uk
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Відкрити в Telegram
1 611
Підписники
+124 години
+17 днів
+630 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
червень '26
червень '26
+36
в 1 каналах
травень '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+41
в 3 каналах
Get PRO
січень '26
+21
в 2 каналах
Get PRO
грудень '25
+92
в 3 каналах
Get PRO
листопад '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '25
+55
в 1 каналах
Get PRO
вересень '25
+39
в 1 каналах
Get PRO
серпень '25
+51
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+59
в 1 каналах
Get PRO
червень '25
+41
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+57
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
березень '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
лютий '25
+62
в 1 каналах
Get PRO
січень '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
грудень '24
+74
в 1 каналах
Get PRO
листопад '24
+52
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+71
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
серпень '24
+63
в 1 каналах
Get PRO
липень '24
+28
в 3 каналах
Get PRO
червень '24
+12
в 1 каналах
Get PRO
травень '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
квітень '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+8
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+22
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+20
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+162
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+268
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+218
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+913
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+433
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+518
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+646
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+238
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+361
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+271
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+304
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+120
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+1 379
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+593
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+686
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
21 червня+2
20 червня+2
19 червня+2
18 червня+3
17 червня+1
16 червня+2
15 червня+1
14 червня+1
13 червня+1
12 червня+2
11 червня+3
10 червня+1
09 червня+2
08 червня+2
07 червня+2
06 червня+2
05 червня+1
04 червня+2
03 червня+2
02 червня+1
01 червня+1
Дописи каналу
داستان کدام پیامبر به عنوان احسن القصص نام گرفته؟
Anonymous voting

2
🧀پنیر لیقوان سوغات کجاست؟
1
3
کدامیک بیشترین اکسیژن را در جهان تولید میکند؟
1
4
Немає тексту...
1
5
حَیَّ عَلَی العَزا... حَیَّ عَلَی البُکاء... امشب در آسمان غوغایی برپاست. امشب پیراهنی غرق در خاک و خون بر سَر درِ عرش آویخته
حَیَّ عَلَی العَزا... حَیَّ عَلَی البُکاء... امشب در آسمان غوغایی برپاست. امشب پیراهنی غرق در خاک و خون بر سَر درِ عرش آویخته می‌شود که پارچه‌اش هدیهٔ پدر خاک بود و خیاطش مادر آب و در کربلا به تن مردی رفت که تشنه کشته شد و خاک نشد… و مردی از همان تبار به پیراهن می‌نگرد و خون گریه می‌کند و غبار حُزنش را به‌دلِ همهٔ مُحبّان می‌نشاند. به راستی که آتش این محبت تا ابد خاموش نمی‌شود. #امام_حسین_جانم 😳 @AjibuGharib 🌳 @Tabiat4u 🆔 @qouiz1 🦁 @Hayatevahshs
1
6
#در بلندایٍ نیاز #پارت -20🍃🌻 لندکروز مشکی با سرعتی غیرعادی جلوی پله ها ترمز کرد و هنوز گرد و خاکش نخوابیده بود که مسیح با چهره ای درهم و قدمهایی بلند از ماشین پایین پرید. در ماشین را با خشم کوبید و دل من بیهوا لرزید؛ تلفن روی گوشش بود و فکهایش آنقدر محکم روی هم ساییده میشد که از همین فاصله هم میشد دید رگ کنار شقیقه اش بیرون زده. میلاد و سبحان هم با حالتی نگران ایستاده بودند و منتظر بودند او چیزی بگوید. مسیح با همان حال عصبی دور خودش چرخید؛ صدایش بلند بود و خشمگین: - چند نفر؟؟ چند لحظه سکوت کرد و انگار صدای طرف مقابل را شنید، که ناگهان عربده کشید: - یعنی چی یکی یکی دارن می افتن؟؟ مگه اونجا طویلست که کسی نفهمیده چشون شده؟؟ من و همراز ناخودآگاه قدمی عقب گذاشتیم. ماهرخ و مرجان از صدای داد مسیح به بیرون دویدند و ماهرخ با اخم از سبحان پرسید: - چیشده؟ سبحان جواب نداد و مسیح بیتوجه به ما با قدمهای تند میان حیاط میچرخید: -یعنی یه نفر تو اون خراب شده نمیدونه چه خبره؟؟؟ نفسش سنگین شده بود؛ صدای ان طرف خط انگار چیزی گفت که مسیح یکدفعه دستش را میان موهایش فرو برد و با غیظ غرید: - بچه هارو نگه دارین همونجا! هیچ کس حق نداره تکونشون بده تا من برسم. تلفن را قطع کرد و همان لحظه نگاه خونگرفته اش افتاد به من. ماهرخ با نگرانی گفت: - چیشده مسیح؟؟؟ اتفاقی افتاده؟؟ جواب ماهرخ را نداد و نگاهش همچنان به من بود. قلبم فرو ریخت؛ با همان اخم های درهم قدم بلندی به طرفم آمد و من بی اختیار صاف ایستادم. - لباس بپوش... الآن راه میوفتیم. من؟ باان قلدرِ نفرت انگیز؟ کجا بسلامتی؟ گیج پرسیدم: - چیشده؟ کف دستش را با عصبانیت روی پیشانی کشید و زیر لب غرید: - مدرسه روستا...بچه ها مریض شدن...استفراغ،غش، تنگی نفس...کسی نمیفهه چشونه. ماهرخ با وحشت به صورتش کوبید: - یا فاطمه زهرا. من یک قدم جلو رفتم: - چند نفرن؟؟ - نمیدونم... گفتن بیشتر از ده دوازده تا، تا الآن رو زمین افتادن. رنگ از صورتم پرید؛ ده دوازده بچه...آن هم با علائم تنفسی؟ دیگر سؤال اضافه ای نپرسیدم؛ فقط برگشتم بدوم سمت اتاق و کیف اورژانسی که دست محبوبه بود را بردارم که صدای مسیح پشت سرم پیچید: - تند باش. این »تند باش« نه از سر قلدری، که از دل آشوب زده ای می آمد که میشد لرزشش را شنید. تند شدم و دویدم. وارد اتاق شدم مانتو ام را چنگ زدم، کیف پزشکی را برداشتم، موهایم را با کشی بستم و وقتی برگشتم، مسیح همانجا وسط حیاط مثل شیر در قفس قدم می زد. محبوبه و همراز با نگرانی تماشا میکردند و جرات سوال پرسیدن را نداشتند انگار ؛ ماهرخ و مرجان قبل از من اماده ایستاده بودند و او پشت سر هم دستور میداد: -عظیم...به درمونگاه زنگ بزن هر چی سرم و دارو دارن بار کنن...محمود به بقیه بگو جلو مدرسه شلوغ نکنن. همه با عجله میدویدند؛ رو به ماهرخ با عصبانیت غرید: - مامان تو این بلبشو شما کجا شالو کلاه کردین؟! ماهرخ با تحکم گفت: - میام که اگر کمکی از دستم بر بیاد انجام بدم... هیچ کسم نمیتونه جلومو بگیره...فهمیدی؟ مرجان لحنش را مظلوم کرد: - توروخدا بزار بیایم... شاید کمکی از دستمون بربیاد مسیح. نفسش را بیرون فوت کرد و وقتی به من رسید، یک لحظه از سر تا پایم را نگاه کرد: -اماده ای؟ سرم را تکان دادم و او با اعصابی پریشان رو به سبحان و میلاد گفت: -بچه هارو بیارین .
