1 607
订阅者
-324 小时
+27 天
+130 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+23
在0个频道中
五月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+41
在3个频道中
Get PRO
一月 '26
+21
在2个频道中
Get PRO
十二月 '25
+92
在3个频道中
Get PRO
十一月 '25
+42
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+55
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+39
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+51
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+59
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+41
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+57
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+70
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+39
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+62
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+55
在3个频道中
Get PRO
十二月 '24
+74
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+52
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+71
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+33
在3个频道中
Get PRO
八月 '24
+63
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+28
在3个频道中
Get PRO
六月 '24
+12
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+13
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+8
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+19
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+22
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+15
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+18
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+25
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+18
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+29
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+9
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+16
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+56
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+162
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+268
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+218
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+913
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+433
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+518
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+66
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+61
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+646
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+238
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+361
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+271
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+304
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+120
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+1 379
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+593
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+686
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 14 六月 | +1 | |||
| 13 六月 | +1 | |||
| 12 六月 | +2 | |||
| 11 六月 | +3 | |||
| 10 六月 | +1 | |||
| 09 六月 | +2 | |||
| 08 六月 | +2 | |||
| 07 六月 | +2 | |||
| 06 六月 | +2 | |||
| 05 六月 | +1 | |||
| 04 六月 | +2 | |||
| 03 六月 | +2 | |||
| 02 六月 | +1 | |||
| 01 六月 | +1 |
频道帖子
| 2 | کانال سرنوشت بدنوشت
@nemt2 | 49 |
| 3 | 没有文字... | 49 |
| 4 | ممنون تا این لحظه همراهمون بودید | 43 |
| 5 | شب خوبی داشته باشید | 44 |
| 6 | ـــ♥️ــ ــ ــ ـ
💋💋:💋💋
در صفرعاشقی
یڪ آسمان علاقہ
را نذر چشمانت مےڪنم
تا بدانے
پر از دوست داشتنِ توام
و تو بے نهایت ترین
نهایتِ زندگے منے
صفرعاشقی مبارک عشقم😍♥️
| 49 |
| 7 | .. ' 12 '..
9- ↑ -3 ♥️⁰⁰:⁰⁰♥️
' . 6 . `
ˡ ˡᵒᵛᵉ ʸᵒᵘ
'تُـورادارممیـان
هَرآنچهِکهنَدارم
♥️♥️⏰♥️♥ | 48 |
| 8 | 🏴 ◼ بوی محرم میاد
▪️هر کجا مینگرم
▪️بوی خدا می آید
▪️بوی سیبی اسٺ که
▪️از کرب وبلا می آید
▪️یک روز دگر
▪️عرش به خود می لرزد
▪️یک روز دگر
▪️ماه محرم و عزا می آید
◼ایام سوگواری
اباعبدالله(ع) برشما تسلیت باد🏴 | 49 |
| 9 | دوستان سلام
لطفا برای داداش امیر 26دعا کنید
ایشون رفتن تو کما
لطفا براشون دعاکنید
خدا به همسروبچه هاش ببخشتش
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 | 51 |
| 10 | لایکتون گلبارون
ݪایــــڪ ❤️ داڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️دااڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️❤️داااڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️❤️❤️
ݪایــــڪــ❤️❤️❤️داااڔیــــݧ
ݪایــــڪــ❤️❤️دااڔیــــݧ
🕊🍂ݪاایــــڪ👍
🕊🍂ݪااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاااایــــڪ👍
🕊🍂ݪااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪااااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاااااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪااااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪااااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاااایــــڪ👍
🕊🍂ݪااایــــڪ👍
🕊🍂ݪاایــــڪ👍
ݪایــــڪ ❤️ داڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️دااڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️❤️داااڔیــــݧ
ݪایــــڪ ❤️❤️❤️❤️
ݪایــــڪــ❤️❤️❤️داااڔیــــݧ
ݪایــــڪــ❤️❤️دااڔیــــ | 64 |
| 11 | فقط اون آخری😂
🗿از دست ندیدن پست آخر 😂😂😂😂😂🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀🏃♀
تا ریمو نشودم صلوات 😂😂😂😂🏃♀🏃♀
♾💞🌹💞♾ | 85 |
| 12 | 没有文字... | 78 |
| 13 | ✨یارب دل ما را
تو به رحمت جان ده...
