1 609
مشترکین
+224 ساعت
-27 روز
+630 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+5
در 1 کانالها
ژوئن '26
+49
در 1 کانالها
Get PRO
مه '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+41
در 3 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+21
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+92
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+42
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+55
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+39
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '25
+51
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+59
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+41
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+57
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+70
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+39
در 2 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+62
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+55
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+74
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+52
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+71
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+33
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '24
+63
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+28
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+12
در 1 کانالها
Get PRO
مه '24
+13
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+11
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+5
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+8
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+19
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+22
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+15
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+25
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+21
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+10
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+7
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+20
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+29
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+16
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+56
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+162
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+268
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+218
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+913
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+433
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+518
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+66
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+61
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+646
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+238
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+361
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+271
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+304
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+120
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+1 379
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+593
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+686
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | +1 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
پستهای کانال
| 2 | بدون متن... | 63 |
| 3 | ممنون تا این لحظه همراهمون بودید
🌹🌹🕊🕊🌹🌹 | 66 |
| 4 | تشکر از اعضای کانال🙏🙏❣❣❣❣❣❣🙏🙏❣ | 60 |
| 5 | توقشنگترین اتفاق زندگی منی 👈❤️
♥️♥️:♥️♥️
تو شیـــــــــــرین ترین
هـــــوس عاشقـــــانه های
منــــــــــــــی...
♥️♥️: ♥️♥️
صفرعاشقی مبارک
| 66 |
| 6 | .. ' 12 '..
9- ↑ -3 ♥️⁰⁰:⁰⁰♥️
' . 6 . `
ˡ ˡᵒᵛᵉ ʸᵒᵘ
آفتاب عمر من باش که بی هیچ هراس
صبح را باتو تمنا کنم ازظلمت شب
♥️♥️⏰♥️♥ | 68 |
| 7 | sticker.webp | 66 |
| 8 | 🌹خدايا🌹
به دل نگير اگر گاهي "زبانم " از شکرت باز
مي ايستد ...
تقصيري ندارد قاصر است،
کم می آورد در برابر بزرگي ات....
لکنت مي گيرد واژه هايم در برابرت...
در دلم اما هميشه....
ذکر خيرت جاريست....
من براي بندگي تو هزار و يک دليل مي خواهم....
ممنونم که بي چون و چرا برايم خدايي ميکني..... | 96 |
| 9 | خدایا گاهی هیچ دعایی ندارم، فقط دلم میخواهد بنشینم و سکوت کنم؛ چون مطمئنم تو زبان سکوت را بهتر از همه میفهمی.
بعضی شبها به آسمان نگاه میکنم و فکر میکنم چقدر خوشبختم که خالق این همه ستاره، مراقب دل کوچک من هم هست.✨🤍
حتی در سکوت شب، امید صدای فردا را میشنود. | 100 |
| 10 | سختترین دلتنگی برای کسی نیست که رفته؛
برای کسی است که هست، اما دیگر شبیه قبل نیست.
🕯️ بعضی دردها آنقدر قدیمیاند که دیگر گریه نمیآورند؛
فقط وسط خندهها یادت میاندازند هنوز خوب نشدهای.
اعتماد به خدا یعنی حتی وقتی هیچ نشانهای نمیبینی، هنوز به رسیدنِ نور ایمان داشته باشی. | 97 |
| 11 | رشد کردن همیشه آسان نیست؛ بعضی روزها باید با ترسهایت بجنگی، بعضی روزها با ناامیدیهایت. اما درست در همان روزهای سخت است که شخصیت واقعی ما ساخته میشود. ✨
نیچه🌱
به خودت ایمان داشته باش؛ شاید معجزه زندگیات درست پشت همین تلاشهای امروزت پنهان شده باشد. | 95 |
| 12 | شبتون به زیبایی قلب های پاکتون
دلتون بی غم 🌸✨
لحظه هاتون سرشار از آرامش❤️
شب_بخیر
🍃❤🍃❤🍃 | 145 |
| 13 | دم همتون گرم
خیلي با معرفتین!
