1 611
مشترکین
+324 ساعت
+77 روز
+430 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+21
در 0 کانالها
مه '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+41
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+21
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+92
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+42
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+55
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+39
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+51
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+59
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+41
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+57
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+70
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+39
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+62
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+55
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+74
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+52
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+71
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+33
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '24
+63
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+28
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+12
در 1 کانالها
Get PRO
مه '24
+13
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+11
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+8
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+22
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+15
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+25
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+21
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+29
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+56
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+162
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+268
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+218
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+913
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+433
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+518
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+61
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+646
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+238
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+361
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+271
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+304
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+120
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+1 379
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+593
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+686
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 12 ژوئن | +2 | |||
| 11 ژوئن | +3 | |||
| 10 ژوئن | +1 | |||
| 09 ژوئن | +2 | |||
| 08 ژوئن | +2 | |||
| 07 ژوئن | +2 | |||
| 06 ژوئن | +2 | |||
| 05 ژوئن | +1 | |||
| 04 ژوئن | +2 | |||
| 03 ژوئن | +2 | |||
| 02 ژوئن | +1 | |||
| 01 ژوئن | +1 |
پستهای کانال
| 2 | ســــــلام✋🏻
عصـــــربخیـــــر🌸🍃🌸🍃 | 57 |
| 3 | اختلال در ضربان قلب چه نام دارد؟ | 56 |
| 4 | کدام حیوان قادر است همانند انسان تفاوت میان اعداد زوج و فرد را تشخیص دهد ؟؟؟ | 49 |
| 5 | عصرتون سرشار از عشق و امید
طعم لحظہ هاتون عسل
شادیاتون جاودان و همیشگی
لبخندتون مستدام و پایدار
و زندگیتون بڪامتون شیرین
عصرتون بخیر⛱🌹 | 54 |
| 6 | #رمان_پارلا
قسمت : 157🍃🌻
اگه علیرضا سیاوش را می کشت خودم را می کشتم... دیگر چطوری می توانستم زندگی کنم؟ من برگشته بودم که جانش را نجات بدهم نه این که آن را ازش بگیرم... .علیرضا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:بسه... گریه نکن... چه قدر پررویی! ازم می خوای درک کنم که به جای من کس دیگه ای رو دوست داری؟ قسم می خورم که از مغزت می کشمش بیرون... .خودم را توی آغوشش انداختم و گفتم:رضایت قلبی می دم که باهات ازدواج کنم و زنت بشم... قول می دم دیگه اسمش رو نیارم... تو بذار زنده بمونه... سعی می کنم وقتی ازدواج کردیم فراموشش کنم... قول می دم زن خوبی باشم...
