ar
Feedback
دکتر علی ثاقبی

دکتر علی ثاقبی

الذهاب إلى القناة على Telegram

وجود ما معمایی‌ست حافظ، که تحقیقش فسون است و فسانه دکتر علی ثاقبی روان‌پزشک - روان‌درمانگر تحلیلی - زوج‌درمانگر اینستاگرام: https://instagram.com/dr.ali.saghebi پادکست: https://castbox.fm/channel/دکتر-علی-ثاقبی-id2995222

إظهار المزيد
7 594
المشتركون
+324 ساعات
+457 أيام
+7030 أيام
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '260
في 0 قنوات
يونيو '26
+141
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+115
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+55
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+231
في 9 قنوات
Get PRO
يناير '26
+102
في 6 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+101
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+315
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+90
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+333
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+112
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+89
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+88
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '25
+946
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+158
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+69
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+94
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '25
+81
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+102
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+128
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+256
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+137
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+103
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+116
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+227
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+943
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+235
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+134
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+475
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+120
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+107
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+87
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+236
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+93
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+51
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+72
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+96
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+144
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+140
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+185
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+215
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+198
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+79
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+236
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+71
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+122
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+64
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+119
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+51
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+103
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+106
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+69
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+65
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+100
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+92
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+123
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+78
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+67
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+111
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+39
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+51
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+46
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+88
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+48
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+46
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+80
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '20
+1 647
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
01 يوليو0
منشورات القناة
«دست خدا» یادگار جهانی دیگر است: جهانی خشن‌تر، ناعادلانه‌تر، مبهم‌تر، اما زنده‌تر. جهانی که در آن اشتباه داور می‌توانست تاریخ بسازد، و فوتبال، درست مانند زندگی، همیشه تمیز و قابل‌اصلاح نبود. نمی‌توان به آن جهان ساده‌لوحانه حسرت خورد؛ اما نمی‌توان هم انکار کرد که بخشی از قدرت روایی فوتبال در همان بی‌نظمی نهفته بود. اگر وی‌اِی‌آر بود، شاید عدالت اجرا می‌شد، اما افسانه متولد نمی‌شد. در عصر وی‌اِی‌آر، دست خدا هم باید از اتاق بازبینی مجوز می‌گرفت. وی‌اِی‌آر فقط خطاهای بزرگ را حذف نمی‌کند؛ امکان تبدیل خطا به روایت، روایت به خاطره، و خاطره به افسانه را هم محدود می‌کند. این سخن دفاع از تقلب نیست. هیچ ورزشی نمی‌تواند آگاهانه بر بی‌عدالتی بنا شود. بحث این است که فوتبال، اگر فقط به مجموعه‌ای از تصمیم‌های درست تقلیل پیدا کند، ماهیت روایی و زنده خود را از دست می‌دهد. فوتبال فقط تعیین نتیجه نیست؛ مواجهه جمعی با شانس، خطا، امید، فریب، شکست و سرنوشت است. و اگر حقیقت آن فقط با خط و فریم و زاویه تعیین شود، چیزی از شعر، جنون و تراژدی‌اش باقی نمی‌ماند. اما وی‌اِی‌آر فقط یک فناوری فوتبالی نیست؛ نشانه‌ای از روح زمانه ماست. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که به رخدادِ بی‌واسطه کمتر اعتماد می‌کند. چیزی که ثبت نشده، انگار رخ نداده است. آدم‌ها پیش از آنکه غذا بخورند، از میز غذا عکس می‌گیرند. به جای آنکه در یک جمع واقعا حاضر باشند، تصویر حضور خود را ثبت می‌کنند. سفر، کتاب، قهوه، تولد، سوگ، شادی و اندوه باید عکس داشته باشد، استوری شود، دیده شود، تأیید شود. دیگر فقط زندگی نمی‌کنیم؛ زندگی را مستند می‌کنیم. دیگر فقط تجربه نمی‌کنیم؛ تجربه را برای دیده‌شدن آماده می‌کنیم. در گذشته، تصویر بازنمایی رخداد بود؛ چیزی اتفاق می‌افتاد و دوربین آن را نشان می‌داد. اما امروز تصویر فقط شاهد واقعیت نیست؛ خود، بخشی از تولید واقعیت است. دوربین در جهان امروز فقط نمی‌بیند؛ حکم می‌دهد. البته ثبت و تصویر گاهی از حقیقت دفاع می‌کنند. کمتر می‌توان چیزی را انکار کرد وقتی تصویری از آن هست. بسیاری از بی‌عدالتی‌ها، خشونت‌ها و تحریف‌ها فقط به این دلیل آشکار شده‌اند که ثبت شده‌اند. همان‌طور که وی‌اِی‌آر در فوتبال می‌تواند از حق یک تیم دفاع کند، تصویر و سند هم در زندگی اجتماعی گاهی از حقیقت دفاع می‌کنند. اما هر افزایشی در سند، الزاما افزایشی در حقیقت زیسته نیست. ممکن است تصمیمی از نظر میلی‌متری درست باشد، اما از نظر عاطفی بی‌رحمانه احساس شود. ممکن است قانون به‌درستی اجرا شود، اما لحظه‌ای که قانون بر آن فرود آمده، دیگر زنده نماند. اگر منطق سند بر کل زندگی مسلط شود، چیزی در ما فرسوده می‌شود: توان اعتماد به لحظه، توان بی‌واسطه زیستن، توان اینکه چیزی را فقط چون آن را زیسته‌ایم واقعی بدانیم. انسان امروز حتی در اوج رخداد هم کمی عقب می‌ایستد؛ به تصویر خود فکر می‌کند، به داوری دیگران، به اینکه این لحظه بعدا چگونه دیده خواهد شد، چگونه روایت خواهد شد، چگونه قابل دفاع خواهد بود. پس مسئله اصلی این نیست که وی‌اِی‌آر خوب است یا بد. این دوگانه بیش از حد ساده است. مسئله این است که وی‌اِی‌آر چه چیزی را آشکار می‌کند: زمانه‌ای که می‌خواهد خطا را کم کند، ابهام را مهار کند، سند تولید کند، و هر رخدادی را قابل بازبینی سازد. این میل از ترس بی‌عدالتی و نیاز به شفافیت می‌آید؛ اما هزینه‌اش از دست رفتن اعتماد به لحظه است. مسئله بازگشت به گذشته بی‌فناوری یا چشم بستن بر عدالت نیست. چنین بازگشتی نه ممکن است و نه مطلوب. مسئله این است که بفهمیم با هر فناوری، فقط خطا را کم نمی‌کنیم؛ شکل تجربه را هم عوض می‌کنیم. فوتبال همیشه جایی بوده که انسان‌ها می‌توانستند برای لحظاتی، بی‌واسطه، جمعی و بدنی، تسلیم رخداد شوند. وی‌اِی‌آر این تسلیم را مشروط کرده است. اکنون حتی گل هم باید سند داشته باشد. حتی شادی هم باید تأیید شود. حتی لحظه هم باید از تصویر اجازه بگیرد. امروز بیش از هر زمان دیگری می‌توانیم لحظه‌های زندگی را ثبت کنیم؛ اما شاید بیش از هر زمان دیگری از زیستن همان لحظه‌ها دور شده‌ایم.

