1 611
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+530 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+42
в 1 каналах
май '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+41
в 3 каналах
Get PRO
январь '26
+21
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '25
+92
в 3 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
октябрь '25
+55
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+39
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+51
в 2 каналах
Get PRO
июль '25
+59
в 1 каналах
Get PRO
июнь '25
+41
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+57
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
февраль '25
+62
в 1 каналах
Get PRO
январь '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '24
+74
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+52
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+71
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
август '24
+63
в 1 каналах
Get PRO
июль '24
+28
в 3 каналах
Get PRO
июнь '24
+12
в 1 каналах
Get PRO
май '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
март '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
январь '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+8
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+22
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+20
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+162
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+268
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+218
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+913
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+433
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+518
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+646
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+238
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+361
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+271
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+304
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+120
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+1 379
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+593
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+686
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 24 июня | +1 | |||
| 23 июня | +3 | |||
| 22 июня | +1 | |||
| 21 июня | +3 | |||
| 20 июня | +2 | |||
| 19 июня | +2 | |||
| 18 июня | +3 | |||
| 17 июня | +1 | |||
| 16 июня | +2 | |||
| 15 июня | +1 | |||
| 14 июня | +1 | |||
| 13 июня | +1 | |||
| 12 июня | +2 | |||
| 11 июня | +3 | |||
| 10 июня | +1 | |||
| 09 июня | +2 | |||
| 08 июня | +2 | |||
| 07 июня | +2 | |||
| 06 июня | +2 | |||
| 05 июня | +1 | |||
| 04 июня | +2 | |||
| 03 июня | +2 | |||
| 02 июня | +1 | |||
| 01 июня | +1 |
Посты канала
| 2 | کانال سرنوشت بدنوشت
@nemt2 | 79 |
| 3 | Нет текста... | 78 |
| 4 | دوستان گلم
خستہ نباشید همگے
از اینڪہ تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪردید متشڪرم 🙏
مفتخریم ڪ خدمتگزار شمایم
تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم
تا درودے دیگر بدرود
شبتون خوش عزیزان💞
تادرود دیگـــربــدرود👋👋👋
🍃🌺🍃 | 76 |
| 5 | 00:00
هوشنگ ابتهاج :
یک جا به کنار تو ارزد به جهان با غیر ....
🤍🤍:🤍🤍
https://t.me/Good_Feeling2024 | 84 |
| 6 | ❤️❤️:❤️❤️
در ساعت صفر
❣ احساست را نفس مےڪشم
❣نگاهت را مےخوانم
❣قلبت را مے نوازم
❣ سڪوتت را مےشنود
❣من تو را عاشقانہ دوست دارم
ساعت عاشقے مبارڪ بهـترینم❤️
♥️♥️⏰♥️♥️ | 85 |
| 7 | Нет текста... | 104 |
| 8 | 🔘✨خـدایا🙏
🕊✨در این شب عاشورا
🔘✨بجز خودت به دیگرى
🕊✨واگذارمان نکن...
🔘✨تویى پروردگار ما
🕊✨پس قرار دہ ...
🔘✨بى نیازى در نفسمان
🕊✨یقین در دلمان
🔘✨روشنى در دیدہ مان
🕊✨بصیرت در قلبمان ...
🔘✨آمین یا رب العالمین🤲
🕊✨التماس دعا🙏
🔘✨شبتون حسینی🖤
| 103 |
| 9 | به بزرگی آرزویت نیندیش
به بزرگى کسى بیندیش
که میخواهد
آرزویت را برآورده کند
براى برآورده شدن
آرزوهایتان
خـــدا
رابراى شما آرزو ميكنم
شب_همگی_بخیر | 93 |
| 10 | الهی اگر بد بودیم یاریمان کن
تا فردایى بهتر داشته باشیم
خدایا به حق مهربانیت
نگذار کسی
با ناامیدی و ناراحتی
شب خود را به صبح برساند
شبتون بخير | 99 |
| 11 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوپنج
فردا صبح قبل از اینکه زیور بیدار بشه میرم تا غرورم بیشتر از این جریحه دار نشه…….
