en
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Closed channel
1 599
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1630 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '26
+28
in 1 channels
Get PRO
July '26
+69
in 1 channels
Get PRO
June '26
+49
in 1 channels
Get PRO
May '26
+6
in 0 channels
Get PRO
April '26
+2
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+41
in 3 channels
Get PRO
January '26
+21
in 2 channels
Get PRO
December '25
+92
in 3 channels
Get PRO
November '25
+42
in 2 channels
Get PRO
October '25
+55
in 1 channels
Get PRO
September '25
+39
in 1 channels
Get PRO
August '25
+51
in 2 channels
Get PRO
July '25
+59
in 1 channels
Get PRO
June '25
+41
in 0 channels
Get PRO
May '25
+57
in 0 channels
Get PRO
April '25
+70
in 1 channels
Get PRO
March '25
+39
in 2 channels
Get PRO
February '25
+62
in 1 channels
Get PRO
January '25
+55
in 3 channels
Get PRO
December '24
+74
in 1 channels
Get PRO
November '24
+52
in 0 channels
Get PRO
October '24
+71
in 1 channels
Get PRO
September '24
+33
in 3 channels
Get PRO
August '24
+63
in 1 channels
Get PRO
July '24
+28
in 3 channels
Get PRO
June '24
+12
in 1 channels
Get PRO
May '24
+13
in 1 channels
Get PRO
April '24
+7
in 0 channels
Get PRO
March '24
+11
in 0 channels
Get PRO
February '24
+5
in 0 channels
Get PRO
January '24
+6
in 0 channels
Get PRO
December '23
+8
in 1 channels
Get PRO
November '23
+19
in 0 channels
Get PRO
October '23
+22
in 0 channels
Get PRO
September '23
+13
in 0 channels
Get PRO
August '23
+15
in 0 channels
Get PRO
July '23
+18
in 0 channels
Get PRO
June '23
+25
in 0 channels
Get PRO
May '23
+21
in 0 channels
Get PRO
April '23
+10
in 0 channels
Get PRO
March '23
+7
in 0 channels
Get PRO
February '23
+18
in 0 channels
Get PRO
January '23
+20
in 0 channels
Get PRO
December '22
+29
in 0 channels
Get PRO
November '22
+9
in 0 channels
Get PRO
October '22
+16
in 0 channels
Get PRO
September '22
+56
in 0 channels
Get PRO
August '22
+162
in 0 channels
Get PRO
July '22
+268
in 0 channels
Get PRO
June '22
+218
in 0 channels
Get PRO
May '22
+913
in 0 channels
Get PRO
April '22
+433
in 0 channels
Get PRO
March '22
+518
in 0 channels
Get PRO
February '22
+66
in 0 channels
Get PRO
January '22
+61
in 0 channels
Get PRO
December '21
+646
in 0 channels
Get PRO
November '21
+238
in 0 channels
Get PRO
October '21
+361
in 0 channels
Get PRO
September '21
+271
in 0 channels
Get PRO
August '21
+304
in 0 channels
Get PRO
July '21
+120
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1 379
in 0 channels
Get PRO
May '21
+593
in 0 channels
Get PRO
April '21
+686
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
شب خوش به امید فردایی بهتر

2
دوستان نازنین ڪانال خسته نباشید همگے از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون همراهے ڪردید متشڪرم 🙏 مفتخریم ک خدمت
دوستان نازنین ڪانال خسته نباشید همگے از اینڪه تا این ساعت از شب مارو با نگاههاے قشنگتون  همراهے ڪردید متشڪرم 🙏 مفتخریم ک خدمتگزار شمایم تا روز دیگر و خدمتے دیگر همگے رو ب خداے بزرگ میسپاریم ❁مدیریت کانال 💋❤️ ‎  ‎  ‌‌‎ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌
74
3
sticker.webp
88
4
.. ' 12 '.. 9- ⇧ -3 ' . 6 . ' ســاعت صفرعاشقی❣ حس خوب يعنی : هربار بيشتر از قبل حس کنی بودنش بهترين اتفاقِ زندگيته.. ‌‌‌‌‌‌‌‌
.. ' 12 '.. 9- ⇧ -3 ' . 6 . ' ســاعت صفرعاشقی❣ حس خوب يعنی : هربار بيشتر از قبل حس کنی بودنش بهترين اتفاقِ زندگيته.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌♥️♥️⏰♥️♥
87
5
مرسی که هستین
مرسی که هستین
99
6
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوشصت نوبتمون که شد همراه مصطفوی وارد اتاق شدیم، یک اتاق تقریبا بیست متری با چند صندلی چوبی و جایگاه قاضی، یک زن و یک مرد هم دو طرف قاضی نشسته بودند، مصطفوی سرش رو به سمتم کشوند و گفت:قاضی خوبی قسمتمون شده، بعید میدونم حسام شانسی برای برنده شدن داشته باشه... نفس راحتی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم، قاضی چند سوال در مورد شغل من و منبع درآمدم پرسید که مصطفوی تمام مدارک رو نشون داد، من تو اون سال ها نه برای خودنمایی ،بلکه برای دل خودم تو ساخت یک مدرسه و تجهیز یک آزمایشگاه کمک کرده بودم و حتی بابت کمکی که به ساخت مدرسه کرده بودم لوح تقدیر هم گرفته بودم و مصطفوی با زرنگی تمام مدارک رو نشون قاضی داده بود. حکم حضانت رو هم داشتم و علنا نباید نگران میبودم... کمی بعد قاضی نیم نگاهی به حسام انداخت و گفت:خودت حضانت دادی به مادر بچه، الان حرف حسابت چیه؟ علت طلاقتون چی بوده؟ حسام پوزخندی زد و گفت:علت طلاقمون بی توجهی خانم بوده، چند ماه تمام شوهر و بچه اش رو ول کرد رفت برای مراسم خاکسپاری زن برادر نانتی اش! دستم رو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم، مصطفوی با اعتراض گفت:جناب قاضی، ایشون دروغ میگن، موکل من برای خاکسپاری یکی از دوستان و نزديکانشون میان ایران، بعد مدتی بی خبر برمیگردن و متوجه نامردی همسرشون میشن،اتفاقا دفعه ی اولم نبوده، بعدم طلاقشون توافقی بوده، خود این آقا راضی شده در قبال بخشیدن مهریه حضانت رو به مادر بچه اش بده. موکل من یک سال و چند ماه بعد طلاقش با همسر فعلیش که اتفاقا بسیار آدم خوش نامی هم هست ازدواج کرده... بحث بین مصطفوی و وکیل حسام بالا گرفت، وکیل حسام ادعا میکرد نامردی در کار نبوده و مصطفوی در تلاش برای اثباتش بود. در نهایت قاضی کلافه گفت:کافیه، هرچی باید میفهمیدم فهمیدم، دو هفته ی دیگه میایید برای جلسه ی دوم، میخوام دختر خانمتون هم حضور داشته باشه... با نگرانی گفتم:اون فقط هفت سالشه آقای قاضی، من نمیخوام پاش به همچین جایی باز بشه! +فقط چند سوال میخوام ازش بپرسم. نگران نباشید اتفاقی نمیفته... زیر لب تشکر کردم و سرجام نشستم، مصطفوی سریع به سمت قاضی رفت و آهسته چند کلمه ای باهاش حرف زد، حسام هم با خشم نگاهش میکرد،نمیدونم مصطفوی چی به قاضی گفت که قاضی سری تکون داد و گفت:همه رو لحاظ میکنم، میتونید برید.. از دادگاه که بیرون زدیم با کنجکاوی رو به مصطفوی گفتم:چی گفتی به قاضی؟ در ماشینش رو باز کرد و گفت:بهش گفتم موکل من صاحب یکی از تولیدی های موفق کشوره،به بیست زن سرپرست خانوار حقوق میده،دخترش تو بهترین شرایط مالی و روحی داره زندگی میکنه، بهترین کلاس ها و مدارس رو میره، از طرفی همسر سابقش مدیر یک باشگاه نامناسب تو خارجه! خودش با یک زن آمریکایی زندگی میکنه و اگر حضانت این بچه به دست پدرش بیفته معلوم نیست در آینده چی به سر این بچه میاد،نگران نباش، این قاضی رو خیلی خوب میشناسم، آدم منصفیه، مطمئنم پیروز این پرونده ما هستیم. اما من نگران بودم، کل اون دو هفته به جای اینکه سرم گرم چکاب های اول بارداری باشه فکر و ذهنم درگیر هیفا بود، هیفایی که بی خبر از این شرایط میرفت مدرسه و کلاس شنا و نقاشی،و صدای خنده هاشون کل ساختمون رو میگرفت. دو هفته عین دو سال گذشت برام، حسام چند بار دیگه اومده بود جلوی در خونه تا هیفا رو ببینه. مصطفوی تاکید کرده بود هرگز نه باهاش دهن به دهن بشیم نه در رو براش باز کنیم.حسامم انگار به عمد تلاش میکرد ما رو عصبانی کنه!میخواست به هر قیمتی دعوا راه بندازه تا از اون دعوا علیه ما استفاده کنه و ما طبق راهنمایی های مصطفوی حتی آیفون رو برنمیداشتیم تا جوابش رو بدیم. یکبار که خیلی سر و صدا کرد هم سلمان زنگ زد کلانتری و به جرم مزاحمت ازش شکایت کرد،وقتی از کلانتری برای بردنش اومدن حسام باورش نمیشد.. در نهایت بعد دو هفته موعد دادگاه رسید،از روز قبلش با هیفا صحبت کرده بودم و بهش گفته بودم میخوام ببرمش جایی تا یک نفر باهاش صحبت کنه و ازش چند تا سوال بپرسه،اما خودم واقعا نگران بودم،مصطفوی میگفت احتمالا قاضی میخواد در مورد شرایطش تو خونه و رفتار سلمان بیشتر بدونه و میخواد این سوال ها رو از هیفا بپرسه. حسام با دیدن هیفا که تو اون مدت نذاشته بودم حتی چشمش بهش بیفته با عجله جلو اومد، سریع سد راهش شدم و گفتم:پدر نمونه!این بچه بعد سه سال حتی تو رو خاطرش نیست،بهتره مزاحمش نشی تا حکم دادگاه بیاد. حسام با خشم گفت؛حکم دادگاه هرچی باشه، من پدر این بچه ام! هیفا با کنجکاوی از پشت سرم سرکی کشید، خاطرات محوی از پدرش به یاد داشت، بیشتر خاطراتش با سلمان بود و اون رو بابا صدا میزد.. حسام با دیدن صورت بامزه ی هیفا ناخودآگاه قطره اشک روی صورتش رو دیدم اما ذره ای دلم براش نسوخت!این مرد خودش این راه رو انتخاب کرده بود و خودش باید تاوانش رو میداد. ادامه دارد ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
179
7
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاهونه یکبار دیگه این اطراف ببینمت به جرم مزاحمت ازت شکایت میکنم و تا به خودت بیای باید چند ماه آب خنک بخوری!الانم راهتو بکش برو... حسام دست به سینه گفت:نیومدم دیدن تو و زنت! اومدم دخترم رو ببینم... هم ببینمش، هم با خودم ببرمش... سری به نشونه ی تاسف تکون دادم، کی به کی میگفت نامرد! خودش وقتی نسبت به من تعهد داشت با پرویی هر کاری خواست انجام داد و کارش نامردی نبود، اما منی که بعد یک سال و نیم قانونی ازدواج کرده بودم بد بودم... سلمان حرف آخرش رو زد:دخترت رو میخوای ببینی از طریق دادگاه اقدام کن، حالام برو.... بعدم با خونسردی سوار ماشین شد و بی توجه به حسام که جلوی ماشین ایستاده بود دنده عقب گرفت و به سرعت از کنارش رد شد. با نگرانی گفتم:چی بهت گفت که جوش آوردی؟ +حرف بیخود! مگه جز حرف بیخود زدن حرف دیگه ای بلده این پسرخاله ات؟ +حالا چی میشه؟ میتونه از طریق دادگاه اقدام کنه و هیفا رو بگیره؟ +باید با مصطفوی حرف بزنیم، شام دعوتش میکنم بیاد خونه، توام نمیخواد به خودت فشار بیاری، از بیرون غذا میگیرم... * ظرف کباب رو روی میز گذاشتم و بی طاقت گفتم:ما باید چیکار کنیم؟ +کار خاصی نباید بکنید. فعلا باید بشینیم ببینیم حسام میخواد چیکار کنه، اگر موضوع یک دیدار ساده بود میتونستی یک روز ببریش پدرش رو ببینه، اما وقتی گفته میخواد با خودش ببرتش، یعنی به چیزهای دیگه ای فکر کرده و اومده... مخصوصا که بعد هفت سالگی هیفا اومده و این یعنی خیلی خوب میدونه میتونه بعد هفت سالگی حضانت هیفا رو بگیره.. +واقعا میتونه؟ +خب این بستگی به نظر قاضی داره، چون حسام شخصا بهت حضانت داده، برای پس گرفتن اون حضانت باید عدم صلاحیت تو رو تایید کنه که محاله بتونه اینکارو بکنه، مخصوصاً با تولیدی که راه انداختی و کارهای خیری که تو این سال ها کردی خیلی ها تو رو به اسم می‌شناسن و ثابت کردن عدم صلاحیتت کار آسونی نیست. حالا نگران نباش، من کارمو بلدم، اجازه نمیدم حضانت رو باطل کنه، نهایت کاری که می‌تونه بکنه اینکه دیدار هفتگی بگیره، احتمالا قاضی اجازه بده بچه دو روز در هفته پیش پدرش باشه. اونم به خاطر دور بودن پدرش احتمالا این حکم تغییر کنه... به خاطر سن کم هیفا احتمالا قاضی رضایت نده این بچه هر هفته برای دیدار با پدرش سوار هواپیما بشه و احتمالا خود حسام باید بیاد ایران. شک نکن اونم سه چهار بار میاد و بالاخره خسته میشه. فعلا باید ببینیم حسام اصلا شکایت میکنه یا نه! از الان لازم نیست زانوی غم بغل بگیری...شاید اصلا شکایت نکرد! اما مصطفوی اشتباه میکرد، درست ده روز بعد وقتی خیالم راحت شده بود که حسام برگشته و ما رو راحت گذاشته نامه ی دادگاه به دستم رسید، گویا حسام وکیل گرفته بود و از قضا وکیلش از هم کلاسی های قدیمی مصطفوی بود، به مصطفوی زنگ زده بود و پیشنهاد سازش داده بود، از من میخواست سازش کنم و تابستون ها هیفا رو بفرستم کویت! مصطفوی میگفت خودشم میدونه تو این پرونده شکست میخوره ،وگرنه از همون لحظه ی اول پیشنهاد صلح و سازش نمیداد... زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم موعد دادگاه رسید، از سلمان خواهش کرده بودم نیاد و مصطفوی هم موافق نیومدنش بود، چون یکی دوباری که حسام اومده بود در خونه تا مرز کتک کاری پیش رفته بود و مصطفوی مخالف خشونت و زد و خورد بود. میگفت کافیه سلمان دست از پا خطا کنه تا قاضی به نفع حسام رای بده! انقدر روی رفتار و نوع برخورد ما حساسیت داشت که همه رو کلافه کرده بود میگفت نباید عصبانی بشی و از کوره در بری، باید جوری محکم و با آرامش تو دادگاه حرف بزنی که قاضی نتونه علیه ات حکم بده.‌‌‌ سلمان تو خونه پیش هیفا مونده بود و من و مصطفوی تو راهروی دادگاه منتظر نوبتمون بودیم‌‌‌.. مصطفوی کنارم نشست و گفت:یادت نره ثمر، آرامش... آرامش... آرامش... هر حرفی زد تو فقط سکوت میکنی و فقط وقتی قاضی ازت سوال پرسید جواب میدی، میخوام جوری رفتار کنی که قاضی کار رو به جلسه ی دوم نکشونه و تو همین جلسه رای رو به نفع تو صادر کنه. یادت نره، هر رفتار هیجانی و از سر خشمی ممکنه هیفا رو ازت بگیره... اگر حسام داد و بیداد کرد و تلاش کرد با هوچی گری تو رو سر خشم بیاره فقط سکوت کن‌‌... باشه ای گفتم و منتظر صدا زدن منشی دادگاه شدیم، حسام و وکیلش هم اومده بودن و روبه روی ما نشسته بودند، هنوز ده دقیقه ای تا نوبتمون وقت داشتیم، وکیل حسام خیلی صمیمی با مصطفوی خوش و بش کرد و گفت:اگر موکل ات راضی میشد به سازش کردن، کار به دادگاه و شکایت نمیکشید! پوزخندی زدم و سکوت کردم، همش تو ذهنم با خودم تکرار میکردم که نباید حرف نا به جایی بزنم و نباید از سر خشم هیجانی رفتار کنم.... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
174
8
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاهوهشت دلم میخواست بعد این همه انتظار سلمان رو غافلگیر کنم، دوربین رو هم برداشتم و جلوی میز گذاشتم تا موقع ورود سلمان دکمه ی ضبطش رو بزنم، و با خوشحالی منتظر موندم... بهش سپرده بودم خرید هم بره تا فرصتی برای انجام کارهام داشته باشم،در نهایت ساعت نزدیک ده بود که سروکله اش پیدا شد، دوربین رو روی حالت ضبط گذاشتم و خودم سریع رفتم تو آشپزخونه و گوشه ای مخفی شدم... سلمان چند باری اسمم رو صدا زد و وقتی دید جواب نمیدم به عادت همیشه خرید ها رو روی میز ناهارخوری گذاشت، از گوشه ی کابینت سرکی کشیدم، توجه اش به جعبه جلب شده‌بود، با کنجکاوی جعبه رو برداشت و همونطور که داشت گازی به سیب تو دستش میزد جعبه رو باز کرد، مات و مبهوت یادداشت تو جعبه شده بود که روش نوشته بودم من دارم میام بابایی... با دست لرزون صندلی رو کشید و نشست روش... چند لحظه سکوت مطلق