1 611
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+830 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+43
в 1 каналах
май '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+41
в 3 каналах
Get PRO
январь '26
+21
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '25
+92
в 3 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
октябрь '25
+55
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+39
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+51
в 2 каналах
Get PRO
июль '25
+59
в 1 каналах
Get PRO
июнь '25
+41
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+57
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
февраль '25
+62
в 1 каналах
Get PRO
январь '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '24
+74
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+52
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+71
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
август '24
+63
в 1 каналах
Get PRO
июль '24
+28
в 3 каналах
Get PRO
июнь '24
+12
в 1 каналах
Get PRO
май '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
март '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
январь '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+8
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+22
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+20
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+162
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+268
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+218
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+913
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+433
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+518
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+646
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+238
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+361
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+271
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+304
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+120
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+1 379
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+593
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+686
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 26 июня | +1 | |||
| 25 июня | 0 | |||
| 24 июня | +1 | |||
| 23 июня | +3 | |||
| 22 июня | +1 | |||
| 21 июня | +3 | |||
| 20 июня | +2 | |||
| 19 июня | +2 | |||
| 18 июня | +3 | |||
| 17 июня | +1 | |||
| 16 июня | +2 | |||
| 15 июня | +1 | |||
| 14 июня | +1 | |||
| 13 июня | +1 | |||
| 12 июня | +2 | |||
| 11 июня | +3 | |||
| 10 июня | +1 | |||
| 09 июня | +2 | |||
| 08 июня | +2 | |||
| 07 июня | +2 | |||
| 06 июня | +2 | |||
| 05 июня | +1 | |||
| 04 июня | +2 | |||
| 03 июня | +2 | |||
| 02 июня | +1 | |||
| 01 июня | +1 |
Посты канала
بنام خداوند مهربانی
سلام مهرورز همراه
امروز : شنبه ۶ / ۴ / ۱۴۰۵ - شماره ۶۴
« حذف آدمها »
سخت و باور ناپذیر هست که گاهی باید بعضی آدمهای اضافی را حذف کنی ... !
حذف کردن آدمها نه ناراحت کننده و نه
نگران کننده ، فقط کافیه چشمانت را ببندی و تک تک لحظاتی که باحضور آنها برایت رقم بخوره و به یادت بیاری !
لحظاتی که تورا اندوهگین کردند و با قضاوت ، تهمت و .... غرورت رو شکستند !
فقط کافیه دست بکشی به سمت چپ
سینه ات و از درد زخم هایی که به قلبت
زدند صورتت مچاله شود .... !
فقط کافیه یاد روزها و شبهایی بیفتی که ناراحتی و استرس که دلیلش فقط همان آدمها بوده و بس ... !
فقط کافیه یاد مهربانی هایی که جوابش
شد دل شکستن و پشیمانی ....
عبارت تاکیدی :
حذف کردن بعضی آدمها فقط نیاز به یک حافظه قوی داره همراه با یاد تلخ گذشته .... !
« خدایا سپاسگزارم
https://t.me/Good_Feeling2024
| 2 | ⭐خـــ💛ــدایـــــا
به انـدازه ی مــهربــانــیــت
در ڪــار دوستـانــــم بـرڪـت
در وجــودشــان سلامـتـی
در زنـدگـیـشـون خوشبـختـی
و در خــانـه شان آرامـش قـــرار ده
الــــــهـــــی آمـــــیـــــن🙏
💙
https://t.me/Good_Feeling2024 | 30 |
| 3 | sticker.webp | 29 |
| 4 | sticker.webp | 28 |
| 5 | sticker.webp | 28 |
| 6 | ســــ🌻ـــلام
اولیــــن روز هفـتتـون پرازبرکــــت ورزق وروزی🍃
🗓 امروز . شنبــــــــه
☀️ ۶ تیر ١۴٠۵ ه. ش
🌙 ۱۲ محرم ١۴۴۷ ه.ق
🌲 ۲۷ ژوئن ٢٠٢۶ ميلادی
✦✦✺🍃🌻🍃✺✦✦
https://t.me/Good_Feeling2024
https://t.me/Good_Feeling2024 | 28 |
| 7 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوبیستوپنج
در حالی که خودت میدونی من اصلا شکمو نیستم اما همین که غذاهای خوب رو خودشون می خوردن و تخم مرغ و سیب زمینی ها رو به من می دادن حالم رو بد می کرد…..
دستش رو محکم توی دستم گرفتم و گفتم اصلا نترس به خدا قسم قبل از رفتنم یک زهر چشمی از اینها بگیرم که دیگه جرات نکنن بهت بگن بالای چشمت ابرو، اصلا غصه نخور باشه؟ این چند روزی که اینجاییم حسابی به خودت برس و غذا بخور بچه تو شکمت جون بگیره……..
