دکتر علی ثاقبی
Open in Telegram
وجود ما معماییست حافظ، که تحقیقش فسون است و فسانه دکتر علی ثاقبی روانپزشک - رواندرمانگر تحلیلی - زوجدرمانگر اینستاگرام: https://instagram.com/dr.ali.saghebi پادکست: https://castbox.fm/channel/دکتر-علی-ثاقبی-id2995222
Show more7 935
Subscribers
No data24 hours
+297 days
+22330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+3
in 0 channels
July '26
+441
in 5 channels
Get PRO
June '26
+141
in 0 channels
Get PRO
May '26
+115
in 2 channels
Get PRO
April '26
+55
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+231
in 9 channels
Get PRO
January '26
+102
in 6 channels
Get PRO
December '25
+101
in 0 channels
Get PRO
November '25
+315
in 0 channels
Get PRO
October '25
+90
in 2 channels
Get PRO
September '25
+333
in 0 channels
Get PRO
August '25
+112
in 0 channels
Get PRO
July '25
+89
in 0 channels
Get PRO
June '25
+88
in 1 channels
Get PRO
May '25
+946
in 3 channels
Get PRO
April '25
+158
in 1 channels
Get PRO
March '25
+69
in 1 channels
Get PRO
February '25
+94
in 3 channels
Get PRO
January '25
+81
in 0 channels
Get PRO
December '24
+102
in 0 channels
Get PRO
November '24
+128
in 1 channels
Get PRO
October '24
+256
in 2 channels
Get PRO
September '24
+137
in 0 channels
Get PRO
August '24
+103
in 0 channels
Get PRO
July '24
+116
in 0 channels
Get PRO
June '24
+227
in 0 channels
Get PRO
May '24
+943
in 1 channels
Get PRO
April '24
+235
in 1 channels
Get PRO
March '24
+134
in 0 channels
Get PRO
February '24
+475
in 0 channels
Get PRO
January '24
+120
in 0 channels
Get PRO
December '23
+107
in 1 channels
Get PRO
November '23
+87
in 0 channels
Get PRO
October '23
+236
in 0 channels
Get PRO
September '23
+93
in 0 channels
Get PRO
August '23
+51
in 0 channels
Get PRO
July '23
+72
in 0 channels
Get PRO
June '23
+96
in 0 channels
Get PRO
May '23
+144
in 0 channels
Get PRO
April '23
+140
in 0 channels
Get PRO
March '23
+185
in 0 channels
Get PRO
February '23
+215
in 0 channels
Get PRO
January '23
+198
in 0 channels
Get PRO
December '22
+79
in 0 channels
Get PRO
November '22
+236
in 0 channels
Get PRO
October '22
+71
in 0 channels
Get PRO
September '22
+122
in 0 channels
Get PRO
August '22
+64
in 0 channels
Get PRO
July '22
+119
in 0 channels
Get PRO
June '22
+51
in 0 channels
Get PRO
May '22
+103
in 0 channels
Get PRO
April '22
+106
in 0 channels
Get PRO
March '22
+69
in 0 channels
Get PRO
February '22
+65
in 0 channels
Get PRO
January '22
+100
in 0 channels
Get PRO
December '21
+92
in 0 channels
Get PRO
November '21
+123
in 0 channels
Get PRO
October '21
+78
in 0 channels
Get PRO
September '21
+67
in 0 channels
Get PRO
August '21
+111
in 0 channels
Get PRO
July '21
+39
in 0 channels
Get PRO
June '21
+51
in 0 channels
Get PRO
May '21
+46
in 0 channels
Get PRO
April '21
+88
in 0 channels
Get PRO
March '21
+48
in 0 channels
Get PRO
February '21
+46
in 0 channels
Get PRO
January '21
+80
in 0 channels
Get PRO
December '20
+1 647
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 01 August | +3 |
Channel Posts
| 2 | No text... | 960 |
| 3 | انسان در ساعت صفر
تاملی در فیلم «زندهشور» کاظم دانشی
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر | 1 252 |
| 4 | قانون موعد دارد. حکم ساعت دارد. طناب در زمان مشخص آماده میشود. رضایت باید پیش از طلوع گرفته شود.
اما سوگ، خشم، پشیمانی و بخشش از تقویم قضایی پیروی نمیکنند.
خانوادهای که عزیزی را از دست داده ممکن است برای فهم آنچه رخ داده سالها زمان بخواهد، اما در شب اجرای حکم باید طی چند ساعت درباره مرگ یا زندگی قاتل تصمیم بگیرد. اگر نبخشد، انسانی به تصمیم او اعدام میشود؛ اگر ببخشد، ممکن است احساس کند حق مقتول یا خشم خود را نادیده گرفته است.
این فشار، خطر بخشش زودرس را افزایش میدهد؛ رضایتی که پیش از تجربه و پردازش سوگ و حلوفصل خشم صادر میشود، شاید نزاع را متوقف کند، اما به ترمیم نمیانجامد. گاه فرد میبخشد نه چون از آسیب عبور کرده، بلکه چون اجازه خشم، اعتراض یا نهگفتن را در خود نمییابد.
هر بخشیدنی نشانه بلوغ نیست؛ همانگونه که هر نبخشیدنی نشانه سنگدلی نیست.
بخشش بخشی از کار سوگ است، نه جایگزینی جادویی برای آن.
قانون ناگزیر از افراد میخواهد تصمیمی نهایی بگیرند، درحالیکه ممکن است روان آنان هنوز در میانه فرایندی ناتمام باشد.
قانون تا سپیدهدم فرصت میدهد؛ روان ممکن است سالها وقت بخواهد.
زندهشور؛ سوگ برای کسی که هنوز نمرده است
فیلم با غسل توبه آغاز میشود؛ شستوشوی بدنی که هنوز زنده است، اما باید برای مرگ آماده شود.
«زندهشور» کسی است که زنده را مانند مرده میشوید؛ کسی که مرگ اجتماعی و نمادین را پیش از مرگ زیستی آغاز میکند.
محکوم از لحظهای مشخص دیگر حضورش در جهان زندگان لرزان میشود. همهچیز، از غذا و آهنگ و تماس تلفنی تا راهرفتن و نگاهکردن، معنای «آخرینبار» پیدا میکند. خانواده با کسی حرف میزند که هنوز زنده است، اما دیگر هر جمله بوی وداع میدهد.
بدن گرم است، اما جهان پیرامون، پیشاپیش آن را مرده فرض کرده است.
در این فضا نوعی سوگ پیشاپیش شکل میگیرد. خانوادهها برای کسی عزاداری میکنند که هنوز نمرده است. محکومان برای خود سوگواری میکنند. مرتضی برای کسانی سوگوار میشود که باید به سوی مرگ همراهیشان کند. تماشاگر نیز پیش از وقوع فقدان، آن را تجربه میکند.
اما سوگ پیشاپیش با سوگ پس از مرگ تفاوت دارد. پس از مرگ، فقدان قطعی است؛ پیش از آن، امید و نومیدی لحظهبهلحظه جای یکدیگر را میگیرند. روان نمیتواند کاملا وداع کند، زیرا شاید رضایت برسد. و ازآنسو نمیتواند به زندگی اعتماد کند، زیرا شاید حکم اجرا شود.
تمام فیلم در همین نوسان میگذرد.
عنوان «زندهشور» به ساختاری اشاره دارد که انسان زنده را برای مرگ آماده میکند؛ اما خود فیلم در جهت معکوس حرکت میکند. درحالیکه زندان بدنها را به سوی مرگ میبرد، روایت نام، تاریخ، رابطه، مادر، فرزند، موسیقی، عشق، شرم و امید را به آنان بازمیگرداند.
ساختار آنان را میمیراند؛ و روایت دوباره انسانشان میکند.
وقتی چهره جای پرونده را میگیرد
در نگاه امانوئل لویناس، اخلاق از مواجهه با چهره دیگری آغاز میشود. دیگری ممکن است مجرم، بیگانه یا دشمن باشد، اما وقتی با چهره زنده او مواجه میشویم، حذفش دیگر ساده نیست.
زندهشور فیلم مواجهه با همین چهرههاست:
چهره امیر هنگام صداکردن مادر،
شایان هنگام نواختن ساز،
پدرام در میانه خشم و انتظار،
عبدالله در آغوش دخترانش،
سجاد نشسته در برابر خواهرش،
و مرتضی که بار خواستهای متناقض همه را حمل میکند.
چهره، جرم را پاک نمیکند و حکم را خودبهخود لغو نمیسازد؛ اما قطعیت روانی ما را برهم میزند. دیگر نمیتوانیم با آسودگی بگوییم چه کسی باید بمیرد و چه کسی وظیفه دارد ببخشد.
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد؛ ظرفیت تحمل پرسش را افزایش میدهد. بعضی جانها نجات پیدا میکنند و بعضی نه؛ اما نگاه تماشاگر دیگر نمیتواند به سادگی پیشین بازگردد.
کار هنر شاید همین باشد: حکمی تازه صادر نمیکند؛ آسودگیِ حکمکردن را از ما میگیرد. | 1 |
| 5 | نکشتن، بخشیدن نیست
در زبان حقوقی، رضایت رویدادی مشخص است: اولیای دم امضا میکنند و حکم متوقف میشود. اما در روان، بخشش چنین مرز روشنی ندارد. رضایت ممکن است در چند دقیقه رخ دهد؛ بخشش شاید سالها طول بکشد یا هرگز رخ ندهد.
