اعتِرافِ آخَر
Open in Telegram
زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت
Show more3 840
Subscribers
-124 hours
-157 days
-4030 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+38
in 0 channels
August '26
+122
in 1 channels
Get PRO
July '26
+132
in 1 channels
Get PRO
June '26
+141
in 1 channels
Get PRO
May '26
+134
in 2 channels
Get PRO
April '26
+112
in 4 channels
Get PRO
March '26
+81
in 4 channels
Get PRO
February '26
+149
in 1 channels
Get PRO
January '26
+143
in 3 channels
Get PRO
December '25
+172
in 1 channels
Get PRO
November '25
+132
in 6 channels
Get PRO
October '25
+129
in 2 channels
Get PRO
September '25
+206
in 4 channels
Get PRO
August '25
+149
in 7 channels
Get PRO
July '25
+124
in 3 channels
Get PRO
June '25
+118
in 0 channels
Get PRO
May '25
+118
in 2 channels
Get PRO
April '25
+133
in 2 channels
Get PRO
March '25
+129
in 3 channels
Get PRO
February '25
+113
in 4 channels
Get PRO
January '25
+132
in 1 channels
Get PRO
December '24
+130
in 1 channels
Get PRO
November '24
+110
in 0 channels
Get PRO
October '24
+171
in 2 channels
Get PRO
September '24
+190
in 1 channels
Get PRO
August '24
+193
in 1 channels
Get PRO
July '24
+215
in 1 channels
Get PRO
June '24
+179
in 0 channels
Get PRO
May '24
+187
in 1 channels
Get PRO
April '24
+158
in 2 channels
Get PRO
March '24
+206
in 2 channels
Get PRO
February '24
+208
in 3 channels
Get PRO
January '24
+263
in 3 channels
Get PRO
December '23
+229
in 5 channels
Get PRO
November '23
+158
in 27 channels
Get PRO
October '23
+152
in 23 channels
Get PRO
September '23
+178
in 0 channels
Get PRO
August '23
+249
in 0 channels
Get PRO
July '23
+205
in 0 channels
Get PRO
June '23
+170
in 0 channels
Get PRO
May '23
+242
in 0 channels
Get PRO
April '23
+144
in 0 channels
Get PRO
March '23
+211
in 0 channels
Get PRO
February '23
+254
in 0 channels
Get PRO
January '23
+257
in 0 channels
Get PRO
December '22
+237
in 0 channels
Get PRO
November '22
+189
in 0 channels
Get PRO
October '22
+252
in 0 channels
Get PRO
September '22
+141
in 0 channels
Get PRO
August '22
+182
in 0 channels
Get PRO
July '22
+312
in 0 channels
Get PRO
June '22
+191
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2 176
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | +2 | |||
| 09 September | +8 | |||
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | +3 | |||
| 06 September | +4 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | +3 | |||
| 03 September | +6 | |||
| 02 September | +3 | |||
| 01 September | +5 |
Channel Posts
*اگࢪ بہ دنباݪ یڪ فࢪصت ڪاࢪی جدید هستین و میخواهین دࢪ ڪناࢪ فعاݪیتهای ࢪۅزمࢪه، مسیࢪ دࢪآمد شخصی خۅدتان ࢪا بسازین، یڪ پیشنهاد ڪاࢪی بࢪایتان داࢪم.*📈💸✊🏻
*بࢪای دࢪیافت معلۅمات بیشتࢪ میتوانین بہ آیدی پیام بدین.*
👇🏻📩
@anwari_k
| 2 | اللهم صلِّ على محمدٍ وعلى آلِ محمدٍ، كما صلَّيتَ على إبراهيمَ وعلى آلِ إبراهيمَ، إنَّكَ حميدٌ مجيدٌ.
اللهم بارِكْ على محمدٍ وعلى آلِ محمدٍ، كما باركتَ على إبراهيمَ وعلى آلِ إبراهيمَ، إنَّكَ حميدٌ مجيدٌ | 22 |
| 3 | ادامه فردا | 218 |
| 4 | ارث پدری
هشتمرد خشمگین
داستان نویس: حیدر بخشی
قسمت هفتم
خشم مادر
صبح روز بعد، الیاس از خانه بیرون شد و به طرف خانهٔ پدری رفت.
تمام راه در فکر حرفهای پدرام بود. میدانست که برادرانش از او ناراحتاند، اما بیشتر از همه نگران مادرش بود.
وقتی به خانه رسید، چند بار دروازه را زد.
سامان دروازه را باز کرد.
همین که الیاس را دید، گفت:
ـ الیاس جان، آمدی؟
الیاس داخل شد.
ـ مادر کجاست؟
سامان جواب داد:
ـ داخل خانه است.
الیاس وارد اتاق شد.
ماریه روی چوکی نشسته بود. مهسا و نعمان نیز آنجا بودند.
ماریه همین که چشمش به الیاس افتاد، صورتش درهم رفت.
الیاس گفت:
ـ سلام مادر.
ماریه جواب سلامش را نداد.
الیاس چند قدم جلو آمد.
ـ مادر، حالت خوب است؟
ماریه ناگهان از جا بلند شد.
ـ تو دیشب کجا بودی؟
الیاس سکوت کرد.
ـ ازت پرسیدم، دیشب کجا بودی؟
ـ مادر، من...
