1 611
Подписчики
+324 часа
+77 дней
+430 день
Архив постов
1 612
شبتـــون_خـــوش
خـــوابتـــون آرومـــ
و پـــر از رویـــاهـــای زیبـــا💫
تـــا درودے دیگـــر بـــدرود
🌙 عـــزیـــزان جـــان 🌙
🌺🍃🌸🍃🌼🍃
1 612
با فوروارد پستها از کانال حمایت کنید
C᭄᭄◉────── ♪♡
✯ ҉★ ҉☆҉‿➹⁀☆҉ ✯ ҉★ ҉
1 612
با فوروارد پستها از کانال حمایت کنید
C᭄᭄◉────── ♪♡
✯ ҉★ ҉☆҉‿➹⁀☆҉ ✯ ҉★ ҉
1 612
ممنون تا این لحظه همراهمون بودید
C᭄᭄◉────── ♪♡
✯ ҉★ ҉☆҉‿➹⁀☆҉ ✯ ҉★ ҉
1 612
ساعت صفرعاشقی
♥️♥️::⏰::♥️♥️
🔺پاڪ ترین لحظه دنیا
🔺همان لحظه ای ست
🔺ڪہ دلهایمان
🔺هوای هم را میڪند
❤️❤️::❤️❤️
◈➰𖡹➰ᏞOVᎬ➰𖡹➰◈
1 612
♥️♥️
درسـاعـت عـاشـقے
♥️♥️:♥️♥️
"حڪــایت منــــو"
مخاطــــب" خــ♥️ــاص"
مثــل
"مــاه و برڪــــہ" اســټ
دور از هــــــم
امـــــا در" دل هـــــم"
🌹🤏🍃
1 612
✨الهـی
✨تو این
✨شب زیبـا
✨هیـچ قـلبى
✨گرفته نباشه
✨وهرچى خوبیه
✨خداست براى همه
✨خـوبان رقم بخوره
✨آرامـــــش مهمـــــون
✨همیشــــگى دلاتـــــون
✨امشب بهترینها را براتون آرزو دارم
شبتون بخیر💫
1 612
#رمان_پارلا
قسمت : 160🍃🌻
یاد نگاه شگفت زده اش افتادم... باورش نمی شد که دوستش داشته باشم... یاد این افتادم که چینی به بینیش انداخته بود. درست مثل همان روز که من را در بازداشتگاه دیده بود... ازم بدش آمده بود.چشم هایم را دوباره بستم... علیرضا ساکت بود ولی خوشحال به نظر می رسید. کتش را به من داده بود تا روی شانه هایم بیندازم. با این حال من به شدت احساس سرما می کردم.علیرضا گونه ام را نوازش کرد و گفت:خسته ای؟جوابم مثبت بود ولی چیزی نگفتم... خسته، ناراحت و ضعیف بودم... در تمام اعضای بدنم ضعف و سستی را احساس می کردم. معده ام به شدت درد می کرد و سرم از درد داشت منفجر می شد. ترجیه می دادم به سیاوش و آخر و عاقبتش فکر نکنم. دوست داشتم پیش خودم تصور کنم که او به طور معجزه آسایی نجات پیدا کرده است. تحمل نداشتم که به نبودن سیاوش فکر کنم. بیش از حد تحملم زجر کشیده بودم. از آخرین چیزهایی که برایم مانده بود استفاده کرده بودم تا سیاوش را نجات بدهم... از ردیاب که به معنی شانس آزادی ام بود و از خودم! دیگر چیزی برایم نمانده بود...
