1 607
المشتركون
+224 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+27
في 1 قنوات
مايو '26
+6
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+41
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '26
+21
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+92
في 3 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+42
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+55
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+39
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+51
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+59
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+41
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+57
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+70
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+39
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+62
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+55
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+74
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+52
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+71
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+33
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+63
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+28
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+12
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '24
+13
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+11
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+6
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+8
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+22
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+13
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+15
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+25
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+21
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+10
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+29
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+9
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+16
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+56
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+162
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+268
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+218
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+913
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+433
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+518
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+66
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+61
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+646
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+238
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+361
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+271
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+304
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+120
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+1 379
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+593
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+686
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 17 يونيو | +1 | |||
| 16 يونيو | +2 | |||
| 15 يونيو | +1 | |||
| 14 يونيو | +1 | |||
| 13 يونيو | +1 | |||
| 12 يونيو | +2 | |||
| 11 يونيو | +3 | |||
| 10 يونيو | +1 | |||
| 09 يونيو | +2 | |||
| 08 يونيو | +2 | |||
| 07 يونيو | +2 | |||
| 06 يونيو | +2 | |||
| 05 يونيو | +1 | |||
| 04 يونيو | +2 | |||
| 03 يونيو | +2 | |||
| 02 يونيو | +1 | |||
| 01 يونيو | +1 |
منشورات القناة
| 2 | کانال سرنوشت بدنوشت
@nemt2 | 41 |
| 3 | لا يوجد نص... | 41 |
| 4 | شبتـــون_خـــوش
خـــوابتـــون آرومـــ
و پـــر از رویـــاهـــای زیبـــا💫
تـــا درودے دیگـــر بـــدرود
🌙 عـــزیـــزان جـــان 🌙
🌺🍃🌸🍃🌼🍃 | 53 |
| 5 | شب خوش به امید فردایی بهتر | 37 |
| 6 | سپاس فراوان از شما دوستان که باما همراه هستید | 42 |
| 7 | حضورتون باعث دلگرمی ماست | 40 |
| 8 | 💖💖:💖💖
صفرعاشقی
خوشبختی یعنی داشتن تـو
یعنی هر چقدرم زندگی سخت باشه
و غصه داشته باشم...
به جاش خدا تو یه نفر رو
بهم داده که میتونی آرومم کنی
❤️❤️:❤️❤️
♥️♾💞🌹💞♾♥️ | 45 |
| 9 |
.. ' 12 '..
9- ⇧ -3
' . 6 . '
صفرعـاشقــــ❣️ــــے
❣️00:00❣️
به زبان
شـاعـــــرانه به علــوم ماورایـــــے
به چـــه منطقـــــے
بگـــویم ڪه براے من خـــدایـــــــے ....😘
❤️❤️:❤️❤️
♥️♾💞🌹💞♾♥️ | 52 |
| 10 | ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﻋﺠﯿﺐ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎ:
- ﺍﮔﺮ ﺗﺎ 27 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ
ﻧﺸﺪﯼ،ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺶ ﻣﻠﺤﻖ ﻣﯿﺸﻮﯼ
ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ 😑
- ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﺸﻨﺒﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ
ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ، ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻠﯿﺲ ﺑﺎﺷﯽ
ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ😑
- ﺍﮔﻪ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﺎﺧﺖ ﺁﻟﻤﺎﻥ
ﺑﺨﺮﯾﺪ،ﻓﻘﻂ ﻧﺼﻒ ﻗﯿﻤﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻧﺼﻒ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﻟﺖ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ😳😃
ﺁﻟﻤﺎﻥ
- ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻭﻥ
ﻋﺬﺭ ﻣﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺣﻀﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧکنی
ﻧﯿﺠﺮﯾﻪ 😍
- هر کي پای سفره نفر آخر شد باید سفره را جمع کنه
ﺍﯾﺮﺍﻥ 😳
شدیدا این قانون تو خونه ما اجرا میشه 😂😂😂😂😂😂 | 73 |
| 11 | حالا اگر بهش میگفتن برو نون بگیر
میگفت پام درد میکنه😅😅😅😂😂😂
از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه آفرین پدربزرگ👏👏😉😉
🌹🕊🌹 | 74 |
| 12 | لا يوجد نص... | 1 |
| 13 | لباسهای تابستونی اینجوریه که دو ساعت اتو میکشیش همین که میشینی بند کفشت رو ببندی انگار لباست از دهن گاو اومده بیرون.
