ru
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Открыть в Telegram
1 611
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+530 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+41
в 1 каналах
май '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+41
в 3 каналах
Get PRO
январь '26
+21
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '25
+92
в 3 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
октябрь '25
+55
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+39
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+51
в 2 каналах
Get PRO
июль '25
+59
в 1 каналах
Get PRO
июнь '25
+41
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+57
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
февраль '25
+62
в 1 каналах
Get PRO
январь '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '24
+74
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+52
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+71
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
август '24
+63
в 1 каналах
Get PRO
июль '24
+28
в 3 каналах
Get PRO
июнь '24
+12
в 1 каналах
Get PRO
май '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
март '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
февраль '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
январь '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+8
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '23
+22
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+20
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+162
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+268
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+218
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+913
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+433
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+518
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+646
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+238
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+361
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+271
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+304
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+120
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+1 379
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+593
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+686
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
24 июня0
23 июня+3
22 июня+1
21 июня+3
20 июня+2
19 июня+2
18 июня+3
17 июня+1
16 июня+2
15 июня+1
14 июня+1
13 июня+1
12 июня+2
11 июня+3
10 июня+1
09 июня+2
08 июня+2
07 июня+2
06 июня+2
05 июня+1
04 июня+2
03 июня+2
02 июня+1
01 июня+1
Посты канала
وطنم و تنم❤️🕊 ♾💞🌹💞♾

2
شربت زعفران نذری🧋 عصرتون دلنشین ♾💞🌹💞♾
شربت زعفران نذری🧋 عصرتون دلنشین ♾💞🌹💞♾
1
3
🌸چـای زندگیتون ♥️هـمیـشه تـازه دم 🌸دلتــون گـرم ♥️و جمع تـون جمع 🌸 دورو بـرتـون ♥️پـُراز عطر لبخــنـد 🌸پُـراز دلخـوشی ♥ ا
🌸چـای زندگیتون ♥️هـمیـشه تـازه دم 🌸دلتــون گـرم ♥️و جمع تـون جمع 🌸 دورو بـرتـون ♥️پـُراز عطر لبخــنـد 🌸پُـراز دلخـوشی ♥ امـیـد و شــادی 🌸عصر شما پر از عـشق ♾💞🌹💞♾
1
4
عصرتون سرشار از عشق و امید طعم لحظہ هاتون عسل شادیهاتون جاودان لبخندتون مستدام و زندگیتون بکام عصر زیباتون بخیر ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌
عصرتون سرشار از       عشق و امید       طعم لحظہ هاتون عسل شادیهاتون جاودان    لبخندتون مستدام        و زندگیتون بکام   عصر زیباتون بخیر ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎          ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌               ♾💞🌹💞♾         ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
1
5
..... خاطرات خیلی عجیب هستند ،گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم، و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندید
..... خاطرات خیلی عجیب هستند ،گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم، و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم !
1
6
استنشاق‌ ‌کدام یک‌ از گازهای زیر‌ باعث ‌خنده می‌شود؟
33
7
برنج قهوه‌ای نسبت به برنج سفید چه ویژگی مهمی دارد؟
33
8
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ظهرتون بخیر تاسوعای حسینی تسلیت رمان تقدیمتان 🖤🏴🖤🏴🖤🏴🖤🏴🖤🏴🖤🏴🖤🏴
39
9
#در بلندایٍ نیاز #پارت -45🍃🌻 تنها زیر لب زمزمه کردم: - این حرفا...خیلی براتون گرون تموم میشه...قسم میخورم... در را پشت سرش بست و جوابم تنها نگاه پیروز مندانه اش بود و بس! مرا با یکسال فرصتی که برای خواهرم مانده بود تهدید کرد و ضربه اش کاری بود... اگر به گوش دردانه ام میرسید جانش را برای خواهرش فدا میکرد و این وسط عشق نافرجامش به میلاد چه میشد؟ تکلیف روزهای اندکی که تنها دلخوشی اش بود چه میشد؟ مرا با همراز تهدید کرده بود و من برایش قسم خوردم که این حرف ها برایش گران تمام میشود... و تا بحال گفته بودم من قسم هایم را هیچ گاه فراموش نمیکنم؟ * روی تخت غمبرک زده زانوهایم را در بغلم جمع میکنم؛ چقدر هوای درد و دل کردن داشتم امشب و چقدر هیچکس را نداشتم. دستم روی شماره نیلو میلغزد و بعد از چند بوق صدای پر انرژی اش در گوشم میپیچد: -سلااااام بیشعور . -سلام نیلو. -دردو سلام...رفتی اونجا نباید یه زنگ بزنی؟ واقعا برات متاسفم. - نپرس...دقیقا همونجاییم که خودمم واسه خودم متاسفم. از صدای گرفته ام فهمید مرا یک مرگی است: -خوبی سرمه...چته چیزی شده؟ سرم را به تاج تخت تکیه دادم: -خوب نیستم نیلو...خوب نیستم. صدایش نگران شد: - چیشده سرمه؟؟ جون به لب نکن ادمو بگو چیشده؟ - خیره. - چی؟ - میگم خیره. - چی خیره؟ - همون چیزی که شده. - یعنی چی؟ - یعنی چشمت روشن... دارم عروسی میکنم. تلفن را با صدای دادش از گوشم فاصله دادم: - چیییییییییی؟ - درست شنیدی. - یعنی چی دارم عروسی میکنم...با کی؟ کک- با مسیح. دوباره صدای دادش بلند شد: - مسیح نیک منششششش؟؟ - چن تا گاو تو زندگیه من اسمشون مسیحه؟ - اصلا معلومه چی میگی...این یارو همینی نیست که روزگار تورو سیاه کرده؟ واسه چی میخای بری زنش بشی؟ - یه چیزایی شده که نمیدونی. - بگو میخام همشو بشنوم. - مسیح ازدواج کرده. دوباره صدای دادش بلند شد: - ازدواااااج کرده؟ یعنی...تو میخای بشی...زن دومشششش؟ - دقیقا. - سرمه سر خودمو میکوبم به دیواراااا...عین ادم بگو چیشده....تو قبول کردی واقعا؟ از همه برایش گفتم. از مسیح و نامردی هایش گفتم. از ماهرخ و ناروی ناجوانمرادانه اش گفتم. از همراز و عاشقیه بی ثمرش، از مرجان از شهرزاد از میلاد گفتم. از سبحانی گفتم که قهرمان بازی هایش اینبار جواب نداد بود. از محبوبه ای که باز هم برایم کاری نکرده بود گفتم. گفتم و گفتم و گفتم تا بلکه ذره ای حجم سنگین غم از دلم کنار رود اما مگر ممکن بود؟ در سکوت همه اش را گوش داد و با صدایی که لرزش در ان مشهود بود جوابم را داد: - الهی بمیرم برات سرمه...چرا این عمارت نحس دست از سر تو برنمیداره؟ سوال منم هست. - سرمه یه سوال، تو مگه نمیگی این مرتیکه هفت خط به داداش دیگم داره که زن داره؟ خب چرا اون یکی براش نوه پسر نمیاره؟ نکنه اونم عقیمه؟ - نمیدونم منم بهش فکر کردم اتفاقا...باید از یکی بپرسم. - اخه حرف حساب این یارو چیه؟ این همه دختر گیر داده به تو چرا؟ - میخاد انتقام کار نکرده رو ازم پس بگیره...جالبه که روز اول فکر میکرد من اومدم ازش انتقام بگیرم، فکر کنم زودتر دست بکار شد تا من فرصت اینکارو نداشته باشم سکوتی حکمفرما شد و چند ثانیه ای صدایی از ان طرف خط نیامد؛ بی صدا ماندنش که به درازا کشید گفتم: -الو؟ الووو نیلو...قطع شد؟ - هستم. - چرا حرف نمیرنی؟ - داشتم فکر میکردم. - به چی؟ - به اینکه خیلی هم نباید بی راه فکر کرده باشه. - کی؟ - مسیح. - یعنی چی؟ صدای نفس عمیقش از پشت گوشی هم امد: -یعنی اینکه اگه اون اینجوری فکر کرده پس بزار درست فکر کرده باشه...انتقام بگیر! اخم هایم بهم دویدند: - چی میگی نیلو؟ با عصبانیت داد زد: - دارم میگم بسه هر چی تاوان کار نکرده رو دادی...بزار یه بارم اونا تاوان بدن! - میگی چیکار کنم؟ - واقعا که نمیخای بشینی شکم شکم بچه بزایی تا بشه پسرو بدی تحویلشون، بعدشم بگی شمارو به خیرو مارو به سلامت؟ - چاره دیگه ای دارم؟ - اره...داری. - درست حرفتو بزن دیگه نیلو.
36
10
#در بلندایٍ نیاز #پارت -44🍃🌻 - دختر دمت گرم...مگر اینکه تو از پس این مرتیکه گنداخلاق بربیای فقط. زهرخندی زدم: - فعلا که نتونستم از پسش بربیام و میبینی که برگشتم سر خونه اول. - منو میلاد باهاش خیلی حرف زدیم سرمه...نمیدونم این بشر چرا مرغش یه پا داره؟ - دیگه نیازی نیست خودتونو خسته کنین...اب پاکی رو ریخت رو دستم...دیگه کوتاه نمیاد. میلاد کلافه دستی در موهایش کشید و دلش برای همبازی کودکی هایش میسوخت شاید ؟ * بی حرکت به سقف زل زده بودم و لحظه ای برای زندگی ارام و بی دغدغه ای که با جان کندن برای خود ساخته بودم تنگ شد. دلم برای دربند های اخر هفته تنگ شد. دلم برای شب های سینما پارتی و پیتزا خوردن های بی امانمان تنگ شد. دلم برا نیلو تنگ شد. باز دلم برای یک زندگی عادی تنگ شد. اهی کشیدم و قطره اشک سمجی که از چشمم چکید و میرفت به سمت گوشم را با انگشتم گرفتم. صدای باز شدن در میاید و نگاهم خیره به چهارچوب در ماند و چقدر من از این زن و پسر بزرگش نفرت داشتم فقط خدا میدانست! روی تخت نشستم و نیم نگاهی به سمتش انداختم که در را بست و به سمت صندلی گوشه اتاق رفت و رویش نشست. مقتدرانه پا روی پایش انداخت و این زن چطور اینهمه قدرت را یکجا حمل میکرد ؟ موبایلم که در دستانش بود را کنار میز عسلی گذاشت و با همان لحن تحقیر امیزش شروع کرد: - گفتم شاید بهش نیاز داشته باشی. نگاه بی حوصله ای روانه اش کردم: - نمیترسین زنگ بزنم پلیس بیاد پسرتونو کت بسته ببره؟ پوزخندی همانند همان پوزخند های اعصاب خورد کنِ پسرش بر لبهایش نقش بست: اگه میخاستی زنگ بزنی به پلیس تا الآن اینکارو کرده بودی...خودتم خوب میدونی که پلیس راه نجات تو نیست! چشم هایم را باریک کرده نگاهش میکنم: - پس لابد شما میدونین راه نجاتم چیه؟ -البته که میدونم. ابروهایم را بالا انداختم : - میشنوم. -ازدواج با مسیح! اول با تعجب... بعد با خنده نگاهش میکنم و در اخر قهقهه ای نصیبش شد. - واقعا...واقعا بامزه بود... راه نجاتم از دست پسرت ازدواج با پسرته؟ دوباره خنده بلندی سر دادم و به سرفه افتادم؛ عاصی از دست خنده های بی پایان من داد زد: - اگه مسخره بازیت تموم شد گوشاتو باز کن ببین چی میگم...اگه نمیخای تا اخر عمر تو بند این اسارت بمونی سریع تر یه نوه پسر تحویل من میدی و گورتو گم میکنی میری...وگرنه همه عمرت باید اسیر دست مسیح بمونی. نیشخند مسخره ای زدم: -چجوری میخواین منو مجبور کنین اینجا بمونم؟ پام برسه بیرون از اینجا فلنگو میبندم ماهرخ خانوم! متقابلاً نیشخند زهر الودی تحویلم داد: - میدونم...فکر اونجاشم کردم...با حرفایی که الآن قراره بشنوی دیگه فکر فرار به سرت نمیزنه. اخم هایم در هم میرود و این مار افعی بی شک نقشه ای را ردیف کرده بود برایم. - چه حرفایی؟ چشم هایش برقی زدند شیطانی : - خبر دارم از ابجی کوچیکت...از مریضیشم میدونم...میدونی که اینجا هیچی از زیر دست من در نمیره! فکم سابیده شد بر دندانم و او چرا از دردانه من حرف میزد؟ - مریضیه همراز چه ربطیش به تو پسرت؟ - ربطش اینه که محبوبه گفت دکترش گفته ته تهش یه سالو اندی دووم بیاره...یه سالو اندی هم واسه من زمان کافی هست. با سردرگمی پرسیدم: - واسه چه کاری زمان کافیه؟ - واسه اینکه بخاطر خواهرش فداکاری کنه و جای تو اون یه نوه برام بیاره! دهانم از ان همه وقاحت باز ماند و چرا همانند پسرش از شرافت بویی نبرده بود این زن؟بهت و ناباوری مرا که دید خیره صورتم شد: - حالا تصمیم بگیر...یا مثه بچه ادم کاری که گفتمو میکنی...یا به همراز میگم این یه سال باقی مونده عمرتو فدای خواهرت کن...اونم که عاشقه ابجیشه، فکر میکنم با کمال میل قبول کنه! بلند شد و نتوانستم داد بزنم و از حق دردانه ام دفاع کنم... به سمت در رفت و نتوانستم فریادم را پس کله ام بیاندازم و حقش را کف دستش بگذارم...