بخشیدن و طلب بخشش نیز دو کار روانی متفاوتاند. بخشیدن، مواجهه قربانی با سوگ، خشم و آسیبی است که تحمل کرده؛ طلب بخشش، مواجهه مرتکب با مسئولیت، فروتنی، پشیمانی و جبران.
از همینرو، نکشتن لزوما به معنای بخشیدن نیست. فرد ممکن است برای آینده کودکی متولدنشده، به دلیل نیاز مالی یا زیر فشار خانواده از قصاص بگذرد. این انگیزهها بیارزش نیستند، اما با بخشش روانی یکسان نیستند.
ممکن است کسی قصاص نکند اما هنوز نبخشیده باشد؛ ببخشد اما نخواهد رابطهای با مرتکب داشته باشد؛ یا پس از سوگواری، نسبت درونی خود را با جرم تغییر دهد، بیآنکه آن را فراموش کند.
ازسوی دیگر، بخشش، اگر رخ دهد، قربانی را از اسارت کامل در برابر جرم رها میکند؛ ولی مجرم را از تاریخ جرم آزاد نمیسازد.
خانواده مقتول فقط عزیزی را از دست ندادهاند؛ احساس امنیت، اعتماد به جهان و حس کنترل نیز در آنان ویران شده است. حق قصاص میتواند شکلی از بازپسگیری اختیار باشد: کسی که هیچ کنترلی بر مرگ عزیزش نداشته، اکنون درباره مرگ یا زندگی قاتل تصمیم میگیرد.
پس میل به قصاص را نمیتوان صرفا سنگدلی یا ناتوانی اخلاقی دانست. همانگونه که محکوم را به جرمش تقلیل نمیدهیم، اولیای دم را نیز نباید به «کسانی که باید ببخشند» تقلیل دهیم.
رضایتی که از فشار جمع، ضرورت مالی، ترس از بد دیدهشدن یا شرم مذهبی حاصل شود، ممکن است حکم را متوقف کند، اما الزاما روان را آزاد نمیکند.
انساندیدن قاتل، قربانی را موظف به بخشیدن نمیکند. بخشش فقط هنگامی ارزش اخلاقی دارد که امکان نبخشیدن محفوظ باشد.
ترس از مرگ یا ندامت اخلاقی؟
در روایتهای اعدام، ترس محکوم از مرگ و درد خانواده او گاه چنان برجسته میشود که قربانی اصلی به حاشیه میرود. «زندهشور» نیز در معرض همین خطر است، زیرا بخش بزرگی از زمان فیلم را با محکومان و نزدیکان آنان میگذرانیم.
اما طلب بخشش با التماس برای زندهماندن یکسان نیست.
ترس از مرگ، عشق به فرزندان، نگرانی برای مادر یا میل به دیدن کودک متولدنشده، همگی انسانیاند؛ اما هیچکدام بهخودیخود ندامت اخلاقی نسبت به قربانی نیستند. طلب بخشش واقعی مستلزم پذیرش مسئولیت، دیدن رنج دیگری و آمادگی برای جبران است.
آیا شایان میان قصد خودکشی و مسئولیت مرگ والدینش و رنجی ناخواسته که به دیگران تحمیل کرده پیوند برقرار میکند؟ آیا پدرام فقط خیانت را توضیح قتل میداند یا مسئولیت انتخاب خود را نیز میپذیرد؟ عبدالله هنگام دلنگرانی برای دخترانش، خانواده مردی را که کشته چگونه میبیند؟ سجاد زندگی زنان افغان را نیز میبیند یا فقط راه نجات خود را؟
فیلم پاسخ همه این پرسشها را روشن نمیکند؛ و همین سکوت مهم است. تماشاگر نباید عشق محکومان به خانواده خود را با پشیمانی نسبت به قربانی اشتباه بگیرد.
شاید ندامت محکومان از این رو مبهم میماند که فیلم بیش از مواجهه، مذاکره را نشان میدهد. مرتضی میکوشد اولیای دم را به امضا برساند، اما کمتر فضایی شکل میگیرد که قربانی رنج خود را بیان کند و مرتکب ناچار شود آن را بشنود. جبران از جایی آغاز میشود که مجرم فقط از مرگ خود نترسد، بلکه بتواند با زندگیای که ویران کرده نیز روبهرو شود.
قانون میپرسد: «آیا برگه رضایت را امضا میکنید؟»
ترمیم میپرسد: «چه چیزی باید گفته، شنیده و تحمل شود؟»
بازگرداندن انسانیت به مجرم فقط زمانی به بلوغ اخلاقی میرسد که با بازگرداندن مسئولیت همراه باشد: من بیش از جرمم هستم؛ اما از جرمم جدا نیستم.
بدون جمله نخست، مجرم به هیولا تبدیل میشود. بدون جمله دوم، همدلی به تبرئهای احساساتزده میانجامد.
چه کسی بار روانی بخشیدن را حمل میکند؟
در فیلم، تصمیمها و سازوکارهای رسمی عمدتا در دست مردان است، اما بخش بزرگی از کار عاطفی جرم و بخشش بر دوش زنان میافتد: مادران، خواهران، معشوقهها و دخترانی که باید هم سوگ را حمل کنند و هم خانواده را نگه دارند. از آنان انتظار میرود رنج را به رضایت، مراقبت یا پیوندی تازه تبدیل کنند.
از این منظر، پرسش فقط این نیست که چه کسی بخشیده میشود؛ این نیز هست که چه کسی بار روانی بخشیدن را حمل میکند.
زمانِ قانون، زمانِ سوگ
یکی از بنیادیترین تعارضهای فیلم، فاصله میان زمان قانون و زمان روان است. | 1 |
| 6 | ممکن است پدرام برای او کسی باشد که خشمی را به عمل درآورده که خودش نتوانسته یا نخواسته ابراز کند. در این صورت، نزدیکشدن او به بخشش الزاما فقط از شفقت برنمیخیزد؛ شاید بخشی از آن حاصل همانندسازی ناهشیار با خشم قاتل باشد.
بخشش همیشه در نقطه مقابل نفرت قرار ندارد؛ گاهی از دل همان نفرت عبور میکند.
مقتول میتواند آسیبزننده باشد، بیآنکه سزاوار قتل شود؛ قاتل نیز میتواند زخمی باشد، بیآنکه از مسئولیت قتل معاف گردد.
بلوغ روانی در تحمل همین همزمانی است.
عبدالله؛ تحمل زندگی پس از جرم
عبدالله روشنترین صورت پیوند میان گناه، شرم، خودمجازاتگری و ناتوانی از پذیرفتن بخشش است.
او شش سال اجازه نداده دخترانش به ملاقاتش بیایند و حتی در شب اجرای حکم نیز به آنها نمیگوید قرار است اعدام شود. در ظاهر میخواهد از آنان محافظت کند؛ در سطحی عمیقتر، خود را از میدان نگاهشان حذف کرده است.
احساس گناه میگوید: «من کار بدی کردهام.» شرم میگوید: «من بدم و شایسته دیدهشدن نیستم.»
عبدالله ترجیح میدهد پدری غایب بماند تا پدری مجرم و تحقیرشده. اما این مراقبت همزمان نوعی کنترل است. او دخترانش را از حق دیدن، پرسیدن، خشمگینشدن، بخشیدن یا نپذیرفتن خود محروم کرده و به جای آنان تصمیم گرفته است چه چیزی را میتوانند تحمل کنند.
وقتی امکان جمعآوری دیه فراهم میشود، به همسرش میگوید پول را بردارد و بگذارد او بمیرد. مرگ به آخرین خدمت پدرانه تبدیل میشود: نبودن من برای شما مفیدتر از بودنم است.
اما مرگ شاید برای عبدالله از زندگی آسانتر باشد. مردن او را از نگاه دختران، خاطره قتل، فقر، انگ اجتماعی و مسئولیت جبران میرهاند؛ درحالیکه آزادی آغاز کاری دشوارتر است: زیستن با آنچه کرده، تحمل محبت کسانی که خود را شایسته آن نمیداند و پذیرفتن اینکه مجازاتشدن همیشه معادل مسئولیتپذیری نیست.
مسئله عبدالله فقط نجات از مرگ نیست؛ تحمل زندگی پس از جرم و پس از بخشیدهشدن است.
ورود دختران این ساختمان دفاعی را فرو میریزد. تا وقتی آنان فقط صداهایی پشت تلفناند، میتواند خود را به عددی در یک معامله بدل کند: مرگ من در برابر آینده شما. اما وقتی در برابرش قرار میگیرند، رابطه دوباره جسم پیدا میکند و جان میگیرد.
عبدالله نمیتواند به جای دخترانش حکم کند که نبودنش برای آنان بهتر است. این داوری بیش از آنکه خواست آنان باشد، محصول شرم خود اوست.
عبدالله در پیشگاه نگاه دخترانش دوباره «پدر» میشود. و میل به زندگی از دل رابطه بازمیگردد.
سجاد؛ صلحی که زن هزینه آن را میپردازد
سجاد سه مرد افغان را کشته و زنان بازمانده در جایگاه اولیای دم قرار دارند. اما جرم فقط به رابطه میان قاتل و مقتول محدود نمیماند؛ از بدن مرتکب عبور میکند و بر خانوادهاش مینشیند. خواهر سجاد نیز زیر بار نام او قرار میگیرد و ازدواجش به خطر میافتد.