https://t.me/Good_Feeling2024 | 78 |
| 14 | من ترجیح میدم حتی اگه غمگین هم باشم یه غمگین تو فصل سرد باشم تا یه غمگین تو فصل گرم.
https://t.me/Good_Feeling2024 | 77 |
| 15 | زشت ترین قسمت بدن؛ چشمیه که بد میبینه، گوشیه که بد میشنوه، دهنیه که بد میگه. بقیه با یه عمل جراحی درست میشن!
https://t.me/Good_Feeling2024 | 82 |
| 16 | دو هفته گم شده بود
پیدا شد😂
پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی | 83 |
| 17 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_بیستم
اروم داشت از پله ها پایین میرفت و یک لحظه به در اتاق ما نگاهی انداخت و رفت…….دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم،خداروشکر که کسی از زیر زمین بیرون نیومد وگرنه خدا میدونه چه حرفایی که پشت سرم نمیزدن…..
از وقتی زری ازدواج کرده بود بیشتر کارهای حونه روی دوش من افتاده بود و دیگه مثل قبل بیکار نبودم،مامان که از همون صبح میرفت پیش زنا و گاهی تا بعدازظهر هم همونجا میموند……اونشب تا دیروقت بیدار بودم و فقط به مصطفی فکر میکردم،عجیب عقل و هوشم رو برده بود،چشمای سبز رنگش انقدر آرامش داشت که وقتی باهاش حرف میزدی ناخودآگاه مسخ میشدی……..چند روزی گذشت و دیگه خبری از مصطفی نشد،هرروز اسماعیل رو به بهانه ی بازی توی حیاط میبردم و خودم هم روی پله ها مینشستم تا بیاد و فقط برای چند دقیقه ببینمش،چشماش عجیب آرومم میکرد…….چند روزی که گذشت و از دیدنش ناامید شدم دوباره به زن های توی زیر زمین ملحق شدمبلکه از زبون سوری خانم در بره و بفهمم که مصطفی کجا رفته……دوباره بحث چرخید وچرخید تا به بلاخره به مصطفی رسید،پری خانم همسایه ی کناری ما کمی خودش رو جابجا کرد و گفت سوری خانم پس چی شد مگه نگفتی همین روزا واسه مصطفی زن میگیری؟خبری نشد که؟سوری خانم هم که انگار منتظر همچین سوالی بود بادی به غبغب انداخت و گفت راستش منکه از خدامه واسش زن بگیرم اما اگه خدا بخواد مصطفی جانم قراره بره توی نظام،یکی از اشناهامون به یکی از این کله گنده ها رو زده و قراره همین روزا مشغول بشه دیگه…….صدای تبریک گفتن همسایه ها بلند شد و پری خانم دوباره گفت خب بره،اینکه ربطی به زن گرفتنش نداره،تازه بهترم هست دستش تو جیبه خودشه……
سوری خانم با افتخار گفت نمیشه دیگه،مصطفی دو سال باید بره یکی از شهرای مرزی آموزش ببینه،الکی که نیست قراره تیمسار بشه پسرم،انشالله این دو سال تموم بشه واسش یه زن میگیرم مثل پنجه ی آفتاب…….نمیدونم چرا از شنیدن حرفای سوری خانم حالم گرفته شد،یعنی مصطفی قراره دو سال بره یه شهر دیگه؟اصلا کاش نمیدیمش،اینم شانس منه،از هرکی خوشم میاد یه اتفاقی میفته که ازش جدا بشم…..زیر چشمی نگاهی به سکینه انداختم که ناراحت سرشو پایین انداخته بود و غرق فکر بود،چند دقیقه بعد بحث عوض شد و دیگه کسی چیزی نگفت،انقد پکر شده بودم که دیگه حوصله ی موندن نداشتم،به بهانه ی بچه ها که تو اتاق خواب بودن خداحافظی کردم و از زیر زمین بیرون اومدم،دیگه نباید بهش فکر میکردم وگرنه خودم اذیت میشدم،همینجور که با خودم فکر میکردم و از پله ها بالا میرفتم صدای سوت ضعیفی رو شنیدم،با تعجب به اطرافم نگاه کردم و با دیدن مصطفی که ظرف آبی توی دستش بود و جلوی آب انبار ایستاده بود رنگ از رخم پرید......وای خدایا این اینجا چکار میکنه نکنه کسی بیاد و ببینه مارو،خواستم بدون اینکه توجهی کنم راه اتاقو در پیش بگیرم که دوباره صدای سوت زدنش بلند شد،اینبار با خواهش گفت تورو خدا یه لحظه بیا کارت دارم،زود حرفم تموم میشه قول میدم……از ترس دست و پام به لرزه دراومده بود اما تصمیم گرفتم برم و حرفاش رو بشنوم،میدونستم اگه مامان بفهمه پوستم رو میکنه اما اون لحظه فقط به این فکر میکردم که مصطفی چه کاری باهام داره و میخواد چی بهم بگه….