دکتر علی ثاقبی
Ir al canal en Telegram
وجود ما معماییست حافظ، که تحقیقش فسون است و فسانه دکتر علی ثاقبی روانپزشک - رواندرمانگر تحلیلی - زوجدرمانگر اینستاگرام: https://instagram.com/dr.ali.saghebi پادکست: https://castbox.fm/channel/دکتر-علی-ثاقبی-id2995222
Mostrar más7 800
Suscriptores
+224 horas
+247 días
+27630 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+241
en 4 canales
junio '26
+141
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+115
en 2 canales
Get PRO
abril '26
+55
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+231
en 9 canales
Get PRO
enero '26
+102
en 6 canales
Get PRO
diciembre '25
+101
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+315
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+90
en 2 canales
Get PRO
septiembre '25
+333
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+112
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+89
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+88
en 1 canales
Get PRO
mayo '25
+946
en 3 canales
Get PRO
abril '25
+158
en 1 canales
Get PRO
marzo '25
+69
en 1 canales
Get PRO
febrero '25
+94
en 3 canales
Get PRO
enero '25
+81
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+102
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+128
en 1 canales
Get PRO
octubre '24
+256
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+137
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+103
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+116
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+227
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+943
en 1 canales
Get PRO
abril '24
+235
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+134
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+475
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+120
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+107
en 1 canales
Get PRO
noviembre '23
+87
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+236
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+93
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+51
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+72
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+96
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+144
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+140
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+185
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+215
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+198
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+79
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+236
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+71
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+122
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+64
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+119
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+51
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+103
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+106
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+69
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+65
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+100
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+92
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+123
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+78
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+67
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+111
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+39
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+51
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+46
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+88
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+48
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+46
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+80
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+1 647
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 10 julio | +4 | |||
| 09 julio | +6 | |||
| 08 julio | +8 | |||
| 07 julio | +2 | |||
| 06 julio | +2 | |||
| 05 julio | +6 | |||
| 04 julio | +11 | |||
| 03 julio | +18 | |||
| 02 julio | +68 | |||
| 01 julio | +116 |
Publicaciones del Canal
منِ من، منِ تو، منِ او
اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
| 2 | منِ من، منِ تو، منِ او
اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 1 |
| 3 | منِ من، منِ تو، منِ او
اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 43 |
| 4 | مخاطب تنها حسرت آنچه دیگری دارد را نمیخورد؛ ممکن است احساس کند نه فقط داراییهایش، بلکه خود او نیز ناکافی است. اینجاست که حسادت به شرم میرسد. مخاطب ممکن است نهفقط زندگی دیگری را بخواهد، بلکه احساس کند بدن، خانه، رابطه، حرفه یا زندگی خودش اساسا ارزش دیدهشدن ندارد.
خود اینفلوئنسر نیز از این شرم مصون نیست. افت بازدید، نقد یا رسوایی ممکن است نهفقط شکستی حرفهای، بلکه افشای نقص و بیارزششدن خود تجربه شود. کسی که ارزشمندیاش به تصویری آرمانی گره خورده است، لغزش آن تصویر را صرفا از دستدادن مخاطب نمیبیند؛ ممکن است آن را از دستدادن بخشی از خود تجربه کند.
صمیمیت، مخاطب و رابطه فرااجتماعی
اینفلوئنسرهای موفق فقط محتوا تولید نمیکنند؛ احساس نزدیکی میسازند. از خانه، روابط، ترسها، بیماری یا شکست خود میگویند و مخاطب احساس میکند آنان را میشناسد.
این رابطه فرااجتماعی جعلی نیست، بلکه نامتقارن است. مخاطب جزئیات زندگی اینفلوئنسر را میداند و ممکن است همراه او دلبسته، نگران، خشمگین یا ناامید شود، درحالیکه خود او برای اینفلوئنسر تنها یکی از هزاران دنبالکننده است.
اینفلوئنسر میتواند در ذهن مخاطب جای والد دانا، دوست صمیمی، خود آرمانی یا رقیب حسادتبرانگیز بنشیند. به همین دلیل، لغزش او گاه نه خطای یک تولیدکننده محتوا، بلکه همچون خیانت کسی نزدیک تجربه میشود. مخاطب فقط از یک توصیه غلط یا رفتار نامناسب ناراحت نمیشود؛ ممکن است احساس کند کسی که به او اعتماد داشته، رابطهای هرچند خیالی اما معنادار را شکسته است.
این وابستگی فقط یکسویه نیست. اینفلوئنسر نیز ممکن است مخاطبان را نه مجموعهای از افراد مستقل، بلکه تودهای بازتابدهنده تجربه کند: جمعیتی که باید بماند، تحسین کند، حمایت کند و ترک نکند. در این حالت، مخاطب از یک انسان با زندگی و خواست مستقل، به منبعی برای حفظ احساس ارزشمندی، منزلت و درآمد تبدیل میشود.
این پیوند میتواند تنهایی را کاهش دهد، احساس تعلق بسازد و الگو یا آموزش فراهم کند. مشکل زمانی آغاز میشود که جای روابط متقابل را بگیرد یا اعتماد عاطفی را به پذیرش بیچونوچرای توصیهها تبدیل کند.
توصیه چهرهای آشنا کمتر شبیه تبلیغ و بیشتر شبیه توصیهای دوستانه به نظر میرسد. در این نقطه، صمیمیت نیز به کالا بدل میشود. اما مخاطب صرفا قربانی نیست. او از اینفلوئنسر میخواهد جهان را ساده کند، انتخابها را کاهش دهد و نقش فیلتر را برایش بازی کند. در زمانه وفور اطلاعات، بیاعتباری نهادها و آینده نامطمئن، این خواسته قابلفهم است: انتخابکردن فرساینده شده و چهره آشنا جهان شلوغ را به چند پیشنهاد روشن و قابلاجرا فرو میکاهد.
مخاطب نیز همزمان در ساختن شخصیت رسانهای اینفلوئنسر مشارکت دارد. با پاداشدادن به برخی ویژگیها، مطالبه افشاگری و تنبیه سکوت، به او میآموزد چه کسی باشد. مشاهده مداوم زندگی دیگری نیز گاه احساس مالکیت میسازد: چون زندگیات را دیدهام، به من بدهکاری.
لذت از سقوط چهره آرمانی نیز همیشه از بدخواهی محض نیست. رسوایی، فاصله میان «من ناقص» و «اوی کامل» را کاهش میدهد و با کوچککردن او، عزتنفس مجروح مخاطب را موقتا ترمیم میکند.
این رابطه دوسویه، اینفلوئنسر را نه متهم مطلق میسازد و نه قربانی محض. پلتفرم میتواند امکان درآمد، خلاقیت و حضور عمومی فراهم کند، دانش را در دسترستر سازد و صداهایی را به میدان آورد که در رسانه رسمی جایی نداشتهاند. اما همین عاملیت درون ساختاری شکل میگیرد که فرد را با بازارِ توجه، پسند مخاطب و منطق الگوریتمی تنظیم میکند.
این منطق به اینفلوئنسرها محدود نمیماند و بهتدریج شیوه تجربهکردن همه ما را نیز تغییر میدهد. غذا، سفر، رابطه و اندوه گاه پیش از آنکه کاملا زیسته شوند، از منظر قابلیت ثبت و انتشار دیده و ارزشگذاری میشوند. نگاه دیگری پیشاپیش وارد تجربه ما شده است.
اگر هیچکس ما را نبیند، چه چیزی از ما باقی میماند؟
آزادی روانی به معنای انکار نیاز به دیدهشدن نیست. انسان نیاز دارد پیدا شود، فهمیده شود و در ذهن دیگری جا داشته باشد. مسئله تمایز میان پنهانماندن انتخابی و پیدا نشدن است.
پنهانماندن انتخابی یعنی بتوان بخشی از خود را از نگاه دیگران دور نگه داشت، بیآنکه احساس کنیم وجودمان محو میشود. اما پیدا نشدن، تجربه نادیدهماندن، بیپاسخماندن و بیاثر بودن است.
سلامت روانی شاید در توانایی رفتوآمد میان این دو قطب باشد: بتوان در چشم دیگری نشست، بیآنکه وجود خود را به نگاه او وابسته کنیم؛ و بتوان از آن نگاه کنار رفت، بیآنکه احساس کنیم ناپدید شدهایم.