4
7
#در بلندایٍ نیاز #پارت -19🍃🌻 چرا؟ - دلش اونجاست! - دلش؟ - مگه نگفت بهت؟ - چی باید بگه؟! نیم نگاهی انداخت: - همراز... اخمهایم ناخودآگاه در هم رفت: - همراز چی؟ کمی مکث کرد و آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد: - خب...فکر کردم میدونی... میلاد دوسش داره. میلاد دردانه مرا دوست داشت؟ اما مگر میشد همراز را دوست نداشت؟ او از همان آدمهایی بود که بی آنکه تلاشی کنند راهشان را به قلب دیگران باز میکردند. دردانه من را همه دوست دارند. آن معصومیت را مگر میشد دوست نداشت؟ - چجوری دوسش داره؟ خنده ای کرد: - مجنون وار . نفسی عمیق کشیدم: - همراز چی؟ باز هم مکثی کرد: - اونم دوسش داره. چشمهایم را روی هم فشردم؛ در این آشوب تنها همین کم بود که خواهر کوچکم عاشق شده باشد. -چند وقته باهمن؟ - نمیدونم یه سالی هست به گمونم که رفتاراشون عوض شده. دستم را به پیشانی ام گرفتم: - پس واسه اینه که نمیخواد بامن بیاد. حالا دلیل تمام طفره رفتنها و سکوتهایش را میفهمیدم. - با تو کجا بیاد؟ - تهران. - تهران چرا؟ - مریضه؟ کمی مکث کرد: - چشه؟ - تومور داره. ماشین با صدای کشیده شدن لاستیکها ناگهان کنار خیابان ایستاد و سکوتی سنگین میان ما افتاد. سرم را برگرداندم و به چشمان مبهوت سبحان نگاه کردم. - چی میگی؟؟ چشمهایم از اشک میسوخت و صدایم لرزید: - گفت راضی به درمان نمیشه اگه من نیام... گفتم بیا پیش خودم خوبت میکنم گفت نمیتونم... نپرس ...نمیام. نفس بریده ای کشیدم: - پس دلش اینجا گیر بوده که نمیاد...منو باش اومدم راضیش کنم با خودم ببرمش. سبحان با نگاهی عمیق و پر از اندوه پرسید: -پس تو بخاطر همراز برگشتی؟ سر تکان دادم و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم جدا شد و روی گونه ام لغزید. چند لحظه بعد بازوانش دورم حلقه شد و مرا در حصار آغوشی امن و آشنا جای داد. و من در آن لحظه بیشتر از هر زمان دیگری به حضور شخصی نیاز داشتم. - خوب میشه سرمه من کنارتم... مثل همیشه. سرم را روی سینه اش گذاشتم و های های گریه سر دادم. چنان گریه ای که انگار سالها پشت سد سکوت زندانی مانده بود. دردانه من دل داده بود و حالا آن تومور لعنتی میخواست تنها دلخوشی اش را از او بگیرد . چشمانم را بستم و در دل زمزمه کردم: خدایا به کجای جهانت برمیخورد اگر کمی خوشبختی هم سهم ما میشد؟ **** با چمدان وارد عمارت شدم و سبحان مشغول حرف زدن با ادم های مقابل در شد؛ حداقل در این اوضاع نابسمان چمدانم را پیدا کرده بودم این هم اتفاق مثبتی بود بی شک. چمدان را با بی حوصلگی به داخل اتاق هل دادم و نگاهم در فضا چرخید؛ خالی بود و سکوت حکم فرما. بعد از دوش مفصلی لباس هایم را عوض کردم و بیرون زدم؛ در همان حین همراز مقابلم ظاهرشد: -ابجی؟ چمدونت پیدا شد؟ قبل از ان که جوابی بدهم صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی در حیاط پیچید و منو همراز هردو باهم برگشتیم
3
8
#در بلندایٍ نیاز #پارت -18🍃🌻 چرا؟ - دلش اونجاست! - دلش؟ - مگه نگفت بهت؟ - چی باید بگه؟! نیم نگاهی انداخت: - همراز... اخمهایم ناخودآگاه در هم رفت: - همراز چی؟ کمی مکث کرد و آرنجش را به لبه پنجره تکیه داد: - خب...فکر کردم میدونی... میلاد دوسش داره. میلاد دردانه مرا دوست داشت؟ اما مگر میشد همراز را دوست نداشت؟ او از همان آدمهایی بود که بی آنکه تلاشی کنند راهشان را به قلب دیگران باز میکردند. دردانه من را همه دوست دارند. آن معصومیت را مگر میشد دوست نداشت؟ - چجوری دوسش داره؟ خنده ای کرد: - مجنون وار . نفسی عمیق کشیدم: - همراز چی؟ باز هم مکثی کرد: - اونم دوسش داره. چشمهایم را روی هم فشردم؛ در این آشوب تنها همین کم بود که خواهر کوچکم عاشق شده باشد. -چند وقته باهمن؟ - نمیدونم یه سالی هست به گمونم که رفتاراشون عوض شده. دستم را به پیشانی ام گرفتم: - پس واسه اینه که نمیخواد بامن بیاد. حالا دلیل تمام طفره رفتنها و سکوتهایش را میفهمیدم. - با تو کجا بیاد؟ - تهران. - تهران چرا؟ - مریضه؟ کمی مکث کرد: - چشه؟ - تومور داره. ماشین با صدای کشیده شدن لاستیکها ناگهان کنار خیابان ایستاد و سکوتی سنگین میان ما افتاد. سرم را برگرداندم و به چشمان مبهوت سبحان نگاه کردم. - چی میگی؟؟ چشمهایم از اشک میسوخت و صدایم لرزید: - گفت راضی به درمان نمیشه اگه من نیام... گفتم بیا پیش خودم خوبت میکنم گفت نمیتونم... نپرس ...نمیام. نفس بریده ای کشیدم: - پس دلش اینجا گیر بوده که نمیاد...منو باش اومدم راضیش کنم با خودم ببرمش. سبحان با نگاهی عمیق و پر از اندوه پرسید: -پس تو بخاطر همراز برگشتی؟ سر تکان دادم و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم جدا شد و روی گونه ام لغزید. چند لحظه بعد بازوانش دورم حلقه شد و مرا در حصار آغوشی امن و آشنا جای داد. و من در آن لحظه بیشتر از هر زمان دیگری به حضور شخصی نیاز داشتم. - خوب میشه سرمه من کنارتم... مثل همیشه. سرم را روی سینه اش گذاشتم و های های گریه سر دادم. چنان گریه ای که انگار سالها پشت سد سکوت زندانی مانده بود. دردانه من دل داده بود و حالا آن تومور لعنتی میخواست تنها دلخوشی اش را از او بگیرد . چشمانم را بستم و در دل زمزمه کردم: خدایا به کجای جهانت برمیخورد اگر کمی خوشبختی هم سهم ما میشد؟ **** با چمدان وارد عمارت شدم و سبحان مشغول حرف زدن با ادم های مقابل در شد؛ حداقل در این اوضاع نابسمان چمدانم را پیدا کرده بودم این هم اتفاق مثبتی بود بی شک. چمدان را با بی حوصلگی به داخل اتاق هل دادم و نگاهم در فضا چرخید؛ خالی بود و سکوت حکم فرما. بعد از دوش مفصلی لباس هایم را عوض کردم و بیرون زدم؛ در همان حین همراز مقابلم ظاهرشد: -ابجی؟ چمدونت پیدا شد؟ قبل از ان که جوابی بدهم صدای کشیده شدن لاستیک ماشینی در حیاط پیچید و منو همراز هردو باهم برگشتیم
2
9
