en
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

Open in Telegram

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

Show more
3 944
Subscribers
+424 hours
-37 days
-2330 days
Attracting Subscribers
June '26
June '26
+134
in 1 channels
May '26
+134
in 2 channels
Get PRO
April '26
+112
in 4 channels
Get PRO
March '26
+81
in 4 channels
Get PRO
February '26
+149
in 1 channels
Get PRO
January '26
+143
in 3 channels
Get PRO
December '25
+172
in 1 channels
Get PRO
November '25
+132
in 5 channels
Get PRO
October '25
+129
in 2 channels
Get PRO
September '25
+206
in 4 channels
Get PRO
August '25
+149
in 7 channels
Get PRO
July '25
+124
in 3 channels
Get PRO
June '25
+118
in 0 channels
Get PRO
May '25
+118
in 2 channels
Get PRO
April '25
+133
in 2 channels
Get PRO
March '25
+129
in 3 channels
Get PRO
February '25
+113
in 4 channels
Get PRO
January '25
+132
in 1 channels
Get PRO
December '24
+130
in 1 channels
Get PRO
November '24
+110
in 0 channels
Get PRO
October '24
+171
in 2 channels
Get PRO
September '24
+190
in 1 channels
Get PRO
August '24
+193
in 1 channels
Get PRO
July '24
+215
in 1 channels
Get PRO
June '24
+179
in 0 channels
Get PRO
May '24
+187
in 1 channels
Get PRO
April '24
+158
in 2 channels
Get PRO
March '24
+206
in 2 channels
Get PRO
February '24
+208
in 3 channels
Get PRO
January '24
+263
in 3 channels
Get PRO
December '23
+229
in 5 channels
Get PRO
November '23
+158
in 27 channels
Get PRO
October '23
+152
in 23 channels
Get PRO
September '23
+178
in 0 channels
Get PRO
August '23
+249
in 0 channels
Get PRO
July '23
+205
in 0 channels
Get PRO
June '23
+170
in 0 channels
Get PRO
May '23
+242
in 0 channels
Get PRO
April '23
+144
in 0 channels
Get PRO
March '23
+211
in 0 channels
Get PRO
February '23
+254
in 0 channels
Get PRO
January '23
+257
in 0 channels
Get PRO
December '22
+237
in 0 channels
Get PRO
November '22
+189
in 0 channels
Get PRO
October '22
+252
in 0 channels
Get PRO
September '22
+141
in 0 channels
Get PRO
August '22
+182
in 0 channels
Get PRO
July '22
+312
in 0 channels
Get PRO
June '22
+191
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2 176
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
29 June+5
28 June+7
27 June+10
26 June+2
25 June+8
24 June+3
23 June+6
22 June+1
21 June+7
20 June+7
19 June+3
18 June+4
17 June+4
16 June+5
15 June+3
14 June+3
13 June+3
12 June+4
11 June+1
10 June+2
09 June+9