✨درد همه را
به صابری درمان ده....
✨این بنده نداند
که چه می باید خواست...
✨داننده تویی
هر آنچه خواهی آن ده...
شبتون سرشار از عطر خدا ✨
❤️❤️ | 78 |
| 14 | رمان پارلا چطور بود؟
ری اکشن یادتون نره،😍 | 97 |
| 15 | سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شبتون بخیر
آخرین قسمت رمان پارلا تقدیمتان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
تارمان بعدی خدانگهدار🫡
💙💙💙💙💙💙💙💙💙🌻🍃 | 98 |
| 16 | #رمان_پارلا
قسمت : 188🍃🌻
در باز شد... چراغ روشن شد. با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:خاموشش کن مارال!چراغ خاموش شد. یک دفعه بوی عطری سرد در مشامم پیچید... قلبم به تپش افتاد. سریع سر جایم چرخیدم... در آن تاریکی سیاوش را تشخیص دادم که دم در ایستاده بود. او گفت:هنوز اصرار داری که توی تاریکی بشینی؟من من کنان گفتم:نه!سریع اشک هایم را پاک کردم.
سیاوش چراغ را روشن کرد و گفت:می تونم بیام تو؟با سر جواب مثبت دادم. او جلوتر آمد. رو به رویم زانو زد و به چشم هایم نگاه کرد... با تعجب گفت:گریه کردی؟سر تکان دادم و چیزی نگفتم... ای کاش دوباره فرصتی پیدا می شد که او را در آغوش بگیریم و آرامش پیدا کنم... ولی... نمی شد... فرصت از دست رفته بود... خواستم حواس را خودم را پرت کنم و گفتم:باهاشون نرفتی؟سیاوش لبخند زد و گفت:دارم می رم... .خواستم دوباره گریه کنم ولی آخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم. سیاوش دستش را جلو آورد و گفت:دستت و بده بهم... .دستم را توی دستش گذاشتم... دستم را فشار داد و گفت:درک می کنم خیلی بهت فشار اومده... می رم که بتونم ازت مراقبت کنم... مثل همیشه... .اشک هایم را پاک کردم و گفتم:خودم می شم... خودم و پیدا می کنم... می دونم ارزشش و داره... .سیاوش بهم لبخند زد... از بیرون صدایش کردند. از جایش بلند شد. آهسته گفت:باید برم.من هم آهسته گفتم:مواظب باش... .سیاوش با لحن اطمینان بخشی گفت:برمی گردم... .حرفش را اصلاح کردم:سالم برگردد!بهم لبخند زدیم... و بعد... او رفت... می دانستم این اولین بار است ولی اگر ازدواج کنیم تکرار صحنه هایی می شود که هر روز شاهدش خواهم بود... با این حال لبخند زدم... هیچ کس در دنیا به من آن آرامش و امنیت را نمی داد... .چند دقیقه ی بعد حس کردم آرامش دوباره از بین رفت... دوباره همه جا سرد شد... دیگر صدایی از هال نمی آمد... همه رفته بودند... دوباره ترس داشت برمی گشت... باز داشتم ناآرام می شدم... .ناگهان... حس کردم زمزمه ها اطرافم شدت گرفت... ترسیدم... این صدا از کجا می آمد. به آن زمزمه ها دقیق شدم... ((یادت نره که عاشقتم عروسک )) ... ((دوست داشتم.... با آخرین نفسی که برام مونده بهت بگه که چه قدر دوستت دارم... فراموشم نکن.))... .حس کردم که دستی از پشت موهای فرم را به بازی گرفت... نوازش هایش... بوسه هایش را روی پوستم احساس کردم... نجوایش را می شنیدم که با تمام عشق و محبتی که یک عمر ازش دریغ شده بود در گوشم می گفت (( یادت نره که عاشقتم عروسک )) علیرضا به مغزم هجوم آورده بود... عقل اجازه نمی داد به او فکر کنم... خطابم به توست... عقل! بگذار برای یک بار هم که شده به او فکر کنم... .