او ممکن است در حضور شریک آرام باشد، اما نتواند این آرامش را در غیاب او نگه دارد. در این حالت، تأخیر در پاسخ فقط تأخیر نیست؛ روان فرد ممکن است به آن همچون خطری واقعی واکنش نشان دهد. فرد در لحظه صمیمیت اطمینان می‌گیرد، اما اثر آن زود از دست می‌رود، زیرا مسئله فقط کمبود تجربه‌های اطمینان‌بخش نیست؛ مشکل، ظرفیت نگه‌داشتن احساس امنیت است. بااین‌حال، نسبت‌دادن همه مشکل به سبک دلبستگی فرد، ساده‌سازی مسئله و گاه بی‌انصافی است. آسیب‌پذیری‌های اولیه نقطه شروع رابطه را شکل می‌دهند، نه سرنوشت آن را. ویژگی‌های فردی، فشارهای زندگی و شیوه تعامل زوج با هم مسیر رابطه را می‌سازند. فرد ناایمن محکوم به رابطه‌ای ناکام نیست، همان‌طور که فردی با کودکی نسبتا امن در برابر رابطه‌ای مخرب مصونیت ندارد.
1
10
وقتی باتری رابطه شارژ نگه نمی‌دارد چرا بعضی رابطه‌ها فقط با اطمینان‌بخشی مداوم زنده می‌مانند؟ دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، زوج‌درمانگر بعضی رابطه‌ها شبیه لپ‌تاپی‌اند که باتری سالمی دارد. ممکن است مدتی از برق کشیده شود، اما همچنان روشن بماند؛ چون انرژی‌ای را که پیش‌تر دریافت کرده، در خود نگه داشته است. رابطه نیز می‌تواند از حضور، توجه، اعتماد، مهربانی و ترمیم‌های گذشته ذخیره‌ای بسازد؛ ذخیره‌ای که اجازه می‌دهد یک غیبت، یک دلخوری یا چند روز دشوار، رشته پیوند را نگسلد. اما بعضی دستگاه‌ها فقط تا وقتی کار می‌کنند که مستقیما به برق وصل باشند. ممکن است نشانگر باتری عدد بالایی را نشان دهد، اما چند لحظه پس از قطع اتصال مستقیم خاموش شوند. مسئله فقط کمبود شارژ نیست؛ دستگاه نمی‌تواند انرژی را در خود نگه دارد. بعضی روابط نیز چنین‌اند. تا وقتی دو نفر با هم حرف می‌زنند، تماس دارند، یکدیگر را مطمئن می‌کنند یا پرونده تعارض را فوری می‌بندند، پیوند زنده و امن به نظر می‌رسد. اما کافی است یکی خسته باشد، دیرتر پاسخ دهد یا برای مدتی عقب بنشیند؛ ناگهان احساس اتصال فرو می‌ریزد. فرد فقط از رفتار شریک ناراحت نمی‌شود؛ دیگر نمی‌تواند به تداوم علاقه او یا موقتی‌بودن فاصله اعتماد کند. مسئله لزوما کمبود عشق یا صمیمیت نیست؛ ناتوانی در نگه‌داشتن اثر آن‌هاست. می‌توان «باتری عاطفی رابطه» را ظرفیت شکل‌دادن، نگه‌داشتن و بازیابی امنیت پیوند دانست: اینکه دو نفر تا چه اندازه می‌توانند بدون اطمینان‌بخشی لحظه‌به‌لحظه، هنگام فاصله، تعارض و فشار، همچنان به