ماریه با عصبانیت حرفش را قطع کرد:
ـ همهٔ ما به مهمانی رفتیم. خانه خالی ماند. دزد آمد، اسناد پدرت را برد، زیوراتم را برد و تو حتی خودت را به خانه نرساندی!
الیاس گفت:
ـ مادر، موضوع آنقدر ساده نیست که فکر میکنی.
ـ پس چی است؟
ـ من دلیل داشتم.
ماریه با تلخی خندید.
ـ دلیل داشتی؟
سپس به طرف دروازه اشاره کرد.
ـ بیرون شو!
الیاس مات ماند.
ـ مادر؟
ـ گفتم از خانه برو بیرون!
سامان و مهسا با نگرانی به مادر نگاه کردند.
الیاس آرام گفت:
ـ مادر، من پسرت هستم.
ماریه با چشمهای پر از اشک جواب داد:
ـ اگر پسر من هستی، چرا در سختترین شب زندگی ما کنار ما نبودی؟
الیاس چیزی برای گفتن نداشت.
ماریه نزدیکتر آمد و با دست، او را به طرف دروازه کشید.
ـ برو!
ـ مادر، اجازه بده توضیح بدهم.
ـ نمیخواهم بشنوم!
ـ فقط چند دقیقه...
ـ نه!
ماریه او را تا بیرون خانه کشاند.
الیاس مقاومت نکرد.
وقتی به حویلی رسیدند، ماریه دروازه را باز کرد و گفت:
ـ تا وقتی برایم توضیح ندادی که دیشب کجا بودی، داخل این خانه نشو.
الیاس به مادرش نگاه کرد.
ـ مادر...
ماریه با صدای لرزان گفت:
ـ من شوهرم را از دست دادم. حالا اسناد و داراییهایش را هم از دست دادهام. تنها امیدم شما بچهها بودید. اما همان شبی که به شما نیاز داشتم، یکی از شما نبود.
الیاس سرش را پایین انداخت.
ـ من متأسفم.
ماریه گفت:
ـ متأسف بودن کافی نیست.
سپس دروازه را بست.
الیاس چند لحظه همانجا ایستاد.
از پشت دروازه صدای گریهٔ مهسا شنیده میشد.
الیاس چشمهایش را بست.
آرام زیر لب گفت:
ـ یک روز همه چیز را میفهمید...
سپس از خانه دور شد.
اما او نمیدانست که در همان لحظه، شخصی از داخل کوچه او را زیر نظر گرفته است.
مرد ناشناس موبایلش را بیرون آورد و شمارهای گرفت.
ـ بلی... الیاس از خانه بیرون شد.
صدای طرف مقابل از پشت تلفن آمد:
ـ خوب است. حالا مرحلهٔ بعد را شروع کنید.
مرد پرسید:
ـ و اگر الیاس دخالت کرد؟
صدای آن طرف خط سرد و مطمئن بود:
ـ نگران نباش. این بار کاری میکنیم که خودش از خانوادهاش جدا شود.
ادامه دارد... | 199 |
| 5 | ادامه فردا | 176 |
| 6 | #رمان_ناگزیر
#نویسـنده_نساء_عاصی
#قسـمتِ_پانزدهــم
#راوی
بعضی رفتنها و هجرتهای این دارِ دنیا در ذاتِ خویش و غایتِ واقعی ناگزیرند یما به وضوح و فراست میدانست که هیچ عشقِ پاک و واقعی به سهولت و سختی به هم نمیرسد بلکه رهروِ این وادی باید مرارت بکشد دردِ هجران تجرع کند و امتحاناتِ سختِ زمانه را پشتِ سر بگذراند یما زیر لب در آن تنهایی مصلوب نجوا کرد
__من سالها صبوری پیشه کردم صبری تلخ برای اعتراف به اینکه چقدر جانم به مهرِ او بسته است و دوستش دارم اکنون نیز تمامِ همتِ خود را به کار میبندم تا باز هم صبوری کنم شکیبا باشم اما ای کاش در این میان تنها واژهٔ صبر بود غمی بر جانم سایه افکنده که این فراقِ جانسوز است که مرا از پا درمیآورد........