می خواهم به مردی فکر کنم که با جنون و دیوانگی اش خیلی ها را به کشتن داد... زندگی خیلی ها را به هم زد... به مردی که تمام قوانین را برای دنیای من به هم زد... عمری را به فکر کردن و سنجیدن گذرانده ام، بگذار یک لحظه را به احساس بگذرانم که هیچ منطقی در آن راه ندارد... به احساس بی قانون! به مردی که آخرین بازدمش اسم من بود... بگذار برای آخرین بار برایش اشک بریزم... برای آخرین بار بهش فکر کنم... فقط برای یک لحظه... فقط برای یک روز... به قطره اشکی فکر می کنم که او برای من ریخت... بگذار من هم فقط یک بار... فقط یک بار برایش اشک بریزم... بگذار فقط یک بار دیگر نوازش هایش را پیش خودم تکرار کنم... می خواهم این بار به ذهنم اجازه بدهم که صدای گیرایش را به یاد آورد... بگذار به تنها کسی فکر کنم که در این دنیا برایم می مرد... بگذار فقط برای یک روز... برای آخرین بار به مردی فکر کنم که پشت تخته سنگ ها برای همیشه ناپدید شد... بعد از آن می توانی تا ابد حکمرانی کنی... .بگذار برای آخرین بار به مرد دیوانه ای فکر کنم که در آخرین لحظات زندگیش... در هیاهوی آدم هایی که تنها به خودشان فکر می کنند... فقط به من فکر می کرد... .از جایم بلند شدم... با بغض گفتم:آخرین بار بود... .نفس عمیقی کشیدم... زمزمه ها قطع شد... دست هایم را مشت کردم. از همان لحظه تصمیم گرفتم باری دیگر جمیله باشم و خودم را پیدا کنم... اشک هایم را با دست پاک کردم و زیرلب گفتم:خداحافظ پارلا... .
پایان | 94 |
| 17 | #رمان_پارلا
قسمت : 187🍃🌻
او مخالفتی نکرد... خودم را بیشتر به سمتش کشیدم... هم زمان به سمت همدیگر آمدیم و ... .یک دفعه صدای وحشتناک شکستن شیشه آمد.
سیاوش سریع من را به سمت دیوار هل داد و گفت:از پنجره فاصله بگیر!او من را به دیوار کوباند. تازه چشمم به فرورفتگی کوچک روی دیوار افتاد. جیغ کوتاهی زدم... کی تیراندازی کرده بود؟ سیاوش به سمت کتابخانه رفت و گفت:بچسب به دیوار!از توی کشوی کتابخانه اسلحه اش را در آورد . به سمت من آمد. بازویم را گرفت و از اتاق خارج شدیم. سیاوش دوباره تکرار کرد و گفت:از پنجره های توی خونه فاصله بگیر!قلبم توی دهانم بود... اگر گلوله به یکی از ما دو نفر می خورد چه؟ از ترس می لرزیدم. در همان موقع صدای گام هایی شتابان آمد و بعد ستوان نجفی و به دنبالش مارال وارد خانه شدند. مارال که رنگش پریده بود به سمتم دوید و من را در آغوش کشید... از ترس داشتم قبضه روح می شدم. ستوان گفت:از رو به رو زد... تک تیر انداز بود؟... .سیاوش گفت:آره... نمی دونم کدوممون و می خواست بزنه.دستم را جلوی دهانم گذاشتم. ستوان گفت:کار تیم فرخ بود؟سیاوش تلفن را برداشت و گفت:فرخ؟ تک تیرانداز وسط تهران؟ بعید می دونم! ... زنگ می زنم یه گروه بفرستن... باید سریع برگردیم خونه ی امن!ستوان سر تکان داد. من و مارال لال شده بودیم. هر دو ترسیده بودیم... دست همدیگر را گرفته بودیم و مرتب آب دهانمان را قورت می دادیم... در دل گفتم:انگار این بازی مسخره هیچ وقت قرار نیست تموم شه!بعد از پنج دقیقه تلفن زنگ زد و سیاوش جواب داد. به ستوان گفت:رسیدن!