خیلي ڪَلین....
سلامتي تڪ تڪتون❤️
🌹💫مــرسي ڪھ ھستيـــن عزیزان🌹
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️ | 142 |
| 14 | .#در بلندایٍ نیاز
#پارت -165🍃🌻
و همین بیشتر از هرچیز میترساندم
چون من هنوز از مسیح متنفر بودم یا دست کم باید متنفر میبودم.
اما انگار این تنفرِ قدیمی، آرام آرام، بی اجازه ی من داشت جا را برای چیزی
خطرناکتر خالی میکرد.
چیزی شبیه...
نه!
نه، محال بود.
**
به همراه نیلو آرام آرام در باغ قدم میزدیم ؛او از همان لحظه ای که پا
گذاشته بود اینجا، مثل بچهای که وارد موزه شده باشد، گردن میچرخاند
و به چلچراغها و تابلوهای قدیمی و فرشهای دستباف زل میزد.
هر چند ثانیه یکبار هم یا سوت میزد یا زیر لب می گفت:
- اینا تو خونه زندگی میکنن یا تو کاخ نیاوران؟
چشم غره ای رفتم :
- خفه شو نیلو، یکی میشنوه.
- من اگه یه همچین عمارت خفنی نصیبم میشد هر شب تو پذیرایی چادر
میزدم عشق میکردم.
پوفی کشیدم و به سمت اصطبل رفتیم؛ هوای عصر خنک شده بود و نسیم
لابهلای درخت های باغ میپیچید.
نیلو دنبالم میآمد و همچنان ور میزد:
- اینجا رو ببین... اونجا رو ببین... وااای اون مجسمه رو ببین...سرمه من
تصمیم گرفتم دیگه تهران برنگردم...همینجا یه اتاق انباری بهم بدن میمونم.
بیحوصله گفتم:
- میخوای بندازمت بیرون باغ پیش سگا؟
- نه مرسی، ترجیح میدم پیش شوهر سگِ تو بمونم
ایستادم و برگشتم سمتش:
- نیلو!
خنده اش هوا رفت؛ همانطور که باهم از کنار باغچه گذشتیم، بی اختیار
مسیر قدم هایم به سمت گوشه ای کشیده شد.
به همان درخت توتِ قدیمی رسیدیم.
درختی که حالا خیلی بلندتر و قطورتر شده بود اما هنوز همان بود...چند
لحظه بیصدا به شاخه هایش خیره شدم.
خاطره مثل نسیم از ذهنم رد شد؛ لبخند کمرنگی نشست گوشه لبم:
- یادمه مسیح عین میمون همیشه از این درخت میرفت بالا.
- جدی؟
سرم را تکان دادم:
-یه بارم از همین بالا افتاد پایین...دستش خراش برداشت و سبحان کلی
دستش انداخت.
زد زیر خنده؛ بازوی مرا گرفت و با شیطنت ابرو بالا انداخت:
- ولی راست میگمها... این مسیح اونقدری که تو تعریف میکنی هیولای
شاخ دار به نظر نمیرسه!
لبخندم همان لحظه محو شد؛ نگاهم را از درخت گرفتم و سرد گفتم:
- چون تو فقط این چند روزو دیدی.
ساکت شد و ادامه دادم:
- تو که همه بدبختیای منو دیدی نیلو... دیدی چجوری منو نگه داشتن
اینجا... دیدی چه بلایی سر زندگیم اومد... یتیم بودن کم بود انگ هوو هم
زد رو پیشونیم...پس این حرفا یعنی چی؟
لبش را گزید؛ چند لحظه مردد نگاهم کرد...بعد خیلی آرام، با نگاهی که
بوی شک میداد، گفت:-
سرمه... اون رازِ که قبلاً بهم گفتی...
قلبم یکهو کوبید؛ سرم را تند برگرداندم سمتش:
- نیلو!
- بابا من میگم شاید اون قضیه...
نگذاشتم جمله اش تمام شود و با تشر و صدایی پایین اما تیز گفتم:
- گفتم فراموشش کن!