08 June+2
07 June+9
06 June+4
05 June+3
04 June+5
03 June+8
02 June+2
01 June+4
Channel Posts
ابراهیم : شکر جان پدر از عمر مه در ای دنیا چیزی باقی نمانده میخایم با چپن سفید بیبینمت داماد شدنت را هم اگر موردم هم دیگه آرم
ابراهیم : شکر جان پدر از عمر مه در ای دنیا چیزی باقی نمانده میخایم با چپن سفید بیبینمت داماد شدنت را هم اگر موردم هم دیگه آرمان ندارم عمیر : خدا نکنه پدرجان عُمر تان عُمر نوح الله متعال یک لحظه هم سایه تو و مادرجانم را از سر ما کم نکنه ابراهیم : آمین شیر پدر امروز به داکتر محمد زنگ زدم عمیر : نام داکتر محمد را شنیدم از چیزیکه میترسیدم ابراهیم : گفتم برایش روز جمعه بخیر مهمان شان میشویم مریم : حاجی صاحب اگر اجازه تان باشه بخیر پای بچه مارا بند کنیم ابراهیم : بخیر هم‌نظر‌ هستم همرایت مریم : فردا بخیر با سحر میریم خواستگاری ابراهیم : منتظر روز جمعه باشین مریم : اما بچه ما که… ادامه فردا

2
حالا نوبت معرفی پسر داستان‌ رسیده است : عمیر : مه عمیر احمدزی هستم، یگانه پسر خانواده ما، که با بسیار ناز، نوازش و آسودگی بزرگ شدیم… سه خواهر دارم رویا، رنا و سحر رویا و رنا بزرگ‌تر از من هستند که راهی خانه بخت شدند و سحر کوچک‌تر از مه است پدرم یک تاجر مؤفق است، از آوای طفولیتم از چیزی برایم کمی نگذاشتند، شاید به شما بهتر معلوم باشد وقتیکه پدر پولدار باشد دل پسرش جم می‌باشد که سرمایه پدر ما است زندگی خود را میگذرانیم اما مه به این عقیده نیستم، از دوران طفولیت‌ام بسیار به تحصیل شوق و علاقه‌ای زیادی دارم با کوشش های شبانه روزی در دانشکده طب پوهنتون کابل کامیاب شدم خوب به یاد دارم زمانی را که خبر کامیاب شدنم را پدرم و مادرم شنیدند اشک خوشی از چشم های‌شان جاری شد و شکر بجا آوردند بخاطر داشتن چنین پسری مه هم همرای شان وعده کردم که هیچ وقتی نا امید شان نکنم و یک داکتر مؤفق شوم به جامعه و مردم کشور خود خدمت کنم. روزهای اول درس های پوهنتون برایم مشکل بود اما تسلیم نشدم و ادامه دادم در این میان دختری بود به نام ریحانه تاجک تبار بود برعکس من که از خانواده‌ای پشتون بودم در اولین دیدار یک حسی مبهم در وجودم رخنه کرد حسی وصف ناشدنی…
188
3
رمان : #قلب_من_با_مهربانی_تو_لرزید! نگارنده : #مروه‌صفا قسمت : سوم نور : بلاخره روز عروسی هم فرا رسید مصروف آماده شدن بودم بعد یک ساعتی کارم تمام شد طرف آیینه دیدم دختری با قدی رسا و اندام باریک چشم های بزرگ به رنگ شب ابروهای پر حجم بینی باریک لب های متوسط آغشته شده با رژ لب لباس افغانی بر تنم بود به رنگ سفید و سرخ زیورآلاتم هم با لباس هایم هم‌خوانی داشتند نمیدانم چرا اما هر باری که لباس سنتی کشور مارا بر تن میکنم فکر میکنم تاریخ مارا بغل کرده‌ام در هر چین این لباس فرهنگ هزار ساله‌ی کشورمان نفس می‌کشد غرق تماشای خود بودم که با صدای