هر چهار نفر از خانه خارج شدیم... با عجله از پله ها پایین رفتم. مارال که جلوتر از من بود با دیدن گروهی که توی حیاط بودند آهسته گفت:یا خدا!با تعجب به مامورهایی نگاه کردم که لباس های تیره پوشیده بودند و قد بلندشان به دو متر می رسید. هیکلی بودند و جلیقه ی ضد گلوله تنشان بود. سریع از حیاط گذشتیم و وارد کوچه شدیم. سیاوش سریع من را سوار یکی از ماشین های پلیس کرد. خودش و ستوان سوار ماشین دیگری شدند. نگاهم را دور و بر کوچه چرخاندم. همسایه از پنجره با تعجب به ماشین های پلیس نگاه می کردند. چند نفر از مامورها سعی می کردند نظم آن جا را برقرار کنند و همسایه ها را به خانه هایشان بفرستند.آژیرکشان از آن جا دور شدیم. با سرعت وارد اتوبان شدیم. در آن لحظه هیچ چیزی را بیشتر از این نمی خواستم که به آن خانه ی امن برسم... با تصور این که اگر تیر به من یا سیاوش می خورد چه می شد بدنم یخ می کرد. یادم آمد در آخرین لحظه بعد از مکثی چند ثانیه ای خودم را به سمت سیاوش کشیده بودم... هم زمان به سمت هم آمده بودیم... اگر آن وسوسه نبود الان یکی از ما دو نفر مرده بود... .با سرعت از خیابان های گذشتیم و به خانه ی امن رسیدیم. مارال پوفی کرد و گفت:دوباره رسیدیم اینجا!سریع وارد خانه شدیم و بعد آن هیجان تا حدی فروکش کرد و توانستیم نفس راحتی بکشیم. ستوان و سیاوش سخت مشغول بحث کردن بودند. ستوان گفت:ممکنه کار گروه مالک باشه... می دونی که! اولین گروهی که با گرفتن فرخ می افته به خطر اونان... می دونی که! توی کار قاچاق اسلحه ن... بعید نیست که کار خودشون باشه... سرهنگ رستمی رو یادته؟ اونم توی خونه ش زده بودند.سیاوش که دوباره اخم هایش در هم رفته بود گفت:هنوز نمی دونیم کی رو اصلا می خواستند بزنند.ستوان با تعجب گفت:چطور نمی دونی؟ خب کی سمت پنجره بود؟سیاوش چیزی نگفت. نمی توانست به ستوان بگوید که چون داشتیم همدیگر را بغل می کردیم مشخص نشد که کی هدف بوده است.در عوض رو به یکی از مامورهای زن کرد و گفت:سرهنگ یوسفی رو برام می گیرید؟زن به سمت دم و دستگاه آن جا رفت تا با سرهنگ تماس بگیره.مارال گفت:بیا بریم... الان این وسط تو دست و پاشونیم.دلم نمی آمد به حرف مارال گوش بدهم. دوست نداشتم از سیاوش جدا بشوم. رنگش پریده بود و مشخص بود که به خاطر وضیعتش کشش ندارد که بیشتر از این سرو پا باشد.من به سمت اتاقم رفتم و مارال با ناراحتی موبایلش را پس داد. وارد اتاق شدم و با ناراحتی روی تخت نشستم. مارال دم در ایستاد و گفت:دوباره بدبختی شروع شد.بهش گفتم:چراغ و خاموش می کنی؟چراغ را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت. سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم... دلم شور افتاده بود... ای کاش سیاوش نمی رفت... .روی صندلی نشستم.... چشم هایم را بستم... دلم گرفت... از همان لحظه دلم برای سیاوش تنگ شده بود... بی صدا گریه کردم... نگران بودم... اگر او تیر می خورد من باید چی کار می کردم؟ اگر یک وقت می مرد من باید به چه امیدی زندگی می کردم؟ دیگر چطور می توانستم با خاطراتی که از عماد و سعید و خشایار داشتم زندگی کنم؟ اشک هایم روی گونه هایم ریخت. | 81 |