دوباره بالش زیر سرم با اشک خیس شدفقط گریه کمی آرومم کرد،شاید اگر نریمان نبود همون اوایل کم میاوردم و از این بازی که مهتاب خانم راه انداخته بود پا پس میکشیدم اما حالا با وجود نریمان نمیتونستم کاری کنم،پسرم پدر میخواست،هویت میخواست،نمیتونستم نسبت به آینده اش بی تفاوت باشم….صبح زود که بیدار شدم هنوز زیور خواب بود،آفتاب تازه داشت طلوع میکرد و بهترین فرصت برای رفتن بود،هنوز مقصدی نداشتم اما اگر شب رو هم توی خیابون میخواییدم بهتر از این بود که غرورم رو زیر پا بذارم و حرف های زیور رو تحمل کنم……نریمان خوابِ خواب بود که بغلش کردم و آروم از اونجا بیرون زدم،عجیب بود انگار از سیاهچاله بیرون اومده بودم،چند تا خیابون رو پیاده طی کردم تا به پارک کوچیکی رسیدم،نریمان بیدار شده بود و موقع شیر خوردنش بود،خودمو حسابی توی چادر پیچونده بودم تا مبادا برق النگوهای توی دستم کسی رو وسوسه کنه،نریمان که سیر شد دوباره بلند شدم و راه افتادم،فقط یک نفر میتونست بهم پناه بده که خدا خدا میکردم هنوز هم همونجا باشه…..چندتایی ماشین توی خیابون در رفت و آمد بود و بلاخره یکیش جلوی پام ایستاد،از گرسنگی در حال ضعف بودم و بوی نون های تازه ای که راننده روی صندلی جلو گذاشته بود عقل و هوشم رو برده بود…..از ماشین که پیاده شدم نریمان رومحکم بغل کردم و راه افتادم،خدایا خودت کمکم کن،نذار ناامید از اینجا برگردم ،خودت میبینی که بجز اینجا جایی برام نمونده و انگار بی کس ترین ادم دنیام…..با دست لرزونم تقه ای به در زدم و کمی بعد زن جوونی جلوی در اومد،سلام کردم و گفتم میخوام سیده خانم رو ببینم،نگاهی به سرتاپام کرد وگفت بگم کی کارش داره؟با خوشحالی گفتم بگو گل مرجان،قبلا خونه مون اینجا بود…..زن باشه ای گفت و رفت داخل،خدایا شکرت که سیده خانم هنوز اینجاست…….طولی نکشید که زن دوباره جلوی در اومد و گفت ببخشید جلو در نگهت داشتم بیا تو،سیده خانم تو اتاقش منتظرته…..نمیدونم چطور خودمو به اتاقش رسوندم،جدای از اینکه دنبال سرپناه میگشتم دلم میخواست کمی با حرف هاش آرومم کنه درست مثل اون موقع هایی که قرار بود با ازش ازدواج کنم و دلم پر از آشوب بود اما سیده خانم با حرف هاش آرومم میکرد…….در که زدم دوباره صدای ارامشبخشش توی گوشم پیچید،دستگیره ی در رو پایین کشیدم و داخل رفتم……
باورم نمیشد سیده خانم روبروم نشسته،هنوز هم همونجوری بود همون طور که سه سال پیش ازش خداحافظی کردم و رفتم.....آروم و مهربون نشسته بود و لبخند روی لبش بود، نمیدونم چرا از دیدنش احساساتی شدم و زدم زیر گریه،سیده خانم برای اولین بار از سر جاش بلند شد و بهم نزدیک شد، نمی دونستم باید چی بهش بگم با بغض گفتم سلام ....دستشو توی کمرم گذاشت و گفت سلام دخترم چقدر خوشحال شدم از دیدنت ،باورم نمیشه اومدی سراغم،اولین مستاجری هستی که بعد از رفتنش اومده و بهم سر میزنه..... چه خبر ؟خوبی ؟خانواده ت چطورن؟ از مادر وخواهر و برادرت چه خبر؟ همه خوبن؟ اینکه توی بغلته پسر خودته آره ؟پس شوهرت کو ؟حتماً پشت در منتظر ایستاده .....با حرفهای سیده خانم گریه ام تبدیل به هق هق شد و گفتم شما نمیدونی توی این سالها چه اتفاقاتی افتاده سیده خانم ،میدونم فقط موقع مشکلاتم یاد شما میفتم اما باور کنید چاره ی دیگه ای نداشتم،بی کس و تنها شدم هیچکس رو نداشتم که حتی یک شب رو خونه اش بمونم.....سیده خانم متعجب گفت دختر جان چرا رمزی حرفی میزنی؟پس شوهرت کجاست؟اصلا بیا اینجا بشین قشنگ حرف بزن ببینم چی شده.....باشه ای گفتم و دنبالش راه افتادم،واقعا به درد و دل احتیاج داشتم مدت ها بود سفره ی دلم رو پیش کسی باز نکرده بودم و از اینهمه سکوت حس خفگی داشتم.....گوش های شنوای سیده خانم رو که دیدم چشمامو بستمو دهنم رو باز کردم،از روز اول ازدواجمون گفتم تا پنهان کاریمون و اومدن مهتاب خانم و رفتن آرش و........همه چیز رو براش گفتم و آروم گرفتم،انقدر آروم که دلم میخواست سرمو بذارم روی پاهای سیده خانم و بخوابم........سیده خانم حرفامو که شنید ناراحت بهم نگاه کرد و گفت الهی برات بمیرم چی کشیدی توی این مدت،اما احسنت بهت،وقتی میدونی دل شوهرت هنوز باهاته خوب کاری میکنی که منتظرش میمونی،این بچه پدر میخواد و تو تنهایی نمیتونی از پس بزرگ کردنش بربیای،خیلی کار خوبی کردی که اومدی اینجا،این خونه همیشه برای تو جا داره گل مرجان،انقدر هم غصه نخور خدایی نکرده شیرحرصی میدی به این طفل معصوم،تا هرچقدر خواستی میتونی تو این اتاق پیش خودم بمونی،اتاق خالی هم هست ها،اما دوست دارم پیش خودم بمونی......با خجالت گفتم نه مزاحم شما نمیشم،بخدا پول دارم برای اجاره ی اتاق،همینکه بهم اتاق بدید خودش یه دنیاست….
ادامه دارد....
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 128 |
| 12 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوچهار
نمیتونی بگو برم دنبال کارم….
مصطفی دستاشو توی جیب کتش کرد و گفت خونه خودمون که نمیتونم ببرمت چون مادرم اونجاست، اما پیش زیور میتونی بمونی،شوهرش جای دیگه ای کار میکنه و شبها خونه نمیاد ،امشب اونجا بمون تا فردا فکری برات بکنم…….