بهت وفادار می مونم... .با دست هایم صورتش را گرفتم... توی چشم هایش زل زدم و گفتم:قول می دم تا زمانی که تو بخوای پیشت بمونم... قول می دم.علیرضا پوفی کرد... برای چند لحظه به چشم های اشک آلودم نگاه کرد. به نظر می رسید در حال فکر کردن است... من که داشتم از غصه و ترس می میردم نیازی به فیلم بازی کردن و مظلوم نمایی نداشتم. دوباره داشتم اشک می ریختم.. ضعیف شده بودم... ترسیده بودم و دستم هم به جایی بند نبود. علیرضا دستی به صورتم کشید... موهایم را نوازش کرد... با سر انگشت هایش اشک هایم را پاک کرد و گفت:اگه دنبالمون کنه این قول و قرارم از بین می ره... اون وقت قسم می خورم می کشمش... اون وقت دیگه حق نداری این طوری التماس کنی... می دونی... از خودم بدم می یاد... بدم می یاد که همون طور که ذلیل مهتاب بودم ذلیل تو هم هستم... از خودم بدم می یاد که بدبخت توام که این قدر پررو و وقیحی... .من سر تکان دادم. اشک هایم را پاک کردم. ظاهرا علیرضا قبول کرده بود... هرچند که رنجیده به نظر می رسید... توی فکر بود. انگار داشت قضیه را توی ذهنش سبک و سنگین می کرد. من با خودم فکر کردم:حداقل خوبه که عصبی نشد... اگه نه من و نصف می کرد.علیرضا از جایش بلند شد و گفت:وسایلت رو جمع کن... ما می ریم... اولم با سیاوش حرف می زنیم. باید راضی بشه که کاری به کارمون نداشته باشه... حاضر شو که بریم.علیرضا که اخم هایش توی هم بود از اتاق بیرون رفت. یاد کوتاه آمدن های علیرضا در برابر مهتاب افتادم... او در برابر من هم کوتاه آمده بود... این نشان می داد که من را هم مثل او دوست دارد... ولی از این فکر دلم گرم نمی شد... دلشوره پیدا کرده بودم. علیرضا با این که احساساتش را بیرون می ریخت بعضی وقت ها به موقع جلویشان را می گرفت و فیلم بازی می کرد... درست مثل همان زمانی که فکر می کردم حرفم را در مورد فرارم باور کرده است. این بار هم همان حس را داشتم. بعید بود این قدر زود تغییر عقیده بدهد... برای همین بلند شدم و آهسته دنبالش رفتم. خوشبختانه کسی توی ویلا نبود. صدای علیرضا را شنیدم که خیلی آهسته با خشایار صحبت می کرد. صدایشان خیلی کم بود و داشتند به طرف در خروجی می رفتند... حاضر بودم سر زندگیم شرط ببندم که دارند نقشه می کشند. به دلم بد آمد... مشخص بود که التماس های من به جایی نمی رسد. کمی دست دست کردم ولی بعد آهسته به هال رفتم. در ویلا را کمی باز کردم... ولی صدای خشایار و علیرضا توی صدای باد شدیدی که می آمد گم شده بود. آب دهانم را قورت دادم... باید چی کار می کردم؟ یک آن مطمئن شدم که علیرضا دارد نقشه ی قبلیش را اجرا می کند... با من مهربان بود ولی خودخواه هم بود. سر چیزهای کوچک با من کنار می آمد و گذشت می کرد ولی سر چیزهای بزرگ نظر و رای خودش مهم بود. مثل کاری که با زندگیم کرد... اجازه نداد که انتخاب کنم که می خواهم با او باشم یا نه. به این نتیجه رسیدم علیرضا هم آدم با سیاستی است. خیلی او را دست کم گرفته بودم.چطوری باید سیاوش را نجات می دادم؟ هیچ راهی جلوی رویم نبود... هیچ وسیله و ابزاری نداشتم. علیرضا می توانست سیاوش را ول کند... شاید اگر من توی این ماجرا نبودم این کار را می کرد. به جای آن که جان سیاوش را نجات بدهم بدتر او را در خطر انداخته بودم. باید کاری می کردم!فقط خدا می دانست که چه قدر دلم می خواست صدای آژیر پلیس را بشنوم. بغضم را فرو دادم... توی ذهنم به تهران برگشتم... خودم را دیدم که روی تخت دراز کشیده ام... صدای باران را می شنیدم... و بعد به سمت پنجره رفتم و سیاوش را دیدم که زیر باران کنار تیر چراغ برق ایستاده بود... دوان دوان از خانه خارج شدم... به سمتش رفتم... به سمت سیاوشی که دیگر نه دستش بسته بود و نه گردنش از خون گوشش خیس بود... دستم را دور گردنش انداختم... و رویاهایم همین جا به پایان رسید... برایم مهم نبود که علیرضا هم در این دنیا جایی دارد یا نه... راضی به مرگش نبودم... دوستش داشتم ولی به عنوان یک دوست .... به عنوان کسی که در حد مرگ دوستم داشت... به عنوان کسی که عشقش به من تحت تاثیر قرارم داده بود... .ولی... | 53 |
| 7 | #رمان_پارلا
قسمت : 156🍃🌻
اگه بدونی چه جوری سیاوش و تنبیه کردن... اگه من بودم ده بار اعتراف می کردم ولی سیاوش جیک نزد... از همون موقع همین طوری بود... ازش نمی شد حرف کشید... می بینی که! الانم همون طوریه... آخرش هم مهتاب رفت ما رو لو داد... آخه می دونی... .علیرضا آهی کشید و گفت:مهتاب سیاوش و دوست داشت... سیاوش محلش نمی داد. مهتابم بیشتر حریص می شد.