وجود رابطه اعتماد کنند. باتری عاطفی اصطلاحی تشخیصی یا سازه‌ای مستقل در روان‌شناسی نیست؛ استعاره‌ای است برای توضیح اینکه امنیت رابطه چگونه ساخته، فرسوده و بازیابی می‌شود. این مفهوم با دلبستگی، اعتماد، تنظیم هیجان و ترمیم رابطه هم‌پوشانی دارد، اما با هیچ‌کدام یکی نیست. حساب عاطفی رابطه جان گاتمن برای توضیح چگونگی ساخته‌شدن ذخیره رابطه از استعاره «حساب پس‌انداز عاطفی» استفاده می‌کند. دعوت‌های کوچک ارتباطی، مانند نگاه، شوخی، پرسش، لمس یا درد دل، فرصت‌هایی برای واریز یا برداشت از این حساب‌اند. وقتی یکی می‌گوید «امروز روز سختی داشتم»، پاسخ «می‌خواهی برایم تعریف کنی چه شد؟» و پاسخ «الان حوصله این حرف‌ها را ندارم» فقط دو جمله نیستند؛ هرکدام رد متمایزی در تاریخ رابطه به‌جا می‌گذارند. یکی احساس دیده‌شدن را بیشتر می‌کند و دیگری از ذخیره پیوند می‌کاهد. امنیت رابطه در لحظه‌های باشکوه ساخته نمی‌شود. در پاسخ‌های کوچک و مستمرِ روزمره شکل می‌گیرد: اینکه هنگام صحبت به دیگری نگاه کنیم، حالش را بپرسیم، شوخی او را ببینیم یا نشان دهیم تلاشش دیده شده است. وقتی حساب رابطه پر است، یک رفتار منفی در زمینه‌ای گسترده‌تر فهمیده می‌شود. تأخیر در پاسخ لزوما نشانه بی‌علاقگی تلقی نمی‌شود؛ خستگی به معنای طرد تعبیر نمی‌شود و یک جمله نامناسب همه تاریخ رابطه را باطل نمی‌کند. وقتی حساب رابطه تهی یا منفی است، همان رفتارها معنای دیگری پیدا می‌کنند. سکوت بلافاصله به بی‌اعتنایی، فراموشی به بی‌اهمیت‌بودن و اختلاف به نشانه پایان رابطه تبدیل می‌شود. فرد دیگر فقط با اتفاق لحظه روبه‌رو نیست؛ زخم‌های پیشین نیز هم‌زمان در اتاق حاضرند. در پژوهش‌های گاتمن، روابط موفق حتی هنگام تعارض معمولا مازادی از تعاملات مثبت را حفظ می‌کنند. نسبت مشهور پنج به یک (نسبت رفتار مثبت به منفی در زمان تعارض) را نباید قانون حسابداری یا نسخه‌ای جهان‌شمول دانست؛ معنای اصلی آن این است که رابطه برای تحمل خطا و ناکامی به زمینه‌ای گسترده‌تر از حسن‌نیت، توجه و پاسخ‌گویی نیاز دارد. همه رفتارهای منفی نیز هم‌وزن نیستند. خشم یا اختلاف صریح با تحقیر، تهدید، قهر تنبیهی یا شکستن اعتماد تفاوت دارد. بعضی رفتارها از موجودی رابطه کم می‌کنند؛ بعضی دیگر به بنیان اعتماد آسیب می‌زنند. رابطه تاب‌آور رابطه‌ای نیست که در آن رفتار منفی وجود ندارد؛ رابطه‌ای است که یک منفی، به‌تنهایی کلیت پیوند را بازتعریف نمی‌کند.