اسما به خود آمدم و از خیالات دست کشیدم اسما : نور نور نور : بلی خواهری اینجا هستم اسما : به به عجب ماه‌ی شدی خواهری نور : تو هم کمی از مه نداری اسمایم اسما : آماده هستی بیا برویم همگی منتظر هستند نور : باشد خواهری آسیه : ماشاءلله به دخترای نازم عثمان : بچه‌هایت هم کمی از دخترهایت ندارند مادرکم آسیه : ها نام خدا بچیم محمد : ماشاءلله اولادهایم طرف مه رفتند مقبول هستند برویم دیگه ناوقت شد نور : نی دیگه پدرجان خی مقبولی مادرم هیچ است عثمان : قیچ نور : جان عثمان : اینه وقت عادت کردی همرای نام جدیدت هههه خو بگذریم از طرف مه سلام بگویی و یک چشمکی زد نور : عثمان لالای‌مقبولم تا حالی به ای گپ ها خیلی وقت است تو در یک جایی برس مستقل شو مه خودم برت مدینه ره میگیرم ان‌شاءلله عثمان : بخیر میرسم تشویش نکو خواهری ههههه نور : آفرین عزیز‌ خواهر حله برویم دیگه بعد یک ساعت رسیدیم به هوتل راهی صالون عروسی شدیم اسما بیبین چادرم درست شد اسما : بلی نور : خوب بریم دیگه داخل همرای خاله مریم (مادر عمیر) و بعضی های دیگر احوالپرسی کردیم بعدش نشستیم محفل عروسی عالی میگذشت اسما : مدینه (دختر‌ کاکای عمیر) چقدر مقبول شده نور نور : ها نام خدا اسما اسما : مه خو انتخاب عثمان را تحسین میکنم تو چه نظر داری؟ نور : هم‌نظر هستم همرایت اسما : بیبین تو ای دخترا را کم است همرای چشمای خود بخورند عمیر را نور نور : حالی تو چی کار داری همرای‌شان اسما اسما : یادش بخیر یک وقت که خورد بودیم چقه بازی میکردیم حالی همگی بیخی مغرور شدند یک سلام هم نمیتن نی دیگه البت طرف ما میایه یازنیم نور : بد است چی میگی اسما خو چی دیگر که بیاید اسما : عمیر یازنیم میشه باز بیبین همین جای نشانی نور هههههه نور : از دست تو اسما اسما : ایستاد شو به احترامش عمیر : سلام علیکم خوب هستین خاله جان کاکایم شان خوب بودند آسیه : علیکم السلام بچیم شکر زنده باشی خودت چی حال داری همرای درسا خوب میگذرند عمیر : تشکر خاله جان سلامت باشی عالی میگذرند نور : اسما آهسته گفت قسمیکه دیگرا نشنوند اسما : نوبت تو شد بنظرم عمیر : سلام برسد خانم نور نور : علیکم السلام داکتر صاحب تشکر عمیر : چقدر تغییر کردین از نور کوچک خبری نیست اسما : خی هموقدر بانه نور : بلی دیگر زنده‌گی است میگذرد، انسان هم به یک حالت باقی نمیماند عمیر : دقیقا، چی حال دارین همرای مصروفیت ها نور : کدام مصروفیتی خاصی نیست اما باز هم خوب میگذره بعد مه اسما خوب گرم احوالپرسی کرد همرای عمیر فکر میکردی خوب ای دو نفر همرای یک دیگر خود صمیمی هستند عمیر : خوب به اجازه تان دیگر نور : محفل هم رو به خلاصی بود مه هم که خسته شده بودم به اسرار مه راهی خانه شدیم بعد 20 دقیقه‌ای رسیدیم بدون کدام حرفی راهی اطاق خود شدم لباس های خود را با یک لباس راحت‌تر بدل کرده و به عالم رویا پناه بوردم.
