uz
Feedback
حـس خـوب🍃🌻

حـس خـوب🍃🌻

Kanalga Telegram’da o‘tish
1 611
Obunachilar
+324 soatlar
+37 kunlar
+230 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+19
1 kanalda
Iyun '26
+49
1 kanalda
Get PRO
May '26
+6
0 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+41
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+21
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+92
3 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+42
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+55
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+39
1 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+51
2 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+59
1 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+41
0 kanalda
Get PRO
May '25
+57
0 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+70
1 kanalda
Get PRO
Mart '25
+39
2 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+62
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+55
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+74
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+52
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+71
1 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+33
3 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+63
1 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+28
3 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+12
1 kanalda
Get PRO
May '24
+13
1 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+7
0 kanalda
Get PRO
Mart '24
+11
0 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+5
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+6
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+8
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+19
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+22
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+13
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+15
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+18
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+25
0 kanalda
Get PRO
May '23
+21
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+10
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+7
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+18
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+20
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+29
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+9
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+16
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+56
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+162
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+268
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+218
0 kanalda
Get PRO
May '22
+913
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+433
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+518
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+66
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+61
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+646
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+238
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+361
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+271
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+304
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+120
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+1 379
0 kanalda
Get PRO
May '21
+593
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+686
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
14 Iyul+2
13 Iyul+4