#در بلندایٍ نیاز #پارت -17🍃🌻 شانه ای بالا انداختم: - ممکنه. خنده ای کرد و بی مقدمه دستش را دور شانه هایم حلقه زد: - بیا برو بچه... شاید واسه بقیه یه خانوم دکتر با پرستیژ باشی! اما واسه من هنوز همون سرمه کوچولوی خودمی. با دو انگشت نوک بینی ام را فشرد و من متعجب از این همه صمیمیت و نزدیکی بی حرکت ایستاده بودم. میلاد با اخم گفت: - اذیتش نکن سبحان. سبحان ابرو بالا انداخت: - کی من؟ من اذیتش کنم ؟ذکی! انگار یادت رفته کسی که همیشه از دست اذیتای تو و مسیح نجاتش میداد من بودما! لبخند زدم و دلم برای لحظه ای به سالهای دور پر کشید؛ قهرمان کودکی هایم بود و خودش هم این را خوب میدانست. در همان لحظه صدای نحس و نکره ای از پشت سرمان بلند شد و لبخندم یخ زد: - منتظر جایزه ای سوپرمن این خودش ده تای من و تورو حریفه نیازی نیست قهرمان بازی دربیاری؟ چشمهایم را با حرص بستم و سبحان بی آنکه دستش را از دور شانه هایم بردارد رو به او که با دستهایی در جیب کرده مقابلمان ایستاده بود گفت: - این تا ته دنیا جوجه منه... جوجه ها هم به مراقبت نیاز دارن دیگه؟! از دیدن فکی که مسیح با حرص روی هم فشرد دلم خنک شد؛ نگاهی به سرتا پای من انداخت: - کجا شال و کلاه کردی نرسیده نکنه بهت بد گذشته داری برمیگردی ؟ مردکِ بی نزاکتِ وقیح! جواب ندادم و تنها تمام نفرتی را که سالها در سینه ام انباشته شده بود در چشمانم جمع کردم و حواله اش کردم؛ میالد دخالت کرد: - جایی میری سرمه؟ سبحان نگاهی به سر تا پایم انداخت: - آره راستی... جایی میری برسونمت خانوم دکتر؟ نگاهم را در چشمان سبزش گره زدم: - من دیروز چمدونم وسط راه توی تاکسی موند... میای تا فرودگاه بریم شاید راننده رو پیدا کنم؟ سبحان بی توجه به حضور سنگین مسیح و میلاد سرش را تکان داد: - آره دکی... چرا که نه؟؟ بزن بریم. دستی در هوا برای آن دو تکان داد و همان طور که دستش هنوز دور شانه هایم بود از کنار مسیح گذشتیم. مسیح همچنان مانند آتشفشانی خاموش با خشم نگاهم میکرد و من با لذتی پنهان از کنار آتش نگاهش عبور کردم. اینکه از این همه حرص و خشم هنوز جوانمرگ نشده بود حقیقتا از عجایب خلقت به شمار میرفت! *** نگاهم را به منظره بیرون دوخته بودم و در صندلی راحت ماشین لوکسش لم داده بودم. ماشینی گران قیمت و باشکوه که شباهت زیادی به همان غولهای آهنی پارک شده در عمارت داشت. موسیقی آرامی در فضا جریان داشت و سکوت میان ما را نرم و قابل تحمل میکرد؛ در حالی که یک دستش روی فرمان بود و نگاهش به جاده خیره مانده بود گفت: - خب چه خبر دیگه ؟ از خودت بگو. به سمتش برگشتم: - چی بگم؟ - چیکارا کردی این مدت ؟ مارو نمیدیدی خوشحال بودی؟ لبخند کم رنگی زدم: - خیلیم ناراحت نبودم. خنده بلندی کرد؛ خنده ای گرم و صمیمی که هنوز هم مثل گذشته آرامش خاصی با خودش داشت. - بچه پررو! - تو چیکارا کردی؟ درس خوندی ؟مگه نمیخواستی خلبان بشی؟! چیشد؟ نیم نگاهی با ته خنده به صورتم انداخت - یادته؟ - چرا یادم نباشه؟ شانه ای بالا انداخت: - چیز مهمی نبود آخه... رویای همه پسرا تو بچگی همینه... ولی از این که یادت مونده خوشحال شدم... حتی خودمم یادم نبود. - درس نخوندی؟ - خوندم... مدیریت خوندم... بدردمم خورد. - چطور ؟ - اینجا تو شرکت مسیح مشغولیم ... هم من هم میلاد. ابروهایم بالا پرید : - شرکت؟ - آره... هفت هشت سالیه شرکت صادرات خشکبار زده. در دل اعتراف کردم که آن مردک دیلاق منفور دست کم در ساختن امپراتوری خودش چندان هم بی عرضه نبوده است. - بسلامتی... هنوز تو عمارت زندگی میکنین؟ - من جدا شدم... خونم نزدیکه عمارته... ولی میلاد هنوز همونجاست.
2
10
#در بلندایٍ نیاز #پارت -16🍃🌻 یا اگر داشتم چرا بیرونم انداخته بود؟ افکارم را پس زدم: -به تو چه که من منتظر چی و یا کی ام؟ ربطش به تو؟ گره اخم هایش شدید تر شد: -حتی انکار هم نمیکنی؟ ترجیح دادم جوابش را ندهم. خواستم راهم را بکشم و بروم اما در انی بازویم اسیر دستان بزرگش میشود و زیر گوشم خشمگین زمزمه میکند: -خسته نشدی از این همه انتظار ؟ من خسته شدم...! چه میگفت و منظورش چه بود نمیدانم. از چه انتظاری میگفت خبر نداشتم. تنها بخش اخر جمله اش را شنیدم و جواش را دادم: -خسته شدی؟ از چی؟ نکنه خانوادت تو رو هم عین اشغال انداختن بیرون و تمام عمرت دنبال یه سرپناه واسه خودت بودی که اینقدر خسته شدی از زندگی؟ فشار دستانش ضعیف و نگاهش تغییر کرد و یکه خورد. تلخ بودم و این روزاها تلخی ام بیشتر از هر کسی دامن این قلدر نفرت انگیز را میگرفت. این تلخی بیشتر از همه حق او بود. نوش جانش! دستم را کشیدم و بی درنگ از اتاق خارج شدم. چیزی نیست. حالمان خوب است... تنها کمی گذشته امان درد میکند! *** به سمت در عمارت به راه افتادم و با چشم به دنبال سبحانی گشتم که دیگر آن پسر دوازده ساله لاغر و شیطان نبود؛ زمان از او مردی ساخته بود با شانه هایی پهن و قامتی استوار . مردی که هنوز هم در نگاهش ردی از همان مهربانی سالهای دور دیده میشد. پیش از آنکه فرصت کنم اطراف را از نظر بگذرانم میلاد را دیدم؛ با دیدنم صحبت با مرد مقابلش را نیمه کاره رها کرد و به طرفم آمد. قد بلندی داشت اما نه به بلندی آن قلدر منفور ! چشمهایش عسلی روشن بود و موهایش به رنگ خرمای رسیده؛ چهره ای آرام و متین داشت و همان سکوت همیشگی اش هنوز هم در وجودش موج میزد. و در این میان هنوز برایم سؤال بود که مسیح چگونه این قدر قد کشیده و به هیولایی تمام عیار تبدیل شده بو د؟ لبخندی به رویم زد: - سلام صبحت بخیر. متقابلاً لبخند زدم: - سلام صبح توام بخیر. - دیروز نشد صحبت کنیم اصلا ... خوبی؟ - خوبم خداروشکر. مکثی کرد و بعد با لحنی محتاط پرسید: - این مدت که نبودی چی؟ خوب بودی؟ نفسی عمیق کشیدم: - میشه گفت بد نبود. - چرا ... چرا هیچ وقت برنگشتی؟ نگاهش کردم: - خودت چی فکر میکنی؟ - اون روزا همه عصبی و ناراحت بودن فکر کنم اگه بعد از یه مدت برمیگشتی میبخشیدنت. تلخ شدم: - من نمیخواستم منو ببخشن میلاد... من کاری نکرده بودم! خیره نگاهم کرد و ادامه دادم: - میدونم توام مثل اونا فکر میکنی...میدونم توام فکر میکنی مسیح حقیقتو گفت ولی حقیقت چیز دیگه ای بود. رنگ نگاهش عوض شد؛ چیزی شبیه ندامت در چشمان عسلی اش نشست و نفسی بیرون داد: - بیخیال... گذشته ها گذشته... الآن که برگشتی بمون... اینجا خونته! لبخند تلخی روی لبم نشست: - من از این خونه خیری ندیدم اینجا هیچ وقت خونه من نبوده. - هیچ چیز قشنگی راجب این خونه نیست که بخوای همه چیزو بخاطرش فراموش کنی حتی بچگیمون؟ نگاهم را از او گرفتم و به عمارت دوختم: - من هر چی میکشم از همون بچگی میکشم میلاد کاش میتونستم همون بخش از زندگیمو فراموش کنم. - سرمه ما... صدای گرم سبحان از پشت سرم بلند شد و جمله نیمه تمام میلاد را برید: - سلااام بر خانوم دکتر... سحرخیزیا! لبخندی روی صورتم نشست: - سلام... بالاخره ما به شب بیداری و صبح زود بیدار شدن عادت کردیم. یک تای ابرویش بالا رفت: - الآن کلاس گذاشتی برام؟
2
11
Немає тексту...