بعد هم رفتن به روستا اصلاً صلاح نیست،اونجا بیاد سراغت دیگه راه فراری نداری و با مادری هم که تو داری برای دو قرون پول بچه رو دو دستی تقدیم به مهتاب خانم می کنه،با این حرف مصطفی چیزی توی دلم فرو ریخت راست می گفت مادر من برای پول هر کاری می کرد مطمئن بودم اگر مهتاب خانوم سراغش بره و یک چشمه نشونش بده حتی خودم رو هم میفروشه چه برسه به نریمان رو……..انقد افکارم به هم ریخته بود که دلم میخواست یه بلایی سر خودم بیارم،کجا باید میرفتم اخه،اگه زیور بدش بیاد چی؟اگه تو خونه اش راهم نده چی؟توی ماشین که نشستم سرمو به شیشه چسبوندم و به اشکام اجازه ی باریدن دادم،مگه چند سالم بود؟چقد صبر و تحمل داشتم مگه؟به چهره ی معصوم نریمان نگاه کردم،فارغ از همه چی خوابیده بود و گاهی لبخند میزد،حقیقتا حرف های مصطفی عمیقا منو به فکر فرو برده بود،اگه ارش هیچوقت نمیومد چی؟تکلیف من چی میشد؟تا کی باید از دست مهتاب خانم فرار کنم؟معلومه که اون بی خیال من نمیشد…..مصطفی ماشین روکنار خیابون نگه داشت و گفت پیاده شو همینجاست خونه زیور…..نریمان رو روی شونه ام گذاشتم و پیاده شدم،حتی یک دست لباس هم براش نیاورده بودم،مصطفی که در زد یک لحظه پشیمون شدم و خواستم برگردم که همون لحظه در باز شد و زیور با دیدن ما دوتا باهم با تعجب سلام کرد…….آروم سلام کردم و به مصطفی نگاه کردم،میخواستم ببینم چی میخواد به زیور بگه،زیور منو که دید اخماش تو هم رفت و گفت بیا تو داداش بفرما……..مصطفی به من نگاهی کرد و گفت شما بفرما تو منم میام حالا،انقد شرمنده شده بودم که نمیتونستم سرمو بالا بگیرم،زیور نگاه پر غصبی بهم کرد و گفت بفرما داخل…….نریمان توی دستم بود و خشک شده بودم،همونجوری با سر پایین رفتم داخل و روی سکو نشستم،چقد خار و خفیف شده بودم که برای سرپناه باید اینجوری اخم و تخم های زیور رو تحمل میکردم……مصطفی همونجا جلوی در نیم ساعتی با زیور حرف زد و به ظاهر متقاعدش کرد منو پیش خودش نگه داره،مصطفی که رفت زیور در رو بست و با سردی گفت چرا اینجا نشستی بیا تو بچه تو بغلته،بیا تو سردشه…….بلند شدم و دنبالش راه افتادم،میدونستم توی ذهنش داره به این فکر میکنه که من وبال گردن برادرش شدم و میخوام براش دردسر درست کنم…….
زیور بدون اینکه دیگه باهام حرف بزنه توی اشپزخونه رفت وخودش رو مشغول کاراش کرد،میدونستم نمیخواد با من حرف بزنه اما خب چرا؟مگه من چکارشون کرده بودم؟کمی که گذشت زیور با سینی غذایی از اشپزخونه بیرون اومد و گفت ببخشید دیگه دیروقت بود که چیز بهتری برات درست کنم،بده بچه بخوره گرسنشه…..تشکر کردم و سینی رو ازش گرفتم،خودم که اشتها نداشتم اما به زور چند لقمه ای توی دهن نریمان گذاشتم،زیور از توی اتاق بیرون رفت و گفت براتون رختخواب پهن کردم میتونی بری تو اتاق بخوابی…..با خجالت بلند شدم و گفتم ببخشید زیور،من نمیخواستم مزاحمت بشم شرمنده،نمیدونم چرا انقد سرد رفتار میکنی اما باور کن چیزی بین منو مصطفی نیست دیگه،من شوهرم دارم بچه دارم شوهرمو هم خیلی دوست داشتم…..زیور پوزخندی زد و گفت کدوم شوهر؟همونکه فراری شده و معلوم نیست کجاست؟ببین گل مرجان دست از سر برادر من بردار،بخدا بدبختش کردی بیچاره اش کردی،روزی نیست که مامانم غصه شو نخوره،اون بخاطر تو تا حالا زن نگرفته،دختر خالم نامزدش بود به هم زد اون حالا بچه داره اینم از مصطفای ما……..اصلا چه دلیلی داره میفتی دنبالش هی اینور اونور میری؟مگه تو به قول خودت شوهر نداری؟فکر کردی اگه طلاقم بگیری مادر من میذاره مصطفی تورو بگیره؟بخدا قسم نمیذاره،بذار آرامش برگرده به زندگیمون از وقتی تو اومدی همه چی به هم ریخته….با چشمای خیس و اشکی بهش نگاه کردم،گفتم بهت که چیزی بین منو داداشت نیست،من عاشق شوهرمم یه تار موی گندیدشو هم با دنیا عوض نمیکنم…زیور پوزخند زد و گفت خب توکه عشقت واقعی نبود و زود به یکی دیگه دل بستی به این داداش احمق منم حالی کن دیگه……..چقد راحت دل میشکوند؟انقد ازش بدم اومده بود که دلم نمیخواست حتی برای یک لحظه هم اونجا بمونم اما چه کنم که چاره ای نداشتم،باید هرجور شده همین یک شب رو تحمل میکردم تا فردا فکری برای خودم بکنم…..بدون اینکه چیزی بگم نریمان رو بغل کردم و توی اتاق رفتم،اصلا چطور راضی شده بودم اینجا بیام؟حلالت نمیکنم مهتاب خانم که من رو آواره ی این خونه اون خونه کردی…..به هر جون کندنی بود نریمان رو روی پام گذاشتم و خوابوندمش،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 118 |
| 13 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوسه
گوشه ی دیوار روی زمین نشستم و شروع کردم به نفس کشیدن ،سینه ام میسوخت و داشتم خفه میشدم........چی از جونم میخواست اخه؟چرا نمیذاشت زندگیمو بکنم،هرچند وقت یکبار میومد و آرامشم رو به هم میزد،تازه داشت نفسم جا نیومد که با شنیدن صدایی از نزدیک بلند شدم.....