1 485
11
منِ من، منِ تو، منِ او اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
2 239
12
منِ من، منِ تو، منِ او اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
1
13
منِ من، منِ تو، منِ او اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
43
14
مخاطب تنها حسرت آنچه دیگری دارد را نمی‌خورد؛ ممکن است احساس کند نه فقط دارایی‌هایش، بلکه خود او نیز ناکافی است. اینجاست که حسادت به شرم می‌رسد. مخاطب ممکن است نه‌فقط زندگی دیگری را بخواهد، بلکه احساس کند بدن، خانه، رابطه، حرفه یا زندگی خودش اساسا ارزش دیده‌شدن ندارد. خود اینفلوئنسر نیز از این شرم مصون نیست. افت بازدید، نقد یا رسوایی ممکن است نه‌فقط شکستی حرفه‌ای، بلکه افشای نقص و بی‌ارزش‌شدن خود تجربه شود. کسی که ارزشمندی‌اش به تصویری آرمانی گره خورده است، لغزش آن تصویر را صرفا از دست‌دادن مخاطب نمی‌بیند؛ ممکن است آن را از دست‌دادن بخشی از خود تجربه کند. صمیمیت، مخاطب و رابطه فرااجتماعی اینفلوئنسرهای موفق فقط محتوا تولید نمی‌کنند؛ احساس نزدیکی می‌سازند. از خانه، روابط، ترس‌ها، بیماری یا شکست خود می‌گویند و مخاطب احساس می‌کند آنان را می‌شناسد. این رابطه فرااجتماعی جعلی نیست، بلکه نامتقارن است. مخاطب جزئیات زندگی اینفلوئنسر را می‌داند و ممکن است همراه او دلبسته، نگران، خشمگین یا ناامید شود، درحالی‌که خود او برای اینفلوئنسر تنها یکی از هزاران دنبال‌کننده است. اینفلوئنسر می‌تواند در ذهن مخاطب جای والد دانا، دوست صمیمی، خود آرمانی یا رقیب حسادت‌برانگیز بنشیند. به همین دلیل، لغزش او گاه نه خطای یک تولیدکننده محتوا، بلکه همچون خیانت کسی نزدیک تجربه می‌شود. مخاطب فقط از یک توصیه غلط یا رفتار نامناسب ناراحت نمی‌شود؛ ممکن است احساس کند کسی که به او اعتماد داشته، رابطه‌ای هرچند خیالی اما معنادار را شکسته است. این وابستگی فقط یک‌سویه نیست. اینفلوئنسر نیز ممکن است مخاطبان را نه مجموعه‌ای از افراد مستقل، بلکه توده‌ای بازتاب‌دهنده تجربه کند: جمعیتی که باید بماند، تحسین کند، حمایت کند و ترک نکند. در این حالت، مخاطب از یک انسان با زندگی و خواست مستقل، به منبعی برای حفظ احساس ارزشمندی، منزلت و درآمد تبدیل می‌شود. این پیوند می‌تواند تنهایی را کاهش دهد، احساس تعلق بسازد و الگو یا آموزش فراهم کند. مشکل زمانی آغاز می‌شود که جای روابط متقابل را بگیرد یا اعتماد عاطفی را به پذیرش بی‌چون‌وچرای توصیه‌ها تبدیل کند. توصیه چهره‌ای آشنا کمتر شبیه تبلیغ و بیشتر شبیه توصیه‌ای دوستانه به نظر می‌رسد. در این نقطه، صمیمیت نیز به کالا بدل می‌شود. اما مخاطب صرفا قربانی نیست. او از اینفلوئنسر می‌خواهد جهان را ساده کند، انتخاب‌ها را کاهش دهد و نقش فیلتر را برایش بازی کند. در زمانه وفور اطلاعات، بی‌اعتباری نهادها و آینده نامطمئن، این خواسته قابل‌فهم است: انتخاب‌کردن فرساینده شده و چهره آشنا جهان شلوغ را به چند پیشنهاد روشن و قابل‌اجرا فرو می‌کاهد. مخاطب نیز هم‌زمان در ساختن شخصیت رسانه‌ای اینفلوئنسر مشارکت دارد. با پاداش‌دادن به برخی ویژگی‌ها، مطالبه افشاگری و تنبیه سکوت، به او می‌آموزد چه کسی باشد. مشاهده مداوم زندگی دیگری نیز گاه احساس مالکیت می‌سازد: چون زندگی‌ات را دیده‌ام، به من بدهکاری. لذت از سقوط چهره