خانواده محکوم ناخواسته حامل نشانه جرم او میشود: باید توضیح دهد، پنهان کند، خجالت بکشد یا فاصله خود را با او ثابت کند.
در نهایت، یکی از زنان افغان رضایت را به خونبس مشروط میکند: سجاد باید با او ازدواج کند تا خصومت پایان یابد.
در ظاهر، زندگی جایگزین مرگ میشود؛ اما آیا خشونت پایان یافته یا فقط شکلش تغییر کرده است؟
قرار است زنی که شوهرش کشته شده، برای پایان نزاع با قاتل او ازدواج کند. سجاد نیز برای زندهماندن وارد رابطهای میشود که بر قتل، بدهی، ترس و اجبار بنا شده است. چنین ازدواجی نه از میل، بلکه از دل بحران زاده میشود؛ نه آغاز رابطه، بلکه شاید ادامه جرم در قالبی تازه است.
خشونت از صحنه عمومی مجازات به فضای خصوصی رابطه منتقل میشود. طناب کنار میرود، اما بدن زن به محل انعقاد صلح بدل میشود. نزاعی که در ساختاری مردسالارانه شکل گرفته، با واگذاری زندگی زنی مهار میشود که باید هم سوگ مقتول را حمل کند و هم با عامل آن در پیوندی تنانه قرار گیرد.
حتی اگر خود زن این شرط را مطرح کرده باشد، باید پرسید انتخاب او تا چه اندازه آزادانه است. فقر، بیپناهی، فشار طایفه، موقعیت مهاجرتی و کمبود گزینهها میتوانند تصمیمی را که در ظاهر شخصی است، از درون محدود کنند.
پرسش اصلی این است: بدن چه کسی هزینه صلح را میپردازد؟
این سازش ممکن است نزاع بیرونی را متوقف کند، اما رابطهای بسازد که در آن سوگ، بدهی و ترس هر روز بازتولید شوند.
سرنوشت سجاد نیز قطعی نیست. حکم فقط عقب افتاده است. او هنوز نمرده، اما نمیتواند کاملا زندگی کند. | 1 |
| 7 | امیر نخستین محکوم شب است، اما غیابش تا پایان فیلم حضور دارد.
مرتضی زند؛ نجات دیگران برای تحمل یک مرگ
اگرچه پنج محکوم در مرکز روایتاند، سفر روانی اصلی متعلق به مرتضی زند است. او در آغاز نماینده ساختار حاکم است؛ مردی که باید حکم اجرا کند و جان محکومان را بستاند. ادامه چنین کاری بدون فاصلهگیری عاطفی، عقلانیسازی و پناهبردن به نقش اداری ممکن نیست. این دفاعها نشانه سنگدلی نیستند؛ راهی برای دوامآوردن در تماس مکرر با مرگاند.
اما مرگ امیر این فاصله را میشکند. مرتضی دیگر نمیتواند پشت نقش خود پنهان بماند. درست است که او حکم را صادر نکرده و تصمیم نهایی با اولیای دم بوده است، اما در تحقق مرگ سهم داشته و اکنون باید این سهم را تحمل کند.
در او احساس گناه و میل به جبران فعال میشود؛ جبرانی با دو چهره. از یک سو، تلاشی واقعبینانه است: امیر بازنمیگردد، اما شاید بتوان از تکرار مرگ جلوگیری کرد. از سوی دیگر، خیال جبران کامل شکل میگیرد: گویی اگر هر چهار نفر دیگر نجات یابند، مرگ امیر نیز بهنوعی خنثی خواهد شد.
روان پس از فقدانی جبرانناپذیر گاه میکوشد با عملی معکوس، گذشته را در خیال باطل کند. مرتضی نمیتواند امیر را زنده کند، اما میخواهد به خود ثابت کند هنوز میتواند در برابر مرگ کاری کارستان صورت دهد.
گرهزدن سرنوشت چهار محکوم به یکدیگر از همینجا معنا مییابد. شرط او مطلق است: یا امکان نجات همه فراهم میشود یا همه به سوی مرگ میروند. او برای مقابله با منطق مرگ، خود از فشار استفاده میکند و زندگی انسانها را به اهرم مذاکره و وجه قماری سنگین بدل میسازد.
مرتضی علیه خشونت ساختار میشورد، اما ابزارهایش از دل همان ساختار برآمدهاند.
همین تناقض او را انسانی میکند. نه قدیسی بیرون از تعارض است و نه کارمندی بیاحساس؛ مردی است که میخواهد کاری درست انجام دهد، اما میل شدیدش به جبران او را به همان منطق مطلقی نزدیک میکند که با آن میجنگد.
نجات محکومان برای او فقط نجات چند انسان نیست؛ تلاشی است برای اینکه دوباره بتواند با تصویر خود زندگی کند.
شایان؛ وقتی موسیقی جای دفاع را میگیرد
شایان با یکی از هولناکترین عنوانها معرفی میشود: پدر و مادرکش. اما روایت بهتدریج این عنوان را پیچیده میکند. او قصد کشتن والدینش را نداشته؛ میخواسته خودکشی کند، و مرگ بهجای او پدر و مادرش را برده است. این واقعیت مسئولیتش را از میان نمیبرد. نداشتن قصد قتل، پیامد جبرانناپذیر عمل را حذف نمیکند.
در آستانه اعدام، درخواست میکند سازش را بیاورند. وقتی زبان حقوقی، توضیح و التماس کارایی ندارند، موسیقی آخرین زبان او میشود. ساز، دفاع از بیگناهی نیست؛ چیزی را ثابت نمیکند و حکم را پس نمیزند. اما جایی که زبان رسمی از بیان پیچیدگی تجربه او ناتوان است، موسیقی امکان دیگری برای بیان آنچه در زبان نمیگنجد فراهم میکند. او آخرین بار خود را نه بهعنوان پرونده، بلکه بهعنوان انسانی دارای احساس، حافظه و قدرت آفرینش عرضه میکند.
هنر جرم را تبرئه نمیکند؛ انسان را از تساوی کامل با جرم رها میکند.
خبر بارداری همسر شایان نیز عنصری متفاوت را وارد فضایی میکند که سراسر رو به پایان است. تا آن لحظه، همهچیز به سوی طناب و مرگ میرود؛ اما جنین نماینده آیندهای است که هنوز آغاز نشده است.
پدربزرگانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، دیگر فقط درباره عامل مرگ آنان تصمیم نمیگیرند؛ درباره پدر کودکی نیز تصمیم میگیرند که هنوز متولد نشده است. قصاص میتواند پاسخ مرگ فرزند درگذشته باشد، اما همزمان کودکی را پیش از تولد از پدر محروم کند.
این نوید آینده جرم را پاک نمیکند؛ فقط اجازه میدهد شایان دیگر صرفا در نسبت با مرگ دیده نشود، بلکه در نسبت با زندگی نسل بعد نیز به حساب بیاید.
پدرام؛ بخششی که شاید از دل خشم برخاسته
در پرونده پدرام، درمییابیم خیانت همسر واقعا رخ داده است. این واقعیت قتل را مشروع نمیکند؛ زخمیشدن، هرچند عمیق، حق کشتن نمیآفریند. اما نادیدهگرفتن زخم نیز فهم روانی ماجرا را سطحی میکند.
خیانت فقط نقض یک توافق نیست؛ میتواند عزت نفس، احساس انتخابشدگی، اعتماد و واقعیت مشترک را ویران کند. قتل پدرام شاید تلاشی فاجعهبار برای حذف منبع تحقیر و بازگرداندن کنترل بوده باشد؛ حرکتی از موقعیت فریبخورده و منفعل به موقعیتی فعال، به بهای نابودی زندگی دیگری، خود، و دیگران.
پیچیدگی اصلی در واکنش خواهر مقتول آشکار میشود. او فقط خواهری سوگوار نیست؛ خود نیز از همان خیانت آسیب دیده است. عشق به خواهر، خشم از او، احساس تحقیر و عذاب وجدان از خشمگینبودن نسبت به مرده میتوانند همزمان در روان او حضور داشته باشند. | 1 |
| 8 | انسان در ساعت صفر
تاملی در فیلم «زندهشور» کاظم دانشی
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر
این نوشته بخشهایی از داستان فیلم را افشا میکند.
در نگاه نخست، «زندهشور» فیلمی درباره قصاص است: پنج محکوم به اعدام، خانوادههایی داغدیده، قاضی اجرای احکام، زندان، دیه، رضایت، طناب دار و ساعتهایی که با نزدیکشدن به طلوع، گذرگاه زندگی را دقیقهبهدقیقه تنگتر میکنند. اما اگر فیلم را فقط در سطح موافقت یا مخالفت با اعدام یا در ستایش بخشش بخوانیم، پرسش اصلی آن را از دست میدهیم:
آیا جرم میتواند تمام حقیقت یک انسان باشد؟
و اگر پاسخ منفی است، آیا دوباره انساندیدن مجرم برای بخشیدن او کافی است؟
«زندهشور» میان این دو پرسش حرکت میکند. کسانی را که قانون، جامعه و ذهن تماشاگر به «پرونده»، «محکوم» و «قاتل» تقلیل دادهاند، دوباره بهعنوان فرزند، پدر، عاشق، هنرمند و انسانی ترسیده، شرمگین و چندبعدی پیش چشم ما بازمیگرداند؛ اما نمیگذارد این بازگرداندن انسانیت به تبرئه مجرم یا فشار بر قربانی برای بخشیدن او تبدیل شود.