37
11
#در بلندایٍ نیاز #پارت -43🍃🌻 با پوزخند مشغول تماشای من بود میتوانم قسم بخورم ذره ای از مشت های من دردش نمی امد. دقایقی بعد مقابل عمارت بودیم و من خسته از تلاش های نافرجام بی رمق روی صندلی رها شده زمزمه کردم : - خدا لعنتت کنه. در ماشین را باز کرد و حین پیاده شدن او هم زمزمه کرد: - دیگه از این بیشتر؟ بازویم را اسیر کرده در دستانش مرا از ماشین بیرون کشید و به داخل عمارت برد. در بدو ورودمان چشمم به همه افراد عمارت خیره ماند که در میان حیاط جلسه چگونگی نابود کردن زندگی ام را تشکیل داده بودند. اولین کسی که مارا دید همراز بود که جیغ فرا بنفشش بقیه را هم متوجه ما کرد. به سمتمان پرواز کرد و در اغوشم فرو رفت. بازویم را از مشت های قوی اش بیرون کشیدم و با تمام ناتوانی ام دردانه ام را بغل کردم. - ابجی کجا بودین؟؟؟ مردیم از نگرانی بخدا.هق هقش را روی شانه هایم خفه کرد و دست بر موهایش کشیدم: - خوبم قربونت برم...فقط رفته بودیم صحبت کنیم یکم. همراز که با چشمهای نم دار از من فاصله گرفت نگاهم بر روی بقیه چرخید و ماهرخ را دیدم که مثل گاو افسار گسیخته به سمتمان می امد. -کجا بودین مسیح؟؟ فرار کرده بود این دختره؟ مسیح کمی خودش را مقابل من کشید: - فرار نکرده بود مامان...خودم بردمش میخواستم باهاش حرف بزنم. - چه حرفی داری تو با این بزنی؟ - یه خورده حسابی بود که باید تسویه میشد. با خشم در چشمانم خیره شد: - و نتیجه؟ مسیح نیم نگاهی به من انداخت: - نتیجه از اولشم مشخص بود. مرجان که تا به ان موقع با نفرت به من خیره بود با این حرف دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمهای اشکی دوید و به داخل عمارت رفت. نمیدانستم دل برای خود بسوزانم یا او؟ اصلا من بخت برگشته تر بودم یا او؟ ماهرخ سرش را با پیروزی تکان داد: - خوبه... بالاخره سر عقل اومد پس! چشم هایم را بر هم فشردم و مسیح گفت: - اره... سریعتر برو تدارکات عروسی رو ببین! ماهرخ اخم درهم کشید: - چه عروسی؟ مسخره کردی؟ - نه...میخوام همه بفهمن دارم زن میگیرم! چه خزعبلاتی میگفت این مرد؟ مگر مرجان زنش نبود و همه نمیدانستند؟ چه مرگی بود او را نمیفهمیدم! ماهرخ با حرص توپید: - تو خودت زن داری. - این عروسی به بهترین نحو ممکن برگزار میشه...فهمیدی مامان؟ من خان این روستام پس یه عروسی در خور خان و زن خان گرفته میشه...تمام! عروسی گرفته میشد... عروسی که من را در ان زن دوم این مرد اعلام میکردند... عروسی ک سرتاپا در ان تحقیر میشدم... عروسی و سوری که نمیخواستم... مسیح به همراه ماهرخ به داخل عمارت رفت و پشت بندش شهاب و مهتاب تاتی کنان به دنبالشان رفتند و شهرزاد را با ان نگاه خاصش ندیدم در ان بین. سبحان و میلاد که تا ان موقع با اخم نظاره گر بحث بودند قدم جلو میگذارند و قبل از این که بخواهند چیزی بگویند صدای محبوبه می اید : - سرمه مامان؟کجا بودین؟اذیتت کرد؟ مهم بود مگر؟ بی حوصله نگاهش کردم: - خوبم...چیزی نیست...برین شما منم الآن میام. به همراه همراز راهی میشود و صدای سبحان امد: - خوبی سرمه؟ چه جالب که هنوز کسی حالم را در این بلبشو میپرسید؛ لبخند بی رمقی نثارش کردم: - خوبم...ولی رفیقتون زخمیه...حواستون بهش باشه! میلاد با تعجب نهفته در صدایش گفت: - زخمیه؟چرا؟کسی بهتون حمله کرده؟ - نه..من بهش حمله کردم...چاقو زدم بهش. کمی با بهت خیره میشوند به من و صدای شلیک خنده سبحان بلند میشود. میلاد خنده اش را جمع کرد. - تو زخمیش کردی؟ پس حسابی باید درد کشیده باشه از اینکه یه زن به حسابش رسیده! میدانستم. از عمد موضوع را مطرح کرده بودم تا بلکه سبحان به رویش بیاورد و درد دلم کمی ارام بگیرد از حرصش. سبحان خنده اش را کنترل کرد:
49
12
#در بلندایٍ نیاز #پارت -42🍃🌻 دستم را کشیدم و اهی سر دادم: - کار همیشگیته اسیب زدن...عادت دارم. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست و از جایش بلند شد؛ پشتش را به من کرد و به سمت چوب لباسی گوشه کلبه حرکت کرد. پیراهنش را با یک حرکت از تنش بیرون اورد و گوشه اتاق پرت کرد. عضله های پشتش به خوبی نمایان بود و وقت برای هیزی کردن داشتم کمی! پیراهن مشکی رنگی را از چوب لباسی برداشت و به تن زد. در حالی که دکمه هایش را میبست به سمتم چرخید؛ نگاهم را که غافلگیر کرد سریع سرم را برگرداندم. با همان صدایی که شیطنت در ان موج میزد گفت: - اگه بررسی کردنت تموم شد من یه چرت بزنم؟! با حرص نگاهش کردم: -ادم قحطه بیام تورو بررسی کنم؟ جوابم را نداد و روی تخت دراز کشید؛ ساعدش را روی چشمانش گزاشت و زمزمه کرد؛ -درسته...تا اون رفیق چشم سبزت هست چه نیازی به بررسی من داری؟ رفیق چشم سبز من؟ سبحان را میگفت ؟ چرا باید سبحان را بررسی میکردم؟ پوزخندی زدم و گزاشتم در افکار پوچ خود بماند. ** چند ساعتی از خوابیدنش گذشته بود و نفس های ارام میکشید. خمیازه ای که می امد تا رسوایم کند را با دست مهار کردم و نگاهی به ساعت مچی در دستم انداختم. هفت و نیم صبح را نشان میداد. خواستم همان موقع که خوابید فلنگ را ببندم اما در ان تاریکی شب یا راه گم میکردم یا نصیب گرگ بیابان میشدم؛ پس چاره ای نبود که تا روشن شدن روز منتظر بمانم. پاهایم که تا ان موقع در بغلم جمع بود را پایین گزاشتم و خداراشکر کردم که یادش رفته بود در را قفل کند. پاورچین پاورچین به سمت در رفتم و روی تخت تکانی خورد. سر جایم خشک شدم و با ترس نیم نگاهی به او که کمی از سرما مچاله شده بود کردم؛ نگاهم بین او و پتو گردشی کرد و پوف ارام و کلافه ای کشیدم. دوباره به سمت پتو رفتم و چنگ زده برداشتمش؛ به سمت تخت رفتم و به اخم کمرنگ میان ابروهایش خیره شدم. حتی در خواب هم دعوا داشت! پتو را رویش کشیدم؛ تکان خفیفی خورد و بی حرکت ماند. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و به سمت در حرکت کردم. او بخاطر من زخمی شده بود و شاید این اخرین کاری بود که میتوانستم برایش انجام دهم تا مدیونش نباشم ! دستم به سمت دستگیره در رفت و بی درنگ بازش کردم. چشمم را از صدای تقی که در داد بستم و بی انکه نگاه به پشت سر کنم بیرون پریدم. بیرون پریدن همانا و بلند شدن جیغ من از دیدن ان دو مردِ مشکی پوش هیکل ورزیده همانا ! سد راهم شدند و من با چشم های از حدقه در امده نگاهشان کردم. - چنبار دیگه باید گیر بیوفتی تا فکر فرار از سرت بیوفته؟ به سرعت سر برگرداندم و مسیح تکیه داده به چهارچوب در با پوزخند نگاهم میکرد. نفس هایم پر از خشم بود و از خودم بیشتر خشمگین بودم و کاش ان پتو را رویش نکشیده بودم. این مرد ذره ای لایق دلسوزی نبود. دست در جیب شلوارش کرد و تلفنی را بیرون کشید و مقابل صورتم با تمسخر تکان داد. با نفرت غریدم: - دروغگوی کثیف! - چیه؟ گفتم تلفنم جا مونده عمارت... نگفتم اینجام هیچ تلفنی ندارم. با عصبانیت و بی توجه به لوده بازی هایش داد زدم: -بگو از سر راهم برن کنار . جوابم تنها نیشخند بود که نثارم کرد و کاش میتوانستم لبهایش را جر دهم. نگشتم را با تهدید روبه رویش گرفتم: - بگو برن کنار وگرنه... هنوز حرفم تمام نشده بود که مچ دستم را میان دستانش اسیر کرد و مرا کشان کشان به دنبال خودش کشید . - میگم ولم کن عوضی....ولم کن چی از جونم میخوای ولم کننن... مرا روی صندلی یکی از ان دو ماشین های مشکی رنگ پرتاب کرد و قفل در را زد؛ به شیشه کوبیدم و هر فحشی بلد بودم نثارش کردم. بدون توجه به فحش های من رو به ان دو غول تشن کرد: - بیاین پشت سرم. خودش روی صندلی راننده جا گرفت و پا فشار داد روی گاز: - حالا کجا میخواستی بری این ساعت...کله پزی؟ با مشت های بی جانم به جان بازو هایش افتادم و فریاد زدم: - یه روز کله تو رو میکنم و میپزم اون وقت میفهمی کله پزی ینی چی
46
13
#در بلندایٍ نیاز #پارت -41🍃🌻 دیدم... به چشم دیدم که نگاهش دیگر برقی نداشت! -تنها کسی که درد کشیده تو نیستی... -تو چه میدونی درد یعنی چی؟ - بگو بدونم! - نمیخوام...نمیخو ام بگم...فقط بزار من برم...همونجوری که ۲۰ سال پیش یه کاری کردی برم...بزار اینبار با رضایت خودم برم. اخم هایش در هم فرو رفت: - نمیشه. پاهایم را پایین اوردم و کفش هایم را پوشیدم: - میشه. اینبار با خشم تقریبا فریاد زد: -گفتم نه! - چرا؟؟ فقط یه دلیل بگو. برگشت سمتم و مچ دستم را اسیر دستانش کرد و از میان دندان های قفل شده غرید: -دلیل میخای ؟میگم برات...به جای یکی ده تا دلیل میگم برات...ولی الآن نه...به وقتش! - وقتش کیه؟ زمانی که همه ایندم بخاطر افکار یه جماعت جاهل به هدر رفت؟ اخم هایش درهم شد: - اینقدر اینده اینده نکن واسه من..اینجا همه چی واست مهیاست...خیلی بهتر از اونجایی که ازش اومدی. -همه چی که پول و امکانات نیست...من دلم نمیخاد زندگی و ایندمو با تو بسازم...نمیخام هیجای زندگیم باشی. - اها پس بگوووو...تو اون خراب شده یکی منتظرته که بری ایندتو باهاش بسازی مگه نه؟ با لجبازی محض جواب دادم: - شایدم. نگاهش برزخی شد و رنگ خون گرفت: - پس باید از رو جنازه من رد شی تا بتونی بری ایندتو بسازی باهاش. این قلدر منفور را چه میشد و به اینده من چکار داشت اصلا؟ دستم را که در دستش در حال له شدن بود کمی تکان دادم: -ازت متنفرم! - دل به دل راه داره. - اگه ازم متنفری بزار برم دیگه دردت چیه...برو یکی از همون دخترای سینه چاکتو بگیر! - نمیشه...من هر کسیو که نمیگیرم...مادر بچه من باید ادم حسابی باشه...چه کسی بهتر از دکتر مملکت؟ من دکتر نشدم که بیام واسه جنابعالی شکم شکم بچه بزام! - الکی خودتو خسته نکن...بچه رو که زاییدی میتونی بری هرجا دلت خواست با هر کی دلت خواست ایندتو بسازی. تمام نفرتم را در چشمهایم ریختم: - حالم ازت بهم میخوره. - این به کار من میاد...اینجوری بعد به دنیا اوردن بچه با پیچ من نمیشی و میری رد کارت...