در فرهنگی که دیدهشدن به نشانه وجود بدل شده است، یکی از دشوارترین آزادیها این است که بخشی از خود را از بازارِ توجه پس بگیریم؛ بخشی که لازم نیست همیشه از نگاه دیگران جذاب، مفید، آموزنده، الهامبخش یا قابلانتشار باشد.
بخشی که فقط زندگی میکند. | 1 |
| 5 | این قطعیت نمایشی فقط پاسخی به تقاضای بازار نیست؛ میتواند دفاعی در برابر احساس نقص نیز باشد. سخنگفتن مطمئن، هم مخاطب و هم خود فرد را موقتا متقاعد میکند که جهان قابلفهم و پیچیدگی مهارشدنی است. مسائل دشوار به فهرستهای کوتاه، توصیههای قطعی و پاسخهای آماده تقلیل مییابند. چنین محتوایی لزوما آگاهی ایجاد نمیکند، اما به هر دو طرف احساس تسلط میدهد.
در کنار آن، دفاعی همهتوانانه شکل میگیرد که فقدان را انکار میکند و وابستگی را به ضعف فرو میکاهد. فرهنگ موفقیت نیز همین منطق را تقویت میکند: شکست باید به فرصت تبدیل شود، سوگ باید به رشد بینجامد و نابرابری باید به کمبود انگیزه فروکاسته شود. فرد خود را پروژهای بیپایان میبیند که باید دائما بهتر، جذابتر و قابلفروشتر شود.
در این نظم، اینفلوئنسر کارگرِ توجه است و ابزار تولیدش نه فقط گوشی و دوربین، بلکه بدن، خانه، روابط و عواطف اوست. پلتفرم از توجه مخاطب و داده رفتاری سود میبرد، اما ناامنی، فرسودگی و هزینه تولید بر عهده خود فرد میماند.
این فرسودگی همیشه فقط حاصل حجم کار نیست. گاه زمانی شدت میگیرد که فاصله میان خودِ زیسته و شخصیت رسانهای دیگر قابلحفظ نیست؛ زمانی که فرد باید چیزی را نمایش دهد که دیگر نمیتواند آن را احساس کند، یا از تصویری دفاع کند که با تجربه درونیاش فاصله گرفته است. در این وضعیت، حتی بازتاب مخاطب نیز ممکن است دیگر برای نگهداشتن انسجام فرد کافی نباشد.
الگوریتم فقط محتوا را رتبهبندی نمیکند؛ بهتدریج خودی را بازآرایی میکند که باید همواره حاضر، جذاب و قابلفروش بماند.
ایران؛ حق ظهور و نمایش نابرابری
اینفلوئنسری در ایران فقط نسخه محلی پدیدهای جهانی نیست. زمینه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران به آن معنایی خاص میدهد.
محدودیت در بدن، پوشش، روابط، تفریح، حضور اجتماعی و سبک زندگی باعث میشود آنچه در فضای واقعی مجال ظهور ندارد، در صفحه شخصی آشکار شود. بدن پنهانشده قاببندی میشود، سفری که برای بسیاری دستنیافتنی است بارها به نمایش درمیآید و آزادی محدودشده در عکس و ویدئو بازسازی میشود.
محرومیت در اینجا فقط مادی نیست. بسیاری نهفقط از منابع، بلکه از امکان شنیدهشدن، معتبر بودن، روایتکردن خود و ظاهرشدن در فضای عمومی با فرم دلخواه محروماند. این را میتوان محرومیت نمادین نامید.
صفحه شخصی، در چنین وضعیتی، فقط ویترین زندگی نیست؛ صحنهای برای بازپسگیری حق ظهور است. اینفلوئنسر شدن میتواند راهی باشد برای اینکه فرد بگوید: من نیز حق دارم دیده شوم، سبک داشته باشم، روایت خود را بسازم و مخاطب پیدا کنم.
این ظهور در شکاف میان نظم رسمی و زندگی اجتماعی رخ میدهد. آنچه نهادها به رسمیت نمیشناسند، ممکن است در اینستاگرام به بخشی از زندگی عادی بدل شود. اینفلوئنسر در این معنا فقط نمایشگر نیست؛ مذاکرهکننده روزمره مرز میان ممنوع، مجاز، پذیرفتنی و قابلفروش است.
صفحه شخصی میتواند صحنه زندگیای باشد که در جهان واقعی مجال تحقق نیافته است: نسخهای از خود در جهانی آزادتر و برخوردارتر که مخاطب نیز موقتا در فانتزی آن شریک میشود. این صفحه حتی گاه نوعی مهاجرت نمادین است؛ زیستن در جهانی دیگر، بیآنکه جغرافیا تغییر کند.
اما حق ظهور بهطور برابر توزیع نشده است. پلتفرم برخی دروازههای رسمی را دور میزند، اما دروازههای تازهای میسازد: سرمایه اقتصادی، وقت آزاد، فضای مناسب، تجهیزات، مهارت تصویری، شبکه ارتباطی، بدن مطابق هنجار زیبایی غالب و سرمایه زبانی و فرهنگی. هرکس بالقوه میتواند دیده شود، اما همه به یک اندازه امکان دیدهشدن ندارند. آنچه «جذابیت طبیعی» به نظر میرسد، اغلب بر منابعی تکیه دارد که پیش از ورود به پلتفرم وجود دارند یا ندارند.
جنسیت نیز هزینه ظهور را تعیین میکند. زنان باید میان دیدهشدن و ماندن در مرزهای پذیرفتهشده موازنه کنند؛ صمیمی و مستقل باشند، اما نه آنقدر که نظم مسلط را تهدید کنند. مردانی که هنجارهای رایج بدن و مردانگی را جابهجا میکنند نیز ممکن است همزمان موضوع شیفتگی و تحقیر قرار گیرند. بدن در این میدان هم ابزار عاملیت است و هم موضوع انضباط.
از آن سو، در جامعهای گرفتار تورم، ناامنی اقتصادی و کاهش امید به آینده، نمایش زندگی بیدغدغه نفوذی خاص پیدا میکند. این تصاویر میتوانند برای لحظاتی تسکینبخش باشند و مخاطب را از فشار زندگی روزمره دور کنند؛ اما همزمان شکاف میان زندگی واقعی و زندگی نمایشی را برجستهتر میسازند.
در اقتصاد کمبود، مصرف نمایشی فقط نمایش کالا نیست؛ نمایش فاصله طبقاتی است. خانه، سفر، بدن، رستوران و سبک زندگی به نشانههایی از آزادی، امنیت و تعلق به جهانی بدل میشوند که بسیاری خود را از آن حذفشده میبینند. | 1 |
| 6 | مرا میبینی، پس هستم
نیاز به دیدهشدن را نمیتوان صرفا خودنمایی دانست. انسان برای احساس وجود و ارزشمندی نیاز دارد در ذهن دیگری ثبت شود. کودک در نگاه مراقب درمییابد که وجود دارد، اثر میگذارد و ارزشمند است. بزرگسال نیز، هرچند به شکلی پیچیدهتر، همچنان به بازتاب و بهرسمیتشناختهشدن نیاز دارد.
اما دیدهشدن با شناختهشدن یکی نیست. ممکن است کسی هزاران بار دیده شود و همچنان احساس کند هیچکس او را نمیشناسد. ممکن است چهرهاش برای همه آشنا باشد، اما تجربه درونیاش برای دیگران ناشناخته بماند.
آنچه در اینجا ممکن است خودشیفتگی به نظر رسد، بیش از آنکه از وفور عشق به خود ناشی شود، میتواند پاسخی به شکنندگی انسجام خود باشد. لایک، بازدید، کامنت، بازنشر و فالو موقتا احساس مهمبودن میدهند، اما چون بازتابی ناپایدارند، ارزشمندی فرد را به تأیید مداوم وابسته میکنند. پرسش اصلی فقط این نیست که چرا فرد خود را بزرگ میکند؛ مهمتر آن است که این بزرگنمایی قرار است از چه شرم، احساس بیاهمیتی یا ترس از فروپاشی جلوگیری کند.