12 Iyul+4
11 Iyul0
10 Iyul+1
09 Iyul+1
08 Iyul+1
07 Iyul+1
06 Iyul0
05 Iyul+4
04 Iyul0
03 Iyul0
02 Iyul+1
01 Iyul0
Kanal postlari
#در بلندایٍ نیاز #پارت -243🍃🌻 و شهرزاد بحث نمیکنیم. فک مسیح قفل شده بود و شهرزاد لرزان گفت: - من راضی نمیشدم داداش...سبحان خیلی سعی کرد...میدونی که من...خب...مدت زمان زیادی افسرده بودم. مسیح نگاه سرخش را از من گرفت و به شهرزاد داد: - توام دوسش داری؟ شهرزاد به انی سرخ شد و من با حرص نگاهی به ان مردک بیشعور انداختم که نمیدانست چه سوالی را کجا بپرسد. شهرزاد سرش را ارام به معنی بله تکان داد و مسیح با اخم خیره سبحان شد: - میدونی این کسی که الآن اومدی از من خواستگاریش میکنی چقدر برام عزیزه...مگه نه؟ سبحان سرش را تکان داد و مسیح ادامه داد: - میدونی اگه اب تو دلش تکون بخوره سر برات نمیزارم...مگه نه؟ سبحان باز سر تکان داد. - پس اینو بدون تو این قضیه من دیگه رفیق صمیمی تو نیستم...برادر شهرزادم و اگه بهش بگی بالا چشت ابروئه میندازمت جلو کفتارا. مهتاب از تهدید مسیح خنده اش گرفت و سبحان گفت: - دمت گرم داداش...حیوون دیگه ای نبود بدی مارو تیکه پاره کنن. شهاب خندید و ماهرخ که تا ان موقع ساکت بود گفت: - من مثل چشام بهت اعتماد دارم سبحان...دختر دسته گلمو فقط میتونم بسپارم دست تو...وقتی خودش راضیه ماهم حرفی نداریم. صورت سبحان درجا باز شد: - یعنی... یعنی موافقین؟ مهتاب دست زد: - بعلههه داماد جان. شهرزاد از خجالت سرش را پایین انداخت و لبخندش تا بناگوش رفت. سبحان هم انگار تازه از زیر گیوتین نجات پیدا کرده باشد، یک نفس عمیق کشید و دستش را روی قلبش گذاشت: - خدایا شکرت ... زنده موندم. همه خندیدند؛ همه جز مسیح. او هنوز با آن اخم لعنتی نگاهش میکرد و سبحان با بدبختی گفت: -داداش تو چرا هنوز قیافت اینجوریه؟ بله رو گرفتم دیگه شل کن. مسیح خیلی خونسرد گفت: - تازه بدبختیت شروع شده. صدای خنده ی جمع دوباره بلند شد و بقیه مراسم در فضایی ارام گذشت ؛ تنها منو مسیح بودیم که ساکت و بیصدا نشسته بودیم. در فکر بود و این فکر هر چه که بود زیادی ازارش میداد انگار . **** مراسم با همه خنده ها و شلوغیهایش بالاخره تمام شد. سبحان را آنقدر دست انداختند که بیچاره موقع رفتن هنوز پر از شرم بود. شهرزاد از خجالت رنگ لبو شده بود و مهتاب و شهاب هم تا آخرین لحظه میخندیدند. بالاخره از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم؛ در را نیمه باز گذاشته بودم و داشتم گوشواره هایم را درمی آوردم که ناگهان در با شدت بسته شد و از جا پریدم. برگشتم و مسیح با صورتی برافروخته و به سمتم می امد. چشمهایی که از کلافگی برق میزد و فکی که انگار داشت می شکست از فشار . بدون مقدمه و خشمگین گفت: - بسه دیگه این بچهبازیا. اخم کردم و او چند قدم آمد جلو: - هر چی منتظر موندم آروم شی، هر چی صبر کردم خودت کوتاه بیای نشد. صدایش پایین بود اما خطرناک: - امشب حرف میزنیم. رو برگرداندم و رفتم سمت آینه: - من نمیخوام حرف بزنم. - سرمه! - گفتم نمیخوام...برو بیرون. هنوز جمله ام تمام نشده بود که یک باره بازویم را گرفت و با چرخشی محکم برگرداندم : - گفتم حرف میزنیم. بازویم میان انگشتهایش تیر کشید و با خشم خواستم دستم را بکشم

2
#در بلندایٍ نیاز #پارت -242🍃🌻 بس بود؟ نه بس نبود! بدون دادن جوابی در را باز کردم و از اتاق بیرون زدم . ساعتی گذشته بود و حالا سبحان با پیشانی عرق کرده و سر به زیر رو به روی مسیحِ اخمو که پا روی پای انداخته بود و با غیض نگاهش میکرد نشسته بود. ماهرخ که هنوز با مسیح حرف نمیزد یه گوشه ساکت نشسته بود و شهرزاد هم کنارش با ان کت و شلوار گلبه ی زیبایش با استرس ناخون هایش را میجوید. شهاب و مهتاب اما از هفت دولت ازاد راحت لم داده بودند و انگار امده بودند سینما. من هم کناری نشسته بودم و مشغول بازی با موهای حنا. شهاب برای بر طرف شدن سنگینی جو صدایش را صاف کرد و گفت: - خب...چه خبر سبحان جان؟ سبحان دستی به پیشانی اش کشید و ضعیف گفت: - سلامتی...اوضاع خوبه... خداروشکر. دم به دقیقه ورِ دل همدیگر بودند و این تعارف پاره کردن هایشان بسی مسخره بود. مهتاب با خنده گفت: - شیطون اصن لو نداده بودی دلت پیش خواهرشوهر عزیزِ ما گیر کرده ها. از بی پروایی مهتاب حتی من هم خجالت کشیدم چه برسد به سبحان بخت برگشته و شهرزادِ خجالتی. مسیح با اخم های درهمش گفت: - خب...