2
12
+6
Немає тексту...
3
13
+9
Немає тексту...
6
14
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_هفتاد ازت خواهش میکنم همینجا توی خونه بمون تا هروقت جاگیر شدم خبرت کنم باشه؟ فقط میتونی به شهریار اعتماد کنی مرجان،حتی اگر مادرم یا تیمسار جلوی در اومدن و خواستن کمکت کنن قبول نکن،تنها کسی که مورد اعتماد منه شهریاره…….با بغض گفتم ارش توروخدا نرو،حداقل منو هم با خودت ببر،من اینجا بدون تو میمیرم ارش قول میدم واست مشکلی پیش نیارم فقط خواهش میکنم بذار بیام…..ارش که صدای بغض آلود من رو شنید دستاشو دور صورتم قاب کرد و گفت بهت قول میدم که برگردم،من شاید مجبور بشم از کشور خارش بشم،توی اولین فرصت که خیالم از بابت جا و مکانم راحت بشه تورو هم میبرم پیش خودم،فقط بهم قول بده مواظب خودت باشی،با گریه گفتم ارش توروخدا بمون،من مطمئنم تیمسار میتونه بهت کمک کنه،برادرته چطور نمیتونه به دادت برسه؟ارش پوزخندی زد و گفت امروز فهمیدم که از صدتا دشمن هم برای من بدتره فقط مواظب خودت باش عشق م....هیچوقت فکر نمیکردم خداحافظی انقدر جانفرسا باشه،ارش رفت و من تا خود صبح مثل دیوونه ها دور خودم چرخیدم و گریه کردم،نه سواد داشتم و نه کسی رو میشناختم باید چکار میکردم……کاش راضیش میکردم با هم بریم من بدون ارش نمیتونم زندگی کنم،چطور میتونستم به شهریار اطمینان کنم،مگر ارش خودش نمیگفت به هیچ کس رحم نمیکنه،تیمسار چکار کرده بود که ارش انقدر از دستش ناراحت بود و میگفت از دشمن هم برام بدتره؟یعنی خانواده اش با اینهمه نفوذ نمیتونستن کاری براش بکنن؟شاید هم میتونستن اما بخاطر اینکه مارو‌ از هم دور کنن حاضر نشدن کاری بکنن،به نظر میومد مادرش هم توی این قضیه نقش داشته باشه،خودش گفته بود برای جدا کردن منو ارش از هم از هیچ کاری دریغ نمیکنه…..اونشب بدترین شب زندگیم بود،تا خود صبح منتظر بودم ارش بیاد خونه و با خنده بگه داشته شوخی میکرده و میخواسته منو اذیت کنه،درسته با عشق باهاش ازدواج نکرده بودم ‌ و اوایل دوستش نداشتم اما توی این چند ماه انقد باهام خوب بود و بهم عشق ورزیده بود که منم عاشقش شده بودم…..آفتاب که طلوع کرد طلعت با سینی صبحانه توی اتاق اومد و ازم خواست چند لقمه بخورم،انقد حالم بد بود که به محتویات سینی نگاه میکردم حالت تهوع میگرفتم……کاش حداقل خانواده ام اینجا بودن،همینکه پیششون میرفتم و تنها نبودم خوب بود،بخاطر توصیه ی ارش میترسیدم تا توی حیاط هم برم،مادری که به بچه ی خودش رحم نمیکرد چه انتظاری بود که به من رحم کنه؟دو روز از رفتن ارش گذشته بود و من مرگ رو با چشم هام دیدم،بی خبری بدترین درد دنیا بود و همینکه نمیدونستم ارش کجاست و حالش خوبه یا نه قلبمو از جا می‌کند،روز سوم بود که بلاخره در خونه به صدا دراومد و من به خیال اینکه ارش اومده با شوق پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم،نگهبان که به سمت در رفت خدا خدا میکردم ارش توی چهارچوب در ظاهر بشه اما با دیدن شهریار تمام امیدم نا امید شد،این اینجا چکار میکرد؟اصلا دوست نداشتم در نبود ارش اینجا رفت و آمد کنه حتی با وجود اینکه ارش فقط شهریار رو معتمد خودش معرفی کرده بود…….کت و شلوار شیکی پوشیده بود و انقدر به خودش رسیده بود که انگار به عروسی دعوت شده،از پله ها که بالا اومد با صدای رسایی سلام کرد و گفت امیدوارم حالتون خوب باشه،قصد مزاحمت نداشتم فقط ارش بهم سپرده که مدام بیام اینجا و بهتون سر بزنم……. خیلی سرد جواب سلامش رو دادم و درحالیکه سعی میکردم استرس و اضطرابم رو پنهان کنم گفتم:شما از ارش خبر دارید؟من می‌خوام برم پیشش هرجوری که شده خواهش میکنم بهم کمک کنید،اگه این کار رو برام بکنید تا آخر عمر مدیونتون میشم،شهریار درحالیکه با نگاهش کم مونده بود منو قورت بده گفت انگار شما متوجه نیستید،اصلا میدونید آرش چرا رفته؟براش پرونده ی جاسوسی درست کردن،اونم برای کی؟برای نیروهای آشوبگر ‌و ضد حکومت،من حتی اگر از جای ارش خبر داشته باشم نمیتونم چیزی بگم چون اینجوری جونش به خطر میفته،نمیخوام ناامیدتون کنم اما برای همیشه فکر ارش رو از سرتون بیرون کنید،اون دیگه نمیتونه برگرده چون به محض اومدنش یکراست باید بره توی زندان،البته نگرانش نباش خانواده اش اونو فرستادن به یکی از بهترین کشورهای دنیا و اونجا داره برای خودش خوش میگذرونه..... نمیدونم چرا از لحن حرف زدن شهریار بدم اومد و با اخم ظریفی گفتم این طرز حرف زدن اصلا درست نیست آقای شهریار،آرش به شما اعتماد داشت و به من گفته بود فقط میتونم به شما اعتماد کنم و هر خبری که ازش بشه شما به من اطلاع میدید اما حالا دارید بهم بگید که بی خیالش بشم و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده؟باید خدمتتون عرض کنم که همچین چیزی محاله و حتی اگر شده خودم تنها میرم و آرش و پیدا می کنم......شهریار پوزخندی زد و گفت هیچ کاری از دستت بر نمیاد خانم‌زیبا،حتی خط تلفن این خونه کنترله ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
52
15
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_شصتونه پدرت هیچ وقت بچه های تو رو از این زن قبول نمیکنه بهت قول میدم خودت میدونی چقدر حساسه خودت میدونی چه دخترهایی رو برات انتخاب کرد و تو نه گفتی.....من نمیزارم زندگیتو خراب کنی نمیزارم با یک تصمیم اشتباه احساسی،پشت پا به آیندت بزنی.......آرش کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت برای آخرین بار میگم مادر،بزار زندگیمو بکنم اگر دنیا دنیا عوض بشه،اگر آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره من مرجان رو ول نمیکنم، میخوای بفهم میخوای نفهم،مرجان تمام زندگی منه،منم مثل تیمسار هیچ احتیاجی به پول و ثروت و قدرت پدرم ندارم،من مثل شما نیستم که فقط این چیزها برام مهم باشه،من از زندگیم فقط عشق و آرامش می‌خوام که اونو کنار مرجان پیدا کردم.......