1 583
订阅者
-124 小时
-67 天
-2730 天
数据加载中...
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+1
在0个频道中
八月 '26
+28
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+69
在1个频道中
Get PRO
六月 '26
+49
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+41
在3个频道中
Get PRO
一月 '26
+21
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+92
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+42
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+55
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+39
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+51
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+59
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+41
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+57
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+70
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+39
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+62
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+55
在3个频道中
Get PRO
十二月 '24
+74
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+52
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+71
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+33
在3个频道中
Get PRO
八月 '24
+63
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+28
在3个频道中
Get PRO
六月 '24
+12
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+13
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+8
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+22
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+15
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+18
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+25
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+18
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+29
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+9
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+16
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+56
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+162
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+268
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+218
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+913
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+433
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+518
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+66
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+61
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+646
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+238
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+361
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+271
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+304
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+120
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+1 379
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+593
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+686
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 23 九月 | 0 | |||
| 22 九月 | 0 | |||
| 21 九月 | 0 | |||
| 20 九月 | 0 | |||
| 19 九月 | 0 | |||
| 18 九月 | 0 | |||
| 17 九月 | 0 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | 0 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | +1 | |||
| 11 九月 | 0 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | 0 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | 0 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
شب خوبی داشته باشید
💜شـــب خـــوش عزیـزان⭐️
⭐️بـه امـیـد فـردای بـهـتـر💜
💜ســــپــــاســـــگــــزام از⭐️
⭐️همراهی گرم و صمیمانه💜
💜شـمــا دوسـتـان بــاوفــا⭐️
💜تادرودےدیــــــگربــدرود💜
شببخیر
| 2 | شب خوش به امید فردایی روشن | 63 |
| 3 | 没有文字... | 62 |
| 4 | sticker.webp | 66 |
| 5 | sticker.webp | 67 |
| 6 | ❤️❤️:❤️❤️
❤️صفر عاشقی❤️
امشب بی تاب شده ام
آغوش بگشا
و بازوانت را در من گره بزن
و شب بخیر هایت را زمزمه کن ..
❤️ساعت_عاشقی_مبارک_عشق_جانم❤️ | 67 |
| 7 | شبتون در پناه خداوند مهربان🌙✨
https://t.me/Good_Feeling2024 | 67 |
| 8 | 🎲 کدام حیوان در برابر همه ی بیماری های شناخته شده ایمن است ⁉️😳 | 72 |
| 9 | کدام پارچه در زمان خیس بودن مقاوم تر است؟ | 71 |
| 10 | دانستنی : کدام عضو بدن حالت اسفنج مانند دارد؟ | 74 |
| 11 | اطلاعات عمومی : کدام حیوان زیر در صحرا مقاوم تر است؟ | 76 |
| 12 | سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
به اخرین شب شهریور وآخرین لحظه های تابستان رسیدیم
امیدوارم
پاییز خوبی درپیش رو داشته باشید
مهــــرتـــان پــرمهـــروزیبــــا🍁🍂
رمان وداستان تقدیمتان🙏🌻🍃 | 81 |
| 13 | #عروس- استاد
#پارت : 45🍃🌻
نامحسوس اشاره ای به آرمین کرد و خودش هم پنجره ی قدی رو باز کرد و رفت بیرون.
آمین رو کرد به من و گفت
_تو برو بالا،منم الان میام.
به روی خودم نیاوردم که اشاره ی ستاره رو دیدم،سری تکون دادم و به سمت پله ها رفتم. میانه ی راه ایستادم و به آرمین نگاه کردم که به همون سمت رفت .
راه رفته رو برگشتم،با احتیاط قدم برداشتم و صداشون رو از توی اتاق شنیدم… خداروشکر که در اتاق نیمه باز بود و تونستم آرمین و ببینم که رو به ستاره با اخمای در هم گفت
_آویزون شدی،می دونی که بدم میاد.
ستاره قدمی بهش نزدیک شد و با صدای دلبرانه ش گفت
_تو از من بدت نمیاد آرمین اینو اعتراف کن.
آرمین با خونسردی سری تکون داد و گفت
_اوکی هانی اعتراف می کنم ازت بدم نمیاد،ولی دیگه باهات حال نمی کنم،هیچ کدوم از حرفات روحم و ارضا نمی کنه،می دونی که از آدمای خاص خوشم میاد.