منم راحت زندگیمو میکنم! خسته از جدال بیهوده بغض کرده نگاهش کردم چه راحت زندگی ام را به بازی میگرفت و برایش نقشه ها ردیف میکرد. منفور بود و قلدر . بی رحم بود مثل مادرش. اما بی رحمی های او کمی بیشتر از همه جانم را میسوزاند! فشار دستانش دور مچم بیشتر و بیشتر میشد تا جایی که حس کردم دستم در حال شکستن است؛ ناله ای کردم - اخ دستم! به خودش امد و فشار دستش را کم کرد؛ از رنگ و روی پریده من کمی ترسید و با نگرانی به دستم که هنوز میان دستانش بود نگاه کرد. انچنان قرمز شده بود که خودم هم وحشت کردم؛ مظلومانه دستم را کشیدم و با صدای لرزانی زمزمه کردم: - وحشی... نگاهش رنگ پشیمانی گرفت و سریع از جا بلند شد و به سمت کیف فوریت های پزشکی رفت؛ بعد از کمی جستجو پمادی یافت و به سمتم امد. پایین پایم مقابل صندلی زانو زد؛ خواست دوباره دستم را بگیرد که نزاشتم: - بده من خودم میزنم. بدون توجه به حرفم دستم را گرفت و کشید اما اینبار با ملایمت: - تو چرا اینقدر نازک نارنجی ای؟ - من نازک نارنجی نیستم تو زیادی هاری. پماد را ارام ارام بر روی مچم مالش میداد؛ نمیدانم از درد بود یا دستانش زیادی داغ بود؟ فقط میفهمیدم که دستانم گز گز میکند از گرمای بیش از حد. نگاهی به پوست دست سفیدم که حالا سرخ بود کرد و اینبار انگار با شستش نوازش میکرد: - نمیخواستم بهت اسیب بزنم. نگاهش غم داشت. از سرخی مچ دست من غمگین بود؟ نه! یک غم عمیق است... عمیق تر از این چیزها...
43
14
#در بلندایٍ نیاز #پارت -40🍃🌻 جوری سرم را برگرداندم که گردنم رگ به رگ شد. نگاه خیره اش ثانیه ای از نگاهم جدا نمیشد: - یعنی...یعنی کسی از اینجا خبر نداره...اینجا فقط متعلق به منه و.... نگاه کنجکاوم را که دید سر برگرداند: - منو تنهاییام! تای ابرویم را بالا دادم: - یعنی من اولین کسیم که اومدم اینجا؟ سرش را تکان داد: - مجبور بودم...وگرنه توام قرار نبود ببینی اینجارو. پوزخندی زدم: - اخرین جایی که دلم میخواست باشم اینجاست. نمیدانم چرا حس کردم لبخند محو کم رنگی گوشه لبش نشست: - زیادم مطمعن نباش! اخم هایم را درهم کشیدم و روبرگرداندم - درسته...اخرین جایی که دلم میخواست باشم کنار تو بودنه. کفش هایم را بیرون اوردم و پاهایم را در بغلم جمع کردم و دستم را حلقه کردم دور زانوانم؛ نگاهی به ژست من انداخت و گفت : - اگه خسته ای پاشو برو روی تخت بخواب . - همین مونده برم روی تخت تو بخوابم. چشمهایش شیطان شدند: -تا چند روز دیگه که کلا باید رو تخت من بخوابی! سرم را روی زانوهایم گزاشتم و چشم هایم را بستم تا مبادا جانش را بگیرم ؛ بعد از چند لحظه پتو تکانی خورد و حس کردم از کنارم بلند شد. پشت بند ان صدای یخچال امد و من همچنان چشم هایم را بسته بودم ؛ طولی نکشید که دوباره حضورش را کنارم احساس کردم و ارام صدایم زد: - سرمه؟ نفسم را محکم بیرون دادم. نمیدانم چرا یک جور خاصی اسمم را میگفت؟ از ان یکجور هایی که شبیه به هیچکس نیست! از ان یکجور هایی که دلم میخواست خفه اش کنم. چشمم را باز کردم و نگاهش کردم؛ ظرفی که در دستانش بود را به سمتم گرفت: - بیا بخور...تنها چیزی که فعلا پیدا میشه اینجا همینه. خواستم پسش بزنم اما با دیدن سالاد الویه میان ظرف چشمانم برقی زد و اب دهانم را قورت دادم؛ غذای مورد علاقه ام بود و همیشه مقابلش کم می اوردم متاسفانه. سکوتم را که دید اصرار کرد: - از صب هیچی نخوردی ...بگیر. از کجا میدانست از صبح هیچ چیز نخورده بودم؟ چه چیزهایی میگفتم لابد غلام های حلقه به گوشش به اطلاعش رسانده بودند! ضعف داشتم و با بوی سالاد الویه شکمم به صدا افتاد؛ شماتت بار نگاهم کرد و غر غر کرد : حالا با من لجی دیگه چرا با شکمت لج میکنی؟ از صدای شکمم کمی خجالت کشیدم و ظرف را از دستش کشیدم. بدون حرف چند قاشق خوردم و کاسه را دوباره به دستش دادم. - خودتم بخور خیلی خون ازت رفته. سرش را ارام تکان داد و با همان تک قاشقی که من سالاد را خورده بودم شروع به خوردن کرد. باز نتوانستم زبانم را کنترل کنم: - قبلا خیلی وسواس بودی! - هنوزم هستم. - چیه نکنه مثل پتو یدونه قاشق بیشتر نداری؟ لبخند محوش دوباره بر لبهایش شکل گرفت و چیزی نگفت؛ او هم چند قاشقی خورد و ظرف را همانجا کنار شومینه گزاشت. پتو را دوباره روی شانه هایش انداخت و کمی به من نزدیک تر شد. مدتی در سکوت گذشت و طاقت نیاورده صدایش زدم: - مسیح؟ سرش را برگرداند و نفس های ارام و داغش تمامی صورتم را پر کرد ؛ منتظر نگاهم میکرد و با عجز نالیدم - کوتاه بیا از این لجبازی...اینبار دیگه بچه نیستی بگم بچگی کرد...یه بار همه زندگیمو نابود کردی بسه...نزار بیشتر از این نابود بشم...من از اون همه درد و بدبختی خودمو به زور نجات ندادم که بشم این...ول کن بزار من برم. خیره و عمیق نگاهم کرد: - درد و بدبختی؟ زندگی با خالت و شوهر خالت اینقدر بد بود؟ نیشخند تلخی زدم. نمیدانست... او هیچ چیز نمیدانست! از کجا باید میدانست؟ - هیچی نمیدونی. - بگو بدونم. - تو حتی لیاقت نداری از اون دردایی که کشیدم بشنوی...تو لیاقت هیچی رو نداری مسیح نیک منش. غبار غم بود ک در چشمهایش نشست.