مهتاب خانم ایندفعه به سمت من برگشت و با نگاه پر از کینه ای گفت جوری قلم پاهاتو خورد میکنم که دیگه دور و بر زندگی پسر من پیدات نشه بدبخت گدا گشنه،چیه پول میخوای؟طلا میخوای؟چی میخوای من همه رو بهت میدم فقط گورتو از زندگی پسرم گم کن ....... انقد حرفاش برام سخت و غیر قابل تحمل بود که دیگه نتونستم اونجا بمونم و سریع داخل رفتم،توی پله ها صدای ارش به گوشم رسید که با فریاد به مادرش گفت دست از سر منو زندگیم بردار،حالا که اینجوری شد من خودم فردا میام با پدرم صحبت میکنم،شده به پاش میفتم اما راضیش میکنم…..توی اتاق که رفتم دیگه صداشو نشنیدم،یعنی گناه من فقط فقر بود؟بخاطر پول اینجوری مورد بی مهری قرار گرفته بودم و‌مادر ارش به خودش اجازه داد انقدر بهم توهین کنه؟گریه ام تبدیل به هق هق شده بود و هیچ جوری نمیتونستم آروم بشم…..نمی‌دونم چقد گذشته بود که در اتاق باز شد ‌ ارش با قیافه ای درهم و ناراحت وارد شد،دلم میخواست تنها باشم اما روم نمیشد بهش بگم از اتاق بیرون بره،لبه ی تخت که نشست سرشو پایین برد و دستاشو کرد تو موهاش،یکم که گذشت با لحن آرومی گفت من واقعا ازت معذرت می‌خوام مرجان،نمیدونم الان باید چی بگم بهت،من برای همین مسائل بود که دوست نداشتم باهاشون آشنا بشی،متاسفانه مادر من آدم فوق العاده خودخواه و مغروریه و همه چیز رو فقط توی پول میبینه،فکر می‌کنی چرا من حاضر نشدم با دخترهایی که بهم معرفی می‌کرد ازدواج کنم؟چون تمام اونا فقط دخترای پولداری بودن که بجز لباس و آرایش و خوش گذرونی چیزی سرشون نمیشد ،فقط چون پدر پولداری داشتن مادر من فکر میکرد برام مناسبن،فکر می‌کنی پدر من چرا هنوز حاضر نشده بچه های تیمسار رو قبول کنه؟چون مادرم با همین افکار پوچش توی گوشش خونده که اونا از یه مادر خدمتکار به دنیا اومدن و اصلا خون خاندان وثوق توی رگشون نیست.......با دست اشکامو پاک کردمو گفتم توکه از این چیزا خبر داشتی چرا اومدی سراغ من؟میخواستی فقط من تحقیرشم؟توکه میدونستی من در حد و اندازه ی تو نیستم،چرا این کارو باهام کردی؟منکه داشتم با بدبختی زندگی میکردم کاری به کسی نداشتم سرم به کار خودم بود……به هق هق افتاده بودم و‌دیگه نتونستم حرف بزنم،ارش بهم نزدیک شد،آب دهنشو قورت داد و‌محکم گفت دیگه هیچوقت اینجوری گریه نکن خب؟من اشکاتو میبینم دلم می‌خواد بمیرم،تو از چی میترسی؟از تهدیدای مادرم؟مرجان من نمیذارم یه تار مو از سرت کم شه،تا قیامتم که باشه خودم سپر بلات میشم... چند روزی گذشت و همه چیز در آرامش بود،مهتاب خانم دیگه خبری ازش نشد و با خودم گفتم حتما فهمیده دیگه کاری از دستش بر نمیاد و بی خیال شده...... اما اون ماه هنوز خبری از ماهیانم نشده بود،خدا خدا میکردم حامله باشم تا خیالمون راحت بشه اما من که هیچ علائمی نداشتم،مگر نه اینکه زن باردار مدام استفراغ می‌کنه و حالش بده پس چرا من حالم انقدر خوب بود؟اون روزها تمام فکر و ذکرم حاملگی بود و فکر میکردم اگر نتونم بچه ای برای ارش به دنیا بیارم ازم سرد میشه و به حرف مادرش گوش میده......آرش مدام سعی می‌کرد با شوخی و خنده و بیرون رفتن حرف های مادرشو از ذهن من پاک کنه تا دلگیر نباشم،نمیدونستم باید قضیه ی عقب افتادنم رو بهش بگم یا نه اما سعی کردم تا مطمئن شدنم چیزی نگم......یه شب که توی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به عکس های بچگی ارش نگاه میکردم در اتاق باز شد و ارش در حالیکه سراسیمه بود داخل شد،با تعجب نیم خیز شدم و گفتم چی شده ارش؟چرا انقدر مضطربی؟اتفاق بدی افتاده؟ارش یکراست سراغ کمد رفت و در حالیکه داشت لباس هاشو روی تخت پرت میکرد گفت برام پاپوش درست کردن مرجان،اگه گیرم بیارن اعدامم میکنن،انقد گیج و منگ شده بودم که نمیدونستم باید چی بگم،از روی تخت پایین اومدم و گفتم توروخدا قشنگ حرف بزن ببینم چی میگی ارش؟پاپوش چیه کی این کارو کرده؟ارش ساک لباسشو از توی کمد در آورد و گفت بیین مرجان من برام یه مشکل پیش اومده و مجبورم یه مدت نباشم،تورو نمیتونم با خودم ببرم چون اصلا نمی‌دونم کجا باید برم، ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
46
16
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_شصتو‌هشت وای که اگر ارش میفهمید مادرش اومده اینجا غوغا به پا می‌شد ،هر قدمی که به سمت من برمیداشت ضربان قلبم تندتر می‌شد،پایین پله ها که رسید نگاه غصبناکی بهم کرد و گفت پس شما از دوستان تیمسار هستید؟مرجان دروغتون به هیچ وجه قابل بخشش نیست،انگار منو خوب نشناختید من دختر ملوک السلطنه هستم،هیچکس نمیتونه سر من کلاه بذاره……..هرکاری کردم نتونستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم،با لباس های راحتی که من پوشیده بودم حتی نمیتونستم خودمو مهمون معرفی کنم…..مهتاب خانم پله هارو بالا اومد و درست مقابل من ایستاد،هر لحظه منتظر بودم دستشو بالا ببره و توی گوشم بزنه اما انگار زرنگ تر از این حرف ها بود،دستکش هاشو از توی دستش دراورد و غرید همین الان به ارش زنگ می‌زنی و میگی خودشو برسونه اینجا،آروم و لرزون گفتم من شماره ای از ارش ندارم،اصلا نمی‌دونم کجا کار میکنه….خنده ی عصبی بلندی کرد و گفت تو گفتی و منم باور کردم،فکر کردین با بچه طرفین؟حساب آرش رو هم جدا می رسم،ببین دختر جان فکر اینکه تو عروس خانواده ما بشی و خودتو به نون و نوا برسونی رو از سرت بیرون کن….. فکر می‌کنی من چیزی از گذشته ی تو نمیدونم؟من اگر قرار بود این قدر خنگ و احمق باشم که حالا اینجا نبودم،الان هم دیر نشده و اشکالی نداره خانواده ات که به خونه رسیدن و آرش هم ماهیانه بهشون پول میده،توهم که چند ماهی توی خوشی و رفاه زندگی کردی اما دیگه کافیه، بهت اجازه نمیدم با زندگی و آینده ی پسرم بازی کنی…..آرش کم آدمی نیست که بخواد خودش رو با جماعت گدا گشنه یکی بدونه،تو اصلا از شان و شخصیت خانواده ی ما خبر داری؟میدونی من توی این سالها چه دختر هایی رو به آرش معرفی کردم و به من نه گفت؟ من دختر وزیر رو براش انتخاب کرده بودم،دختر تیمسار،دختر آدم هایی که توی این شهر اسم و رسمی برای خودشون دارن، درست همون شبی که توی مراسم پاتختی اتوسا شما رو دیدم فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاستونه،دخترجان ارش اندازه ی قد و قواره ی تو نیست،با چه سحر و جادویی پسر من رو پابند خودت کردی؟اگر فکر می‌کنی با به دنیا آوردن بچه پسر و این حرف‌ها میتونی خودتو توی زندگی آرش جا کنی حسابی کور خوندی،اگر آرش این حرفها رو بهت زده باید بگم همش پوچه……مهتاب خانم می گفت و من فقط با چشمهای خیس بهش نگاه میکردم نیومده شمشیر رو از رو کشیده بود نمیدونستم باید چی بهش بگم و چطور رفتار کنم کاش آرش اینجا بود و خودش باهاش صحبت میکرد…..نمیدونم از خوش‌شانسی من بود یا چیز دیگه ای که همون لحظه در به صدا در اومد و با باز شدن توسط نگهبان آرش توی چهار چوب در ظاهر شد،اینقدر خوشحال شده بودم که بی اختیار خندیدم و این خنده از چشم‌های تیزبین مهتاب خانم دور نموند….آرش که انگار از اومدن مادرش خبر داشت بدون اینکه متعجب بشه یا عکس العمل خاصی از خودش نشون بده آروم و با طمانینه از پله ها بالا آمد و درست رو به روی ما ایستاد…… مهتاب خانم نگاه غضبناکی به ارش کرد و گفت واقعا برای خودم متاسفم توی تمام این سال ها فکر می کردم که پسر با عرضه و با جنمی بزرگ کردم اما خوب انگار اشتباه میکردم،آرش این حق من نبود تو میدونی من تو رو با چه سختی بزرگ کردم وچطور به دندون کشیدم تا به اینجا رسیدی ،این بود جواب خوبیهای من؟چرا میخوای با آینده ی خودت و من بازی کنی،من تمام زندگیمو به پای تو گذاشتم الان که وقت دیدن نتیجه بود اینجوری زیر پای منو خالی کردی؟آرش نگاه عمیقی به مادرش انداخت و گفت بارها گفتم منو از این بازی کثیفی که راه انداختی دور کن،مادر من نمیخوام توی بازی شما شرکت کنم من پسرتم وسیله رسیدن به قدرت و پول و مال تو نیستم،چرا نمی خوای بفهمی؟من دیگه بزرگ شدم و خودم باید برای زندگیم تصمیم بگیرم،تا کی میخوای بهم امر و نهی کنی و برای زندگیم تصمیم بگیری؟اینکه میگم خودم می خوام همسر آینده مو انتخاب کنم حرف سنگینیه؟اخه چرا نمیزاری به حال خودم باشم؟مگه توی زندگی چی کم داری که اینجوری می کنی؟پول نداری،عشق نداری،رفاه و خوشبختی نداری،همه چیز داری پس بذار منم به حال خودم باشم،من توی این چند ماهی که مرجان توی زندگیم اومده دارم طعم آرامش رو میچشم،دارم با خوبی و خوشی زندگی می کنم،البته اگه شما بذاری.....مهتاب خانم که مشخص بود حسابی به هم ریخته با صدای تقریبا بلندی گفت:بسه دیگه آرش بسه،بس کن این حرفای مضخرفو ،همیشه خودتو با این اراجیف توجیح کردی،واقعا نمیفهمی من دارم برای خودت میگم؟ تو خودت رو با تیمسار مقایسه نکن اون اگر با مستی ازدواج کرد و براش مهم نبود که پدرت بچه هاش رو قبول میکنه یا نه به خاطر این بود که دستش به دهنش میرسه اون هیچ احتیاجی به قدرت و ثروت پدر تو نداره اینو بفهم آرش اما تو داری،اون عمارت و ثروت همش باید به تو برسه، ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
39
17
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_شصتوهفت مادری که من دیده بودم صرفا با به دنیا اوردن بچه ی پسر رضایت نمیداد....... چند روزی گذشت و کم کم اروم شدم،تقریبا دو ماه از ازدواجمون گذشته بود و هنوز خبر از حاملگی نبود،میدونستم عجله میکنم اما برای دوام زندگیم چاره ی دیگه ای نداشتم.........زندگیمون خوب پیش میرفت ‌ و ارش همه چیزش خوب بود اما همیشه ترس از دست دادنش عذابم میداد،نمیگم خیلی عاشقش بودم نه،اما خب هرچی که باشه شوهرم بود و دوستش داشتم........همیشه با خودم فکر میکردم که اگر حامله بشم و بچه مون دختر باشه تکلیف زندگیمون چی میشه؟ارش باز هم از گفتن حقیقت به خانواده اش سر باز میزنه؟دیگه به گاهی شب نبودن های ارش عادت کرده بودم و مواقع تنهایی سعی میکردم به این فکر کنم که چطور ارش رو راضی کنم تا با خانواده اش صحبت کنه،نمی‌دونم چرا زندگی نمیخواست روی خوشش رو به من نشون بده اما من گل مرجان بودم و روزهای سخت تر از اینو پشت سر گذاشته بودم……. چهار ماه از ازدواجمون گذشت و هنوز هیچ خبری از حاملگی نبود،گاهی وقتا تنهایی از خونه بیرون میرفتم و تابی میخوردم ،ارش کارش زیادتر شده بود و کمتر میومد خونه،خیلی دلم میخواست برم ده و سری به خانواده ام بزنم اما ارش قبول نمیکرد و میگفت هروقت بیکار شدم با هم میریم،یه روز که طبق معمول بیرون بودم و داشتم به خونه برمیگشتم حس کردم کسی داره دنبالم میکنه اما به عقب که نگاه میکردم چیزی نمیدیدم،کوچه انقد پر از درخت بود که حتی اگر کسی تعقیبم میکرد به راحتی میتونست خودشو پنهان کنه….کلیدو که توی در انداختم دوباره برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم اینبار مرد جوونی رو دیدم که پشت یکی از درخت ها داشت نگاهم میکرد و تا من رو دید سریع خودش رو قایم کرد،از ترس خودمو داخل خونه انداختم و در رو محکم بستم،این کی بود دیگه؟اینجا چکار میکرد؟شب که ارش اومد حتما باید بهش بگم همچین آدمی تعقیبم میکنه……تا موقع اومدن ارش چندین بار از پنجره ی اتاق بیرونو نگاه کردم اما نمیتونستم چیزی بیینم،نمی‌دونم چرا دلشوره گرفته بودم و حس خوبی نداشتم،ارش که اومد سریع رفتم پایین و قبل از اینکه سلام کنه گفتم وای ارش نمیدونی چی شد امروز….با ترس نگاهم کرد و گفت چی شده؟اتفاق بدی افتاده؟موهامو زدم پشت گوشمو گفتم امروز یه مرد جوون داشت تعقیبم میکرد بخدا خودم دیدمش،پشت یه درخت ایستاده بود همینکه منو دید قایم شد….ارش ابرویی بالا انداخت و گفت فردا میگم یکی از بچه ها بیاد سر و گوشی توی کوچه آب بده،ولی بازم میگم تو اشتباه میکنی فک نکنم کسی جرئت کنه بیاد زاغ سیاه خونه ی منو چوب بزنه……ارش ازم خواست چند روزی از خونه بیرون نرم تا تکلیف این قضیه روشن بشه،خدا خدا میکردم اون چیزی که توی ذهنمه نباشه و مربوط به شغل ارش باشه……روز بعد صبح زود که ارش میخواست بره سر کار بیدار شدم و بهش یادآوری کردم حتما کسی رو بفرسته سر و گوشی توی کوچه آب بده،دیگه حتی میترسیدم توی حیاط برم،سعی کردم توی خونه خودمو مشغول کنم تا کمتر فکر و خیال به سرم بزنه اما فایده ای نداشت،انگار میدونستم طوفان بزرگی توی راهه……..