اول فکر کردم مهتاب خانم بهم رسیده اما با شنیدن صدای گربه فهمیدم اشتباه کردم،دوباره سرجام نشستم و برای اینکه نریمان رو آروم کنم سینه ام رو توی دهنش گذاشتم و توی فکر فرو رفتم،کجا باید میرفتم حالا؟جایی برای رفتن نداشتم جای دیگه اصغر هم نبود که فکری به حالم کنه....از شدت بی پناهی و بی کسی دوباره تمام صورتم خیس شد،نریمان که سیر شد بلند شدم و راه افتادم اونجا موندن اصلا درست نبود،توی خیابون که رسیدم جلوی ماشینی دست بلند کردم و سوار شدم،ادرس رو که بهش دادم نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه اما چاره ی دیگه ای نداشتم،نمیشد که شب رو توی خیابون بمونم فقط خدا خدا میکردم همونجا باشه و بتونم ببینمش.....ماشین که جلوی ژاندارمری نگه داشت نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم،تنها کسی که اون لحظه به ذهنم میرسید مصطفی بود،شب بود و میدونستم اونجا نیست اما با خودم گفتم شاید اگر خودم رو معرفی کنم باهاش تماس بگیرن و بیاد سراغم....چقدر غریب و بی کس بودم خدایا،چقد جای مرتضی برادر جوونمرگم خالی بود،مطمئنم اگر زنده بود نمیذاشت این آدم ها هر بلایی که دلشون میخواد سرم بیارن......توی سالن ژاندارمری که رفتم مستقیم سراغ سربازی رفتم که پشت میز نشسته بود و چرت میزد،سلام که کردم از جا پرید و نزدیک بود پخش زمین بشه،چادرم رو توی صورتم کشیدم و سراغ مصطفی رو گرفتم،کلاهشو مرتب کرد و گفت نیست رفته خونه فردا صبح بیا،با بغض گفتم آقا توروخدا یه زنگ بهش بزنید من فامیلشم از شهرستان اومدم آدرس خونه شو هم ندارم،شما یه زنگ بهش بزن اگه گفت نمیشناسم من میرم....به هر سختی بود سرباز رو راضی کردم تا به مصطفی زنگ بزنه،خداخدا میکردم خونه باشه و بتونه بیاد سراغم،تصمیم گرفته بودم فردا برگردم پیش مادرم و همونجا زندگی کنم،دیگه تحمل این موش و گربه بازی رو نداشتم........سرباز با مصطفی صحبت کرد و گفت همینجا منتظر بمون گفت الان میاد،اصلا دوست نداشتم بهش رو بندازم اما چاره ی دیگه ای نبود،دوباره دلم پر کشید برای زری اگر بود الان تنها نبودم و باهم فکری میکردیم....نیم ساعتی توی ژاندارمری نشستم تا بلاخره مصطفی اومد،جواب سلامم رو داد و با تعجب گفت اینجا چکار میکنی گل مرجان؟اونم این وقت شب؟با کی اومدی اینجا اصلا؟دوست نداشتم جلوش گریه کنم،بغض توی گلومو قورت دادم و گفتم مهتاب خانم اومده بود خونه ی ننه طوبی،میخواد پسرمو ازم بگیره،من بیرون بودم رفتم خونه دیدمش توی حیاط فرار کردم....
میخواد پسرم رو ازم بگیره نمیدونم چی از جونم میخواد،دفعه قبل هم که اومده بود و خواهرم رو ازم گرفت...الان هم چیز زیادی ازت نمیخوام فقط جایی رو می خوام که همین امشب اونجا بمونمو فردا صبح به سمت روستامون حرکت کنم دیگه نمیتونم این شهر و آدماش رو تحمل کنم می خوام برم برای خودم زندگی کنم تا وقتی که ارش برگرده....
