uk
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Відкрити в Telegram
1 609
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-330 день

Триває завантаження даних...

Залучення підписників
липень '26
липень '26
+14
в 1 каналах
червень '26
+49
в 1 каналах
Get PRO
травень '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
квітень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+41
в 3 каналах
Get PRO
січень '26
+21
в 2 каналах
Get PRO
грудень '25
+92
в 3 каналах
Get PRO
листопад '25
+42
в 2 каналах
Get PRO
жовтень '25
+55
в 1 каналах
Get PRO
вересень '25
+39
в 1 каналах
Get PRO
серпень '25
+51
в 2 каналах
Get PRO
липень '25
+59
в 1 каналах
Get PRO
червень '25
+41
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+57
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+70
в 1 каналах
Get PRO
березень '25
+39
в 2 каналах
Get PRO
лютий '25
+62
в 1 каналах
Get PRO
січень '25
+55
в 3 каналах
Get PRO
грудень '24
+74
в 1 каналах
Get PRO
листопад '24
+52
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '24
+71
в 1 каналах
Get PRO
вересень '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
серпень '24
+63
в 1 каналах
Get PRO
липень '24
+28
в 3 каналах
Get PRO
червень '24
+12
в 1 каналах
Get PRO
травень '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
квітень '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+5
в 0 каналах
Get PRO
січень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
грудень '23
+8
в 1 каналах
Get PRO
листопад '23
+19
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+22
в 0 каналах
Get PRO
вересень '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
серпень '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
липень '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
червень '23
+25
в 0 каналах
Get PRO
травень '23
+21
в 0 каналах
Get PRO
квітень '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
березень '23
+7
в 0 каналах
Get PRO
лютий '23
+18
в 0 каналах
Get PRO
січень '23
+20
в 0 каналах
Get PRO
грудень '22
+29
в 0 каналах
Get PRO
листопад '22
+9
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
вересень '22
+56
в 0 каналах
Get PRO
серпень '22
+162
в 0 каналах
Get PRO
липень '22
+268
в 0 каналах
Get PRO
червень '22
+218
в 0 каналах
Get PRO
травень '22
+913
в 0 каналах
Get PRO
квітень '22
+433
в 0 каналах
Get PRO
березень '22
+518
в 0 каналах
Get PRO
лютий '22
+66
в 0 каналах
Get PRO
січень '22
+61
в 0 каналах
Get PRO
грудень '21
+646
в 0 каналах
Get PRO
листопад '21
+238
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '21
+361
в 0 каналах
Get PRO
вересень '21
+271
в 0 каналах
Get PRO
серпень '21
+304
в 0 каналах
Get PRO
липень '21
+120
в 0 каналах
Get PRO
червень '21
+1 379
в 0 каналах
Get PRO
травень '21
+593
в 0 каналах
Get PRO
квітень '21
+686
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
13 липня+1
12 липня+4
11 липня0
10 липня+1
09 липня+1
08 липня+1
07 липня+1
06 липня0
05 липня+4
04 липня0
03 липня0
02 липня+1
01 липня0
Дописи каналу
درمان خانگی رفع سوختگی

2
✨💫✨ خدایا امشب⭐️ آرامشی ازجنس✨ فرشته هایت نصیب⭐️ همه دلها✨ وشبی بی دغدغه⭐️ آرام وبی نظیر✨ قسمت دوستان بگردان⭐️ شبتون بخیر ✨✨
✨💫✨ خدایا امشب⭐️ آرامشی ازجنس✨ فرشته هایت نصیب⭐️ همه دلها✨ وشبی بی دغدغه⭐️ آرام وبی نظیر✨ قسمت دوستان بگردان⭐️ شبتون بخیر ✨✨✨✨ آرامش شب نصیبتان 💫✨ و فردا تون پراز موفقیت💫🌟 🍃❤🍃❤🍃
50
3
شبتون پرازآرامش الهی 🍃❤🍃❤🍃
شبتون پرازآرامش الهی 🍃❤🍃❤🍃
50
4
✨پروردگارااا 🌸در این شب ✨دفتر دل دوستانم را 🌸به تو میسپارم ✨با دستان مهربانت 🌸قلمی بردار ✨خط بزن غمهایشان 🌸و دلی رسم کن ✨
✨پروردگارااا 🌸در این شب ✨دفتر دل دوستانم را 🌸به تو میسپارم ✨با دستان مهربانت 🌸قلمی بردار ✨خط بزن غمهایشان 🌸و دلی رسم کن ✨برایشان به بزرگی دریا 🌸شاد و پر خروش شبتون خوش و سراسر ارامش 🌸
50
5
خدایا... 🍂من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! 🍂خدایـا... تا ابد محتاج یاری تو 🍂رحمت تو، توجه تو، عشق تو گذشت تو ،
خدایا... 🍂من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! 🍂خدایـا... تا ابد محتاج یاری تو 🍂رحمت تو، توجه تو، عشق تو گذشت تو ، عفو تو، مهربانى تو... 🍂و در یک کلام "محتـاج توام" ...