| 18 | #رمان_پارلا
قسمت : 186🍃🌻
خب! تو رو چرا بهش نگفتی که نگران نباشه؟ چرا نگفتی که باهم حرف زدیم؟شانه بالا انداختم و گفتم:برای این که این چیزیه که تو باید بهش بگی... تازه... ما تصمیمی نگرفتیم... اگه می گفتم چه فرقی می کرد؟برای این که تحریکش کنم که حرف بزند گفتم:من احساس می کنم تو پیش خودت هیچ تصمیمی نگرفتی... منم که ناخواسته دستم رو شده... به لطف علیرضا!با گفتن اسمش احساس کردم که معده ام تیر کشید. صورتم در هم رفت. ظاهرا کلکم گرفت. سیاوش از جایش بلند شد و به سمتم آمد. در دل گفتم:ای کاش توی صحنه های اکشن هم این قدر استعداد داشتم!سیاوش رو به رویم ایستاد و گفت:تصمیم برای این که بهم برسیم یا نرسیم؟با سر جواب مثبت دادم. سیاوش چشم در چشمم دوخت و گفت:پارلا به هم رسیدن آخر یه داستان نیست... شروع یه داستان دیگه ست... داستانی که شاید به خاطر علاقه قشنگ شروع شده باشه ولی ممکنه به خاطر اختلافات اون دو نفر خیلی تلخ تموم شه... چیزی که فعلا بین من و تو اِ یه احساسه... شاید از بعضی لحاظ من و تو بتونیم خوب با هم کنار بیایم و از بعضی از جهات نه. می دونی که من اهل دوستی نیستم و برای بهم رسیدن و ازدواج کردن یه سری چیزها بیشتر از علاقه لازمه... ولی من دوست دارم این شانس رو به خودمون بدیم تا ببینیم تا کجا می تونیم با هم پیش بریم.لبخندی بر لبم نشست. او هم با دیدن لبخند من لبخند زد. دستش را روی گونه ام گذاشت و من احساس کردم گر گرفتم... او گفت:تو فکر می کنی باید چیز خاصی داشته باشی که توجه م رو جلب کنی ولی به نظر من همین معمولی بودنت برام خاص شده... دور و بر من هر خانومی که هست یه ویژگی خاص داره... یا مجرم اند یا پلیس... در نوع خودشون استثنا هستن... ولی من فکر می کنم معمولی بودن تو خیلی بهتر از خاص بودن های دیگرونه... مثل یه دختر معمولی همون موقع که ازت انتظار می ره عصبانی می شی و مثل یه آدم معمولی رفتار می کنی... برای کسی که دور و برش فقط آدم های خاص پیدا می شن یه آدم معمولی یه استثنا می شه... ولی در عین حال تو کاملا هم معمولی نیستی... بعضی وقت ها به طرز غیرمنتظره ای با سیاست می شی... بعضی وقت ها یه دفعه شجاع می شی... من فکر می کنم تو خیلی بهتر از اون کسی هستی که سعی می کنی نقشش رو بازی کنی... .آهسته گفتم:متوجه منظورت نمی شم.او گفت:می دونی پارلا یعنی چی؟با سر جواب منفی دادم. او گفت:یعنی درخشان... تا حالا دقت کردی که چیزهایی که خیلی زرق و برق دارن و می درخشن داخلشون معلوم نمی شه؟ می دونستی همه ی دخترهایی که زیبایی یا جذابیت ظاهری خاصی دارن می گن که کسی پیدا نمی شه که اونا رو به خاطر خودشون بخواد؟... من فقط اون روز توی بازداشتگاه پارلا رو دیدم... ولی از اول که ماموریت رو بهت دادم فقط جمیله رو دیدم... تو هیچ وقت سعی نکردی پیش من پارلا باشی... مارال برام گفته که پارلا چطور آدمی بوده... پارلا هم مثل معنیش خیلی زرق و برق داشت ولی توش پوچ بود... اگه پیش من پارلا بودی هیچ وقت برایت این کارها رو نمی کردم... جمیله به اندازه ی کافی خوبه... چرا اصرار داری که خرابش کنی؟ خیلی آدم ها هستن که برای شریک زندگیشون شرط می ذارن که به خاطر من این کار رو بکن و این طوری باش و اون طوری نباش... این شرط ها از هرجایی که می یاد از احساس و علاقه نمی یاد... ولی من از تو می خوام که خودت باشی... اگه سعی نکنی هیچ وقت فیلم بازی کنی و به چیزی که نیستی وانمود کنی... علاقه ی من به تو خیلی بیشتر از اینی که هست می شه... اون وقت دیگه اصلا اختلافی بین من و تو نمی مونه... .قلبم داشت از دهانم بیرون می جهید. نمی توانستم چشم از دهان سیاوش برداردم... یعنی راست بود؟ شاید خواب می دیدم... سیاوش ادامه داد:ولی اگر برگردم و دوباره پارلا رو ببینم می دونم که هرچیزی که الان بینمون به وجود اومده از بین می ره. من تحمل اون تیپ دخترها رو ندارم... دلیل این که این جا وایستادم و دارم این حرف ها رو می زنم اینه که باورم نمی شه تو قبلا اون شکلی بودی... خودم اون طوری ندیدمت... عادت هم ندارم به خاطر حرف دیگرون قضاوت کنم... دوست دارم تو رو اون شکلی که خودم شناختم ببینم... خواهش می کنم پارلا رو فراموش کن... حیف تو اِ... قول می دی که خرابش نکنی؟احساس کردم اشک خوشحالی در چشم هایم حلقه زده است... با صداقت سر تکان دادم و گفتم:قول می دم... .دستم را محکم تر در دستش فشرد. لبخند زدم و احساس کردم رنگ و رویش کمی بازتر شد. گفت:منم به طرز خیلی عجیبی پیش تو می شم همون آدمی که شرایط باعث شد فراموشش کنم... دوست دارم اگه قراره به همون آدم برگردم کنار تو این اتفاق بیفته.دستم را بیشتر به سمت خودش کشید... یک حس خیلی قوی وسوسه ام می کرد که او را در آغوش بکشم... دستم را روی بازویش گذاشتم... | 77 |
| 19 | #رمان_پارلا
قسمت : 185🍃🌻
کنار باغچه میله هایی داشت که روی آن سقفی توری از جنس فلز سوار شده بود. شاخه های درخت روی تور را کاملا پوشانده بودند و سقفی برای حیاط ساخته بودند. از کنار ماشین رد شدیم و از دو پله بالا رفتیم و وارد خانه شدیم. ظاهرا خانه دو طبقه بود. ما به سمت طبقه ی بالا رفتیم. مارال آهسته در گوشم زمزمه کرد:اینجا می شه خونه ی بختت!چنان سقلمه ی محکمی به مارال زدم که محکم به نرده ی راه پله خورد و آخ بلندی گفت. ستوان با تعجب به سمت ما برگشت و نگاهش روی صورت مارال که از درد در هم رفته بود و من که لبخندی ملیح به چهره داشتم ثابت شد. دوباره برگشت و از پله ها بالا رفت. مارال بازویم را نیشگون گرفت و ناسزایی بهم داد. پشت سر ستوان وارد خانه شدیم. برخلاف نمای بیرون خانه داخل آن چندان قدیمی به نظر نمی رسید. یک آشپزخانه ی اپن و جمع و جور سمت چپ بود. هال و پذیرایی خانه کوچک بود و ظاهرا خانه ای دو اتاق خوابه بود. مبل ها و سیستم صوتی تصویری تقریبا به روز بود. همان طور که انتظار می رفت تقریبا همه چیز به رنگ مشکی یا خاکستری بود.نگاهم را دور خانه چرخاندم و لبخند زدم. همه جای خانه بوی سیاوش را می داد. مارال به صورت خوشحال و خندان من پوزخند می زد. در نگاه اول به نظرم آمد که چه قدر آن خانه مرتب است و به نظرم نسبت به خانه ی یک پسر مجرد آن جا خیلی خوب بود ولی با نگاهی دقیق تر به این نتیجه رسیدم که آن جا بیشتر شبیه خانه ی مرده هاست... حتی یک لایه ی خاک روی اکثر اشیاء خانه نشسته بود. به قول مارال مشخص بود که آن جا خانه ی یک آدم بداخلاق است که با زندگی عادی میانه ای ندارد.