- ولی سرمه...
یک قدم جلو رفتم:
- نیلو! چند بار باید بگم؟ اون بحثو باز نکن!
نگاهش کردم؛ جدی، هشداردهنده:
- نه اینجا... نه هیچوقت.
نفسش را بیرون داد و دو دستش را بالا برد:
- باشه بابا، عصبانی نشو.
اما از نگاهش میفهمیدم هنوز ته ذهنش هزار سؤال میچرخد.
لعنت به آن راز و دهنِ دلق من.
لعنت به چیزی که مثل سنگی روی سینه ام افتاده بود و حتی به نیلو هم
اجازه نمیدادم درست اسمش را بیاورد.
در همان لحظه، صدای زنگ موبایلم میان سکوت باغ پیچید؛ با حرص
گوشی را از جیب لباسم بیرون کشیدم.
شماره ای ناشناس روی گوشی افتاده بود.
ابروهایم بالا رفت و تماس را وصل کردم:
- بله؟
صدایی اشنا در گوشی پیچید:
- سلام خانم دکتر.
چشمهایم را چرخاندم و این صدای شایان مهرابی بود.
- سلام...خوبین شما؟
- احوالتون چطوره؟ بهتر شدین؟ | 154 |
| 15 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -164🍃🌻
- نمیشه دو دقه تو این عمارت خلوت کرد؟
جواب نداد و بی هیچ حرفی، قاشق را از دستم گرفت؛ با ناباوری نگاهش کردم:
- ببخشید؟
قاشق را فرو کرد توی بشقاب و یک قاشق گنده برداشت و برد توی
دهانش؛ با همان صورت سنگی شروع کرد به جویدن.
دهانم باز ماند:
- مسیح!
بی اعتنا قاشق دوم:
- این بشقاب منه.
قاشق سوم:
- با توام...
هنوز هم هیچ؛ فقط می خورد.
با جدیتی که انگار جلسه ی هیئت دولت است نه دزدی شام من!
عصبانی دست دراز کردم قاشق را پس بگیرم که با آرنج آرام هلم داد:
- بشین سرجات بچه.
- من خودم گشنمه!
قاشق دیگری برداشت:
- تو هم بخور .
- با چی بخورم؟ با نگاه؟
بالاخره نیمنگاهی بهم انداخت:
- غر نزن...میدونی چند روزه غذا نخوردم؟
بعد دوباره مشغول خوردن شد و من مات مانده بودم؛ این مردک دیوانه
بود و چرا چند روزی غذا نخورده بود؟
حرصی شده گفتم
- خب برای خودت بکش بخور! چرا از بشقاب من؟
خیلی خونسرد گفت:
- این خوشمزهتره!
با دهان باز نگاهش کردم:
- ماکارانیِ بشقاب من با دیگ چه فرقی داره؟
این بار گوشه ی لبش خیلی خفیف تکان خورد:
- چون مال توعه.
و باز قاشق بعدی؛ نفسم را با حرص بیرون دادم و در دل نالیدم خدا منو بکشه با این شوهر.
شوهر؟
اوای کلمه در ذهنم پیچید...
هنوز هم وقتی به او این عنوان را میدادم ته دلم پر از اعتراض میشد.
من از این مرد متنفر بودم9
در بلندایٍ نیاز
از اخمهایش، از دستور دادنش، از اینکه همه چیز را مال خودش
میدانست.
از همان شبی که با پشت دست دهانم را شکافت باید تا ابد از او بیزار
میماندم.
پس چرا حالا وسط همین حرص خوردن، از اینکه شانه اش به شانه ام
چسبیده بود حواسم پرت میشد؟
چرا بوی تلخ عطرش میآمد و آرامم میکرد؟
لعنت به این دل نفهم!
مسیح در حالی که همچنان قاشق قاشق شامم را میبلعید گفت:
- از این به بعد آشپزی کردن برای بقیه قدغنه.
- چی؟
خیلی جدی تکرار کرد:
- قدغنه!