2
وقتی دست خدا بسته شد وی‌اِی‌آر و تعلیق تجربه زیسته دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر توپ که وارد دروازه مصر شد، برای چند ثانیه همه چیز تمام شده بود؛ نه از نظر حقوقی، نه فنی، نه از نظر اتاق داوران، بلکه در تجربه بی‌واسطه زندگی. شجاع خلیل‌زاده گل زده بود و ایران، دست‌کم در همان چند ثانیه، خود را در آستانه چیزی می‌دید که در فوتبال همیشه بیش از جدول، امتیاز و احتمال معنا دارد: تجربه اوج. بازیکنان به سوی شجاع دویدند. نیمکت از جا کنده شد. تماشاچیان روی سکوها منفجر شدند. بدن‌ها زودتر از ذهن فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. دست‌ها بالا رفتند، فریادها یکی شدند، پیراهن از تن کنده شد، و نظم معمول میدان از هم پاشید. توپ از خط گذشته بود و همه چیز ساده به نظر می‌رسید: گل یعنی گل. شادی یعنی شادی. امید یعنی امید. اما فوتبال امروز دیگر به همین سادگی چیزی را به رسمیت نمی‌شناسد. دست داور به سمت گوش رفت. بازی مکث کرد. تصویرها برگشتند. زمان ایستاد. صحنه آهسته شد. بدن بازیکن از کلیت زنده خود جدا شد و به پا، زانو، شانه، خط، زاویه و چند سانتی‌متر فضا فروکاسته شد. چیزی که چند ثانیه پیش رخدادی زنده بود، به پرونده‌ای تصویری بدل شد. بعد از لحظاتی که یک عمر گذشت، نتیجه بررسی اعلام شد: آفساید! گل مردود شد. شادی پس گرفته شد. مسئله فقط این نیست که گلی مردود شد، یا وی‌اِی‌آر تصمیم داور را تغییر داد. مسئله عمیق‌تر این است که فوتبال، با وی‌اِی‌آر، نسبت خود را با «لحظه» تغییر داده است. در فوتبال امروز، گل پیش از آنکه گل باشد، یک ادعاست؛ چیزی که باید از اتاقی بیرون از میدان مجوز بگیرد تا واقعیت رسمی پیدا کند. این تغییر کوچکی نیست. فوتبال برای دهه‌ها یکی از آخرین قلمروهای تجربه زنده بود. اتفاق می‌افتاد و همان اتفاق، با همه خطاها، ابهام‌ها، بی‌عدالتی‌ها و سوءتفاهم‌هایش، بخشی از واقعیت بازی می‌شد. داور ممکن بود اشتباه کند، بازیکن ممکن بود فریب بدهد، کمک‌داور ممکن بود جا بماند، اما همین خطاپذیری بخشی از روح فوتبال بود. فوتبالِ پیش از وی‌اِی‌آر، درست به همین دلیل، به زندگی شباهت بیشتری داشت. زندگی هم دقیق، عادلانه، قابل بازبینی و خط‌کشی‌شده نیست. بسیاری از چیزها در لحظه رخ می‌دهند و بعدتر درباره‌شان فکر می‌کنیم، اعتراض می‌کنیم، روایت می‌سازیم، یا زخمش را با خود حمل می‌کنیم. زندگی دادگاهی برای بازبینی دائمی ندارد. البته وی‌اِی‌آر بی‌دلیل به‌وجود نیامده است. اشتباه داوری می‌توانست سرنوشت یک تیم، یک نسل، یک جام، یک کشور یا یک زندگی حرفه‌ای را عوض کند. هیچ‌کس دوست ندارد تیمش با یک آفساید واضح حذف شود، یا سال‌ها تلاش با تصمیمی نادرست نابود شود. میل به عدالت، میل سطحی یا بی‌اهمیتی نیست. اما پرسش اصلی این است: آیا هر افزایشی در دقت، الزاما افزایشی در حقیقت است؟ وی‌اِی‌آر فوتبال را دقیق‌تر کرده است، اما نه لزوما زنده‌تر. عادلانه‌تر کرده است، اما نه لزوما انسانی‌تر. خطاهای آشکار را کم کرده است، اما بخشی از بی‌واسطگی بازی را هم از آن گرفته است. امروز شادی گل دیگر واکنشی کامل نیست؛ واکنشی مشروط است. تماشاگر اول فریاد می‌زند، و بلافاصله یادش می‌افتد که شاید همین شادی چند لحظه بعد لغو شود. هیچ‌کس دیگر کاملا نمی‌داند چه زمانی باید شادی کند. وی‌اِی‌آر ما را با یک معامله اخلاقی روبه‌رو می‌کند: بخشی از شور، بی‌واسطگی، خطاپذیری و زنده‌بودگی فوتبال را می‌دهیم تا در برابرش خطاهای بزرگ کمتری داشته باشیم. هرچند شاید وی‌اِی‌آر فوتبال را عادلانه‌تر کرده باشد، اما آن را معصوم‌تر نکرده است. فقط شکل رنج را تغییر داده است. پیش‌تر رنج فوتبال از خطای داور، ندیدن و بی‌عدالتی می‌آمد؛ امروز رنج آن از مکث، بازبینی و ابطال پس از شادی می‌آید. این فقط مکثی در داوری نیست؛ مکثی در تجربه است. آنچه دیده‌ای، شاید هنوز قطعی نشده باشد. آنچه حس کرده‌ای، شاید پس گرفته شود. آنچه بدن به واقعیت آن واکنش نشان داده، باید دوباره از صافی تصویر عبور کند. برای فهمیدن عمق این تغییر، کافی است به یکی از مشهورترین گل‌های تاریخ فوتبال فکر کنیم: گل «دست خدا»ی مارادونا به انگلیس در جام جهانی ۱۹۸۶. آن گل، با معیارهای امروز، خطا بود. مارادونا با دست گل زد. اگر وی‌اِی‌آر وجود داشت، داور صحنه را می‌دید، گل مردود می‌شد، بازی ادامه پیدا می‌کرد، و یکی از اسطوره‌ای‌ترین لحظات تاریخ فوتبال هرگز به اسطوره تبدیل نمی‌شد. آیا مردود شدن آن گل عادلانه‌تر بود؟ احتمالا بله. آیا تاریخ فوتبال چیز بزرگی را از دست می‌داد؟ بی‌تردید. مارادونا در آن لحظه فقط قانون را نقض نکرد؛ از شکاف قانون عبور کرد، و از دل خطا اسطوره ساخت. در کتاب قانون، آن گل تقلب بود و در دفتر داوری، باید مردود می‌شد. اما آن لحظه برای همیشه در حافظه فوتبال، جاودانه شد.
963
3
ios_scan_2374429596.pdf
1
4
وقتی فوتبال هم به دادمان نمی‌رسد.pdf
2 358
5
شاید پیش از هر سخنی درباره بازسازی آیین‌ها، باید خود این فقدان را دید: فقدان ظرف‌های مشترک، فقدان زبان عمومی سوگ، فقدان شادی‌های بی‌آلایش، و فقدان لحظه‌هایی که در آن آدم‌ها بتوانند بدون اعلام موضع، بدون توضیح، بدون ترس از سوءتفاهم، و بدون نیاز به شبیه بودن، کنار هم بایستند. وقتی فوتبال هم به دادمان نمی‌رسد، مسئله فقط تنهایی افراد نیست؛ مسئله این است که «ما» دیگر به‌آسانی ساخته نمی‌شود؛ و جامعه‌ای که نتواند لحظه‌هایی برای ساختن «ما» پیدا کند، حتی اگر پر از آدم، صدا، مناسبت و مراسم باشد، در عمیق‌ترین لایه‌های عاطفی خود تنها می‌ماند.