همونجوری که لقمه توی دهنم میذاشتم گفتم:اخه چرا انقدر مظلوم و ساکتی؟ دیدی زری چطور براشون زبون در میآورد؟ توهم همینجوری باش که دیگه بهت بی احترامی نکنن، وقتی که غذا درست میکنن خودت برو و سر سفره بشین نباید که باید اجازه بگیری، قشنگ بگو چرا من باید سیب زمینی و تخم مرغ بخورم و شما چلو و پلو؟ زینب نگاهی بهم انداخت و گفت راست میگی آبجی بخدا،من اصلا نمی دونم چه طوری رفتار کنم، انگار من خیلی ساده ام،باید یکم وردست زری بمونم تا یاد بگیرم…….توی اون چند روز انگار وظیفه ی من فقط دادن غذا و خوراکی به زینب بود،از همون صبح که بیدار میشد فقط بهش خوراکی میدادم تا شب بشه،انقد بهمون خوش گذشته بود که انگار قصد برگشتن نداشتیم،عجیب بود اما مامان هم اصرار میکرد که بیشتر پیششون بمونیم و به این زودی نریم،با اینکه میدونستم پیرزن توی شهر چشم انتظارمه و فقط اجازه ی چند روز رو بهم داده اما کنار خانواده آنقدر حالم خوب بود که حتی اگر اخراجم میکرد هم مهم نبود هرچند میدونستم پسرش حداقل یک ماه پیشش میمونه و تنها نیست.....شش روز از آوردن زینب میگذشت و هنوز خبری از خانواده ی عمو نبود،زینب که خودش عین خیالش نبود و میگفت انشالله که هیچوقت سر و کله شون پیدا نشه اما مامان مشکوک شده بود و مدام میپرسید چرا شوهرت نمیاد دنبالت؟نه به اونکه نمیذاشت دوماه دوماه بیای نه به حالا که شش روز گذشته و خبری ازش نیست......بلاخره یه روز ظهر که همه توی حیاط نشسته بودیم و چایی میخوردیم در خونه به صدا دراومد و عمو وارد خونه شد........همه به احترامش بلند شدیم و سلام کردیم اما اون بدون اینکه جواب هیچکدوممون رو بده با خشم به مامان نگاه کرد و گفت دلت خوشه دختر بزرگ کردی اره؟حالا دیگه میفرستیشون بیان خونه ی منو با زن و بچه ام دعوا کنن؟بد کردم گفتم دخترتو عقد کنم واسه پسرم یه نون خور کمتر بشه؟حیف که حرمت روح داداشمو دارم وگرنه میذاشتم همینجا بیخ ریشت بمونه تا موهاش رنگ دندوناش بشه.......مامان که معلوم بود حسابی جا خورده نگاه متعجبی به ما کرد و گفت و چی شده عموتون چی میگه؟چکار کردین شما؟قبل از اینکه من چیزی بگم زری قدمی به جلو برداشت و گفت عمو بزرگ تری احترامت واجبه درست،اما فک نکن ما نمیدونیم چون کسی حاضر نبود دختر به حسن بده اومدی سراغ خواهر ساده ی ما،بخاطر حرمت داداشت اومدی دنبالش؟
دستت درد نکنه بذار همینجا بمونه جاش اینجا بهتره،شما اگه میدونستی حرمت چیه که نمیذاشتی زن و پسرت انقد این طفل معصوم رو اذیت کنن........مامان که میدونست عمو از حرفای زری ناراحت میشه صداشو بلند کرد و گفت ساکت شو زری عموته،بزرگترته حق نداری بی ادبی کنی،زری اما بدون توجه بهش ادامه داد:ببین عمو به روح آقام و مرتضی قسم شده زینب رو با خودم برمیدارم و میبرم شهر اما نمیذارم یتیم کشی کنید،برو به اون زنت بگو تا نیای اینجا و جلو همه از خواهرم بخاطر رفتارت معذرت خواهی نکنی نمیذارم برگرده،به خواهر من تخم مرغ و سیب زمینی میده بعد غذای خوب رو خودتون میخورین؟توچه عمویی هستی که میذاری با بچه ی برادرت اینجوری رفتار کنن؟عمو که بر خلاف انتظار ما تو فکر فرو رفته بود به زینب نگاهی کرد و گفت کی بهت تخم و مرغ و سیب زمینی میده؟منکه هربار اومدم خونه غذا بخورم زن عموت گفته زینب خورده قبل از شما…..زینب با بغض گفت عمو بخدا من ادم شکمویی نیستم اما تاحالا نذاشته یه قاشق از غذای شمارو بخورم بهم میگه تا حالا تو خونه آقات نون خالی سق میزدی حالا اومدی اینجا انتظار داری من چلو پلو بهت بدم؟اینبار من قدم جلو گذاشتم و گفتم عمو ما تصمیممون رو گرفتیم بچه ی زینب که به دنیا اومد میاریم تحویلتون میدیم و طلاق خواهرمون رو میگیریم،حالا که اینجوری با خواهرمون رفتار میکنید ماهم با خودمون میبریمش شهر،شمام خودت میدونی و پسرت و زنت………عمو اخماشو تو هم کرد و گفت حالا شمام لازم نکرده کاسه ی داغتر از اش بشید و اینجوری نون تو سفره ی این دختر بذارید،من خودم زینب رو با میبرم و اینبار نمیذارم کسی اذیتش کنه،ازین به بعد هم هروقت خودم نشستم سر سفره زینبو هم صدا میکنم،برو جمع کن وسایلت رو بریم شوهرت چشم انتظارته…..
زری دوباره توی حرف عمو پرید و گفت محاله بذارم بیاد عمو،هروقت شوهرش اومد اینجا و مثل ادم معذرت خواهی کرد میذاریم بیاد وگرنه جاش همینجا خوبه،
ادامه دارد....
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 58 |
| 8 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوبیستوچهار
زینب که معلوم بود دل خوشی از اون خونه و اتاق نداره سریع ساکشو از گوشه ی اتاق برداشت و پشت سر زری قایم شد،حسن با عصبانیت گفت زینب اگه رفتی دیگه حق نداری برگردی ها،خودت میدونی من چقد از زن نافرمون بدم میاد……
زری همونجور که زینبو دنبال خودش میکشید با صدای بلند گفت بدت میاد که بیاد به درک،از صبح تا حالا اینجا منتظر نشستیم که بیاد بهش بگیم حالام که اومده طاقچه بالا میذاره……..