- چرا؟
- چون نمیخوام.
پوزخند زدم:
- چه دلیل منطقی.
-گشنت شد دستور بده واست غذا بپزن...چرا با این حالت بلند میشی ؟
- دلم نمیخواد به بقیه دستور بدم.
- زن منی...دستور میدی...اونام تا زانو خم میشن برات و اطاعت
میکنن...هر کیم اطاعت نکرد گردنشو خورد میکنم.
خنده ام را قورت دادم:
- قلدر !
قاشق را گذاشت توی بشقاب و این بار کامل سمتم چرخید؛ زانوهایش به
زانوهایم خورد.
صدایش آرام بود اما محکم:
- دیگه برای این و اون غذا درست نمیکنی
فهمیدم منظورش کیست.
سبحان!
لب هایم جمع شد:
- هنوزم رو اون قضیه گیری؟
- آره.
- سبحان مریض بود.
- به درک.
- من دکترم، وظیفم بود.
اخم کرد:
- وظیفهت این نیست نصفه شب بری خونه مردای مجرد براشون سوپ بپزی.
- باز شروع کردی؟
قاشق را دوباره برداشت:
- دارم میگم از این به بعد اگه هوس آشپزی کردی فقط برای خودت ...
مکث کرد؛ نگاه عمیقی به صورتم انداخت و ادامه داد :
- و من!
ضربان قلبم یکهو نامنظم شد.
حرصی برای فرار از حس بدِ خوبِ درونم گفتم:
- خیلی مطمئنی که من دلم میخواد برات آشپزی کنم؟
قاشق را برد توی دهانش، جوید، بعد با همان لحن خونسرد گفت:
- میخوای.
- از کجا معلوم؟
تمام بشقاب را خالی کرده بود؛ آخرین قاشق را هم خورد و بشقاب را روی
اپن گذاشت.
بعد بیهوا دستش را دراز کرد و گوشه ی لبم را با انگشت شست پاک
کرد.
خشکم زد و او گفت:
- سس مونده بود .
تمام بدنم سفت شد؛ فقط یک لمس کوچک بود.
خیلی کوچک.
اما برای دختری که داشت خودش را مجبور میکرد از این مرد متنفر
بماند، همان یک لمس کافی بود که همه چیز را به هم بریزد.
سرم را سریع عقب کشیدم:
- خودم میتونستم.
بیخیال شانه بالا انداخت و من پرسیدم:
- با مرجان چیکار کردی؟؟ تو این ده روز چیا شده میخوام همشو بدونم.
با تحکم گفت:
- امشب نه! فردا حرف میزنیم...غذاتو خوردی بیا اتاق باید پانسمانتو عوض کنم.
پوووف کلافه ای کردم و او بعد در حالی که از آشپزخانه بیرون میرفت،
بی آنکه برگردد گفت:
- فردا هم همینو درست کن.
با ناباوری نگاهش کردم:
- همین الآن گفتی به بقیه بگو غذا درست کنن و اشپزی قدغنه!
از جلوی در صدای بم و خونسردش آمد:
-گفتم واسه بقیه قدغنه...نه من.
و رفت.
من ماندم و بشقاب خالی که از ان تنها یک قاشق نصیبم شده بود و انگار
همان هم سیرم کرده بود.
و قلبی که احمقانه داشت تند می زد...
با حرص زیرلب غریدم:
- مردک قلدر... مردک زورگو... مردک نفرت انگیز !
اما وسط همه ی این ناسزاها، لبخند کمرنگ و خائنی گوشه ی لبم نشست. | 143 |
| 16 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -163🍃🌻
- حالت چطوره؟
لب هایم را تر کردم:
- بهترم.
سرش را کمی خم کرد و همچنان میان موهایم دست میکشید؛ گرمای
انگشتانش عجیـب آرامم میکرد.
آرام پرسیدم:
- کجا رفتی؟
دستش مکث کرد؛ به چشمانم نگاه نکرد و فقط فکش کمی سفت شد:
- کار داشتم.