آرمانی نیز همیشه از بدخواهی محض نیست. رسوایی، فاصله میان «من ناقص» و «اوی کامل» را کاهش می‌دهد و با کوچک‌کردن او، عزت‌نفس مجروح مخاطب را موقتا ترمیم می‌کند. این رابطه دوسویه، اینفلوئنسر را نه متهم مطلق می‌سازد و نه قربانی محض. پلتفرم می‌تواند امکان درآمد، خلاقیت و حضور عمومی فراهم کند، دانش را در دسترس‌تر سازد و صداهایی را به میدان آورد که در رسانه رسمی جایی نداشته‌اند. اما همین عاملیت درون ساختاری شکل می‌گیرد که فرد را با بازارِ توجه، پسند مخاطب و منطق الگوریتمی تنظیم می‌کند. این منطق به اینفلوئنسرها محدود نمی‌ماند و به‌تدریج شیوه تجربه‌کردن همه ما را نیز تغییر می‌دهد. غذا، سفر، رابطه و اندوه گاه پیش از آنکه کاملا زیسته شوند، از منظر قابلیت ثبت و انتشار دیده و ارزش‌گذاری می‌شوند. نگاه دیگری پیشاپیش وارد تجربه ما شده است. اگر هیچ‌کس ما را نبیند، چه چیزی از ما باقی می‌ماند؟ آزادی روانی به معنای انکار نیاز به دیده‌شدن نیست. انسان نیاز دارد پیدا شود، فهمیده شود و در ذهن دیگری جا داشته باشد. مسئله تمایز میان پنهان‌ماندن انتخابی و پیدا نشدن است. پنهان‌ماندن انتخابی یعنی بتوان بخشی از خود را از نگاه دیگران دور نگه داشت، بی‌آنکه احساس کنیم وجودمان محو می‌شود. اما پیدا نشدن، تجربه نادیده‌ماندن، بی‌پاسخ‌ماندن و بی‌اثر بودن است. سلامت روانی شاید در توانایی رفت‌وآمد میان این دو قطب باشد: بتوان در چشم دیگری نشست، بی‌آنکه وجود خود را به نگاه او وابسته کنیم؛ و بتوان از آن نگاه کنار رفت، بی‌آنکه احساس کنیم ناپدید شده‌ایم. در فرهنگی که دیده‌شدن به نشانه وجود بدل شده است، یکی از دشوارترین آزادی‌ها این است که بخشی از خود را از بازارِ توجه پس بگیریم؛ بخشی که لازم نیست همیشه از نگاه دیگران جذاب، مفید، آموزنده، الهام‌بخش یا قابل‌انتشار باشد. بخشی که فقط زندگی می‌کند.
1
15
این قطعیت نمایشی فقط پاسخی به تقاضای بازار نیست؛ می‌تواند دفاعی در برابر احساس نقص نیز باشد. سخن‌گفتن مطمئن، هم مخاطب و هم خود فرد را موقتا متقاعد می‌کند که جهان قابل‌فهم و پیچیدگی مهارشدنی است. مسائل دشوار به فهرست‌های کوتاه، توصیه‌های قطعی و پاسخ‌های آماده تقلیل می‌یابند. چنین محتوایی لزوما آگاهی ایجاد نمی‌کند، اما به هر دو طرف احساس تسلط می‌دهد. در کنار آن، دفاعی همه‌توانانه شکل می‌گیرد که فقدان را انکار می‌کند و وابستگی را به ضعف فرو می‌کاهد. فرهنگ موفقیت نیز همین منطق را تقویت می‌کند: شکست باید به فرصت تبدیل شود، سوگ باید به رشد بینجامد و نابرابری باید به کمبود انگیزه فروکاسته شود. فرد خود را پروژه‌ای بی‌پایان می‌بیند که باید دائما بهتر، جذاب‌تر و قابل‌فروش‌تر شود. در این نظم، اینفلوئنسر کارگرِ توجه است و ابزار تولیدش نه فقط گوشی و دوربین، بلکه بدن، خانه، روابط و عواطف اوست. پلتفرم از توجه مخاطب و داده رفتاری سود می‌برد، اما ناامنی، فرسودگی و هزینه تولید بر عهده خود فرد می‌ماند. این فرسودگی همیشه فقط حاصل حجم کار نیست. گاه زمانی شدت می‌گیرد که فاصله میان خودِ زیسته و شخصیت رسانه‌ای دیگر قابل‌حفظ نیست؛ زمانی که فرد باید چیزی را نمایش دهد که دیگر نمی‌تواند آن را احساس کند، یا از تصویری دفاع کند که با تجربه درونی‌اش فاصله گرفته است. در این وضعیت، حتی بازتاب مخاطب نیز ممکن است دیگر