بعضی وقت ها فکر می کنم دوست پسربازی هایش هم به خاطر همین بود... به خاطر این که توجه سیاوش رو جلب کنه... حالا می بینی که چه شباهتی به مهتاب داری؟... وقتی سیاوش شونزده هیفده سالش بود مامان بزرگش هم فوت شد... ظاهرا کس دیگه ای رو نداشت که بتونه پیششون بمونه... یکی از فامیل های دورشون که پلیس بود سرپرستیش رو قبول کرد... بعدا خود سیاوش هم پلیس شد... .در دل گفتم:نکنه سرهنگ یوسفی رو می گه؟ اون گفته بود که سیاوش رو از زمان نوجونیش می شناخت!علیرضا خودش را بیشتر به سمتم کشید و گفت:یه جورایی برام الگو بود... دوست داشتم مثل اون باشم... دوست داشتم مثل اون خوش قیافه باشم... اون قدر آقا باشم که همه ی محل ازم تعریف کنند و اون قدر مرد باشم... اون قدر قوی باشم که هیچ کس نتونه حرف از زیر زبونم بکشه... برعکس من که همه چیز رو با عصبانیت و با یه انفجار می ریزم بیرون، سیاوش همه چی رو می ریزه توی خودش... من می خواستم مثل اون باشم... خصوصا که مهتابم عاشقش بود... می دونی! یه جورایی الانم دوست دارم جای اون باشم... همون پایین افتاده باشم... با دست های بسته... ولی تو به خاطرم اشک بریزی و التماس کنی... بگی که اگه اون کسی که تو رو بیشتر از همه ی دنیا دوست داره من و بکشه، برای همیشه ازش متنفر می شی... حاضرم همه چیزم و بدم ولی جای سیاوش باشم... به خاطر احساسی که تو بهش داری... همون چیزی که من برای داشتنش حاضرم جونمم بدم... .سر تکان دادم و گفتم:مطمئنی من و به خاطر شباهتم به مهتاب نمی خوای؟علیرضا پوزخند زد و گفت:خیلی چیزهاتون شبیه ولی خیلی چیزهاتونم فرق می کنه... احساس من به مهتاب دوست داشتن یا شاید عادت بود... از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و دوست بودیم... اون موقع که ازدواج کردیم مگه چند سالم بود؟ بچه بودم... از احساسات خودم هم سر در نمی اوردم... ولی یه چیزی رو می دونم... اونم اینه که جنس احساس من به تو با احساسم به مهتاب فرق می کنه... درسته که برای جفتتون حاضر شدم کوتاه بیام... همون طور که بدبخت اون بودم بدبخت تو ام هستم ولی عشقی که من به تو دارم و صد سال سیاه به مهتاب ندارم و نداشتم... اگه این پیشنهاد و دادم به خاطر تو بوده... به خاطر تو می خوام سیاوش و از بین ببرم... به خاطر آینده مون... سیاوش عین سایه دنبالمون می یاد... بذار راحت زندگی کنیم پارلا... دستش به من برسه من مردم... تو این و می خوای؟ می خوای من و به خاطر ساده بودن شهرزاد اعدام کنند؟ دارم بهش لطف می کنم که دست فرخ نمی دمش... باور کن! مرگ براش خیلی بهتر از کاراییه که فرخ باهاش می کنه. می بینی که هیچ راه چاره ای جز کشتنش نداریم... یه روزی اون جای برادرم بوده... ولی خیلی رک بهت می گم که من بین خودم و تو با اون خودمون و انتخاب می کنم.علیرضا صورتم را بوسید. من آهسته گفتم:حالا می خوای کسی که جای برادرت بوده رو به خاطر من از بین ببری؟