#آیه
در گوشهای افکارِ آشفتهام هنوزم به سخنانِ یما اندیشه میکردم او مرا دختری بدنام خواند هان بگذار بگوید او یک احمقِ بیش نیست بگذار آن مردک هر آنچه میخواهد به زبان براند در همین افکارِ آشفته غوطهور بودم که ناگاه طنینِ آوایی عصبی مادرم سکوت خانه را شکست
__کجا بودی تو؟
تکانی خوردم زیر لب با غضب نجوا کردم
__کجا بودم؟ در جهنمِ درونم
مادرم با کلامی تندتر بانگ برداشت
__چه میگویی دیوانه بگو به کجا رفته بودی
آهی بلند و جگرسوز از اعماقِ جان برکشیدم
__مادر! بنظرم تو احوالِ کلثوم را به کل فراموش کردهای و اکنون باز هم به من گیر میدهی نزدیک درب بودم و در تنهای گریه میکردم بخاطر کلثوم و به خاطر تهمتهای سنگینی که بر عفتِ من زدند مرا خراب خواندن آیا برایت کافیست یا باز هم بگویم؟
پس از این کلام جویبارِ اشک بر رخسارم جاری گشت و گریستم مادرم با دیدن این حال دلش به رحم آمد آرام پهلویم نشست دستی مهربانش را به موهای آشفتهام کشید
__دخترِ من، من از بهرِ آنکه نگرانت بودم اینگونه پرخاش کردم و از احوالت جویا شدم هنوز هم به سخنانِ ناصوابِ آن دختره فکر میکنی و خاطرت را مکدر میسازی؟
__شاید مادر بخاطر سخنانِ اون دختر یا دیگری اما میدانی مادر بیشتر از اینکه از سخنانِ بقیه خشمگین و ناراحت باشم از خودم هستم که چرا باورشان کردم
__ببین دخترم هر کسی خود را به آیینه خویش میبیند اگر اون بد باشد تو را هم همانطور فکر میکند اگر اون قلبش تاریک باشد همانطور فکر میکند تو هم استی، دیگر مهم نیست که خلق در بابِ تو چه میگویند اصلاً بگذار بگویند و قضاوت کنند وقتی خداوندِ لایزال از سرّ درون و هر چیزی باخبر است تو را چه حاجت که به سخنِ مردم گوش فرا دهی
با شنیدنِ این کلام تبسمی کمرنگ و بیرمق بر لبانم نقش بست رو بسوی مادرم کردم
__درست میگویی مادرم دیگر گوش به این اباطیل نمیسپارم من خود و سرنوشتِ این خانه را به خداوندِ عادل میسپارم
مادرم بوسهی پُر مهرش را بر سرم کاشته
__آفرین به دخترم
از جا برخاست و آرام از اتاق خارج شد در همین دم درب دوباره باز شد و قامتِ لاله در آستانهٔ در نمایان گشت مبهوت و خیره به او نگریستم دیدگانش پف کرده بود و قرمز بود جامهای مکتب بر تن داشت حتماً تازه از درس برگشته با قدمهایی آرام به من نزدیک شد با لحنی محزون و آوایی نحیف لب به سخن گشودم
__لاله چه شده است جانِ خواهر
لاله با چشمانِ اشکی و آوایی لرزان نجوا کرد
__حالم به هیچ وجه خوب نیست خواهر هیچ خوب نیستم
با شنیدن این کلامِ حزین از جایم برخاستم و به آغوش گرفتمش زیر لب زمزمه کردن
__پس کیست که حال مرا خوب کند؟
__آیا چیزی گفتی
__نخیر هیچ نگفتم بیا به آغوشم بگو برایم چه واقعهای رخ داده است
لاله با اندوه میگوید
__فردا امتحان من است و هیچ درس نخواندم
با شنیدنِ این کلام بلند خندیده رشتهٔ کلام را به دست گرفتم
__بیا تو تنبل کتابت را پیش آر تا کمکت کنم
ناگاه لاله با حالتِ دگرگون و حیرت به من نگریست پرسیدم
__چه شده است؟ به چه چیزی اینگونه خیره گشتهای
__به تو مینگرم به جای تیمارخواری و کمک قهقهه میزنی راستی تو را چیشده چشمانت چرا سرخ است
__بسیار خوب بیا تا تو را در درس یاری رسانم حوصلهام در این خانه به سر رفته بود چشمانم بخاطر حَساسیت است چیزی جز این نیست
__باشد باشد بیا کمکم کن که امتحان دارم
ادامه دارد... | 201 |
| 7 | جهان امروز برای دختران این وطن شبیه میدان دویدنیست که پاهایشان را بستهاند، اما از آنان انتظار دارند با تمام توان بدوند؛ بیآنکه زمین بخورند، بیآنکه خسته شوند و بیآنکه حق داشته باشند کم بیاورند.
از آنان قوی بودن میخواهند، در حالیکه خودشان هر روز راههایشان را میبندند... 😔
چه تناقض تلخی؛ بالها را میبندند
و بعد از پرواز نکردنمان شکایت میکنند.