1
6
آیین‌های ملی نیز از این فرسایش دور نمانده‌اند. نوروز هنوز شاید نیرومندترین آیین باقی‌مانده ایرانی باشد. هنوز خانه‌ها را تکان می‌دهد، سفره می‌چیند، خانواده‌ها را، هرچند کمتر و دشوارتر، کنار هم می‌نشاند، و زمان را به پیش و پس از خود تقسیم می‌کند. اما حتی نوروز نیز دیگر برای بسیاری از مردم آن قدرت ترمیم‌کنندگی پیشین را ندارد. فشار اقتصادی، مهاجرت، پراکندگی خانواده‌ها، افسردگی اجتماعی، فرسایش امید، و مقایسه دائمی زندگی‌ها در فضای مجازی، نوروز را برای بخشی از جامعه از آیین آغاز به محمل یادآوری فاصله‌ها بدل کرده است. از نظر روانی، نوروز چیزی بیش از جشن آغاز سال است؛ نوعی فضای انتقالی جمعی است که جامعه در آن می‌کوشد بگوید هنوز امکان شروع دوباره وجود دارد.  نوروز با جدا کردن کهنه از نو و قابل‌تحمل کردن گذر زمان، به روان جمعی اجازه می‌دهد با امیدی حداقلی از آستانه‌ای به آستانه دیگر عبور کند. اما وقتی امید اجتماعی فرسوده می‌شود، نوروز هم‌زمان آخرین پناه آیینی و آینه فقدان می‌شود: غیبت کسانی که رفته‌اند، خانواده‌هایی که دیگر کامل دور سفره جمع نمی‌شوند، توان مالی‌ای که کاهش یافته، و آینده‌ای که از تقویم عقب مانده است. نوروز در چنین وضعیتی دیگر فقط وعده تولد دوباره نیست؛ آینه‌ای است برای دیدن اینکه پیوندها چقدر فرسوده شده‌اند. این ناهم‌زمانی عاطفی از مهم‌ترین نشانه‌های فروپاشی آیین‌های مشترک است. در جامعه‌ای که هنوز ظرف‌های نمادینِ نیرومندی دارد، ممکن است مردم درباره مسائل و راه‌حل‌ها اختلاف داشته باشند، اما دست‌کم در برابر برخی رخدادها واکنش عاطفی نسبتا مشترک نشان می‌دهند. فاجعه، فاجعه است؛ شادی، شادی است؛ فقدان، فقدان است. اما وقتی این نظم شکاف برمی‌دارد، حتی نام‌گذاری عاطفی رخدادها نیز دشوار می‌شود. در چنین جامعه‌ای، سوگ جمعی دشوار می‌شود. جامعه‌ای که نتواند با هم سوگواری کند، فقدان‌های جمعی خود را به‌درستی دفن نمی‌کند. مرگ‌ها در حافظه عمومی جا نمی‌گیرند؛ در حافظه‌های خانوادگی، گروهی، سیاسی یا خصوصی باقی می‌مانند. هر گروه برای مردگان خود سوگواری می‌کند، اما زبان مشترکی برای سوگواری ملی شکل نمی‌گیرد. در نتیجه، رنج‌ها به‌جای آنکه در آیینی مشترک پردازش شوند، معلق می‌مانند: برخی انکار می‌شوند، برخی مصادره می‌شوند، برخی فراموش می‌شوند، و برخی در سکوت بدن‌ها و روان‌ها رسوب می‌کنند. جامعه سوگ‌زده لزوما جامعه سوگوار نیست. یکی از نشانه‌های این وضعیت، شکل گرفتن سلسله‌مراتب مرگ است؛ جایی که حتی همدلی و مراقبت نیز مشروط و سیاسی می‌شود. از سوی دیگر، شادی جمعی نیز آسیب می‌بیند. شادی برای عمومی شدن، به حداقلی از اعتماد نیاز دارد. مردم باید احساس کنند که شادی‌شان انکار رنج دیگران، هم‌نوایی با سوی دیگر شکاف، یا نمایش بی‌تفاوتی نیست. اما در جامعه‌ای که زخم‌ها تازه، بی‌پاسخ و انباشته‌اند، شادی بی‌گناه باقی نمی‌ماند. خنده ممکن است به بی‌حسی تعبیر شود، جشن به فرار، سفر به امتیاز طبقاتی، و تصویر شادی به نمایش بی‌اعتنایی یا بی‌مسئولیتی. از همین‌جا شادی، به‌جای آنکه تجربه‌ای عمومی و پیونددهنده باشد، بیشتر به امری دفاعی، پراکنده و جزیره‌ای بدل می‌شود. نتیجه این وضعیت، نوعی تنهایی جمعی است. تنهایی جمعی یعنی آدم‌ها تنها نیستند، اما دیگر احساس نمی‌کنند که تجربه‌های بنیادینشان در ظرفی عمومی جای می‌گیرد. هر کس سوگ، شادی، خشم، تقویم، و گاه حتی واقعیت عاطفی خود را حمل می‌کند. آدم‌ها کنار هم زندگی می‌کنند، اما زندگی را با هم تجربه نمی‌کنند. در چنین جامعه‌ای، تقویم پر است، اما زمان مشترک کم است. مناسبت‌ها وجود دارند، اما معناهایشان مشترک نیست. هیاهو هست، اما هم‌صدایی کمتر شده است. مسئله عمیق‌تر، فرسایش اعتماد عمومی و چندپارگی مرجعیت‌های معنایی است. وقتی مردم بر سر منابع مشروع معنا، حقیقت، خاطره، سوگ، شادی و نمایندگی اختلاف بنیادین پیدا می‌کنند، آیین‌ها نیز یا به یکی از طرف‌های شکاف نسبت داده می‌شوند، یا از معنا تهی می‌شوند، یا در گروه‌های کوچک‌تر و جداگانه ادامه پیدا می‌کنند. ایران امروز در وضعیتی بینابینی زندگی می‌کند: آیین‌های کهن هنوز حضور دارند، اما دیگر برای همه مقبول نیستند؛ آیین‌های تازه نیز هنوز چنان ریشه‌دار و فراگیر نشده‌اند که بتوانند جای ظرف‌های پیشین را بگیرند. در این فاصله، آدم‌ها به خرده‌ظرف‌ها پناه می‌برند: جمع‌های کوچک، روابط خصوصی، خاطره، هنر، فضای مجازی، مهاجرت، یا حلقه‌های هم‌فکر. این خرده‌ظرف‌ها بی‌اهمیت نیستند؛ گاه برای زنده‌ماندن روانی ضروری‌اند، اما جای ظرف‌های فراگیر را نمی‌گیرند. جامعه با خرده‌پناهگاه‌ها دوام می‌آورد، اما ترمیم نمی‌شود.