علیرضا به روتختی زل زد و گفت:من به خاطر تو خودمم حاضرم از بین ببرم... چه برسه به برادر... .به دستش چنگ زدم و گفتم:خواهش می کنم... آخه چطور می خوای این کار رو بکنی؟علیرضا گفت:خشایار این کار رو می کنه... وقتی من و تو رفتیم.دوباره داشتم اشک می ریختم... التماسش کردم:ازت خواهش می کنم... مگه نمی گی من زنتم؟ این کار رو به خاطر من بکن.علیرضا پوزخندی زد و گفت:انصافا وقاحتت به مهتاب رفته... .با دست هایم صورتش را گرفتم و گفتم:بعد اون همه خودخواهی هات... بعد اون همه حقی که ازم ضایع کردی... بعد همه ی چیزهایی که ازم گرفتی... خواهش می کنم این یکی خواسته م رو رد نکن... اگه دوستم داری بذار زنده بمونه.علیرضا گفت:من تو رو به اون نمی بخشم... نمی خوام از دستت بدم... دیدی که به خاطرت چه قدر زجر کشیدم... از دستت نمی دم.من سر تکان دادم و گفتم:قسم می خورم دیگه فرار نکنم... قسم می خورم قبول کنم که زنت باشم... قسم می خورم تا آخر باهات بمونم... .علیرضا با تعجب گفت:این قدر؟... این قدر دوستش داری؟اشک هایم روی گونه هایم ریخت. گفتم:نمی فهمی... برام مهم نیست که با من باشه یا نه... برام مهم نیست که به هم می رسیم یا نه... ولی برام مهمه که بدونم یه جایی توی همین دنیا داره نفس می کشه... نمی تونم نبودنش و تحمل کنم... .چرخیدم و سرم را روی بالش گذاشتم... هق هق گریه ام شدت گرفت... | 48 |
| 8 | #رمان_پارلا
قسمت : 155🍃🌻
من هم که آن قدر عصبی و به هم ریخته بودم که مغزم کلا مختل شده بود. دستم را دور گردنش انداختم. کم کم آرام شدم.
او موهایم را نوازش کرد و آهسته گفت:پس بهت گفته بود... ماجرای شهرزاد و کامل می دونست.در دل گفتم:و طاهره... و رعنا!با صدایی لرزان گفتم:تو فلجش کردی؟علیرضا گفت:من نه... فرخ احساس خطر کرد و اون دستور و داد.چیزی نگفتم... علیرضا گفت:ببین پارلا... من نمی تونم تو رو نشون فرخ بدم... ولی می تونم فرخ رو پیدا کنم و سیاوش و تحویلش بدم... این طوری زنده می مونه... من هیچ چاره ای جز این ندارم.با بغض گفتم:که فرخ اونم فلج کنه؟...فقط ولش کن... بذار همین جا بمونه... وقتی از ایران خارج شدیم بهشون بگو که ولش کنند.علیرضا گفت:تا آخر دنیا دنبالمون می یاد.سر تکان دادم و گفتم:این طور نیست... .علیرضا شانه هایم را گرفت. من سرم را پایین انداختم. او گفت:سرت و بلند کن... نگام کن... .به حرفش گوش کردم. علیرضا که خوشبختانه داشت مهربان می شد گفت:می دونی من چند ساله که سیاوش و می شناسم؟با سر جواب منفی دادم. علیرضا گفت:از همون موقع که رفتم خونه ی منیر خانوم... *نمی گم که خیلی خوب همدیگه رو می شناسیم... ولی دورادور با هم در ارتباط بودیم... بچه محل بودیم... اون نوه ی یکی از همسایه های منیرخانوم بود... مامان بزرگش می گفت خانواده ش برای یه سفر تفریحی می رن سمت شمال... توی راه تصادف می کنند. مامان و باباش فوت می شن و برادر بزرگترش می ره توی کما... چند سال توی کما بود... شاید شش یا هفت سال... بعدش هم فوت شد... سیاوش اون موقع ده ساله ش بود. پلیس هیچ وقت نتونست کسی که به ماشینشون زد و رفت رو پیدا کنه... می دونی! مامان بزرگش خیلی نگران بود. می گفت سیاوش همه چی رو می ریزه توی خودش... می گفت می بینه که این بچه داره جلوی چشمش آب می شه ولی نمی تونه برایش کاری بکنه... .