مصطفی پوزخندی زد و گفت نمیدونم دیگه چی بهت بگم گل مرجان انگار داری خودتو به نفهمی میزنی،دارم بهت میگم اون مرد دیگه برنمیگرده چرا میخوای تا آخر عمر توی فرار و استرس زندگی کنی؟ یک بار هم که شده به حرف من گوش کن به خدا قسم من نمیزارم آب توی دلت تکون بخوره،فکر میکنی اگر من شوهرت بودم اون سر دنیا هم که بودم میذاشتم تو انقدر اذیت بشی؟الان دو ساله که تورو ول کرده و رفته و به هیچ چیزی فکر نمیکنه،اون مادرشو میشناسه و میدونه چقد خطرناکه اما باز هم برای خودش نشسته و تو اینجا داری زجر میکشی،پیش خودت چی فکر می کنی ها ؟فکر کردی با فرار کردن دست ازسرت برمیداره؟ نه اصلاً اینطور نیست میدونستی که توی تمام این مدت و این روزها مادر آرش یک نفر و اجیر کرده و پا به پات میاد؟میدونه چیکار می کنی کجا میری و هرچند وقت یکبار هم خودشو نشون میده تا تورو مجبور به طلاق کنه، این زن رو دست کم نگیر گلمرجان،اون حتی توی حکومت هم آدم داره،فکر کن به راحتی میتونه کاری کنه پسرش به ایران برگرده اما این کارو نمیکنه،همچین آدم سنگدلی فکر می کنی دست از سرت بر میداره؟روستا که سهله اگر تا اون سر دنیا هم بری پیدات میکنه و میاد سراغت،میدونی چرا میخواد پسرتو ازت بگیره؟چون میدونه تو بدون این پسر هیچ کاری نمیتونی بکنی، میخواد پسر تو بگیره وپیش ارش بفرسته، چون میدونه که اگر روزی هم قرار باشه آرش برگرده فقط و فقط به خاطر این پسره…
با صدای پر از بغض و ناراحتی گفتم نه آرش عاشق منه،من مطمئنم اون هم همین قدر که من دوستش دارم دوستم داره و چشم انتظار دیدنمه،الانم حوصله ی این حرفارو ندارم اگر میتونی کاری برام بکنی بسم الله،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 107 |
| 14 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدودو
نکنه این حرفها رو برای دلخوشی من میزنی؟تو رو خدا هر چی شده راستشو بگو من دلش رو دارم….. روی سکو کنارش نشستم و با محبت گفتم ننه بخدا راست میگم آخه چرا باید بهت دروغ بگم ؟مصطفی تا همین الان دنبال کارهای اصغر بود و پیش چند تا از دوستاشم رفت و همه بهش قول مساعد دادن و گفتن همین روزها آزاد میشه…….
ننه طوبی که حسابی از حرفام خوشحال شده بود توی مطبخ رفت و گفت برم یه چیزی درست کنم توهم از دیشب چیزی نخوردی خدا تورو پیش من فرستاد گل مرجان،تو نبودی من دیوونه میشدم تک و تنها توی این خونه.......چند روزی گذشت و مصطفی مدام میومد و به ننه طوبی سر میزد،میگفت همه کارهای مربوط به آزادی اصغر رو انجام داده و فقط دو ماه باید تو زندان بمونه،هرروز درگیر درست کردن ترشی و سبزی بودیم و وقت سر خاروندن هم نداشتیم،بلاخره یه روز که کارمون سبک تر بود تصمیم گرفتم برم و سراغ زری رو بگیرم،قرار شد برم خونه ی معصومه خانم و ازش بخوام زری رو صدا کنه تا ببینمش دلم برای خواهرم تنگ شده بود و دیگه تحمل نداشتم....برای نریمان یک دست لباس و مقداری پول برداشتم تا سر راه چیزی برای زری و منصور بخرم،هرچه اصرار کردم ننه طوبی هم همراهمون بیاد قبول نکرد و گفت حال و حوصله ندارم.......با خودم چادر برداشتم تا سر کنم و صورتمو بپوشونم،توی کوچه که رسیدم با ترس و لرز خودمو به خونه ی معصومه خانم رسوندم و شروع کردم به در زدن،میترسیدم پرویز بیاد و منو اونجا ببینه.......طولی نکشید که در خونه باز شد و معصومه خانم درحالی که داشت روسریشو روی سرشو مرتب میکرد توی چهار چوب در ظاهر شد،با هول نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم معصومه خانم میشه بیام تو؟کارتون دارم؟با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت شما؟من نمیشناسمتون،چادر روی صورتمو کنار زدم و گفتم من خواهر زری ام،یادته باهاش اومدم اینجا؟توروخدا بذار بیام داخل میترسم پرویز بیاد بیرون منو ببینه.....معصومه خانم که تازه منو شناخته بود سریع از جلوی در کنار رفت و گفت وای توروخدا ببخشید بیا داخل......معصومه خانم در رو که بست گفت صورتتو پوشونده بودی نشناختمت،خیره انشالله،نریمانو روی زمین گذاشتم و در حالیکه کش و قوسی به کمرم میدادم گفتم اومدم سراغ زری الان چند ماهه که خواهرمو ندیدم بی قرارشم،گفتم شاید تو بتونی بیاریش اینجا.....معصومه متعجب گفت مگه تو خبر نداری زری از اینجا رفته؟همونموقع که برگشت خونه رو بار کردن و رفتن،به هیچکسم نگفتن کجا میرن.....با شنیدن این حرف ها حس کردم زانوهام سست شد،کجا رفته بود زری ،حالا از کجا باید پیداش میکردم؟چرا همه ی آدمای خوب اطرافم یکی یکی داشتن دور میشدن.....