دست توی جیبش کرد و سیگاری بیرون کشید.ستاره با طعنه گفت
_هه،منظورت از خاص که اون دختره نیست نه؟من سالهاست می شناسمت،تو با این تیپ دخترا کاری نداری.
سیگارش رو آتیش زد و گفت
_اتفاقا با این یکی کار زیاد دارم،اگه پرت به پرم نخوره.
_یعنی باور کنم دوستش داری؟
با حالت جذابی دود سیگارش رو فوت کرد و گفت
_باور نکن،من هیچ کس و دوست ندارم.
ستاره با لبخند محوی نزدیک تر شد و گفت
_اما منو دوست داشتی.
سیگار رو از کنج لب آرمین برداشت و روی زمین انداخت،زیر پا لهش کرد و قدمی بهش نزدیک شد… دستاش رو روی سینش گذاشت وبا عشوه گفت
_ببین آرمین،تو تمام مدتی که باهام بودی اجازه ندادم رابطه ای بینمون باشه،به احترامم صبر کردی،دختر بازی و گذاشتی کنار اما الان با هانایی.مطمئنم هر شب زیر آبی میری.اون دختر بلد نیست چطور دلبری کنه.من قلق تو بلدم،بیا گذشته رو فراموش کنیم و دوباره باهم باشیم عزیزم. اوکی؟ | 69 |
| 14 | #عروس- استاد
#پارت : 44🍃🌻
چند ساعت بعد رسیدیم.باغ بزرگ و زیبایی که فهمیدم مال آرمینه…
زودتر از همه ما رسیدیم و بعد استادآریافر و ترانه و بعد هم ستاره و دوستش و در آخر دو تا ماشین دیگه که هر کدوم یه زوج بودن.
همگی از ماشین پیاده شدن،زیرزیرکی نگاهی به ستاره انداختم.مانتوی مشکی و شال و شلوار سفیدی پوشیده بود که زیادی بهش میومد.
نگاهی به آرمین انداختم و وقتی دیدم مشغول حرف زدن با استاد آریاست نفس راحتی کشیدم که همون لحظه صدای ظریفی کنار گوشم گفت
_یعنی اینجا مال استاد تهرانیه؟
سرمو برگردوندم و با دیدن چشمای گرد شده ی ترانه خندم گرفت و سری تکون دادم که گفت
_ببینم خونه شم همین قدر بزرگه؟
نگاهی به دور تا دور باغ انداختم و گفتم
_دست کمی نداره.
زد به شونم و گفت
_خوش به حالت دختر تو قصر زندگی می کنی.
سکوت کردم و چیزی نگفتم،قصری که به دیو دو سر بالا ی سرته به چه دردی می خوره؟
خواستم حرفی بزنم که صدای دلبرانه ی ستاره مانع شد.
_آرمین گفته باشم من تو همون اتاق بزرگه که مخصوص خودم بود می خوابم،وسایلامم همه اونجاست.
مات و مبهوت نگاهش کردم،یعنی ستاره قبلا اینجا بوده؟تازه با آرمین…
دستم مشت شد،از تصورشون توی یک اتاق گر گرفتم و به آرمین نگاه کردم،اونم نگاهش به من بود .
با دلخوری رو برگردوندم در حالی که سعی می کردم به روی خودم نیارم به طرف دیگه ای خیره شدم که دستم گرم شد و صدای آرمین رو شنیدم که گفت
_متاسفم ستاره ولی سپردم اونجا رو واسه منو زنم آماده کنن تو می تونی توی اتاقای پایین بخوابی.
نگاهی به نیم رخ خونسرد آرمین انداختم،ستاره معنادار نگاهش کرد و گفت
_باشه،هر طور میلته.
بدون اینکه دستمو ول کنه به سمت ویلا کشوند.
داخل ویلا هم کم از بیرونش نداشت.
همه رفتن سمت اتاقا تا برای خودشون جا پیدا کنن،رومو برگردوندم سمت آرمین تا برای حمایتش تشکر کنم که نگاهش رو میخ شده به سمتی دیدم.مسیر نگاهش رو دنبال کردم و با دیدن ستاره اخمام در هم رفت | 68 |
| 15 | #عروس- استاد
#پارت : 43🍃🌻
با چشمای اشکی نگاهش کردم…هیچ وقت دلم نمی خواست جلوی این بشر گریه کنم اما الان بدجوری فریادش روی دلم درد کرده بود.