برای نگه‌داشتن انسجام فرد کافی نباشد. الگوریتم فقط محتوا را رتبه‌بندی نمی‌کند؛ به‌تدریج خودی را بازآرایی می‌کند که باید همواره حاضر، جذاب و قابل‌فروش بماند. ایران؛ حق ظهور و نمایش نابرابری اینفلوئنسری در ایران فقط نسخه محلی پدیده‌ای جهانی نیست. زمینه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران به آن معنایی خاص می‌دهد. محدودیت در بدن، پوشش، روابط، تفریح، حضور اجتماعی و سبک زندگی باعث می‌شود آنچه در فضای واقعی مجال ظهور ندارد، در صفحه شخصی آشکار شود. بدن پنهان‌شده قاب‌بندی می‌شود، سفری که برای بسیاری دست‌نیافتنی است بارها به نمایش درمی‌آید و آزادی محدودشده در عکس و ویدئو بازسازی می‌شود. محرومیت در اینجا فقط مادی نیست. بسیاری نه‌فقط از منابع، بلکه از امکان شنیده‌شدن، معتبر بودن، روایت‌کردن خود و ظاهرشدن در فضای عمومی با فرم دلخواه محروم‌اند. این را می‌توان محرومیت نمادین نامید. صفحه شخصی، در چنین وضعیتی، فقط ویترین زندگی نیست؛ صحنه‌ای برای بازپس‌گیری حق ظهور است. اینفلوئنسر شدن می‌تواند راهی باشد برای اینکه فرد بگوید: من نیز حق دارم دیده شوم، سبک داشته باشم، روایت خود را بسازم و مخاطب پیدا کنم. این ظهور در شکاف میان نظم رسمی و زندگی اجتماعی رخ می‌دهد. آنچه نهادها به رسمیت نمی‌شناسند، ممکن است در اینستاگرام به بخشی از زندگی عادی بدل شود. اینفلوئنسر در این معنا فقط نمایشگر نیست؛ مذاکره‌کننده روزمره مرز میان ممنوع، مجاز، پذیرفتنی و قابل‌فروش است. صفحه شخصی می‌تواند صحنه زندگی‌ای باشد که در جهان واقعی مجال تحقق نیافته است: نسخه‌ای از خود در جهانی آزادتر و برخوردارتر که مخاطب نیز موقتا در فانتزی آن شریک می‌شود. این صفحه حتی گاه نوعی مهاجرت نمادین است؛ زیستن در جهانی دیگر، بی‌آنکه جغرافیا تغییر کند. اما حق ظهور به‌طور برابر توزیع نشده است. پلتفرم برخی دروازه‌های رسمی را دور می‌زند، اما دروازه‌های تازه‌ای می‌سازد: سرمایه اقتصادی، وقت آزاد، فضای مناسب، تجهیزات، مهارت تصویری، شبکه ارتباطی، بدن مطابق هنجار زیبایی غالب و سرمایه زبانی و فرهنگی. هرکس بالقوه می‌تواند دیده شود، اما همه به یک اندازه امکان دیده‌شدن ندارند. آنچه «جذابیت طبیعی» به نظر می‌رسد، اغلب بر منابعی تکیه دارد که پیش از ورود به پلتفرم وجود دارند یا ندارند. جنسیت نیز هزینه ظهور را تعیین می‌کند. زنان باید میان دیده‌شدن و ماندن در مرزهای پذیرفته‌شده موازنه کنند؛ صمیمی و مستقل باشند، اما نه آن‌قدر که نظم مسلط را تهدید کنند. مردانی که هنجارهای رایج بدن و مردانگی را جابه‌جا می‌کنند نیز ممکن است هم‌زمان موضوع شیفتگی و تحقیر قرار گیرند. بدن در این میدان هم ابزار عاملیت است و هم موضوع انضباط. از آن سو، در جامعه‌ای گرفتار تورم، ناامنی اقتصادی و کاهش امید به آینده، نمایش زندگی بی‌دغدغه نفوذی خاص پیدا می‌کند. این تصاویر می‌توانند برای لحظاتی تسکین‌بخش باشند و مخاطب را از فشار زندگی روزمره دور کنند؛ اما هم‌زمان شکاف میان زندگی واقعی و زندگی نمایشی را برجسته‌تر می‌سازند. در اقتصاد کمبود، مصرف نمایشی فقط نمایش کالا نیست؛ نمایش فاصله طبقاتی است. خانه، سفر، بدن، رستوران و سبک زندگی به نشانه‌هایی از آزادی، امنیت و تعلق به جهانی بدل می‌شوند که بسیاری خود را از آن حذف‌شده می‌بینند.