ستوان یک راست به سمت یکی از اتاق ها رفت. من و مارال توی هال منتظر ماندیم. من چشم غره ای به جای خالی ستوان رفتم و آهسته به مارال گفتم:ایش! این یارو چرا نمی ره؟مارال که داشت با موبایلش ور می رفت گفت:بره یا نره چه فرقی می کنه؟ این سیاوش ماست که هیچ حرکتی انجام نمی ده.مارال با بدجنسی خندید و آهسته گفت:امیدوارم خیلی درد داشته باشه!خندیدم و گفتم:تو چرا این قدر ازش کینه داری؟مارال شکلکی در آورد و گفت:حرصم می گیره که این قدر توداره!در گوشش گفتم:همه ی احساساتش رو اون روز برام آنالیز کرد... دیگه چی بگه؟ مثل علیرضا نیست که از پنج تا کلمه اش ده تاش دوست دارم باشه... از هر کسی باید به اندازه ی خودش انتظار داشت.یک لحظه از فکر کردن به علیرضا دلم گرفت. آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم. باز زمزمه ها به ذهنم هجوم آورد. در همین موقع ستوان از اتاق خارج شد و گفت:خانوم حقی!با سر به اتاق اشاره کرد. من به سمت اتاق رفتم. ستوان به مارال گفت:بهتره ما دو نفر پایین منتظر باشیم.در دل گفتم:ایول به ستوان!مارال با شیطنت به من چشمک زد و دنبال ستوان رفت. من که از هیجان قلبم محکم در سینه می زد آهسته وارد اتاق شدم. یک تخت زیر پنجره ی اتاق بود که به حیاط زیبای خانه باز می شد. یک کتابخانه و یک میز تحریر توی اتاق بود. سیاوش روی صندلی میز تحریر نشسته بود. به تخت نامرتبش نگاه کردم. احتمالا دراز کشیده بود و به خاطر آمدن من از جایش بلند شده بود. همه ی وسایل اتاق به طرز آزاردهنده ای خاکستری و مشکی بود. در دل گفتم:سیاوش با چیزی به اسم رنگ توی زندگیش آشنا نشده؟احساس می کردم ناخن های صورتی و شال سرخابی من آن جا یک چیز عجیب و غریب و اغراق آمیز به نظر می رسد.با دیدن سیاوش قلبم در سینه فرو ریخت... سرهنگ چرا می گفت حال او خوب است؟ رنگش کاملا پریده بود و خیلی لاغر شده بود. زیر چشم هایش گود افتاده بود ولی ورم گونه اش خوابیده بود. در عوض بازوی دست چپ و مچ دست راستش باندپیچی شده بود. او با دیدن من خواست از جایش بلند شود که من سریع گفتم:نه نه! بشین.صورتش درهم بود و به وضوح می شد تشخیص داد که مریض است. گفتم:ببخشید که مزاحم شدم... راستش... سرهنگ پیشنهاد کردن که بیام.سیاوش سر تکان داد و گفت:خوب کردی!به بازویش اشاره کردم و گفتم:دستت چطوره؟ درد داری؟سیاوش اخم کرد و گفت:نه درد نداره... .نگاهی به لباس هایش کردم. مثل همیشه تیره بود. روی میز تحریر اتاقش کاغذ ساندویچ آماده بود. لبخند زدم و در دل گفتم:آشپزی بلد نیست!سیاوش گفت:شنیدی که! فرخ رو گرفتن.لبخند زدم و گفتم:آره... خیلی خوب شد... بالاخره گرفتینش... از وقتی این خبر رو شنیدم احساس سبکی می کنم... ولی ظاهرا تو خیلی خوش شانس نبودی!سیاوش پوزخندی زد و گفت:خیلی بدشانس تر از اونی که فکرش رو بکنی... دومین نفری بودم که تیر خورد.مشخص بود که توان صحبت کردن ندارد و من هم حرفی برای گفتن نداشتم. وقتی دیدم سکوت که بینمان طولانی شد گفتم:راستش سرهنگ یه کم باهام صحبت کرد... البته به نظر می رسید که اون حرف ها رو تو باید می شنیدی نه من.سیاوش گفت:زیاد این روزها همدیگه رو نمی بینیم... حدس می زنم چی گفته باشه... همون نگرانی های همیشگی... | 68 |