49
6
چقدر دوست‌داشتنی هستند آدمهایی که تا آخر خوبند، آنها که برای غرور و احساس ما هم به اندازه خودشان ارزش قائلند، آنهاییکه دست دو
چقدر دوست‌داشتنی هستند آدمهایی که تا آخر خوبند، آنها که برای غرور و احساس ما هم به اندازه خودشان ارزش قائلند، آنهاییکه دست دوستی میدهند و تا همیشه میمانند
47
7
گلهای زیبا تقدیم ب نگاه پرمهرتان❤️❤️❤️ مرسی ک هستین❤️❤️ ♥️🌺
گلهای زیبا تقدیم ب نگاه پرمهرتان❤️❤️❤️ مرسی ک هستین❤️❤️ ♥️🌺
48
8
اندوه، تمام نمی شود. تو آنقدر وسیع می شوی که، اندوه در تو گم می شود. #شمس_تبریزی شب خوش
58
9
درسته که شرایط سخته… ولی نذار حال دلتو بگیره همیشه یه جایی از زندگی یه اتفاق قشنگ منتظرته... پس انرژی‌تو نگه دار لبخند بزن☺️
درسته که شرایط سخته… ولی نذار حال دلتو بگیره همیشه یه جایی از زندگی یه اتفاق قشنگ منتظرته... پس انرژی‌تو نگه دار لبخند بزن☺️ 👈 و یادت باشه....👉 سختیا میان که بگذرن، نـه بمونن🌱
95
10
🍃🌹🍃❤️❤️❤️👌
🍃🌹🍃❤️❤️❤️👌
61
11
لطفا نزارید حال خوبتونو خراب کنن @nilofranne💙
لطفا نزارید حال خوبتونو خراب کنن @nilofranne💙
65
12
#در بلندایٍ نیاز #پارت -235🍃🌻 سالن کوچک اما شیکی گرفته بودند. نورهای گرم. میزهای گرد. موسیقی ملایم. و نیلو که از شدت ذوق از این سر سالن به آن سر سالن میدوید. همان اول که ما را دید با شعف خودش را در بغلم انداخت: - وای نیلو! چقدر ماه شدی. امیر هم جلو آمد، با مسیح دست داد و خوشوبش کرد؛ همه چیز تا یک ساعت اول آرام و خوب پیش رفت. من با نیلو حرف میزدم، میخندیدم، از دیدن خوشحالی اش کیف میکردم. مسیح هم کنارم نشسته بود، گاهی موبایلش را چک میکرد و گاهی نگاهش روی من قفل می شد. نگاهی که هر بار حسش میکردم مجبور میشدم خودم را به بیخیالی بزنم بعد موسیقی تندتر شد؛ نیلو دستم را کشید: - پاشو بیا وسط! - نیلو من جلو فامیلای امیر خجالت میکشم. - سرمه امشب نامزدیمه، نه نمیشنوم. و عملاً مرا کشاند وسط؛ خندیدم و تسلیم شدم. بین نورها و صدای آهنگ، با او شروع کردیم به رقصیدن نه آنقدر جدی، فقط در حد چرخیدن و دست تکان دادن و خندیدن. نیلو از ذوق جیغ میزد و من هم بعد مدت ها بیخیال خندیده بودم. وسط خنده هایم چشمم افتاد به میز خودمان. مسیح نشسته بود. دست به سینه و اخمو. انگار نه انگار نامزدی آمده؛ بیشتر شبیه مأمور اجرای حکم بود؛ نیلو هم نگاه مرا دنبال کرد و خندید: - این چرا اینجوریه؟ پوزخند زدم: - ولش کن... این همیشه همینجوریه. آهنگ که تمام شد، نفسی گرفتم و گفتم: - من برم قبل از اینکه از شدت حرص سالن رو آتیش بزنه. نیلو قهقهه زد و رهایم کرد: - از میان جمعیت راه افتادم سمت میز. اما هنوز دو قدم مانده بود که کسی مقابلم سبز شد. - دکتر پاکزاد... سلام! ایستادم. مردی با کت و شلوار سرمه ای و لبخندی آشنا مقابلم بود. چند ثانیه طول کشید بشناسمش و بعد یادم آمد. دکتر کاویانی کاویانی همکار قدیمی بیمارستان. همان که همیشه بیش از حد مؤدب و بیش از حد مشتاق بود. -سلام. لبخندش بازتر شد: - باورم نمیشه خود شمایین... چیشد یهویی غیب شدید؟ لبخند مودبانه ای زدم: - شرایطی پیش اومد که... مجبور شدم. نگاهش از صورتم پایین رفت و روی لباسم مکث کرد: - خیلی دلم میخواست حداقل یه خداحافظی میکردیم. - فرصت نشد. خندید: - راستش... من اون موقع خیلی دنبالتون گشتم. - چرا؟ او ادامه داد: - حتی قصد داشتم رسمی بیام خواستگ... جملهاش نصفه ماند و چشمش افتاد به حلقه ی دستم؛ نگاهش برای لحظه ای خشک شد. - شما... ازدواج کردین؟ لبخند کمرنگی زدم: - بله... با بهت گفت: - چه بیخبر... مبارک باشه. همان لحظه قبل از اینکه من چیزی بگویم، سایه ی سنگینی کنارم افتاد؛ و بعدصدای سرد و کاملاً رسمی مسیح آمد:
67
13
#در بلندایٍ نیاز #پارت -234🍃🌻 همانطور که به سمت حمام میرفتم گفتم: - یکم قلدر بازیاتو بزاری کنار چشمتو باز کنی میفهمی اطرافت چه خبره...من میرم دوش بگیرم تا همینجاشم دیرمون شده...توام سریع اماده شو الآن نیلو زنگ میزنه. و خودم ر ا چپاندم در حمام؛ تصویر ان بوسه لحظه ای از پیش چشمانم نقش نمیبست. برای اینکه مبادا دوباره گیر دستهای مسیح بیفتم، به محض اینکه از حمام بیرون آمدم و دیدم اتاق خالیست، خدا را شکر کردم. فرصت را غنیمت شمردم؛ سریع حوله را کنار انداختم و لباسم را پوشیدم. لباس یشمی ساتنی، نرم و خنک روی تنم نشست و تا پایین مچ پا سرازیر شد. آستینهای بلندش وقار خاصی میداد و در عین حال به طرز آزاردهنده ای فرم بدنم را نشان میداد. جلوی آینه ایستادم و با لبخند گفتم: - خودت خریدی، حالا خودتم زجر بکش موهایم را سشوار کشیدم و صاف و براق روی شانه هایم ریخت. بعد همه را جمع کردم بالا و چند تار هم عمداً کنار صورتم