رومو به سمت پنجره گردوندم و با پشت دست اشکامو پاک کردم…
توی سکوت اشک می ریختم،بعد از ده دقیقه صدای فین فینم توی ماشین پیچید…
نیم نگاهی بهم انداخت و طولی نکشید که ماشین و کنار جاده پارک کرد.
صدای بمش توی ماشین پیچید
_ برگرد ببینم.
واکنشی نشون ندادم
دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو برگردوند.
چشمامو ازش دزدیدم و به پایین دوختم.
با شصتش اشکای روی گونم رو پاک کرد و گفت
_گریه نکن.
با این حرفش اشکام بیشتر جاری شد… کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت
_هانا دارم میگم گریه نکن.
بازم سکوت کردم.با کلافگی دستشو دور شونه هام انداخت و بغلم کرد.
اشکم بند اومد و مات و مبهوت موندم… اولین باری بود که این طوری بغلم می کرد.
بوسه ی کوتاهی روی سرم زد و گفت
_معذرت می خوام
دیگه نفسم بالا نمیومد…این آرمین بود؟آرمین بود که این طوری مهربون بغلم کرد و گفت معذرت می خوام؟
یه لحظه حس کردم شاید پرت شدم توی یه ماشین دیگه.
ازش جدا شدم و نگاهی به صورتش انداختم…واقعا آرمین بود،با همون صورت جذاب و خواستنی…
با پشت دست اشکامو پاک کرد و گفت
_گریه نکن باشه؟خواهش می کنم.
سکسکه ای کردم و سری تکون دادم،لبخند محوی زد و ماشین روشن کرد.
به رو به رو چشم دوختم…هنوز توی شوک بودم اما به این فکر کردم نقطه ضعف آرمین اشکه…
لبخند محوی روی لبم نشست،چقدر مهربونیش جذاب بود | 72 |
| 16 | #عروس- استاد
#پارت : 42🍃🌻
نگاهی با عصبانیت بهش انداختم و گفتم
_چرا؟
با خونسردی ماشینو راه انداخت و گفت
_اونش به تو ربط نداره.
کارد می زدی خونم در نمیومد،با دندون های بهم چفت شده غریدم:
_خیلی هم مربوطه چون که من…
نتونستم ادامه ی حرفم و بزنم،چی می گفتم؟می گفتم زنتم؟ ولی من بیشتر برده ش بودم تا زنش.
پوزخندی زد و با طعنه گفت
_می بینم که تعصبات شروع شده؟هوا برت داشته زنمی و اختیار دار؟من واسه کارام به هیچ کس حساب پس نمیدم جوجه تو که جای خود داری.
پک محکمی به سیگارش زد و پنجره رو باز کرد و سیگارو از پنجره بیرون انداخت.
صاف نشستم و در حالی که پوست لبم رو می جویدم به رو به رو نگاه کردم.
کلی ماشین پشت هم بودیم که سرعت آرمین از همه بیشتر بود…ساعتی گذشت حوصلم واقعا سر رفته بود… داشتم با بی حوصلگی به اطراف نگاه می کردم که دستم گرم شد،متعجب برگشتم… آرمین بود که دستم و گرفته بود…
یک تای ابروم بالا پرید،دستمو به سمت لب هاش برد و چندین بار پشت دستم و بوسید…کم مونده بود شاخ در بیارم که چشمم به ماشین ستاره افتاد. همراه یه دختر دیگه توی ماشین بود و داشت به ما نگاه می کرد .
خواستم دستم و بکشم که اجازه نداد… دندون هامو روی هم فشار دادم و غریدم
_اون قدر بدبختی که برای یه دختر نقش بازی می کنی!
عصبانی شد،دستم و ول کرد وبا خشم غرید
_ببند دهنتو…
با سرکشی جواب دادم
_نبندم چی کار می کنی؟دروغ میگم؟تو با تمام خودخواهیت یه موجود ضعیفی که توان مقابله کردن با یه دختر رو نداری،تو یه آدم بزدلی که کارتو با زور و تهدید پیش می بری،یه نامرد که بقیه براش مهم نیستن،فقط خودت آدمی اما بذار بهت بگم از نظر من تو آدم نیستی،کسی که به اسم استاد دانشگاه تدریس می کنه ولی راحت یه دختر و می خره یه آدم بی شرف و نامرده که…
با پشت دست سیلی محکمی به صورتم کوبید اون قدر محکم که حرفم قطع شد و طعم خون توی دهنم حس کردم.