.هوا داشت تاریک می شد. نزدیک یک راه کوهستانی متوقف شدیم. راه ماشین رو نبود. راهی باریک و سربالایی بود که از سنگ های خاکستری رنگ پوشیده شده بود و چند درخت کوتاه هم در میان سنگ ها رشد کرده بود. از ماشین پیاده شدم. سوز بدی می آمد. دست هایم را در آستین کت کردم و از سرما به خودم لرزیدم. باد سرد صورتم را از سوزاند و چشم هایم را پر از اشک کرد. علیرضا دستش را دور کمرم انداخت و گفت:یه بیست دقیقه ای پیاده روی داریم. بالای این تپه که رسیدیم عزت و می بینیم.من با ناراحتی گفتم:تو به این می گی تپه؟ این که کوه اِ!علیرضا شانه را بوسید و خندید. من را به سمت خودش کشید و گفت:بیا کمکت کنم که بالا بریم.خودم را کنار کشیدم و گفتم:می تونم بیام بالا.پایم را روی سنگ گذاشتم و بالا رفتم. خوشبختانه سطح سنگ ها صاف نبود و امکان لیز خوردن وجود نداشت. دو دقیقه ی تمام بدون هیچ حرفی از سنگ ها بالا رفتم. بعد دو دقیقه زانویم درد گرفت و اخم هایم در هم رفت. ایستادم و به مسیری که رو به رویم بود نگاه کردم... به نظر می رسید هر چه قدر که بالاتر برویم سربالایی هم تندتر بشود. آهی کشیدم و به این موضوع فکر کردم که چطور امکان دارد که بیست دقیقه بتوانم این مسیر را بالا بروم! نگاهی به پشت سرم کردم. علیرضا درست پشتم بود. خبری از مردی که با ما آمده بود نبود. علیرضا که متوجه شد دنبال او می گردم گفت:اون رفت... قرار نبود بیاد... نباید مسیر و یاد می گرفت.چیزی نگفتم. کمی که راه رفتم احساس کردم دانه های کوچک برف دارد روی شانه هایم می ریزد... داشت برف می آمد. با ناراحتی به آسمان خاکستری که رو به سیاهی می رفت نگاه کردم. توی آن مسیر و با آن زانوی زخمی برف را کم داشتم. سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. یک دفعه سرم گیج رفت و تعادلم را از دست دادم. علیرضا به موقع من را گرفت و اجازه نداد که نقش زمین بشوم. چشم هایم سیاهی می رفت... با خودم فکر کردم آخرین غذایی که خوردم بودم چی بود؟... یادم نمی آمد... انگار مدت ها بود که غذا نخورده بودم... یادم آمد... آخرین غذایی که خورده بودم همان لقمه ی نان مانده با پنیر بود که قبل از آمدن سرهنگ خورده بودم... بی خود نبود که معده ام می سوخت. علیرضا کمکم کرد که بایستم. با محبت دستی به سرم کشید و با نگرانی گفت:چی شده عزیزم؟ حالت خوبه؟ چرا رنگت این قدر پریده عشقم؟سر تکان دادم و گفتم:نمی دونم... .علیرضا گفت:اگه بشینی بدنت سرد می شه و نمی تونی بالا بیای. به من تکیه کن و تا بالا بیا. وقتی برسیم اونجا همه چیز تموم می شه.با صدای ضعیفی پرسیدم:این عزت کی هست؟ یکی مثل سعید؟علیرضا با یک دست کمرم را گرفت و با دست دیگرش بازویم را چسبید. همان طور که آهسته بالا می رفتیم گفت:عزت تا یه سال پیش برای بابام کار می کرد. راستش معتاده... کم کم داره انرژی و توانش رو از دست می ده. چند تا از ماموریت هایی که بابام بهش داد رو خراب کرد. بابام هم کنارش زد... بیرونش نکرده. هنوزم ازش استفاده می کنه ولی دیگه پیش بابام ارج و قرب سابق و نداره. چند وقت بود که به من نزدیک شده بود. می خواست با استفاده از من جایگاهش رو پیش بابام نگه داره. منم نه نیوردم. دیدی که سعید چه جوری به بابام وفادار بود! آدمای دور و بر بابام همه این شکلین. خوبه که بین این جماعت منم کسی و داشته باشم که یه کم هوام و داشته باشه. عزت خیلی اطلاعات داره و از پس خیلی کارها بر می یاد. نگران نباش!