چه دشوار است به خون نشستن رویا های
که جهانی را آبادانی میبود😪
دل نوشته بنده💎 M 💎seddiqi | 217 |
| 8 | __پسرم در این وقتِ زمهریر و هوایِ استخوانسوز کجا بودی
همانطور که سر به زیر افکندم با آوایی نحیف و آرام لب باز کردم
__مادر جان تمنا دارم مرا به حالِ خودم رها کنی باید کمی بخوابم
__برو بخواب واقعهای رخ داده
__بلی مادرم واقعهای شومی رخ داده پسرت کاری بدی کرد او دلِ دختری پاکنهاد را شکست و ویران ساخت
مادرم مبهوت و حیران
__پسرم
درب را باز کردم و از پشت قلفش کردم خود را به بستر افکندم چشمانم بستم چرا که تنها خواب است که میتواند جانی خسته را از بندِ غلو زنجیر غم و دردهای بیعلاج نجات بخشد و رهایی یابد
#راوی
یما خوب میدانست که دلٍ شکستن را ترمیم کردن کاری است به غایت مشکل و نزدیک به محال چرا که چنین شکسته را بند زدن هرگز آن جلایِ نخستین را باز نخواهد آورد... میگویند مردان را با گریه و فغان کاری نیست اما مگر مرد انسانِ از گوشتوپوست یافته نیست
مگر مرد را دلی در سینه ندارد یما آنگاه طعمِ تلخِ نرسیدن به معشوق را چشید اسیرِ عذابِ وجدانی شدیدی شد
ادامه دارد.... | 257 |
| 9 | #رمان__ناگزیر
#نویسنــده___نساء_عاصی
#قسـمتِ__چهــاردهــم
#یما
دستِ آیه را رها ساختم بر سر برفها به زانو نشستم و انگشتانم را بر روی قلبم فشردم با آوایی شکسته و جگرسوز که از اعماقِ جانم برمیآمد داد زدم
__گوش کن آیه منی لعنتی از همان نخستین روز که تو را دیدم دل به تو باختم
اشکهایش سرازیر شد
گریه کن آیه گریه کن که تو در این دنیا جز هنر و چارهای فغان و مویه کردن نیست تو تنها همین گریستن را بلدی چیزی بگو و من بفهمان که آن سخنان سوفیا حقیقت ندارد آخر تو را چه به یک موترِ بیگانه بگو آیه بگو
دیگر هیچ توانِ سخن نداشتم در سکوتی وهمآلود فرو رفتم
#آیه
هر سخنِ که یما بر زبان میراند همچو پتکِ بر سرم فرود میآمد و بند بندِ وجودم را ویران میساخت بهت و حیرت چنان بر من چیره گشت که توانِ اندیشه از من سلب شد جویبارِ اشکهایم همچو سیلابی خروشان بر گونههایِ تکیدهام جاری گشت
با پشتِ دست بارانِ اشک را ستردم دیدگانِ آشفتهام را به سویش دوختم و با آوایی لرزان و خشمآلود همانند خودش داد زدم
__لعنتِ بهادر بر تو باد ای بیوجدان لعنت بر تو این سیلی حقِ مبرم و مسلّمِ تو بود هنوز نتوانستی حقیقت را درک کنی یما تو حتی یکبار هم از من نپرسیدی، یکباره به من برجسب خراب زدی و در مسندِ قضاوت نشستی
یکبار میپرسیدی که به چه علت بر آن موتر بالا شدم آن مردکِ احمق و بیمایه از من تقاضا کرد میخواست بفهمد که چرا خواهرش را سیلی زدهام
یما از سرِ برف برخاست چشمانش از شدتِ خشم سرخ گشته بود تبسمی تلخی کرد
__چه دروغِ مضحک و بیاساسی اگر نیتِ او تنها پرسش بود چرا در همان گذرگاه لب به سخن نزد و تو را به موتر فراخواند
رشتهٔ کلامش را بریدم
__چون او خود اینگونه تمنا و اصرار داشت و من نیز از سرِ ناچاری قبول کردم تو میتوانستی بپرسی از من اما حق نداری تیرِ تهمت را بر سرم بباری لعنت به روزی که پا در این کوچه نهادی مکثی می کنم به چشمانش زل میزنم آهسته و سرد ادامه میدهم
__و صد لعنت بر آن روز و ساعتی که با تو همکلام شدم تو میپنداری که من از سخنانِ پدرت و رویا هیچ نشیندهام و غافلم
لبانِ یما از شدتِ انفعال به لرزه درآمد گویی میخواست چیزی بگوید و عذری بیاورد اما من دستم را به علامتِ سکوت فرا کشیدم و مانع شدم
__دیگر بس است یما! خاموش باش و بگذار این حقیقتِ عریان روشن شود اگر تو مرا دختری خراب و گناهکار میدانی باکی نیست فرض کن من خرابم و اون سوفیا پاکترین دوشیزهٔ این شهر است پس برو به نزدِ همان سوفیا گفتی عاشقم بودی ای یما این چه اسمی است که بر حسِ خویش نهادهای این که تو میگویی عشق نیست اصالتِ عشق به باور داشتن و اعتماد کردن استوار است
عشق حریمی پاک و منزه است اما تو نباید عاشقِ دختری خرابِ چون من میشدی اکنون که نه باور در دل داری و نه اعتماد در جان همین خوب است که هیچگاه در مقابل یکدیگر سبز نشویم
او کلامِ مرا قطع کرد و با آوایی لرزان و شکسته زمزمه نمود
__آیه اینگونه سخنِ صوف بر زبان مران من چه میدانستم که به چه علت پا بر آستانهٔ آن موترِ لعنتی نهادی
پوزخندی تلخی میزنم
__عجب پس حالا که حقیقتِ امر بر تو آشکار گشت و دانستی چاره چیست؟
یما با التماس و الحاح عذر آورد