غرید:
_دعا کن توی ماشینیم چون اگه توی خونه می بودیم قسم می خورم با کمربند همه جاتو سیاه و کبود می کردم. الانم ببند دهنتو تا روی سگم بالا نزده و پرتت نکردم پایین | 69 |
| 17 | #عروس- استاد
#پارت : 41🍃🌻
سوار ماشین شدم،خودمم می دونستم بد حالش و گرفتم ولی اصلا دلم نسوخت.
حقشه،خودخواه عوضی…
با مکث طولانی سوار شد و درو چنان بهم کوبید که یه لحظه فکر کردم الان در از جاش در میاد.
پوزخندی زدم و صاف نشستم… با عصبانیت پاشو روی گاز فشرد و از خونه بیرون زد.
معلوم بود عصبانی و کلافه ست که با این سرعت رانندگی می کرد اما من برعکس اون خونسرد بودم
کل مسیر به سکوت طی شد،اون طور که فهمیدم قرار اول جاده بود.
از استاد آریا آدرس گرفت و در نهایت ماشین رو کنار جاده نگه داشت.
اما چیزی که برام عجیب بود این بود که کلی ماشین کنار جاده نگه داشته بودن و چند تا دختر پسر هم کنار ماشین ها بودن.
فکر می کردم فقط ما چهار نفریم.
وقتی نگه داشتیم اولین نفر استاد آریا به سمتمون اومد… به احترامش پیاده شدم،با آرمین دست داد و با خوشرویی به من سلام کرد.
ترانه به سمتم اومد،دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_دیر کردین.
باهاش دست دادم و گفتم
_تقصیر آرمین بود بلند نمیشد،آخرم با یه پارچ آب بیدارش کردم.
استاد آریایی قهقهه ای زد و آرمین چپ چپ نگاهم کرد .
ترانه با خنده گفت
_واقعا؟نمیاد بهشون.
خواستم بگم به این بشر خیلی چیزا نمیاد که با دیدن ستاره حرف توی دهنم ماسید.
با لبخند به سمتمون اومد و در کمال بی چشم و رویی روبه روی آرمین ایستاد.
دستش و به سمتش دراز کرد و گفت
_خوش اومدی.
آرمین با بی تفاوتی سر تکون داد و بی اعتنا به دست دراز شده ی ستاره رو به من گفت
_سوار شو زیاد بقیه رو معطل نکنیم.
نتونستم جوابشو بدم…خدایا اگه توی این سفر ستاره هم باشه که این سفر آخرم میشه.
می دونم با دو تا عشوه آرمین رو رام خودش می کنه.
دوباره یاد بوسه شون افتادم و تنم لرزید.
ترانه سرش رو زیر گوشم آورد و گفت
_رقیب عشقی؟
آب دهنم و قورت دادم و چیزی نگفتم
خودش فهمید که با لبخند گفت
_ نگران نباش…نمی ذاریم بهش خوش بگذره.
سری با درموندگی تکون دادم.
استاد آریا دست ترانه رو گرفت و گفت
_بریم عزیزم،زیاد معطل نکن .
ترانه سری تکون داد و دستش رو به علامت خدافظی بالا آورد .
ستاره می خواست حرفی بزنه که آرمین عینکش رو به چشمش زد و انگار که اون وجود نداره سوار شد.
بدون اینکه نگاه ازش بگیرم سوار شدم…
به محض نشستن گفتم
_تو اینو دعوت کردی؟
سیگاری گوشه ی لبش گذاشت… روشن کرد و گفت
_من دعوت کردم مشکلی داری | 73 |
| 18 | 没有文字... | 72 |
| 19 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_بیستوپنج
اولین صفحه، عکس چند تا بچه ی کوچیک بود.عزیز از همه کوچیک ترشو نشون داد:_این مادرت هست.
نگاهی به عکس که داد می زد که چقد قدیمی هست انداختم.عزیز همین جور آلبوم ورق می زد و عکس ها رو نشون می داد تا رسید به دختر شونزده یا هفده ساله ای.دست گذاشت روش._این مریم هست، مادرته که یک ماه قبل از اینکه برای همیشه ناپدید بشه رفته بودیم عکاس خونه و اونجا انداخت.آهی کشید:_نمی دونم چرا هیچ وقت برنگشت. نیومد که بگه کسی و دوست داره.این مرد دیدی دو برابر مریم من سن داره.