با بغض گفتم توروخدا یعنی هیچ نشونه ای نداری ازش؟همینجا تو همین شهره؟نکنه پرویز بلایی سر خواهرم آورده باشه؟یا اون زنیکه قمر؟معصومه پوزخندی زد و گفت نمیدونی مگه؟قمر که فرار کرد و رفت،زری که برگشت یه شب هرچی پول و طلا توی خونه بود جمع کرد و فرار کرد،یه بار زری اومد اینجا پیشم میگفت پرویز خیلی باهاش خوب شده و واسه همین قمر نتونست تحمل کنه هرچی پول و طلا توی خونه بوده پارو کرده برده،نترس زری خوبه،حتما رفتن یه جایی دارن واسه خودشون زندگی میکنن.......حرفای معصومه خانم حسابی توی فکرم برده بود،قمر بی شرف انگار فقط قصد داشت زندگی زری رو خراب کنه و بره......یکم دیگه پیش معصومه خانم نشستم و بعداز خداحافظی راهی بازار شدم،اصلادل و دماغ خونه رفتن نداشتم،دلم به این خوش بود که زری رو میبینم و کمی باهاش حرف میزنم اما حالا با خبر رفتنش حسابی پکر شده بودم،مدام خودمو سرزنش میکردم که چرا زودتر نیومدم سراغش اما خب این حرف ها دیگه فایده ای نداشت.....نزدیک غروب بود که بلاخره راهی خونه شدم،نریمان توی بغلم خواب بود و به سختی داشتم راه میرفتم،به خونه که رسیدم برای اینکه نریمان بیدار نشه کلید رو توی در انداختم و آروم بازش کردم اما با صدایی که شنیدم نفسم توی سینه حبس شد.......اینکه مهتاب خانم بود،اینجا چکار میکرد؟از ترس داشتم پس میفتادمو نمیدونستم باید چکار کنم،صداش به گوشم رسید که داشت به ننه میگفت ببین مثل بچه ی آدم حرف بزن و بگو اون زنیکه نوه ی منو کجا برده،قسم میخورم بهم بگی همین فردا پسرتم آزاد میکنم،ننه اما با گریه گفت خانم گفتم اینجا زندگی نمیکنه چند وقته رفته از اینجا......یه صدایی توی گوشم میگفت برو،میخوان بچه رو ازت بگیرن،فقط میدونم درو ول کردم و پا به فرار گذاشتم،انگار صداهایی از پشت سر به گوشم میخورد اما با تمام وجود شروع به دویدن کردم،انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه پیش نمیتونستم راه برم........از تکون های من نریمان بیدار شده بود و گریه میکرد،نفسم توی سینه حبس شده بود و دیگه نمیتونستم راه برم،چند کوچه ای از اونجا دور شده بودم و هوا کاملا تاریک شده بود،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 108 |
| 15 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدویک
مصطفی با صدای تقریبا بلندی گفت چی؟کی ریخته تو خونه؟چرا بردنش؟چقد بهش گفتم دست از این کارا بردار و به ننه ت فکر کن،تو نمیخواد اینجا بمونی برو خونه من میرم پیگیری کنم ببینم کجا بردنش،زود توی حرفش پریدم و گفتم نه منم میاد ننه طوبی حالش اصلا خوب نبود برم خونه بگم خبر ندارم از اصغر یه بلایی سر خودش میاره.....
مصطفی باشه ای گفت وراه افتاد،توی ماشین که نشستیم پوزخندی زد و گفت چه خبر از ارش اومد سراغت؟از لحن حرف زدنش یکه خوردم اما آرامش خودمو حفظ کردمو گفت میاد بلاخره قلبم روشنه،تا به مقصد برسیم هیچکدوم حرفی نزدیم و تمام مسیر توی سکوت گذشت،خدا خدا میکردم برای اصغر مشکلی پیش نیومده باشه و زود آزادش کنن…..مصطفی چندجایی سر زد تا بلاخره فهمید اصغر رو کجا بردن،ماشینو که پارک کرد به عقب برگشت و گفت هیمنجا بمون خب،اینجا جایی نیست که تو بتونی بیای داخل،سعی میکنم زود بیام اما هرچقدرم دیر اومدم از ماشین پیاده نشو خب؟باشه ای گفتم و مصطفی از ماشین پیاده شد،سرمو روی صندلی گذاشتم و سعی کردم تا اومدنش چرت بزنم خیلی خسته بودم و دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم،نمیدونم چقد خواب بودم اما چشمامو که باز کردم دوتا چشم سبز رو دیدم که بهم خیره شده بود و تا متوجه بیدار شدنم شد سریع روشو برگردوند،نگاهی به بیرون انداختم و گفتم الان چه موقعست؟ببخشید انقد خسته بودم که نتونستم بیدار بمونم از اون موقع که اومدن و اصغرو بردن چشم رو هم نذاشته بودم،حالا چی شد تونستی چیزی بفهمی؟مصطفی دستاشو روی فرمون گذاشت و گفت یکراست فرستادنش زندان،با هزار زور و بدبختی تونستم برم ببینمش خیلی اذیتش کرده بودن،اینارو به ننه نگیها اما یکی از دوستام اینجاست قول داده کمکش کنه،شانس آورده تو خونه نتونستن چیزی پیدا کنن وگرنه هیچکس نمیتونست بهش کمک کنه،دوستم گفتم یکم زیر شکنجه مقاومت کنه و اعتراف نکنه سعی میکنم بیارمش بیرون،خوشحال سر جام کمی جابجا شدم و گفتم یعنی زیاد اون تو نمیمونه؟خداروشکر توروخدا زود برو به ننه بگم تا الان کشته خودشو….اینو که گفتم مصطفی خیلی غیر منتظره به عقب برگشت و گفت گل مرجان نمیخوای تو تصمیمت صرفنظر کنی؟متعجب گفتم کدوم تصمیم؟مصطفی نفس عمیقی کشید و گفت شوهرت دیگه نمیتونه برگرده گل مرجان چرا خودتو عذاب میدی ؟یعنی میخوای تا آخر عمر از دست خانواده اش فرار کنی؟اصغرو بیین؟