زری زینب رو دنبال خودش می کشید و من هم به دنبالشون می رفتم،حسن از توی اتاق داد زد زینب اگه رفتی دیگه راه برگشتی نداری ها، همین الان بهت بگم اگه با خواهرات رفتی همونجا هم پیش خودشون بمون،زنی که به حرف شوهرش اهمیت نمیده پشیزی نمی ارزه.....زری دستشو تو هوا تکون داد و گفت مرتیکه تو هم دیگه برای ما آدم شدی؟فکر کردی خواهر من بی کس و کاره؟خیالت راحت دیگه جنازه ی زینب رو هم دست تو یه لاقبا نمیدیم....... زن عمو که از سر و صدای ما توی حیاط اومده بود سینه جلو داد و با پررویی گفت حالا چی شده؟ چه خبرتونه؟ یه لاقبا خودتی و اون ننه ی گور به گورت، دهنتو ببند دختره زبون دراز،بردار ببر این خواهر تحفتو، فک کردی میذارم دیگه پسرم به این نگاه کنه؟نه خودشو میخوایم نه تولشو ورش دارین ببرینش.......دلم برای زینب کباب شده بود آخه اینا دیگه چه آدمایی بودن که حتی برای رفتن به خونه مادرش هم این حرف ها رو بارش میکردن.....بیرون که رفتیم امیر سریع جلو پرید و گفت صدای شما بود زری؟می خواستم بیام داخل دیگه، چی شده چرا انقدر عصبی هستی؟ زری با خشم دست زینب رو ول کرد و گفت اگه بدونی برای رفتن به خونه مامان چه قشقرقی به پا کرده نمیدونی که چه کار کرد،میگه نباید بری اگرم رفتی تا چند ساعت دیگه باید برش گردونی، این دختر دو ماهه رنگ خونه مادرشو ندیده،حالا نیست جاشم خیلی خوبه،انداختنش توی یه اتاق کوچیک یه تیکه نون هم به زور بهش میدن بخوره،خدا ازشون نگذره.....امیر زود گفت اگه حرفی بهت زده برم سراغشو به حسابش برسم؟ زری گفت نه بابا ولش کن بیا بریم،ادم باید خودشو از اینا دور کنه، ما رو چه به این آدمای خدانشناس…… توی ماشین که نشستیم نگاهی به زینب انداختم،انگار نه انگار که دعوا افتاده بود و شوهرش کلی حرف زده بهش، خوشحال و خندان از شیشه ماشین بیرون رو نگاه میکرد …..الهی براش بمیرم میدونستم که چقدر ذوق دیدنمون رو داره و بعد از مدت ها لبخند روی لب هاش نشسته،زری به عقب برگشت و گفت آخه دختره ی کم عقل حالا اینا یه چیزی گفتن تو زبون تو دهنت نبود که شوهر به این دیو دوسر نکنی؟ تو که میدونستی اینا چه آدمایی هستن، کم زنعمو مامانو اذیتم میکرد و به مادرمون حرف می زد ؟زینب با چهره مظلوم به زری نگاه کرد و گفت به خدا دست من نبود آبجی،انقدر گریه کردم انقدر خودم و زدم حتی میخواستم سم بخورم خودمو بکشم،مامان بیچاره هم کلی حرف زد و التماسشون کرد اما تو گوششون نرفت که نرفت چون کسی حاضر نبود زن حسن بشه اومدن منو براش عقد کردن ،تو بگو باید چیکار میکردم پدری داشتم که پشتم در بیاد یا برادری که جلوشونو بگیره؟یه مادر داشتم که اونم تا یه چیزی می گفت همه میریختن سرشو می گفتن تو هیچی نگو برادرمونو بردی شهر سر به نیست کردی حالا زبونتم درازه؟ناراحتی زینبو رو دیدم توی حرفش پریدم و گفتم ای بابا ول کنین دیگه، حالا میخواین توی این چند روز حرف اینا رو بزنین و اعصاب خودتونو خراب کنین؟ما اومدیم دنبال زینب که بهمون خوش بگذره ول کنین حرفها رو، من که فقط دارم به اون دیگه آبگوشتی فکر میکنم که روی اجاق بود،وای که چقد دلم میخواد نون توش تلیت کنم و بخورم،البته اگه مامان تا الان دخلشو نیاورده باشه….. با این حرف من همه زدن زیر خنده، آخه مامان خیلی شکمو بود و با دیدن یک بشقاب غذا از خود بیخود می شد،هنوز هم این رفتارش رو ترک نکرده بود و دلش میخواست از صبح تا شب فقط غذا بخوره……به خونه که رسیدیم مامان با دیدن خنده های ما نفس راحتی کشید و با این فکر که زینب رو بدون دعوا جر و بحث با خودمان آوردیم چیزی نگفت….. پروین سفره رو پهن کرده بود و دیگ آبگوشت رو هم کنار سفره گذاشته بود،سبزیهای خوردن روی سفره چشمک میزد و آب از دهنمون راه افتاده بود،سریع ابی به دست و صورتمون زدیم و سر سفره نشستیم، میدونستم که زینب مدتهاست غذای خوب نخورده،از رفتار زن عمو و حسن کاملا مشخص بود،سر سفره که نشست با خجالت شروع به خوردن کرد و چند دقیقه بعد آروم جوری که فقط من بشنوم گفت ابجی اگر بدونی چند وقته غذای درست و حسابی نخوردم،به خدا قسم