185
4
ادامه فردا
ادامه فردا
297
5
نور : بعد احوال‌پرسی رفتم به بی‌بی جانم چای بوردم بعدش جای خوش کرده در پهلویش نشستم آسیه : خو مادرجان دیگه چی حال داری، بیادرهایم همگی خوب بودند بی‌بی جان : شکر دخترم همگی خوب بودند سلام گفتند، مثل همیشه گپای همیشگی شان بود میگفتند آسیه خواهر ما چرا نور ره نمیته دختر در یک وقت زیاد خواستگار داشته میباشه چرا قبول نمیکنند آسیه : چی بگویم مادرجان هر چیزی‌که محمد تصمیم بیگیرد مه چیزی گفته نمیتانم و دیگه هر وقت قسمت بود نور خانه بخت خود میره نور : هر بار که بی‌بی جانم خانه ما میاید به مادرم گوش‌زد میکند که نور زیاد خواستگار داره بتیش در خانه نمانه یکبار، اگر از حق نگذریم مه با ای گپ‌هایش واقعا جگرخون میشم چون پدرم و مادرم تا حالا هیچ چیزی نگفتند در ای باره اما دیگرا مداخله میکنند خوب خیر بازهم چیزی نمیگویم چون بی‌احترامی به بی‌بی جانم میشه که مه نمیخواهم طرف ساعت دیدم که عقربه های ساعت بالای 1:00 خود نمایی می‌کرد از جای خود بلند شده و راهی آشپزخانه شدم اسما را هم صدا کردم اسما : نور خواهری چی شده خوب معلوم نمیشی پیشتر خو خوب بودی نور : هیچ اسما هیچ اسما : بیبین نور از مه پت نکن میفهمم چیزی شده تو را نور : مسئله خاصی نیست اسما خودت میفهمی هر باری که بی‌بی جانم میاید ده باره عروسی، خواستگاری ای گپ‌ها یاد میکند به مادرم اسما : خیر خواهرکم تو جگرخون نشو با گپ‌هایش شاید که او از ما بهتر میفهمد نی ان‌شاءلله آدمی مثل خودت نصیبت شود خوش‌قلب و مهربان میگن که دیر آید درست آید نور : هر چی خیر باشد اسما اسما : ها بخیر تو خانه بخت برو که نوبت مه شود هههههه نور : ای دیوانه‌گک تو به تشویش خودت هستی اسما : ها اولاد هایم دیشب در خوابم آمدند میگفتند مادرجان چی وقت عروسی میکنی ما از تحصیل پس ماندیم نور : توبه از دست تو دختر همرای ای شوخی‌هایت خوب بگذریم اسما در قصه مصروف شدیم ناوقت شد بی‌بی جان : دست‌هایت درد نبینه گل‌ بی‌بی خود نور : نوش جانت بی‌بی‌ جان عثمان : ها بی‌بی جان به خانه شوهر فول آماده است نور : بد است عثمان ای چی گپ ها است که میگی عثمان : شوخی میکنم خواهری به دل نگیر نور : غذا خوردن هم تمام شد با شوخی های عثمان چند ساعتی گذشت بی‌بی جانم هم عزم رفتن کرد روز ها و شب ها به منوال عادی میگذشت گاهی با خوشی و گاهی با غم اما در هر حالت بازهم که میگذشت یک شب که همه ما دور هم نشسته بودیم ابوبکر لب به سخن گشود ابوبکر : پدرجان امروز در پوهنتون عمیر برایم کارت عروسی خواهر خود را داد محمد : بخیر باشد بچیم چی وقت است ابوبکر : شب جمعه محمد : خو بخیر آمادگی تانره بیگیرید زیاد وقت می‌شود حاجی ابراهیم را هم ندیدیم میرویم با هم عثمان : تو تشویش نکو پدرجان ما آماده هستیم نور : عثمان بخاطر دیدن مدینه ایقسم هیجانی بود اسما : عثمان تو چرا اینقدر بخاطر رفتن پافشاری میکنی ما میرویم تو در خانه باش عثمان : اسما جان رفتن مه ضروری است اسما : نخیر نیست، یا بخاطر دیدن کسی میروی نور : یکبار عثمان با حالت تعجب آور طرف اسما دید عثمان : نخیر اسما به دیدن کی باید بروم عجب گپ‌هایی میزنی تو هم نور : چون پدرم اینقسم گپ هارا دوست نداشت اسما و عثمان هم سکوت اختیار کردند * * *