1 612
#رمان_پارلا
قسمت : 159🍃🌻
آخه جشنمون قرار اون ور مرزها برگزار شه.سیاوش پوزخندی زد. دوباره به دیوار تکیه داد. با لحن سردی گفت:تا دیروز داده بودیش دست سعید... یه شبه برات عزیز شد؟علیرضا اخم کرد و گفت:عزیز بود... خودش می دونه... تو نمی خواد بین ما موش بدونی.سیاوش سر تکان داد. رو به من کرد. نگاه بدی بهم کرد و با لحن سردی گفت:پارلا... این قدر خودت و ارزون فروختی؟لحن سردش... حرفش... آتشم زد. احساس کردم بدنم لرزید. بغضم را فرو دادم. چرا این طور فکر می کرد؟ فکر می کرد من خودفروشی کرده ام؟ من فقط می خواستم جانش را نجات بدهم... یعنی نمی فهمید؟ نمی فهمید که تحمل این را ندارم که ناخواسته باعث مرگش بشوم؟ چطور می توانست این حرف را بزند... شاید... شاید راست می گفت... مگر غیر از این بود؟با صدایی لرزان گفتم:ارزون نبود... .علیرضا پشتش را به سیاوش کرد. دستش را دور شانه ی من انداخت و گفت:بیا بریم.چانه ام لرزید... نگاه سرزنش آمیز سیاوش دیوانه ام می کرد...
تحمل فکری که از ذهنش می گذشت را نداشتم... شاید هم واقعا اسم کارم همین بود... او بینیش را چین انداخته بود... درست مثل اولین باری که من را توی بازداشتگاه دیده بود... با این تفاوت من او را از پشت پرده ی اشک هایم می دیدم. سیاوش با صدای ضعیفی گفت:نباید این کار رو می کردی... من ازت این و نمی خوام.با صدایی لرزان گفتم:نمی فهمی... .علیرضا به من گفت:فکر می کردم من فقط عاشق کسی شدم که لیاقت عشقم رو نداره... نگو تو هم عاشق کسی هستی که لیاقت فداکاریت و نداره... .سیاوش با شنیدن کلمه ی عشق شگفت زده شد. چشم هایش یک لحظه از تعجب گشاد شد. تکیه اش را از دیوار برداشت و طوری نگاهم کرد انگار که منتظر بود سریع این حرف را تکذیب کنم... این بار نتوانسته بود احساسش را پشت پرده ی خونسردیش مخفی کند. آن قدر با تعجب نگاهم می کرد که نمی توانستم بهش نگاه کنم. دیگر نمی توانستم جلوی هق هقم را بگیرم. اگر نیروی ضربت به موقع نمی رسید... اگر سیاوش را می کشتند... اگر من مجبور می شدم با علیرضا ازدواج کنم... اگر من مجبور می شدم با قاتل سیاوش تا ابد هم بستر شوم و بچه هایش را نگه دارم... چرا هیچ راهی پیش پایم نبود؟ تنها امیدم سرهنگ بود... .چرخیدم. بازوی علیرضا را گرفتم و از گاراژ خارج شدم... نگاه آخر سیاوش توی اعماق ذهنم... قلبم... حک شد... شگفتی اش از این که من دوستش داشته باشم... سوار ماشین شدیم. احساس می کردم قلبم را در گاراژ جا گذاشته ام... انگار یک تکه از وجودم آن جا مانده بود... .باری دیگر بغضم را فرو دادم. علیرضا با کلافگی گفت:بسه دیگه... .دندان هایم را روی هم فشردم... نگاه آخر را به در بسته ی گاراژ کردم... توی ذهنم در ماشین را باز کردم... به سمت گاراژ دویدم... در را باز کردم... به سمت سیاوش پر کشیدم... او را در آغوش کشیدم و بهش گفتم که حق با علیرضاست... بهش گفتم که دوستش دارم... برایم مهم نبود که علیرضا بعد از آن هم من را بکشد و هم سیاوش را... .