آزاد گذاشتم. بعد از آرایش مختصر اما تمیز، در آخر شیشه عطر را برداشتم و روی مچ و پشت گوش و لباس زدمو بوی شیرین و خنکش در هوا پیچید. داشتم گوشواره ام را جا میانداختم که در اتاق باز شد. از توی آینه چشمم افتاد به مسیح؛ کت وشلوار مشکی تنش بود. به همراه پیراهن مشکی و دو دکمه ی اولش باز. از توی آینه روی من قفل شد و چند ثانیه هیچ نگفت. لبم را جمع کردم: - چیه؟ جواب نداد. آرام در را بست و آمد پشت سرم و مقابل ایینه ایستاد؛ فقط خیره بود و باز نفسم کمی نامنظم شد؛ اخم تصنعی کردم - چرا حرف نمیزنی؟ دستش را داخل جیب کتش برد و من از توی آینه فقط حرکتش را میدیدم. بعد زنجیری نقره ای بیرون آورد؛ چرخیدم سمتش. گردنبندی بود با آویز ظریف گل مریم؛ گلبرگهای سفیدِ تراشخورده زیر نور برق میزد. برای چند لحظه فقط نگاهش کردم. زیبا بود...خیلی زیبا! مسیح بدون حرف پشت سرم قرار گرفت؛ موهایم را آرام از روی گردنم کنار زد. تماس انگشتهایش با پوستم باعث شد شانه هایم ناخودآگاه جمع شود. قفل گردنبند را بست؛ سردی فلز روی استخوان ترقوه ام نشست. سرم را پایین آوردم و آویز گل مریم را میان انگشت گرفتم؛ با صدای آهسته‌ای پرسیدم: - اینو کی گرفتی؟ از پشت، خیلی نزدیک به گوشم گفت: - خیلی سال پیش... سر بلند کردم و از توی آینه نگاهش کردم؛ او اما به جای آینه، مستقیم خودم را نگاه میکرد. دست هایش آرام روی دو طرف کمرم نشست بعد خم شد و بینی اش را آهسته کنار موهای جمع شده ام کشید و نفس عمیقی کشید. خواستم از زیر دست هایش فرار کنم که این بار کمی محکمتر مرا به خودش چسباند. - مسیح... دیرمون میشه. - بذار بشه. - مردم منتظرن. - بذار منتظر بمونن. با حرص ساختگی گفتم - ول کن دیوونه. این بار خندید؛ خنده ای آرام و مردانه کنار گوشم؛ و بعد خیلی نرم، لبش را روی برآمدگی شانه ام گذاشت. فقط یک بوسه ی کوتاه؛ اما همان کافی بود که تمام بدنم مورمور شود: - اگه امشب کسی بیشتر از سه ثانیه نگات کنه، کورش میکنم. - روانی! بدون توجه به حرفم دستم را گرفت و پشت سرش کشاند. نگاهم باز به گردنبند گل مریم افتاد و لبخندم عمیق شد. این هدیه ناگهانی عجیب به دلم نشسته بود... **** مراسم نامزدی برخلاف تصور شلوغ و پرزرقوبرق نبود. نیلو و امیر فقط جمعی صمیمی از چند دوست نزدیک و فامیل های درجه یکِ امیر را دعوت کرده بودند.