- چه کاری؟
اینبار نگاهم کرد .
در عمق آن چشمهای خسته، چیزی تیره و خشن خوابیده بود؛ چیزی که
فهمیدنش برایم ممکن نبود.
خیلی آهسته گفت:
- همه چیو برات تعریف میکنم... اما الآن نه.
اخم کمرنگی کردم:
- پس کی؟
- یکم بهتر که شدی.
میخواستم بیشتر بپرسم، اما او ناگهان از جا بلند شد و بالش کنارم را
برداشت؛ متعجب نگاهش کردم:
- چیکار میکنی؟
هیچ جوابی نداد؛ بالش را پرت کرد روی زمین، بعد خودش همانجا کنار
تخت، روی فرش دراز کشید.
- مسیح؟
پلکهای سنگینش را بست و صدایش از ته چاه می آمد:
- بذار بخوابم دختر
گیج نگاهش کردم و بدون آنکه چشم باز کند، زمزمه کرد:
- ده روزه خواب نداشتم...
ده روز...ده روز نخوابیده بود؟
به صورت تکیده و خسته اش خیره ماندم و او در عرض چند ثانیه انگار از
هوش رفت.
نفسهایش سنگین و منظم شد؛ خوابیده بود.
واقعاً خوابیده بود.
در همان وضعیت ناجور، کنار تخت من...
انگار فقط لازم بوده مطمئن شود من برگشته ام.
دلم عجیب فشرده شد؛ آرام زمزمه کردم:
- احمق!
اما این "احمق" هیچ شباهتی به بقیه فحش هایم نداشت.
نرم بود...
پر از حسی که خودم هم اسمش را نمیدانستم.
***
بوی ماکارانی تمام آشپزخانه ی کوچک طبقه ی پایین را برداشته بود.
نه از آن ماکارانیهای مجلسیِ پر زرق و برق.
یک ماکارانی ساده ی دم دستی با سیبزمینی های ته دیگ مانند و سس
غلیظی که بیشتر برای آرام کردن اعصاب خودم پخته بودمش تا سیر شدن.
نصفه شبی چشم نیلو و همراز همیشه گرسنه را دور دیده و برای خودم
مثلا تدارکی دیده بودم.
از اینکه تمام این چند روز را در بیمارستان و خانه خوابیده بودم تنم درد میکرد.
اما در هر صورت عمارت به مراتب بهتر از بیمارستان بود و حالم بهتر بود
در گوشه این خانه.
خانه...
عادت کرده بودم...شاید هم به ان اتاق و...
نه!
من از او متنفر بودم؛ باید هم متنفر میبودم.
فقط...فقط لعنتی نمیدانستم چرا این تنفر این روزها مثل قبل تیز و بُرنده
نبود؛ چرا هربار صدای قدم هایش را میشنیدم قلبم احمقانه یک ضرب جا
میماند.
حرصی پوفی کشیدم و بشقاب بزرگ ماکارانی را برداشتم.
تصمیم گرفته بودم در کمال آرامش، در تنهایی خودم، شام بخورم و حتی
اگر شده به عالم و آدم فحش بدهم.
روی صندلی کنار اُپن نشستم؛ اولین قاشق را پر کردم و در دهانم گذاشتم.
همان لحظه صدای کشیده شدن صندلی کناری آمد.
ماکارانی لذیذم را قورت داده و اخم کرده سر چرخاندم.
مسیح با موهای نمدار، صورت جدی و بی اعصابش آمد و درست چسبیده
به من روی صندلی نشست.
آنقدر نزدیک که بازویش به بازویم خورد؛ اخمهایم درهم رفت: | 129 |
| 17 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -162🍃🌻
- نیلووو...
نیلو بی پروا ادامه داد:
- بابا من ده روز بیمارستان کشیک عشقی این بشر رو دیدم....هرکی
نمیدونست فکر میکرد تو تنها بازمانده ی نسل بشری.
