1 609
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+430 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+7
في 1 قنوات
يونيو '26
+49
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '26
+6
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+41
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '26
+21
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+92
في 3 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+42
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+55
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+39
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+51
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+59
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+41
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+57
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+70
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+39
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+62
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+55
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+74
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+52
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+71
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+33
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+63
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+28
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+12
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '24
+13
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+11
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+6
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+8
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+22
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+13
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+15
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+25
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+21
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+10
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+7
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+18
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+29
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+9
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+16
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+56
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+162
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+268
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+218
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+913
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+433
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+518
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+66
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '22
+61
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+646
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+238
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+361
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+271
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+304
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+120
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+1 379
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+593
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+686
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 08 يوليو | +1 | |||
| 07 يوليو | +1 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | +4 | |||
| 04 يوليو | 0 | |||
| 03 يوليو | 0 | |||
| 02 يوليو | +1 | |||
| 01 يوليو | 0 |
منشورات القناة
#در بلندایٍ نیاز
#پارت -184🍃🌻
اما من فقط با چشمانی ناباور و صورتی بیرنگ به روبهرو خیره مانده بودم.
و برای اولین بار ...
وحشت کردم از اینکه شاید تمام این سال ها، فقط من نبودم که اسیر
گذشته مانده بودم!
به سختی جمله ای از گلویم خارج کردم:
- تنهام بزار همراز.
- ابجی تا نگی خوبی نمیرم.
- خوبم دردونم...فقط یکم به تنهایی احتیاج دارم.
صدایم خفه بود و او حالم را فهمید؛ فهمید که این بار شوخی، دلداری، یا
حتی سؤال اضافه فقط بدترم میکند .
برای همین بدون هیچ حرف دیگری، با همان موهای نیمه بافته، آرام از
اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
و حالا من مانده بودم و این اطلاعاتی که نمیدانستم باید با آنها چه کنم؟
اگر هنوز از دست نیلو دلخور نبودم، همان لحظه تلفن را برمیداشتم و
تمام حرفهای همراز را مو به مو تحویلش می دادم تا او مثل همیشه با
عقل ناقصش برایم تحلیل کند.
اما حالا...
حالا فقط یک چیز در ذهنم چنگ میانداخت.
آن عکس...
آن کشو!
انگار دیوارهای اتاق تنگتر و تنگتر میشدند.
دستم را روی شقیقه ام فشردم؛ دیگر نمیتوانستم بنشینم و حدس بزنم،
باید میفهمیدم.
همین حالا!
تقریباً از جا پریدم و بیتوجه به دمپاییهایی که درست توی پا نرفته
بودند، از اتاق بیرون زدم.
راهرو در سکوت غرق بود؛ فقط صدای کوبش قلب خودم را میشنیدم.
قدم برداشتم؛ هر قدمم عجول تر از قبلی.
به سمت اتاق کار مسیح رفتم؛ همان اتاقی که این یک هفته متروک و بسته
مانده بود.
دستم روی دستگیره نشست و فشار دادم.
در با ناله ی آرامی باز شد.
بوی آشنای عطر تلخش مثل موج به صورتم خورد...انگار خودش هنوز اینجا بود.
قدم گذاشتم داخل و نگاهم بیقرار میان میز، کتابخانه، مبل چرمی و
پنجره ی نیمه باز چرخید.
همه چیز سر جایش بود و تنها چیزی که در جای خود قرار نداشت خودش بود.
ذهنم مثل اسب رمکرده میتاخت.
«آهنگ گذاشته بود...»
«داریوش بود...»
«یاور همیشه مؤمن...»
حرف همراز مثل جرقه در ذهنم روشن شد و برگشتم سمت گوشه ی اتاق.
گرامافون قدیمی روی میز کوچک کنار پنجره بود.
همان وسیله ی تزئینی ای که همیشه فکر میکردم فقط برای پز است و
هیچوقت روشنش نمیکند.
با انگشتهای لرزان صفحه ی وینیل رویش را نگاه کردم.
برچسب صفحه:
«داریوش — یاور همیشه مؤمن»
همان بود! دقیقاً همان که همراز گفته بود.