__مرا ببخش آیه به خدایِ لایزال سوگند که قصدم
__ تو پیش از این تفتش و قضاوت اندیشه میکردی دیگر مرا با تو کاری نیست چنان ناپدید شوم که حتی ردِ پایی از من نیابی یما تو به بدترین شکلِ ممکن قلبِ مرا مجروح ساختی و غرورِ مرا درهم شکستی و لح کردی
یما از غایتِ شرمساری سر به زیر افکند گویی بارِ ملامت بر دوشش سنگینی میکرد سرش را پایین افکند
__هه یما سر به زیر افکند و خوب بنگر که چیشدی، غمِ مرا دانستی که چه بر من میگذرد پس از این کلام دیگر هیچ سخنی بر زبان نراندم رخ از او برتافتم و در میانِ آن غبارِ برف راهم را در پیش گرفتم
یما از پشتِ سر سراسیمه بلند فریاد زد
__آیه من تا آخرین دم و وپسینِ نفس جانم به مهرِ تو بسته است و دوستت خواهم داشت میدانم به وضوح میدانم حرف های بدی بر زبان راندم اما باور کن
تو را به خدا باور کن که دلم به این کلام رضا نبود و نمیخواستم چنین بر زبانم جاری شود آیه تو را خدا
اما من دیگر گوش به التماس و سخنانش نسپردم و روانه خانه شدم
#یما
ای کاش زبانم در کام لال میگشت کاش چرخِ بازیگر زمان را به عقب باز میراند و هرگز آن سخنانِ جگرسوز را بر زبانم جاری نمیکردم لعنت بر تو باد ای یما لعنت بر تو که در غایتِ عجز نتوانستی عنانِ خشمِ درون را به دست بگیری و مهار کنی
با پاهای لرزان به خانه رفتم مادرم با سیمایی آشفته و نگران در برابرم ایستاد چشمانِ مضطربش را به من دوخت و با لحنی که بوی تیمارخواری میداد گفت | 203 |
| 10 | ما همان آدمهای قویایم؛
که یک روز برای فرو ریختن کوهها هم #گریه
نکردیم،
ولی حالا…
یک اتفاق کوچک
#اشک هایمان را جاری میسازد🖤 | 190 |
| 11 | 📗کتاب تجوید #حلیة_القرآن_سطح_دو
📝محسن موسوی بلده
💠زبان:فارسی | 200 |
| 12 | 📕حلیة القرآن (سطح ۱)
🗒آموزش تجوید قرآن کریم (بروایت حفص از عاصم)
🖍مؤلف: محسن موسوی بلده
دریافت بصورت pdf | 198 |
| 13 | ادامه فردا | 232 |
| 14 | ارثپدری
هشت مرد خشمگین
فصل اول: دفاع از ارث پدری
قسمت پنجم: بهای بیاعتمادی
داستان نویس: حیدر بخشی
آن شب، وقتی خبر دزدی به گوش خانواده رسید، پدرام نیز خودش را به خانه رساند.
با عجله وارد حویلی شد و با دیدن دروازهٔ باز و وضعیت بههمریختهٔ خانه، چند لحظه مات ماند.
ـ چی شده؟
شاکر جواب داد:
ـ خانه را دزد زده.
پدرام با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ چی دزدیده؟
ـ اسناد خانه، اسناد فابریکه و زیورات مادر.
پدرام لحظهای ساکت ماند.
ـ الیاس کجاست؟
عزیز گفت:
ـ نیامده.
پدرام فوراً موبایلش را بیرون کرد و به الیاس زنگ زد.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
اما الیاس جواب نداد.
پدرام با عصبانیت موبایل را پایین آورد.
ـ چرا جواب نمیدهد؟
شاکر گفت:
ـ نمیدانیم.
پدرام به دروازه نگاه کرد.
ـ باید میآمد.
---
صبح روز بعد، پدرام بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، مستقیم به خانهٔ الیاس رفت.
وقتی الیاس دروازه را باز کرد، با دیدن پدرام تعجب نکرد.
فقط پرسید:
ـ چی میخواهی؟
پدرام با عصبانیت گفت:
ـ دیشب کجا بودی؟
الیاس جواب نداد.
ـ همه به خانه آمدند، مادر آمد، شاکر و صادق خانه را دیدند، همه نگران بودند... اما تو نیامدی.
الیاس سرد گفت:
ـ کاری داشتم.
پدرام خندید.
ـ کاری داشتی؟
ـ بلی.
ـ در چنین شبی؟
الیاس به او خیره شد.
ـ پدرام، اگر برای دعوا آمدهای، وقت ندارم.
پدرام جلوتر رفت.
ـ نه، امروز باید گپ بزنیم.
الیاس گفت:
ـ پس بگو.
پدرام با صدای بلند گفت:
ـ تو از اول میگفتی اسناد را بدهید به من. میگفتی من بزرگتر هستم، من از همه عاقلترم، اسناد نزد من محفوظ میماند. اما وقتی دزدی شد، تو حتی به خانه نیامدی!
چهرهٔ الیاس تغییر کرد.
ـ من هیچوقت نگفتم اسناد را بدهید به من.
پدرام فوراً جواب داد:
ـ گفتی!
الیاس: گفتم پیش من بماند تا از آن محافظت میکنم.
ـ فرقش چیست؟
الیاس چند لحظه سکوت کرد.
سپس آرام اما محکم گفت:
ـ فرقش این است که من میخواستم از میراث پدرمان محافظت کنم، نه اینکه صاحبش شوم.
پدرام با تمسخر گفت:
ـ حالا هم خودت را بیگناه نشان میدهی؟
الیاس یک قدم جلو آمد.
ـ الیاس، خوب گوش کن.
صدایش آرام بود، اما خشم در آن پیدا بود.
ـ من همهتان را گفتم که همهٔ اسناد پیش من محفوظ است. شما گفتید: نه.
پدرام چیزی نگفت.
الیاس ادامه داد:
ـ آن روز به من اعتماد نکردید. گفتید خودتان از اسناد نگهداری میکنید. گفتید من حق ندارم همه چیز را در اختیار داشته باشم.
پدرام گفت:
ـ چون به تو شک داشتیم.
الیاس لبخند تلخی زد.
ـ دقیقاً، برای همین اسناد را پیش من نگذاشتید
سپس با صدایی سرد گفت:
ـ وقتی که «نه» گفتید، پس عاقبت آن را خودتان بکشید.