1
16
مرا می‌بینی، پس هستم نیاز به دیده‌شدن را نمی‌توان صرفا خودنمایی دانست. انسان برای احساس وجود و ارزشمندی نیاز دارد در ذهن دیگری ثبت شود. کودک در نگاه مراقب درمی‌یابد که وجود دارد، اثر می‌گذارد و ارزشمند است. بزرگسال نیز، هرچند به شکلی پیچیده‌تر، همچنان به بازتاب و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن نیاز دارد. اما دیده‌شدن با شناخته‌شدن یکی نیست. ممکن است کسی هزاران بار دیده شود و همچنان احساس کند هیچ‌کس او را نمی‌شناسد. ممکن است چهره‌اش برای همه آشنا باشد، اما تجربه درونی‌اش برای دیگران ناشناخته بماند. آنچه در اینجا ممکن است خودشیفتگی به نظر رسد، بیش از آنکه از وفور عشق به خود ناشی شود، می‌تواند پاسخی به شکنندگی انسجام خود باشد. لایک، بازدید، کامنت، بازنشر و فالو موقتا احساس مهم‌بودن می‌دهند، اما چون بازتابی ناپایدارند، ارزشمندی فرد را به تأیید مداوم وابسته می‌کنند. پرسش اصلی فقط این نیست که چرا فرد خود را بزرگ می‌کند؛ مهم‌تر آن است که این بزرگ‌نمایی قرار است از چه شرم، احساس بی‌اهمیتی یا ترس از فروپاشی جلوگیری کند. در زبان کوهات، این میدان بر سه نیاز استوار است: بازتاب، آرمان‌سازی و همزادپنداری. انسان گاه می‌خواهد دیگری او را ببیند و تأیید کند، گاه به شخصی آرمانی تکیه کند و گاه کسی را شبیه خود بیابد. فرهنگ اینفلوئنسری هر سه را سازمان می‌دهد: اینفلوئنسر برای مخاطب می‌تواند آینه، آرمان یا همزاد باشد؛ کسی که مخاطب در او نسخه‌ای موفق‌تر، آزادتر یا شبیه‌تر به خود می‌بیند. در سوی دیگر، مخاطب نیز برای اینفلوئنسر منبع بازتاب است؛ جمعیتی که با توجه، تحسین و ماندن خود، احساس ارزشمندی او را نگه می‌دارد. این نیازها ذاتا بیمارگون نیستند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که عمدتا از منبعی ناپایدار و فاقد تعهد رابطه‌ای تغذیه شوند. دنبال‌کننده امروز هست و فردا نیست؛ الگوریتم امروز تصویر را بالا می‌برد و فردا دفن می‌کند. در چنین وضعیتی، ارزشمندی فرد میان دیده‌شدن و ناپدیدشدن نوسان می‌کند. پلتفرم به‌تدریج به فرد می‌آموزد کدام نسخه از خود بیشتر پاداش می‌گیرد: چه چهره‌ای، چه لحنی، چه نوع شوخی و چه میزانی از خودافشاگری یا آسیب‌پذیری. این سازگاری به مفهوم خودِ کاذب وینیکات نزدیک می‌شود؛ سازوکاری که برای پاسخ‌دادن به انتظار محیط شکل می‌گیرد و لزوما ریاکارانه نیست. این خودِ سازگارشده گاه تنها راه برای بقا در محیطی است که خودِ اصیل را نمی‌پذیرد و می‌تواند به فرد امکان کار، رابطه و خروج از انزوا بدهد. مسئله زمانی آغاز می‌شود که این نسخه تمام قلمرو زندگی فرد را اشغال کند و برای بخشی از خود که مخاطب ندارد، جایی باقی نماند. ازاین‌رو، دوگانه «واقعی یا جعلی» برای فهم این وضعیت کافی نیست. اینفلوئنسر اغلب نوعی اصالتِ اجراشده می‌سازد: خستگی، نقص یا شکست خود را نشان می‌دهد، اما در قالبی که همچنان جذاب و قابل‌فروش بماند. آسیب‌پذیری