احساس کردم قلبم فشرده شد... همه ی موهای تنم سیخ شد... عجب زجر بزرگی! پشت ظاهر سرد و خونسرد سیاوش چه غمی وجود داشت... یاد لباس های همیشه مشکی اش افتادم... شاید برای همین همیشه سیاه می پوشید... من به خاطر مرگ بابای معتادم آن طور به هم ریخته بودم... معلوم نبود سیاوش چی کشیده بود... شاید برای همین خودش هم پلیس شده بود... .علیرضا ادامه داد:من ازش خیلی خوشم می یومد... هرچند که اون خیلی تحویلم نمی گرفت... آخه پنج شش سال ازم بزرگتر بود. من همیشه روش حساب برادر بزرگه رو داشتم... منیرخانوم بابت من خیلی نگران بود... آخه دستش امانت بودم... می ترسید من و بفرسته توی کوچه بازی کنم... می ترسید بیفتم زمین و دست و پای خودم و بشکونم... یا نمی دونم با بچه های بزرگتر دعوا کنم... انصافا هم همیشه به خاطر مهتاب باهاشون درگیر می شدم... از فحش دادن گرفته تا کتک کاری... منیرخانوم خیلی سیاوش و دوست داشت... می گفت خیلی آقاست... اون موقع ها سیاوش بعضی وقت ها برای دوچرخه سواری می یومد توی کوچه... همه یه جورایی ازش حساب می بردن... می دونی که! جذبه داره خیلی... اون وقت ها هم همین طوری بود. خلاصه یه بار یکی از پسرهای کوچه بالایی مهتاب و اذیت کرد... منم قاطی کردم... رفتم یه کتک کاری اساسی باهاش راه انداختم و حسابی خودم و آش و لاش کردم... همون موقع بود که منیرخانوم من و سپرد دست سیاوش... برای همین می گم می دونم آدم متعهدیه... سیاوش قول داد مراقب من باشه... یه جورایی جفتمون بهم احساس نزدیکی می کردیم... این که جفتمون پدر و مادر نداشتیم... خواهر و برادر نداشتیم... و با آدم های پیری زندگی می کردیم... .علیرضا مکثی کرد... آهی کشید و ادامه داد:از اون به بعد خیلی هوام و داشت. واقعا توی دلم روش به عنوان یه برادر بزرگ تر حساب باز کرده بودم. هرجا خودم و می انداختم توی دردسر سر می رسید... همیشه حمایتم می کرد. می دونی! حس خوبی داشتم... مراقبم بود.در دل گفتم:مثل حسی که من بهش دارم... همون طور که اون مراقبم بود.علیرضا ادامه داد:یادمه یه بار با سوپری سر کوچه لج کردیم... آخه فهمیده بودیم به ما جنس گرون می ده... سیاوش یه بار با طرف حرف زده بود و گفته بود که این کار رو نکنه... گفته بود اگه یه بار دیگه این کار رو بکنه از یه طریق دیگه وارد می شه... هم زمان من و دو سه تا از بچه ها از توی جوی آب محله های پایین تر موش در آوردیم و انداختیم توی انبار یارو... نفس جنساش به فنا رفت... .علیرضا خندید و ادامه داد:یادش به خیر... چه قدر حال داد... دلمون خنک شد... طرفم فکر کرد که کار سیاوش بود... منظور سیاوش از اون حرفش این بود که یعنی به بزرگ ترهای محل خبر می ده ولی اون سوپریه بد برداشت کرده بود... | 46 |