صفحه را روی دستگاه تنظیم کردم و سوزن را پایین آوردم.
چند خشخش کوتاه...
و بعد...
صدای گرفته و آشنای داریوش در فضای خاموش اتاق پیچید:
«یاور همیشه مؤمن... تو برو سفر سلامت»
درست بود.
همراز راست گفته بود و تمام بدنم از موجی نامعلوم لرزید.
آهنگ در اتاق میپیچید و من وسط آن صدا احساس میکردم دارم وارد
بخش ممنوعه ای از روح مسیح میشوم؛ بخشی که هیچوقت ندیده بودم
«غم من نخور که دوریت... برای من شده عادت»
چشم چرخاندم سمت میز؛ باید محتویات ان کشو را کشف میکردم.
تقریباً دویدم سمتش و باز کشوهای بالایی را یکی یکی باز کردم.
کشوی اول.
هیچ.
کشوی دوم.
هیچ.
کشوی سوم.
طبق معمول قفل.
با حرص کتابها و چند مجله روی میز را کمی جابه جا کردم و در همین
جابه جایی، چیزی از لابهلای یکی از کتابها سر خورد و نیمه بیرون آمد.
یک عکس...
دستم خودبه خود رفت سمتش و برداشتمش.
فکر میکنم زمان برای چند ثانیه ایستاد...
| 2 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -183🍃🌻
مصرع را زمزمه میکرد:
- غم من نخور که دوریت... برای من شده عادت...
همراز برگشت نیمرخ نگاهم کرد و گفت:
- قسم میخورم هنوز صداش تو گوشمه!! بعد کنجکاو شدم.. یه کم سرک کشیدم داخل...
گلوی من خشکتر شد:
- دیدم رو صندلیش لم داده... سیگار دستشه... اتاق پر دود... و یه عکس
تو دستش گرفته...
ضربان قلبم تند شد:
- عکس؟
- آره...
همراز با تأکید گفت:
- یه جوری نگاش میکرد که انگار اصلاً تو این دنیا نیست.
انگشتهایم سرد شدند:
- عمیق... خیره... همونطور که آدم به یه چیز خیلی دور نگاه میکنه.
لب باز کردم اما صدایی درنیامد:
- من همونجا تقه ای به در زدم و رفتم داخل... تا منو دید، هول کرد!!
عکسو سریع گذاشت تو کشوی میزش و بستش...
- بعد؟
- بعد گفتم اومدم دنبال گوشی مامانم اونم گفت »باشه بردار.« خیلی عادی و خونسرد...
مکث کرد:
- بعد داشتم برمیگشتم بیرون که صدام زد...
ناخودآگاه خم شدم جلو:
- چی گفت؟
- گفت همراز...حالِ... حال آبجیت چطور ه؟
برای چند ثانیه نفهمیدم نفس میکشم یا نه؛ همراز ادامه داد:
- منم گفتم خوبه...بعد خیلی من من کرد...انگار نمیخواست تابلو بشه
گفت...ازش خبر داری؟ آدرسی... چیزی؟
قلبم کوبید توی گلویم و همراز آه کشید:
- منم که ادرستو نمیدونستم...بهمون نداده بودی...گفتم نمیدونم.
دهانم خشک باز ماند:
- آدرس... منو میخواست؟
- آره...
با صدایی گرفته گفتم:
- بعدش؟
همراز این بار کامل برگشت سمتم:
- بعدش فضولی کردم... وقتی رفت بیرون، برگشتم تو اتاق...خواستم
کشوی میزشو باز کنم اما باز نشد قفلش کرده بود.
نگاه خیره ای به من انداخت:
- ولی نمیدونم چرا...همیشه حس میکردم اون عکسه هر چی که هست...باید مربوط به تو باشه!
فقط به او خیره ماندم؛ خشک و بی حرکت.
همراز با نگرانی صدایم زد:
- ابجی؟
اما من انگار از تنم بیرون افتاده بودم.
سال ها قبل...
قبل از مرجان...
قبل از همه ی این ماجراها!