رضایت حقوقی ممکن است با یک امضا رخ دهد، اما بخشش روانی، اگر ممکن شود، از خشم، سوگ، بازپسگیری اختیار، پذیرش مسئولیت و جبران عبور میکند. هسته اصلی فیلم، تردد میان قانون و روان، رضایت و بخشش، زندهماندن و دوباره انسانشدن است.
وقتی انسان به یک کلمه تبدیل میشود
در آغاز فیلم، پنج نفر برابر ما قرار دارند، اما هنوز هیچکدام به معنای کامل کلمه «آدم» نیستند. آنان با جرمهایشان شناخته میشوند: جاهل آدمکش، پدر و مادرکش، قاتل همسر، سارق قاتل، قاتل سه مرد افغان.
هویتشان در یک کلمه فشرده شده است: قاتل.
جرم صرفا عملی نیست که مرتکب شدهاند؛ به تمام هویتشان تبدیل شده است. گذشته، رابطهها، عشق، شرم، ترس و امکان تغییرشان زیر سایه همان عنوان محو میشود.
قانون برای داوری ناگزیر است نقشها و مسئولیتها را روشن و پرونده را به روایتی محدود و قابل قضاوت تبدیل کند. اما آنچه برای قانون ضروری است، اگر به تمام شیوه نگاهکردن ما به انسان تبدیل شود، به انسانزدایی میانجامد.
قانون جرم را صورتبندی میکند؛ روانشناسی انسان را میجوید؛ و سینما چهره را به پرونده بازمیگرداند.
این تقلیلگرایی فقط ضرورتی حقوقی نیست؛ میتواند دفاعی جمعی نیز باشد. اگر تمام شر را در بدن یک «قاتل» محصور کنیم، مرز میان ما و او روشن میشود: او شرور است و ما بیگناهیم. هیولاسازی ما را از مواجهه با پرخاشگری، انتقام و ظرفیت ویرانگری در خودمان معاف میکند؛ شر را از جهان درونی بیرون میرانیم و در دیگری مستقر میکنیم.
هیچیک از این جزئیات (نامه امیر، ساز شایان، بارداری معشوقه او، خیانت همسر پدرام، عشق عبدالله به دخترانش و ناموسپرستی سجاد) قتل را مشروع نمیکنند. کارکردشان بازگرداندن تاریخچه، رابطه و پیچیدگی به حکمی است که ناگزیر انسان را به جرم تقلیلداده است.
فیلم نمیخواهد فراموش کنیم چه رخ داده است؛ میخواهد آن را تنها حقیقت ممکن درباره مرتکب ندانیم.
امیر؛ مرگی که ساختار اخلاقی فیلم را تغییر میدهد
امیر نخستین محکومی است که اعدام میشود و مرگ او فقط پایان یک پرونده نیست؛ حادثهای است که مسیر روانی و اخلاقی فیلم را تغییر میدهد.
در واپسین لحظات، نه از قانون سخن میگوید و نه مستقیما برای نجات خود التماس میکند. مادرش را صدا میزند:
دوستت دارم. عاشقتم. کاش بودم از تو مراقبت میکردم.
در آستانه مرگ، امیر از «محکوم» به «پسر» بازمیگردد. آنچه او را مضطرب میکند فقط پایان زندگی خودش نیست؛ تنهایی مادری است که پس از او باقی خواهد ماند. مرگ تنها پایان بدن نیست؛ گسستن آخرین رابطهای است که هنوز به او هویت انسانی میدهد.
نامهای که برای مادر میگذارد نشان میدهد هرچند در پرونده قتل مسئولیتی داشته، خود مستقیما مرتکب قتل نشده است. اما اهمیت نامه فقط در تفاوت نقشهای حقوقی نیست. امیر نمیخواهد پس از مرگ در ذهن مادرش فقط یک قاتل باقی بماند.
انسانها گاه نهفقط از مردن، بلکه از تبدیلشدن به تصویری یکبعدی و نفرتانگیز در حافظه عزیزانشان میترسند. نامه امیر آخرین کوشش او برای حفظ سوژگی خویش است: نمیتواند بدنش را نجات دهد، اما هنوز میکوشد بر معنایی که از او باقی میماند اثر بگذارد.
گویی میگوید: من مسئولم، اما تمام وجود من در این جرم خلاصه نمیشود.
مرگ او حقیقتی را به مرتضی زند تحمیل میکند که دیگر نمیتوان بایگانیاش کرد: اجرای بینقص حکم لزوما به معنای دستیابی به تمام حقیقت نیست. قانون میتواند مسئولیت را تعیین کند، اما هیچ پروندهای نمیتواند تمام یک انسان را در خود جای دهد.
تا وقتی محکوم زنده است، هنوز میتوان شنید، پرسید، از او مسئولیت خواست، امکان جبران را سنجید یا در داوری بازنگری کرد. پس از اعدام، هر حقیقت تازهای برای نجات او دیر رسیده است؛ جان رفته به تن بازنمیگردد. | 1 285 |
| 9 | به زودی … | 1 539 |
| 10 | No text... | 2 690 |
| 11 | گاوی که همسرش را بغل نمیکرد
تاملی در فیلم «استخر» سروش صحت
دکتر علی ثاقبی ـ روانپزشک، زوجدرمانگر | 3 418 |
| 12 | در یکی از صحنهها، امیر، سهیل و پدر بهار کنار آب ایستادهاند و میکوشند سنگها را روی سطح آب بپرانند. سه نسل مرد کنار هماند: پیرمردی نزدیک به مرگ، مردی در میانه بحران و پسری که آینده پیش روی اوست. اما از مرگ، عشق و جدایی سخن نمیگویند؛ سنگ پرتاب میکنند. تماس عاطفی بار دیگر از راه بازی رخ میدهد.
سنگها روی سطح نمیمانند و مستقیم فرو میروند. میتوان آنها را تصویری از تجربههایی دانست که بیش از آن سنگیناند که با شوخی یا سرگرمی بر سطح نگه داشته شوند.
شاید عنوان فیلم را نیز بتوان در همین نسبت خواند. استخر آبی محصور و تکرارشونده است؛ میتوان در آن شنا کرد، اما به جایی نرسید. رودخانه جریان دارد و بازگشتپذیر نیست. زندگی امیر و بهار پیش از بحران نیز به آبی محصور میماند: نظمی ملالآور که گویی قرار بود برای همیشه ادامه پیدا کند.
رفتن بهار و مرگ پدر، امیر را با زمانی روبهرو میکنند که نمیتوان آن را مهار کرد: آدمها میروند، پیر میشوند، میمیرند و ممکن است دیگر بازنگردند. بحران با فروپاشی توهم بیپایانبودن فرصت آغاز میشود.
***
یکی از مهمترین خطوط فیلم مسابقه دویدن امیر و سهیل است. در مسابقه نخست، امیر برنده میشود، اما شک میکند که سهیل عمدا اجازه داده او جلو بیفتد. پسر انکار میکند و میگوید پدر واقعا برده است.
ممکن است سهیل برای حفظ غرور پدر سرعت خود را کم کرده باشد. این کار هم محبت است و هم مراقبت از شکنندگی او؛ اما بهایش این است که پسر بخشی از توان خود را پنهان کند تا پدر با محدودیتش روبهرو نشود.
این قرارداد در مسابقه با پدر بهار نیز تکرار میشود. این بار سهیل از امیر میخواهد اجازه دهد پیرمرد برنده شود. جوانتر باید آهستهتر بدود تا فرد مسنتر هنوز بتواند خود را قدرتمند احساس کند.
الگویی خاموش در هر دو مسابقه تکرار میشود: من بخشی از توان خود را پنهان میکنم تا تو مجبور نشوی محدودیت خود را ببینی.
در پایان، امیر و سهیل دوباره مسابقه میدهند. این بار امیر از پسر میخواهد واقعا بدود. سهیل با تمام توان جلو میافتد و برنده میشود. امیر دیگر به پیروزی هدیهگرفتهشده نیاز ندارد. حاضر است توان پسر و محدودیت خود را همزمان ببیند. شکست را تحمل میکند، بیآنکه رابطه یا تصویرش از خود فروبپاشد.
برای سهیل نیز چیزی تغییر کرده است. این بار لازم نیست برای محافظت از پدر آهستهتر بدود. میتواند جلو بزند و مطمئن باشد که پدر همچنان به دویدن ادامه خواهد داد.
نشانه بلوغ امیر نه در بازگرداندن همسر، بلکه در اجازهدادن به دیگری برای جلو افتادن و انتخاب مسیر خود آشکار میشود.
***
نباید از پایان فیلم تفسیری بیش از حد خوشبینانه ساخت. امیر هنوز روشن نمیگوید چه سهمی در فرسایش رابطه داشته است. نمیبینیم که بهار را عمیقا شنیده یا از تجربه او فهمی منسجم پیدا کرده باشد. معلوم نیست اگر بهار بازگردد، الگوی پیشین تکرار نخواهد شد.
او از تجربه فقدان خود برای کمک به پدر بهار استفاده میکند، در سوگ پدر کنار بهار میایستد و در پایان باختن به سهیل را میپذیرد. این نشانهها از نرمشدن برخی دفاعها حکایت دارند، نه از تغییری تثبیتشده که بتوان به تداوم آن مطمئن بود. شاید اکنون اندکی بیشتر بتواند تحمل کند که خواست دیگران مطابق نیازهای او شکل نگیرد؛ اما اینکه حتما بتواند بر اساس این دریافت زندگی کند، پرسشی بیپاسخ است.