نگاهی به اطراف اتاق انداختم و وقتی دیدم کسی نیست خیلی آروم به سمت آب انبار حرکت کردم،پاهام انقد میلرزید که نمیتونستم درست راه برم،مصطفی زودتر از من پله ها رو پایین رفت و گوشه ای ایستاد……هر لحظه حس میکردم از پله ها پرت میشم پایین و همه متوجه میشن،با کلی دلهره و ترس بلاخره پایین رفتم و با فاصله ی زیادی از مصطفی ایستادم،تمام هوش و حواسم به پله ها بود که کسی نیاد و مارو اونجا ببینه…….مصطفی با خنده جلو اومد و گفت چرا انقد میترسی؟همه تو زیر زمینن کسی نمیاد اینجا خیالت راحت……سرم پایین بود و اصلا نمیتونستم بهش نگاه کنم یا چیزی بگم،مصطفی دوباره گفت نمیخوای سرتو بیاری بالا نگام کنی؟بچه ی قشنگیما،درسته به خوشگلی تو نیستم اما منم چشام سبزه ها…..از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود اما خب خودمو کنترل کردم،نمیخواستم فک کنه دختر سبک سریم…….مصطفی لحنشو جدی تر کرد و گفت تا حالا دختری به خوشگلی تو ندیدم،اونروز که جلوی اتاق دیدمت دلم میخواست همونجا بمونم و فقط به چشات نگاه کنم…..انقد هیجان زده شده بودم که تند تند نفس میکشیدم،تا حالا کسی اینجوری باهام صحبت نکرده بود،مصطفی ادامه داد:راستش وقتی از روستا برگشتم و مامانم راجع به تو باهام حرف زد زیاد حرفاشو جدی نگرفتم،با خودم گفتم اینم یه دختر مثل بقیه ی دخترایی که بهم نشون داد و خوشم نیومد اما،از اون روزی که دیدمت خواب و از چشمام گرفتی دختر......وای خدای من،من دیگه تحمل شنیدن این حرفا رو ندارم،صداش آنقدر دلنشین و آرامبخش بود که قلبمو میلرزوند.....
ادامه ساعت ۲ظهر
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 81 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_نوزدهم
کسی توی حیاط نبود و مامان تند تند به سمت در ورودی میرفت،اینبار دختری که کمی از من کوچکتر بود جلوی در اومد و با اخم گفت بفرمایید؟مامان با خوشرویی ظاهری گفت من مامان زریم اومدم ببینمش صداش میکنی بیاد؟
دختر که لباس کوتاهی پوشیده بود موهای بلندشو هم باز گذاشته بود ابرویی بالا انداخت و گفت تو اتاقه میتونید برید پیشش،مامان زیر لب عجوزه ای گفت و بعد از اینکه کفشاشو دراورد و داخل رفت،دختر مو بلند که اسمش کتایون بود جلوی اتاقی ایستاد و گفت اینجاست نمیدونم خوابه یا بیدار،مامان تشکر کرد و در اتاقو باز کرد،من همه ی حواسم به کتایون بود که چه لباس های شیکی پوشیده بود و چقد به خودش رسیده بود……زری روی تخت بزرگی خوابیده بود و با شنیدن صدای ما سریع بیدار شد،مامان با دیدن صورت زری محکم توی صورتش زد و گفت خدا مرگم بده این چه وضع و اوضاعیه؟کی این بلا رو سرت آورده ها؟زری با بغض گفت مگه برات مهمه؟یعنی میخوای بگی دلت برام میسوزه؟مگه تو دل داری اصلا؟مامان با عصبانیت گفت این چرت و پرتا چیه میگی؟میگم کدوم بی پدر و مادری این بلا رو سرت آورده؟زری بلند زد زیر گریه و با هق هق گفت کار آقا پرویزه،پریشب میخواست به زور بهم دست بزنه منم ترسیدم نذاشتمش اینجوری کرد باهام…….مامان محکم توی سر زری زد و گفت غلط کردی نذاشتی،خاک تو سرت که یه ذره سیاست نداری،زری اون روی سگ منو بالا نیار،اخه ذلیل شده فک میکنی من شماها رو از تو جوب دراوردم؟خب اینا کارای زن و شوهریه همه ی زن و شوهرا اینجورین،زری که با توسری مامان گریه اش شدید تر شده بود گفت نمیخوام،من خوشم ازش ...