در زبان کوهات، این میدان بر سه نیاز استوار است: بازتاب، آرمانسازی و همزادپنداری. انسان گاه میخواهد دیگری او را ببیند و تأیید کند، گاه به شخصی آرمانی تکیه کند و گاه کسی را شبیه خود بیابد. فرهنگ اینفلوئنسری هر سه را سازمان میدهد: اینفلوئنسر برای مخاطب میتواند آینه، آرمان یا همزاد باشد؛ کسی که مخاطب در او نسخهای موفقتر، آزادتر یا شبیهتر به خود میبیند. در سوی دیگر، مخاطب نیز برای اینفلوئنسر منبع بازتاب است؛ جمعیتی که با توجه، تحسین و ماندن خود، احساس ارزشمندی او را نگه میدارد.
این نیازها ذاتا بیمارگون نیستند. مسئله از جایی آغاز میشود که عمدتا از منبعی ناپایدار و فاقد تعهد رابطهای تغذیه شوند. دنبالکننده امروز هست و فردا نیست؛ الگوریتم امروز تصویر را بالا میبرد و فردا دفن میکند. در چنین وضعیتی، ارزشمندی فرد میان دیدهشدن و ناپدیدشدن نوسان میکند.
پلتفرم بهتدریج به فرد میآموزد کدام نسخه از خود بیشتر پاداش میگیرد: چه چهرهای، چه لحنی، چه نوع شوخی و چه میزانی از خودافشاگری یا آسیبپذیری. این سازگاری به مفهوم خودِ کاذب وینیکات نزدیک میشود؛ سازوکاری که برای پاسخدادن به انتظار محیط شکل میگیرد و لزوما ریاکارانه نیست. این خودِ سازگارشده گاه تنها راه برای بقا در محیطی است که خودِ اصیل را نمیپذیرد و میتواند به فرد امکان کار، رابطه و خروج از انزوا بدهد.
مسئله زمانی آغاز میشود که این نسخه تمام قلمرو زندگی فرد را اشغال کند و برای بخشی از خود که مخاطب ندارد، جایی باقی نماند.
ازاینرو، دوگانه «واقعی یا جعلی» برای فهم این وضعیت کافی نیست. اینفلوئنسر اغلب نوعی اصالتِ اجراشده میسازد: خستگی، نقص یا شکست خود را نشان میدهد، اما در قالبی که همچنان جذاب و قابلفروش بماند. آسیبپذیری میتواند واقعی باشد و همزمان ارزش اقتصادی پیدا کند.
حتی ضدنمایش نیز میتواند به نمایش بدل شود. چهره بدون آرایش، خانه نامرتب، اعتراف به شکست یا نقد زندگی لوکس ممکن است خود به سبک، برند و سرمایه نمادین تبدیل شود.
در این نقطه، مرز میان تجربه و انتشار کمرنگ میشود. سفر فقط سفر نیست؛ فرصتی برای تولید محتواست. رابطه فقط رابطه نیست؛ بخشی از روایت جاری صفحه است. سوگ نیز میتواند پیش از آنکه فرصت زیستهشدن پیدا کند، به ماده خام محتوا بدل شود.
زندگی دیگر فقط زیسته نمیشود؛ برای نمایش سازمان مییابد.
الگوریتم؛ دیگریِ نامرئی
اینفلوئنسر ظاهرا برای خودش کار میکند، اما در عمل کارفرمایی نامرئی دارد: الگوریتم؛ کارفرمایی بدون قرارداد، تعهد، شفقت و پاسخگویی.
الگوریتم تعیین میکند چه چیزی دیده شود، بیآنکه قواعدش را روشن کند. فرد ناچار است از نشانهها حدس بزند چه موضوعی بیشتر بازدید میگیرد، چه لحنی بهتر عمل میکند و چه اندازه افشاگری لازم است. حاصل، نوعی گوشبهزنگیِ الگوریتمی است: پایش مداوم آمار و تغییر خود برای سازگارشدن با قواعدی که نه شفافاند و نه پایدار.
افت بازدید ممکن است فقط افتی آماری نباشد؛ میتواند بهصورت طردشدن، بیاهمیتشدن یا ناپدیدشدن تجربه شود. سکوت خطرناک میشود و غیبت با فراموششدن گره میخورد. بنابراین حتی وقتی چیزی برای گفتن نیست، باید چیزی تولید شود.
از همینجا همهچیزدانی اجباری آغاز میشود. هیچ انسانی نمیتواند هر روز اندیشهای تازه و دانشی معتبر عرضه کند، اما ماشین محتوا توقف نمیکند. فرد ناگزیر به تکرار، تقلید، سادهسازی و ورود به حوزههایی کشیده میشود که در آنها تخصصی ندارد. | 1 |
| 7 | منِ من، منِ تو، منِ او
اینفلوئنسری و اصالت در ایران امروز
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
در ایران امروز، دیدهشدن در فضای مجازی فقط راهی برای کسب شهرت و محبوبیت نیست؛ میتواند راهی برای اثبات وجود، کسب منزلت یا درآمد و رهایی از احساس بیاثری باشد. در جامعهای که مسیرهای معمول پیشرفت کند، ناامن یا مسدود شدهاند، صفحه تلفن همراه وعدهای اغواکننده میدهد: میتوان بیآنکه از دروازه دانشگاه، سازمان یا رسانه رسمی عبور کرد، مخاطب یافت، اعتبار ساخت و خود را به سرمایه تبدیل کرد.
کسی که دیروز بیشتر درباره سبک زندگی حرف میزد، امروز درباره روانشناسی، پزشکی، فرزندپروری یا سرمایهگذاری آموزش میدهد و هزاران نفر به او گوش میکنند. مسئله فقط این نیست که افراد درباره آنچه نمیدانند با اطمینان سخن میگویند؛ مسئله عمیقتر این است که چرا دیدهشدن تا این اندازه بهجای دانستن نشسته و چرا آشنایی، جذابیت و محبوبیت را با صلاحیت و حقیقت اشتباه میگیریم.
اینفلوئنسر صرفا کسی نیست که محتوا تولید میکند؛ او ناچار است خود را بازتولید کند. چهره، بدن، روابط، خانه، شادی، اندوه و حتی آسیبپذیری او میتوانند به ماده خام اعتماد، توجه و درآمد تبدیل شوند.
بااینحال، تقلیل اینفلوئنسر به فردی خودنما یا خودشیفته، تحلیلی سطحی است. فرهنگ اینفلوئنسری در تلاقی چند نیرو شکل میگیرد: نیاز انسان به دیدهشدن، میل مخاطب به راهنما، ناامنی اقتصادی، محدودیت امکان ظهور و منطق الگوریتمی.
مسئله نه صرفا ویژگی فردی او، بلکه صورتبندیای روانی، رابطهای و اجتماعی است که اینفلوئنسر و مخاطب را در بستر ساختارهای اجتماعی و الگوریتمی شکل میدهد. نادیدهگرفتن هر یک از این سطوح، تحلیل این پدیده را تقلیلگرایانه میکند.
وقتی دیدهشدن بهجای دانستن مینشیند
در جهان پیشین، با همه کاستیهایش، مرجعیت دستکم در ظاهر از دانش، تجربه یا مسئولیت نهادی برمیآمد. میان دیدهشدن و صلاحیت مرزی مفهومی وجود داشت؛ حتی اگر این مرز همیشه رعایت نمیشد.
شبکههای اجتماعی این مرز را تیره کردهاند. مرجعیت دیگر فقط از دانستن نمیآید؛ بلکه گاه از آشناشدن میآید. تکرار یک چهره، آشنایی میسازد؛ آشنایی، اعتماد؛ و اعتماد عاطفی میتواند آرامآرام به مرجعیت فکری تبدیل شود: او را میشناسم، موفق است و زندگیاش را هم دیدهام؛ پس لابد بهتر میداند.
اما «او را میشناسم» با «او میداند» یکی نیست. شناختن یک چهره نه جای شواهد را میگیرد و نه صلاحیتی برای او ایجاد میکند. بااینحال، پلتفرم معمولا نه دقیقترین، بلکه قاطعترین، سریعترین و جذابترین صدا را پاداش میدهد. تردید، پیچیدگی و جمله «نمیدانم» بسیار کمتر از پاسخی کوتاه و مطمئن دیده میشوند. دانستن، از فرایندی دشوار و تدریجی، به ژستی آنی و رسانهای تبدیل میشود.