ولی ماشین به راه افتاد. بی صدا اشک می ریختم و احساس می کردم که خورد شده ام. سرم را چرخاندم و به علیرضا نگاه کردم... کسی که قرار بود همسر آینده ام شود... اخم هایش توی هم بود ولی وقتی نگاه من را روی خودش دید خندید. صورتم را نوازش کرد و اشک هایم را پاک کرد... من به جای او سیاوش را می دیدم... با خاطره ی تنها خنده ای که ازش داشتم... او را می دیدم که صورتم را نوازش می کند... او بود که اشک هایم را پاک می کرد... و من به طرز عجیبی گرمای دست هایش را احساس می کردم... قلبم چنان می زد که باورم شده بود کنارش هستم... .پلک هایم را به هم زدم. بوسه ی علیرضا روی پیشانیم من را از رویا بیرون آورد. حس مرگ بهم دست داد... داشتم می رفتم تا به قیمت جان سیاوش خودم را تا ابد وقف علیرضا کنم... من خودم را به علیرضا فروخته بودم... و از همه بدتر این بود که داشتیم از آن جا دور شدیم... با تمام وجود گوش به زنگ بودم... منتظر بودم که صدای آژیر پلیس را بشنوم... منتظر بودم سرهنگ به موقع برسد و من را نجات بدهد ولی... افسوس که دور شدیم و صدایی هم شنیده نشد... .**چشم هایم را باز کردم. هنوز توی ماشین بودیم. من و علیرضا پشت نشسته بودیم و یکی از اعضای تیم خشایار رانندگی می کرد. علیرضا می گفت که بقیه به زودی به ما ملحق می شوند... می دانستم کلمه ی به زودی به معنی زمانی است که کار سیاوش را تمام کردند... قلبم درد می کرد. در دل به نیروی انتظامی ناسزا می گفتم... یعنی سرهنگ متوجه نشده بود که ردیاب از کار افتاده است؟ نکند بلایی سرش آمده بود؟ کارم از اضطراب داشتن و ترسیدن گذشته بود... یک طورهایی به این نتیجه رسیده بودم که گروه ضربتی در کار نخواهد بود. کاملا ناامید شده بودم. ماتم زده بودم و ترجیه می دادم دیگر به سیاوش فکر نکنم... به او که فکر می کردم قلبم تیر می کشید...
1 612
#رمان_پارلا
قسمت : 158🍃🌻
اگر سیاوش می مرد... هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم. من کار را بدتر کرده بودم... باز هم خراب کرده بودم! التماس هایم علیرضا را جدی تر کرده بود. اصلا برای چی به او گفتم که سیاوش را دوست دارم؟ چرا زرنگی به خرج نمی دادم؟ چرا مرتب طبق غریضه ام عمل می کردم؟ من به سیاوش مدیون بودم... نمی توانستم توی دنیایی نفس بکشم که در آن باعث مرگ سیاوش شده بودم... خودم را فراموش کردم... یاد حرف های خودم افتادم که همیشه می گفتم کاری که برایم منفعت نداشته باشد را انجام نمی دهم... باورم نمی شد که سیاوش ورق را برگردانده بود... .یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. اگر ردیاب جدید هم خراب می شد سرهنگ گروه ضربت را وارد عمل می کرد... آن وقت دیگر نمی توانستند سیاوش را بکشند... .سریع به اتاق برگشتم.
وارد حمام شدم و در را پشت سرم قفل کردم. ردیاب را از توی گوشم در آوردم... نگاهی به آن کردم... یک لحظه دچار تردید شدم... بعد نفس عمیقی کشیدم. با خودم فکر کردم:چه قدر طول می کشه که گروه ضربت برسن؟ یعنی این قدر زود می رسن که نذارن علیرضا من و ببره... بعید می دونم... ولی مهم اینه که سیاوش و نجات بدن... فعلا فقط همین مهمه.تردید بد دردی به جانم انداخته بود. می ترسیدم ردیاب را از کار بیندازم و علیرضا من را قبل از رسیدن پلیس ببرد. گفته بود حاضر شوم که برویم... اگر پلیس من را پیدا نکند... اگر سرهنگ هیچ وقت نتواند من را پیدا کند و من مجبور بشوم تا آخر عمر با علیرضا زندگی کنم چه؟ دیگر هرگز نمی توانستم به تهران برگردم... باید با همه چیز خداحافظی می کردم... .ردیاب را توی دستم گرفتم روی زمین زانو زدم... فقط خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست صدای آژیر پلیس را بشنوم. بغضم را فرو دادم... تردید را کنار زدم. برایم مهم نبود که پلیس من را هم نجات بدهد یا نه... این کار را فقط برای سیاوش می کردم... .ردیاب را محکم به سنگ کوباندم.** چند بار محکم آن را به سنگ کوباندم... چند بار با دمپایی رویش زدم و با تیغ خراشش دادم... آخر سر هم توی چاه دستشویی انداختمش... با خودم گفتم:یعنی از کار افتاد؟ظاهرا که این طور بود. توی گوش سیاوش شرایط به این حادی نبود ولی ردیاب از کار افتاده بود. نفس راحتی کشیدم... یک حسی بهم می گفت که علیرضا به خشایار گفته بعد از این که من و او با هم رفتیم سیاوش را بکشد... امیدوار بودم گروه ضربت زودتر از این موضوع سر و کله یشان پیدا شود. دلم از نگرانی پیچ می خورد... اگر گروه ضربت نمی رسید و علیرضا من را با خودش می برد چی؟ دیگر هیچ وقت نمی توانستند من را پیدا کنند. آن وقت باید جدی جدی زن علیرضا می شدم... ولی مگر چاره ی دیگری هم داشتم؟مردی که دم گاراژ ایستاده بود در را باز کرد. وارد گاراژ شدیم... همه جا تاریک بود ولی بعد از چند ثانیه به تاریکی عادت کردم. سیاوش یک گوشه نشسته بود و از سرما و شاید درد می لرزید... خون روی گردنش خشک شده بود. گوشش در وضعیت وحشتناکی قرار داشت. با این حال سرسختی را از چشم هایش می شد خواند.دست هایم را در هم قلاب کردم... سرم را بلند کردم و به چشم های سیاوش نگاه کردم. با نگرانی صورتم را می کاوید... لابد فکر می کرد دوباره من را آنجا آورده اند تا ازم حرف بکشند. می خواستم بهش لبخند بزنم ولی به جایش یک قطره اشک از چشمم سرازیر شد... لب هایم را روی هم فشار دادم. به ندیدنش فکر کردم... به این که دیگر کنارم نباشد... یعنی بار آخر بود که او را می دیدم؟... اشک هایم روی گونه هایم ریخت. علیرضا که اشک هایم را دید ناراحت شد. سرش را پایین انداخت. من آهسته بینی ام را بالا کشیدم. علیرضا آهسته گفت:پارلا شاهده... دستور داده بودم که بکشنت... ولی من و پارلا یه قول و قراری با هم گذاشتیم... اون قسمت این قول و قرار که به تو مربوط می شه اینه که دیگه دنبال پارلا نگردی... می فهمی دارم بهت چی می گم؟ دیگه نمی خوام ببینمت... همه چی تموم شد... اگه بفهمم دنبال پارلایی همه ی زندگیم و از بین می برم به قیمت این که بکشمت... .سیاوش تکیه اش را از دیوار برداشت. اخم کرد و گفت:اون طرف این قول و قرار چیه؟علیرضا سرش را به طرف من چرخاند. سیاوش به من نگاه می کرد... نگاهی عصبی و نگران... من احساس می کردم که فشار بغض دارد گلویم را پاره می کند. سیاوش منتظر بود... علیرضا به جای من گفت:قیمتش رضایت پارلا بود... .سیاوش بیشتر به سمت جلو خم شد. اخم هایش هر لحظه عمیق تر می شد. گفت:رضایت برای چی؟انگار به همه چیز اهمیت می داد به جز اون قسمتی که مربوط به نجات دادن جانش می شد... علیرضا لبخند پلیدی به او زد و گفت:برای ازدواجمون... ببخشید که نمی تونم دعوتت کنم دوست قدیمی...