| 9 | #رمان_پارلا
قسمت : 154🍃🌻
من در عوض برای او چی کار کرده بودم؟ در عوض همه ی این کارها که حتی یکی شان هم یک انسان با وجدان را تا ابد مدیون می کرد، چی کار کرده بودم؟ فقط یک ردیاب توی گوشم گذاشته بودم که همان را هم نتوانسته بودم بهش برسانم... .از طرفی من به سیاوش علاقه داشتم... از همه چیزش خوشم می آمد... از جدی بودنش... از لباس های سیاهش... از نگاه های خشکش... حتی از موهای کوتاه و مژه های بلندش... کسی مثل او هیچ وقت توی زندگیم وجود نداشت. توی تهران دور و برم پر بود از پسرهایی که قربان صدقه ام می رفتن... من علاقه ای به این تیپ پسرها نداشتم... من عاشق سکوت و شخصیت مرموز سیاوش بودم... برای من که حتی پدرم به داشتن و نداشتنم اهمیتی نمی داد، منی که برادر نداشتم،... منی که یاد گرفته بودم روی پای خودم بایستم، کسی مثل سیاوش یک استثنا بود... .نفس عمیقی کشیدم... اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم. گفتم:ولی وقتی برنگشت فهمیدم که گرفتینش... برای همین خواستم بیام پیداش کنم... می خواستم اگه تونستم دورادور مراقبش باشم... همین!علیرضا رویش را به سمت دیگری کرده بود... نمی توانستم ببینمش... دعا می کردم که عصبی نشده باشد... می ترسیدم دوباره قاطی بکند. وقتی شروع به صحبت کردن کرد احساس کردم که صدایش می لرزد:پس درست حدس می زدم... ازش خوشت می یاد... .چیزی نگفتم. علیرضا ادامه داد:خیلی جذابیت داره... مگه نه؟... سکوت کردنش... مخفی کاری هاش... شخصیت مرموزش... حتی صورتش... جذابیت ظاهریش... آره! من احمق بودم که غیر از این فکر می کردم.من که می ترسیدم علیرضا عصبانی بشود گفتم:من کی گفتم ازش خوشم می یاد؟علیرضا به سمتم چرخید و داد زد:بس کن! دیگه انکار نکن! خودت نمی فهمی که چه قدر این موضوع تابلو اِ ؟من با صدای بلندی گفتم:تو انتظار داری من مثل خودتون باشم؟ راحت در مورد مرگ و زندگی دیگرون تصمیم بگیرم؟ من می دونم که دختر چشم و گوش بسته ای نبودم... می دونم هیچ وقت آدم خوبه نبودم ولی حداقلش اینه که آدمکش نیستم... من مثل شماها نیستم که راحت تفنگ بگیرم دستم و تیرش و توی مغز دیگرون خالی کنم. نمی تونم کنار وایستم و ببینم که یه نفر و می کشید فقط چون سر راهتون قرار گرفته. این چیزها توی خون من نیست... قرارم نیست به همچین چیزی تبدیل بشم!علیرضا از جایش بلند شد. عصبی بود ولی داشت خودش را کنترل می کرد تا دوباره دیوانه نشود... داشت جلوی فوران احساساتش را می گرفت. با همان صدای لرزان گفت:واقعا فکر می کنی من به دختری که این قدر دوستش دارم اجازه می دم که به جای من قلبش و به کس دیگه ای بده؟در دل گفتم:یعنی اگه تا الان نمی خواست این کار رو بکنه الان مصمم شد!