فیلم نیز بهدرستی بازگشت بهار را بهعنوان پاداش فهم دیرهنگام امیر عرضه نمیکند. دیگری ممکن است رنج و پشیمانی ما را ببیند و بااینحال نخواهد به رابطه بازگردد.
طنز ابزورد فیلم به تحمل این واقعیت کمک میکند. سیگار خیالی، گفتوگوهای خونسرد، راهحلهای سریع دوست امیر و رفتارهای نامتناسب او اجازه میدهند جدایی، پیری و مرگ بدون احساساتیگری سنگین مطرح شوند. همین فاصلهگذاری، بااینحال، گاه مانع میشود فیلم در تنهایی بهار، اضطراب سهیل یا سهم امیر در فرسایش رابطه بیشتر مکث کند.
«استخر» بیش از آنکه کالبدشکافی کامل یک ازدواج باشد، مجموعهای از لحظات دقیق درباره غفلت، دیررسیدن، محدودیت زمان و دشواری پذیرفتن آزادی دیگری است.
***
پایان «استخر» نه آشتی عاشقانه است و نه فروپاشی تراژیک. بهار شاید بازگردد و شاید نه. مسئله اصلی دیگر بازپسگرفتن او نیست؛ پرسش این است که آیا امیر میتواند در جهانی زندگی کند که آدمها در آن مسیر خود را انتخاب میکنند، فرصتها محدودند و فقدان همیشه قابل جبران نیست.
وقتی به سهیل اجازه میدهد با تمام توان بدود، شاید برای نخستین بار او را نه امتداد خود یا مراقب غرورش، بلکه انسانی جدا از خود میپذیرد.
امید فیلم در بازگشت به گذشته نیست؛ در امکان زیستن پس از فروپاشی توهمی است که میگفت آدمها همیشه خواهند ماند و برای دیدنشان همیشه وقت هست.
میتوان باخت و همچنان دوید. | 1 |
| 13 | بااینحال، خود فیلم نیز جهان درونی بهار را چندان نمیکاود. بیشتر میپرسد رفتن او با امیر چه میکند تا اینکه این جدایی برای خود بهار چه معنایی دارد. از این رو، بهار با وجود آنکه موتور بحران است، کمتر فرصت مییابد بیرون از نسبتش با مردان دیده شود.
***
گاو یکی از تصاویر تکرارشونده و معنادار فیلم است؛ گاه در قاب ظاهر میشود، گاه در طعنه پدر بهار و گاه بهصورت تصویری که فقط امیر آن را میبیند. میتوان این حیوان را بدل ابزورد خود امیر دانست: موجودی سنگین، حاضر و کمفهم که دیگری را میبیند، بیآنکه واقعا او را دریابد. امیر نیز بیاحساس نیست؛ اما در فهم نشانههای ظریف رابطه، دیدن رنج بهار و پاسخدادن به آنها کند و ناتوان است. از همین رو، گاو در فیلم فقط دستمایه شوخی نیست؛ آینهای هجوآمیز برای مردی است که دیر میفهمد، دیر میبیند و زمانی بیدار میشود که دیگر رابطه از دسترس او دور شده است.
این ناتوانی فقط به امیر محدود نمیماند. مشکل مردان فیلم تبدیل احساس به کلام و معنای مشترک است. اضطراب، تنهایی و سوگ حضور دارند، اما بهجای آنکه گفته شوند، اجرا میشوند. آنها میدوند، سفر میکنند، تعقیب میکنند، مسابقه میدهند و سیگار میکشند.
امیر بهجای اینکه بتواند بگوید «از دست دادنت مرا وحشتزده کرده»، به شمال میرود، مرد دیگر را دنبال میکند و از اطرافیان کمک میخواهد. کنش گاهی ضروری است، اما وقتی جای فهم را میگیرد، بیشتر اضطراب خود او را کاهش میدهد تا اینکه به شناخت دیگری بینجامد.
رابطه امیر و سهیل نیز بیشتر در مسابقه، بازی و سیگار شکل میگیرد تا در گفتوگویی روشن درباره رفتن مادر. نزدیکی میان آنها واقعی است، اما احساس در پوشش فعالیت مشترک باقی میماند.
سیگار خیالی یکی از دقیقترین تصاویر این جهان است: چیزی نیست، اما دود دارد. بهار نیز پس از رفتن چنین وضعی پیدا میکند. در خانه نیست، اما غیابش همهجا حضور دارد.
سیگار برای امیر وسیلهای کوچک و قابلکنترل برای فاصلهگرفتن از اضطراب است. بهجای آنکه اضطراب فهمیده و بیان شود، دود میشود.
تناقض رابطه امیر با سهیل نیز معنادار است. از پسر میخواهد سیگار نکشد، اما خود برای تهیه سیگار به او متوسل میشود. پدری که باید مراقب فرزندش باشد، برای آرامشدن به او متکی میشود.
سهیل به پدر امید میدهد، شکستهایش را نرم میکند و بیش از آنکه فرصت داشته باشد سوگ و اضطراب خودش را تجربه کند، به همراهی خونسرد برای او تبدیل میشود. فیلم این وضعیت را آسیبشناختی و شدید نشان نمیدهد؛ بااینحال نشانههایی دیده میشود که سهیل ناخواسته بخشی از اضطراب و شکنندگی پدر را بر دوش گرفته است.
مردان در کنار یکدیگرند، اما هنوز نمیتوانند بهروشنی بگویند چه چیزی در حال ازدسترفتن است.
***
خط داستانی پدر بهار و زن مراقب در ظاهر فرعی است، اما از نظر مفهومی یکی از مهمترین بخشهای فیلم است. پیرمرد به زنی که به خانهاش میآید علاقه دارد، اما از بیان خواسته خود میترسد. امیر او را تشویق میکند فرصت را از دست ندهد و داستان نرسیدن به آخرین دیدار مادرش را تعریف میکند.
در این صحنه، سه تجربه به هم متصل میشوند: فقدان مادر امیر، احتمال از دست رفتن بهار و فرصت محدود پدر بهار برای ابراز عشق.
امیر حقیقت زندگی خود را برای دیگری با وضوحی بیان میکند که هنوز قادر نیست آن را در رابطه خودش به کار گیرد. آنچه را در زندگی شخصیاش دیر فهمیده، در سرنوشت پیرمرد زودتر تشخیص میدهد.
زن ابتدا پاسخ منفی میدهد، اما پیش از مرگ پیرمرد بازمیگردد و آنها چند روز پایانی را در تجربهای عاشقانه میگذرانند. این خردهروایت در برابر رابطه امیر و بهار قرار میگیرد. پیرمرد دیر رسیده، اما هنوز اندکی وقت دارد. فیلم تضمین نمیکند برای امیر نیز چنین فرصتی باقی مانده باشد.
پس از مرگ پدر، بهار با امیر تماس میگیرد. این تماس را نباید فورا نشانه آشتی دانست. در رابطههای طولانی، حتی پس از جدایی، همسر سابق ممکن است همچنان کسی باشد که نه فقط حال ما، بلکه گذشتهای را که به این لحظه رسیده است عمیقا میشناسد.
امیر پدر بهار، تاریخ خانواده او و نسخههای پیشین زندگیاش را به یاد دارد. در لحظه سوگ، بهار ممکن است به کسی نیاز داشته باشد که بداند این پدر در سراسر زندگی او چه معنایی داشته است. شریک تازه شاید بهار را در اکنون دیده باشد، اما شاهد زندگی او در امتداد زمان نیست.
بااینحال، شناخت تاریخی جبرانکننده دیدهنشدن در اکنون نیست. فیلم میان دو نیاز تفاوت میگذارد: دیدهشدن در لحظه حاضر و شناختهشدن در طول زمان. هیچکدام بهتنهایی برای ساختن یک رابطه کافی نیست. | 1 |
| 14 | یکی از تلخترین سرنوشتهای رابطه طولانی این است که حضور طرف مقابل بدیهی شود. فرد دیگر نه همچون انسانی زنده، دارای میل و برخوردار از امکان رفتن، بلکه مانند بخشی ثابت از محیط تجربه میشود: کسی که همیشه آنجاست، نقشهای آشنا را انجام میدهد و به زندگی ثبات میبخشد.
چنین رابطهای الزاما فاقد علاقه نیست. امیر پس از رفتن بهار آشکارا آشفته میشود، التماس میکند، مرد دیگر را تعقیب میکند، به شمال میرود و از اطرافیان بهار کمک میخواهد. نمیتوان گفت که احساسی به او ندارد. پرسش دشوارتر این است که چرا این احساس فقط پس از رفتن او فعال میشود.
آشفتگی امیر نشان میدهد که بهار برایش بیاهمیت نبوده است؛ اما پیش از جدایی نتوانسته او را بهعنوان انسانی مستقل دارای خواست و برخوردار از حق انتخاب تجربه کند. او بهار را در نقشهایش میشناخته است: همسر، مادر، نگهدارنده خانه و بخشی از نظم روزمره. اما هیچ انسانی را نمیتوان به نقشهایی که در زندگی ما دارد فروکاست. شناخت دیگری زمانی آغاز میشود که بتواند از جایگاهی که برایش تعیین کردهایم خارج شود و همچنان برای ما انسانی واقعی باقی بماند.
با رفتن بهار، فقط یک نفر خانه را ترک نمیکند؛ نظمی که امیر زندگی خود را بر آن استوار میدانست نیز فرو میریزد. شکل خانه، نقش خانوادگی او و تصورش از ثبات زندگی ناگهان متزلزل میشوند.