1
7
آیین‌ها در زندگی جمعی فقط تشریفات نیستند؛ ظرف‌هایی هستند که رنج، شادی، فقدان، امید، ترس و انتظار را در خود جا می‌دهند و عواطف خام را در کنار دیگران قابل‌تحمل‌تر می‌کنند. مرگ را از حادثه‌ای خصوصی به فقدانی به‌رسمیت‌شناخته‌شده بدل می‌کنند و شادی را از هیجانی فردی به تجربه‌ای قابل انتقال و اشتراک‌پذیر. به همین دلیل، فرسایش آیین‌ها فقط یک تغییر فرهنگی ساده نیست. وقتی این ظرف‌های مشترک ضعیف می‌شوند، عواطف خام بی‌ظرف می‌مانند: سوگ منجمد می‌شود، شادی مشکوک می‌شود، و خشم آسان‌تر به فرسودگی یا خشونت بدل می‌شود. البته نباید گذشته را ایده‌آل کرد. جامعه ایران پیش‌تر هم یکپارچه و بی‌تعارض نبود. بسیاری از آیین‌های پیشین، هم‌زمان که پیوند می‌ساختند، می‌توانستند حذف کنند، تحمیل کنند، تفاوت‌ها را بپوشانند، یا کسانی را که با نظم غالب سازگار نبودند در حاشیه قرار دهند. اما با همه این محدودیت‌ها، برخی آیین‌ها قدرتی داشتند که امروز ضعیف‌تر شده است: قدرت گردآوردن آدم‌هایی که الزاما شبیه هم نبودند. آیین در بهترین حالت اصل اختلاف را از میان نمی‌بُرد؛ آن را برای مدتی درون قالبی بزرگ‌تر نگه می‌داشت. اما امروز، بسیاری از ظرف‌هایی که پیش‌تر اختلاف را موقتا نگه می‌داشتند، اکنون خودشان به موضوع اختلاف تبدیل شده‌اند. در زبان روانکاوی اجتماعی، می‌توان گفت بخشی از بحران امروز، بحران نظم نمادین است. جامعه فقط با قانون رسمی اداره نمی‌شود؛ با قواعد نانوشته، تقویم مشترک، خاطره‌های مشترک، نمادهای مشترک و مراسم مشترک دوام می‌آورد. وقتی این نظم فرسوده می‌شود، آدم‌ها نه فقط در موضع سیاسی، بلکه در فضای عاطفی، زبان سوگ، شکل شادی و فهمشان از «ما» از هم دور می‌شوند. این فرسایش را می‌توان در چند نمونه روشن‌تر دید؛ از آیین‌های مذهبی و ملی گرفته تا مناسبت‌های خانوادگی و حتی ورزشی. آیین‌های مذهبی، به‌ویژه در شکل‌های فراگیرترشان، زمانی می‌توانستند طیف وسیعی از مردم را کنار هم قرار دهند؛ از مؤمنان جدی تا کسانی که نسبتشان با دین بیشتر فرهنگی، خانوادگی یا عاطفی بود. محرم برای بسیاری فقط یک مناسبت اعتقادی یا سوگواری برای یک واقعه تاریخی نبود؛ ظرفی برای تجربه دادخواهی، وفاداری، حق‌طلبی و امید اخلاقی در مقیاسی جمعی، و بخشی از حافظه اندوهی بود که در تنهایی تجربه نمی‌شد. جامعه می‌توانست بخشی از رنج‌های خود را در زبان عاشورا بیان کند؛ بی‌عدالتی را در قالبی نمادین بفهمد؛ اشک فردی را به اندوه عمومی پیوند بزند؛ و از طریق صدا، حرکت، غذا، رنگ، موسیقی و نمایش نوعی هم‌نفسی موقت را تجربه کند. اما وقتی دین به یکی از میدان‌های اصلی کشمکش اجتماعی و سیاسی بدل می‌شود، آیین مذهبی دیگر نمی‌تواند همان نقش پیشین را برای همه ایفا کند. برای گروهی همچنان پناه، معنا و ریشه است. برای گروهی دیگر، یادآور قدرت رسمی، سرکوب، اجبار، ریاکاری، طرد، یا فاصله میان دینِ شخصی و دین حکومتی است. برای گروهی نیز تنها بقایایی از خاطره کودکی یا فرهنگ خانوادگی است، بی‌آنکه بتواند اکنون آن‌ها را به مشارکتی زنده دعوت کند. در چنین نقطه‌ای، آیین مذهبی از زبان مشترک به زبانی چندپاره تبدیل می‌شود. یک مراسم واحد می‌تواند برای یک نفر آرامش‌بخش باشد و برای دیگری آزارنده؛ برای یک نسل حامل معنا باشد و برای نسل دیگر نشانه شکاف. آیین هنوز وجود دارد، اما دیگر نمی‌تواند همه را درون خود جا دهد. همین فرسایش را می‌توان در مناسبت‌های به‌ظاهر کم‌مناقشه‌تر نیز دید. روز مادر، که باید یکی از فراگیرترین آیین‌های عاطفی باشد، اکنون برای همه معنای واحدی ندارد. برای بخشی از مردم، روز تولد حضرت زهرا همچنان روز مادر است و با سنت مذهبی و حافظه خانوادگی پیوند دارد. اما برای بخشی دیگر، نسبت به این مناسبت نوعی مقاومت فرهنگی شکل گرفته است و از نگاه آنان، روز جهانی مادر طبیعی‌تر و هماهنگ‌تر با فرهنگ امروز به نظر می‌رسد. این فقط اختلاف بر سر یک تاریخ نیست؛ شکاف در مرجعیت نمادین و تقویم عاطفی جامعه است. وقتی جامعه حتی بر سر اینکه مادر را چه روزی باید گرامی داشت توافق روشنی ندارد، گسست اجتماعی تا لایه‌های بسیار خصوصی زندگی پیش رفته است. بزرگداشت مادر، که می‌توانست یکی از نیرومندترین نمادهای پیوند باشد، در تقویمی چندپاره میان سنت مذهبی، فرهنگ جهانی، و شکاف اجتماعی تقسیم می‌شود.