مامان دندون قروچه ای کرد و آروم گفت چه مرگته اخه،دیگه چی میخوای؟خونه ی بزرگ،ماشین،طلا، پول،لباس خوب کمه اینا واست؟الان چند سال بود که لباس نو نخریده بودی ؟چند وقت بود که یه دل سیر غذا نخورده بودی؟ببین زری تو عقلت نمیرسه منکه میرسه،مثل بچه ادم بشین زندگی کن وگرنه میگم آقات بیاد همینجا و حسابتو بذاره کف دستت….منو مامان تا غروب اونجا موندیم و هوا رو به تاریکی که رفت از زری خداحافظی کردیم و به سمت خونه راه افتادیم،از صبح که پسر سوری خانمو جلوی در دیده بودم تمام هوش و حواسم دنبالش بود،نمیدونم چرا حس خوبی بهش داشتم و دلم میخواست بیشتر ببینمش،درسته از سکینه میترسیدم اما یه حسی باعث میشد اون ترس رو نادیده بگیرم و مشتاق بشم به دیدن دوباره ی مصطفی……وقتی رسیدیم خونه هوا تاریک شده بود و آقا کلی غر زد که چرا زودتر نیومدیم،مامان اصلا عین خیالش نبود که زری انقد بی تابی میکرد و حتی به دروغ به آقا گفت که زری جاش خیلی خوب بود و کلی راضی بود از زندگیش…….روز بعد مامان که چادرش رو سر کرد منم سریع خودمو بهش رسوندم و دنبالش از اتاق بیرون رفتم،همه ی حواسم به در اتاقی بود که دیروز اونجا دیده بودمش،کسی توی حیاط نبود وناامید پشت سر مامان توی زیر زمین رفتم،همه جمع شده بودن و هرکس با بغل دستیش حرف میزد،مامان با دیدن قمر خانم رو ترش کرد و گوشه ای نشست،یک ساعتی گذشت و اسماعیل برادر کوچیکم که توی بغل مامان بی تابی میکرد با دیدن همهمه ی زنا شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن،مامان اشاره ی بهم کرد و اسماعیل رو به طرفم فرستاد،میدونستم منظورش اینه که ببرمش توی اتاق و آرومش کنم،سکینه و سودابه طبق معمول کنار هم نشسته بودن و پچ پچ میکردن،با بی حوصلگی دست اسماعیلو گرفتم و توی حیاط بردم،هوا سرد بود و سوز داشت،میخواستم ببرمش توی اتاق که با لحن بچه گانه ای گفت ابجی میشه یکم با اون توپ بازی کنم؟نگاهی به توپ گوشه ی حیاط کردم و گفتم باشه من رو پله میشینم فقط زود باش که خیلی سردمه،لباس گرم نداشتم و ژاکت قدیمیه مامانو پوشیده بودم،چی میشد منم پول داشتم و میتونستم مثل کتایون دختر آقا پرویز لباس بپوشم؟چند بار تا حالا به مامان گفته بودم از آقا پول بگیره و واسم یه لباس گرم بخره اما با تشر گفته بود همینکه شکمتو سیر میکنه باید خدارو شکر کنی ازش لباس گرمم میخوای؟همین ژاکت من چشه بپوش همینو خیلی هم خوبه……میدونستم آقا بعضی وقتا بهش پول میده و اونم برشون میداره اما خب از ترس کتک خوردن نمیتونستم چیزی بگم…….اسماعیل دنبال توپ میدوید و منم توی فکر و خیال خودم غرق بودم که با صدای آشنایی از جا پریدم،حس میکردیم اونم صدای تپش های قلبم رو میشنوه…..با لکنت سلام کردم و سرمو پایین انداختم،با شیطنت گفت اینجا منتظر من نشسته بودی؟متعجب نگاهش کردم و گفتم بخاطر شما؟نه اصلا داداشم میخواست بازی کنه پیشش نشستم…..مصطفی که با لبخند بهم زل زده بود آروم گفت الحق که مامانم حق داشت انقد تعریفتو بکنه…..توی اون سرما گر گرفته بودم و حس کردم دارم عرق میکنم،بدون هیچ حرفی اسماعیلو بغل کردم و خودمو توی اتاق انداختم،نفسم که جا اومد سریع پشت پنجره رفتم و نگاهش کردم،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 77 |
| 19 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_هجدهم