از این رو هنوز روشن نیست امیر خودِ بهار را میخواهد یا جایگاهی را که حضور او در نگهداشتن نظم جهانش داشته است.
***
ورود مردی دیگر به زندگی بهار آشفتگی امیر را تشدید میکند. زنی که برای او به بخشی بدیهی از زندگی تبدیل شده بود، اکنون ممکن است از سوی دیگری دیده و خواسته شود. حضور رقیب فقط تهدید ازدستدادن همسر نیست؛ ضربهای به تصویر امیر از خودش نیز هست.
او ناچار میشود با واقعیتی روبهرو شود که پیشتر بهدرستی در نظر نگرفته بود: بهار بخشی از دارایی یا امتداد زندگی او نیست؛ انسانی صاحب میل و اراده است که میتواند دیگری را انتخاب کند.
پرسش مهم فیلم در همین نقطه شکل میگیرد: آیا امیر بهار را میخواهد، یا نمیتواند تحمل کند که بهار دیگر متعلق به او نباشد؟
پاسخ الزاما یکی از این دو نیست. عشق، وابستگی، ترس از تنهایی، نیاز به بازگرداندن نظم پیشین و جراحت خودشیفتگی میتوانند همزمان حضور داشته باشند. تقلیل رنج امیر به تملک، به همان اندازه سادهانگارانه است که هر شدت عاطفی را نشانه عشق بالغانه بدانیم.
یکی از تفاوتهای عشق و تملک، ظرفیت پذیرش آزادی دیگری است. عشق میپذیرد که طرف مقابل خواست مستقلی دارد، حتی اگر این آزادی به ترک ما منتهی شود. در منطق تملک، دیگری تا زمانی پذیرفتنی است که در جایگاه مورد انتظار ما باقی بماند و تعادل درونی ما را بر هم نزند.
امیر برای بازگرداندن بهار تلاش میکند، اما بیشتر از درد فقدان خود سخن میگوید تا از تجربه زنی که سالها در کنار او دیده نشده است. هنوز نمیتواند روشن بگوید بهار چه رنجی کشیده و سهم خودش در فرسایش رابطه چه بوده است.
امیر بارها با لحنی شاعرانه از بهار میخواهد برگردد و «شاخههای خشک زندگیشان را دوباره پر از شکوفهکند». اما این جمله، با وجود زیباییاش، تقریبا هر بار با نگاه سرد و گاه تمسخرآمیز بهار روبهرو میشود. گویی بهار دیگر نمیتواند این کلمات را جدا از سالهایی بشنود که در آن بارها خواستههای سادهاش نادیده گرفته شدهاند. امیر میخواهد با استعارهای بزرگ، چیزی را بازگرداند که در واقع با صدها غفلت کوچک از دست رفته است.
رابطهها با نبودن جملههای شاعرانه فرو نمیپاشند. آنچه آنها را میسازد یا فرسوده میکند، بیشتر کیفیت توجههای روزمره است؛ اینکه آیا دیگری احساس میکند دیده، شنیده و به حساب آورده میشود یا نه. دوام رابطه بیش از آنکه به ژستهای بزرگ عاشقانه وابسته باشد، به پاسخدادن مکرر به همین درخواستهای کوچک و روزمره بستگی دارد. وقتی این سرمایه آرامآرام فرسوده شده باشد، حتی صادقانهترین «دوستت دارم»ها یا شاعرانهترین خواهشها نیز دیگر توان ترمیم رابطه را ندارند.
بهار نیز در پایان بازنمیگردد. وقتی امیر میپرسد آیا هرگز بازنخواهد گشت، سکوت میکند. این سکوت نه وعده بازگشت است و نه نشانه بیتفاوتی کامل؛ بلکه آینده را باز و نامعلوم باقی میگذارد.
ممکن است کسی هنوز همسرش را دوست داشته باشد، اما دیگر نتواند با او زندگی کند. بعضی رابطهها در واقعیت بیرونی تمام میشوند و در حافظه و هویت طرفین ادامه مییابند. حتی اگر هنوز احساسی نسبت به امیر در بهار باقی مانده باشد، این احساس برای او الزامی برای بازگشت ایجاد نمیکند. | 1 |
| 15 | گاوی که همسرش را بغل نمیکرد
تاملی در فیلم «استخر» سروش صحت
دکتر علی ثاقبی ـ روانپزشک، زوجدرمانگر
فیلم «استخر» با بحرانی بزرگ آغاز میشود، اما آن را در یکی از معمولیترین صحنههای زندگی روزمره جای میدهد: امیر و پسرش سهیل مشغول تماشای فوتبالاند و بهار میگوید که میخواهد برود. امیر شوکه میشود و میپرسد چرا؛ اما درست در همان لحظه، ضربه پنالتی برای چند ثانیه نگاهش را از زنی میرباید که از پایان بیستوچند سال زندگی مشترک سخن میگوید.
تمام فیلم را میتوان گسترش همین لحظه دانست.
مسئله فقط علاقه امیر به فوتبال نیست؛ این است که حتی تهدید فقدان نیز نمیتواند فورا عادت دیرپای او به ندیدن بهار را متوقف کند. اما زمانی بهار به موضوع اصلی زندگی او تبدیل میشود که از آن بیرون میرود.
«استخر» بیش از آنکه درباره پایان عشق باشد، درباره فرسودگی توان دیدن دیگری و بیداریای است که شاید زمانی رخ دهد که دیگر برای جبران دیر شده باشد.
***
دلیل رفتن بهار بهطور کامل توضیح داده نمیشود. او از خیانت، خشونت یا تعارضی فاجعهبار سخن نمیگوید. شکایتهایش ظاهرا کوچکاند: امیر درخواستش برای بستن شیر آب یا تعمیر سینک را نادیده گرفته و مدتهاست میان آنها تماس و محبت چندانی وجود ندارد. مهمتر از همه، «خیلی وقت است همدیگر را بغل نکردهاند».
ممکن است چنین دلایلی برای پایان یک زندگی طولانی ناکافی به نظر برسند. اما بسیاری از رابطهها نه با حادثهای بزرگ، بلکه با انباشتهشدن لحظههایی فرسوده میشوند که در هرکدام، یکی از طرفین اندکی کمتر به حساب آمده است.
درخواست بستن شیر آب در ظاهر درباره کاری کوچک است، اما پرسشی بزرگتر را حمل میکند: آیا آنچه برای من مهم است، در ذهن تو نیز جایگاهی دارد؟ وقتی چنین درخواستهایی بارها نادیده میمانند، مسئله دیگر خودِ شیر آب یا سینک نیست؛ مسئله این است که خواست یکی از طرفین آنقدر اهمیت نداشته که در ذهن دیگری باقی بماند.
در رابطههای طولانی، عشق نمیتواند فقط احساسی درونی باشد. باید در زندگی روزمره اثری قابل لمس پیدا کند. ممکن است کسی صادقانه باور داشته باشد که همسرش را دوست دارد، اما اگر دیگری این دوستداشتن را در توجه، تماس و پاسخگویی او تجربه نکند، عشق برای او به واقعیتی قابل اتکا تبدیل نمیشود.
جمله «خیلی وقت است همدیگر را بغل نکردهایم» از همین رو مرکز عاطفی فیلم است. آغوش فقط تماس بدنی نیست؛ لحظهای است که فرد حضور دیگری را با بدن خود تأیید میکند. هنوز زیر یک سقف زندگی میکردند، اما تماس زنده میان آنها مدتها بود که از بین رفته بود.
بهار در آغاز فیلم خانه را ترک میکند؛ اما فاصله میان آنها بسیار پیشتر، در همان بدنهایی آغاز شده بود که دیگر یکدیگر را در آغوش نمیگرفتند.
*** | 3 263 |
| 16 | وقتی باتری رابطه شارژ نگه نمیدارد
چرا بعضی رابطهها فقط با اطمینانبخشی مداوم زنده میمانند؟
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، زوجدرمانگر | 2 927 |
| 17 | البته همه روابط را نباید به هر قیمت ترمیم کرد. در رابطهای که خشونت، تهدید، کنترل یا ناایمنی فعال وجود دارد، مسئله اصلی افزایش تحمل فاصله یا بهبود مهارت ارتباطی نیست؛ نخست باید ایمنی، مرزها و امکان خروج آزادانه بررسی شود. استعاره باتری نباید رابطهای را عادی جلوه دهد که خود منبع پایدار خطر است.
روشنماندن در فاصله
هدف رابطه سالم این نیست که دو نفر هرگز به یکدیگر نیاز نداشته باشند یا اینکه در همه لحظات همه نیازهای یکدیگر را برآورده کنند. نیاز و تنظیم متقابل و نیز حفظ مرز و استقلال عاطفی هر دو بخشی از صمیمیتاند. مسئله این نیست که دستگاه هرگز به برق وصل نشود؛ مسئله این است که لازم نباشد فقط با اتصال مستقیم به برق کار کند.
رابطهای که ذخیره امنیت بیشتری دارد، میتواند فاصلههای عادی زندگی را تحمل کند. شریک ممکن است خسته، درگیر، ناراحت یا موقتا دور باشد، اما پیوند در ذهن و روان دیگری کاملا ناپدید نمیشود. چنین رابطهای فقط پناهگاهی برای بازگشت در زمان آشفتگی نیست؛ پایگاهی است که فرد با اتکا به آن میتواند برای مدتی دور شود، به جهان و فردیت خود بپردازد و بدون وحشت بازگردد.