60
14
#در بلندایٍ نیاز #پارت -233🍃🌻 - نه بابا... من که... خب خوشحال شدم. مسیح یک قدم نزدیکتر آمد؛ نگاه تیزش میگفت دقیقاً فهمیده دارم قایم کاری میکنم. سبحان ادامه داد: - ببینم نکنه مسیح پیشته؟ - آره آره میایم فردا میایم... بعداً حرف میزنیم. و برای اینکه بیشتر لو نروم، تماس را قطع کردم. همین که گوشی را پایین آوردم، سایه ی مسیح افتاد رویم. سر بلند کردم و بالای سرم ایستاده بود. اخم، ابروهای گره خورده و آن نگاه حسود لعنتی؛ با یاداوری چند لحظه قبل و ان بوسه اتشین از خجالت گوش هایم داغ شد اما سعی کردم به روی خودم نیاورم: - چی میگفت؟ گوشی را روی تخت انداختم و خودم را به بیخیالی زدم: - به تو چه؟ چشمهایش باریک شد: - سرمه؟ - هوم. - پرسیدم چی میگفت؟ - لازم نکرده بدونی...خصوصی بود. یک قدم دیگر آمد جلو: -تو با سبحان چه حرف خصوصی داری؟ - واقعاً غیرقابل درمانی... هنوز رو سبحان حساسی؟ خیلی جدی گفت: - آره. بعد مکثی کرد و با همان اخم ادامه داد: - شاید تو توی بچگی بهش علاقه نداشتی... ولی از کجا معلوم اونم نداشته؟ چند ثانیه به صورتش خیره ماندم؛ بعد ناگهان خنده ام گرفت. خنده ای بلند و واقعی؛ آنقدر که مجبور شدم شکمم را بگیرم. مسیح با اخم گفت: - چی اینقدر خنده داره؟ میان خنده گفتم: - تو... تو فکر میکنی سبحان عاشق منه؟ - بعید نیست. این بار بیشتر خندیدم؛ اشک به گوشه چشمم نشست: - وای خدا... مسیح با غیظ نگاهم کرد: - تموم شد مسخر هبازی؟ نفسم را جمع کردم و با لبخند گفتم: - نه اقای خان... سبحان عاشق من نیست... عاشق خواهرته! چند لحظه سکوت شد و مسیح پلک زد: - چی؟ با لذت از بهت صورتش، دست به سینه شدم: - بله... خبر خوشم همین بود... بالاخره شهرزاد بهش جواب مثبت داده. فکش کمی باز ماند؛ انگار مغزش نمیکشید: - سبحان... و شهرزاد؟!! - بله قربان...مدتهاست. مسیح هنوز ناباور بود: - اون سگ از خواهر من خوشش میاد؟ شانه بالا انداختم: - خب خیلی منطقیه که چون جنابعالی درگیر حسودیهای الکی به من بودی اینو نفهمیده باشی! اخم هایش ببشتر درهم رفت: - صبر کن ببینم... تو از کی میدونستی؟ - از خیلی وقت پیش. - و به من نگفتی؟ با شیطنت گفتم: - لازم ندیدم. مسیح دستش را به کمر زد و با حرص گفت: - عالیه... همه تو این خاندان دارن دور از چشم من یه غلطی میکنن...واقعا عالیه...مگه دستم به اون سگ نرسه !
45
15
#در بلندایٍ نیاز #پارت -232🍃🌻 میتوانستم بگویم. باید میگفتم. - مثل همیشه بگو ولم کن. باید تمامش می کردم. اما لبهایم برخلاف عقلم حرکت کردند. خیلی آهسته پرسیدم: - اگه نگم؟ همان لحظه نفس گرفت و چشم هایش وحشی تر از همیشه شد. و دیگر هیچ چیز به اندازه یک پلک زدن هم طول نکشید. دستش پشت گردنم نشست و مرا به سمت خودش کشید. لب هایش روی لبهایم فرود آمد . نه آرام. نه مردد. بوسه ای بود از جنس تمام آن شبهایی که خودش را نگه داشته بود. داغ. محکم. لرزان از عطش فروخورده. نفس از سینه ام کنده شد و انگشتانم بی اختیار در موهای خیسش چنگ زد. او انگار با همین حرکت آخرین بند صبرش را هم از دست داد؛ مرا محکمتر به