1
8
وقتی فوتبال هم به دادمان نمی‌رسد فروپاشی آیین‌های مشترک در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر «کریم باقری… دایی… یه فرصت خوب… حالا پشت مدافعان… خداداد عزیزی… توی دروازه… توی دروازه… گُلللللللل… گل برای ایران…» برای بسیاری از ایرانیان، این کلمات فقط چند جمله از گزارش یک بازی فوتبال نیستند. این صدای لحظه‌ای است که هنوز در حافظه جمعی ما زنده مانده؛ لحظه‌ای که صدای جواد خیابانی، نفس‌گرفته و بریده‌بریده، همراه با حرکت توپ، اضطراب، امید و ناباوری یک ملت را تا آستانه دروازه رساند. آن مکث‌ها، آن تکرارها، و بعد انفجار «گُل»، فقط اعلام یک نتیجه نبود؛ ضربان یک لحظه جمعی بود. گاهی برای فهمیدن اینکه چه چیزی از دست رفته است، باید به چنین لحظه‌ای برگشت؛ به لحظه‌ای که هنوز چیزی وجود داشت. آن شب، فوتبال فقط فوتبال نبود. یک توپ، یک گل، یک گزارش، یک تصویر تلویزیونی و چند دقیقه انتظار ناباورانه تا سوت پایان بازی کافی بود تا جامعه‌ای خسته و متکثر به هیجانی هم‌نوا برسد. خیابان‌ها لبریز شدند. آدم‌هایی که شاید در بسیاری چیزها شبیه هم نبودند، در یک شادی عمومی کنار هم ایستادند. کسی از دیگری نمی‌پرسید چه فکر می‌کنی، به چه جناحی تعلق داری، چه نسبتی با دین داری، از کدام طبقه‌ای، یا آینده ایران را چگونه می‌بینی. برای چند ساعت، تمام ایران توانست خود را در یک فریاد مشترک تجربه کند. در آن چند ثانیه، فریاد «گل برای ایران»، همان کاری را کرد که آیین‌های زنده می‌کنند: هیجان‌های پراکنده را در یک صدای واحد جمع کرد و به مردمی که در خانه‌ها، خیابان‌ها و پشت تلویزیون‌ها نشسته بودند، امکان داد خود را یک «ما» احساس کنند. نزدیک به سه دهه از آن روز گذشته است. در این فاصله، جامعه ایران تغییر کرده، زخم برداشته، پراکنده‌تر شده، بی‌اعتمادتر شده، و بسیاری از نشانه‌هایی که زمانی می‌توانستند حس «ما» بسازند، معنای پیشین خود را از دست داده‌اند. امروز حتی صعود تیم ملی به جام جهانی یا حضور آن در مسابقات جهانی دیگر آن شور جمعی را ایجاد نمی‌کند. برای بخشی از مردم، تیم ملی همچنان تیم ایران است و پیروزی‌اش هنوز شادی می‌آورد. اما بخشی دیگر، این تیم را دیگر نماینده خود نمی‌دانند. برخی بی‌تفاوت می‌مانند، برخی دچار تعارض می‌شوند، و برخی حتی آرزو می‌کنند تیم ببازد؛ نه از سر نفرت از ایران، بلکه از این احساس که میان «ایران» و آنچه به نام ایران نمایندگی می‌شود، شکافی عمیق افتاده است. این گسل در سال ۱۴۰۱، در بستر اعتراضات زن، زندگی، آزادی آشکارتر شد و با گذر زمان عمیق‌تر گردید. فوتبال، که زمانی می‌توانست برای چند ساعت فاصله‌ها را عقب براند، خود به میدان تقابل تبدیل شد. شادی از گل، سکوت بازیکنان، خواندن یا نخواندن سرود ملی، برد یا باخت، و حتی تشویق یا تحریم تیم ملی، دیگر فقط رخدادهای ورزشی نبودند؛ به نشانه‌هایی عاطفی، اخلاقی و سیاسی بدل شدند. آنچه در ملبورن توانسته بود میلیون‌ها نفر را با تفاوت‌هایشان کنار هم بنشاند، دیگر چنین قدرتی نداشت. این تغییر، فقط داستان فوتبال نیست؛ نشانه‌ای از چیزی بزرگ‌تر است: فرسایش توان جامعه برای تجربه شادی و سوگ مشترک. وقتی حتی پیروزی ورزشی، که در بسیاری از ملت‌ها یکی از آخرین پناهگاه‌های هیجان جمعی است، دیگر نمی‌تواند بدون تردید و تعارض شادی عمومی بسازد، باید پرسید چه بر سر ظرف‌های مشترک عاطفی آمده است؟ در ایران امروز، یکی از نشانه‌های عمیق گسست اجتماعی همین است: لحظه‌هایی که بخش بزرگی از جامعه بتواند بی‌نیاز از توضیح، احتیاط یا اعلام موضع، در شادی یا سوگی مشترک کنار هم قرار گیرد، کمیاب شده‌اند. ما هنوز تقویم داریم، هنوز مناسبت داریم، هنوز مراسم داریم؛ اما بسیاری از این آیین‌ها دیگر آن کارکرد پیشین خود را ندارند. دیگر به‌آسانی آدم‌های متفاوت را کنار هم نمی‌آورند، اختلاف‌ها را حتی موقتا تعلیق نمی‌کنند، و برای همه زبان مشترک سوگ، شادی، امید یا تعلق نمی‌سازند. مسئله فقط این نیست که برخی آیین‌ها کم‌رنگ شده‌اند. مسئله عمیق‌تر این است که خود آیین‌ها درون شکاف‌های جامعه افتاده‌اند. آنچه زمانی می‌توانست ظرف مشترک باشد، اکنون برای گروهی پناه است، برای گروهی یادآور اجبار، برای گروهی خاطره کودکی، برای گروهی نشانه فاصله، و برای گروهی موضوع بی‌تفاوتی. به همین دلیل، جامعه نه فقط در باورها و مواضع، بلکه در تجربه‌های عاطفی بنیادین خود نیز چندپاره شده است. این نوشته ادعای سنجش تجربی همه این تغییرات را ندارد؛ تلاشی است برای صورت‌بندی روان‌شناختی و اجتماعی گسستی که در نشانه‌های پراکنده زندگی جمعی خود را نشان می‌دهد.
1 878
9
وقتی نمی‌دانی خانه دوست کجاست دوستی، گسست و تنهایی در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
792
10
دوستی می‌تواند تنهایی را قابل تحمل‌تر کند، اما قرار نیست تنهایی را از میان بردارد. بخشی از تنهایی انسان، حتی در بهترین رابطه‌ها، باقی می‌ماند. اگر از دوست انتظار داشته باشیم این خلأ را کاملا پر کند، دیر یا زود از او خشمگین می‌شویم؛ نه چون بد بوده، بلکه چون از او کاری خواسته‌ایم که از توان هیچ انسانی ساخته نیست. در ایران امروز، تنهایی فقط فردی نیست؛ اجتماعی هم هست. بسیاری از آدم‌ها تنها نیستند چون کسی را نمی‌شناسند؛ تنها هستند چون دیگر مطمئن نیستند چه کسی واقعا کنارشان است، چه کسی می‌فهمد، چه کسی می‌ماند، و چه کسی قضاوت نمی‌کند. وقتی بی‌اعتمادی مزمن می‌شود، وارد بافت رابطه‌های نزدیک هم می‌شود. آدم‌ها حرف می‌زنند، اما نه تا کلام آخر. درد دارند، اما سانسور می‌کنند. صمیمی‌اند، اما بخشی از خود را پنهان نگه می‌دارند. در جامعه بی‌اعتماد، صمیمیت هم امنیتی می‌شود. اگر زندگی از درون تکه‌تکه شده باشد، ترمیم فقط با فهم شناختی رخ نمی‌دهد. فرد باید دوباره در جایی متعلق شود؛ در رابطه‌ای که بتواند قطعات پراکنده تجربه زیسته را حمل کند. دوستی، در بهترین حالت، ظرفی کوچک برای نگه‌داری روان است: نه درمان رسمی، نه نهاد اجتماعی تثبیت‌شده، بلکه شکلی روزمره از تعلق که اجازه می‌دهد آنچه در روان جدا شده، کم‌کم دوباره به زبان، بدن و رابطه برگردد. اما هر جمعی نگاه‌دارنده نیست. هر صمیمیتی ترمیم نمی‌کند. هر تعلقی آزادکننده نیست. دوستی فقط وقتی می‌تواند ظرف رنج باشد که مدارا، مرز، و امکان تفاوت در آن باقی مانده باشد. جایی که رنج خام فورا به اتهام، نصیحت، تحقیر یا حذف تبدیل می‌شود، رابطه دیگر ظرف ترمیم نیست؛ صحنه بازتولید زخم است. در جامعه‌ای که اعتماد از نهادها سلب شده، دوستی فقط رابطه‌ای شخصی نیست؛ یکی از آخرین تمرین‌های ما برای زیستن با دیگری است. نه دیگریِ همسان، نه دیگریِ قابل تصاحب، نه دیگریِ همیشه حاضر و بی‌خطا؛ بلکه دیگری‌ای که نزدیک می‌شود و همچنان بیگانه می‌ماند. شاید بلوغ دوستی همین باشد: این‌که بتوانیم کسی را دوست بداریم، بی‌آن‌که از او بخواهیم تنهایی، تاریخ، خانواده، وطن و زخم‌های ما را به‌تنهایی درمان کند. دوست قرار نیست ما را از بیگانگی نجات دهد. قرار است کمک کند بیگانگی را تاب بیاوریم: در خودمان، در دیگری، و در جامعه‌ای که هنوز یاد نگرفته چگونه اعتماد کند. دوست قرار نیست همه تکه‌های ما را جمع کند و از ما انسانی کامل بسازد. این کار از توان هیچ رابطه‌ای به‌تنهایی ساخته نیست. اما دوست، اگر بتواند شاهد بماند، اگر بتواند حضور داشته باشد بی‌آن‌که مالک شود، و اگر بتواند درد را به اتهام و نصیحت تبدیل نکند، می‌تواند یکی از جاهایی باشد که تکه‌ها ی پراکنده زندگی دوباره امکان پیوند پیدا می‌کنند. در جامعه‌ای که تجربه‌ها از درون گسسته شده‌اند، دوستی اگر زنده بماند، شاید یکی از آخرین جاهایی باشد که امکان پیوند هنوز به‌کلی از دست نرفته است: بازپیوند دانستن و احساس کردن، بدن و معنا، گذشته و حال، خود و دیگری، فردیت و تعلق. و همین، در زمانه‌ای که تار‌و‌پود زندگی از درون گسسته شده، چیز کمی نیست.