نگاهم خیره ی عکس مادری شد که هیچ وقت ندیده بودمش، طعم آغوششو نچشیدم، صداشو نشنیدم.کشیده شدم بغل گرم مامان، صورتمو بوسید:_دخترم هیچ وقت نذاشتم حسرت بی مادری بچشی،نمی دونم که چقدر موفق شدم.
هق زدم:_تو مادرمی مادر من ، دوست دارم خیلی..
_فدای تو بشم.
اشکام و پاک کردم:_شما می دونید کجا خاکش کردن؟
عزیز سری تکون داد به معنی آره.
_فردا بریم.
_بریم عزیزم..
شب و خونه عزیز موندیم. ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما خواب به چشمام نمی اومد.باورش برام سخت بود که تو این مدت مادری داشتم و پدری دارم.
به پهلو شدم چطور می تونم برا مدتی از خانواده ام دور باشم و نبینمشون، امکان نداره.سری تکون دادم و چشم هام و بستم.
صبح با نوازش دستای مامان چشمام و باز کردم.وقتی دید چشمام و باز کردم لبخندی زد:_پاشو دخترم صبح شده.
از جام بلند شدم،آبی به دست و صورتم زدم....چند وقت می شد که از هلنا خبری نداشتم.آهی کشیدم و سر سفره صبحانه نشستم.
_عزیز امروز میریم؟
_میریم دخترم اول صبحانتو بخور.
اشتها نداشتم اما بخاطر مامان و عزیز چند لقمه ای خوردم.بابا رفته بود مغازه.
از جام بلند شدم تا برم آماده بشم.بعد از آماده شدن از اتاق بیرون اومدم، مامان و عزیز هم حاضر شده بودند.
صدای زنگ خونه بلند شد.
مامان گفت:_برو در باز کن حتما سامان هست.
کفشام و پام کردم و رفتم سمت در، در و باز کردم.سامان با دیدنم لبخندی زد.
_آماده این؟
_آره.....
عزیز و مامان هم اومدن، سوار ماشین شدیم.
بعد از بیست دقیقه سامان ماشین و کنار بهشت زهرا نگه داشت.از ماشین پیاده شدم.
نگاهی به درخت های تنومند و بلند اطراف انداختم.با عزیز و مامان هم قدم شدم.
بعد از طی کردن مسافتی عزیز کنار سنگ قبری ایستاد.نگاهم و به نوشته روی قبر دوختم:مریم نستو ..
تاریخ ولادت و تاریخ فوت نوشته بود.
زانوهام شل شدن و کنار سنگ قبر نشستم.
دستم رو به سنگ سرد رسوندم.سردی سنگ لحظه ای مور مورم کرد.آروم روی اسمش دست کشیدم.قطره اشکی از چشمم روی سنگ چکید .آروم لب زدم:+تو مادر منی پس چرا پیشم نبودی؟ چرا بزرگ شدنم رو ندیدی؟
می بینی بعد بیست وپنج سال دخترت اومده سر خاکت؟ نمیدونم اسممو میدونی یا نه؟
بذار خودم بگم اسمم دریاست...چهرم و نمی دونم به کی رفته، شایدم هیچکس.دستی روی شونه ام نشست.
یه دست مردونه و محکم، صدای گرفته سامان بلند شد:_دریا تو خواهرمی و این هم عمه ماست.
با صدای لرزونی گفتم:_تو می دونستی که من خواهرت نبودم، دختر عمه ات بودم؟
_نه ولی الآن هم هیچ فرقی نکرده و تو خواهری خودمی.
صدای گریه عزیز بلند شد.می دونستم که چقدر براش سخته اونم مرگ دختر جوانش
سامان بلندم کرد.نگاهم و به آسمون دوختم.
من هیچ وقت بی مهری و بی محبتی احساس نکردم.هیچ وقت فکر نمی کردم و نخواهم کرد خانواده ام پدر و مادر خودم نباشن.
مامان کمک عزیز کرد تا بلند بشه.و باهم از بهشت زهرا اومدیم بیرون.
تا رسیدن به خونه نگاهم به خیابونایی که از
بچگی توش بزرگ شده ام چشم دوختم.