صورتم کمی داغ شد:
- مزخرف نگو؟
- مزخرف؟؟ عزیز دلم، اون مرد اگه یه ساعت از بالای سرت تکون
خورده باشه من اسممو عوض میکنم...با اون چشمهای خون گرفته اش هر
دکتری ر د میشد حس میکرد قاتل توئه.
همراز با لبخند به سمتم خم شد:
- راست میگه ها. ما خودمونم ازش میترسیدیم.
لب گزیدم و وانمود کردم بیتفاوتم
- خب اون همیشه ترسناکه...بعدشم خب وظیفه اش بوده.
- وظیفه اش بود؟! خب دیگه چه وظایفی دار ه این خان عزیز؟؟ بقیه وظایف
شوهریشم تمام و کمال بجا اورده یا نه؟
بالشی برداشتم سمتش پرت کردم:
- خفه شو روانی.
بالش را گرفت و قاه قاه خندید؛ همراز هم خندهاش گرفته بود.
برای چند دقیقه اتاق پر شد از مسخره بازیهای نیلو و کل کل های ما سه
نفر؛ آنقدر که برای اولین بار بعد از آن همه روز، سرم از فکرهای سیاه خالی شد.
چند دقیقه بعد همراز با دیدن تماس میلاد از جا بلند شد.
- من برم ببینم چیکارم دارن پایین، شما دوتا هم کمتر همو بکشید.
نیلو با احترام نظامی گفت:
- چشم خانوم
همراز رفت و در را بست؛ نیلو همان لحظه مثل فنر به سمتم خزید و بانیش باز گفت:
- خب حالا که ابجی کوچیکه رفت، بیا خصوصی صحبت کنیم!
با بدبینی نگاهش کردم:
- چی میگی؟
چشمهایش برق زد:
- من میخوام بدونم چرا نگفته بودی این آقای خانِ خوشقد و باالایِ اخمو اینقدر جذابه؟
نفس کلافه ای کشیدم:
- نیلو!
- چیه؟ اون ابروهای درهم، اون هیکل، اون جذبه ،اون صدای کلفت...من
اگه جای تو بودم تا الان سه بار عاشق شده بودم.
خنده ام گرفت:
- تو جای من بودی تا الآن سه بار کشته شده بودی.
- خب خیلیم مهم نی.
بعد جدی تر نگاهم کرد:
- ولی شوخی به کنار... خیلی نگرانته سرمه.
سکوتم کش آمد و نیلو آرامتر گفت:
- مردی که ده روز نخوابه و بخاطر یه دختر ریخته باشه بهم... یه چیزی ته دلش هست.
قبل از اینکه جواب بدهم، در اتاق به آرامی باز شد؛ هر دومان برگشتیم.
مسیح بود.
با همان شلوار و پیراهن تیره، اما به طرز وحشتناکی خسته.
زیر چشمهایش گود افتاده بود، و رنگ صورتش انگار ده درجه تیره تر و
بیروحتر.
نیلو با دیدنش سوت خفه ای کشید و زیر لب گفت:
- اوهو... خود جناب رسید.
بعد بلند شد و لبخند شیطنت باری تحویلم داد:
- من دیگه مزاحم خلوت زوجین نمیشم.
چشم غره رفتم:
- نیلو!
اما دخترک زبانش را درآورد و از اتاق جیم شد؛ در که بسته شد، سکوت
نرمی بین من و مسیح افتاد.
او چند لحظه همان کنار در ایستاد و فقط نگاهم کرد.
طوری که انگار میخواست مطمئن شود واقعاً زنده ام و نفس میکشم.
بعد آرام قدم برداشت و نزدیک تخت آمد؛ کنارم نشست.بدون حرف...
فقط دستش بالا آمد و خیلی آهسته روی موهایم کشیده شد.
نوازشی کوتاه و محتاط؛ صدایش بم و خسته بود: | 128 |
| 18 | #در بلندایٍ نیاز
#پارت -161🍃🌻
با این حال همه اصرار داشتند که خانه برایم بهتر است.
خانه...یا بهتر است بگویم عمارت نیکمنش!