توی این چند وقت فقط تخم مرغ و سیب زمینی و گوجه بهم دادن،غذاهای خوب رو برای عمو و حسن و بقیه بر می داشتن و به من که میرسید میگفتن کم بخور تو هم مثل مادرت فقط به فکر خوردنی ،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 56 |
| 9 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوبیستوسه
لبخند مصنوعی زدم و گفتم ممنون زن عمو ما اومدیم دنبال زینب میخوایم چند روزی ببریمش خونه ی مامان،اگه میشه صداش کنید بیاد،زن عمو تابی به سر و گردنش داد و گفت والا اجازه ی زینب که دست من نیست شوهرش باید اجازه بده که اونم رفته تا جایی،بیاید داخل حالا اومد بهش بگین و ببرینش………
نگاهی به زری انداختم و گفتم چکار کنیم حالا؟بمونیم تا بیاد شوهرش؟زری آروم توی گوشم گفت آره دیگه میبینی که شر از اینا میباره،نمیتونیم زن حامله رو بدون اجازه ببریم میریم داخل یکم پیشش میشینیم تا بیاد.....ناچار باشه ای گفتم و از زن عمو اجازه گرفتیم تا توی اتاق زینب بریم و منتظر شوهرش بمونیم،امیر ترجیح داد توی ماشینش بشینه و داخل نیاد،توی حیاط که رفتیم زن عمو آروم در رو بست و گفت والا خدا شانس بده زری چه شوهری گیرت اومده،شهریه اره؟چه ماشین گرونی هم داره،خداروشکر شمام به نون و نوا رسیدید اینجا بودید کم مونده بود از گرسنگی هلاک بشید.....با تعجب به زن عمو نگاه کردم و بدون اینکه جوابی به حرفاش بدم گفتم اتاق زینب کدومه؟همون لحظه در یکی از اتاق ها باز شد و زینب با تعجب بیرون اومد،کمی خیره بهمون نگاه کرد و گفت دارم خواب میبینم یا بیدارم؟گل مرجان تویی؟با چشمای خیس به خواهر کوچولویی که حالا دیگه بزرگ شده بود و حتی از من و زری هم هیکلی تر شده بود نگاه کردم،از پله های ایوون که پایین اومد خودمو بهش رسوندم و تو بغل هم جا گرفتیم.....خواهر عزیزم،زینب قشنگ من که توی تمام این سال ها توی فکر و خیالم بود و نمیتونستم بهش فکر نکنم،باورم نمیشد بلاخره به هم رسیدیم......زن عمو که مارو توی اون حال و هوا دید انگار که حسودیش بشه پشت چشمی نازک کرد و گفت اینم از خواهر تنبلتون،والا اگه بذاریمش میخواد از صبح تا شب بخوابه،الانم شما نمیومدید حالا حالا ها خواب بود....دست زینبو محکم توی دستم گرفتم و گفتم زن عمو زن حامله باید فقط بخوره و بخوابه نکنه انتظار داری با این وضعیتش براتون طویله تمیز کنه؟زن عمو از حرف من جا خورد و گفت واه واه چه بلبل زبون،حالا نه اینکه آبجیه تو،تو این چند سال کارو بارای منو میکرده الان شکمش اومده بالا کارامون رو زمین مونده،این زیر پای خودشو جارو کنه طویله تمیز کردن پیشکش.....قبل از اینکه من چیزی بگم زینب دستمو کشید و گفت آبجی ولش کن توروخدا بیا بریم تو اتاق خودم،اومدی منو ببینی یا با این کلکل کنی.......از پله ها که بالا رفتیم جوری که ما صداشو بشنویم از قصد گفت سیاه و سفید لنگه ی ننشونن،تا دیروز که رفته بود شهر همینکه بیوه شد اومد آوار شد رو زندگی ما......زینب که میدونست نمیتونم جوابش رو ندم دوباره دستمو کشید و گفت مرگ من ولش آبجی دنبال دعوا میگرده.......