چند روزی می شد که سر کار نرفته بودم و همه اش خونه بودم.
فکرم مشغول بود،توی خودم بودم که بابا کنارم نشست:_دختر بابا چطوره؟
لبخندی زدم:_خوبم بابا جون،چیزی می خواین بگین؟
بابا دست دست کرد گفت:_فکراتو کردی؟
_راجب چی؟
_این که پیش پدرت بری.
دل گیر چشم از بابا گرفتم گفتم:_شما دیگه دوستم ندارین؟
_این چه حرفیه بابایی، تو عزیز دل بابایی هستی... درسته دخترم هرچند اون بد کرده اما اونم پدرته و فقط به وصیت مادرت گوش کرده.
_من دوست ندارم برم پیششون.
_دخترم اون مریضه، شاید خیلی زیاد زنده نباشه. حق داره ببینتت برای مدتی دخترم.
نگاهی به بابا انداختم:_واقعا مریضه؟
بابا سری تکون داد:_آره دخترم،خودم آزمایشش و دیدم..
_مریضیش چیه بابایی؟
_سرطان عزیز بابا، بزار حداقل دل اونم به دیدن و بودنت خوش باشه. تو که همه زندگی مایی دخترم.
تو فکر رفتم..
_چی شد بابا؟ بهش بگم چند وقتی پیشش میری؟
شونه ای بالا انداختم:_هرچی شما بگین.
بابا پیشونیمو بوسید و رفت تا مثلاً به پدرم زنگ بزنه.قرار شد فردا بیاد دنبالم، تا چند روزی برم خونه اش.توی اتاقم بودم که صدای ایفون اومد.بعد از چند دقیقه صدای عمو و زن عمو از اتاق بیرون اومدم.هلنا با دیدنم اومد سمتم...
ادامه دارد.....
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾ | 78 |
| 20 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ساتین_۲
#قسمت_بیستوچهار
شونه ای بالا انداختم، کفشامو در آوردم.وارد سالن عزیز شدیم.نگاهی به سالن انداختم.
بابا، عزیز، مامان .
نگاهم روی مردی قد بلند وچهار شونه افتاد که پنجاه و خورده ای بهش می خورد.در اولین نگاه تنها چیزی که خیلی توجه ام رو به
خودش جلب کرد چشم های فوق العاده مشکیش بود..
_سلام..
از جاش بلند شد...نگاهی سوالی به مامان انداختم.
مامان یهو گریه کنان از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت.خواستم برم دنبال مامان که سامان مانع شد...
_سامان اینجا چه خبره؟
_نمیای پیش من دخترم؟
_دخترم؟!
_عزیز اومد سمتم و دستمو گرفت:_بیا دخترم برات توضیح میدم ..
روی مبل کنار عزیز نشستم:_یادته که بهت گفته بودم یک عمه به اسم مریم داشتی؟
_بله و سال ها پیش مرده.
عزیز سری تکون داد:_این آقا شوهرشه...
نگاهی به مرد انداختم :_خوب اینجا چیکار می کنن؟
عزیز سرش و انداخت پایین :_اومده دنبال دخترش.
_وا! مگه دخترش پیش ما هست؟
_آره عزیزم..
با تعجب و چشمای گرد شده به عزیز نگاه کردم.با صدای لرزون گفتم:_خوب اون دختر کیه؟ من می شناسمش؟
_اره دخترم میشناسیش ...
_کیه عزیز؟
_تو دخترم..
با شنیدن این حرف سریع از جام بلند شدم.
_اینا چیه که الان دارید می گید؟ کی پدرمنه ؟! من یک مادر بیشتر ندارم.
همون مرد از جاش بلند شد وگفت:_من پدرتم..
با دستم به پدرم اشاره کردم :_اون پدر منه
یهو بغضم شکست و داد زدم دروغ می گین .دروغ می گین ،این حرفا همش دروغه.
سامان گفت_هیس آروم باش ،دریا تو خواهر خودمی.
هق زدم:_ یعنی بیست وپنج سال زن داییم رو مامانم گفتم؟ امکان نداره..
سامان گفت:_آروم باش، جون سامان آروم باش.
_نمی تونم سامان، یهو بعد از بیست وپنج سال بفهمی خانواده ای که باهاش زندگی کردی از جون برات عزیزترن پدر ومادرت نباشن.