نهار که خوردم تلویزیون رو روشن کردم و مشغول دیدن فیلم شدم،جسمم جلوی تلویزیون بود اما ذهنم هر لحظه به جایی سرک میکشید،طلعت ظرف میوه ای کنار دستم گذاشت و گفت خانم جان بفرمایید میوه،خیلی ضعیف شدید اصلا به خورد و خوراکتون اهمیت نمیدید ها…… لبخندی زدم و ازش تشکر کردم،راست میگفت از موقعی که با مادر ارش توی مراسم پاتختی اتوسا آشنا شده بودم دل و دماغی برام نمونده بود،قطعا اگر مهر و محبت های ارش نبود از پا در میومدم……چند تیکه از میوه هایی که طلعت برام آورده بود رو خوردم ‌و سعی کردم کمی فکر های بد و آزار دهنده رو از خودم دور کنم که صدای در بلند شد،لبخندی روی لبم نشست،حتما ارش بود،حسابی دلم براش تنگ شده بود و واقعا به حضورش احتیاج داشتم،از سر جام بلند شدم تا جلوی در برم و ‌ ازش استقبال کنم،عاشق این بود که به پیشوازش برم و به قول خودش با لبخندم بهش جون بدم……..جلوی در که رسیدم نگهبان تازه از اتاقش بیرون اومده بود،درو که باز کرد منتظر بودم ماشین ارش مستقیم بیاد توی حیاط اما با دیدن زنی که عینک دودی بزرگی روی صورتش زده بود جا خوردم،از اون فاصله ‌نمیتونستم تشخیص بدم کیه و در خونه رو باز کردم تا جلوتر برم،شاید اون لحظه بهتربود توی اتاق میرفتم و خودمو پنهان میکردم اما نمی‌دونم چرا دلم میخواست بدونم اون زن کیه……روی اولین پله ایستادم و به زن که داخل حیاط اومده بود نگاه کردم،عینکشو که از روی چشماش برداشت از همون فاصله ی دور شناختمش،خودش بود…..دست و پامو گم کرده بودم و نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم،ارش که میگفت اونا هیچوقت اینجا نمیان…..پالتوی کرم رنگ شیکی پوشیده بود و موهای رنگ شده اش رو بالای سرش جمع کرده بود،... ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐
42
18
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_شصتو‌هشت وای که اگر ارش میفهمید مادرش اومده اینجا غوغا به پا می‌شد ،هر قدمی که به سمت من برمیداشت ضربان قلبم تندتر می‌شد،پایین پله ها که رسید نگاه غصبناکی بهم کرد و گفت پس شما از دوستان تیمسار هستید؟مرجان دروغتون به هیچ وجه قابل بخشش نیست،انگار منو خوب نشناختید من دختر ملوک السلطنه هستم،هیچکس نمیتونه سر من کلاه بذاره……..هرکاری کردم نتونستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم،با لباس های راحتی که من پوشیده بودم حتی نمیتونستم خودمو مهمون معرفی کنم…..مهتاب خانم پله هارو بالا اومد و درست مقابل من ایستاد،هر لحظه منتظر بودم دستشو بالا ببره و توی گوشم بزنه اما انگار زرنگ تر از این حرف ها بود،دستکش هاشو از توی دستش دراورد و غرید همین الان به ارش زنگ می‌زنی و میگی خودشو برسونه اینجا،آروم و لرزون گفتم من شماره ای از ارش ندارم،اصلا نمی‌دونم کجا کار میکنه….خنده ی عصبی بلندی کرد و گفت تو گفتی و منم باور کردم،فکر کردین با بچه طرفین؟حساب آرش رو هم جدا می رسم،ببین دختر جان فکر اینکه تو عروس خانواده ما بشی و خودتو به نون و نوا برسونی رو از سرت بیرون کن….. فکر می‌کنی من چیزی از گذشته ی تو نمیدونم؟من اگر قرار بود این قدر خنگ و احمق باشم که حالا اینجا نبودم،الان هم دیر نشده و اشکالی نداره خانواده ات که به خونه رسیدن و آرش هم ماهیانه بهشون پول میده،توهم که چند ماهی توی خوشی و رفاه زندگی کردی اما دیگه کافیه، بهت اجازه نمیدم با زندگی و آینده ی پسرم بازی کنی…..آرش کم آدمی نیست که بخواد خودش رو با جماعت گدا گشنه یکی بدونه،تو اصلا از شان و شخصیت خانواده ی ما خبر داری؟میدونی من توی این سالها چه دختر هایی رو به آرش معرفی کردم و به من نه گفت؟ من دختر وزیر رو براش انتخاب کرده بودم،دختر تیمسار،دختر آدم هایی که توی این شهر اسم و رسمی برای خودشون دارن، درست همون شبی که توی مراسم پاتختی اتوسا شما رو دیدم فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاستونه،دخترجان ارش اندازه ی قد و قواره ی تو نیست،با چه سحر و جادویی پسر من رو پابند خودت کردی؟اگر فکر می‌کنی با به دنیا آوردن بچه پسر و این حرف‌ها میتونی خودتو توی زندگی آرش جا کنی حسابی کور خوندی،اگر آرش این حرفها رو بهت زده باید بگم همش پوچه……مهتاب خانم می گفت و من فقط با چشمهای خیس بهش نگاه میکردم نیومده شمشیر رو از رو کشیده بود نمیدونستم باید چی بهش بگم و چطور رفتار کنم کاش آرش اینجا بود و خودش باهاش صحبت میکرد…..نمیدونم از خوش‌شانسی من بود یا چیز دیگه ای که همون لحظه در به صدا در اومد و با باز شدن توسط نگهبان آرش توی چهار چوب در ظاهر شد،اینقدر خوشحال شده بودم که بی اختیار خندیدم و این خنده از چشم‌های تیزبین مهتاب خانم دور نموند….آرش که انگار از اومدن مادرش خبر داشت بدون اینکه متعجب بشه یا عکس العمل خاصی از خودش نشون بده آروم و با طمانینه از پله ها بالا آمد و درست رو به روی ما ایستاد…… مهتاب خانم نگاه غضبناکی به ارش کرد و گفت واقعا برای خودم متاسفم توی تمام این سال ها فکر می کردم که پسر با عرضه و با جنمی بزرگ کردم اما خوب انگار اشتباه میکردم،آرش این حق من نبود تو میدونی من تو رو با چه سختی بزرگ کردم وچطور به دندون کشیدم تا به اینجا رسیدی ،این بود جواب خوبیهای من؟چرا میخوای با آینده ی خودت و من بازی کنی،من تمام زندگیمو به پای تو گذاشتم الان که وقت دیدن نتیجه بود اینجوری زیر پای منو خالی کردی؟آرش نگاه عمیقی به مادرش انداخت و گفت بارها گفتم منو از این بازی کثیفی که راه انداختی دور کن،مادر من نمیخوام توی بازی شما شرکت کنم من پسرتم وسیله رسیدن به قدرت و پول و مال تو نیستم،چرا نمی خوای بفهمی؟من دیگه بزرگ شدم و خودم باید برای زندگیم تصمیم بگیرم،تا کی میخوای بهم امر و نهی کنی و برای زندگیم تصمیم بگیری؟اینکه میگم خودم می خوام همسر آینده مو انتخاب کنم حرف سنگینیه؟