ادرسم را برای چه میخواسته ان قلدرِ نفرت انگیز؟
کشوی میزش چرا سه قفله بود و آن عکس، عکسِ چه کسی بوده در دستانش؟
همراز آهسته گفت:
- بعد از اونم چند بار دیگه از اتاقش همون آهنگو شنیدم...هر بار در بسته
بود و بوی سیگارش تا هفت تا خونه اونورتر میرفت... و من فقط بیشتر گیج میشدم.
صدایش دور میشد.
خیلی دور ...
چون در سر من فقط یک جمله میچرخید.
مسیح دنبالم میگشته!
مسیح...
نفسم ناگهان تیز بیرون زد و دستم را گذاشتم روی سینه ام.
انگار قلبم نمیخواست این حقیقت را بپذیرد؛ همراز هول کرد:
- آبجی؟ آبجی خوبی؟ | 37 |
| 3 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -182🍃🌻
لب پایینم کمی لرزید؛ ارام گفتم:
- از بچگی همیشه آرزوم بود زودتر بزرگ بشی خودم موهاتو ببافم.
همراز همانجا ساکت شد؛ شیطنت از نگاهش ریخت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد، بعد خیلی نرم لبخند زد.
- پس امروز من خواهر کوچیکم که بزرگ شده، تو بباف.
اشاره کرد:
- بیا بشین روی تخت.
و خودش آرام روی زمین، تکیه داده به لبه ی تخت نشست؛ با حالی
پریشان رفتم و پشت سرش روی تخت نشستم.
موهای بلندش را ریخت پشت سر.
رشته های نرم مشکی زیر انگشتهایم پخش شد؛ با لحن شوخی گفت:
- لطفاً خوشگل بباف، میخوام برم دل ببرم
با صدایی کم جان گفتم:
- همینجوریشم عقل و دل میلادو بردی.
خندید و انگشت هایم آرام میان موهایش حرکت کرد ؛ دسته دسته جدا
کردم و شروع کردم به بافتن.
سکوت عجیبی بینمان افتاد؛ فقط صدای باد بود و گاهی خشخش موها میان انگشتانم.
اما با هر گره ای که به موهای او میزدم، حس میکردم گره های توی
سینه ی خودم محکمتر میشوند.
دلم میخواست همینطور بنشینم.
سرم را خم کنم و به این بهانه به چیزی فکر نکنم.
به جاده.
به باران.
به مسیحی که یک هفته است نیست .
به تصویرش وسط آن تاریکی.
اما مگر میشد
اسمش مثل عطرش همه جا پخش بود.
حتی در این اتاق.
حتی لای انگشت های من.
حتی میان دل وامانده ام.
همراز ناگهان خیلی آرام گفت:
- ابجی؟
- جونم دردونم؟
- دستات میلرزه.
حرکت دستم برای لحظه ای میان موهایش ایستاد؛ اما باز چیزی نگفتم و ادامه دادم.
همراز این بار آهسته تر گفت:
- ابجی من نمیدونم چی بین تو و مسیح گذشته...ولی حس میکنم... باید یه
چیزی رو بهت بگم...
کمی اخم هایم در هم رفت:
- راجب چی؟؟ حالت خوبه؟ مریضی اذیتت میکنه؟
- نه نه ...راجب خودم نیست...راجبِ...
کمی مکث:
- راجب مسیحه...
ابروهایم بالا پرید و گوش هایم زنگ زد؛ همراز چه چیزی را باید راجب
مسیح به من میگفت:
- میشنوم.
نفس عمیقی کشید و برای چند ثانیه انگار دنبال کلمات میگشت.
بعد آرام شروع کرد:
-چند سال پیش... قبل از اینکه مسیح با مرجان ازدواج کنه... یه روز مامان
بهم گفت گوشیشو موقع تمیزکاری تو اتاق کار مسیح جا گذاشته، برم
براش بیارم...
خیره نگاهش میکردم و ادامه داد:
- رفتم طبقه بالا... یادمه در اتاق کارش نیمه باز بود...خواستم سریع گوشی
رو بردارم بیام بیرون که یهو شنیدم آهنگ گذاشته...