یهو کشیده شدم:بابا بود....
_کی گفته که دختر ما نیستی؟ تو عزیزمنی و تک دخترمی..اما بابا جون بشین و حرفای این مرد هم گوش کن.
_چه حرفی بابا این همه سال کجا بود؟
_آروم عزیز بابا، خودش بهت توضیح میده فقط دیگه گریه نکن دخترم.
با بابا رو مبل نشستیم، به مرد روبه روم خیره شدم.نگاهی بهم انداخت گفت : کیارش خان هستم.
نتونستم خندم و پنهون کنم گفتم:_ببخشید زمان خان و خان بازی خیلی وقته که تموم شده ،فکر کنم بیست وپنج سالی میشه.
لبخندی زد:_بله درست میگی دخترم.
نفسم و دادم بیرون:_برای چی بعد از این همه سال اومدین دنبال من؟ تازه یادتون افتاده که یک دختری هم دارین؟
کمی تو جاش جا به جا شد:_من به وصیت مادرت گوش کردم و تو رو پیش خانواده خودش گذاشتم. حالا هم اومدم دیدن دخترم.
این حق و ندارم که دخترمو ببینم؟
لب زدم:+دخترم... دخترم...
_ببین عزیزم ،خواست مریم مرحومه بود تا بزرگ شدنت نیام دیدنت، اما دیگه طاقت نیاوردم و اومدم دیدنت.
_دیدین ،حالا می تونید برید.
_دوست نداری برای مدت کمی با پدرت زندگی کنی؟
_نه دوست ندارم.
_اما من دوست دارم دخترم فقط برای مدتی؛
خواهش می کنم و بعد میتونی برگردی پیش خانوادت.
نگاهی به بابا و بقیه انداختم:_فعلا نمی دونم، باید کمی درموردش فکر کنم.
ازجاش بلند شد اومد سمتم دستاشو باز کرد گفت:_بزار بغلت کنم،تو دختر عشقمی.
با نارضایتی از جام بلند شدم،مرد تنومندی بود ابهت خاصی داشت.
هیچ حسی بهش نداشتم...
-فکراتو بکن دخترم.
سری تکون دادم.بعد از خداحافظی از بقیه رفت.مامان با چشم های قرمز بهم خیره شد.
از جام بلند شدم و محکم بغلش کردم.
_دریا فدات بشه، چرا گریه میکنی؟
با صدای گرفته ای گفت:_گریه نکنم؟ مگه میشه گریه نکنم؟ من بزرگت کردم، چهل روزت هم نبود که آوردنت ،یک دختر کوچولوی قرمز بودی، خیلی ضعیف
بودی با جون دل بزرگت کردم.هیچ وقت فکر نکردم تو دخترم نیستی.
_من دخترتم مامان، دخترتم.
دستی به صورتم کشید.
با تردید پرسیدم_مریم...
عزیز به عکس آقاجون خیره شده بود.
_مریم ته تغاری من و آقاجونت بود. تازه دانشگاه قبول شده بود.سال های اخر حکومت شاه بود.همیشه کله اش باد داشت.
یه روز رفت دیگه هیچ وقت از دانشگاه برنگشت.نمی دونیم چند ماه ازش بی خبر بودیم.یه روز بهاری همین مرد تو رو آورد.
و گفت: همسر مریمه و مریم سر زایمان از دنیا رفت.آقاجونت نتونست تحمل کنه وسکته کرد، آبروشو از دست رفته می دونست.محمد و سارا ،نگاهشو به مامان دوخت ، قبول کردن تا تو رو بزرگ کنن.....
از اون روز تو شدی دختر محمد.همه ی ما دوست داشتیم چون تنها یادگار مریمی.
قطره اشکی از چشمم چکید.
صدای عزیز بغض داشت.
_عزیز عکسی ازش داری؟
عزیز سری تکون داد، از جاش بلند شد رفت سمت اتاقش،باورم نمی شد همه زندگیم تو یک روز اونم تو چند ثانیه زیر رو بشه که بفهمم مادری داشتم که هرگز ندیدمش یا پدری که من و رها کرده و رفته...
عزیز از اتاق بیرون اومد.آلبومی دستش بود.
کنارم روی زمین نشست و آلبوم رو باز کرد.
✾࿐༅🍃🌻🍃༅࿐✾ | 69 |