پدرام عصبانی شد.
ـ یعنی حالا میگویی تقصیر ماست؟
الیاس: من نمیگویم. خودت گفتی به من اعتماد نداری.
ـ تو برادر ما هستی! باید کمک میکردی!
الیاس با عصبانیت جواب داد:
ـ من خواستم کمک کنم! همان روز خواستم! اما شما مرا متهم کردید که میخواهم تمام میراث را برای خودم بگیرم!
پدرام فریاد زد:
ـ چون معلوم نیست واقعاً چه چیزی در سر داری!
الیاس یخن لباسش را گرفت.
ـ دوباره بگو!
پدرام دست الیاس را کنار زد.
ـ ول کن!
الیاس: تو به برادرت تهمت میزنی؟
پدرام: اگر بیگناهی، چرا دیشب نیامدی؟
الیاس لحظهای مکث کرد.
دستش را از یخن پدرام برداشت.
ـ چون من دیشب جایی بودم که به چیزی مهمتر از دعوای شما رسیدگی میکردم.
پدرام با شک پرسید:
ـ کجا بودی؟
الیاس جواب نداد.
ـ چی را پنهان میکنی؟
الیاس پشتش را به او کرد.
ـ فعلاً هیچچیز.
پدرام با خشم گفت:
ـ پس معلوم شد! تو چیزی میدانی!
الیاس برگشت.
ـ نه؛ من چیزی را نمیفهمم
پدرام به او نزدیک شد.
ـ باز هم پنهانکاری.؟
الیاس چند ثانیه به چشمان برادرش نگاه کرد.
ـ من هرگز چیزی را از شما پنهان نکردهام.
پدرام با عصبانیت از خانه بیرون رفت.
اما درست زمانی که به دروازه رسید، ایستاد.
برگشت و گفت:
ـ الیاس...
الیاس نگاهش کرد.
پدرام گفت:
ـ اگر بفهمم چیزی را از ما پنهان کردهای، دیگر مثل برادر با تو رفتار نمیکنم.
الیاس بدون ترس جواب داد:
ـ و اگر من بفهمم یکی از خود ما پشت این دزدی بوده، آن وقت من هم دیگر مثل برادر با او رفتار نمیکنم.
پدرام چند لحظه خیره ماند.
سپس دروازه را محکم بست و رفت.
الیاس تنها ماند.
اما پشت چهرهٔ آرامش، یک راز بزرگ پنهان بود؛ رازی که هنوز هیچکدام از برادرانش از آن خبر نداشتند.
ادامه دارد... | 243 |
| 15 | ادامه فردا | 192 |
| 16 | #رمان__ناگزیر
#نویســنده___نساء_عاصی
#قسـمتِ__سیزدهم
#یما
هوا هر لحظه سردتر و زمهریرتر میشد سردیِ روزگار بیش از آن چیزی بود که به مخیلهام بگنجد دستانم از شدتِ سرما منجمد شده بود آه از این هوایِ استخوان سوزِ لعنتی
در نزدیک خانه مان دیدگانم را تیز کردم او را دیدم بر سرِ چوکی سنگی نشسته بود اون آیه بود در آنجا کز کرده بود نزدیکتر شدم در کمال مبهوت و ناباوری چشم به قامتِ او دوختم در این هوای سرد و فاسد اینجا چیکار میکند مگر علیل نیست این دختر چرا نمیرود خانه، خود را کمی به او رساندم
__آیه دختر تو اینجا چیکار میکنی مگر دیوانه شدی در این هوای جانسوز اینجا نشستهای
به محضِ آنکه طنینِ آوایم را شنید هراسان سر بلند کرد چشمانم از غایتِ شگفتی و تعجب فراغ شد آرام با نگرانی لب گشودم
__آیه چه اتفاقی افتاده این چه حال است
با پشتِ دست جویبارِ اشک را از رخسارِ تکیدهاش را پاک کرد و با بغضی که حنجرهاش گره خورده بود گریه کنان میگوید
__ یما من دیگر شکستهام من دیگر آن دخترِ سرکش استوار و قویبنیه نیستم امروز نخستین بار ناامیدی و عجز را در بندبندِ وجودم لمس کردم این بار چنان سخت شکستهام بدتر از آن کسی که معشوقش او را در تنها ماندهترین حالت رها کرده باشد
من دیگر نمیتابم،
غمی گران بر جانم نشست آیه آن تندیسِ صلابت اینگونه دستخوشی بادِ خزان گشته است آرام در پهلویش بر سر آن چوکی سنگی نشستم آهی کوچک از سینه برکشیدم سر به زیر افکندم و دیدگانم را به کفشهایم دوختم در حالی که آبِ دهانم را به سختی فرو میخوردم آرام لب به سخن گشودم
__مگر چه واقعهای رخ داده که اینگونه محزون و پریشانی
آهی ضعیف و جگرسوز برکشید با آوایی لرزان پاسخ داد
__پدرم عزمِ آن دارد که کلثوم را به اجبار و اکراه به ازدواج درآورد
با تحیر پرسیدم
__آیا کلثوم به این پیوند رضا است
__+بلی او طوقِ قبول بر گردن نهاده است اما من به وضوح میدانم این پذیرش از روی ناچاری و اجبار است
من برای تسلی و حالتِ آشفتهاش میگویم