- آهنگ؟
سر تکان داد:
- آره... عجیبم بود...چون مسیح بداخلاق و اخمو که اهل این چیزا نبود.
بعد خیلی آهسته، انگار خودش هم برگشته باشد به آن لحظه، زمزمه کرد:
- داریوش بود... »یاور همیشه مؤمن«...داشت زیر لب با خودش اهنگ و
میخوند..
قلبم نامنظم کوبید و همراز زیر لب مصرع اهنگ را خواند:
- یاور همیشه مؤمن... تو برو سفر سلامت...
با شنیدن این چند کلمه، پوست تنم مورمور شد و او همچنان زیر لب | 33 |
| 4 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -181🍃🌻
نه عمارت...
نه شرکت...
شهاب سبحان و میلاد با آدمها نصف شهر را زیر و رو کرده و هر بار
دست خالی برگشته بودند.
فقط مثل همیشه، مثل همان دفعات معدودی که غیب شده بود، یک پیام
کوتاه برای شهاب فرستاده بود.
«.خوبم. دنبالم نگردین»
همین.
و همین یک جمله، همه را بین نگرانی و عصبانیت معلق نگه داشته بود.
ماهرخ اگر از حقیقت آن شب خبر داشت، بیشک تا الآن مرا به خاک سیاه
نشانده بود.
فقط با اخمهای درهم میگفت:
- خدا میدونه باز کی رفته رو مخش که غیبش زده!
به من تیکه مینداخت و مهتاب مدام سعی میکرد از زیر زبانم چیزی بکشد
اما من حرفی نداشتم
همه نگران بودند.
همه میپرسیدند.
"تو چیزی می دونی؟"
و من هر بار، با همان صورت بیحس، فقط یک جمله گفته بودم:
منم بیخبرم""
که البته دروغ نبود؛ من واقعاً بیخبر بودم.
فقط فرقش این بود که می دانستم این غیب زدن بیربط به من نیست.
بیربط به آن جاده، آن باران و آن اعترافهای ویرانکننده نیست.
نیلو دو روز بعد از آن ماجرا، با چمدانی از عذاب وجدان و صورتی درهم،
برگشته بود تهران.
قبل از رفتنش آن قدر معذرت خواسته بود که آخر سر کلافه شده و بیشتر
برای اینکه خودش را نخورد گفته بودم:
- بخشیدمت نیلو.
اما در حقیقت هنوز دلخور بودم و او هم خوب میدانست.
آن روز عصر هم مثل شش روز قبلش، حال و حوصله ی هیچکس را نداشتم.
در تراسِ اتاق ایستاده بودم.
مرخصی که از بیمارستان برای ان تصادفِ لعنتی نصیبم شده بود این روزها
به کارم می امد.
سیگاری لای انگشتهایم میسوخت .
سیگار مسیح...
از همان پاکتی که توی کشوی میز عسلی پیدا کرده بودم.
اولین پک را به تنهایی دو روز پیش گرفته بودم" اما حالا طعم تلخ و
سوزنده اش عجیب به این بیقراری می آمد
دود را آر ام بیرون دادم و به حیاط خالی خیره شدم؛ صدای تقه ی آرامِ در آمد.
قبل از اینکه برگردم، همراز سرش را از لای در پنجره تراس بیرون آورد.
- اجازه هست خانوم دودکش؟
بیحوصله نیمنگاهی انداختم؛ لبخند شیطنتباری روی لبش بود.
وارد شد و با اغراق بینی اش را جمع کرد؛ پک دیگری زدم:
- برو بیرون همراز.
- چراااا وااا؟
- دود واست خوب نیست.
آمد کنارم ایستاد و سیگار را از بین انگشتهایم نگاه کرد:
- اینم از تاثیرات زندگی با اقای خانِ؟؟ بهبه... چه پیشرفتهایی.
جوابی ندادم و سیگار را خاموش کردم؛ کمی خودش را به من زد:
- فقط مونده عین خودش اخم کنی و عربده بزنی تا بشی نسخه ی مونثِ خان.