این جابهجایی در حوزههایی مانند پزشکی و روانشناسی خطرناکتر است. حضور اینفلوئنسرِ درمانگر یا پزشک در فضای مجازی میتواند آگاهی را عمومیتر کند، انگ را کاهش دهد و دسترسی را افزایش دهد؛ اما قالب کوتاه، شخصمحور و رقابتی پلتفرم، ابهام بالینی، تفاوتهای فردی و محدودیت شواهد را نادیده میگیرد. مرز میان آموزش، تبلیغ، مشاوره و درمان مبهم میشود و صمیمیت با صلاحیت اشتباه گرفته میشود.
گاه حتی توهم رابطهای درمانی شکل میگیرد، بیآنکه ارزیابی فردی، تعهد حرفهای، پیگیری یا پاسخگوییای در کار باشد. مخاطب احساس میکند کسی او را میفهمد و برای مشکلش پاسخی دارد، حال آنکه با محتوایی عمومی روبهروست که نه وضعیت و ویژگیهای فردی او را میشناسد و نه مسئولیتی در قبال پیامدهای توصیه خود دارد.
خطر اصلی فقط انتشار اطلاعات نادرست نیست؛ تغییر معیار حقیقت است. آنچه بیشتر دیده میشود، واقعیتر احساس میشود و آنچه صمیمیتر عرضه میشود، معتبرتر به نظر میرسد. | 484 |
| 8 | سبزی تو از من، زردی من از تو
ترامپ، اینفانتینو، بالوگان و فروریختن خیال برابری
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 1 003 |
| 9 | خودکشی روی مبل
فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 1 039 |
| 10 | وقتی دست خدا بسته شد
ویاِیآر و تعلیق تجربه زیسته
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 946 |
| 11 | فوتبال همیشه بیعدالتی داشته است، اما همه بیعدالتیها یکسان نیستند. تیر دروازه، اشتباه داور، فریب بازیکن یا شکست تیم بهتر تلخاند، اما هنوز به جهان خود بازی تعلق دارند. تماشاگر از آنها خشمگین میشود و واکنش نشان میدهد ولی همچنان در آیین میماند. اما وقتی تماس سیاسی بر قاعده انضباطی سایه میاندازد، دیگر با خطای فوتبال روبهرو نیستیم؛ با فروریختن مرز فوتبال روبهرو هستیم.
فوتبال برای بسیاری از مردم فقط یک مسابقه ورزشی نیست؛ یکی از آخرین آیینهای جهانی مشترک است. میلیاردها نفر با یک مراسم مشترک، اضطراب مشترک و صحنه مشترک همراه میشوند. تماشاگر از جهانی پر از سلسلهمراتب، تبعیض، پول، زور و سیاست وارد مستطیلی سبز میشود که در آن، ولو موقت و ناقص، نظمی دیگر وعده داده میشود: کشوری کوچک میتواند قدرتی بزرگ را شکست دهد؛ بازیکنی از حاشیه میتواند مرکز جهان شود؛ و ضعیفتر میتواند برای چند دقیقه نظم معمول قدرت را برهم بزند.
این خیال، سادهلوحانه نیست. فوتبال وعده نمیدهد جهان عادلانه است. وعدهاش کوچکتر اما حیاتیتر است: گاهی، در زمینی محدود و زمانی کوتاه، میتوان قدرت برتر را شکست داد. اگر قانون این زمین هم برای قدرتمند قابلمذاکره به نظر برسد، نه فقط یک مسابقه، بلکه امکان تصور جهانی عادلانهتر آسیب میبیند.
البته میتوان از سوی دیگر هم به ماجرا نگاه کرد. شاید کسی بگوید این فروپاشی چندان هم بد نیست؛ شاید بهتر باشد تماشاگر با واقعیت جهان همانگونه که هست روبهرو شود، نه با پناهگاهی نمادین که برای نود دقیقه خیال غلبه قانون بر قدرت را زنده نگه میداشت. این نکته درخور توجه است. اما حتی اگر چنین باشد، اصل ماجرا تغییر نمیکند: چه این فروپاشی را بیداری بدانیم و چه فقدان، آن خیال دارد فرو میریزد. مسئله فقط خوب یا بد بودن این فرو ریختن نیست؛ مسئله این است که فوتبال بخشی از کارکرد نمادین خود را از دست میدهد.
از نظر روانشناختی، اثر اصلی چنین رخدادی تقویت بدبینی ساختاری است. تماشاگر دیگر فقط نمیگوید داور اشتباه کرد، بازیکن تمارض کرد، ویاِیآر بازی را خراب کرد. میگوید: «پس اینجا هم مثل بقیه جاهاست.» این جمله برای فوتبال خطرناک است؛ چون فوتبال دقیقا از این امید زنده میماند که برای مدتی کوتاه مثل بقیه جاها نباشد.
البته فوتبال مدرن مدتهاست از سرمایه، سیاست، رسانه، میزبانان سیاسی، حق پخش، اسپانسرها و ملاحظات دیپلماتیک جدا نیست. فیفا هم سابقهای طولانی از بحران مشروعیت و اتهام فساد دارد. اما درست به همین دلیل، مرزهای باقیمانده مهمتر میشوند. وقتی همه میدانند فوتبال از سیاست و پول جدا نیست، دستکم انتظار دارند خود قانون بازی بهآسانی قربانی مداخله قدرت نشود.
مشکل فقط خشم نیست؛ فرسودگی است. خشم هنوز نشانه امید است: آدم خشمگین میگوید این اتفاق نباید میافتاد. فرسودگی از جایی آغاز میشود که بیعدالتی طبیعی به نظر میرسد و تماشاگر فقط میگوید: «ظاهرا همین است که هست.» خطر اصلی چنین رخدادهایی همین است: عادی شدن این احساس که هر قاعدهای، دیر یا زود، در برابر قدرت سر خم میکند.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا بالوگان باید بازی میکرد یا نه. پرسش این است که اگر محرومیت یک بازیکن، برخلاف انتظار معمول، پس از تماس علنی یک مقام سیاسی قدرتمند تعلیق شود؛ اگر کشور ذینفع از آن سود مستقیم ببرد؛ اگر نهاد ورزشی همزمان این تغییر را با زبان استقلال و روند رسمی توضیح دهد؛ و اگر تماشاگر حس کند تیمی دیگر، با پشتوانه سیاسی کمتر، از چنین امتیازی برخوردار نمیشد، آنوقت فوتبال چه چیزی را از دست میدهد؟
پاسخ فقط یک محرومیت، یک بازی یا اعتبار یک تیم نیست. فوتبال بخشی از سرمایه نمادین خود را از دست میدهد: توان تصویر کردن خیال جهانی عادلانهتر؛ جهانی که در آن، دستکم برای نود دقیقه، قدرت باید پشت خط بایستد. اگر این خیال هم فروبپاشد، فوتبال شاید همچنان پرتماشاگر بماند؛ اما یکی از آخرین صحنههایی که انسان معاصر هنوز میتوانست در آن درهمشکستن هیمنه قدرت را تخیل کند را از دست میدهد. | 1 365 |
| 12 | سبزی تو از من، زردی من از تو
ترامپ، اینفانتینو، بالوگان و فروریختن خیال برابری
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
فوتبال هیچوقت کاملا از سیاست جدا نبوده است؛ اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هر نوع دخالت سیاسی در فوتبال امری طبیعی، قابلقبول یا بیاهمیت است. مسئله این نیست که فوتبال سیاسی است یا نه؛ مسئله این است که سیاست چگونه وارد فوتبال میشود.
گاهی سیاست بیرون زمین میماند و بازی را از دور معنا میکند. بازی آرژانتین و انگلیس در جام جهانی ۱۹۸۶، چهار سال پس از جنگ فالکلند/مالویناس، فقط یک مسابقه فوتبال نبود. گلهای مارادونا، حتی همان «دستِ خدا»، برای بسیاری از آرژانتینیها به پاسخی نمادین به شکست و تحقیر ملی بدل شدند. اما با همه غیرقانونی بودنِ آن گل، ماجرا هنوز درون منطق فوتبال رخ داد: با بدن مارادونا، خطای داور، فریب، جسارت و اتفاق لحظه.