بخاطر چهار تا دونه اعلامیه چه به روزش آوردن تمام ناخوناشو کشیدن،بعد فکر میکنی اون ارش که جرمش اقدام علیه حکومت و جاسوسیه رو راحت میذارن برگرده ایران؟به فکر خودت نیستی به اون بچه فکر کن،به شرفم قسم نمیذارم آب تو دلتون تکون بخوره فقط از خر شیطون بیا پایین……خسته از این بحث همیشگی آه عمیقی کشیدم و گفتم وای مصطفی توروخدا ادامه نده بزار برای یک بار هم که شده آرامش داشته باشم چرا هر وقت منو میبینی این حرف های قدیمی رو تکرار می کنی،ببین من بارها گفتم و یک بار دیگه هم میگم خواهش می کنم فکر ازدواج با من رو از سرت بیرون کن حتی اگر آرش نیاد حتی اگر اتفاقی برای آرش هم بیفته من دیگه ازدواج نمیکنم اینو توی گوشت فرو کن،من از آرش بچه دارم چه انتظاری از من داری؟وقتی که اون سر دنیا منتظر منو چشم انتظار پسرشه انتظار داری برم دادخواست طلاق بدم و با تو ازدواج کنم؟مصطفی گذشته ها گذشته من دیگه علاقه ای به تو ندارم چون عشق ما یه عشق مسخره و بچه گونه بود قبول کن،خواهش می کنم برو دنبال زندگیت ازدواج کن و منو هم فراموش کن من به درد تو نمیخورم،من دیگه یک زن متاهل و بچه دارم سختی زیادی توی زندگی کشیدم رو حم آسیب دیده نمی تونم کنار تو باشم تو باید یکیو داشته باشی که بهت آرامش بده خوشبختت کنه من نمیتونم به خدا قسم نمیتونم پس خواهش می کنم اگر هنوز حرمتی بینمونه این بحثو تموم کن و دیگه هیچ وقت ادامش نده،
مصطفی بدون اینکه چیزی بگه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد خدا خدا می کردم تا رسیدن به خونه چیزی نگه و دوباره بحث رو ادامه نده،خوشبختانه تمام مسیر توی سکوت گذشت و بالاخره جلوی در خونه نگه داشت، ازش تشکر کردم و بدون اینکه جوابی بشنوم پیاده شدم دلم می خواست هر چه زودتر برم خونه و به ننه طوبی بگم،بدجوری به این خانواده مدیون بودم و حس می کردم هیچ فرقی با خانواده خودم ندارن…..درو که باز کردم ننه طوبی روی سکو نشسته بود و داشت گریه میکرد با خوشحالی به سمتش پا تند کردم و گفتم ننه بخدا خبر خوب برات دارم،همین الان از پیش مصطفی برگشتم رفته بود سراغ اصغر باهاش دیدار هم کرد و گفت حالش خوب خوبه و به زودی هم آزادش میکنن،خداروشکرازش اعلامیه و نوار نگرفتن و همین باعث میشه که توی زندان نگهش ندارن، ننه طوبی
سریع اشکاشو پاک کرد و گفت راست میگی توروخدا؟
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 120 |
| 16 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوپنج
فردا صبح قبل از اینکه زیور بیدار بشه میرم تا غرورم بیشتر از این جریحه دار نشه…….
دوباره بالش زیر سرم با اشک خیس شدفقط گریه کمی آرومم کرد،شاید اگر نریمان نبود همون اوایل کم میاوردم و از این بازی که مهتاب خانم راه انداخته بود پا پس میکشیدم اما حالا با وجود نریمان نمیتونستم کاری کنم،پسرم پدر میخواست،هویت میخواست،نمیتونستم نسبت به آینده اش بی تفاوت باشم….صبح زود که بیدار شدم هنوز زیور خواب بود،آفتاب تازه داشت طلوع میکرد و بهترین فرصت برای رفتن بود،هنوز مقصدی نداشتم اما اگر شب رو هم توی خیابون میخواییدم بهتر از این بود که غرورم رو زیر پا بذارم و حرف های زیور رو تحمل کنم……نریمان خوابِ خواب بود که بغلش کردم و آروم از اونجا بیرون زدم،عجیب بود انگار از سیاهچاله بیرون اومده بودم،چند تا خیابون رو پیاده طی کردم تا به پارک کوچیکی رسیدم،نریمان بیدار شده بود و موقع شیر خوردنش بود،خودمو حسابی توی چادر پیچونده بودم تا مبادا برق النگوهای توی دستم کسی رو وسوسه کنه،نریمان که سیر شد دوباره بلند شدم و راه افتادم،فقط یک نفر میتونست بهم پناه بده که خدا خدا میکردم هنوز هم همونجا باشه…..