امنیت فقط در نزدیکی سنجیده نمیشود؛ در امکان فاصلهگرفتن و بازگشت امن نیز خود را نشان میدهد.
رابطه سالم جایی است که نیاز، به فروپاشی در نبود دیگری ختم نمیشود؛ و کمنورشدن موقت رابطه با مرگ آن اشتباه گرفته نمیشود.
یکی از بنیادیترین نشانههای امنیت همین است: وقتی اتصال مستقیم برای مدتی قطع میشود، چیزی از حضور دیگری در ما باقی بماند؛ چیزی که بگوید اکنون تنها هستم، اما رها نشدهام؛ میان ما شکافی افتاده، اما همهچیز از بین نرفته است؛ و رابطه، حتی وقتی آن را احساس نمیکنم، هنوز از میان نرفته است. | 1 |
| 18 | آسیبپذیری ممکن است از گذشته بیاید، اما تجربهای تازه و پایدار در رابطه میتواند بخشی از آن را تعدیل کند. نوع حمایت نیز اهمیت دارد. کسی که اضطراب دلبستگی بیشتری تجربه میکند، معمولا از وضوح، ثبات و اطمینانبخشی مستقیم بیشتر سود میبرد. کسی که هنگام فشار به فاصلهگرفتن روی میآورد، ممکن است حمایتی را ترجیح دهد که ضمن در دسترسبودن، خودمختاری او را نیز محترم بشمارد.
اطمینانبخشی نباید تنها راه آرامشدن باشد. شریک عاطفی میتواند به تنظیم هیجان دیگری کمک کند، اما نمیتواند تنها منبع آرامش او باقی بماند.
رابطه میتواند توان نگهداشتن امنیت را تقویت کند، اما این تغییر بدون مشارکت فعال خود فرد ممکن نیست.
وقتی خود رابطه امنیت را تخریب میکند
گاهی فرد با توان مناسبی برای اعتماد و تحمل فاصله وارد رابطه شده، اما خود رابطه بهتدریج این توان را از بین برده است.
خیانت، دروغ، پنهانکاری، تهدید مکرر به جدایی، تحقیر یا وعدههای شکسته میتوانند امنیت رابطه را فرسوده کنند. پس از مدتی، فرد دیگر به آرامش امروز اعتماد نمیکند، چون بارها تجربه کرده است که این آرامش دوامی ندارد.
در چنین وضعی، حساسیت او لزوما نشانه اختلال فردی یا زخمی از کودکی نیست. گاهی اضطراب، واکنشی واقعبینانه به رابطهای است که واقعا پیشبینیناپذیر است. کسی که بارها با قطع ناگهانی ارتباط مواجه شده، به سکوت حساس میشود. کسی که چندین بار دروغ شنیده، توضیحات بعدی را بهسادگی نمیپذیرد.
گاهی فرد نمیتواند امنیت را نگه دارد؛ گاهی چیزی امن برای نگهداشتن وجود ندارد.
پیش از آنکه حساسیت فرد به فاصله را نشانه مشکل روانی او بدانیم، باید پرسید آیا رابطه واقعا قابل پیشبینی است؟ هدف درمان این نیست که فرد را با خطری واقعی سازگارتر کند یا بیاعتمادی موجه او را به «حساسیت بیش از حد» تقلیل دهد.
زخم ترمیمنشده همچنان آماده فعالشدن است. نشانهای کوچک که به آسیب قبلی شباهت دارد، میتواند تمام بار آن را به زمان حال بازگرداند. به همین دلیل، افزودن تجربههای خوب همیشه کافی نیست. نمیتوان خیانت حلنشده را با تعطیلات خوش پوشاند یا اثر تحقیر را با چند تعریف و تحسین خنثی کرد.
عذرخواهی میتواند آغاز ترمیم باشد، اما بهتنهایی اعتماد را بازنمیگرداند. اعتبار آن به پذیرش مسئولیت، فهم نوع آسیب، شفافیت متناسب، تغییر رفتاری قابل مشاهده و گاه مداخلات درمانی فردی یا زوجی وابسته است. اعتماد با وعده بازنمیگردد؛ با انباشتهشدن شواهد تازه بازسازی میشود.
ترمیم رابطه: تشخیص پیش از مداخله
ترمیم رابطه با توصیه کلی «بیشتر به هم محبت کنید» کامل نمیشود. نخست باید روشن شود مشکل اصلی کجاست: کمبود شارژ، ظرفیت پایین، نشت سریع، بازیابی ضعیف یا آسیب اعتماد. هرکدام مسیر متفاوتی میطلبد.
اگر رابطه بر اثر فشار و فرسودگی کمجان شده، واریزهای کوچک و مستمر اهمیت پیدا میکنند: شنیدن، نگاهکردن، پاسخدادن به شوخی، پرسیدن حال دیگری و قدردانی مشخص. تجربههای بزرگ نمیتوانند بیاعتناییهای کوچک روزانه را برای همیشه جبران کنند.
اگر ظرفیت کلی پایین است، این تجربهها باید آنقدر پایدار و قابل پیشبینی تکرار شوند که تاریخچه تازهای از اعتماد بسازند. شاید مهمترین منبع شارژ باتری عاطفی همین تجربه مکرر باشد که وقتی آسیبپذیر میشوم، دیگری در دسترس، پاسخگو و خیرخواه باقی میماند. امنیت بیش از شدت عشق، به پیشبینیپذیری پاسخهای شریک وابسته است.
امنیت زمانی کمتر نشت میکند که هر دو نفر سهم واکنشهای خود را ببینند: یکی بتواند اضطرابش را بدون فشار، حمله یا تصمیم عجولانه تحمل کند و دیگری برای محافظت از خود به سکوت، ناپدیدشدن یا قطع ناگهانی تماس پناه نبرد. واکنش هر یک میتواند همان ناامنیای را در دیگری تشدید کند که خود از آن رنج میبرد.
هدف این نیست که یکی نیازش را انکار کند و دیگری استقلالش را کنار بگذارد؛ هدف آن است که نزدیکی خفهکننده و فاصله ویرانکننده نشود.
اگر اعتماد آسیب دیده، افزایش تعاملات مثبت بدون ترمیم زخم اصلی کافی نیست. کسی که به اعتماد دیگری آسیب زده است باید بفهمد چه آسیبی وارد کرده، مسئولیت آن را بپذیرد، به پرسشهای ضروری پاسخ دهد و تغییراتی ایجاد کند که احتمال تکرار را بهطور مشخص کاهش دهد.
یکی از مهمترین شاخصهای سلامت رابطه، زمان بازیابی پس از تنش است. مسئله فقط تعداد یا شدت دعواها نیست؛ مهم است که چه مدت طول میکشد تا امنیت، خیرخواهی و امکان گفتوگو دوباره در دسترس زوج قرار گیرد.
امنیت فقط از نبودِ گسست ساخته نمیشود؛ از تجربه گسستی نیز حاصل میشود که منجر به پایان رابطه نشده است. یکی رنجید و دیگری توانست او را بشنود. اشتباه رخ داد، اما انکار نشد. زخم ایجاد شد، ولی دیده و ترمیم شد. هر ترمیم موفق، فقط یک بحران را پایان نمیدهد؛ ظرفیت رابطه برای تابآوردن بحران بعدی را نیز بیشتر میکند. | 1 |
| 19 | رابطه چه چیزی را ذخیره میکند؟
آنچه در رابطه ذخیره میشود صرفا مجموعه لحظات خوش و تجربههای رضایتبخش نیست. ذخیره اصلی، اطمینانی ضمنی به تداوم پیوند در فرازونشیب زندگی است.
این اطمینان به فرد میگوید: اگر شریکم اکنون عصبانی یا دور است، لزوما دشمن من نشده و رابطه از بین نرفته است. اگر میان ما گسستی رخ داده، امکان بازگشت و ترمیم وجود دارد.
این ظرفیت به فرد اجازه میدهد تصویری پیچیده از شریک خود نگه دارد: انسانی که میتواند هم دوستداشتنی باشد و هم گاهی آزاردهنده؛ هم مهربان باشد و هم در لحظاتی خودخواه؛ هم قابل اعتماد باشد و هم اشتباه کند.
در روانپویشی، این توانایی را میتوان به مفهوم «ثبات شیء» نزدیک دانست: توان حفظ تصویری نسبتا پایدار و چندوجهی از دیگری، حتی وقتی او غایب، خشمگین، ناکامکننده یا موقتا دور از دسترس است. فرد فقط تصویر شریک را نگه نمیدارد؛ کلیت رابطه را نیز در ذهن حمل میکند.
وقتی این ظرفیت ضعیف است، ذهن بهسادگی به دوگانههای مطلق میلغزد. شریک در لحظه نزدیکی کاملا خوب و در لحظه ناکامی کاملا بد میشود. فرد ممکن است بداند که دیروز رابطه خوب بوده، اما دیگر نتواند آن خوبی را احساس کند یا از آن برای آرامکردن آشفتگی اکنون استفاده کند.
این توانایی فقط ویژگی یکی از دو نفر نیست. بخشی از آن از تاریخچه روانی و ظرفیت فردی هرکس میآید، اما بخش دیگری در خود رابطه ساخته میشود: در شیوه پاسخدادن دو نفر به نیازهای یکدیگر، گسستهایی که ترمیم یا تشدید کردهاند و الگوهایی که بارها تکرار شدهاند. به همین دلیل، ممکن است فردی در یک رابطه بتواند امنیت روانی خود را نگه دارد و در رابطهای دیگر نه.