1 524
11
و غلبه ارتباطات مجازی، بدن به‌تدریج از رابطه کنار گذاشته می‌شود. رابطه باقی می‌ماند، اما بیشتر در قالب پیام، عکس، تماس تصویری و چند جمله کوتاه. این ابزارها گاهی رابطه را نجات می‌دهند، اما نمی‌توانند جای همه آن چیزی را بگیرند که بدن در رابطه حمل می‌کند. بسیاری از آنچه ما «فهمیده شدن» می‌نامیم، پیش از آن‌که در جمله‌ای گفته شود، در لحن، مکث، حضور، نگاه، و در این تجربه ساده رخ می‌دهد که بدن دیگری عقب ننشسته است. وقتی این زمینه حذف می‌شود، کلمه‌ها تنها می‌مانند و آسان‌تر دچار بدفهمی می‌شوند. شبکه‌های اجتماعی این وضعیت را پیچیده‌تر کرده‌اند. دوست همیشه قابل دیدن است، اما نه لزوما قابل دسترسی. می‌بینیم کجا رفته، با چه کسی نشسته، چه چیزی را پسندیده، اما شاید ماه‌ها صدایش را نشنیده باشیم. این نوع حضور، غیاب را دردناک‌تر می‌کند. پیش‌تر اگر دوستی دور می‌شد، دوری‌اش قابل فهم‌تر بود؛ حالا زندگی او در دوردست هر روز جلوی چشم ماست. تنهایی از اتاق خالی به صفحه روشن منتقل شده است: از نبودن دیگری به حضور بی‌عمق او، و از سکوت خانه به همهمه پیام‌ها. مهاجرت و سوگ شاهدان مهاجرت فقط جابه‌جایی آدم‌ها نیست؛ جابه‌جایی شاهدان است. هر دوستی که می‌رود، فقط خودش نمی‌رود؛ بخشی از حافظه مشترک ما را هم با خود می‌برد. کسی که می‌دانست ما در فلان سال چه بودیم، چگونه ترسیدیم، چگونه دوام آوردیم، چگونه عاشق شدیم، چگونه شکست خوردیم، و چگونه دوباره خودمان را جمع کردیم، دیگر در همان دسترس سابق نیست. او هنوز زنده است. هنوز شاید پیام بدهد. هنوز شاید سالی یک‌بار برگردد. اما بخشی از این جهان مشترک مرده است. برای همین است که مهاجرت دوستان گاهی به‌اندازه مهاجرت خود فرد دردناک می‌شود. آدم احساس می‌کند نه فقط آدم‌ها، بلکه شاهدان زندگی‌اش را از دست داده است. کسانی که گذشته را با ما حمل می‌کردند، پراکنده می‌شوند. حافظه مشترک بی‌صاحب می‌ماند. آدم باید برای کسانی که تازه وارد زندگی‌اش می‌شوند، دوباره توضیح دهد که چه بر او گذشته است؛ و بعضی چیزها هم با توضیح منتقل نمی‌شوند. فقط باید کسی خودش آن‌جا بوده باشد. رفته و مانده هر دو آسیب‌پذیرند. رفته ممکن است احساس گناه کند و برای دفاع از خود، ماندن دیگران را سستی یا انفعال ببیند. مانده ممکن است احساس رهاشدگی کند و برای دفاع از خود، رفتن دیگری را خیانت یا خودخواهی بفهمد. اگر این دو رنج به زبان نیایند، دوستی زیر لایه‌ای از کنایه، شرم و سکوت دفن می‌شود. در بسیاری از رابطه‌ها، مهاجرت نه دوستی را تمام می‌کند و نه آن را زنده نگه می‌دارد. آن را معلق می‌کند. این تعلیق، یکی از شکل‌های تازه سوگ در ایران امروز است؛ سوگی که نامی ندارد. ما برای بسیاری از فقدان‌ها واژه داریم: یتیم، بیوه، مطلقه، داغدار. اما برای کسی که دوستش را از دست داده چه واژه‌ای داریم؟ تقریبا هیچ. اگر دوستی تمام شود، جامعه به‌سختی آن را به رسمیت می‌شناسد. به ما می‌گوید: «آدم‌ها عوض می‌شوند»، «دوستان دیگری پیدا می‌کنی»، «او که رفته را رهایش کن». اما روان انسان به این آسانی رها نمی‌کند. پایان دوستی، به‌ویژه دوستی‌هایی که سال‌ها شاهد زندگی ما بوده‌اند، می‌تواند نوعی سوگ واقعی باشد؛ سوگی بدون آیین، بدون مراسم، و بدون جمعی که تسلی بدهد و بگوید حق داری عزادار باشی. در پایان دوستی، فرد فقط دیگری را از دست نمی‌دهد؛ بخشی از خود را که در نگاه آن دیگری زنده بود نیز از دست می‌دهد. دوست فقط کسی نیست که ما را می‌شناسد؛ کسی است که نسخه‌ای از ما را در حافظه خود نگه می‌دارد. وقتی او از دست می‌رود، آن نسخه هم بی‌پناه می‌شود. برای همین است که آدم بعد از پایان یک دوستی مهم، فقط دلتنگ دیگری نیست؛ دلتنگ خودش در حضور دیگری هم هست. سوگ دوستی، سوگ کسی است که شاید هنوز زنده باشد، اما دیگر شاهد زندگی ما نیست. دوستی، تنهایی، بازپیوند در جامعه‌ای که نهادهای رسمی فرسوده یا بی‌اعتمادکننده می‌شوند، دوستی می‌تواند شکل کوچکی از اعتماد و همبستگی باشد: جایی برای شنیده‌شدن، اختلاف داشتن، راز نگه داشتن، مراقبت کردن، و نزدیک شدن بی‌آن‌که دیگری را ببلعیم. اما بحران سیاسی دوستی را به‌سادگی به آزمون وفاداری تبدیل می‌کند. از آن پس، دوست کسی نیست که بتوان با او اختلاف داشت؛ کسی است که باید دقیقا مثل ما بترسد، خشمگین شود، و موضع بگیرد. اگر نگیرد، مشکوک می‌شود. در چنین وضعی، اختلاف نظر نه تفاوت، بلکه تهدید تجربه می‌شود. از همین‌جا دوستی آرام‌آرام از رابطه با دیگری به رابطه با همسان‌ها تبدیل می‌شود. ما دیگر دوست نمی‌خواهیم؛ تأییدکننده می‌خواهیم. این قابل فهم است، اما خطرناک هم هست. چون دوستی وقتی فقط به هم‌سنگری فروکاسته شود، آن بخش آزاد، انسانی و غیرابزاری‌اش را از دست می‌دهد. اگر همه دوستی به هم‌سنگری تقلیل یابد، دیگر نه جایی برای تفاوت می‌ماند، و نه برای پیچیدگی. از سوی دیگر،
817
12