52
15
sticker.webp
52
16
🖤
51
17
🔺 تولد یک مرال در پناهگاه حیات‌وحش آستارا 🔹نخستین گوسالۀ گوزن قرمز (مرال) امسال در سایت احیا و تکثیر پناهگاه حیات‌وحش لوندو+1
🔺 تولد یک مرال در پناهگاه حیات‌وحش آستارا 🔹نخستین گوسالۀ گوزن قرمز (مرال) امسال در سایت احیا و تکثیر پناهگاه حیات‌وحش لوندویل آستارا متولد شد.
57
18
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_صد به ظاهر چاره ی دیگه ای نداشتم و قبول کردم کمکش کنم،نریمان توی سن حساسی بود و نه میتونستم با خودم ببرمش و نه میشد پیش ننه بمونه پس چاره ای به جز قبول پیشنهادش نداشتم،روز بعد مقداری پول روی هم گذاشتیم و راهی بازار شدیم تا وسیله های تهیه ی ترشی رو اماده کنیم......هرروز کارمون شده بود خورد کردن کلم و خیار و هویج و تقریبا تا غروب کارمون طول میکشید اما خب همینکه خونه بودم و حواسم به نریمان بود برام یه دنیا ارزش داشت……. چند ماهی از اقامتمون توی خونه ی ننه طوبی گذشت و کارمون خیلی خوب گرفته بود،هرروز از صبح ترشی و سبزی درست میکردیم و وقت سر خاروندنم نداشتیم،خداروشکر پولش خوب بود و دیگه دستم خالی نبود،میتونستم برای نریمان لباس بخرم و بقیه ی پولمو هم پس انداز کنم،ننه طوبی همیشه سر ماه بهم پول میداد و میگفت اگه خرد خرد بهت بدم خرجشون میکنی اینجوری بهتر میتونی پولاتو جمع کنی.......اصغر انقد توی کارش غرق شده بود که به زور میتونستیم ببینیمش و خیلی کم خونه میومد،یه روز که طبق معمول توی حیاط داشتیم بساط ترشی رو آماده میکردیم ننه طوبی پیشنهاد داد با پولایی که جمع کردم طلا بخرم تا پولم بی ارزش نشه،یکم که فکر کردم دیدم راست میگه و علاوه بر این امکان داره خرجشون کنم پس بهتر بود که به حرفش گوش بدم......همچنان از ارش بی خبر بودم گاهی به شماره ای که داشتم زنگ میزدم بلکه برای یکبارهم که شده خودش جواب بده اما دریغ،حتی اون زن خارجی هم دیگه جواب نمیداد و فقط بوق میخورد.....بلاخره یه روز صبح با ننه طوبی راهی بازار شدیم و با پولایی که جمع کرده بودم تونستم شش تا النگو و یه گردنبند بخرم،دل خوشی برای پوشیدنشون نداشتم اما ننه انقد اصرار کرد و گفت هزار خوب و بد هست شاید یه روز ما نباشیم دزد بیاد تو خونه که راضی شدم بپوشمشون........دلم برای زری و منصور لک زده بود و حسابی بی قرارشون بودم،دلم میخواست برم و سراغی ازشون بگیرم اما از اون پرویز بی شرف می‌ترسیدم و حس میکردم با مهتاب خانم همدست شده،اما خب از بی خبری داشتم میمردم،تصمیم گرفتم یه روز برم خونه ی معصومه و ازش بخوام زری رو خبر کنه تا بیاد و ببینمش.......خیلی وقت بود اصغر رو ندیده بودم و دیگه حتی غروب ها هم به خونه نمیومد و گاهی شب ها اونهم موقعی که ما خواب بودیم میومد و صبح قبل از بیدارشدنمون میرفت،یه شب که قبلش با ننه کلی کار کرده بودیم و از شدت خستگی بیهوش شده بودم توی خواب حس کردم سر و صدای عجیب و غریبی به گوشم میرسه،انقد خسته بودم که نمیتونستم چشمامو باز کنم اما صدای جیغ ننه رو که شنیدم از خواب پریدم........همه جا تاریک بود اما صداها هنوز توی گوشم بود،نریمان هم بیدار شده بود و گریه میکرد،همیشه من توی اتاق میخوابیدم و ننه و اصغر توی سالن،از توی رختخواب بلند شدم و توی تاریکی خودمو به صداها رسوندم........ یکم طول کشید تا چشم هام به تاریکی عادت کنه،ننه طوبی رو که دیدم وسط خونه نشسته و توی سر خودش میزنه با ترس بهش نزدیک شدم و گفتم چی شده ننه؟چرا میزنی تو سرت اصغر چیزیش شده؟ننه با هق هق گفت اومدن بردنش،چندتا از خدا بی خبر ریختن تو خونه بچه مو بردن،ای خدا مرگ بده منو،چکار کنم حالا بچه مو میکشن نامسلمونا،.....ننه طوبی می‌گفت و خودشو میزد،نمیدونستم اونو آروم کنم یا نریمان رو که از شدت ترس و گریه به سکسکه افتاده بود،دلم برای اصغر می‌سوخت و کاری از دستم برنمیومد اما شاید مصطفی میتونست کاری براش بکنه،برای اینکه ننه رو آروم کنم گفتم الکی خودتو اذیت نکن فردا میریم سراغ مصطفی دوستش که توی نظام بود حتما اون می‌تونه یکاری براش بکنه......تا خود صبح ننه طوبی ترانه های محلی سوزناک خوند و هر دو برای بخت بدمون گریه کردیم،صبح که شد نریمان رو پیشش گذاشتم و رفتم سراغ مصطفی،از ننه خواستم خودش بره اما گریه کرد و گفت حالش خوب نیست و نمیتونه بره...دلم نمی‌خواست دوباره با مصطفی رودرو بشم اما چاره ای نداشتم بخاطر جبران محبت های ننه و اصغر که حتی از خانواده ی خودم هم بهم نزدیک تر بودن باید این کار رو میکردم.......خدا خدا میکردم هنوز همون جای قبلی باشه و برای پیدا کردنش به دردسر نیفتم،تنها کسی که در حال حاضر میتونست کاری برای اصغر بکنه مصطفی بود.......به ژاندارمری که رسیدم از سرباز جلوی در سراغ مصطفی رو گرفتم و با نشونه ای که داد فهمیدم مصطفی هنوز همونجا کار میکنه،پشت در اتاقش که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در زدم خداروشکر اول صبح بود و هنوز خلوت بود....با شنیدن صدای بفرمایید در اتاقو باز کردم و داخل رفتم،مصطفی منو که دید متعجب از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد،جواب سلاممو که داد گفت اینجا چکار می‌کنی گل مرجان چیزی شده؟بدون اینکه نگاهش کنم گفتم اصغر تو دردسر افتاده،دیشب ریختن تو خونه شون بردنش..... ادامه ساعت ۹شب ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