رابطه بیش از آنکه عشق را ذخیره کند، اطمینان به تداوم عشق را ذخیره میکند.
باتری خالی: ظرفیت پایین، نشت یا بازیابی ضعیف؟
هر رابطهای که زود خاموش میشود، مشکل یکسانی ندارد. گاهی انرژی کم شده، گاهی ظرفیت ذخیره محدود است، گاهی امنیت بهسرعت از دست میرود و گاهی رابطه پس از تنش دیرتر به حالت امن بازمیگردد.
گاهی باتری فقط خالی است. فشار کاری، بیماری، مشکلات اقتصادی، مراقبت از فرزند، سوگ یا بحرانهای بیرونی فرصت گفتوگو، تفریح و توجه متقابل را کم کردهاند. تجربههای مثبت هنوز ثبت میشوند و کاهش فشار یا توجه بیشتر میتواند رابطه را احیا کند. مشکل اصلی کمبود شارژ است.
گاهی ظرفیت پایین است. دو نفر هنوز تاریخچه مشترک کافی از پاسخگویی، اعتماد و ترمیم متقابل نساختهاند. رابطه ممکن است شور و کشش داشته باشد، اما هنوز ذخیره لازم برای تحمل ناکامی فراهم نشده باشد.
در بعضی روابط، امنیت ساخته میشود اما زود نشت میکند. زوج ممکن است شبی آرام و صمیمی را پشت سر بگذارد، اما روز بعد با نخستین ناکامی، گویی هیچیک از آن تجربهها رخ نداده است. لحظات خوب وجود دارند، اما هنگام فشار، دیگر برای زوج قابل احساس و دسترسی نیستند.
گاهی نیز مشکل اصلی بازیابی است. تعارض پایان یافته، اما بدن و ذهن هنوز در وضعیت دفاعی ماندهاند. عذرخواهی انجام شده، اما خیرخواهی شریک هنوز احساس نمیشود و رابطه نتوانسته به نقطه امن بازگردد.
پس باید پرسید: چه اندازه امنیت ساخته شده است؟ با چه سرعتی از دست میرود؟ و پس از گسست، با چه سرعتی دوباره در دسترس قرار میگیرد؟
چرا بعضی افراد فاصله را دشوارتر تحمل میکنند؟
همه افراد با ظرفیت یکسانی وارد رابطه نمیشوند. بعضیها پیش از آشنایی با شریک فعلی بارها آموختهاند که حضور آدمها ناپایدار است، مراقبت ممکن است ناگهان قطع شود و محبت میتواند به طرد بدل شود.
دوران کودکی با مراقبت پیشبینیناپذیر، فقدان، رهاشدگی، تحقیر یا خشونت، و نیز تجربههای عاطفی پیشین در بزرگسالی، میتواند فرد را نسبت به فاصله و ابهام حساستر کند. او ممکن است در حضور شریک آرام باشد، اما نتواند این آرامش را در غیاب او نگه دارد.
در این حالت، تأخیر در پاسخ فقط تأخیر نیست؛ روان فرد ممکن است به آن همچون خطری واقعی واکنش نشان دهد. فرد در لحظه صمیمیت اطمینان میگیرد، اما اثر آن زود از دست میرود، زیرا مسئله فقط کمبود تجربههای اطمینانبخش نیست؛ مشکل، ظرفیت نگهداشتن احساس امنیت است.
بااینحال، نسبتدادن همه مشکل به سبک دلبستگی فرد، سادهسازی مسئله و گاه بیانصافی است. آسیبپذیریهای اولیه نقطه شروع رابطه را شکل میدهند، نه سرنوشت آن را. ویژگیهای فردی، فشارهای زندگی و شیوه تعامل زوج با هم مسیر رابطه را میسازند. فرد ناایمن محکوم به رابطهای ناکام نیست، همانطور که فردی با کودکی نسبتا امن در برابر رابطهای مخرب مصونیت ندارد. | 1 |
| 20 | وقتی باتری رابطه شارژ نگه نمیدارد
چرا بعضی رابطهها فقط با اطمینانبخشی مداوم زنده میمانند؟
دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، زوجدرمانگر
بعضی رابطهها شبیه لپتاپیاند که باتری سالمی دارد. ممکن است مدتی از برق کشیده شود، اما همچنان روشن بماند؛ چون انرژیای را که پیشتر دریافت کرده، در خود نگه داشته است. رابطه نیز میتواند از حضور، توجه، اعتماد، مهربانی و ترمیمهای گذشته ذخیرهای بسازد؛ ذخیرهای که اجازه میدهد یک غیبت، یک دلخوری یا چند روز دشوار، رشته پیوند را نگسلد.
اما بعضی دستگاهها فقط تا وقتی کار میکنند که مستقیما به برق وصل باشند. ممکن است نشانگر باتری عدد بالایی را نشان دهد، اما چند لحظه پس از قطع اتصال مستقیم خاموش شوند. مسئله فقط کمبود شارژ نیست؛ دستگاه نمیتواند انرژی را در خود نگه دارد.
بعضی روابط نیز چنیناند. تا وقتی دو نفر با هم حرف میزنند، تماس دارند، یکدیگر را مطمئن میکنند یا پرونده تعارض را فوری میبندند، پیوند زنده و امن به نظر میرسد. اما کافی است یکی خسته باشد، دیرتر پاسخ دهد یا برای مدتی عقب بنشیند؛ ناگهان احساس اتصال فرو میریزد. فرد فقط از رفتار شریک ناراحت نمیشود؛ دیگر نمیتواند به تداوم علاقه او یا موقتیبودن فاصله اعتماد کند.
مسئله لزوما کمبود عشق یا صمیمیت نیست؛ ناتوانی در نگهداشتن اثر آنهاست.
میتوان «باتری عاطفی رابطه» را ظرفیت شکلدادن، نگهداشتن و بازیابی امنیت پیوند دانست: اینکه دو نفر تا چه اندازه میتوانند بدون اطمینانبخشی لحظهبهلحظه، هنگام فاصله، تعارض و فشار، همچنان به وجود رابطه اعتماد کنند.
باتری عاطفی اصطلاحی تشخیصی یا سازهای مستقل در روانشناسی نیست؛ استعارهای است برای توضیح اینکه امنیت رابطه چگونه ساخته، فرسوده و بازیابی میشود. این مفهوم با دلبستگی، اعتماد، تنظیم هیجان و ترمیم رابطه همپوشانی دارد، اما با هیچکدام یکی نیست.
حساب عاطفی رابطه
جان گاتمن برای توضیح چگونگی ساختهشدن ذخیره رابطه از استعاره «حساب پسانداز عاطفی» استفاده میکند. دعوتهای کوچک ارتباطی، مانند نگاه، شوخی، پرسش، لمس یا درد دل، فرصتهایی برای واریز یا برداشت از این حساباند.
وقتی یکی میگوید «امروز روز سختی داشتم»، پاسخ «میخواهی برایم تعریف کنی چه شد؟» و پاسخ «الان حوصله این حرفها را ندارم» فقط دو جمله نیستند؛ هرکدام رد متمایزی در تاریخ رابطه بهجا میگذارند. یکی احساس دیدهشدن را بیشتر میکند و دیگری از ذخیره پیوند میکاهد.
امنیت رابطه در لحظههای باشکوه ساخته نمیشود. در پاسخهای کوچک و مستمرِ روزمره شکل میگیرد: اینکه هنگام صحبت به دیگری نگاه کنیم، حالش را بپرسیم، شوخی او را ببینیم یا نشان دهیم تلاشش دیده شده است.
وقتی حساب رابطه پر است، یک رفتار منفی در زمینهای گستردهتر فهمیده میشود. تأخیر در پاسخ لزوما نشانه بیعلاقگی تلقی نمیشود؛ خستگی به معنای طرد تعبیر نمیشود و یک جمله نامناسب همه تاریخ رابطه را باطل نمیکند.
وقتی حساب رابطه تهی یا منفی است، همان رفتارها معنای دیگری پیدا میکنند. سکوت بلافاصله به بیاعتنایی، فراموشی به بیاهمیتبودن و اختلاف به نشانه پایان رابطه تبدیل میشود. فرد دیگر فقط با اتفاق لحظه روبهرو نیست؛ زخمهای پیشین نیز همزمان در اتاق حاضرند.
در پژوهشهای گاتمن، روابط موفق حتی هنگام تعارض معمولا مازادی از تعاملات مثبت را حفظ میکنند. نسبت مشهور پنج به یک (نسبت رفتار مثبت به منفی در زمان تعارض) را نباید قانون حسابداری یا نسخهای جهانشمول دانست؛ معنای اصلی آن این است که رابطه برای تحمل خطا و ناکامی به زمینهای گستردهتر از حسننیت، توجه و پاسخگویی نیاز دارد.
همه رفتارهای منفی نیز هموزن نیستند. خشم یا اختلاف صریح با تحقیر، تهدید، قهر تنبیهی یا شکستن اعتماد تفاوت دارد. بعضی رفتارها از موجودی رابطه کم میکنند؛ بعضی دیگر به بنیان اعتماد آسیب میزنند.
رابطه تابآور رابطهای نیست که در آن رفتار منفی وجود ندارد؛ رابطهای است که یک منفی، بهتنهایی کلیت پیوند را بازتعریف نمیکند. | 2 713 |