نفس عمیقی کشیدم و دنبال زینب و زری توی اتاق رفتم،زینب در اتاقو که بست آروم گفت اخه چرا دهن به دهنش میذاری مگه نمیشناسیش؟فک کردی من چرا به قول خودش از صبح تا شب میچپم تو این اتاق واسه همین حرفاشه دیگه…..با خشم گفتم بیخود کرده بی کس و کار گیر آورده مگه؟خودم ادبش میکنم که دیگه از گل نازکتر نگه بهت،الانم جمع کن وسایلتو اومدیم ببریمت خونه مامان،منم زری و بچه ها چند روزی میخوایم بمونیم توهم باید پیشمون باشی…….زینب با ذوق بلند شد و گفت باشه فقط حسنو خودت راضی کن دیگه یکم بدقلقه،باشه ای گفتم و به در اتاق چشم دوختم،حرفای زن عمو اعصابمو خراب کرده بود،میدونستم چون زینب کسی رو نداشت پشتش باشه اینجوری باهاش حرف میزد،زینبو که میدیدم دلم واسش ضعف میرفت نمیدونم چرا از همه خواهر و برادرهام بیشتر دوستش داشتم،شاید بخاطر این بود که توی روزهای سختم همیشه کنارم بود……نزدیکی های ظهر بود که بلاخره حسن اومد،درو که باز کرد مارو دید متعجب سلام کرد و به زینب نگاه کرد،معلوم بود مارو نشناخته،زینب سریع جلو پرید و گفت حسن خواهرام از شهر اومدن،گل مرجان و زری،حسن سرشو پایین انداخت و به سردی سلام کرد،از جام بلند شدم و گفتم آقا حسن راستش ما چند روزیه اومدیم اینجا بمونیم گفتم اگه اجازه بدی زینبو با خودمون ببریم خونه ی مامانم ،خیالت راحت باشه خودم صحیح و سالم میارم تحویلت میدم،حسن اخماش تو هم رفت و گفت حالا چرا چند روز،الان بره غروب برگرده،چه معنی میده زن شب تو خونه خودش نباشه……وای که دلم میخواست یقه شو بگیرم و یه دل سیر کتکش بزنم،اینا دیگه چه قوم و قماشی بودن………اینبار به جای من زری بلند شد و گفت خونه ی مادرش میخواد بیاد جای غریبه که نمیره،مگه زندونی آوردین؟بخدا بخواین اینجوری با خواهرم رفتار کنین دستشو میگیرم ورش میدارم میبرمشا،طفلک دوماهه خونه مامانش نرفته الانم واسش شرط و شروط میذاری؟
جمع کن بریم زینب،اینام اگه حرفی دارن بیان همونجا بزنن،گذشت دیگه موقعی که این بچه کس و کار نداشت
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 44 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوبیستودو
مامان جلوی امیر وانمود میکرد که چقدر دلش برای زری تنگ شده و همینکه امیر اونورو نگاه میکرد ضربه ای به پهلوش میزد و میگفت بچه ی ناخلف بذار این شوهرت بره بیرون حسابتو میرسم.......
مامان نریمان رو محکم توی بغل گرفته بود و بوسش میکرد،میگفت نمیدونم چرا این بچه رو انقد دوست دارم،منصور اما کنار امیر نشسته بود و اصلا به مامان نزدیک نمیشد،حس میکردم بخاطر شباهتش به مرتضی مامان تو صورتش نگاه نمیکنه........همه از محبت مامان نسبت به نریمان متعجب شده بودیم اخه ادم خشکی بود و کم پیش میومد محبتش رو نشون بده……شب بود که در خونه به صدا در اومد و پروین با گفتن اینکه داداش اسماعیل هم اومد بلند شد و توی حیاط رفت تا در رو براش باز کنه،دل توی دلم نبود تا بیاد و ببینمش،آخرین باری که دیدمش پسر بچه ی هفت،هشت ساله ای بود و الان دیگه باید یه نوجوان پونزده ساله باشه…..در خونه که بار شد و اسماعیل رو دیدم نفسم تو سینه حبس شد،اسماعیل بود یا مرتضی؟چطور انقدر شبیه به مرتضی شده؟از سر جام که بلند شدم با بغض دستامو باز کردم و به سمتش رفتم،با تعجب نگاهم کرد و ابجی خودتی؟توی بغل که گرفتمش بلند زدم زیر گریه،هنوز که هنوز بود داغ مرتضی برام سرد نشده بود و با فکر به اینکه اگر زنده بود شاید شرایط بهتری داشتیم گریه ام شدیدتر میشد……امیر بعداز اینکه با اسماعیل سلام و علیک گرمی کرد از خونه بیرون رفت تا وسایلی که از شهر خریده بودیم رو از توی ماشین دربیاره،جدا از سوغاتی هایی که من و زری خریده بودیم امیر هم کلی مواد غذایی خریده بود تا توی اون چند روز مامان مجبور نشه پولی خرج کنه و توی زحمت بیفته…..اونشب با زری و پروین بساط کباب رو آماده کردیم و از نگاه بچه ها خوندم که مدت هاست غذای درست و حسابی نخوردن،پروین میگفت اسماعیل کارگره و گاهی اوقات با اوس بنای ده میره سر ساختمون و حقوق بخور و نمیری میگیره که فقط برای چند روزمون کافیه و اکثر مواقع گرسنه میمونیم،سر سفره با یادآوری زینب لقمه توی گلوم گیر کرد و رو به مامان گفتم :چرا نفرستادی سراغش اخه؟دوست داشتم اونم باشه پیشمون دلم خیلی براش تنگ شده میخوای منو زری با امیر بریم دنبالش بیاد اینجا شبم پیشمون بمونه؟مامان روترش کرد و گفت نه ول کن دختر،شوهرش خیلی بددله،الان چیزی نمیگه اما بعد که برگرده بره خون میکنه تو دلش،اون زن عموتم که دیگه بدتر……..اینجوری که پروین میگفت پارسال زینب رو به اجبار عروس عمو کرده بودن،حسن پسر عمومون بود که از همون بچگی معروف بود به بداخلاقی و چون کسی توی ده خودشون حاضر نبود زنش بشه زینب بیچاره ی مارو بخاطر فقر و نداری خانواده براش عقد کرده بودن و حالام که انگار حامله شده بود و دوماهی بود که حتی به مامان هم سر نمیزد…….