86
19
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_نودوونه تو شیر میدی ها باید خوب غذا بخوری قوت بگیری وگرنه فردا خدایی نکرده هزار تا درد میفته به جونت…. چنان بعضی توی گلوم بود که هیچ جوری نمیتونستم قورتش بدم،چقدر بی کس و تنها بودم که یک خانواده ی غریبه بهم پناه داده بودن،بدون اینکه حتی خودم متوجه بشم اشک هام روی دستم چکید و از چشم ننه دور نموند،ننه توی صورتش زد و گفت خدا مرگم بده حرف بدی زدم؟بخدا واسه خودت گفتم دیدم حال نداری گفتم بخور…..زود اشکامو پاک کردم و گفتم نه ننه تو که چیزی نگفتی خودم دلم گرفته بخدا اگه این بچه نبود تا حالا یه بلایی سر خودم آورده بودم دلم پر درده،اومدم اینجا مزاحم شما هم شدم دیگه بدتر …..ننه دستش رو روی بازوم زد و گفت بجون اصغرم من خوشحال شدم اومدی اینجا این حرفا چیه که میزنی،میبینی که که من همیشه تنهام اینجا،همش به جون این اصغر غر میزنم تنهایی دیوونه میشم اینجا، خب الان تو اومدی اینجا همدمم میشی تازه کمک دستم هم میشی میبینی که من همیشه سبزی و ترشی درست میکنم میفروشم به در و همسایه الانم صبونتو بخور پاشو بیا تو حیاط کمکم باشه؟دستی به صورتم کشیدم و گفتم باشه یه آب به دست و صورتم بزنم میام،ننه با تشر گفت صبونه نخوردی نیای ها میام نگاه میکنم……با لبخند باشه ای گفتم و توی حیاط رفتم تا دست و صورتم رو بشورم،دروغ چرا از گرسنگی در حال بیهوشی بودم،یادم نمیومد آخرین بار کی غذا خورده بودم اولین لقمه رو که توی دهنم گذاشتم چشمامو بستم،مزه ی کره و عسل رو که چشیدم لبخند روی لبم نشست،مدت ها بود همچین صبحانه ای نخورده بودم،خوردنم که تموم شد سریع سینی رو برداشتم و توی اشپزخونه گذاشتم،ننه طوبی توی حیاط نشسته بود و همونجوری که زیر لب آهنگ محلی میخوند سبزی هارو هم پاک میکرد،کنارش نشستم و شروع کردم به پاک کردن باید حسابی کمکش میکردم تا حس سربار بودن نداشته باشم…..ننه طوبی که مشخص بود دنبال گوش شنوا میگرده بسته ی دیگه ای سبزی جلوی خودش گذاشت و شروع کرد به صحبت کردن،از مردن سه تا بچه اش و به دنیا اومدن اصغر و اینکه وقتی ماه آخر بوده پدر اصغر میمیره و هیچوقت هم بچه شو نمیبینه،خودم حالم گرفته بود و با شنیدن سختی های زندگی اون بیشتر دلم گرفت……نزدیک ظهر بود که ننه توی اشپزخونه رفت تا چیزی برای نهار درست کنه هرچه التماسش کردم چیزی نمیخواد و خودش رو اذیت نکنه فایده ای نداشت و به حرفم گوش نداد……نریمان از خواب بیدار شده بود و‌کنار خودم در حال بازی کردن با سبزی ها بود،به شب قبل و اومدن‌ اون ادم ناشناس به اتاقمون که فکر میکردم مو به تنم سیخ می‌شد،اگر بیدار نمیشدم حالا باید مثل دیوونه ها توی کوچه خیابون دنبال نریمان میگشتم……غروب که اصغر اومد سریع غذایی خورد و دوباره بیرون رفت،ننه طوبی ناراحت گوشه ای کز کرد وگفت هرکاری میکنم این بچه به حرفم گوش نمیده خدا منو بکشه جوونای محل بچمو گول زدن ،همش دور همند ،کاری نمیکنند ،ولی قید زن گرفتن رو هم زده….دو روز از اومدنمون به خونه ی اصغر گذشته بود که دیگه نتونستم تحمل کنم و از ننه اجازه گرفتم تلفن بزنم،دلم پر میکشید برای شنیدن صدای ارش و توضیح دادن اتفاق های اخیر،ننه طوبی خودش زحمت شماره گرفتن رو کشید و بهم قول داد یادم بده تا دیگه خودم بتونم راحت زنگ بزنم……. هر بوقی که میخورد قلب منهم از جا کنده میشد،بلاخره بعد از شنیدن چند بوق صدای زنی که خارجی صحبت میکرد و من اصلا نمیدونستم چی میگه توی گوشی پخش شد،اصلا نمیدونستم چطور باید باهاش صحبت کنم،گوشی که قطع شد انگار اب سردی روی سرم ریختن،این دیگه کی بود،نکنه مهتاب خانم واقعا ارش رو از اونجا برده،از این زن بدجنس و سنگدل همه چیز برمیومد......یکم که گذشت دوباره ننه طوبی رو صدا کردم وبا خجالت ازش خواستم دوباره برام شماره بگیره،با خودم گفتم حتما داره اشتباه شماره رو میگیره وگرنه ارش خودش جواب میداد......تا غروب نه تنها یک بار بلکه چندین و‌ چندبار شماره گرفتیم و هربار همون زن جواب داد،میدونستم مهتاب خانم کار خودش رو کرده و ارش رو از اونجا برده.........هرروز کارم شده بود زنگ زدن به ارش و شنیدن صدای اون زن،ننه طوبی شماره گرفتن رو یادم داده بود و من هم هر نیم ساعت یک بار شماره میگرفتم و هربار ناامید قطعش میکرد.....مقدار کمی پول داشتم و توی همون مدت بیکاری همه اش رو خرج کرده بودم،دیگه توی خونه نشستن کافی بود ‌و باید دنبال کار میگشتم،وقتی قضیه رو به ننه گفتم اخم ریزی کرد و گفت دختر کجا میخوای بری سر کار با بچه ی کوچیک،خب منکه دارم کار میکنم توهم بیا ،باهم سبزی میخریم پاک میکنیم می‌فروشیم یا ترشی درست میکنیم،باور کن پولش خیلی خوبه مشتری زیاد داره فقط من چون دست تنهام نمیتونم زیاد درست کنم اما اگه تو باشی باهم میتونیم کار کنیم....... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