میشنوم...از خودت بگو. ابروهای همه از تعجب بالا پرید و این مردک قلدر چه چیزی دیگری را راجب دوست سی ساله اش میخواست بفهمد؟ سبحان دهان بازش را بست و گفت: - خب...حقیقتش...من نمیدونم تو این موقعیتا چی باید گفت... بالاخره بزرگ تر من همیشه ماهرخ خانوم و ایرج خان بودن...و خوب هر چی هم لازمه بدونین از من تقریبا میدونین ... مسیح با جدیت تمام ادامه داد: - چیزایی که نمیدونیم و بگو پس. مکثی کرد و گفت: - مثلا اینکه از کی عاشق خواهر من شدی؟ شهرزاد لب گزید و من خنده ام را قورت دادم؛ سبحان رو به سکته کردن بود بیچاره: - خب...خب...نمیدونم... مسیح چشمهایش را ریز کرد: - نمیدونی؟ سبحان نفس کلافه ای کشید: - خب...یه چند سالی هست. - چند سال؟ - تقریبا دو سه ساله... - دو سه سال؟! این را با تعجب پرسید اما از شدت اخم هایش کم نشد: - دو سه ساله دوسش داری؟؟ سبحان سرش را تکان داد و مسیح ادامه داد: - دو سه ساله دوسش داری الآن اعتراف کردی؟ چرا همون موقع که بهش علاقه پیدا کردی نگفتی؟ نمیدانم چرا دهانم بی اختیار باز شد و بی هوا عین طوطی سخن گو گفتم - یه جوری تعجب میکنی انگار واسه گفتن احساسش بیست سال دیر کرده! تیکه ام را فوری در هوا گرفت و سرش را به سمتم برگرداند. همه نگاهشان به ما بود و مسیح فکش را برهم سابید : - چرا باید بیست سال دیر کنه وقتی کسی که دوسش داره بغل دستش بوده و جلو چشمش؟ قلبم باز دیوانه شده بود و او بی رحمانه ادامه داد: - ادم خیلی باید احمق باشه که دست دست کنه زمان بگذره...ممکنه دختر مورد علاقه اش مالِ یکی دیگه بشه. - خب شاید شهرزاد راضی نبوده و الان راضی شده. - باید عرضه میداشت راضیش کنه. - چیکار میکرد؟ به زور مجبورش میکرد باهاش ازدواج کنه؟ سکوت خفقان اوری در سالن افتاد و همه میدانستند ما اصلا راجب سبحان
36
3
#در بلندایٍ نیاز #پارت -241🍃🌻 دکمه ی پاسخ را زدم و گوشی را کنار گوشم نگه داشتم: - بگو. صدای مضطربش همان اول کار لو داد که حال و روزش از همیشه خرابتر است: - سرمه...کجایی؟ پوزخندی زدم: - کالیفرنیا...کجا باشم جز زندانی که رفیقت برام ساخته؟ نفس بلندی کشید؛ آنقدر بلند که انگار میخواست با همان یک بازدم تمام استرسش را بیرون بریزد اما موفق نمیشد: - استرس دار م. بی اختیار صاف نشستم: - چرا؟ با لحنی آمیخته به درماندگی گفت: - امشب...میام خواستگاری شهرزاد. چشمهایم گرد شد و لبخند ریزی گوشه ی لبم نشست، هرچند سعی کردم صدایم خونسرد بماند نشد: - خب اینکه خبر خوبیه...چه مرگته دیگه؟؟! ناله ی خفیفی کرد: - میترسم سرمه...میترسم مسیح جواب رد بده و بهونه بیاره...اصن تک و تنها باید پاشم بیام اونجا چی بگم به اون برجِ زهر مار ؟ خنده ام گرفت: - سبحان میخوای بیای خواستگاری نه پای چوبه دار . - برای من فعلا هر دوش یکیه! اینبار بلندتر خندیدم و از پنجره به حیاط خیره شدم - ببند بابا پسره لوس...شهرزاد دوست داره...خوانوادشم همینطور...مسیحم که رفیق سی سالته...خواهرشو به کی بده بهتر از تو؟ صدایش هنوز لرزش داشت: - امشب سکته نکنم خیلیه...کاش یه ننه بابایی چیزی داشتم باهام میومدن. آهی کشیدم و دلم از حرفش که هر چند به شوخی میزد ریش شد؛ چند ثانیه ساکت ماند و بعد آرام گفت: - سرمه... - هوم؟ - دعا کن. دعا میکردم؛ البته که میکردم. تماس که قطع شد، گوشی را روی تخت انداختم و چند لحظه بی حرکت نشستم. عجیب بود. در این خانه ای که هر گوشه اش بوی اجبار و اسارت میداد، تنها خبر دلگرم کننده همین وصال احتمالی دو آدمی بود که دست کم یکدیگر را از روی میل می خواستند. لبخند کم رنگی روی لبم نشست و همانقدر زود هم محو شد. امشب قرار بود شبی طولانی باشد. * با تاریک شدن هوا، خانه هم کم کم شکل رسمیتری به خودش گرفت. صدای رفت وآمد خدمتکارها، بوی چای تازه دم، ظرفهای شیرینی و میوه، و پچ پچهای ریز در آشپزخانه، نشان میداد همه چیز برای مراسم خواستگاری آماده میشود. من اما با بی میلی مقابل کمد ایستاده بودم. دستم میان لباسها چرخید و در نهایت روی یک کت و شلوار ساده ی سورمه ای مکث کرد. نه حوصله ی آراستن