چندتایی ماشین توی خیابون در رفت و آمد بود و بلاخره یکیش جلوی پام ایستاد،از گرسنگی در حال ضعف بودم و بوی نون های تازه ای که راننده روی صندلی جلو گذاشته بود عقل و هوشم رو برده بود…..از ماشین که پیاده شدم نریمان رومحکم بغل کردم و راه افتادم،خدایا خودت کمکم کن،نذار ناامید از اینجا برگردم ،خودت میبینی که بجز اینجا جایی برام نمونده و انگار بی کس ترین ادم دنیام…..با دست لرزونم تقه ای به در زدم و کمی بعد زن جوونی جلوی در اومد،سلام کردم و گفتم میخوام سیده خانم رو ببینم،نگاهی به سرتاپام کرد وگفت بگم کی کارش داره؟با خوشحالی گفتم بگو گل مرجان،قبلا خونه مون اینجا بود…..زن باشه ای گفت و رفت داخل،خدایا شکرت که سیده خانم هنوز اینجاست…….طولی نکشید که زن دوباره جلوی در اومد و گفت ببخشید جلو در نگهت داشتم بیا تو،سیده خانم تو اتاقش منتظرته…..نمیدونم چطور خودمو به اتاقش رسوندم،جدای از اینکه دنبال سرپناه میگشتم دلم میخواست کمی با حرف هاش آرومم کنه درست مثل اون موقع هایی که قرار بود با ازش ازدواج کنم و دلم پر از آشوب بود اما سیده خانم با حرف هاش آرومم میکرد…….در که زدم دوباره صدای ارامشبخشش توی گوشم پیچید،دستگیره ی در رو پایین کشیدم و داخل رفتم……
باورم نمیشد سیده خانم روبروم نشسته،هنوز هم همونجوری بود همون طور که سه سال پیش ازش خداحافظی کردم و رفتم.....آروم و مهربون نشسته بود و لبخند روی لبش بود، نمیدونم چرا از دیدنش احساساتی شدم و زدم زیر گریه،سیده خانم برای اولین بار از سر جاش بلند شد و بهم نزدیک شد، نمی دونستم باید چی بهش بگم با بغض گفتم سلام ....دستشو توی کمرم گذاشت و گفت سلام دخترم چقدر خوشحال شدم از دیدنت ،باورم نمیشه اومدی سراغم،اولین مستاجری هستی که بعد از رفتنش اومده و بهم سر میزنه..... چه خبر ؟خوبی ؟خانواده ت چطورن؟ از مادر وخواهر و برادرت چه خبر؟ همه خوبن؟ اینکه توی بغلته پسر خودته آره ؟پس شوهرت کو ؟حتماً پشت در منتظر ایستاده .....با حرفهای سیده خانم گریه ام تبدیل به هق هق شد و گفتم شما نمیدونی توی این سالها چه اتفاقاتی افتاده سیده خانم ،میدونم فقط موقع مشکلاتم یاد شما میفتم اما باور کنید چاره ی دیگه ای نداشتم،بی کس و تنها شدم هیچکس رو نداشتم که حتی یک شب رو خونه اش بمونم.....سیده خانم متعجب گفت دختر جان چرا رمزی حرفی میزنی؟پس شوهرت کجاست؟اصلا بیا اینجا بشین قشنگ حرف بزن ببینم چی شده.....باشه ای گفتم و دنبالش راه افتادم،واقعا به درد و دل احتیاج داشتم مدت ها بود سفره ی دلم رو پیش کسی باز نکرده بودم و از اینهمه سکوت حس خفگی داشتم.....گوش های شنوای سیده خانم رو که دیدم چشمامو بستمو دهنم رو باز کردم،از روز اول ازدواجمون گفتم تا پنهان کاریمون و اومدن مهتاب خانم و رفتن آرش و........همه چیز رو براش گفتم و آروم گرفتم،انقدر آروم که دلم میخواست سرمو بذارم روی پاهای سیده خانم و بخوابم........سیده خانم حرفامو که شنید ناراحت بهم نگاه کرد و گفت الهی برات بمیرم چی کشیدی توی این مدت،اما احسنت بهت،وقتی میدونی دل شوهرت هنوز باهاته خوب کاری میکنی که منتظرش میمونی،این بچه پدر میخواد و تو تنهایی نمیتونی از پس بزرگ کردنش بربیای،خیلی کار خوبی کردی که اومدی اینجا،این خونه همیشه برای تو جا داره گل مرجان،انقدر هم غصه نخور خدایی نکرده شیرحرصی میدی به این طفل معصوم،تا هرچقدر خواستی میتونی تو این اتاق پیش خودم بمونی،اتاق خالی هم هست ها،اما دوست دارم پیش خودم بمونی......با خجالت گفتم نه مزاحم شما نمیشم،بخدا پول دارم برای اجاره ی اتاق،همینکه بهم اتاق بدید خودش یه دنیاست….
ادامه دارد....
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 1 |
| 17 | sticker.webp | 121 |
| 18 | کانال مابهترینه چون شما عضوش هستید
🌺 🌺👇👇
💜🍃 | 143 |
| 19 | سکوت میکنم تا خدا سخن بگوید
رها میکنم تا خدا هدایت کند
دست بر میدارم تا خدا دست بکار شود
و به او میسپارم تا آرام شوم...
شبتون بخیر⭐️ | 138 |
| 20 | ⭐️شبتون پر از ستاره هایی که
⭐️آغازی دوبـاره رو نوید میدن
⭐️یک روزنه امید میان تاریکی ها
⭐️ شبتون بخیر و سراسر آرامـش
♾💞🌹💞♾
| 139 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