اون شب با زری وپروین چند ساعتی توی حیاط نشستیم و پروین کلی از اتفاق هایی که توی این مدت برای خانواده افتاده بود برامون تعریف کرد،از مرگ مادربزرگ عزیزم بعد از شنیدن خبر مرگ اقام و مرتضی تا پیشنهاد ازدواج عموم به مامان و دعوا مرافعه های زن عمو……اینجوری که معلوم بود توی این سال ها خیلی اذیت شده بودن و زندگی براشون سخت گذشته بود،صبح زود که بیدار شدم زری ابگوشت بار گذاشته بود و بوش کل خونه رو برداشته بود،نمیدونم چرا دلم نمیومد بدون زینب از اون غذا بخورم،به مامان که گفتم میخوام برم دنبالش کمی من من کرد و گفت والا من حوصله ی اخم و تخمای زن عموتو ندارم،زینب بیاد تا ده سال دیگه هرچی بشه میگه ننش و آبجیاش زیر پاش گذاشتن،اخمامو توی هم کردم و گفتم بیخود کردن،مگه بی کس و کاره؟همین الان خودمو زری میریم دنبالش جرئت دارن جلوی خودم چیزی بگن،دختر بیچاره دوماهه نذاشتن بیاد خانوادشو ببینه،اینا دیگه کین…….
با عصبانیت لباس پوشیدم و همراه زری و امیر از خونه بیرون رفتیم،قسم خورده بودم لب به اون ابگوشت نزنم اگر زینب و همراه خودم نیاوردم……..آدرس خونه ی عمو رو بلند بودم و با نشونه هایی که به امیر دادم نیم ساعته رسیدیم،اونا روستای دیگه ای بودن اما خب فاصله ی خیلی زیادی باهم نداشتیم……
خونشون هنوزم همونجوری بود و هیچ تغییری نکرده بود،در که زدم چند دقیقه بعد دختر تقریبا ده ساله ای درو باز کرد و با دیدن ما که لباس های محلی نپوشیده بودیم با تعجب گفت بفرمایید با کی کار دارید؟زری قبل از من گفت زینب خونست؟با اون کار داریم،دختر بدون اینکه چیزی بگه سریع توی خونه رفت و صدای مامان مامان گفتنش کل خونه رو برداشت،حتما دختر کوچیکه ی عمو بود و رفت اول از مامانش اجازه بگیره…..زن عمو که توی قاب در ظاهر شد اول نگاه موشکافانه ای بهمون انداخت و بعد با تعجب گفت گل مرجان تویی؟نکنه اینم زریه؟چقد بزرگ شدین نشناختمتون والا،اگه بخاطر شباهتت به جمیله نبود عمرا میفهمیدم شمایین،حالا چرا دم در تو کوچه موندین بیاین تو،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 47 |
| 11 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوبیستویک
با خوشحالی گفتم آره آره خودشه،بلدی خونشو؟
زن از خونه بیرون اومد و گفت اون خونه رو میبینی اونجا؟که یه درخت جلو درشه؟همون خونه ی جمیلست،فامیلشی اره؟
با خوشحالی گفتم دخترشم از شهر اومدم دستت درد نکنه…..از زن خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم،نشونی رو که به امیر دادم سریع ماشینو روشن کرد و راه افتاد........
خیلی زود جلوی خونه ای که اون زن آدرس داده بود رسیدیم و همگی پیاده شدیم،بچه ها که انگار از قفس آزاد شده بودن دنبال هم میدویدن و توی سر و کول هم میزدن،زری بهم نزدیک شد و آروم توی گوشم گفت؛ والا گل مرجان من میترسم مامان جلوی امیر آبروریزی کنه تا من سر امیرو یکم گرم میکنم تو اول برو یکم به جون تو غر بزنه بعد ما میایم.....خنده ای کردم و گفتم من شدم سپر بلای تو اره؟نترس بابا بدبخت کاری نداره باهامون که......اینو گفتمو به سمت در خونه حرکت کردم،در که زدم قلبم شروع به تپیدن کرد،یعنی کدومشون اول میاد جلوی در؟کاش زینب بیاد،دلم برای اون بیشتر از همه تنگ شده بود،نه...نه....کاش اسماعیل بیاد حسابی توی بغل بگیرمش،حتما تا الان خیلی بزرگ شده.......صدای دمپایی که اومد نفسمو توی سینه حبس کردم و چشمامو بستم،در که باز شد آروم چشمامو باز کردم و با دیدن پروین خنده روی لبم نشست....وای خدای من پروین کوچولوی من چقدر بزرگ شده بود؟پروین که انگار باورش نشده بود من پشت درم با لکنت گفت آبجی گل مرجان تویی؟بغض توی گلومو قورت دادم و قبل از اینکه چیزی بگم توی بغل گرفتمش،انقد محکم فشارش دادم که با صدای خفه ای گفت وای آبجی خفه شدم بخدا ،یکم آرومتر .....از خودم که جداش کردم نگاهی به داخل حیاط انداختم و گفتم کی خونست؟مامانم داخله؟پروین گفت آره خونست مامان،اسماعیلم رفته سر کار دیر میاد،زینبم خونه خودشه.......با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم چی ؟خونه ی خودش؟خونه ی خودش دیگه کجاست؟پروین خندید و گفت وای آبجی چقد سوال پیچم میکنی،نمیدونم خودت بیا داخل مامان واست میگه،حالا فک میکنه من زود اومدم پیشت چغولی کردم،همون لحظه صدای مامان از توی خونه بلند شد که گفت پروین کی بود؟چرا نمیای پس؟تا پروین خواست چیزی بگه دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم هیس....تو چیزی نگو بذار خودم برم داخل ببینم عکس العملش چیه،راستی زری و بچه ها هم اومدن این پشت وایسادن درو نبندی روشون میان داخل......پروین با ذوق باشه ای گفت و توی کوچه رو نگاه کرد، با دید زدن خونه دوباره یاد آرش افتادم،این خونه رو اون براشون خریده بود تا سرپناهی داشته باشن،از دوتا پله ی متصل به سکو بالا رفتم و خودمو به در خونه رسوندم،نیمه باز بود و مامان درست روبروی در نشسته بود........