دیوار فشرد و بوسه را عمیقتر کرد. تمام جهان دور سرم چرخید. فقط بوی او بود. گرمای او بود. و قلبی که نمی دانستم مال من است یا او... وقتی لحظه ای لب هایش را جدا کرد، هر دو نفس نفس میزدیم. پیشانی اش به پیشانی ام چسبیده بود. چشمهایم هنوز بسته بود و لب های متورمم میلرزید. او با صدایی شکسته و ناباور نجوا کرد: - خدا بهم رحم کنه. و دوباره، آرامتر، لب هایش را روی لبم گذاشت. بوسه ای کوتاه تر... اما کشنده تر... انگار داشت مزهام را حفظ میکرد. وقتی کنار کشید، چشمهایم را باز کردم و نگاهش کردم. آن خان عبوس، آن مرد نفرت انگیز، آن قلدرِ غیرقابل تحمل. حالا درست مقابلم ایستاده بود و خودش هم انگار از کاری که کرده شوکه بود. من هم شوکه بودم. اما بدتر از شوک...این بود که دلم میخواست دوباره تکرار شود. هنوز نفسهایمان در هم گره خورده بود که ناگهان صدای زنگ تلفنم از روی تخت بلند شد. مثل کسی که وسط جرم گیر افتاده باشد، پریدم. اما مسیح هنوز همانطور خیره نگاهم میکرد. من هم با دستپاچگی کمربند حوله تنی ام را محکمتر کردم و تقریباً فرار کردم از میان دستانش: - تلفنمه... انگار لازم بود برای فرارم دلیل بیاورم؛ از روی تخت گوشی را چنگ زدم. اسم سبحان روی صفحه افتاده بود. قلبم از هیجان بالا میپرید و سریع تماس را وصل کردم: - الو سبحان؟ مسیح که با همان نگاه خاصش به دیوار تکیه زده بود اخم هایش را در هم کشید و صدای شاد سبحان توی گوشی پیچید: - سلام دکی جون؟چطوری... کجایین شما دوتا؟ کی میاین؟ لبخندم ناخودآگاه کش آمد: - سلام...میایم فردا...تو چرا اینقدر شنگولی. آن طرف خط با ذوقی که به زور خفه میکرد گفت: - اگه بدونی چیشد؟ - چیشد؟ - بالاخره خوشگله بله رو داد! جیغ خفه ای کشیدم: - دروغ نگو... - به جون خودم...خانوم بالاخره کوتاه اومد. ذوق از سر و رویم میبارید اما همزمان چشمم به مسیح بود که دست به سینه ایستاده و با بدبینی نگاهمان میکرد. فوراً لحنم را جمع و جور کردم: - آها... خب... مبارکه. سبحان خندید: - آها خب؟! اینه ذوقت. با سرفه مصنوعی گفتم
51
16
#در بلندایٍ نیاز #پارت -231🍃🌻 موهایش خیس و به هم ریخته بود و حوله به تن داشت . قطره های آب از شقیقه و گردنش سرازیر میشدند اما آنچه نفس را در سینه ام خشک کرد، ظاهرش نبود. چشمهایش بود. آن نگاه دیگر هیچ شباهتی به اخمهای همیشگی نداشت. درمانده و سرخ. و پر از چیزی که دیگر حتی خودش هم نمیتوانست پنهانش کند. همین که مرا پشت در دید، قدم هایش درجا متوقف شد. ابرویش بالا پرید: - نرفتی؟ زبانم بند آمده بود ، فقط بیهوا گفتم: - من... و ساکت شدم؛ نگاهش روی صورتم ماند. بعد خیلی آرام، با صدایی بم و گرفته پرسید: - پشت در وایسادی چی بشه؟ کاش جواب داشتم... اما نداشتم. واقعا نمی دانستم چرا مانده ام؟ برای مسخره کردنش؟ برای دیدن حال خرابش؟ یا برای چیز دیگری که حتی جرئت اسم بردنش را نداشتم؟ لب تر کردم: - هیچی... فقط... پوزخند تلخی زد؛ پوزخندی که اصلاً خنده نداشت: - فقط خواستی ببینی هنوز زنده ام یا نه؟ حرفش به طرز عجیبی به دلم نشست؛ خواستم مثل همیشه با یک نیش و کنایه از این سنگینی جو فرار کنم: اما وقتی قدمی به طرفم برداشت، تمام کلمات از ذهنم پرید. یک قدم؛ بعد قدم دوم... من ناخودآگاه عقب رفتم تا پشتم به دیوار خورد؛ دیگر راه فراری نبود و او مقابلم ایستاد. خیلی نزدیک آنقدر نزدیک که بوی صابون و عطر تنش میان نفسهایم حل شد. دستش را کنار سرم به دیوار تکیه داد؛ حبس شدم میان دیوار و هیکل بلندش. ضربان قلبم رسماً در گوشم میکوبید. زمزمه کردم: - مسیح؟ سرش را کمی خم کرد و چشم از لبهایم برنمیداشت: - بله؟ اب گلوی خشکم را قورت دادم: - چرا اینجوری نگام میکنی؟ نفسش آرام به صورتم خورد: - چون دارم زور آخرمو میزنم. - برای چی؟ چشمهایش را بست، انگار جواب دادن هم برایش سخت بود؛ بعد باز کرد و مستقیم در چشمهایم خیره شد: - برای اینکه نبوسمت... فکر کردم اشتباه شنیده ام؛ اما نه. چشمهایش دروغ نمیگفتند. دستم بی اختیار روی سینه اش نشست؛ شاید برای هل دادنش... شاید برای نگه داشتن خودم. زیر کف دستم، قلبش دیوانه وار میکوبید. صدایم فقط یک نجوا بود: - پس چرا نمیری ؟ لبخند بی جانی زد: - چون تو هم نمیری. جوابی نداشتم؛ چون درست میگفت...اگر میخواستم، از همان اول میرفتم. اما نرفته بودم و مانده بودم. اهسته دست آزادش را بالا آورد و کنار صورتم نگه داشت. نه لمس کرد، نه عقب کشید. آن نزدیکی کافی بود تا تمام تنم بلرزد؛ نگاهش دوباره از چشمهایم سر خورد روی لبم. بعد خیلی آرام، انگار آخرین فرصت فرار را میدهد، زمزمه کرد: - بگو برم سرمه!
59
17
Немає тексту...
55
18
   چهره ی زن ها آینه ی تمام قدِ مَردِ زندگیشان است یک زن هر دوستت دارمی را که نمی شنود  یک خطِ کوچک میشود زیر چشمانش و هر قدر معشوقه اش  دل آزرده ترش می کند پرنده های آسمانِ پیشانی اش  بیشتر و بیشتر می شود زن هایی که در اوج میانسالی  هنوز هم زیبایند زاده ی دستِ مردانِ ماهر ِ صورتگری اند که بهترین اثرِ هنریِ عمرشان را  با "عشق"  آفریده اند و بالعکس زن هایی که زیبایی اشان  در اوجِ جوانی  یکباره ناپدید می شود یک اثرِ هنریِ ناکام ؛زاده ی دست ِ مردانِ ناشیِ صورتگری اند که عشق را فقط در ابعادِ یک تخت جستجو می کنند همه ی زن ها زیبا متولد می شوند  اما همه ی زن ها زیبا نمی میرند  باور کن عشق برای زن همان اکسیر جوانیست... 👌❤️💔
100
19
خــــــــدا                  چقـــــــدر ڪم طاقت شده ایم... چقـــــــدر زود     از ڪوره در مي رويم... چقـــــــدر زود    دڸ مي بنديم... چقـــــــدر زود    دڸ مي ڪنيم... چقـــــــدر زود    دڸ مي سوزانيم... چقـــــــدر زود    دڸ مرده مي شويم... اصلأ انگار             دڸ توي دلماڹ نيست... دائم     دڸ دڸ مي ڪنيم براي همہ چيز... و          دڸ بيچاره را بهانہ ڪرده ايم...     براي  تمام ڪم ڪاري ها...        برای تمام بي توجهي ها   بي مهري ها. خــــــــــداوندا            بہ ناتواني ما رحم ڪڹ          ڪہ بہ مهـــــرباني تو      سخت محتاجيم...☝️ 👌🥀<•♡ᷡᷡ]
94
20
قصه زیبا وجذاب https://t.me/Good_Feeling2024
قصه زیبا وجذاب https://t.me/Good_Feeling2024
84