داشتم، نه میلی به خودنمایی. فقط می خواستم در جمع حضور داشته باشم؛ بی آنکه دیده شوم لباس را پوشیدم؛ شلوارم را مرتب کردم و دکمه های کت را بستم. موهایم را ساده پشت سرم جمع کردم و بدون حتی ذره ای وسواس به تصویر سردم در آینه نگاه انداختم. چهره ای خنثی و چشمانی خاموش. در باز شد و مسیح داخل شد. نگاهش از سر تا پایم لغزید و در چشمهایم ماند. آن برق آشنای خیرگی در مردمکش نشست؛ انگار ساده ترین لباس دنیا هم برای او بهانه ای بود برای بلعیدن من با نگاه. از کنارش رد شدم و شانه ام عمداً به بازویش نخورد؛ آنقدر فاصله گرفتم که بداند هنوز هم از لمس ناخواسته اش بیزارم. صدایش پشت سرم بلند شد: - سرمه؟ ایستادم؛ لحنش درمانده بود: - نمیخوای تمومش کنی؟ بس نیست این همه محاکمه کردن من؟
32
4
#در بلندایٍ نیاز #پارت -240🍃🌻 چیزی نگفتم و مکث کرد؛ بعد آهی کشید که بوی شکست میداد: - من خیلی بد کردم... حرکتی نکردم: - خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم. برای اولین بار در عمرم، صدای ماهرخ را لرزان میشنیدم. این زن همیشه مثل ستون بود. سخت، محکم و غیرقابل نفوذ؛ اما حالا انگار ان ستون ترک برداشته بود . - دارم از عذاب و خجالت میمیرم...من حرف مسیحو باور کردم چون بچم بود...چون اون موقع فکر کردم هیچ دلیلی نداره که مسیح بخواد دروغ بگه...اما داشت...من باید میفهمیدم که یه دلیل واسه دروغ گفتنش هست... پلک بستم و او ادامه داد: - من میدیدم نگاهشو به تو...از همون بچگی...حسادتاشم میدیدم...اینکه دلش نمیخواست تورو با هیچکس شریک بشه...میدیدم ولی به روی خودم نمیاوردم...اما از کجا باید میدونستم او حس احمقانش باعث بشه همچین کاری کنه؟؟ نفس عمیقی کشیدم او باز ادامه داد: - اگه شهرزاد شهادت نمیداد... شاید تا آخر عمرم هم نمیفهمیدم چه ظلمی بهت کردم...من...من تو عمرم از هیچکس عذر نخواستم... مکث کرد: - اصلا نمیدونم باید چجوری طلب بخشش کنم...من بد بودم و بد کردم ولی تو خوب باش...ببخش...هم منو...هم مسیحو...ببخش تا بلکه بتونم این بار سنگین رو دوشمو یکم سبک کنم. حرفش که تمام شد، بالاخره سر برگرداندم و مستقیم نگاهش کردم. چشمهایش خیس بود؛ اما من فقط خسته بودم، خیلی خسته. با صدای سردی گفتم: - از من انتظار بخشش نداشته باشین. صورتش کمی جمع شد و ادامه دادم: - حداقل نه تا وقتی که هنوز توی اسارت شما و پسرتونم. نگاهش افتاد پایین: - سرمه... - من هنوز اینجام چون مجبورم... هنوز اسم اون روی منه چون مجبورم... هنوز هر روز باید آدمایی رو ببینم که باعث و بانی بدبختی من بودن چون مجبورم. صدایم آرام بود اما هر کلمه اش زهر داشت: - پس لطفاً ازم انتظار نداشته باشین با چند تا ابراز پشیمونی همه چی یادم بره. لبش لرزید و بعد خیلی آرام گفت: - مسیح واقعاً دوستت داره... پوزخند تلخی زدم؛ آنقدر تلخ که خودم مزه اش را حس کردم - نه... - داره سرمه... من پسرمو میشناسم. این بار صاف توی چشمهایش نگاه کردم: - اون فقط خودشو دوست داره. نسیم میان برگهای توت پیچید و من ادامه دادم: - اگه منو دوست داشت، منو نابود نمیکرد... صدایم کمی پایین تر آمد: - اگه منو دوست داشت، ازارم نمیداد. - اون بچه بود. با خنده ی کوتاه و بیروحی حرفش را بریدم: - منم بچه بودم و بعدش چی؟ بعدش که بزرگ شد؟ بعدش که فهمید؟ الآن چی عوض شد؟ هنوزم خود خواه و نفرت انگیزه. نگاهش جواب نداشت و من با حرص فروخورده گفتم: - حتی الانم هر کاری میکنه برای اینه که خودش از عذاب وجدان خلاص شه...خودش آروم شه...خودش ببخشه خودش رو. دستم را روی سینه ام گذاشتم: - کسی که عاشق باشه اینقدر زخم نمیزنه....مرهم میشه. ماهرخ کاملاً ساکت شد و چشم بست؛ شاید برای اولین بار داشت پسرش را از چشم من میدید. و من دوباره نگاهم را دوختم به تنه درخت. اینبار درمانده تر و خسته تر... *** صدای زنگ گوشی ام، سکوت کسل کننده ی اتاق را شکست. بیحوصله موبایل را از روی تخت چنگ زدم و همین که اسم سبحان روی صفحه نشست، ابرو درهم کشیدم
36
5