84
20
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_نودوهشت این اتاق هم دیگه جای موندن نبود منتظر بودم صبح بشه تا هر چه زودتر از اونجا بیرون برم اما نمی دونستم باید چی کار کنم و کجا برم،لحظه ای فکر می کردم به ده پیش مادرم برگردم اما با فکر به اینکه قراره چه جوری باهام رفتار کنه و مردم ده چه حرف هایی بهم بزنن پشیمون شدم،باز هم باید دست به دامن اصغر می‌شدم تا بلکه فکری برام بکنه ….. به خیال اینکه فرد ناشناس دوباره میاد تا خود صبح چشم روی هم نذاشتم و همونجا پشت درنشستم ،نریمان رو هم روی پام خوابوندم و دوباره اشک هام پایین چکید.هیچکس رو نداشتم فقط زری بهم قوت قلب میداد که اونو هم ازم دور کردن، میدونستم دزدیدن نریمان کار کیه، به جز مهتاب خانوم کسی این کارو نمی کرد،حتماً می خواست با این کارش من رو وادار به طلاق کنه ،میدونست تنها امید من به زندگی نریمانه و فقط با اون میتونه به انجام کاری که میخواد مجبورم کنه…..همین که هوا کمی روشن شد سریع نریمان و توی بغلم گرفتم و با بر داشتن ساک از اتاق بیرون رفتم،میترسیدم کسی توی کوچه باشه و دنبالم بیاد اما وقتی نگاه کردم هیچ کس نبود و آروم در خونه رو بستم….. حتماً با اتفاقاتی که دیشب افتاده بود از ترس فرار کرده بودن، چادر و روی صورت نریمان کشیدم و با تمام وجود شروع به دویدن کردم باید هر طور که شده بود خودم رو به حجره میرسوندم……با اینکه میدونستم حجره بستست و هنوز اصغر نیومده اما چاره دیگه ای نداشتم،باید خودم رو از این آدم ها دور می کردم …..چند ساعتی توی بازار چرخیدم تا مغازه‌ها یکی یکی باز شدن، همین که چشمام به در باز حجره خورد سریع خودم رو به اصغر رسوندم...... اصغر وسط حجره ایستاده بود و داشت فرش ها رو به یه نفر دیگه نشون میداد،خیلی وقت بود که حاجی سکته کرده بود وهمه ی کارهای حجره رو به اصغر سپرده بود……روی یکی از صندلی ها نشستم تا کارش تموم بشه،نریمان بیدار شده بود و نق میزد میدونستم گرسنشه و اونجا نمیتونستم بهش شیر بدم……اصغر با شنیدن صدای گریه ی نریمان به عقب برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد،چند دقیقه بعد مشتری خداحافظی کرد و اصغر سریع بهم نزدیک شد،ساکمو که دید ابروهاشو بالا داد و گفت چی شده؟این ساک چیه؟نریمان روی توی بغلم گرفتم و با بغض همه چیزو واسش تعریف کردم،از اومدن مهتاب خانم تا خبر کردن پرویز و تلاش برای دزدیدن نریمان،اصغر که معلوم بود حسابی ناراحت شده عصبی گفت چه زنه دیوانه ایه،بخدا دلم می‌خواد برم حسابشو بذارم کف دستش،فک کرده شهر هرته اومده بچه دزدی؟باید خیلی حواست جمع باشه گل مرجان اینجور که مشخصه این زنه از همه چیز تو خبر داره شاید الانم بدونه اومدی اینجا و تعقیبت کرده باشه،حالا میخوای چکار کنی؟هر اتاق دیگه ای بخوای بری این زنه پیدات میکنه الانم دیگه خودت تنهایی خواهرت پیشت نیست نمیشه تنها باشی،یکاری کن بیا بریم خونه ی ما پیش مادرم اونم که دیدی تنهاست،یه چند وقت اونجا بمون ببینم چکار میتونم برات بکنم…..با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم نه ممنون مزاحم شما نمیشم بخدا روم سیاهه این چند وقت همش وبال گردن تو بودم،در حقم برادری کردی،احتمالا برگردم ده پیش مادرم اینجا موندن دیگه برام سخت شده،اصغر خنده ای کرد و گفت داری جدی میگه؟خب این زنه که اونجا مثل آب خوردن پیدات میکنه………اذیت نکن دیگه پاشو این بچه هم گناه داره،بخدا ننه طوبی رو که دیدی چقد مهربونه ار خداشه یکی پیشش باشه تازه چقدرم دوستت داره همش تعریفتو میکنه پاشو این بچه معلومه اذیته……با شرمندگی بلند شدم و دنبال اصغر راه افتادم،نریمان رو توی بغل گرفته بود و منهم در حالیکه کامل صورتم رو پوشونده بودم دنبالشون راه افتادم…..اصغر مدام اطرافش رو‌ نگاه میکرد و میترسید کسی دنبالمون کنه،به خونه که رسیدیم کلید رو توی در انداخت و داخل رفت،ننه طوبی توی حیاط نشسته بود و سبزی پاک میکرد،مارو که سریع بلند شد و به سمتمون اومد،انقد خجالت میکشیدم که حتی نمیتونستم سرمو بالا نگه دارم…. اصغر سلام کرد و منم پشت بندش آروم سلام کردم،قبل از اینکه ننه طوبی چیزی بپرسه اصغر گفت ننه چند روزی ابجی و پسرش مهمون ما هستن،خواست بره ده خونه ننه اش نذاشتمش گفتم توهم خودت تنهایی همیشه ،بیاد پیش تو فعلا،ننه طوبی با خوشحالی نریمان رو از اصغر گرفت و همونجوری که بوسه به صورتش میزد گفت کار خوبی کردی ننه بخدا پوسیدم تو این خونه‌ تنهایی خوش اومدی دخترم قدمت رو چشم من بیا بریم تو،اصغر بازهم به ننه سفارش منو نریمان رو کرد و راهی حجره شد،بچه ام از گرسنگی داشت هلاک می‌شد و سریع از دست ننه گرفتم تا بهش شیر بدم،دلم میخواست هرچه زودتر به ارش زنگ بزنم و بگم مادرش چکار کرده اما روم نمیشد،همین دیروز از تلفنشون استفاده کرده بودم…نریمان که شیر خورد و خوابید ننه با سینی صبحانه توی اتاق اومد و گفت بخور دخترم بخور جون بگیری،رنگت انقد پریده چرا؟ ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
80