و بعد یکدفعه با صدای بلندی زد زیر گریه‌.. ترسیده اومدم بیرون، سلمان با دیدنم از جا بلند شدو ازم تشکر میکرد که اون رو به بزرگترین آرزوش رسوندم. میدونستم عاشق بچه هاست اما فکرش رو هم نمیکردم که انقدر از شنیدن این خبر هیجان زده بشه... چند دقیقه ای طول کشید تا تونست به هیجانش غلبه کنه:دنیا رو بهم دادی... اگر بدونی با این خبر چقدر شادم کردی... سلمان لیاقت خوشبختی رو داشت، انقدر تو اون یک سال و دو ماه به من و هیفا محبت کرده بود که تازه معنی علاقه رو فهمیده بودم، تازه فهمیده بودم اگر مردی زنش رو دوست داشته باشه چطور باهاش رفتار میکنه... انقدر تو اون مدت غرق خوشبختی بودم که زمان برام عین برق و باد گذشته بود.... نزدیک ظهر بود و سلمان در تلاش بود یک کاسه پر مغز رو به خوردم بده که زنگ در زده شد، یک ساعتی تا تعطیل شدن هیفا مونده بود و تصمیم گرفته بودم تا اتمام ماه چهار بارداری چیزی به هیفا نگیم، هم انتظارش براش سخت میشد هم شاید حسادت میکرد... سلمان کاسه رو گذاشت جلوم و گفت:تا جواب آیفون رو میدم تمومش کن ... باشه ای گفتم و مشتی پسته تو دستم ریختم، هنوز پسته ی اول رو نخورده بودم که صدای متعجب سلمان به گوشم رسید:حسامه... با تعجب به عقب برگشتم، حسام! آخرین بار تقریبا دو سال قبل تو بیمارستان دیده بودمش و بعد که از ایران رفته بود مدتی تهدیدم کرده بود که حق ندارم با سلمان ازدواج کنم و از طریق خاله پیغام فرستاده بود که اگر به حرفش گوش ندم هیفا رو ازم میگیره... بعد ازدواجمم کلا هیچ خبری ازشون نداشتم، دوست داشتم با خاله ارتباط داشته باشم اما انقدر سر ازدواج مجددم رفتار بدی از خودش نشون داده بود که ترجیه دادم فاصله ام رو باهاشون حفظ کنم.... با فکر کردن به اینکه هیفا هفت ساله شده و حسام برای گرفتنش اومده هول کرده از جا بلند شدم، سلمان اخمی کرد و گفت:جوابشو نمیدم بره رد کارش‌.. اما من میدونستم حسام به این راحتی دست بردار نیست.. همین طورم شد، بیست دقیقه ای بی وقفه زنگ زد و وقتی دید کسی جواب نمیده بی خیال شد، اما وقتی از پنجره سالن نگاهی به کوچه انداختم دیدمش که روبه روی در ساختمون تو پیاده رو داره قدم میزنه... با نگرانی گفتم:هنوز نرفته، الان بخوای بری دنبال هیفا جلوتو میگیره... سلمان با خونسردی گفت:نترس، با ماشین خودم میرم که شیشه هاش دودیه، سریعم رد میشم تا متوجه من نشه...استرس چیو داری ثمر؟ هر اتفاقی بیفته من کنارتم.. با نگرانی گفتم:اگر بخواد هیفا رو ازم بگیره چی؟ +خواستن اون مهم نیست، باید ببینیم میتونه همچین کاری بکنه یا نه! نگران نباش، همه چیو می‌سپاریم به مصطفوی، با حکم حضانتی که داری بعید میدونم دستش به هیفا برسه. الانم حاضر شو با هم بریم دنبال هیفا، دوست ندارم تو خونه تنها باشی.. باشه ای گفتم .نگران بودم و این نگرانی با هیچ دلداری کم نمیشد.. از پارکینگ که بیرون زدیم نمیدونم حسام از کجا فهمید که سریع به سمتمون دوید و جلوی ماشین سلمان ایستاد، حق به جانب بود، از آخرین باری که دیده بودمش چاق تر شده بود و رد زخمی روی ابروش بود... سلمان با آرامش گفت:ازت خواهش میکنم پیاده نشو ثمر... بعد خودش پیاده شد و به سمت حسام رفت، کمی شیشه رو پایین کشیدم تا صداشون رو بشنوم، اول از همه صدای پر توقع حسام به گوشم رسید:واسه چی در میزنم جواب نمیدید؟ سلمان با جدیت گفت:وقتی جواب نمیدیم یعنی تمایلی به دیدنت نداریم. حالا هم راهتو بکش برو همونجا که این مدت بودی، ببینم سد راه زن من میشی به راحتی ازت نمیگذرم... حسام پوزخندی زد و با پرویی گفت زنت؟ بعد کمی به سلمان نزدیک شد و نمیدونم چی زیر گوشش گفت که مشت سلمان بالا رفت، جیغ خفه ای کشیدم و با وحشت نگاهش کردم، سلمان به سختی خودش رو کنترل کرد و گفت:اگر اومدی اینجا منو عصبانی کنی و آتو بگیری باید بگم کور خوندی، ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
139
9
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاهوهفت میگفت به محض اینکه هیفا هفت ساله شد حسام میاد و اون رو ازت میگیره و من امید داشتم به حرف های مصطفوی که میگفت تو حضانت هیفا رو داری و حسام نمیتونه به راحتی حضانت رو ازت بگیره، مخصوصاً که وضع مالی خوبی داری... سعی میکردم زیاد به تهدید های خاله اهمیت ندم و حواسم به مراسم عقد جمع و جور خودمون باشه... مراسم عقد رو تو یک محضر گرفتیم، قبل عقد خودم پیشنهاد دادم تا سری به مزار لیلا بزنیم، من نه میخواستم و نه میتونستم یاد و خاطره ی لیلا رو از ذهن سلمان پاک کنم و سعی میکردم همیشه به اون خاطرات احترام بذارم، به هرحال هر دوی ما تجربه ی یک زندگی مشترک رو با شخص دیگه ای داشتیم و همونطور که من از سلمان انتظار داشتم در مواجهه با حسام منطقی برخورد کنه، خودمم باید همین کار رو میکردم... نیم ساعتی سلمان رو با لیلا تنها گذاشتم و سری به مزار مادرم زدم. دسته گل مریم رو روی سنگ قبرش گذاشتم و با بغض دستی به عکسش کشیدم:منو میبینی مامان، مگه نه؟ حواست بهم هست؟ یک وقت تنهام نذاری ها... نسیم ملایمی وزید و حس کردم بوی عطر هیفا به مشامم رسید، لبخندی زدم ، شک نداشتم حواسش بهم بود... * بله رو که گفتم صدای گریه ی ضعیف مادر لیلا به گوشم رسید، با غصه نگاهی بهش انداختم، بهش حق میدادم، دخترش رو تو اوج جوونی با هزار جور حسرت از دست داده بود و حالا به اصرار سلمان شاهد عقد دامادش بود... بی اختیار از جا بلند شدم و به سمتش رفتم، با چشم هایی خیس از اشک زمزمه کردم:من... من مادر ندارم... اگر... اگر قابل بدونید بعد این شما جای مادرم باشید... اینو که گفتم گریه ی جمیله خانم شدت گرفت...پدر لیلا با چشم های قرمز شده از غم کمی بهمون نزدیک شد، جعبه ی قرمز رنگی به سمتم گرفت و با صدای خفه ای گفت:اینو سر عقد به دخترم هدیه دادم... با بهت در جعبه رو باز کردم، گردنبند طلای لیلا بود، یک گردنبند با زنجیر بلند و پلاکی از قلب که وسط اون قلب اسم سلمان به فارسی نوشته شده بود... آقا محمد نفس عمیقی کشید و گفت:انتخاب خود لیلا بود... عین چشم هاش مراقبش بود... اینو بهت میدم تا بدونی تو جای دخترم رو نگرفتی... تو خود دخترمی، عین لیلای منی... عمر دخترم به دنیا نبود، تو به جاش زندگی کن... اینو گفت و دیگه طاقت نیاورد، پشتش روبه ما کرد و با شونه های خمیده همراه زنش از محضر بیرون زدن... با غصه روی صندلی نشستم و خیره شدم به مسیر رفتنشون و رو به سلمان گفتم:کار درستی کردیم سلمان؟ سلمان با صدای خفه ای گفت:آره ... ** زیپ کیف قرمز رنگ هیفا رو کشیدم و برای هزارمین بار صداش زدم:هیفا.... مدرسه ات دیر شد.. سلمان با لبخند گفت:خسته نشدی انقد داد زدی؟ ولش کن، خسته است بذار یک روز مدرسه نره.. کلافه پا به زمین کوبیدم و گفتم:همین تو طرفشو میگیری که لوس میشه دیگه! بعدم امروز روز معلمه، کلی برنامه دارن تو مدرسه،انقدر رو مخ من رفته تا کادوی معلمش رو خریدم، الان نره، بعدم سلمان خان... حرفم با حالت تهوع عجیبی که يکدفعه به سراغم اومد قطع شد، با سرعتی عجیب به سمت سرویس دویدم ... سلمان نگران گفت:چی شد ثمر؟ چی شدی يکدفعه... خیره شدم به صورت رنگ پریده ام توی آیینه... یک سال و دو ماه از ازدواجمون می‌گذشت ...کارهای مغازه و تولیدی جدیدی که با کمک سیما راه انداخته بودم ذهنم رو از بارداری دور کرده بود... سلمان نگران بود و سعی میکرد فشارم رو بگیره و من ذهنم پی این بود که تاریخ آخرین دوره ام کی بوده... مدتی بود با گسترش کار فروشگاه به پیشنهاد امیر و کمک سیما به جای خرید مانتو و شلوار آماده یک تولیدی دوخت زده بودیم و زیر نظر سیما که خودش خیاط ماهری بود بیست زن و سه مرد رو استخدام کرده بودیم،پارچه ها با نظارت سیما خریده میشد و خودش به کار دوخت خیاط ها نظارت میکرد و اینجوری قیمت مانتو های خیلی ارزونتر درمیومد و مشتری های مغازه هم بیشتر شده بود و امیر حسابی از فروش راضی بود.همین درگیری ها ذهن من رو از بارداری دور کرده بود.. سلمان با نگرانی گفت:فشارت رو هشت هه... خوبی ثمر؟ ناخودآگاه لبخند محوی روی لبم نشست، سلمان با دیدن لبخندم با تعجب گفت به سلامتی زده به سرت ثمر؟میگم فشارت پایینه، یخ کردی! تو لبخند میزنی؟ با هیجانی که سعی میکردم مخفیش کنم گفتم:هیفا رو میبری مدرسه؟ امروز حتما باید بره... سلمان با نگرانی گفت:خوبی ثمر؟ گفتم:خوبم... هیفا رو ببر مدرسه بعد بیا خونه... با هزار جور خواهش و قول اینکه حالم خوبه سلمان و هیفا رو راضی به رفتن کردم. به محض رفتنشون سریع رفتم آزمایش دادم جوابش مثبت بود... سریع رفتم از تو کیف بچگی های هیفا یک کفش نوزادی سفید رنگ نو که هیچوقت پاش نکرده بودم رو در آوردم و با یک یادداشت روی برگه آرمایش گذاشتمش تو یک جعبه و روی میز ناهارخوری گذاشتمش.. ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
145
10
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاه وشش مصطفوی زنگ زد و بهم خبر داد یکی از همکاراش که تازه دفتر وکالت زده دنبال یک منشی زبر و زرنگه و اونم زینب رو بهش معرفی کرده،شماره ی زینب رو بهش دادم و خودم قبل مصطفوی بهش زنگ زدم تا خبر رو بهش بدم، ساعت نزدیک نه شب بود و داشتیم با سلمان و هیفا از خرید برمیگشتیم که بالاخره بعد چند بار زنگ زدن زینب با صدای خفه ای جوابم رو داد... صدای گرفته اش رو که شنیدم با کنجکاوی جویای حالش شدم، يکدفعه زد زیر گریه و گفت:برادر شوهر دخترخاله ام ازم خواستگاری کرده، از وقتی خانواده ی شوهر دخترخاله ام فهمیدن جنگ راه افتاده، پسره سفت و سخت ایستاده که منو دوست داره و اونام گفتن دختر همچین خانواده ای رو برای پسرشون نمیگیرن. این وسط عالیه، دختر خاله ام رو مقصر آشنایی ما دونستن، شوهرش باهاش دعوا کرده و اونم به قهر اومده خونه ی خاله، از وقتی اومده هر حرفی تو دهنش بوده به من زده، پیله کرده خاله منو از خونه اش بندازه بیرون... زنگ زدم خواهرم، گفت برات پول میفرستم فردا برو دنبال یک اتاق اجاره ای... اما کی به یک دختر تنها اتاق اجاره میده! این