__شاید تقدیر و طالعاش همین بوده باشد
دمی پیش نگذشته بود که آیه یک لحظه چشمانی پرعتابش را به من دوخت از جایش برخاست تبسمی تلخ و زهرآگین بر لبانش نقش بست و غضبکنان میگوید
__گورِ پدرِ تقدیر و طالع هر چه آدمهایِ بیدرک و غافل در این دیار است کلامِ سهل و سادهٔ تقدیر را املاک قرار میدهند آیا میدانی که آن مردک چند بهار از عمرش گذشته و چقدر سالدیده است مکثی کرد
پوزخندی آکنده از مرارت بر لبانش نقش بست و به کلامش افزود
__معلوم و عیان است که تو هیچ نمیدانی من از بهرِ کلثوم سخن میرانم و تو طالع را میان میکشی حیف از تو که اینگونه تقدیر میگویی
من نیز از جایم برخاستم مقابلش ایستادم چشمانم را به چشمانِ خروشانش دوختم
__آیه قدری شکیبایی پیشه کن و کلامِ مرا بشنو چه کلثوم این وصلت را پذیرا باشد یا چه از روی اجبار و اکراه باشد تو چیکار کرده میتوانی همین است که مرا وادر میسازد تا سر بر آستانهٔ تقدیر فرود آورم و بدان باور داشته باشم
آیه با کلامی که بوی جراحتِ جان و خشمِ درون میداد زمزمه کرد
__باور کن یما باور کن که تو همانی هستی که بر هر بهانه و سخنِ سهل طوقِ باور بر گردن میآویزی کاش برایت نمیگفتم به تو اعتماد داشتم یما میدانی اعتماد
تبسمی عضبآلود و تلخ بر لبانم نشست
__پس تو را چیشده که با من بسانِ بیگانه برخورد میکنی
__مگر تو جز همسایه برای من کیستی یما تو تنها یک همسایه مان استی بفهم
دستی به موهای آشفتهام کشیدم و با لحنی که میانِ خشم و اندوه دستوپا میزد تلخ خندیدم
__درست میگویی منی شوربخت و اولادِ غریب را چه کار با شما اما بگو که بدانم آن زمانِ که در موترِ لعنتی بالا شدی هیچ اندیشه نکردی که آن مردکِ بیمایه در بابِ تو چه نیتِ شومی در سر میپروراند خیر، آیه خانم آن کسانی که غرق در تجملاند
دوست دارد آیه خانم از آدمهایی فقیر و سادهدلی چون من نفرت دارد و بیزارند برای تو پول از همه چیز کرده مرتبت دارد پس سخنِ آخرم را بشنو
ناگاه سیمایش از غیظ و غضب درهم کشیده شد دستانِ نحیفش از شدتِ خشمِ درون به لرزه درآمد با خشم ضربتی تند بر صورتِ من نواخت صورتم وِز وِز کرد
فریاد زد
__خداوند تو را لعنت کند یما خدا از تو نگذرد
دستش را محکم در میانِ انگشتانم فشردم با تبسمی تلخ با آوایی که بوی خشم و غیرت میداد بانگ برآوردم
__چه است بزن بیشتر از این بر صورتم بکوب یکی دو تا دیگر هم بزن تا کارت به کمال رسد وحشیگری و زدن کار تو است من پیش از این میپنداشتم تو دختری پاکنهادی اما چند لحظه سکوت می کنم و ادامه میدهم
__ردِ این سیلی از صورتم محو خواهد شد اما بگو من چگونه باید این قلبِ لعنتی را پاک کنم قلبی که بخاطر تو میتپید و چشم مرا به همه چیز نابینا ساخته بود
ادامه دارد..... | 217 |
| 17 | به زنده ها سر بزنید
مرده ها حالشان خوب است🖤 | 227 |
| 18 | نمایشِ اسکرینشاتِ چتها، جار زدنِ عدم ارتباط با جنس مخالف و نوشتنِ متنهای پرطمطراق دربارهی دستنیافتنی بودن، به یکی از ابتذالهای پررنگِ این روزهای تیکتاک، اینستاگرام و تلگرام تبدیل شده است. تظاهر نمایشیِ تهوعآوری که بیش از آنکه نشاندهندهی تقوا و اصالت باشند، گرههای عمیق روانی و عقدهی دیدهشدن را برملا میکنند.
وقتی حداقلِ وظیفه میشود شاهکارِ روزگار
صحبت نکردن یا نداشتن رابطه با جنس مخالف، یک تصمیم یا سبک زندگی شخصی است؛ نه یک اختراع بزرگ یا فتح قلهی اورست که برایش سند و مدرک رو کنید، روی آن آهنگ حماسی بگذارید و به عنوان مدال افتخار بر گردن بیندازید. رعایت حدودِ شخصی و اخلاقی، کفِ استانداردهای یک زندگی بااصالت و حداقل وظیفهی انسان است. جار زدنِ وظیفه، اوج حقارت است. این کار دقیقاً مانند این است که کسی در خیابان راه برود و اسکرینشات حسابهایش را نشان دهد تا ثابت کند از کسی دزدی نکرده است! آیا دزدی نکردن نیاز به ارائه سند در ملأعام دارد؟
تناقض مضحک: جلب توجهِ همگان برای اثباتِ بیتوجهی!