اونکه هرروز هفته اینجا نون سق میزد حالا از صدقه سری من رفته اونجا واسه خودش خانومی میکنه….اصلا تو چه مادری هستی ها؟که فقط به فکر خودتی؟به جای اینکه به فکر خوشبختی دخترت باشی به فکر اون یه تیکه انگشتری؟حالا که اینجوری شد بالا بری پایین بیای خبری از انگشتر نیست،همینکه خان داداشم دست دختر ترشیدتو گرفتو برد از سرتون زیاده……قمر خانم اینارو گفت و رفت توی اتاقش،چنان در رو محکم به هم کوبید که شیشه ها به لرزه دراومدن،مامان که حسابی از حرفاش حرصی شده بود جیغ جیغ کرد و گفت الهی به زمین گرم بخوری قمر،خاک تو سر من که گول حرفای تورو خوردم…..
همسایه ها داشتن تو گوش هم پچ پچ میکردن و میخندیدن و مامان عین خیالش نبود،هرجوری که بود دستشو گرفتم و به زور توی اتاق بردمش،انقد حرص خورده بود که صورتش قرمز شده بود وپلکش میپرید،لیوان آبی دستش دادم و گفتم مامان این کارا چیه میکنی اخه؟زشته بخدا ابروی خودتو بردی،همسایه ها رو تو یه حساب دیگه میکنن…..مامان لیوان آب رو لاجرعه سرکشید و گفت به درک،اونام لنگه ی همین بی پدرن دیگه،سرمون کلاه گذاشتن بچه میفهمی؟به آقات گفته بودن بعداز عقد شیربهای دخترتو میدیم اقاتم انقد که ساده و زود باوره گفته باشه بعد از عقد بدین،خب چی شد پس؟چرا ندادن؟……تا وقتی که آقا بیاد مامان یه ریز غر زد وانواع فحش ها رو نثار قمر خانم کرد،هرچی بهش میگفتم خب به تو انگشتر ندادن سرتاپای زری رو که طلا گرفتن،تو باید دخترت برات مهم باشه ،اصلا به خود زری بگو شاید یه تیکه از طلاهاشو بهت داد،مامان گوشه ی لبشو بالا داد وگفت مرده شور اون قیافه ی زری رو ببرن،اگه انقد ابغوره نمیگرفت و حواس منو پرت نمیکرد نمیذاشتم سرم کلاه بذارن همون قبل از عقد انگشترو ازشون میگرفتم…….
شب که آقا اومد مامان دوباره شروع کرد و انقد غر زد که آقا هم کاسه ی صبرش لبریز شد و بهش توپید که دیگه ساکت بشه،چند روزی از عروسی زری گذشت و یه روز صبح مامان یه قابلمه کاچی درست کرد و منو از خواب بیدار کرد تا برم در اتاق قمر خانم و آدرس خونه ی زری رو ازش بگیرم،از شوق اینکه با مامان برم و سرو گوشی توی خونه زری آب بدم چشمی گفتم و زود توی حیاط رفتم،هوا سرد شده بود و زن ها بساط هرروزشونو به زیر زمین منتقل کرده بودن،نمیدونستم قمر خانم توی اتاقشه یا زیر زمین،با خودم گفتم بذار برم در اتاقش اگه نبود میرم زیر زمین دنبالش،در که زدم هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که در اتاق کناری باز شد و پسر جوونی بیرون اومد،اون به من نگاه میکرد و من به اون،چشمای درست و سبز رنگی داشت و موهای خرمایی رنگشو بالا زده بود،انقد از دیدنش هول شده بودم که بدون فکر گفتم ببخشید میشه به قمر خانم بگید بیاد دم در؟پسر خنده ای کرد و گفت اگه چشاتو خوب باز کنی میبینی که اتاق قمر خانم همونه که تو جلوش ایستادی اینجا اتاق ماست……به لکنت افتاده بودم و نمیتونستم درست حرف بزنم،بدون اینکه چیزی بگم به سمت زیر زمین حرکت کردم و از پشت سر صدای سوری خانمو شنیدم که گفت مصطفی یادت نره برام چای بخری ها….پس درست حدس زدم مصطفی مصطفی که میگفتن این بود،زیر زمین شلوغ بود و چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم قمر خانمو پیدا کنم،وسط چندتا زن نشسته بود و داشت درمورد دعوای خودشو مامانم صحبت میکرد،صداش کردمو و با دیدن من سریع حرفش رو قطع کرد نمیدونست که من تمام حرفاشو شنیدم اما به روی خودم نیاوردم….