می‌تواند واقعی باشد و هم‌زمان ارزش اقتصادی پیدا کند. حتی ضدنمایش نیز می‌تواند به نمایش بدل شود. چهره بدون ‌آرایش، خانه نامرتب، اعتراف به شکست یا نقد زندگی لوکس ممکن است خود به سبک، برند و سرمایه نمادین تبدیل شود. در این نقطه، مرز میان تجربه و انتشار کمرنگ می‌شود. سفر فقط سفر نیست؛ فرصتی برای تولید محتواست. رابطه فقط رابطه نیست؛ بخشی از روایت جاری صفحه است. سوگ نیز می‌تواند پیش از آنکه فرصت زیسته‌شدن پیدا کند، به ماده خام محتوا بدل شود. زندگی دیگر فقط زیسته نمی‌شود؛ برای نمایش سازمان می‌یابد. الگوریتم؛ دیگریِ نامرئی اینفلوئنسر ظاهرا برای خودش کار می‌کند، اما در عمل کارفرمایی نامرئی دارد: الگوریتم؛ کارفرمایی بدون قرارداد، تعهد، شفقت و پاسخ‌گویی. الگوریتم تعیین می‌کند چه چیزی دیده شود، بی‌آنکه قواعدش را روشن کند. فرد ناچار است از نشانه‌ها حدس بزند چه موضوعی بیشتر بازدید می‌گیرد، چه لحنی بهتر عمل می‌کند و چه اندازه افشاگری لازم است. حاصل، نوعی گوش‌به‌زنگیِ الگوریتمی است: پایش مداوم آمار و تغییر خود برای سازگارشدن با قواعدی که نه شفاف‌اند و نه پایدار. افت بازدید ممکن است فقط افتی آماری نباشد؛ می‌تواند به‌صورت طردشدن، بی‌اهمیت‌شدن یا ناپدیدشدن تجربه شود. سکوت خطرناک می‌شود و غیبت با فراموش‌شدن گره می‌خورد. بنابراین حتی وقتی چیزی برای گفتن نیست، باید چیزی تولید شود. از همین‌جا همه‌چیزدانی اجباری آغاز می‌شود. هیچ انسانی نمی‌تواند هر روز اندیشه‌ای تازه و دانشی معتبر عرضه کند، اما ماشین محتوا توقف نمی‌کند. فرد ناگزیر به تکرار، تقلید، ساده‌سازی و ورود به حوزه‌هایی کشیده می‌شود که در آن‌ها تخصصی ندارد.
1
17
منِ من، منِ تو، منِ او اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر در ایران امروز، دیده‌شدن در فضای مجازی فقط راهی برای کسب شهرت و محبوبیت نیست؛ می‌تواند راهی برای اثبات وجود، کسب منزلت یا درآمد و رهایی از احساس بی‌اثری باشد. در جامعه‌ای که مسیرهای معمول پیشرفت کند، ناامن یا مسدود شده‌اند، صفحه تلفن همراه وعده‌ای اغواکننده می‌دهد: می‌توان بی‌آنکه از دروازه دانشگاه، سازمان یا رسانه رسمی عبور کرد، مخاطب یافت، اعتبار ساخت و خود را به سرمایه تبدیل کرد. کسی که دیروز بیشتر درباره سبک زندگی حرف می‌زد، امروز درباره روان‌شناسی، پزشکی، فرزندپروری یا سرمایه‌گذاری آموزش می‌دهد و هزاران نفر به او گوش می‌کنند. مسئله فقط این نیست که افراد درباره آنچه نمی‌دانند با اطمینان سخن می‌گویند؛ مسئله عمیق‌تر این است که چرا دیده‌شدن تا این اندازه به‌جای دانستن نشسته و چرا آشنایی، جذابیت و محبوبیت را با صلاحیت و حقیقت اشتباه می‌گیریم. اینفلوئنسر صرفا کسی نیست که محتوا تولید می‌کند؛ او ناچار است خود را بازتولید کند. چهره، بدن، روابط، خانه، شادی، اندوه و حتی آسیب‌پذیری او می‌توانند به ماده خام اعتماد، توجه و درآمد تبدیل شوند. بااین‌حال، تقلیل اینفلوئنسر به