#در بلندایٍ نیاز #پارت -239🍃🌻 روز اول گذشت؛ روز دوم، سوم. و قهر ما همچنان مثل یک دیوار قطور وسط عمارت قد کشیده بود. سر میز صبحانه اگر او مینشست، من دیرتر میرفتم. اگر توی نشیمن بود، ترجیح میدادم توی اتاق بمانم. اما عجیبتر از همه شب ها بود. شب که می شد، من روی تخت دراز میکشیدم. خودم را به کتاب یا موبایل یا هر مزخرف دیگری مشغول نشان می دادم. بعد در باز میشد و مسیح می آمد داخل. بیحرف. کتش را درمیآورد؛ پیراهنش را عوض میکرد، ساعتش را روی میز میگذاشت. بعد... چند دقیقه همانجا میماند. کنار تخت؛ یا کنار کمد، یا گاهی کنار پنجره. بی هیچ کاری. فقط می ماند. انگار منتظر بود. منتظر همان حرکت همیشگی من. منتظر اینکه بالش را بردارم و مثل قبل پرت کنم سمتش و اینطور نشان دهم که میخواهم بماند. اما من با لجاجت تمام بالشش را پرت نمیکردم. و هر شب، بعد از چند دقیقه انتظارِ خاموش، وقتی می فهمید خبری نیست. آه خفیفی میکشید و در را باز میکرد، میرفت بیرون و دیگر برای خواب برنمیگشت. نمیدانستم کجا میخوابد و اصلاً مهم هم نبود. یا حداقل به خودم میگفتم مهم نیست. اما صدای بسته شدن آرام در، هر شب یک چیزی را ته دلم میفشرد. من هم بعد از آن دو شبِ آرامِ تهران، دوباره بیخواب شده بودم دوباره برگشته بودم به همان خیره شدن به سقف. به همان شمردن عقربه های ساعت. به همان غلت زدنهای بی پایان. فقط با یک فرق. این بار عامل بیخوابی ام خاطرات گذشته نبود. صدای بسته شدن در بود. و جای خالی کسی بود که دو شبِ لعنتی به بودنش عادت کرده بودم... * مرخصی اجباری داشت کم کم دیوانه ام میکرد. روز ها بود نه بیمارستان رفته بودم، نه کار مفیدی کرده بودم، نه حتی حوصله داشتم با کسی درست حرف بزنم. صبحها بیدار میشدم؛ چند لقمه با اکراه میخوردم. کمی با همراز مینشستم. از دست شوخی های مهتاب فرار میکردم و دوباره میرفتم گوشه ای کز می کردم. سبحان و شهرزاد هم در شرف علنی کردن رابطه شان بودند اما خبر نداشتند من زودتر به محضر خان رسانده بودم. برای فرار از خفگی، زدم بیرون و هوای حیاط خنک بود. بی هدف میان باغ قدم زدم تا رسیدم به درخت توت قدیمیِ گوشه حیاط. همانجا ایستادم. دستم را روی تنه ی زبر درخت کشیدم و بی هدف به نقطه ای نامعلوم خیره شدم. فکر پشت فکر. حرف پشت حرف. همه چیز توی سرم درهم بود. مسیح. حسادت های احمقانه اش. نگاههای شبان هاش. آن چند دقیقه ماندن و رفتنش. لعنت به او که حتی وقتی حرف نمیزد هم آرامش را از آدم میگرفت. - سرمه؟ صدای آرامی از پشت سرم آمدو برگشتم. ماهرخ بود. بعد از روزها از اتاق بیرون امده بود؛ با سر و صورتی که این چند روز انگار ده سال پیرتر شده بود. نه آن صلابت همیشگی در نگاهش بود؛ نه آن اخمهای سنگی. برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد. من هم بیحرف برگشتم سمت درخت؛ حوصله ی هیچ مکالمه‌ای را نداشتم. اما او جلو آمد؛ آرام و مردد. کنارم ایستاد و صدایش ضعیف بود: - میدونم...شاید حق نداشته باشم باهات حرف بزنم
36
6
#در بلندایٍ نیاز #پارت -238🍃🌻 این جمله را که گفتم، انگار چیزی درونش شکست. یک قدم عقب رفت و نگاهش پر شد. پر از عذاب، پر از پشیمانی، پر از درد. انگار تازه فهمیده باشد حسادتش به چه چیزی بوده! به دختری که اصلاً فرصت زندگی نداشته... به دختری که حتی در آزادی هم زندانی خودش بوده. دستش را دراز کرد: - سرمه... طاقت اینکه دوباره با دو کلمه از او نرم شوم را نداشتم. با کف دست اشاره کردم ساکت شود و اشک از چانه ام میچکید و صدایم میلرزید: - نه... و قبل از اینکه نزدیکتر شود، برگشتم و تقریباً دویدم سمت اتاق. صدای قدم هایش پشت سرم آمد: - سرمه صبر کن. در را کوبیدم و داخل پریدم ؛ قفلش کردم. همان لحظه دستگیره از بیرون تکان خورد. - سرمه... درو باز کن... پشتم را به در چسباندم و سرم را پایین انداختم؛ اشکها بی‌امان میریختند: - برو... - فقط بذار حرف بزنم. - گفتم برو. چند ثانیه سکوت شد؛ بعد صدای مشت آرامش به در خورد. نمیخواستم حتی صدایش را بشنوم. نمیخواستم اگر باز هم آن صدای شکسته را شنیدم، دلم بلرزد. دستم رفت سمت گردنم و نوک انگشتانم خورد به زنجیر. همان گردنبند گل مریم. همان که چند ساعت پیش با آن نگاه نرم انداخته بود دور گردنم. با حرص زنجیر را چنگ زدم: - درش بیار... درش بیار سرمه. خواستم محکم بکشمش؛ خواستم از گردنم بکنم و پرت کنم گوشه اتاق. اما... انگشتهایم دور آویز گل مریم سفت شد و همان جا ماند. با بغض زمزمه کردم: - هیچوقت... هیچ وقت لیاقت بخشیده شدن رو نداری قلدرِ نفرت انگیز... با درماندگی زنجیر را رها کردم؛ آویز گل مریم دوباره افتاد روی استخوان سینه ام. پاهایم دیگر جان نداشت؛خودم را پرت کردم روی تخت و صورتم را در بالش فشار دادم - احمق... احمق... احمق... اشکهایم بند نمی‌آمد. انگار احساساتم مثل نخ های گره خورده به جان هم افتاده بودند.... * آن شب دیگر مثل دو شب قبلش نخوابیدم و باز همان بی خوابی لعنتی گریبان گیرم شد. صبح هم هیچکداممان حرفی نزدیم. نه من. نه او. در سکوت وسایل را جمع کردیم و حتی یک بار هم چشم در چشم نشدیم. سکوت بینمان زیادی عمیق بود. تا فرودگاه... تا هواپیما... تا تمام مسیر برگشت... فقط سکوت من بود و اخم های همیشه درهم ان قلدر . گاهی حس میکردم نگاهم میکند و از گوشه چشم میدیدم که سرش نیمه چرخیده سمت من است. اما من عمداً صورتم را میبردم سمت پنجره؛ لجوج تر از آن بودم که کوتاه بیایم. و زخم خورده تر از آن بودم که حرف بزنم. وقتی رسیدیم عمارت، همه مثل همیشه دم در ریخته بودند. فقط از ماهرخ خبری نبود. اما با دیدن قیافه ی یخ زده ی من و مسیح، ذوق سلام و سؤال هایشان یکی یکی خاموش شد؛ من فقط یک سلام خشک کردم و رفتم بالا. او هم بدون مکث رفت سمت اتاق کارش. همه فهمیدند. بی آنکه چیزی بپرسند، فهمیدند اوضاع خراب است. و خوشبختانه هیچ کس آنقدر شجاع نبود که بخواهد فضولی کند.
39
7
#در بلندایٍ نیاز #پارت -237🍃🌻 ابروهایم از شدت بهت بالا پرید: - این چه سؤال مزخرفیه میپرسی؟ با حرص دستش را لای موهایش کشید: - چرا مزخرفه؟ تو اینجا آزاد بودی... تنها بودی... جوون بودی... شاید... صدایش گیر کرد؛ انگار حتی گفتنش هم دیوانه‌اش میکرد. اما بالاخره جمله را با فشار بیرون داد: - شاید مثه نامزد نیلو...میومده اینج ... قبل از اینکه جمله اش تمام شود، دستم بالا رفت و محکم خواباندم توی صورتش. صدای سیلی در سالن پیچید و سرش به طرفی کج شد. چند ثانیه سکوت مطلق؛ حتی دود سیگار میانمان معلق مانده بود. نفس نفس میزدم و تمام تنم از خشم میلرزید. با صدایی که از شدت عصبانیت می سوخت، گفتم: - کثافت! سرش را آرام برگرداند سمتم؛ جای انگشتهایم روی گونه اش افتاده بود. با داد گفتم: - تو چه فکری راجع به من میکنی؟؟ منو چی فرض کردی؟! با قدمهای بلند آمد سمتم: - امشب مرتیکه جلو روم وایساد و گفت میخواستم ازت خواستگاری کنم...رو چه حسابی؟؟ با خشم هلش دادم: - اون مال قبل بود احمق. - قبلِ چی؟ قبلِ من؟!! با پوزخند تلخی جیغ زدم: - آره قبل تو! قبل از اینکه زندگیمو با اون ازدواج لعنتی به آتیش بکشی نفسش سنگین شده بود: - پس بوده... - چی بوده؟ - خواستگار... مرد... آدم دور و برت... چشمهایم از توهین جمله اش سیاه شد و بی اختیار با مشت به سینه اش کوبیدم: - خفه شو! خفه شو. اما او مچ هر دو دستم را محکم گرفت: - بگو نه! با ناباوری نگاهش کردم: - چی؟ داد زد: - بگو نه! بگو هیچ کس تو زندگیت نبوده...تو قلبت نبوده...بگو سرمه. اشک از شدت خشم توی چشمم جمع شد: - تو روانی شدی... رسماً روانی شدی. فکش میلرزید: - آره شدم..چون تصور اینکه یه مرد دیگه قبل من تو زندگیت بوده داره منو میکشه. با نفرت دستهایم را از میان انگشتهایش کشیدم: - حقته بسوزی! حقته بترکی! چون تو همون مردی هستی که منو انداخت وسط این زندگی... حالا یادت افتاده غیرتی بشی؟ چیه توقع داشتی بشینم تا اخر عمر به پای یه حس بچگانه؟ نفسش برید و من اما بیرحمتر ادامه دادم: - اون موقع که من اینجا تنها بودم و با هزار بدبختی شب و روز میکردم کجا بودی؟ هان؟ حالا اومدی بازخواست میکنی که با کسی بودم یا نه؟ به تو چه اصلًا؟ صدایش آپارتمان را لرزاند: - چون نمیتونم فکر کنم کسی غیر از من حتی بهت فکر کرده باشه. - اگه با کسی بوده باشم میخوای چیکار کنی؟؟ میخای طلاقم بدی؟خب اگه اینطوریه سریعتر دست بجنبون... - محااااله!! برای لحظه ای هر دو ساکت شدیم؛ نفسهایمان بریده و چشمهایمان میان آتش. بعد از کمی مکث پوزخند زدم: - من فرصت اینکارارو نداشتم...اگه داشتم حتما انجام میدادم...چرا که نه؟؟ مگه من حق زندگی نداشتم؟ولی اونقدر تو بدبختی غرق بودم که زمانشو پیدا نکردم ...خیالت راحت خان...این ویرانه دست نخورده فقط مال خودت موند!