سنگال نیز در جام جهانی ۲۰۰۲ فقط فرانسه را شکست نداد؛ مستعمره سابق، قدرت استعماری سابق را درون زمین شکست داد. ایران و آمریکا در جام جهانی ۱۹۹۸ هم فقط دو تیم نبودند؛ دو تاریخ سیاسی روبهروی هم ایستاده بودند. اما هر بار، نتیجه درون مستطیل سبز رقم خورد، نه با حکم بیرونی، نه با لابی، نه با امتیاز سیاسی.
در همه این نمونهها، فوتبال سیاسی بود؛ اما سیاست به زبان فوتبال ترجمه شده بود: بدن، تاکتیک، خطا، شانس، داوری و گل. مشکل از جایی آغاز میشود که سیاست دیگر به زبان فوتبال ترجمه نمیشود، بلکه به خود قانون بازی دست میزند.
با سوت آغاز مسابقه، قرار است ملیت، ثروت، قدرت سیاسی و موقعیت ژئوپلیتیک، به خودی خود گل نزنند. این برابری کامل نیست؛ فوتبال مدرن پر از نابرابری مالی، رسانهای و ساختاری است. اما دستکم یک برابری آیینی باید باقی بماند: همه باید زیر یک قانون بازی کنند.
اهمیت پرونده فولارین بالوگان، اگر گزارشها درباره مداخله ترامپ و تصمیم فیفا را مبنا بگیریم، در همین نقطه است. بالوگان پس از دریافت کارت قرمز، طبق رویه معمول، در معرض محرومیت از بازی بعدی بود؛ اما پس از تماس ترامپ با جیانی اینفانتینو و درخواست بازبینی، فیفا محرومیت یکجلسهای او را برای دورهای آزمایشی تعلیق کرد و اجازه داد مقابل بلژیک بازی کند. یوفا این تصمیم را بیسابقه، غیرقابلفهم و تهدیدی برای اعتبار رقابت دانست.
مسئله اصلی این نیست که فیفا مطلقا هیچ ابزار حقوقی برای تعلیق اجرای مجازات نداشت. پیچیدگی پرونده دقیقا از همینجا میآید: ممکن است متن آییننامه امکانی برای تعلیق باقی گذاشته باشد. اما مشروعیت نهادی فقط از متن قانون نمیآید. قانون با زمان اجرا، ذینفعِ تصمیم، سابقه رویه، شفافیت فرایند و برداشت عمومی معنا پیدا میکند. وقتی چنین استثنایی پس از تماس علنی رئیسجمهور کشور ذینفع اعمال میشود، حتی اگر در متن آییننامه جایی برای آن باشد، در ذهن تماشاگر بهعنوان امتیاز سیاسی ثبت میشود.
نهاد فقط نباید مستقل باشد؛ باید مستقل دیده شود. حتی اگر کمیته انضباطی واقعا بدون دستور مستقیم تصمیم گرفته باشد، همزمانیِ تماس سیاسی، سود مستقیم کشور میزبان و بسته بودن روند تصمیمگیری کافی است تا فاصلهگذاری میان سیاست و قضاوت ورزشی آسیب ببیند. مسئله فقط اثبات رابطه علی مستقیم نیست؛ مسئله این است که ظاهر ماجرا به سود قدرت خوانده میشود.
مسئله وقتی عمیقتر میشود که دو روایتِ همزمان شکل میگیرند. از یک طرف، ترامپ آشکارا میگوید با اینفانتینو تماس گرفته و خواسته پرونده بازبینی شود؛ یعنی قدرت سیاسی مداخله خود را پنهان نمیکند، بلکه آن را بهعنوان اصلاح یک بیعدالتی نمایش میدهد. از طرف دیگر، اینفانتینو میگوید نهاد انضباطی فیفا مستقل است و تصمیم از مسیر کمیتههای مربوط گرفته شده است.
شاید این دو گزاره از نظر منطقی ناسازگار نباشند. ممکن است تماس رخ داده باشد و رای هم، بهلحاظ اداری، از مسیر مستقل صادر شده باشد. اما نهادها فقط با منطق حقوقی کار نمیکنند؛ مبنی بر اعتماد عمومی کار میکنند. وقتی قدرت سیاسی میگوید «من دخالت کردم» و نهاد ورزشی میگوید «روند مستقل بود»، این ادعا دیگر اعتمادی ایجاد نمیکند. روند رسمی باقی میماند، اما در چشم تماشاگر ممکن است از نشانه عدالت به ابزار توجیه بدل شود.
فوتبال با زبانمشترک خود زنده است. کارت قرمز یعنی اخراج؛ اخراج یعنی محرومیت؛ و قانون یعنی مرزی که برای همه یکسان است. اما وقتی کارت قرمز برای یک تیم مرزی قطعی و برای تیمی دیگر موضوع مذاکره به نظر برسد، همین زبان مشترک فرومیریزد. | 1 210 |
| 13 | درباره نشانههای خطر خودکشی و اینکه وقتی چنین نشانههایی را در فردی میبینیم چه کارهایی میتوانیم انجام دهیم، پیشتر در همین صفحه بهتفصیل نوشتهام و آن مطالب همچنان در دسترساند. اینجا فقط میخواهم بر یک نکته تاکید کنم: علائم خطر را باید حتی در کسانی جدی گرفت که «اصلا به نظر نمیآید» ممکن است به چنین نقطهای برسند. مسئله فقط این نیست که انسانها را از روی نقششان نشناسیم؛ مسئله این است که رنج را پشت نقشها نامرئی نکنیم. مصونیت فرضی، یکی از خطرناکترین شکلهای بیتوجهی است.
از همین رو، شیوه روایت چنین مرگهایی مهم است: روایتی که مرگ را رازآلود یا قهرمانانه نکند، و به جای همانندسازی با نومیدی، امکان کمکگرفتن، مراقبت و زندهماندن را برجسته کند.
در عمق این واکنشها، سوگ به پرسشی وجودی تبدیل میشود: خنده چه چیزی را پنهان میکند؟ آیا خالق جهانهای امن، خود از پناه کافی برخوردار است؟ فهمیدن رنج تا کجا میتواند از ما محافظت کند؟
پاسخ، ناخوشایند اما ضروری این است: فهمیدن، همیشه نجات نمیدهد؛ اما نفهمیدن، خطر را بیشتر میکند. درمان همیشه مانع مرگ نمیشود؛ اما نبود درمان، درمان ناکافی، قطع ارتباط، شرم، سکوت، و دستکمگرفتن خطر، میتوانند مرگ را نزدیکتر کنند. آگاهی ضمانت نیست، اما ناآگاهی بدتر است. رابطه ضمانت نیست، اما انزوا خطرناکتر است. کمکگرفتن ضمانت نیست، اما تنها ماندن در بحران، خطر را بالا میبرد.
مرگ ویکتور یالوم نه شکست رواندرمانی است، نه پیروزی تاریکی. مرگ رابین ویلیامز نه شکست خنده است، نه اثبات بیمعنایی شادی. مرگ کیومرث پوراحمد نه شکست هنر است، نه زوال خاطره. خودکشی پزشکان یا روانپزشکان نیز نه بنبست پزشکی است و نه بیفایدگی دانش. همه اینها، اگر با دقت و ظرافت فهم شوند، یادآور ایناند که انسان را نباید از روی نقشش شناخت: نه کمدین همیشه ایمن است، نه هنرمند همیشه پناهیافته، نه درمانگر همیشه محفوظ، نه پزشک همیشه مصون، نه دانا همیشه نجاتیافته.
وظیفه ما پس از چنین مرگهایی ساختن افسانه نیست؛ دقیقتر دیدن است. رنج روانی را باید زودتر، جدیتر، بیشرمتر و انسانیتر دید. دانستن، بهتنهایی نجات نمیدهد؛ اما وقتی با مراقبت، پیگیری و شفقت همراه شود، گاه همان فاصله باریکی را میسازد که میان فروپاشی و زندهماندن میایستد. | 2 944 |
| 14 | 👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
بخش دوم (ادامه از پست قبل)
بعدتر روشن شد که ویلیامز دچار دمانس با اجسام لویی بوده است؛ بیماری مغزی پیچیدهای که میتواند با اضطراب، افسردگی، اختلال خواب، توهم، نشانههای حرکتی و افت شدید کارکرد همراه شود. این دانسته، مرگ او را توضیحپذیرتر میکند، اما ساده نمیکند. نباید آن را فقط به افسردگی، فشار شهرت یا کلیشه دلقک غمگین فروکاست؛ همانطور که نباید بیماری عصبی را صرفا به استعارهای روانشناختی تبدیل کرد. ویلیامز انسانی بود با بدن، تاریخچه، روابط، خلاقیت، محبوبیت، رنج و بیماری منحصربهفرد خودش.