زود از میون زن ها بلند شد و به سمت من اومد با تعجب گفت چی شده دختر جان چکارم داری؟گفتم قمر خانم مامانم واسه ابجیم کاچی پخته میخوایم واسش ببریم میشه آدرس خونشو بدین؟ما یادمون نمونده آدرس رو ..قمر خانم با ناز و ادا و جوری که مشخص بود دلش نمیخواد آدرس بده گفت باشه میدم بهت آدرسو ولی فقط بخاطر روی گل خودت وگرنه اون مادرت که دیدی چه المشنگه ای به پا کرد.....چیزی بهش نگفتم و دنبالش راه افتادم،ادرسو که گرفتم سریع پیش مامان رفتم و بعد از اینکه آماده شدیم به سمت خونه ی زری راه افتادیم……
قبل از ظهر بود که حرکت کردیم و بخاطر اینکه هم من و هم مامان اولین بارمون بود که میخواستم با ماشین جایی بریم دقیقا بعدازظهر بود که به خونه ی زری رسیدیم،انقد راه رفته بودیم و دنبال ماشین گشته بودیم که پاهام گز گز میکرد و از نفس افتاده بودم….پشت در که رسیدیم مامان زود شروع کرد به در زدن و چند دقیقه بعد پسر بچه ی هفت هشت ساله ای در رو برامون باز کرد…….
مامان سلامی کرد و گفت بچه جون زری خونست؟پسر بچه شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه چیزی بگه داخل رفت،مامان با تعجب به من نگاه کرد و گفت وااا چرا همچین کرد این؟در خونه نیمه باز بود ومن سرکی توی حیاط کشیدم،مامان قابلمه رو توی دست من گذاشت و گفت بذار برم ببینم داخل چه خبره،این بچه چرا همچین کرد…..
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 66 |
| 20 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_هفدهم
غروب بود که با صدای کل کشیدن چندتا زن از توی حیاط فهمیدیم مهمون ها اومدن،دل تو دلم نبود تا داماد بیاد و ببینم واقعا اونقدری که زری میگفت ترسناکه یا نه…..آقا و ابراهیم طبق معمول به استقبالشون رفتن و خیلی زود اتاق کوچیکمون مملو از مهمان شد،زن های سانتی مانتالی که ماتیک زده بودن و با دامن کوتاه و سر لخت اونجا میلولیدن،قمر خانم هم که تحت تاثیر زن های فامیلش قرار گرفته بود روسریشو دراورده بود و برای خان داداشش بادا بادا مبارک بادا میخوند……
خیلی زود سید هم اومد و بعد از کسب اجازه از آقا و خوندن خطبه زری رو به عقد آقا پرویز دراورد،درسته دل خوشی از زری نداشتم اما حقیقتا دلم براش میسوخت،من که من بودم از داماد میترسیدم چه برسه به زری که قرار بود زنش بشه و باهاش زندگی کنه،ابروهاش انقد سیاه و پر و به هم چسبیده بود که چشماش مشخص نبود،سیبیل هاش هم همونقدر سیاه و پر بود و نصف صورتشو گرفته بود……اقا پرویز توی خونه ی خودش شام درست کرده بود و قرار شد همه برای خوردن شام بریم اونجا،فامیل های داماد همه ماشین داشتن و هرکدوم از ما هم توی یکی از ماشین ها جا گرفتیم و حرکت کردیم به سمت خونه ای که قرار بود زری از اون به بعد توش زندگی کنه……انقد مسیر خونه ی ما تا اونجا طولانی بود که دیگه کم مونده بود خوابم ببره،کم کم چشمام داشت گرم میشد که ماشین جلوی خونه ای نگه داشت و همه پیاده شدن،عجب کوچه ای بود پر از درخت و خونه های شیک،مامان که باورش نمیشد خونه ی دامادش اینجا باشه با چشمای گشاد شده مدام الله اکبر میگفت…..