مهاجرت جهان روانی دوستان را از هم جدا می‌کند؛ و تروما، حتی وقتی آدم‌ها کنار هم مانده‌اند، توان حضورشان را از درون فرسوده می‌کند. دوستی فقط رابطه‌ای شخصی نیست؛ نوعی رابطه اجتماعی بی‌نام است: بیرون از قواعد رسمی، اما نه بیرون از فشارهای جامعه. یکی از خطاهای رایج ما این است که فکر می‌کنیم دوست خوب کسی است که دیگر هیچ بیگانگی‌ای در او باقی نمانده باشد؛ کسی که کاملا می‌شناسیم، کاملا می‌فهمیم، و باید همیشه همان‌طور بماند که در خیال ما تثبیت شده است. اما دوست، حتی نزدیک‌ترین دوست، همیشه بخشی بیگانه در خود دارد؛ و دوستی، در عمیق‌ترین معنایش، تمرین زیستن با همین بیگانه نزدیک است. اگر دوست کاملا قابل تصاحب شود، دیگر دوست نیست؛ امتداد خود ماست. اگر فقط همان چیزی را بگوید که ما می‌خواهیم، اگر فقط همان جهانی را تأیید کند که ما ساخته‌ایم، آرامش می‌دهد، اما رشد نمی‌دهد. دوستیِ زنده، رابطه با دیگری است: نه دیگریِ کاملا ناشناس، نه دیگریِ کاملا خودی‌شده، بلکه کسی که نزدیک می‌شود و همچنان بخشی از راز، تفاوت و بیرون‌بودگی خود را حفظ می‌کند. اما این همه ماجرا نیست. دوست فقط همراه نیست؛ نگاه او بخشی از احساس ما نسبت به خودمان را شکل می‌دهد. برای همین، بی‌اعتنایی او گاهی بیش از اندازه دردناک می‌شود. انگار فقط یک پیام بی‌جواب نمانده؛ جایگاه ما در جهان او زیر سؤال رفته است. از سوی دیگر، آنچه در رابطه با دوست ظاهر می‌شود، همیشه فقط رفتار او نیست. گاهی نیاز قدیمی ماست که در حضور او به صحنه می‌آید. گاهی حس طردشدگی، شرم، رشک یا میل به دیده‌شدن است که در رابطه با او صورت تازه‌ای پیدا می‌کند. دوست، بی‌آن‌که بخواهد، می‌تواند جایی شود که بخش‌های خاموش، جداشده یا بی‌نام روان ما دوباره خود را نشان دهند. برای همین، دوستی فقط تجربه صمیمیت نیست؛ صحنه بازگشت زخم‌ها هم هست. ما گاهی در دوست چیزی را می‌جوییم که در خانواده، جامعه یا رابطه‌های دیگر نیافته‌ایم: فهم بی‌قید، مراقبت بی‌شرط، حضور پایدار، یا کسی که پیش از گفتن بداند. در کوتاه‌مدت این خیال می‌تواند گرم و نجات‌بخش باشد. اما دیر یا زود واقعیت خود را تحمیل می‌کند. دوست، هر که باشد، انسانی محدود است. گاه جا می‌ماند، خسته می‌شود، نمی‌فهمد، فاصله می‌گیرد، انتخاب دیگری می‌کند. از همین‌جا سقوط دوست آغاز می‌شود؛ نه سقوط خود او، بلکه سقوط تصویری که ما در او ایده‌آل کرده بودیم. شدت خشم از دوست همیشه از خطای واقعی او نمی‌آید. گاهی از شکستن تصویری می‌آید که قرار بود ما را از محرومیتی قدیمی نجات دهد. کسی که قرار بود همیشه بماند، گاه نمی‌ماند. کسی که قرار بود بدون توضیح بفهمد، گاه نمی‌فهمد. کسی که قرار بود پناه باشد، گاه خودش رنج، نیاز و محدودیت دارد. در ایران امروز، این بار بر دوستی مضاعف شده است. وقتی خانواده برای بسیاری هم‌زمان محل حمایت و کنترل بوده است، وقتی جامعه فرصت کافی برای ساختن رابطه‌های آزاد و امن نداده است، وقتی نهادها قابل اتکا نیستند و افق آینده تیره است، دوست ناخواسته باید هم شاهد باشد، هم پناهگاه، هم هم‌پیمان، و هم کسی که ما را از فروپاشی نجات دهد. هیچ دوستی تاب این همه نقش را ندارد. رشک نیز در دوستی‌های امروز نقش مهمی دارد، هرچند کمتر به زبان می‌آید. گاهی به مهاجرت، پول، آزادی، بدن، سبک زندگی، رابطه، امکان انتخاب، یا آرامش روانی دیگری گره می‌خورد. دوستِ رفته، دوستِ موفق، دوستِ آزادتر، ناخواسته به آینه محرومیت ما تبدیل می‌شود. اگر این رشک به زبان نیاید، خود را در شکل‌های دیگری نشان می‌دهد: کنایه، سردی، تحقیر انتخاب دیگری، اخلاقی‌کردن تصمیم او، یا متهم کردنش به خودخواهی. پس آیا دوستی بالغ یعنی حذف بیگانگی و رشک؟ نه. یعنی بتوانیم بفهمیم کجا درد خودمان را به خطای دیگری تبدیل کرده‌ایم و کجا از دوست چیزی خواسته‌ایم که از توان هیچ رابطه‌ای ساخته نیست. خیلی دور، خیلی نزدیک دوستی فقط در کلمه‌ها جاری نیست؛ در بدن هم رخ می‌دهد. آدم در حضور بعضی دوستان نفسش باز می‌شود و در حضور بعضی دیگر خودش را جمع می‌کند. گاهی بدن زودتر از ذهن می‌فهمد که رابطه امن است یا نه. پیش از آن‌که بتوانیم بگوییم «کنار او آرامم» یا «از او می‌ترسم»، بدن می‌داند: در شانه‌ها، فک، تنفس، مکث، نگاه، یا بی‌حسی‌ای که هنگام حرف زدن با کسی پیدا می‌شود. در جامعه ترومازده، بدن‌ها فقط حامل خستگی فردی نیستند؛ حامل تاریخ رابطه‌های گسسته و ترس‌های مزمن‌اند. گاهی دوستی درست از آن‌جا شروع می‌شود که بدن در حضور دیگری کمی از انقباض بیرون می‌آید. و گاهی پایان دوستی نیز پیش از آن‌که در زبان اعلام شود، در بدن اتفاق افتاده است: دیگر نمی‌شود راحت کنار او نشست، دیگر نمی‌شود پیش او آسوده گریه کرد، دیگر نمی‌شود چیزی را بی‌محاسبه گفت، و دیگر نمی‌شود سکوت را تحمل کرد. در دوستی‌های امروز، به‌ویژه زیر فشار مهاجرت، ناامنی اجتماعی
782
13