42
8
#در بلندایٍ نیاز #پارت -236🍃🌻 - سلام. کاویانی کمی جا خورد. مسیح کنارم ایستاد؛ آنقدر نزدیک که گرمای تنش را حس کردم. نگاهش مستقیم روی صورت کاویانی بود؛ نه لبخند، نه تعارف. فقط اخم. من همان لحظه فهمیدم. شنیده. همه را هم شنیده. کاویانی دستپاچه گفت: - سلام. سریع گفتم؛ - همسرم هستن...مسیح...ایشون هم از همکارای قدیمی دکتر کاویانی. مسیح خیلی کوتاه سر تکان داد و بیچاره کاویانی رسماً رنگ باخت؛ دو سه جمله ی بیربط دیگر گفت و سریع خداحافظی کرد و رفت. من آهسته برگشتم سمت مسیح؛ اخمش درهمتر از قبل بود. زیر لب گفتم: - باز شروع نکنیا. جواب نداد؛ فقط دستش را روی کمرم گذاشت و مرا سمت میز هدایت کرد. نشستیم. و از همان لحظه تا آخر شب سکوت. نه با امیر و نیلو حرف زد. نه با من... فقط نشسته بود. جدی و متفکر. هر از گاهی آب میخورد. هر از گاهی به حلقه دستم نگاه میکرد. و هر بار که نگاهمان به هم میافتاد، چیزی در چشمهایش بود که اصلاً شبیه حسادت ساده نبود. یک جور خشم فروخورده. یک جور طوفان... چند بار سعی کردم سر صحبت را باز کنم اما بی فایده بود. تا آخر مراسم دلم شور میزد. انگار هوا سنگین شده بود. اما مطمئن بودم. مطمئن بودم امشب با این اخمهای خطرناک او، قرار است یک اتفاقی بیفتد. و احتمالاً آن اتفاق، اصلاً آرام نخواهد بود. با تمام شدن مهمانی و خداحافظی با نیلو و امیر، در تمام مسیر برگشت نه من حرفی زدم، نه مسیح. او با دو دست فرمان را چسبیده بود و آنقدر فکش را روی هم فشار میداد که رگ کنار شقیقه اش بیرون زده بود. فهمیده بودم حالش عادی نیست اما نمیفهمیدم چرا. بالاخره وارد آپارتمان شدیم. من کفش هایم را همان دم در با کلافگی درآوردم و بیحوصله رفتم سمت اشپز خانه تا لیوان ابی بخورم. او اما مستقیم رفت کنار پنجره. کتش را درآورد و پرت کرد روی مبل؛ آستینهای پیراهنش را بالا زد. و سیگار روشن کرد. اولی. دومی. سومی. پشت سر هم. انگار میخواست با دود خودش را خفه کند. لیوان اب را روی کابینت کوبیدم و آخر طاقت نیاوردم؛ برگشتم سمتش: - چته تو امشب؟ جواب نداد؛ فقط پک عمیقی زد. اخم کردم - با توام! این بار بدون اینکه نگاهم کند گفت: - قبل از اینکه برگردی... - چی؟ آرامتر اما سنگینتر ادامه داد: - قبل از اینکه بیای عمارت... اینجا با کسی رابطه ای داشتی؟ چند ثانیه طول کشید مغزم جمله اش را هضم کند. بعد ناباور خیره اش ماندم: - چی؟ حالا برگشت و نگاهم کرد؛ آن نگاه آشفته و عصبی اش بدتر از هر چیز بود: - یعنی تو هم مثل نیلو... با کسی دوست بودی اینجا؟
47
9
Matn yo'q...