دوباره ضعیف شدم.... ترس ضعیفم می کرد... توی زندگیم یاد گرفته بودم با همه چیز مقابله کنم ولی ترس نه... نمی دانستم ترس را چطور می شود سرکوب کرد... التماس کردم:بی خیال شو... خواهش می کنم... من و از خودت متنفر نکن.علیرضا سر تکان داد... داشت دوباره دیوانه می شد. صورتش کبود شد... نفس هایش تند شد. سرم را پایین انداختم... دوست نداشتم ببینم که رگ گردنش دوباره متورم شده است... داد زد:پس دوستش داری!لب هایم را بهم فشردم. نفس عمیقی کشیدم... نمی دانم چرا این کار را کردم ولی زل زدم توی چشم هایش و گفتم:آره!قرمزی صورت علیرضا از بین رفت... ماتش برد... انتظار نداشت که من اعتراف کنم. من مکثی کردم... بعد آهسته گفتم:برای همین می خوای بکشیش؟ اصلا چند نفر و تا حالا کشتی؟... چند نفر و کشتی که دیشب اون طور حرفه ای تیر و زدی توی مغز سعید؟علیرضا اخم کرد و گفت:هیچکس... .خنده ای عصبی کردم که تبدیل به گریه شد... گریه ای عصبی! در همان حال داد زدم:نمی خوام شوهرم یه قاتل باشه... تو که یه عوضی روانی متجاوز هستی... نمی خوام قاتلم باشی... می فهمی؟ تازه داشتم ازت ممنون می شدم... تازه داشتم دوباره بهت علاقه مند می شدم... اون قدر آدم نامتعادلی هستی که نمی تونم تصمیم بگیرم باید ازت خوشم بیاد یا باید ازت متنفر باشم... به خدا اگه بکشیش دیگه هیچ جوری نمی تونی دلم و به دست بیاری... خیلی آشغالی اگه بکشیش... اگه به خاطر این بکشیش که علاقه ی من و بهش از بین ببری تا ابد ازت متنفر می شم. چه جوری فکر می کنی که بعد از این کارت ممکنه دل من باهات صاف شه؟سرم را پایین انداختم و فین فین کردم... اشک هایم روی روتختی صورتی رنگ ریخت. علیرضا سکوت کرده بود. من هم مثل ابر بهار اشک می ریختم. نه هیچ ابزاری داشتم و نه دستم به جایی بند بود... اشک هایم از سر ناتوانی بود. در دل گفتم:خدایا! یه فرصت بهم بده که کارهای سیاوش و جبران کنم... این علاقه به درک! حداقل بذار بهش دینم و ادا کنم... .علیرضا جلو آمد. رو به رویم روی تخت نشست. خیلی آرام بغلم کرد و موهایم را بوسید. پشتم را نوازش کرد و بهم اجازه داد که توی بغلش گریه کنم. | 44 |
| 10 | #رمان_پارلا
قسمت : 153🍃🌻
.من آهسته گفتم:کمکش نمی کردم... من... .علیرضا صدایش را بالا برد و گفت:پس چی؟ اون فراریت داد... نداد؟... برگشت که جاسوسی کنه... تو برای چی برگشتی؟اگر دروغ می گفتم علیرضا می فهمید... باید چی کار می کردم؟ یک دفعه چیزی به ذهنم رسید... تنها کاری که می توانستم بکنم ... شاید باید به روش سیاوش عمل می کردم... این که حقیقت را پنهان کنم ولی دروغ هم نگویم... این بهترین راه بود... هرچند که ریسک بالایی داشت... ولی قضیه سر جان خودم و سیاوش بود... .نفس عمیقی کشیدم. قلبم محکم در سینه می زد. دوباره مضطرب شده بودم. دست های یخ کرده ام را در هم قلاب کردم و گفتم:وقتی فرار کردیم... اون گفت که می یاد سراغ شما... نگفت برای چی...