ماشین که در حیاط وسیع عمارت ایستاد، برای چند ثانیه فقط به نمای
سنگی و ستونهای بلندش خیره ماندم.
این خانه همیشه برایم چیزی میان زندان و پناهگاه بود.
نمیدانستم از برگشتن به آن خوشحال باشم یا دلگیر...
محبوبه به محض رسیدن پا تند کرد سمت اشپز خانه تا اسپندی دود دهد.
نیلو سوت بلند و کشداری از دیدن عمارت کشید:
- عمارتو بنااازم باباااا...نصفش تازه میشه اندازه یتیم خونه ای که توش بودیم.
سقلمه ای نثار ندید بدید بازی هایش کردم:
- راه بیوفت تا فکت نیوفتاده زمین.
همراز از یک طرف بازویم را گرفته بود و نیلو از طرف دیگر.
انگار پیرزن هشتاد سالهای باشم که هر لحظه ممکن است نقش زمین شود؛ با حرص گفتم:
- ولم کنید بابا... خودم میتونم راه برم.
نیلو بینی اش را بالا کشید:
- آره دیدیم چقدر میتونی... یه بار تنها رفتی، مستقیم رفتی زیر ماشین.
همراز خنده اش گرفت:
- واقعا.
چشم غره ای به هر دو رفتم:
- دلسوزیاتونم عین ادم نیست.
نیلو با خنده گفت:
- همراز... هنوز زبونش کار میکنه، پس حالش خوبه.
همراز هم با شیطنت سر تکان داد:
- کاملا خوبه نیلو جون... این اگه حالش بد بود الآن روی دستای مسیح
خان بود نه رو مخ منو تو...
نق زدم:
- ایشالله هر دوتون بترشین.
نیلو با لحن نمایشی گفت:
- وای، چه دعای قشنگی... آدم کیف میکنه از این همه محبت.
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و با همان کل کله بچگانه وارد اتاقم شدیم.
خبری از ماهرخ نبود و انگار از زنده ماندم ناراضی بود که حتی به عیادتم هم نیامد.
به محض دیدن تخت، جانم تازه شد.
نیلو بدون اجازه کفشهایش را پرت کرد گوشه ای و مثل صاحبخانه روی
تخت ولو شد.
- اوووف... این تخت از تخت هتل هام نرمتره.
همراز آرام کمکم کرد بنشینم و بالشها را پشت کمرم چید:
- یه موقع کمک ندیا نیلو جون.
نیلو همانطور که دستش را روی ملحفهها میکشید بی توجه به تیکه
همراز با هیجان گفت:
- سرمه من هنوز تو شوکم.
- از چی؟
دست هایش را در هوا تکان داد:
- از این عمارت...اینا تو خونه ان یا موزه ان؟...هر اتاقش اندازه کل آپارتمان ماست...اون چلچراغ پایینو دیدی؟ قسم می خورم با فروشش میشه یه زندگی ساخت.
همراز خندید:
- اغراق نکن.
- اغراق؟ بابا من تا حالا اینهمه تجمل یه جا ندیده بودم...از در که اومدم تو
حس کردم الآن یه خدمتکار با سینی نقرهای میاد میگه چای میل دارید بانو؟
پوزخند زدم:
- خدمتکار که داریم، سینی نقرهای هم احتمالا پیدا میشه، کم کم عادت میکنی.
نیلو چشمکی زد:
- به عمارتش که هیچ، به خانش هم آدم میتونه عادت کنه ها!
همراز سریع خنده اش را خفه کرد و من اخم تصنعی کردم:
- شروع نکن نیلو.
- چرا شروع نکنم؟ حالا خدایی خودمونیم...شوهرتم بد چیزی نیسها.
همراز زد زیر خنده. | 138 |
| 19 | بدون متن... | 134 |
| 20 | شــازده ڪــوچــولــو :
آدمــا دنــیــاشــون چــقــدر جــمــعــیــت داره؟
روبــاه :
بــعــضــیــا هفــت مــیــلــیــارد
بــعــضــیــا یــه نــفــر ! | 145 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