44
10
ممنون از حضور تون در کانال🙏🙏 بمونید کنارمون لف ندید☺️
ممنون از حضور تون در کانال🙏🙏 بمونید کنارمون لف ندید☺️
44
11
به افتخار مدیر خوبمون 😍😍😍😉😊 🥰
به افتخار مدیر خوبمون 😍😍😍😉😊 🥰
44
12
•خورشت الو🥘• ~🩷 موادلازم گوشت چرخ شده پیاز رنده شده نمک،فلفل،زردچوبه زرشک الو‌خورشتی پیاز خرد شده رب گوجه ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌
•خورشت الو🥘• ~🩷 موادلازم گوشت چرخ شده پیاز رنده شده نمک،فلفل،زردچوبه زرشک الو‌خورشتی پیاز خرد شده رب گوجه ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 😋😋😋سلام درود برشما ظلرتون به همین خوشمزه ای
63
13
‌‌‎‌‌‌ ꧁꧂‎‌♥️شعروادب♥️꧁꧂
‌‌‎‌‌‌ ꧁꧂‎‌♥️شعروادب♥️꧁꧂
68
14
بالاترین سرعت دنیا سرعت رنگ عوض کردن آدم هاست ... ‌‌‎‌‌‌ ꧁꧂‎‌♥️شعروادب♥️꧁꧂
بالاترین سرعت دنیا سرعت رنگ عوض کردن آدم هاست ... ‌‌‎‌‌‌ ꧁꧂‎‌♥️شعروادب♥️꧁꧂
65
15
زندگی همیشه بی نقص نیست اما همواره همانطوری است که شما آن را می سازید، پس در آن خاطرات خوش بسازید. 🌺امروز تون شاد و پر از لح
زندگی همیشه بی نقص نیست اما همواره همانطوری است که شما آن را می سازید، پس در آن خاطرات خوش بسازید. 🌺امروز تون شاد و پر از لحظات بیادماندنی و شیرین🌺 @nabtarin_tex
68
16
احمقانه ترین کار دنیا دلتنگی برای آدماییه که بدون ما ککشان هم نمیگزد در خانه می‌نشینیم، دردهای الکی را به جان میخریم و کاممان را تلخ می‌کنیم، یک دفعه به خودت می‌آیی می‌بینی جوانی‌ات را گذراندی، به دلشوره‌های بیخود برای آدم‌های بیخود تر ! @nabtarin_tex
66
17
"حسین پناهی" حرف قشنگی زد گـــــفت: دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟ سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره ! تو
"حسین پناهی" حرف قشنگی زد     گـــــفت: دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟ سریع بعدش چنتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره ! تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری ! فقط میخوای اون تلخی رو فراموش کنی ! وقتی هم که اون تلخی تموم شد... دیگه میترسی بادوم بخوری ! که نکنه دوباره تلخ باشه !!! عشق مثل اون بادوم تلخه ! بعدش با آدمای زیادی آشنا میشی !!!! ولی فقط برای فراموش کردن اون ! بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی ! در اصل آدما فقط یه بار عاشق میشن ! از اون به بعدش یا واسه فراموشیه یا از اجبارِ تنهایی !
67
18
✨ ظهرتون زیبا و شاد ✨خوشرنگ ترین ظهر دنیا ✨با عـشق و دوستے ✨و آرزوی سلامتے وخوشبختے ✨با لحظه هایی پر از خوشی ✨برای شما مهربان
✨ ظهرتون زیبا و شاد ✨خوشرنگ ترین ظهر دنیا ✨با عـشق و دوستے ✨و آرزوی سلامتے وخوشبختے ✨با لحظه هایی پر از خوشی ✨برای شما مهربانان ✨ روز و روزگارتان شاد ✨زندگیتون دلپذیر ✨ ظهرتون مملو از شادی 💐💐❤️❤️💐💐 🌹🌹
65
19
ترفند درست کردن پاک پول 💌 🔸ترفنددرامدزایی https://t.me/Good_Feeling2024
ترفند درست کردن پاک پول 💌 🔸ترفنددرامدزایی https://t.me/Good_Feeling2024
69
20
خوشبختی حاصل جمع و تفریق لحظات خوشایند و ناخوشایند نیست، بلکه ناشی از نگرش به کلیت زندگی به عنوان چیزی بامعنا و ارزشمند است. در خوشبختی یک عنصر مهم شناختی و اخلاقی وجود دارد. همان‌طور که نیچه گفت، اگر دلیلی برای زندگی داشته باشی، تقریباً هر ناملایمی را می‌توانی تحمل کنی. زندگی مفید، حتی در بطن دشواری‌ها، می‌تواند بی‌اندازه رضایت‌بخش باشد. اما زندگی بیهوده، با هر میزان از رفاه، مصیبتی وحشتناک است. ☆کتاب انسان خردمند اثر ☆یووال نوح هراری https://t.me/Good_Feeling2024
48