273
6
رمان : #قلب_من_با_مهربانی_تو_لرزید! نگارنده : #مروه‌صفا قسمت دوم : آسیه : نور دخترم نور : بلی مادرجان آسیه : کارهایت تمام کن که ناوقت میشه کورس تان نور : درست است مادرجان همرای اسما تمام کارهای خانه را انجام دادم غذای چاشت را نوش جان کردیم، نمازم را ادا کردم بعدش خود را آماده کردم و راهِ کورس را در پیش گرفتم اسما : چقدر هوا گرم شده نور نور : ها ولا هنوز که ماه جوزا است اینقدر گرمی است اسما : منی که در ماه سرطان و اسد بخیر تلف میشوم نور : خدا نکنه اسما مثل دیگر سال ها باز هم میگذرد خانه‌ای ما تا کورس چندان فاصله‌یی نداشت زود رسیدیم در کورس فقط یک دوست داشتیم مه و اسما که او هم اسرا بود با دیگر دختر ها فقط در حد سلام و علیک سخن میگفتیم، نور : سلام اسرا گل خوب هستی؟! اسرا : علیکم السلام شکر نور بخیر آمدی نور : ها بخیر باشی بعد احوال‌پرسی و تکرار درس‌ها چند دقیقه‌یی گذشت که استاد آمد و مثل همیشه صنف با تمام خسته‌‌گی هایش گذشت دوباره راهی خانه شدیم. نور : سلام علیکم مادرجان آسیه : علیکم السلام دخترم بخیر آمدین نور : بلی مادرجان اسما : بخیر آمدیم مادرجان اما گرمی بیش‌ از حد است آسیه : ها دخترم خدا رحم کند نور : چند دقیقه نشستم با اسما و مادرم قصه کردم تا که خستگیم رفعه شود بعدش راهی آشپرخانه شدم و غذای شب را پختم دیدم که پدرم هم آمد نور : سلام پدرجان خوش آمدی محمد : علیکم السلام دخترم خوش باشی نور : غذای شب ره بیارم پدرجان محمد : بلی دخترم گرسنه هستم نور : اسما بیا همرایم کمک شو اسما : درست است نور : به کمک اسما سفره را هموار کرده و غذا را کشیدم روزتان چطور گذشت پدرجان؟! محمد : خوب بود دخترم عثمان : ده وقت نان خوردن گپ زدن ممنوع است نور : ای گپ به طفل‌های خانه صدق میکند عثمان : مه طفل نیستم نور : مه گفتم تو طفل هستی آسیه : باز شروع شد نور : اول عثمان شروع کرد بعد غذای شب ظرفا را شستم چون خسته بودم همرای همگی شب بخیری کردم و خوابیدم صبح بازهم مثل همیشه با صدای آذان صبح بیدار شدم نمازم را ادا کردم بخاطریکه روز جمعه بود باید کارهایم را وقت‌تر‌ تمام می‌کردم چون رفت و آمد مهمان در ای روز زیادتر می‌باشد نظر به دیگر روز ها! طرف ساعت دیدم 10 بجه بود رفتم که اسما را بیدار کنم اسما بیدار شو دیگه 12 بجه است اسما : چرا وقت بیدارم نکردی نور : چون خواب تو بسیار سنگین است چند بار صدایت کردم بیدار نشدی حالی هم بیدار شو دیگه اسما : سیس اینه بیدار شدم عثمان : صبح‌ایت به زیبایی خانم‌ برادر آیندیت نور نور : از دست تو عثمان صبح بخیر عثمان : عاقبت بخیر آسیه : نور دخترم نور : بلی مادرجان آسیه : به چاشت یک چیزی درست آماده کو که بی‌بی جانت میایه نور : چقدر خوش شدم درست است مادرجان دلت جم باشد عثمان : به بی‌بی جانم یک دیگ کدوگک آماده کنین خوش میشه از پیش تان همگی : هههههه آسیه : بچیم سر همگی ریشخندی میکنی او خو کلان زن است چرا ایقسم میکنی بد است عثمان : خدا نکنه مادرجان ریشخندی نمیکنم خو بی‌بی جانم بیش از حد کدوگک ره خوش داره مچم چی دیده دایش‌ ههههه نور : عثمان مردم آزار هیچ‌کسی از پیشش آرام نیست اسما تو برو ظرف های صبح را بشور مه به چاشت آمادگی میگیرم دیگه کارها تمام است اسما : الا صدقیت شوم خواهرکم اگر تو نباشی مه چی کنم نور : وقتیکه خانه بخت برم باز قدرم سرت میایه ههههه اسما : خدا نکند خواهری نور : خدا میکنه این‌قسم خواهر مقبول داشته باشی زیاد در خانه دوام نمیاوره ههههه اسما : به گفته عثمان اعتماد به نفس‌ات بیش از حد است نور : حقیقت است خواهری (هیچ‌کسی نمیداند که آینده چی در آستین دارد، و نور دختری‌که هر روز خود را با لبخند آغاز می‌کرد بی آنکه بداند سرنوشت چی بازی هایی برایش در نظر گرفته است او از فردا بی خبر بود، از مسیر های‌که باید میرفت، از اشک های که باید میریخت، و لبخند های که بعد ها با طعم تلخ تجربه بر لبانش می‌نشست، زندگی مثل کتابی‌ست، که صفحه‌ی بعدش را ندیده‌ای همین بی‌ خبری‌ست که آنرا راز آلود و پر ماجرا می‌سازد) نور : بعد چند ساعتی غذای چاشت را هم آماده کردم، در همین اثنا بود که صدای زنگ دروازه بلند شد، دیدم که بی‌بی جانم آمد آسیه : سلام مادرجان خوش آمدی خوب هستی بی‌بی جان : علیکم السلام دخترم خوش باشی شکر خودت چی حال داری اولاد‌هایت خوب هستند آسیه : شکر الحمدلله همگی ما خوب هستیم مادرجان به دعایت عثمان : سلام برسد به بی‌بی یکدانیم بی‌بی جان : علیکم السلام جان بی‌بی عثمان : خوب هستی بخیر آمدی بی‌بی جان بی‌بی جان : ها شکر بچیم نور : نوبت احوال‌پرسی مه چی وقت می‌رسد عثمان : وقت گل نی نور : خوش آمدی بی‌بی جانم بی‌بی جان : خوش باشی گل‌دختر بی‌بی آسیه : بی‌بی جان تانره خسته کردین بانین دیگه بیایه بنشینه بی‌بی جان : نی دخترم خسته نمیشم قربان نواسه های خود شوم
254
7
فقط من می‌توانم خودم را قضاوت کنم. من گذشته‌ام را می‌دانم، دلیل انتخاب‌هایم را می‌دانم، می‌دانم درونم چه دارم، می‌دانم چقدر رنج کشیده‌ام و می‌دانم قوی و شکننده بودن یعنی چه؛ من و نه هیچ‌کس دیگر. - اسکار وایلد
305
8
فلسفه طنز.pdf
305
9
ادامه فردا
ادامه فردا
346
10
رمان : #قلب_من_با_مهربانی_تو_لرزید! نگارنده : #مروه‌صفا مقدمه : مهربانی واژه‌ای ساده اما پرقدرت است، گاهی یک لبخند، یک واژه آرام و یا نگاه پر از درک می‌تواند قلب دردمند را درمان کند. اما وقتی مهربانی بی‌حد میشود از مرز انسانیت فراتر می‌رود. وقتی عشق و مهربانی یکجا می‌شوند، زندگی به اوج زیبایی می‌رسد. مهربانیِ یک زن، زندگیِ یک مرد را از درون دگرگون می‌سازد، قلب او را نرم می‌سازد. زن با صبرش، با مهربانی‌های آرام و بی‌هیاهویش، جهان پیرامونش را زیباتر می‌کند و عشق را معنا می‌بخشد. صبرش، نه تنها تحمل است، بلکه دریچه‌ای است به قلبی پر از زیبایی و آرامش. و رمانم تلاش کوچکی‌ست برای به تصویر کشیدن همین مهربانی در دل دو انسان، در نگاه یک