بزرگترین طنز تلخِ این جریان در همین پارادوکس مضحک نهفته است: فرد اسکرینشات چتهایش را به هزاران غریبه در فضای مجازی نشان میدهد تا ثابت کند با کسی ارتباط ندارد! او برای اینکه بگوید به جنس مخالف توجهی ندارد، محتاجِ لایک، کامنت و توجهِ کل کاربرانِ اینترنت میشود. این رفتار ثابت میکند که پاکدستیِ این آدمها از روی باور و وقار درونی نیست؛ بلکه یک کالای ارزانقیمتِ رسانهای است که آن را به حراج گذاشتهاند تا تایید و تمجیدِ دیگران را گدایی کنند.
فرشتههای کاغذی و توهمِ دستنیافتنی بودن
در کنار این اسکرینشاتها، بیوگرافیها و متنهای خودشیفتگانهی تلگرام خودنمایی میکند. کسانی که از پاکیها، فرشتهخویی و دستنیافتنی بودن خود مینویسند و چنان ادبیات خودقدیسسازانهای به کار میبرند که گویی فرشتگانی نازلشده بر زمیناند و مابقی انسانها ناپاک! واقعیت تلخ این است که آدمهای حقیقتاً ارزشمند و باوقار، نیازی به کتیبهنویسی در تلگرام ندارند. رفتارهای یک انسان، شناسنامهی اوست، نه ادعاهای متنیاش. کسی که هر روز باید دستنیافتنی بودن خود را به دیگران یادآوری کند، اتفاقاً محتاجترین و دستیافتنیترین فرد به نگاهِ همان دیگران است.
قربانی کردنِ حریم برای نمایش های مجازی
کسی که حریم خصوصی، پیامها و گوشهی گوشیاش را برای اثباتِ پاکیاش همگانی میکند، اصلاً مفهوم حیا و وقار را نفهمیده است. حیا یعنی بینیازی از قضاوت و تاییدِ دیگران. وقتی شما حریم شخصیتان را روی ترازو میگذارید تا غریبهها تشویقتان کنند، ارزشمندترین بُعدِ اخلاق را نابود کردهاید. این رفتارها اخلاق نیست، فضیلتفروشیِ دیجیتال است. اگر واقعاً همانقدر که در ویدیوها و متنهایتان ادعا میکنید خوب، پاک و دستنیافتنی هستید، دوربینها را خاموش کنید، ادعاهایتان را پاک کنید و فقط زندگی کنید. پاکیِ واقعی در پنهان داشتنِ فضیلتهاست، نه تظاهر در میان لایکها و کامنتهای غریبهها. دنیای واقعی به آدمهای اصیل نیاز دارد، نه بازیگرانِ نمایش های اخلاقی. | 265 |
| 19 | شاکر لبخند تلخی زد.
ـ حدس؟
نجیب گفت:
ـ بلی. این چیز مهمی نیست.
اما شاکر دیگر چیزی نگفت.
تماس قطع شد.
ماریه به پسرش نگاه کرد.
ـ شاکر، تو به ماما نجیب شک داری؟
شاکر چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
ـ من به کسی که در همان شبی که خانه خالی شد، ما را به مهمانی دعوت کرد، شک دارم.
ماریه با ناراحتی گفت:
ـ نجیب برادر من است.
شاکر جواب داد:
ـ و همین موضوع کار را سختتر میکند.
در همان لحظه صدای باز شدن دروازه آمد.
همه به طرف در برگشتند.
شخصی وارد حویلی شد.
شاکر دستش را بالا برد.
ـ همه ساکت!
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دروازه اتاق باز شد...
و الیاس وارد خانه شد.
اما برخلاف همیشه، تنها نبود.
پشت سر او یک مرد ناشناس ایستاده بود.
الیاس به همه نگاه کرد و گفت:
ـ هیچکس از خانه بیرون نرود.
ماریه با تعجب پرسید:
ـ الیاس، این مرد کیست؟
الیاس در را بست.
بعد آرام گفت:
ـ کسی که میتواند به ما بگوید چه کسی اسناد پدر را دزدیده است.
ادامه دارد | 251 |
| 20 | شاکر لبخند تلخی زد.
ـ حدس؟
نجیب گفت:
ـ بلی. این چیز مهمی نیست.
اما شاکر دیگر چیزی نگفت.
تماس قطع شد.
ماریه به پسرش نگاه کرد.
ـ شاکر، تو به ماما نجیب شک داری؟
شاکر چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
ـ من به کسی که در همان شبی که خانه خالی شد، ما را به مهمانی دعوت کرد، شک دارم.
ماریه با ناراحتی گفت:
ـ نجیب برادر من است.
شاکر جواب داد:
ـ و همین موضوع کار را سختتر میکند.
در همان لحظه صدای باز شدن دروازه آمد.
همه به طرف در برگشتند.
شخصی وارد حویلی شد.
شاکر دستش را بالا برد.
ـ همه ساکت!
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دروازه اتاق باز شد...
و الیاس وارد خانه شد.
اما برخلاف همیشه، تنها نبود.
پشت سر او یک مرد ناشناس ایستاده بود.
الیاس به همه نگاه کرد و گفت:
ـ هیچکس از خانه بیرون نرود.
ماریه با تعجب پرسید:
ـ الیاس، این مرد کیست؟
الیاس در را بست.
بعد آرام گفت:
ـ کسی که میتواند به ما بگوید چه کسی اسناد پدر را دزدیده است.
ادامه دارد | 1 |