اگر ویکتور یالوم ما را با محدودیت دانستن روبهرو میکند، رابین ویلیامز ما را با محدودیت خنداندن روبهرو میکند. یکی به جهانی تعلق داشت که رنج را نامگذاری میکرد؛ دیگری به جهانی که رنج را برای لحظاتی سبکتر میساخت. اما هر دو، یک پندار واحد را شکستند: نقش بیرونی انسان، نشانه ایمنی درونی او نیست.
در ایران، خودکشی کیومرث پوراحمد همین پرسش را برای جامعه ایرانی ملموستر کرد. او برای بسیاری از ایرانیان فقط یک کارگردان نبود؛ نامش با قصههای مجید گره خورده بود: با کودکی، مدرسه، بیبی، خانه، اصفهان، شرمهای کوچک، آرزوهای ساده و صمیمیتی کمیاب در حافظه جمعی ایرانیان. برای نسلی از مخاطبان، قصههای مجید فقط یک سریال نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی بود که در آن فقر میتوانست با کرامت روایت شود و گذر از دشواریهای زندگی با زبانی لطیف و کودکانه تصویر شود.
شوک مرگ او از همینجا شکل گرفت: چگونه کسی که چنین جهان لطیف و انسانی ساخته بود، خود میتوانست به نقطهای برسد که ادامهدادن را ناممکن ببیند؟ پاسخ نباید این باشد که هنر نجات نمیدهد؛ پاسخ دقیقتر این است که هنر نیز بهتنهایی کافی نیست. هنر میتواند رنج را شکل دهد، خاطره بسازد، به زندگی معنا بدهد و حتی برای دیگران پناهگاه عاطفی ایجاد کند؛ اما هنرمند را از فرسایش، ناامیدی، تنهایی، بیماری، فشار اجتماعی یا بحران روانی مصون نمیکند. خالق یک جهان امن، لزوما خود در جهانی امن زندگی نمیکند.
این توهم در ایران فقط درباره هنرمندان نیست. هر بار خبر خودکشی یک پزشک، رزیدنت، روانپزشک، استاد یا فردی از طبقات ظاهرا برخوردارتر منتشر میشود، جامعه با ناباوری میپرسد: او دیگر چرا؟ تحصیلکرده بود، جایگاه داشت، درآمد داشت، باید بهتر میدانست. اما همین بایدها نشان میدهند که ما هنوز دانش، طبقه، منزلت و ظاهر کارکرد را با ایمنی روانی اشتباه میگیریم.
خودکشی پزشکان و دستیاران پزشکی، اگرچه به دادههای دقیقتر و شفافتر نیاز دارد، یک هشدار جدی است. نمیتوان آن را فقط به آسیبپذیری فردی، فقط به فشار شغلی یا فقط به بحران اجتماعی فروکاست. فرسودگی، بیخوابی، سلسلهمراتب فرساینده، مسئولیت سنگین، ناامنی حرفهای، فشار اقتصادی، کاهش منزلت، دوراهی مهاجرت، شرم کمکخواستن و دسترسی بیشتر به دانش یا ابزارهای مرگبار میتوانند همزمان عمل کنند. در روانپزشکان، لایهای دیگر نیز اضافه میشود: این انتظار پنهان که کسی که رنج روانی را میفهمد، نباید خود به نقطه فروپاشی برسد.
اما همانطور که پزشک قلب از سکته قلبی مصون نیست، روانپزشک نیز از افسردگی، ناامیدی، فرسودگی یا بحران خودکشی مصون نیست. تخصص، نیاز به مراقبت را لغو نمیکند؛ گاه حتی با افزودن شرم و پنهانکاری، کمکخواستن را دشوارتر میکند. کسی که سالها به دیگران گفته است در دشواریها کمک بگیرند، ممکن است خود در لحظه بحران از گفتن همین جمله به دیگری شرم کند: «من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.»
از این زاویه، ویکتور یالوم، رابین ویلیامز، کیومرث پوراحمد، و خودکشی پزشکان یا روانپزشکان در ایران، هرکدام به شکلی نشان میدهند که نقش نجاتبخش برای دیگران، نشانه نجاتیافتگی خود فرد نیست.
پاسخ ساده به این مرگها گاه چنین است: «پس هیچچیز فایده ندارد.» این نتیجهگیری نادرست است. نتیجه دقیقتر این است: هیچچیز بهتنهایی کافی نیست. دانش کافی نیست. محبوبیت کافی نیست. خلاقیت کافی نیست. خانواده کافی نیست. درمان کافی نیست. طبقه و جایگاه حرفهای کافی نیست. اما هرکدام میتوانند بخشی از شبکه محافظ باشند، اگر زنده، در دسترس، پیوسته و متناسب با شدت خطر باشند.
و اگر هیچکدام از اینها بهتنهایی کافی نیستند، نتیجه نباید بدبینی باشد؛ نتیجه باید هوشیاری بیشتر باشد. توهم مصونیت، فقط یک خطای نظری نیست؛ میتواند ما را نسبت به علائم خطر کور کند. وقتی کسی آگاه، موفق، محبوب، مرفه، پزشک، درمانگر، هنرمند یا تکیهگاه دیگران است، ممکن است رنج او را جدی نگیریم. ممکن است با خود بگوییم: «او که خودش میداند»، «او که امکانات دارد»، «او که خانواده دارد»، «او که همیشه دیگران را آرام میکند»، «او که اهل زندگی است.» اما دقیقا همین پیشفرضها میتوانند خطرناک باشند. | 2 704 |
| 15 | خودکشی روی مبل
فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
مرگ بعضی آدمها فقط یک خبر نیست؛ رخدادی است که تصویر ما از رنج، درمان، موفقیت، خلاقیت و انسان را مختل میکند. خبر خودکشی ویکتور یالوم، برای بسیاری از اهل رواندرمانی، از همین جنس بود. نه فقط بهدلیل نسبت خانوادگی او با اروین یالوم، بلکه چون در نقطهای رخ داد که بسیاری انتظار ایمنی بیشتری از آن داشتند: در جهان رواندرمانی، و در قلمروی کسانی که عمرشان را صرف فهم رنج، مرگ، تنهایی و معنا کردهاند.
ویکتور یالوم فقط فرزند اروین یالوم نبود. او روانشناس، بنیانگذار Psychotherapy.net و از چهرههای اثرگذار در آموزش رواندرمانی بود؛ کسی که در گسترش دسترسی درمانگران به مصاحبهها، فیلمهای آموزشی و تجربههای بالینی نقش مهمی داشت. خبر عمومی درگذشت او در ژوئن سال ۲۰۲۶ منتشر شد. برخی گزارشهای عمومی از خودکشی او در فوریه همان سال، در ۶۶ سالگی، و از بازگشت بیماری روانی در سال پایانی زندگیاش سخن گفتند. توجه به این نکته مهم است که اکنون ما بیش از این نمیدانیم. تشخیصگذاری پسینی، بازسازی ذهنی لحظات آخر، یا نسبتدادن مرگ به یک علت منفرد، فراتر از شواهد است.
آنچه در ادامه میآید، تبیین علت مرگ هیچ فردی نیست؛ کوششی است برای فهم این شوک جمعی، فروپاشی توهم مصونیت، و محدودیتهای دانستن، خنداندن، خلقکردن و درمانکردن در برابر رنج.
شوک این حادثه از کجا میآید؟ نه فقط از خود مرگ، بلکه از فروپاشی چند تصور دفاعی. ما دوست داریم باور کنیم که دانستن تا حدی ما را نجات میدهد؛ که زبان روانشناختی، آگاهی، خانواده فرهیخته، تماس با درمان، تحلیلشدن، و زیستن در جهان اندیشه، سپری در برابر تاریکی میسازد. البته همه اینها میتوانند محافظتکننده باشند. آگاهی میتواند کمک کند. رابطه میتواند نجاتبخش باشد. درمان میتواند خطر را کاهش دهد. اما هیچکدام تضمین مطلق نیستند.