با بیحوصلگی گفتم:
- همراز...
خنده اش کم کم خوابید و نگاهم کرد؛ احتمالاً فهمید امروز از آن روزهایی
نیست که بشود با لودگی حالم را جا آورد.
آرامتر پرسید:
- خیلی اوضاع خرابه؟
سکوتم از هر حرفی واضحتر بود؛ همراز آه کشید، بعد بیهوا دستش را
دراز کرد سمت دستم و گفت:
- بیا موهامو بباف ...
متعجب برگشتم سمتش:
- چی؟
شانه بالا انداخت:
- هوس کردم یکی موهامو ببافه...
نگاهش کردم؛ داشت زورکی بهانه میتراشید تا حالم را عوض کند و همین
دلم را بیشتر گرفت. | 35 |
| 5 | sticker.webp | 41 |
| 6 | در این شب زیبـا ♡
آرزوی امشبم
بـالاتـرین آرزویـم ♡
براتـون این اسـت ♡
کـه حـاجت دلتــون ♡
با حکمت خــدا یکی باشـد♡
شبتون بخیر وسرشار از مهرخـدا♡
❤️ 🌙✨🤍 | 76 |
| 7 | sticker.webp | 75 |
| 8 | رفیق
معنای دریا در کویر است
مرامش
در عدالت بی نظیر است
مـن از هر کاروان
ایـن را شنیدم
مسیر عـشـق
از دوست تا رفیق است
رفقـااا روزگارتون قشنگ💚🍃 | 97 |
| 9 | چرا منوی کافه و رستورانهارو این مدلی نمیزنن؟ خیلی خوشگله منو مینیاتوری
پروکسی • پروکسی •
پروکسی • پروکسی •
پروکسی • پروکسی •
➖➖➖➖➖➖➖➖
💧 Rainbet.com the #1 Non-KYC Crypto Casino & Sportsbook @rainbetcom
_
🥀 @iProxy | 97 |
| 10 | یه دوستی
حرف قشنگی زد گفت:
آدمها بیشتر از حرمت
نون و نمکی که باهم خوردن
باید حرمت لحظاتی که
کنار هم خندیدن، گریه کردن
دیوونه بازی دراوردن و
خاطره هایی که ساختن رو نگه دارن...
@nabtarin_tex | 91 |
| 11 | یکی از بهترين
هدايايی كه ميتوانيد
به كسی بدهيد اين است كه
به خاطر اينكه بخشی از زندگی
شماست از او تشكر كنيد
آدمها تکرار نمی شوند !
قدر همدیگر را بدانیم
@nabtarin_tex | 85 |
| 12 | رفیق واقعی اونه که 👌
وقتی زمین میخوری
نمیپرسه چرا افتادی…
دستتو میگیره و بلندت میکنه...🤝
نه اون که فقط وقت سفره
باهات صمیمی میشه
و وقت سختی یادت نمیاد…
✅رفاقت یعنی همراهی، نه تماشا از بالا
✅رفیقِ خوب نعمته... اگه داری نگهش دار 💕
| 85 |
| 13 | آدما وقتى دارن راجع به موضوعات مورد علاقه شون حرف ميزنن ده برابر قشنگ تر ميشن.
اون برق تو چشماشون
ذوقشون
لحنشون... | 83 |
| 14 | الحق..
👍👍👍🍀🍀 | 84 |
| 15 | لا يوجد نص... | 84 |
| 16 | لا يوجد نص... | 109 |
| 17 | در این غروب
یه آرزوے زیبا...
ی دعاے قشنگ براے شما مهربونا
الهـــــے
شادیاتون زیاد...
غم هاتون ڪم...
وزندگیتون پراز عشـــــق
غروبتون مثل حالتان خوب ،خوب باشه همراهان همیشگی.🌸
| 104 |
| 18 | sticker.webp | 101 |
| 19 | غروبتون دلنشین
| 114 |
| 20 | 🔴 کوهنوردان در سبلان هنوز لقمه اول را نخورده بودند که یک خرس سرزده به جمعشان اضافه شد و...
https://t.me/Good_Feeling2024 | 109 |