نگفت می خواد چی کار کنه... گفت شاید دیگه برنگرده... گفت اگه برنگشت من برم... .اشک توی چشم هایم حلقه زد. یاد آن روز افتادم که سیاوش بهم گفته بود:شاید دیگه برنگردم... .او این روزها را دیده بود... می دانست دارد به چه سمتی می رود... این را پذیرفته بود... ولی من نمی توانستم نسبت بهش بی تفاوت باشم... او جانم را نجات داده بود... چندین بار حمایتم کرده بود... یک لحظه همه چیز به مغزم هجوم آورد... یاد آن روز توی بازداشتگاه افتادم که به مامور پلیس اجازه نداد بهم توهین کند... وقتی در راه بازگشت از دانشگاه کیفم به شاخه گیر کرد و افتادم، او سر رسید و من را سوار ماشینش کرد... بهم توضیح داد که علیرضا خلاف کار است و خواست من را از ماجرا دور نگه دارد... آن روز که موتور سوار خواست کیفم را بکشد و بدزدد، او کمکم کرده بود... و آن شبی که مادر کسری بهم توهین کرده بود باز هم او حمایتم کرده بود... صدایش توی ذهنم می پیچید:بیا بریم... با من بیا... من به کسی اجازه نمی دم تحقیرت کنه.بغضم را فرو دادم... یادم افتاد که توی ماشین دستش را روی دستم گذاشته بود... حتی کادویی که برای قدردانی بهم داده بود یک کیف بود... آن زمان هیچ چیزی را در دنیا بیشتر از یک کیف نمی خواستم...
همان کیف سورمه ای خوشگل! مهم نبود که او این کار را با علم به این که چه قدر به یک کیف نیاز دارم انجام داده بود یا صرفا فقط یک اتفاق بود... مهم این بود که کارش برایم یک دنیا ارزش داشت...یادم آمد که سرهنگ می گفت او برای نجات دادن من از دست مامورها خلاف دستورات عمل کرده بود... یاد آن موقع افتادم که توی کوهستان دستم را دور گردنش حلقه کرده بودم و با صداقت و با شیطنت گفته بودم:الان داره بهم خوش می گذره.چه قدر آن روز دور به نظر می رسید... و در نهایت... کاری که سیاوش برای نجات دادن من از دست سعید کرده بود... می دانستم باید عاقلانه رفتار می کرد و عکس العملی نشان نمی داد ولی... او من را نجات داده بود... | 51 |
| 11 | sticker.webp | 51 |
| 12 | عصر یعنی ....
بودنت
نشستن در کنارت و شاعر_چشمانت شدن
عصر یعنی .....
همنشین گل رز باغچہ شدن و در عطرش مست شدن
و_قند_دل .....
را کنار یار آب کردن...!!
عصر ادینه تون دلنشین🌸
| 55 |
| 13 | sticker.webp | 1 |
| 14 | من با مشکلاتم اینجوری
برخورد میکنم ...😳😀😁❤️😊
@nilofranne💙 | 66 |
| 15 | براتون گل آوردم
سلام به تک تک دوستان عزیز
خوشحالم که در کنار همدیگه هستیم | 77 |
| 16 | امروز 12 June، روزِ دوست داشتنه | 74 |
| 17 | قدر زندگی در کنار خانواده تون رو بدونید! مخصوصا اونجاها که یکی صداتون میکنه:
پاشو بیا سر سفره،
چایی میخوری برات بیارم؟
میوه میخوری؟
مادر❤️ | 72 |
| 18 | ظهــ✨ــرتون معطـــربہ
بــــــوے مهربانـــــے😍
دلتون غــــــرق عشــــق و محبت
لبتـون خنـــــ♥️ــــــدون
زندگیتون مملــــو ازآرامش
دقیقہ هاتون بے نظـــــــیر
سلام دوستان عزیز ظهرتون عاشقانه😘♥️
| 67 |
| 19 | 🎵 من از راه اومدم
🎙 معین
این قافلهی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد ... | 77 |
| 20 | 💫آرزو میڪنم در این
🌸ظهر زیبای جمعه
💫پروانہ دلتون شـاد
🌸عـاقبتتون بخیر
💫زندگَیتون بدون حسرت
🌸عشقتون آسمانے و
💫حال دلتون خوبه خوب باشه
🌸ظهر آدینه تون دل انگیز🌸 | 79 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