شوک حادثه در همین فاصله وارد میشود: در شکاف میان «فهمیدن رنج» و «مصون بودن از رنج».
از منظر روانکاوی، دانستن درباره رنج با زیستن، تحملکردن و یکپارچهکردن رنج یکی نیست. میتوان درباره افسردگی، سوگ، اضطراب مرگ، انتقال، مقاومت و فروپاشی روانی دانست، اما حقیقت رنج اغلب در نقطهای رخ میدهد که زبان و تفکر از کار میافتند. مسئله فقط داشتن دانش نیست؛ مسئله حفظ ظرفیت فکرکردن زیر فشار درد روانی است؛ ظرفیتی که در بحران حاد میتواند فروبریزد. بخشی از تجربه نیز ممکن است همچنان خاموش، ناگشوده و ادغامنشده باقی بماند. پس ممکن است کسی زبان رنج را خوب بشناسد، اما در لحظهای از زندگی، خود در برابر رنجی بایستد که هنوز به فکر، زبان یا رابطه تبدیل نشده است.
از همین رو، مرگ ویکتور یالوم را نباید به نمادی برای شکست رواندرمانی تبدیل کرد. رواندرمانی وعده مصونیت نمیدهد. وعدهاش، در بهترین حالت، افزایش ظرفیت مواجهه، معناپردازی، کمکگرفتن، تحمل عاطفه و ساختن رابطهای زندهتر با خود و دیگری است. اما هیچ رویکرد درمانی، هیچ سطحی از دانش و هیچ خانوادهای، انسان را بهطور قطعی از عود بیماری، درد روانی شدید، تنهایی ادراکشده، ناامیدی یا بحران خودکشی بیرون نمیبرد.
اگر قرار باشد این حادثه چیزی به ما بیاموزد، آن چیز نه بدبینی به درمان است و نه تقدیس مرگ؛ بلکه فروتنی در برابر پیچیدگی رنج انسانی است.
ذهن عمومی با چندعاملی بودن خودکشی دشوار کنار میآید. میخواهد بداند علت اصلی چه بود: افسردگی؟ بیماری مغزی؟ تنهایی؟ اقتصاد؟ شهرت؟ فرسودگی؟ شکست درمان؟ اما خودکشی معمولا حاصل یک مسیر است، نه یک لحظه؛ حاصل همگرایی آسیبپذیری، درد روانی، تنگشدن افق آینده، کاهش انعطاف ذهنی، فشارهای زیستی و اجتماعی، و گاه دسترسی به ابزار مرگبار. علت واحد اضطراب ما را کم میکند، چون دوباره توهم کنترل میسازد. اگر علت فقط بیماری روانی، فقط شهرت، فقط اقتصاد یا فقط شکست درمان بود، پس شاید ما در امان باشیم. اما خطر خودکشی معمولا از همگرایی عوامل میآید، نه از یک علت تنها.
خودکشی رابین ویلیامز نیز از این منظر قابل توجه است؛ مرگی که در آگوست ۲۰۱۴ جهان را تکان داد. ویلیامز برای بسیاری از مردم فقط بازیگر نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی چند نسل بود: تجسم خنده، بداههپردازی، مهربانی، کودکی، سینما و تسلی. خودکشی او با تصویر عمومیاش در تضاد کامل به نظر میرسید و همین پرسش را برانگیخت: کسی که اینهمه میخنداند، چگونه ممکن است چنین رنجی را تحمل کرده باشد؟
ادامه در پست بعدی 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 | 2 584 |
| 16 | «دست خدا» یادگار جهانی دیگر است: جهانی خشنتر، ناعادلانهتر، مبهمتر، اما زندهتر. جهانی که در آن اشتباه داور میتوانست تاریخ بسازد، و فوتبال، درست مانند زندگی، همیشه تمیز و قابلاصلاح نبود. نمیتوان به آن جهان سادهلوحانه حسرت خورد؛ اما نمیتوان هم انکار کرد که بخشی از قدرت روایی فوتبال در همان بینظمی نهفته بود.
اگر ویاِیآر بود، شاید عدالت اجرا میشد، اما افسانه متولد نمیشد. در عصر ویاِیآر، دست خدا هم باید از اتاق بازبینی مجوز میگرفت. ویاِیآر فقط خطاهای بزرگ را حذف نمیکند؛ امکان تبدیل خطا به روایت، روایت به خاطره، و خاطره به افسانه را هم محدود میکند.
این سخن دفاع از تقلب نیست. هیچ ورزشی نمیتواند آگاهانه بر بیعدالتی بنا شود. بحث این است که فوتبال، اگر فقط به مجموعهای از تصمیمهای درست تقلیل پیدا کند، ماهیت روایی و زنده خود را از دست میدهد. فوتبال فقط تعیین نتیجه نیست؛ مواجهه جمعی با شانس، خطا، امید، فریب، شکست و سرنوشت است. و اگر حقیقت آن فقط با خط و فریم و زاویه تعیین شود، چیزی از شعر، جنون و تراژدیاش باقی نمیماند.
اما ویاِیآر فقط یک فناوری فوتبالی نیست؛ نشانهای از روح زمانه ماست. ما در جهانی زندگی میکنیم که به رخدادِ بیواسطه کمتر اعتماد میکند. چیزی که ثبت نشده، انگار رخ نداده است. آدمها پیش از آنکه غذا بخورند، از میز غذا عکس میگیرند. به جای آنکه در یک جمع واقعا حاضر باشند، تصویر حضور خود را ثبت میکنند. سفر، کتاب، قهوه، تولد، سوگ، شادی و اندوه باید عکس داشته باشد، استوری شود، دیده شود، تأیید شود.
دیگر فقط زندگی نمیکنیم؛ زندگی را مستند میکنیم. دیگر فقط تجربه نمیکنیم؛ تجربه را برای دیدهشدن آماده میکنیم.
در گذشته، تصویر بازنمایی رخداد بود؛ چیزی اتفاق میافتاد و دوربین آن را نشان میداد. اما امروز تصویر فقط شاهد واقعیت نیست؛ خود، بخشی از تولید واقعیت است. دوربین در جهان امروز فقط نمیبیند؛ حکم میدهد.
البته ثبت و تصویر گاهی از حقیقت دفاع میکنند. کمتر میتوان چیزی را انکار کرد وقتی تصویری از آن هست. بسیاری از بیعدالتیها، خشونتها و تحریفها فقط به این دلیل آشکار شدهاند که ثبت شدهاند. همانطور که ویاِیآر در فوتبال میتواند از حق یک تیم دفاع کند، تصویر و سند هم در زندگی اجتماعی گاهی از حقیقت دفاع میکنند.
اما هر افزایشی در سند، الزاما افزایشی در حقیقت زیسته نیست. ممکن است تصمیمی از نظر میلیمتری درست باشد، اما از نظر عاطفی بیرحمانه احساس شود. ممکن است قانون بهدرستی اجرا شود، اما لحظهای که قانون بر آن فرود آمده، دیگر زنده نماند.
اگر منطق سند بر کل زندگی مسلط شود، چیزی در ما فرسوده میشود: توان اعتماد به لحظه، توان بیواسطه زیستن، توان اینکه چیزی را فقط چون آن را زیستهایم واقعی بدانیم. انسان امروز حتی در اوج رخداد هم کمی عقب میایستد؛ به تصویر خود فکر میکند، به داوری دیگران، به اینکه این لحظه بعدا چگونه دیده خواهد شد، چگونه روایت خواهد شد، چگونه قابل دفاع خواهد بود.
پس مسئله اصلی این نیست که ویاِیآر خوب است یا بد. این دوگانه بیش از حد ساده است. مسئله این است که ویاِیآر چه چیزی را آشکار میکند: زمانهای که میخواهد خطا را کم کند، ابهام را مهار کند، سند تولید کند، و هر رخدادی را قابل بازبینی سازد. این میل از ترس بیعدالتی و نیاز به شفافیت میآید؛ اما هزینهاش از دست رفتن اعتماد به لحظه است.