مدت چند بار رفتم دنبال قیمت گرفتن، هرکی میدونست یه دختر تنهام میگفتن جایی رو برات نداریم... الان نمیدونم چیکار کنم... ماجرای پیدا شدن کار رو بهش گفتم و ازش خواستم بهم فرصت بده تا فکری براش بکنم، شاید هرکسی جای من بود زینب رو به گناه خانواده اش مجازات میکرد، اما من خیلی خوب میدونستم زینب تو این ماجراها هیچ گناهی نداره و تمام مدت تلاش کرده من رو با خبر کنه و حتی بابتش کتک های بدی خورده. از طرفی اون حس بی پناهی و سربار بودن رو خیلی خوب درک میکردم و دلم نمیخواست دختر دیگه ای به گناه نکرده تو این شرایط قرار بگیره... موضوع رو که با سلمان درمیون گذاشتم سلمان کمی فکر کرد و گفت:خیلی راه ها هست برای کمک کردن به این دختر، بستگی داره تو چقدر بخوای خودت رو درگیرش کنی و چقدر بخوای بهش کمک کنی.. صادقانه گفتم:خودت میدونی از این خانواده دل خوشی ندارم! اما حساب زینب با بقیه اهل خانواده فرق داره سلمان... زینب بود که شک به دلم انداخت و باعث شد من تو رفتار خانواده اش دقیق بشم، بابت خبر دادنش به من هم زیاد تاوان داده، میخوام کمکش کنم اما نمیخوام لقمه آماده بذارم جلوش... سلمان ریموت در رو زد و گفت:خیلی خب، دو راه داری، یا یک خونه براش اجاره کنی تو یک منطقه ی خوب. یا همین واحد پایین رو تخلیه کنیم و در اختیارش بذاریم... کمی فکر کردم و گفتم:به مصطفوی میسپارم بگرده دنبال یک سوئیت جمع و جور. اجاره ی چند ماه اولش رو میدم ،ولی بهش میگم بعد از شش ماه که کمی خودش رو جمع و جور کرد، خودش اجاره اش رو بده، اینجوری هم اون احساس دین نمیکنه، هم من زیاد بهش کمک نکردم، من فقط براش کار و یک سرپناه پیدا میکنم، باقیش به خودش و همت خودش بستگی داره.. موافقت سلمان رو که گرفتم با مصطفوی تماس گرفتم و ماجرا رو براش گفتم و اونم مثل همیشه که کلید حل مشکلات تو دستش بود قول داد تا آخر هفته یک سوئیت مناسب برای زینب پیدا کنه و تاکید کرد زینب از اول هفته ی جدید باید بره محل کارش تا با کار و وظایفش آشنا بشه.. خیالم تا حدودی بابت زینب راحت شده بود، شاید زینب اگر یک غریبه هم بود این کار رو براش میکردم، چون خودم یک روز تو اون شرایط بودم و خوب می‌فهمیدم این دختر چقدر داره زجر میکشه.. با ساکن شدن زینب تو یک سوییت سی متری ته یک کوچه بن بست خیالم تا حدودی راحت شد، صاحب خونه اش زن و مرد مسنی بودن که بچه هاشون ایران نبودن و تو زمان جنگ همگی از ایران رفته بودند و اونام برای فرار از تنهایی بخشی از خونه ی بزرگشون رو تبدیل به یک سوییت جمع و جور کرده بودن جوری که ورودی اشم از در پشتی حیاط بود و زینب کاملا مستقل بود. اجاره ی کمی هم میخواستن و تنها خواسته ای که داشتن این بود که زینب تو اوقات بیکاری بهشون سر بزنه تا از تنهایی در بیان و زینب هم بعد اون همه سختی کشیدن از خداش بود تحت حمایت و محبت دو نفر قرار بگیره برای همین از هیچ کاری برای اون زن و مرد دریغ نمیکرد، براشون خرید میکرد،روزهای تعطیل رو باهاشون سپری میکرد و گاهی براشون غذا میپخت و از اون طرف نادیه خانم زن صاحب خونه اشم حسابی هوای زینب رو داشت.... شروع کار و مستقل شدنش روحیه اش رو حسابی عوض کرده بود و بابت این تغییر همیشه از من ممنون بود و من خداروشکر میکردم که تونسته بودم کمکی بهش بکنم... زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم موعد مراسم عقدمون رسید، همه ی کارها رو کرده بودیم، خونه برای ورود سلمان حاضر بود و من سراپا شوق و هیجان بودم، این وسط خاله مدام سعی میکرد با خط های مختلف بهم زنگ بزنه و من رو از اون ازدواج منصرف کنه، اوایل با زبون خوش، بعد ها با تهدید و داد و بیداد، ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
142
11
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاه وپنج از طرف دیگه فاطمه عقد کرده بود، برای جهازش باید پولی دست و پا میکردیم، بابام امیدش به پولی بود که قرار بود از مادرت بگیره... میخواست هم بدهی هاش رو بده، هم کاری برای خلیل جور کنه و هم فاطمه رو عروس کنه... اما نقشه هاشون نقش بر آب شد و آبرومون تو کل خانواده رفت... جوری که بعد از طلاقت یکی یکی اقوام و فامیل اومدن دنبال کادوهای سر عقد، چون فهمیده بودن اون عقد از جانب ما صوری بوده...