بقیه ی مهمونا خیلی راحت رفتن توی خونه اما ما جوری به در و دیوار نگاه میکردیم و همه چیز رو کنجکاوانه دید میزدیم که یک ساعتی طول کشید تا توی خونه بریم…..داخل خونه بزرگ بود و کلی وسیله داخلش بود،تاحالا انقد وسیله رو باهم یه جا ندیده بودم،صندلی هایی که بهشون مبل میگفتن و من اولین بار بود که میدیدم…..خیلی زود سفره ی شام رو پهن کردن و همه سر سفره نشستن،زری هم انگار با دیدن خونه و وضع و اوضاعش کمی از اخم و تخمش کم شده بود و با دقت به همه جا نگاه میکرد،تعجب میکردم که آقا پرویز با این وضع و اوضاعش چطور سراغ خانواده ی ما اومده،اصلا چطور کمک خواهرش نمیکنه و قمر خانم توی اتاق های پایین شهر زندگی میکنه……بعد از اینکه شام خوردیم و مامان چندین قابلمه رو هم پر از غذا کرد تا برای چند روزمون پلو چلو داشته باشیم از زری خداحافظی کردیم و با یکی دیگه از برادرای قمر خانم به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم،زری گریه میکرد و از مامان میخواست شب رو پیشش بمونیم اما مامان بهش توپید و گفت خجالت بکش،انگار دختر ده سالست،نبینم فردا تا تقی به توقی خورد شال و کلاه کنی پاشی بیای خونه ی ما،شوهرت هرچی گفت بی چون و چرا میگی چشم،پاشی بیای خودم برت میگردونم….اینم از محبت مادر من موقع جدا شدن از دختر بزرگش،خونه که رسیدیم مامان اصلا به قمر خانم محل نداد و خیلی سرد باهاش خداحافظی کرد،توی اتاق در حالیکه داشتیم لباسمونو عوض میکردیم به مامان گفتم چرا انقد با قمر خانم سرد بودی نکنه چیزی گفته بهت،مامان چینی به پیشونیش انداخت و گفت:خبر مرگش الکی بهم وعده وعید داد که شب عروسی خان داداشم بهت انگشتر هدیه میده،منم از بس بهش گفتم و هی الان الان کرد دیگه سنگ رو یخ شدم و چیزی نگفتم،ولی کور خوندن تا انگشترو ازشون نگیرم ولشون نمیکنم،دختر دست گلمو دو دستی تقدیم اون داداش نره غولش کردم تا حقمو نده که ولش نمیکنم......از حرفای مامان خنده ام گرفته بود،به شوق همون انگشتر زری رو راضی کرده بود و حالا از انگشتر خبری نبود،با خودش حرف میزد و میگفت فردا براش دارم،میرم در اتاقشو هرجوری که شده انگشترو ازش میگیرم.....اونشب مامان اصلا عین خیالش نبود که زری دیگه پیشمون نیست و همون لحظه با پهن کردن رختخواب ها دراز کشید و خوابید،انقد خسته بودم که اصلا نفهمیدم کی دراز کشیدم و کی خوابم برد فقط میدونم صبح شد و با صدای جر و بحث مامان و قمر خانم چشمامو باز کردم......
سریع از رختخواب بیرون پریدم و به سمت حیاط پاتند کردم،قمر خانم صداشو انداخته بود توی سرش و بلند بلند با مامان حرف میزد،همسایه ها هرکدوم گوشه ای ایستاده بودن و به معرکه ای که راه افتاده بود نگاه میکردن،مامان که با حرفای قمر خانم شیر فهم شده بود دیگه چشمش به انگشتر نمیفته با حرص گفت: اره دیگه بایدم اینجوری کلک بزنی،اگه اینجوری سر منو شیره نمیمالیدی که دختر دست گلمو بهتون نمیدادم،خدا میدونه چندجا رفتین خاستگاری و بخاطر همین کلکاتون بهتون دختر ندادن،مارو ساده گیر آوردین ها؟قمر خانم دستشو توی هوا تکون داد و گفت بدبخت گدا گشنه برو خداتو شکر کن خان داداش من چشمش اون دختر ترشیدتو گرفت و رو حرف من حرف نزد،
✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ | 67 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