1 612
🏛 فال حافظ روزانه 🏛
🌹🌱جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #مهر :
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
به نوک خامه رقم کردهای سلام مرا
که کارخانه دوران مباد بی رقمت
💎تعبیر:
پول زیادی نصیبتان میشود. شما همیشه محترم و عزیز خواهید بود. در سرنوشت شما اینطور رقم زده شده که تا غم نخوری به مراد نمی رسی. پس امیدت را از دست نده چون دل خسته ی تو دوباره شاد می شود.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #آبان :
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
💎تعبیر:
در رویا و خیال پردازی ها غرق شده ای. آرزوهایت تمامی ندارد و دور و دراز است. وقت گران مایه ی خود را تلف می کنی. هیچکس آنقدر عمر نمی کند که به تمام آرزوهایش برسد. پس همین چند صباحی را که زنده هستی از زندگیت لذت ببر. آنچه از زندگی که باید قسمتت باشد حتما" به تو خواهد رسید.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #آذر :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
💎تعبیر:
از اینکه همیشه سلامت و تندرست هستی خدا را شکر نمیکنی. با اینکه ظاهرا" جدی هستی اما باطنی مهربان و لطیف داری. از چشم زخم ایمن هستی.از طعنه ی اطرافیان نرنج. کار خودت را انجام بده. ان شاءالله به اهداف خود خواهی رسید.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #دی :
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تاب من به جهان طره فلانی داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
💎تعبير:
مقدمات رسیدن به مرادت مهیا شده. دست قضا همه چیز را روبراه کرده و درهای بسته به رویت باز می شوندو دوباره جوان می شوی و شادابی خود را به دست می آوری. فقط مواظب حریفان خود باش که اینبار هم سرمایه ی تو را از بین نبرند. اسرارت را هم برای کسی فاش نکن.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #بهمن :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
💎تعبیر:
بسیار انسان خوش شانسی هستید. هر کجا میروید بقیه کنار میکشند چون موفقیت تان در آنجا حتمی است. کاری را که انجام میدهید از دست هیچکس بر نمیآید و این به خاطر ذوق و سلیقه ی خودتان است. مواظب باشید راه خطا نروید چون دشمنان میخواهند شما را خراب کنند.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #اسفند :
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
💎تعبیر:
امیدوار باش. ناامیدی علامت نرسیدن است. با فرد سنگدلی رو به رو هستی که هرچه میکنی نمیتوانی دلش را به دست آوری و به همین دلیل بسیار غصه میخوری. اطرافیان تو هم از غصهی تو غصه می خورند خوددار باش و امیدوار.
@Sakhsiat
1 612
🏛 فال حافظ روزانه 🏛
🌹🌱جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #فروردین :
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
💎تعبیر:
عاشق که شیفته وصال است همه هستی خود را وقف راه آغاز شده خود می کند اما در این میان برای پشت سر گذاشتن رقبا همتی درخور میخواهد و همچنین صفا و پیراستگی درون و اندکی عنایت محبوب.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #اردیبهشت :
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
💎تعبیر:
دوستداران را باید با جان و دل پذیرفت و قدر آنها را دانست کامروایی را نصیبشان کرد که سزای پاکباختگی و عشق فراگیر و بی حدشان جز کامرانی نیست.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #خرداد :
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
💎تعبیر:
در کاری به رقابت پرداختهای ولی پشت پرده کار اجام میدهی. نکند که در این راه خوی دیو پیدا کنی و فرشته بودن را فراموش کنی. هیچ گلی بی خار نیست، تو هم مستثنی نیستی. کار دیگران را بیارزش نکن تا کار خودت پر بهاء شود که این دور از ادب است.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #تیر :
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما بجز از نالهای و آهی نیست
💎تعبیر:
به مراد دل خود میرسی و این از برای دعاهایت میباشد. فکر نکن همهی کارها را تنها انجام دادهای بلکه بقیه نیز سببساز بودهاند تا بتوانی به مقصود برسی. بر عهد خود وفادار بمان. روزگار بر وفق مراد توست پس رضای خداوند را هم در نظر بگیر و تو هم برای دیگران سببساز باش.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #مرداد :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
💎تعبیر:
کار شما مربوط به خود شماست ،از ایرادها و ناخشنودی های مردم و اطرافیان درمورد کاری که شروع کرده ای ناراحت نشو و به تلاش خود ادامه بده.
🕊♥️فال حافظ امروز متولدین #شهریور :
ساقی بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتيان باز درگرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
💎تعبیر:
سخن کوتاه می کنیم و می گوییم که مرادت خیلی زود برآورده می شود. دلت دوباره جوان می شود. دشمنان شکست خوردند و این از لطف خدا بود. خستگی از تنت بیرون می رود و در کاری که مراد توست جز پیروزی و ثروت چیزی دیگری نیست و این همان اجابت دعاهایت میباشد.
@Sakhsiat
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