مسئله بازگشت به گذشته بیفناوری یا چشم بستن بر عدالت نیست. چنین بازگشتی نه ممکن است و نه مطلوب. مسئله این است که بفهمیم با هر فناوری، فقط خطا را کم نمیکنیم؛ شکل تجربه را هم عوض میکنیم.
فوتبال همیشه جایی بوده که انسانها میتوانستند برای لحظاتی، بیواسطه، جمعی و بدنی، تسلیم رخداد شوند. ویاِیآر این تسلیم را مشروط کرده است. اکنون حتی گل هم باید سند داشته باشد. حتی شادی هم باید تأیید شود. حتی لحظه هم باید از تصویر اجازه بگیرد.
امروز بیش از هر زمان دیگری میتوانیم لحظههای زندگی را ثبت کنیم؛ اما شاید بیش از هر زمان دیگری از زیستن همان لحظهها دور شدهایم. | 2 047 |
| 17 | وقتی دست خدا بسته شد
ویاِیآر و تعلیق تجربه زیسته
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
توپ که وارد دروازه مصر شد، برای چند ثانیه همه چیز تمام شده بود؛ نه از نظر حقوقی، نه فنی، نه از نظر اتاق داوران، بلکه در تجربه بیواسطه زندگی. شجاع خلیلزاده گل زده بود و ایران، دستکم در همان چند ثانیه، خود را در آستانه چیزی میدید که در فوتبال همیشه بیش از جدول، امتیاز و احتمال معنا دارد: تجربه اوج.
بازیکنان به سوی شجاع دویدند. نیمکت از جا کنده شد. تماشاچیان روی سکوها منفجر شدند. بدنها زودتر از ذهن فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. دستها بالا رفتند، فریادها یکی شدند، پیراهن از تن کنده شد، و نظم معمول میدان از هم پاشید. توپ از خط گذشته بود و همه چیز ساده به نظر میرسید: گل یعنی گل. شادی یعنی شادی. امید یعنی امید.
اما فوتبال امروز دیگر به همین سادگی چیزی را به رسمیت نمیشناسد.
دست داور به سمت گوش رفت. بازی مکث کرد. تصویرها برگشتند. زمان ایستاد. صحنه آهسته شد. بدن بازیکن از کلیت زنده خود جدا شد و به پا، زانو، شانه، خط، زاویه و چند سانتیمتر فضا فروکاسته شد. چیزی که چند ثانیه پیش رخدادی زنده بود، به پروندهای تصویری بدل شد.
بعد از لحظاتی که یک عمر گذشت، نتیجه بررسی اعلام شد: آفساید!
گل مردود شد. شادی پس گرفته شد.
مسئله فقط این نیست که گلی مردود شد، یا ویاِیآر تصمیم داور را تغییر داد. مسئله عمیقتر این است که فوتبال، با ویاِیآر، نسبت خود را با «لحظه» تغییر داده است. در فوتبال امروز، گل پیش از آنکه گل باشد، یک ادعاست؛ چیزی که باید از اتاقی بیرون از میدان مجوز بگیرد تا واقعیت رسمی پیدا کند.
این تغییر کوچکی نیست. فوتبال برای دههها یکی از آخرین قلمروهای تجربه زنده بود. اتفاق میافتاد و همان اتفاق، با همه خطاها، ابهامها، بیعدالتیها و سوءتفاهمهایش، بخشی از واقعیت بازی میشد. داور ممکن بود اشتباه کند، بازیکن ممکن بود فریب بدهد، کمکداور ممکن بود جا بماند، اما همین خطاپذیری بخشی از روح فوتبال بود.
فوتبالِ پیش از ویاِیآر، درست به همین دلیل، به زندگی شباهت بیشتری داشت. زندگی هم دقیق، عادلانه، قابل بازبینی و خطکشیشده نیست. بسیاری از چیزها در لحظه رخ میدهند و بعدتر دربارهشان فکر میکنیم، اعتراض میکنیم، روایت میسازیم، یا زخمش را با خود حمل میکنیم. زندگی دادگاهی برای بازبینی دائمی ندارد.
البته ویاِیآر بیدلیل بهوجود نیامده است. اشتباه داوری میتوانست سرنوشت یک تیم، یک نسل، یک جام، یک کشور یا یک زندگی حرفهای را عوض کند. هیچکس دوست ندارد تیمش با یک آفساید واضح حذف شود، یا سالها تلاش با تصمیمی نادرست نابود شود. میل به عدالت، میل سطحی یا بیاهمیتی نیست.
اما پرسش اصلی این است: آیا هر افزایشی در دقت، الزاما افزایشی در حقیقت است؟
ویاِیآر فوتبال را دقیقتر کرده است، اما نه لزوما زندهتر. عادلانهتر کرده است، اما نه لزوما انسانیتر. خطاهای آشکار را کم کرده است، اما بخشی از بیواسطگی بازی را هم از آن گرفته است. امروز شادی گل دیگر واکنشی کامل نیست؛ واکنشی مشروط است. تماشاگر اول فریاد میزند، و بلافاصله یادش میافتد که شاید همین شادی چند لحظه بعد لغو شود. هیچکس دیگر کاملا نمیداند چه زمانی باید شادی کند.
ویاِیآر ما را با یک معامله اخلاقی روبهرو میکند: بخشی از شور، بیواسطگی، خطاپذیری و زندهبودگی فوتبال را میدهیم تا در برابرش خطاهای بزرگ کمتری داشته باشیم. هرچند شاید ویاِیآر فوتبال را عادلانهتر کرده باشد، اما آن را معصومتر نکرده است. فقط شکل رنج را تغییر داده است. پیشتر رنج فوتبال از خطای داور، ندیدن و بیعدالتی میآمد؛ امروز رنج آن از مکث، بازبینی و ابطال پس از شادی میآید.
این فقط مکثی در داوری نیست؛ مکثی در تجربه است. آنچه دیدهای، شاید هنوز قطعی نشده باشد. آنچه حس کردهای، شاید پس گرفته شود. آنچه بدن به واقعیت آن واکنش نشان داده، باید دوباره از صافی تصویر عبور کند.
برای فهمیدن عمق این تغییر، کافی است به یکی از مشهورترین گلهای تاریخ فوتبال فکر کنیم: گل «دست خدا»ی مارادونا به انگلیس در جام جهانی ۱۹۸۶. آن گل، با معیارهای امروز، خطا بود. مارادونا با دست گل زد. اگر ویاِیآر وجود داشت، داور صحنه را میدید، گل مردود میشد، بازی ادامه پیدا میکرد، و یکی از اسطورهایترین لحظات تاریخ فوتبال هرگز به اسطوره تبدیل نمیشد.
آیا مردود شدن آن گل عادلانهتر بود؟ احتمالا بله. آیا تاریخ فوتبال چیز بزرگی را از دست میداد؟ بیتردید.
مارادونا در آن لحظه فقط قانون را نقض نکرد؛ از شکاف قانون عبور کرد، و از دل خطا اسطوره ساخت. در کتاب قانون، آن گل تقلب بود و در دفتر داوری، باید مردود میشد. اما آن لحظه برای همیشه در حافظه فوتبال، جاودانه شد. | 1 946 |
| 18 | ios_scan_2374429596.pdf | 1 |
| 19 | وقتی فوتبال هم به دادمان نمیرسد.pdf | 3 023 |
| 20 | شاید پیش از هر سخنی درباره بازسازی آیینها، باید خود این فقدان را دید: فقدان ظرفهای مشترک، فقدان زبان عمومی سوگ، فقدان شادیهای بیآلایش، و فقدان لحظههایی که در آن آدمها بتوانند بدون اعلام موضع، بدون توضیح، بدون ترس از سوءتفاهم، و بدون نیاز به شبیه بودن، کنار هم بایستند.
وقتی فوتبال هم به دادمان نمیرسد، مسئله فقط تنهایی افراد نیست؛ مسئله این است که «ما» دیگر بهآسانی ساخته نمیشود؛ و جامعهای که نتواند لحظههایی برای ساختن «ما» پیدا کند، حتی اگر پر از آدم، صدا، مناسبت و مراسم باشد، در عمیقترین لایههای عاطفی خود تنها میماند. | 1 |