موهاش کامل سفید شده بود و به پشتی کهنه ای تکیه ای داده بود،چقدر دلم برایش تنگ شده بود حتی برای بداخلاقی و غر زدناش،با دست درو باز کردم و داخل رفتم،مامان با شنیدن صدای باز شدن در سرشو بلند کرد و منو که دید حسابی جا خورد.....آروم زیر لب گفتم: مامان....چشماشو یکم ریز کرد و گفت گل مرجان خودتی؟با بغض گفتم آره مامان،خودمم،یعنی میخوای بگی بچتو فراموش کردی؟.....عجیب بود اما با دیدن دست های باز مامان که منتظر در آغوش کشیدن من بود از خود بی خود شدم،باورم نمیشد مامان هم دلش برای ما تنگ شده،زود خودمو توی بغلش انداختم و زدم زیر گریه......مامان دستی توی کمرم کشید و گفت مگه میشه آدم اولاد خودشو یادش بره،درسته ازتون گله دارم اما تو این مدت روزی نبود که مثل شمع نسوزم،روزی صدبار خودمو لعن و نفرین کردم و گفتم چرا بچه هامو توی شهر غریب ول کردم و اومدم....چندباری هم به سرم زد برگردم بیام اما نه پولی توی دستم بود نه کسی رو داشتم که بیارتمون شهر....راستی از اون خواهر بی معرفتت چه خبر؟باز خدا تورو خیر بده شوهرت این خونه رو خرید برامون نذاشت آواره بشین،راستی شوهرت کجاست پس؟بچه مچه هم داری؟دوباره چشمام پر از اشک شد و سرمو پایین انداختم ،مامان با نگرانی گفت نکنه اتفاقی واسه شوهرت افتاده؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم مامان چند سال پیش پرویز مرد خب؟زری هم بیچاره مجبور شد دوباره شوهر کنه آخه کسی رو نداشت که خرجشو بده،الان زری هم با شوهرش اومده خب،حواست باشه جلو شوهرش چیزی نگی ناراحت بشه،شوهرش خیلی آدم خوبیه مامان.....مامان با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کرد و گفت یعنی من هیچکسش نبودم یه مشورت باهام بکنه ها؟اومده بره جهنم،حیف اون شیری که من دادم به این دختر بخوره......مامان میخواست ناله و نفرین رو شروع کنه که هرجوری بود آرومش کردم و رفتم سراغ زری و امیر تا بیارمشون خونه،چشمم که به زری افتاد دستمو بلند کردم و بهش فهموندم میتونه بیاد داخل،خندم میگرفت از کارهاش مثل بچه ها بود هنوز........نگم از لحظه ی دیدار مامان و زری که چقدر من و پروین خندیدیم،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 50 |
| 12 | sticker.webp | 48 |
| 13 | ذخیره کن گمش نکنی ✅
💟💟💟💟💟
😊خلاقییت😊
@better_idea | 6 |
| 14 | sticker.webp | 47 |
| 15 | sticker.webp | 118 |
| 16 | 00:00♥️
و آغوش تو بهترین مخفیگاه من در این شهر خواهد بود.
💙💙:💙💙
https://t.me/Good_Feeling2024 | 89 |
| 17 | .. ' 12 '..
9- ⇧ -3 ♥️♥️::⏰::♥️♥️
' . 6 . '
پیوند تو در عشق دلیل فوران است
دستان پر از مهر تو رویاے جهان است
این عطر نفسهاے تو در شعر چڪید و
احساس دل انگیز تو در شعر روان است
❤️❤️:❤️❤️ | 83 |
| 18 | در تاریکی خواهی فهمید
ستارههایت چه کسانی هستند.
https://t.me/Good_Feeling2024✨✨ | 68 |
| 19 | 💕 زیباترین انسانهایی ڪه دیدم،
چشم رنگیها نبودند...
قد بلندها، لب برجستهها، مو بلوندها
هیچ ڪدام زیباترین نیستند...
مدلهای برندهای معروف زیباترین نیستند...
آنهایی ڪه شبیه به ستارگان سینمای جهان اند،زیباترین نیستند...
زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند
انسانهایی ڪه شبیه به حرفهایشان هستند... | 63 |
| 20 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -57🍃🌻
🎁🎈🎂
- اگه بدونی دیشب چیشد شاخات در میاد.
صدای کنجکاوش در گوشم پیچید:
-چیشددد؟
نیم ساعتی برایش از حرف های مهتاب، اتفاقات اخر شب، مرجان ، از حنا گفتم.
از میترا، از شاهرخ، از مهمانی شب گفتم.
انقدر گفتم تا تمام شد و نیلو از حرف هایم تنها یک چیز را فهمیده بود انگار .
-به نظرت چرا بقیه نمیدونن مرجان زنشه؟ خیلی عجیب نیست؟
- والا اینجا همه چی عجیبه.
- سریع تر از این مسئله سر در بیار سرمه...قضیه بو داره...راستی گفتی
مهتاب بچه داره؟
- اره یه دختر بامزه خوشکل.
- خب اینکه بچه دار میشه دیگه واسشون نوه میاورد چرا گیر دادن مسیح بچه دار بشه؟
- چمیدونم نیلو...میگم که اینجا همه چی عجیبه.