وقتی نمی‌دانی خانه دوست کجاست دوستی، گسست و تنهایی در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر دوستی گاهی نه با دعوا تمام می‌شود، نه با خیانت آشکار، نه با جمله‌ای قطعی که بگوید: «از این لحظه به بعد دیگر دوست نیستیم.» فقط کم‌کم عقب می‌نشیند. از تماس‌های طولانی به پیام‌های کوتاه، از پیام‌های کوتاه به واکنش زیر استوری، و از آنجا به سکوت. یک روز آدم می‌فهمد کسی که زمانی شاهد زندگی‌اش بود، هنوز زنده است، هنوز در حافظه گوشی و در خاطرات دور هست، اما دیگر در جهان درونی او زندگی نمی‌کند. دوستی از دشوارترین رابطه‌هاست، چون نه سندی برای آغازش داریم، نه آیینی روشن برای پایانش. برای ازدواج عقد هست، برای طلاق حکم، برای مرگ ختم، برای خویشاوندی نام. اما برای پایان دوستی تقریبا هیچ نداریم: چند عکس قدیمی، چند پیام مانده در گوشی، چند شوخی که دیگر لبخندی نمی‌آورد، و حسی مبهم که نمی‌دانیم اسمش سوگ است، خشم است، شرم است یا فقط فهم دیرهنگام این حقیقت که رابطه‌ای مهم، بی‌صدا مرده است. در فرهنگ عمومی، دوستی معمولا گرم، نجات‌بخش و امن تصویر می‌شود. این تصویر غلط نیست. دوستی واقعا می‌تواند یکی از مهم‌ترین منابع ترمیم روانی باشد. انسان، بدون شاهدی برای زندگی درونی‌اش، شکننده‌تر و تنهاتر می‌شود. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که دوستی را بیش از حد پاک، بی‌خطر و درمان‌گر تصور کنیم. دوستی فقط پناهگاه نیست؛ جایی هم هست که شکننده‌ترین بخش‌های ما خودشان را بروز می‌دهند. در ایران امروز، دوستی فقط رابطه‌ای خصوصی نیست. در جامعه‌ای که آسیب‌ها مکرر شده‌اند، بدن‌ها خسته‌اند، مهاجرت شاهدان زندگی را پراکنده کرده، و رابطه‌ها هرچه بیشتر به پیام و تصویر تقلیل یافته‌اند، دوستی به یکی از آخرین امکان‌های بازپیوند تبدیل شده است. اما همین دوستی نیز زیر فشار این گسست‌ها آسیب می‌بیند. رابطه‌ای که قرار است ما را به زندگی وصل کند، خودش زیر فشار زندگیِ گسسته فرسوده می‌شود. حضوری که کم‌جان می‌شود دوستی فقط وقتی ممکن می‌شود که آدم بتواند تا حدی در تجربه خودش حاضر باشد؛ بتواند عاطفه‌اش را حس کند، درد و سوگ و خشم خود را تاب بیاورد، و آنچه بر او می‌گذرد در رابطه با دیگری به زبان بیاورد. اما یکی از پیامدهای زندگی در شرایط آسیب‌زای ممتد، فرسوده شدن همین توانِ حضور است. آدم‌ها در بحران‌های طولانی همیشه فرو نمی‌ریزند؛ گاهی فقط بخشی از خود را خاموش می‌کنند. خبر را می‌دانند، تصویر را دیده‌اند، تحلیل را شنیده‌اند، اما وقتی از آن‌ها پرسیده می‌شود «حالا چه احساسی داری؟» مکث می‌کنند. نه چون چیزی برای گفتن ندارند، بلکه چون پیوند میان دانستن و احساس کردن سست شده است. زندگی روزمره ممکن است با دقتی افراطی ادامه پیدا کند: کار، خرید، شوخی، قرار و مهمانی؛ نه از سر آرامش، بلکه برای این‌که تماس کامل با آنچه در پس‌زمینه روان جریان دارد، بیش از حد تحمل دردناک است. این از سر بی‌تفاوتی نیست؛ شکلی از دوام آوردن است. روان، برای آنکه فرو نریزد، تماس خود را با تجربه درد، سوگ، خشم یا ترس محدود می‌کند. مسئله از جایی جدی می‌شود که این وضعیت موقت، به شیوه‌ای پایدار برای بودن بدل شود. آن وقت فرد هنوز دوست می‌دارد، اما نمی‌تواند نزدیک شود. دلتنگ می‌شود، اما دلتنگی را حس نمی‌کند. به دیگری نیاز دارد، اما نیاز را تهدیدکننده تجربه می‌کند. از دوست خشمگین است، اما خشم را به بی‌حسی، کناره‌گیری، طعنه یا سکوت تبدیل می‌کند. در جامعه‌ای که روان‌ها برای بقا آموخته‌اند دانستن را از احساس کردن جدا کنند، دوستی هم آسیب می‌بیند. چون رابطه فقط با پیام، حضور فیزیکی یا خاطره مشترک زنده نمی‌ماند؛ به تماس عاطفی هم نیاز دارد. وقتی این تماس کم‌جان می‌شود، رابطه ممکن است هنوز وجود داشته باشد، اما جان رابطه فرسوده می‌شود. دوست هنوز در دنیای بیرون هست، اما دیگر در تجربه زنده درون ما حاضر نیست. غریبِ آشنا دوستی از عجیب‌ترین روابط انسانی است. نه مثل ازدواج عقد دارد، نه مثل خویشاوندی نسب، نه مثل کار قرارداد. کسی برای دوست شدن به دفترخانه نمی‌رود و برای پایان دوستی طلاق نمی‌گیرد. اما دوستی بی‌قانون است، نه بی‌قاعده. چون قانون رسمی ندارد، قواعد نانوشته‌اش گاهی مبهم‌تر و دردناک‌تر می‌شوند: این‌که چند وقت یک‌بار باید خبر گرفت، سکوت دیگری را خستگی فهمید یا بی‌مهری، مهاجرت او را حق او دانست یا رها کردن من، و این‌که موفقیت او باید خوشحالم کند یا درد محرومیت مرا بیدار کند. هیچ‌کدام قرارداد مکتوب ندارند، اما هرکدام می‌تواند رابطه‌ای را زخمی کند. در ایران، این قواعد زیر فشار خانواده، جنسیت، سیاست، اقتصاد، مهاجرت و حافظه جمعی پیچیده‌تر هم می‌شوند. خانواده گاهی رابطه را حمایت می‌کند و گاهی کنترل؛ سیاست دوستی را به آزمون وفاداری تبدیل می‌کند؛ اقتصاد فرصت معاشرت را کم می‌کند؛
1 511
14
وقتی نمی‌دانی خانه دوست کجاست دوستی، گسست و تنهایی در ایران امروز دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
2 518
15
وقتی_از_ایران_بیرون_رفته‌ای،_ولی_ایران_از_تو_بیرون_نرفته.pdf
3 146
16
وقتی قصه ما به سر نمی‌رسد.pdf
3 206
17
وقتی سقف پناهگاه ترک برمی‌دارد رابطه زوجی در زمانه بحران دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، زوج‌درمانگر
4 009
18
وقتی آشوب جهان در خلوت درمان سرریز می‌شود روان‌درمانی در سایه بحران و دوری از وطن دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
3 978
19
وقتی آشوب جهان در خلوت درمان سرریز می‌شود روان‌درمانی در سایه بحران و دوری از وطن دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
0
20
وقتی چشم چشم را نمی‌بیند قطع اینترنت، انزوای تحمیلی، و نابرابری دسترسی دکتر علی ثاقبی – روان‌پزشک، روان‌درمانگر
5 162