| 20 | #رمان_پارلا
قسمت : 184🍃🌻
مشکلی که نداره؟سرهنگ لبخند زد و گفت:هیچ عیبی نداره... پس ستوان نجفی بیرون منتظرتون هستن.در دل ناسزایی گفتم و با خودم فکر کردم:به جای این که اون یکی دک بشه شدن دو تا سرخر!سرهنگ خداحافظی کرد و به سمت در رفت. در دل گفتم:خدا رو شکر که نمی دونست من و سیاوش کلی حرف زدیم...اگه نه این پیشنهاد رو نمی داد.با هیجان به سمت اتاقم رفتم تا حاضر بشوم. همان طور که تند تند لباس می پوشیدم ماجرا را به مارال گفتم. مارال پوفی کرد و گفت:من دیگه برای چی بیام؟ بیام به زور اون خوش اخلاق رو مجبور کنم که بهت ابراز علاقه کنه؟همان طور که دکمه های مانتویم را می بستم گفتم:سرهنگ که نمی ذاره من و اون توی خونه تنها باشیم... گفتم تو رو ببرم که کس دیگه ای رو باهامون نفرسته.مارال چانه اش را خاراند و گفت:اگه شما دو تا بهم برسید مشکل من با گشت ارشاد حل می شه... نیست؟ دیگه هر وقت من و گرفتن زنگ می زنم به تو که به سیاوش بگی یه کاری برای من بکنه.با عصبانیت گفتم:این چه چرتیه که تو داری این وسط می گی؟مارال شانه بالا انداخت و گفت:دارم دنبال نفع خودم توی این قضیه می گردم... آخه به خدا دلم برای مامانم اینا تنگ شده. من و ول کن بذار برم پیششون. خودت برو.با صدای بلندی گفتم:اَه! می ری پیش مامانت اینا و تا ابدم ور دلشون می شینی... حالا یه ساعت دیرتر چه عیبی داره؟مارال مانتویش را پوشید و با ناراحتی گفت:اگه احتمال می دادم که بخاری از سیاوش بلند شه حیفم نمی یومد که وقتم و اونجا تلف کنم.با ناراحتی گفتم:تو رو خدا اذیت نکن... سرهنگ می گه تیر خورده.مارال پوزخندی زد و گفت:تیر که خورده... صورتش که کبوده... گوشش که داغون شده... جای سالمم توی بدنش مونده؟ یه کم پشتکار بیشتری توی کارش به خرج بده قیافه ش می شه مثل سعید.چشم غره ای به مارال رفتم. آن روز از دنده ی چپ بلند شده بود. دوست داشتم زودتر به سمت خانه ی سیاوش بروم... دلم برای دیدنش پر می کشید... هیچ حرفی به نظرم نمی رسید که بهش بزنم. دعا می کردم که او باز پرحرف بشود و یک بار دیگر حرف های دلنشین بزند. *ستوان نجفی جلو نشسته بود و یک سرباز رانندگی می کرد. من پشت نشسته بودم و دست هایم که از هیجان یخ کرده بود را در هم قلاب کرده بودم. مارال که تازه موبایلش را از ستوان تحویل گرفته بود داشت اس ام اس بازی می کرد. من هم دوست داشتم گوشی موبایلم را پس بگیرم و به ساقی زنگ بزنم ولی امکانش نبود.رو به روی یک خانه ی کوچک و قدیمی متوقف شدیم. من، مارال و ستوان نجفی به سمت خانه رفتیم. ستوان زنگ زد و من محو تماشای خانه ای شدم که سیاوش در آن بزرگ شده بودم. ناخواسته داشتم لبخند می زدم. در خانه شیری رنگ بود و شاخه های انبوه درخت ها از بالای در بیرون زده بود. در باز شد و داخل شدیم. به محض ورود چشمم به زانتیای سیاوش افتاد و لبخند زدم. سمت چپمان یک باغچه ی بزرگ بود. | 68 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