مامان هم اون طلاها رو نگه داشته بود برای روز مبادا، با جنگ و دعوا مجبور شد مقداریش رو پس بده و بهانه آورد که باقیش دست توئه تا دست از سرش بردارن... انقدر اوضاع مالی خراب بهشون فشار آورده بود که فاطمه قید ازدواجش رو زده بود، تو سرش فکرهای بدی بود، میرفت خونه ی این و اون کار میکرد و تو همون روزا علاقمند به مرد پولداری شد که زن هم داشت... واسه همین چشم بست رو علاقه ی نامزدش ... و وقتی فهمید برای اون مرد مهم نبوده مرد و داغ تازه ای به دل مادرم گذاشت، قلب مادرم جوری پر از کینه بود که نمیخواست و نمیتونست قبول کنه علت تمام اتفاقات بد خودشه... خودش و کینه ای که سال ها تو دلش نگه داشته بود... فاطمه که فوت شد کینه ی مادرم بیشتر شد، جوری که شک نداشتم بعد گرفتن اسناد از تو زنده ات نمیذاشت... اینبار دیگه پای یک انتقام وسط نبود، اینبار قصد جونت رو کرده بود تا به قول خودش تن مادرت رو بلرزونه... من میترسیدم، میترسیدم دودش تو چشم خودمون بره. برای همین با وجود اینکه میدونستم عاقبت این لو دادن ختم میشه به زندان رفتنشون، کار خودم رو کردم ،چون اگر نمیگفتم ممکن بود تاوانش ممکن بود دامن هممون رو بگیره... خلیل و مادرم که افتادن زندان بابام از غصه دق کرد،دیگه تو فامیل کسی حتی جواب تلفنمون رو هم نمیداد، این برای پدرم که روزی برای خودش ارج و منزلتی داشت خیلی سنگین تموم شده بود... بعد فوتش من موندم و خانواده ای که چشم دیدنم رو نداشتن، یک روز خونه ی خاله... یک روز خونه ی عمه... هیچکس چشم دیدنم رو نداشت، زندان رفته بودم... از نظرشون بی ارزش بودم... صدقه سر مادری که همیشه با همه دعوا داشت و پدری که سر پول هیچکس رو واسه خودش نگه نداشته بود و در آخر با کلی قرض و بدهی فوت شده بود چشم دیدن منم نداشتن... یک مدت بی حرمتی ها و بی توجه ای ها رو دووم آوردم ،جایی برای رفتن نداشتم، مجبور بودم عین یک نوکر براشون کار کنم و تهش هزار جور حرف بشنوم...الانم با پولی که داشتم این بساط رو جور کردم بلکه بتونم کم کم مستقل بشم و یک اتاق برای خودم بگیرم... سربار بودن خیلی بده.. هیچکس اندازه ی من نمیتونست زینب رو درک کنه، میفهمیدم چی میگه، حس سربار بودن رو درک میکردم ماشین رو کمی جلوتر، جلوی یک پارک نگه داشتم و گفتم:الان کجا زندگی میکنی؟ +خونه ی خاله ام... خاله ای که خودش این کینه رو انداخت به دل مادرم و بعد خودش رو کشید کنار! دو تا پسر و دو تا دختر داره، پسراش چشم دیدنم رو ندارن و دختراش میگن تو سر افکندمون کردی... روز ها میام اینجا بساط میکنم تا کمتر حرف و حدیث بشنوم و عصرهام میشم نوکر گوش به فرمان خاله ام! +خواهرات کجان؟برادرت؟ پوزخندی زد و گفت:اسمشون خواهر و برادره، سرشون گرم زندگی خودشونه، ایرانم نیستن و بهانه اشونم اینکه زن مردمن و نمیتونن ازم حمایت کنن، هر ازگاهی پولی برام میفرستن... برادرمم صدقه سر زنش انگار نه انگار خانواده ای داره، از وقتی خلیل و مادرم رفتن زندان، خط کشیده رو ما و دیگه اسم ما رو هم نیاورده. حق هم داره، تو این سال ها بارها جلوشون در اومد که اینکارو نکنید، اما به گوششون نرفت... میگه خودتون کردید، الانم خودتون تاوانش رو بدید. یکی از خواهرام هر از گاهی پولی برام میفرسته، اما اونم انقدر تحقیرم میکنه که ترجیح میدم چیزی ازش نخوام.... آدرس خونه ی خاله اش رو ازش گرفتم، تقریبا تو منطقه ی خوبی ساکن بودن، زینب رو که پیاده کردم شماره ام رو بهش دادم و گفتم:هر کمکی لازم داشتی روی من حساب کن زینب... یک روز تو بهم کمک کردی و جونم رو نجات دادی، الان نوبت منه... نمیخوام احساس کنی دارم بهت ترحم میکنم، صرفا به خاطر اینکه حال و روزت رو درک میکنم میخوام بهت کمک کنم... هروقت شرایطش رو داشتی بهم زنگ بزن.. شماره رو ازم گرفت و با صدای ضعیفی خداحافظی کرد .. سه روز بعد اون ماجرا بود که زینب بهم زنگ زد، میگفت خسته شده از توهین شنیدن و تحقیر شدن و تنها چیزی که ازم میخواد یک کار ثابته که بتونه باهاش زندگیش رو جمع کنه... بهش قول دادم فکری براش بکنم و بعد از تماسش زنگی به مصطفوی زدم و ماجرا رو باهاش در میون گذاشتم و اونم قول داد پیگیری کنه و خیلی زود خبرم بده...دو روز بعد وقتی درگیر خرید لباس برای هیفا بودم ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
147
12
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #ثمر #قسمت_صدوپنجاهوسه یکبار دیگه این اطراف ببینمت به جرم مزاحمت ازت شکایت میکنم و تا به خودت بیای باید چند ماه آب خنک بخوری!الانم راهتو بکش برو... حسام دست به سینه گفت:نیومدم دیدن تو و زنت! اومدم دخترم رو ببینم... هم ببینمش، هم با خودم ببرمش... سری به نشونه ی تاسف تکون دادم، کی به کی میگفت نامرد! خودش وقتی نسبت به من تعهد داشت با پرویی هر کاری خواست انجام داد و کارش نامردی نبود، اما منی که بعد یک سال و نیم قانونی ازدواج کرده بودم بد بودم... سلمان حرف آخرش رو زد:دخترت رو میخوای ببینی از طریق دادگاه اقدام کن، حالام برو.... بعدم با خونسردی سوار ماشین شد و بی توجه به حسام که جلوی ماشین ایستاده بود دنده عقب گرفت و به سرعت از کنارش رد شد. با نگرانی گفتم:چی بهت گفت که جوش آوردی؟ +حرف بیخود! مگه جز حرف بیخود زدن حرف دیگه ای بلده این پسرخاله ات؟ +حالا چی میشه؟ میتونه از طریق دادگاه اقدام کنه و هیفا رو بگیره؟ +باید با مصطفوی حرف بزنیم، شام دعوتش میکنم بیاد خونه، توام نمیخواد به خودت فشار بیاری، از بیرون غذا میگیرم... * ظرف کباب رو روی میز گذاشتم و بی طاقت گفتم:ما باید چیکار کنیم؟ +کار خاصی نباید بکنید. فعلا باید بشینیم ببینیم حسام میخواد چیکار کنه، اگر موضوع یک دیدار ساده بود میتونستی یک روز ببریش پدرش رو ببینه، اما وقتی گفته میخواد با خودش ببرتش، یعنی به چیزهای دیگه ای فکر کرده و اومده... مخصوصا که بعد هفت سالگی هیفا اومده و این یعنی خیلی خوب میدونه میتونه بعد هفت سالگی حضانت هیفا رو بگیره.. +واقعا میتونه؟ +خب این بستگی به نظر قاضی داره، چون حسام شخصا بهت حضانت داده، برای پس گرفتن اون حضانت باید عدم صلاحیت تو رو تایید کنه که محاله بتونه اینکارو بکنه، مخصوصاً با تولیدی که راه انداختی و کارهای خیری که تو این سال ها کردی خیلی ها تو رو به اسم می‌شناسن و ثابت کردن عدم صلاحیتت کار آسونی نیست. حالا نگران نباش، من کارمو بلدم، اجازه نمیدم حضانت رو باطل کنه، نهایت کاری که می‌تونه بکنه اینکه دیدار هفتگی بگیره، احتمالا قاضی اجازه بده بچه دو روز در هفته پیش پدرش باشه. اونم به خاطر دور بودن پدرش احتمالا این حکم تغییر کنه... به خاطر سن کم هیفا احتمالا قاضی رضایت نده این بچه هر هفته برای دیدار با پدرش سوار هواپیما بشه و احتمالا خود حسام باید بیاد ایران. شک نکن اونم سه چهار بار میاد و بالاخره خسته میشه. فعلا باید ببینیم حسام اصلا شکایت میکنه یا نه! از الان لازم نیست زانوی غم بغل بگیری...شاید اصلا شکایت نکرد! اما مصطفوی اشتباه میکرد، درست ده روز بعد وقتی خیالم راحت شده بود که حسام برگشته و ما رو راحت گذاشته نامه ی دادگاه به دستم رسید، گویا حسام وکیل گرفته بود و از قضا وکیلش از هم کلاسی های قدیمی مصطفوی بود، به مصطفوی زنگ زده بود و پیشنهاد سازش داده بود، از من میخواست سازش کنم و تابستون ها هیفا رو بفرستم کویت! مصطفوی میگفت خودشم میدونه تو این پرونده شکست میخوره ،وگرنه از همون لحظه ی اول پیشنهاد صلح و سازش نمیداد... زودتر از چیزی که فکرش رو میکردم موعد دادگاه رسید، از سلمان خواهش کرده بودم نیاد و مصطفوی هم موافق نیومدنش بود، چون یکی دوباری که حسام اومده بود در خونه تا مرز کتک کاری پیش رفته بود و مصطفوی مخالف خشونت و زد و خورد بود. میگفت کافیه سلمان دست از پا خطا کنه تا قاضی به نفع حسام رای بده! انقدر روی رفتار و نوع برخورد ما حساسیت داشت که همه رو کلافه کرده بود میگفت نباید عصبانی بشی و از کوره در بری، باید جوری محکم و با آرامش تو دادگاه حرف بزنی که قاضی نتونه علیه ات حکم بده.‌‌‌ سلمان تو خونه پیش هیفا مونده بود و من و مصطفوی تو راهروی دادگاه منتظر نوبتمون بودیم‌‌‌.. مصطفوی کنارم نشست و گفت:یادت نره ثمر، آرامش... آرامش... آرامش... هر حرفی زد تو فقط سکوت میکنی و فقط وقتی قاضی ازت سوال پرسید جواب میدی، میخوام جوری رفتار کنی که قاضی کار رو به جلسه ی دوم نکشونه و تو همین جلسه رای رو به نفع تو صادر کنه. یادت نره، هر رفتار هیجانی و از سر خشمی ممکنه هیفا رو ازت بگیره... اگر حسام داد و بیداد کرد و تلاش کرد با هوچی گری تو رو سر خشم بیاره فقط سکوت کن‌‌... باشه ای گفتم و منتظر صدا زدن منشی دادگاه شدیم، حسام و وکیلش هم اومده بودن و روبه روی ما نشسته بودند، هنوز ده دقیقه ای تا نوبتمون وقت داشتیم، وکیل حسام خیلی صمیمی با مصطفوی خوش و بش کرد و گفت:اگر موکل ات راضی میشد به سازش کردن، کار به دادگاه و شکایت نمیکشید! پوزخندی زدم و سکوت کردم، همش تو ذهنم با خودم تکرار میکردم که نباید حرف نا به جایی بزنم و نباید از سر خشم هیجانی رفتار کنم.... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1
13
sticker.webp
150
14
اسم گل‌ها رو یاد بگیریم !... @nabtarin_tex
اسم گل‌ها رو یاد بگیریم !... @nabtarin_tex
167
15
به وقت شب آرام باش من ستاره‌ها را می‌شمارم خوابت که برد تا صبح سیر نگاهت میکنم... شبتون عاشقانه🥰❤️
به وقت شب آرام باش من ستاره‌ها را می‌شمارم خوابت که برد تا صبح سیر نگاهت میکنم... شبتون عاشقانه🥰❤️
163
16
💫دعـا قشنگ ترین بـده بستون دنیـاست 💫تو نگرانے هات رو میدے و خــدا 💫بـه جـاش آرامش میـده خـــدایا🙏 💫به همه دوستانم آرامش
💫دعـا قشنگ ترین بـده بستون دنیـاست 💫تو نگرانے هات رو میدے و خــدا 💫بـه جـاش آرامش میـده خـــدایا🙏 💫به همه دوستانم آرامش عطا فرما 💫شبتون آروم💫
167
17
شب که شد، تنها که شدی فکر و خیال سراغت را می‌گیرد، ذهنَت را بر می‌دارد و با خود به شبگردی می‌برد انگار شب، امتداد غروب‌هاست.. کمی رنگ پریده‌تر اندکی لجباز‍‍تر و چشمانی که محکومند به بیداری.. غم اگر فرصت دهد، شب‌ها به خیر می‌شوند..
187
18
اینقدر پست خنده دار گزاشتم روم نمیشه بیام بگم دلم گرفته 🥹💔😩😬🤦‍♀🚶‍♀ لعنت بهتون 😂
187
19
امروز تو شرکت با پاسور روی میزم خونه ساختم، مدیرمون اومد تو اتاق گفت: این خونه رو کی ساخته؟ گفتم اوسای بنا ساخته. بی جنبه گفت اوسای بنا از فردا نیاد لطفا😀
192
20
ﻗﻮﭺ ﭼﯿﺴﺖ....؟؟؟؟ ﺍﺭﺷﺪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﻠﻪ ﮐﻪ ﺍﺯﻃﺮﻑ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻣﻔﺘﺨﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺯﻧﮕﻮﻟﻪ ﺷﺪﻩ...!😜😜😜
190