- حالا این میتراعه...خوشکلم هست؟
- اوهوم...
- چیکار داشت با مسیح حاالا؟
به راستی با ان مردک عبوس چکار داشت؟
-نمیدونم من از اتاق اومدم بیرون.
- دوست دخترش نباشه؟
- چرت نگو نیلو...دوست دخترشو ورمیداره میاره پیش زنش؟
- اوهو...چه سریعم قبول کردی زنش شدی.
عاصی شده نق زدم:
- منظورم از زنش مرجان بود.
- اون اگه از مرجان رو میگرفت که زن دوم نمیگیرفت.
- حالا هر چی...فکر نکنم دوست دخترش باشه...اگه دوست دخترش بود
که اونو میگرفت نه منو.
- تو رو از رو لجو لجبازی گرفته...اگه اون دختره طنازو نپرونده بودی
اینجوری اتیش نمیگرفت که همه رو باهم بسوزونه.
خودم را روی تخت ولو کردم:
- حرف حساب جواب نداره
- حالا ول کن حرف حسابو...مهمونی امشبو چیکار میکنی؟
- چیکار کنم؟
- مگه نمیگی تیکه انداخته بهت؟! پاشو بشونش سرجاش مرتیکه رو!
- مثلاً چطور ؟
- بابا تو از هر انگشتت یه هنر میریزه سرمه...دوتا از اون غذاهای
خوشمزتو درست کن همه انگشت به دهن بمونن...من موندم با این
استعداد اشپزی چطور شف نشدی رفتی شدی دکتر؟
اشپزی را دوست داشتم و کلاس های زیادی را در خصوصش رفته بودم.
اشپزی همیشه حالم را خوب میکرد.
- پاشم واسه اینا اشپزی کنم نیلو؟ بیکارم مگه...زهرمار بخورن.
- بابا امشب به حالی از این مرجان و ماهرخ بگیر که دیگه اینقدر واسه تو
کری نخونن...اینقدر حرف و لیچار بارت کردن توام این ترسو بنداز تو
جونشون که نکنه اینکارات و کدبانوییت باعث بشه مسیح دلش بلرزه برات!
بیراهم نمیگفت...میگفت؟
گفته بودم ان تهدید ها برایت گران تمام میشود ماهرخ خانم!
بگذار برویم کمی با دم شیر بازی کنیم.
- تا ببینم چی میشه...باید فکرامو بکنم.
- انجامش بده! فکر نیاز نداره...تو الآن تو میدون جنگی رسما..راستی کارای انتقالیتو انجام دادما...فقط مونده مدرکت که تا فردا پس فردا میرسه به دستت.
- دستت درد نکنه عشقم...نمیدونی چقدر نیاز دارم کار کنم بلکه ذهنم اروم بشه.
با نیلو خداحافظی کردم؛ تلفن را روی سینه ام گزاشتم و امشب باید بااعصاب اهالی این عمارت کمی بازی میکردم و خوش میگذراندم.بی شک کمی خوش گذرانی حقم بود.
*
انرژی گرفته از افکار خبیثی که نیلو در ذهنم چپانده بود از عمارت بیرون رفتم و حرکت کردم به سمت اشپز خانه بیرونی.
مهری خانوم و خدمتکار جوانی که میدانستم نامش اعظم است در تکاپوی تدارکات بودند.
سالم بلند بالایی دادم و با احترام جواب دریافت کردم.
- سلام خانم جان...چیزی نیاز داشتین؟
در همان حین محبوبه وارد اشپز خانه شد و با تعجب مرا نگرییست:
- اینجایی؟ داشتم دنبالت میگشتم.
- چیکارم داشتی؟ لبخند عریضی زد:
- برات کاچی درست کردم.
در انی صورتم گر گرفت و عاصی شده گفتم:
- نیازی به این چیزا نیست...خوبم.
به سمت یخچال رفتم و او غر غر کنان پشت سرم امد:
- یعنی چی نیاز نیست...کلی زحمت کشیدم درستش کردم...باید تا اخر بخوری.
دستی در هوا تکان دادم و در یخچال را باز کردم:
- کارای واجب تری دارم...باید چند نمونه غذا درست کنم واسه امشب...بجای اینکارا کمک کن بهم. موضوع کاچی را به کل فراموش کرد:- مهمون قراره بیاد؟ تو چرا میخای غذا درست کنی؟
مهری خانوم از ان ور دخالت کرد:
- خانوم جون ما غذاهارو میپزیم...شما نیازی نیست زحمت بکشین...تازه عروسین خودتونو خسته نکنین.
- امشب تمام غذا هارو خودم درست میکنم.
دروغ شاخداری اضافه کردم:
- مسیح خودش ازم خواست...میخاین رو دستور اقاتون حرف بزنین؟
- اما اخه...
- اما اخه نداره...لطفا فقط بهم کمک کنین...نگران نباشین از پسش برمیام.
محبوبه با لبخند گشادش وارد بحث شد:
- دخترم یه پا کدبانوعه مهری... ماشاالله از هر انگشتش یه هنر میریزه...هم اینکه شوهرش ازش خواسته...نمیتونه روشو زمین بندازه که.
مهری خانوم لبخندی زد:
- باشه خانوم...هرجور شما صلاح میدونین...حرف شما برای ما مثل حرف
اقاست. لبخندی به رویش زدم:
- پس عالیه...میخام سه نمونه غذا درست کنم...به اضافه دو نوع سالاد و دسر...یکم سخته ولی مطمعنم نتیجه خیلی خوب میشه. | 114 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