اخه چرا نمیزاری به حال خودم باشم؟مگه توی زندگی چی کم داری که اینجوری می کنی؟پول نداری،عشق نداری،رفاه و خوشبختی نداری،همه چیز داری پس بذار منم به حال خودم باشم،من توی این چند ماهی که مرجان توی زندگیم اومده دارم طعم آرامش رو میچشم،دارم با خوبی و خوشی زندگی می کنم،البته اگه شما بذاری.....مهتاب خانم که مشخص بود حسابی به هم ریخته با صدای تقریبا بلندی گفت:بسه دیگه آرش بسه،بس کن این حرفای مضخرفو ،همیشه خودتو با این اراجیف توجیح کردی،واقعا نمیفهمی من دارم برای خودت میگم؟ تو خودت رو با تیمسار مقایسه نکن اون اگر با مستی ازدواج کرد و براش مهم نبود که پدرت بچه هاش رو قبول میکنه یا نه به خاطر این بود که دستش به دهنش میرسه اون هیچ احتیاجی به قدرت و ثروت پدر تو نداره اینو بفهم آرش اما تو داری،اون عمارت و ثروت همش باید به تو برسه، ادامه ساعت ۲ظهر ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾ @dastansaraaa ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
1
19
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #گل_مرجان #قسمت_شصتوشش من در حالیکه داشتم به عشق اتشینش به اتوسا فکر میکردم با لبخند نگاهشون میکردم که صدای کسی رو شنیدم،با دیدن ارش و زن زیبایی که کنارش ایستاده بود با هول بلند شدم و سلام کردم،زن دستش رو سمتم دراز کرد و گفت سلام مهتاب هستم مادر ارش…. پس مادر ارش این بود،دستش رو به گرمی فشار دادم و‌قبل از اینکه چیزی بگم ارش گفت ایشون هم خانم مرجان هستن مادر،دختر یکی از دوستان تیمسار…مهتاب خانم نگاهی به سرتاپای من کرد و با لحن زیرکانه ای گفت از آشناییتون خوشبختم مرجان،خیلی خوش اومدید،ارش چندین بار راجع به وقار و‌زیبایی شما با من صحبت کرده،اتفاقا به زودی جشن نامزدیه ارشه و من از همین الان شخصا شمارو دعوت میکنم که حتما تشریف بیارید…….چنان از حرف مهتاب شوکه شده بودم که برای چند ثانیه ای مات و مبهوت بهش چشم دوختم،از اعماق نگاهش می‌شد پی به بدجنسیش برد،ارش که نگاه مبهوت من رو دید خنده ی مصنوعی کرد و گفت مادرم مزاح میکنن،الان سال هاست که میخوان برای من جشن نامزدی بگیرن اما من دم به تله نمیدم…… آب دهنمو قورت دادمو هرجوری که بود خندیدم تا مهتاب خانم شک نکنه،انقد حالم خراب شده بود که دلم میخواست جایی تنها باشم و فقط گریه کنم،اگه راست گفته باشه چی؟شاید همون دختری که توی عروسی با ارش بود قراره نامزدش باشه؟مهتاب خانم سکوت من که رو دید گفت من برم سراغ مهمان های جدید باید بهشون خوش آمد بگم،امیدوارم باز هم شما رو ببینم،چیزی نگفتم و به لبخند محوی اکتفا کردم،دست خودم نبود انگار به دهنم قفل زده بودن…..دور که شد ارش با صدای آرومی گفت چرا اینجوری کردی مرجان،نمیخوای بگی که حرف مادرمو باور کردی؟باور کن اون سال هاست که داره این حرفارو میزنه،وقتی من زن زیبایی مثل تو دارم چرا باید نامزد کنم اخه؟با بغض نگاهی به ارش انداختم و گفتم میشه لطفا تنهام بذاری؟اصلا میشه منو ببری خونه؟بگو راننده ببره توهم بمون اینجا هرموقع جشن تموم شد بیا…..ارش تا خواست حرفی بزنه سریع گفتم خواهش میکنم،باور کن حال خوبی ندارم،نفس عمیقی کشید و گفت باشه میگم راننده تورو تا خونه برسونه،اگه من بیام مادرم شک میکنه که چرا باهم غیبمون زد،باشه ای گفتمو روی صندلی نشستم……حالم از اون جشن مسخره و ادمای مسخره ترش به هم میخورد،کاش اصلا نمیومدم و توی خونه میموندم….کمی که گذشت یکی از خدمتکارها بهم نزدیک شد و گفت خانم رانندتون جلوی در منتظر شما هستن،سریع کیفم‌ رو برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم از اون خونه بیرون زدم،توی ماشین که نشستم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بی صدا شروع کردم به گریه کردن،میدونستم اگر با اون حالم خونه برم قطعا سکته میکنم برای همین به راننده گفتم کمی توی خیابون ها بگردیم بلکه حالم بهتر بشه…..سرمو که به شیشه ی ماشین تکیه دادم قطره های اشکم پایین ریخت و دوباره یاد حرف مادر ارش افتادم،کاش میتونستم جواب کوبنده ای بهش بدم تا حالش سر جا بیاد……نمی‌دونم چقد گذشته بود اما هوا تاریک تاریک بود که بلاخره رضایت دادم بریم خونه،آروم که نشده بودم هیچ تازه گریه ام شدیدتر هم شده بود……..ارش هنوز نیومده بود و توی تاریکی اتاق روی تخت نشستم،حرف مهتاب خانم واقعا برام سنگین بود،حس میکردم متوجه شده بود که بین من و ارش خبراییه و این حرف رو از روی قصد و غرض گفته…..تمام فکر و ذکرم این بود که اگر حرفش درست بوده باشه من باید چکار کنم……… با صدای باز شدن در اتاق فهمیدم که ارش اومده،به زمین چشم دوخته بودم و نمی‌تونستم سرمو بالا بگیرم،ارش چراغ اتاق رو روشن کرد و با تعجب گفت چرا توی تاریکی نشستی مرجان؟لباساتو چرا عوض نکردی؟جوابشو ندادم و روی تخت دراز کشیدم،دلم میخواست بهش بگم از اتاق بره بیرون اما نتونستم......ارش لبه ی تخت نشست ‌و با صدای ارومی گفت مرجان خواهش میکنم اینجوری نکن با خودت،اخه چیزی نشده که عزیزم،بخدا مادر من سال هاست این حرفا رو میزنه،بعدم بهت گفته بودم که خیلی باهوشه مطمئن باش از علاقه ی من به تو یه چیزایی فهمیده و می‌خواسته تو رو از من دور کنه......با بغض نگاهش کردمو گفتم اگه واقعا دور کنه چی؟ارش تا کی باید پنهانی با هم زندگی کنیم؟خواهش میکنم بیاتموم کنیم این بازی رو،بیا بگیم بهشون،مگه میخوان چکار کنن،نمیکشن که منو؟ارش پوزخندی زد وگفت تو مادر منو نمیشناسی مرجان،منکه بهت گفتم تا وقتی پسر دار نشدیم نمیتونیم بهشون چیزی بگیم،اگه الان از ازدواج من مطلع بشه یجوری از هم جدامون میکنه که خودمونم نمیفهمیم.........تو که تحمل کردی این یکسال رو هم تحمل کن بهت قول میدم همه چی درست میشه،الانم من یه کاری برام پیش اومده و باید برم،فردا که برگشتم مفصل با هم حرف میزنیم باشه؟اونشب ارش برای انجام کارش از خونه بیرون رفت و من فهمیدم که توی بازی پیچیده ای پا گذاشتم، ✾࿐༅🍃🌹🍃༅࿐✾
41
20
Немає тексту...
32