فردی خودنما یا خودشیفته، تحلیلی سطحی است. فرهنگ اینفلوئنسری در تلاقی چند نیرو شکل می‌گیرد: نیاز انسان به دیده‌شدن، میل مخاطب به راهنما، ناامنی اقتصادی، محدودیت امکان ظهور و منطق الگوریتمی. مسئله نه صرفا ویژگی فردی او، بلکه صورت‌بندی‌ای روانی، رابطه‌ای و اجتماعی است که اینفلوئنسر و مخاطب را در بستر ساختارهای اجتماعی و الگوریتمی شکل می‌دهد. نادیده‌گرفتن هر یک از این سطوح، تحلیل این پدیده را تقلیل‌گرایانه می‌کند. وقتی دیده‌شدن به‌جای دانستن می‌نشیند در جهان پیشین، با همه کاستی‌هایش، مرجعیت دست‌کم در ظاهر از دانش، تجربه یا مسئولیت نهادی برمی‌آمد. میان دیده‌شدن و صلاحیت مرزی مفهومی وجود داشت؛ حتی اگر این مرز همیشه رعایت نمی‌شد. شبکه‌های اجتماعی این مرز را تیره کرده‌اند. مرجعیت دیگر فقط از دانستن نمی‌آید؛ بلکه گاه از آشناشدن می‌آید. تکرار یک چهره، آشنایی می‌سازد؛ آشنایی، اعتماد؛ و اعتماد عاطفی می‌تواند آرام‌آرام به مرجعیت فکری تبدیل شود: او را می‌شناسم، موفق است و زندگی‌اش را هم دیده‌ام؛ پس لابد بهتر می‌داند. اما «او را می‌شناسم» با «او می‌داند» یکی نیست. شناختن یک چهره نه جای شواهد را می‌گیرد و نه صلاحیتی برای او ایجاد می‌کند. بااین‌حال، پلتفرم معمولا نه دقیق‌ترین، بلکه قاطع‌ترین، سریع‌ترین و جذاب‌ترین صدا را پاداش می‌دهد. تردید، پیچیدگی و جمله «نمی‌دانم» بسیار کمتر از پاسخی کوتاه و مطمئن دیده می‌شوند. دانستن، از فرایندی دشوار و تدریجی، به ژستی آنی و رسانه‌ای تبدیل می‌شود. این جابه‌جایی در حوزه‌هایی مانند پزشکی و روان‌شناسی خطرناک‌تر است. حضور اینفلوئنسرِ درمانگر یا پزشک در فضای مجازی می‌تواند آگاهی را عمومی‌تر کند، انگ را کاهش دهد و دسترسی را افزایش دهد؛ اما قالب کوتاه، شخص‌محور و رقابتی پلتفرم، ابهام بالینی، تفاوت‌های فردی و محدودیت شواهد را نادیده می‌گیرد. مرز میان آموزش، تبلیغ، مشاوره و درمان مبهم می‌شود و صمیمیت با صلاحیت اشتباه گرفته می‌شود. گاه حتی توهم رابطه‌ای درمانی شکل می‌گیرد، بی‌آنکه ارزیابی فردی، تعهد حرفه‌ای، پیگیری یا پاسخ‌گویی‌ای در کار باشد. مخاطب احساس می‌کند کسی او را می‌فهمد و برای مشکلش پاسخی دارد، حال آنکه با محتوایی عمومی روبه‌روست که نه وضعیت و ویژگی‌های فردی او را می‌شناسد و نه مسئولیتی در قبال پیامدهای توصیه خود دارد. خطر اصلی فقط انتشار اطلاعات نادرست نیست؛ تغییر معیار حقیقت است. آنچه بیشتر دیده می‌شود، واقعی‌تر احساس می‌شود و آنچه صمیمی‌تر عرضه می‌شود، معتبرتر به نظر می‌رسد.
2 300
18
سبزی تو از من، زردی من از تو ترامپ، اینفانتینو، بالوگان و فروریختن خیال برابری دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
2 265
19
خودکشی روی مبل فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
2 115
20
وقتی دست خدا بسته شد وی‌اِی‌آر و تعلیق تجربه زیسته دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
1 917