دختر، در تصمیم یک پسر و در لحظه های که زندگی را تغییر می‌دهند. قسمت اول : با هشدار صدای موبایلم از خواب بیدار شده طرف ساعت دیدم. عقربه های ساعت بالای 2 شب خودنمایی می‌کرد. از بستر بلند شده و راهی حمام شدم وضو گرفتم، برگشتم سجاده را پهن کرده دو رکعت نماز نیمه شب (تهجد) ادا کردم. بعد تمام شدن نماز‌ام دستانم را بلند کردم برای دعا، شکرگذاری… (ای خدای رحمٰن من! تو‌ را شکر میکنم برای هر نفس، هر لحظه، و هر نعمتی که بر من ارزانی داشتی. تو را ستایش می‌کنم برای نوری از ایمانت که در قلبم جاری ساخته یی! برای صبر بی‌پایانت که در مشقت ها یارم بوده ای. به قلبم آرامش اعطا کن! تا همیشه، با سلاح ایمان تو، با عشق تو به زندگی نگاه کنم. خدایا، کمکم کن! قدر نعماتت را بدانم. و با قدم های استوار، در راهت قدم بردارم…) بعد شکرگذاری شروع کردم به گفتن اذکار الهی چون به این عقیده بودم «ألا بِذِکرِ اللّٰهِ تَطمَئِنُّ الْقُلُوب» (آگاه باشید، تنها به یاد خدا دل‌ها آرامش می‌یابند.) بعد یک ساعتی صدای دلنشین آذان صبح به گوشم رسید. نماز صبح را ادا کردم و دوباره به عالم خواب پناه بوردم. آسیه : نور دخترم بیدار شو ناوقت است نور : صبح بخیر مادرجان درست است از بستر خود بلند شدم رفتم صورتم را آبی زدم. بعدش خواستم بروم دیگران را هم بیدار کنم از خواب. به اطاق ابوبکر شان رفتم. قدم اول را نگذاشته بودم که یک فکر شیطنت آمیز بر سرم زد. جگ آب بالای سرشان بود، جگ را گرفته و تمام آب را صدقه سر هردوی شان کردم که صدای شان بلند شد ابوبکر، عثمان. : مااادر نور : فرار را به قرار ترجیح دادم آشپزخانه خود را پیش مادرم رساندم پشت سرش پناه گرفتم که گفت آسیه : باز چی مضریت کردی نور نور : به جان هر دوی شان قسم که کار خاصی نبود مادرجان فقط عثمان و ابوبکر را از خواب بیدار کردم. صدای عثمان بلند شد: عثمان : مااادر بخدا دخترته یک‌روزی کَل (کچل) خواهد دیدی آسیه : پسرم اول سلام و صبح بخیر چرا چی شده باز؟ عثمان : جگ آب ره بالای مه و ابوبکر خالی کرد. آسیه : وی خیره بچیم ای چی گپ است خانه بخت بره پشت ای کارهایش دق میشی. عثمان : خدا هر چی سریعتر خانه بختش روان اش کنه نور : باز چشم‌هایم تار دید نمیفهمم چی وقت ای عادتم از بین خواهد رفت. با اندکی حرف که به مزاجم خوش نیاید سریع اشکم میاید. ابوبکر : صبح همگی تان بخیر آسیه : عاقبت بخیر‌ بچیم نور : ابوبکر که متوجه حالم شد نزدیک شده برم گفت ابوبکر : گل برادر اش را کی اذیت کرده که گریه دارد؟ نور : عثمان با دهن پر گفت: عثمان : خو کار صبحش یادت رفت. ابوبکر : عثمان متوجه رفتارت باش فقط یک شوخی بود. عثمان : درست است لالا، بیا بدرنگ لالا ببخش ای بار به بزرگیت نور : با خوشی رفتم در پهلویش جای خوش کردم و نشستم یک نیشگونی از بازویش گرفتم گفتم دیگه اشک خواهر بزرگ ات را نیاری عثمان : سیس گریه تو که زیر مژه‌هایت است نور : عثمان عثمان : چپ شدم. آسیه : برخیزیدکه ناوقت است ابوبکر : نوش جان‌تان مادر جان مه رفتم خداحافظ آسیه : بخیر بروی بچیم ذهنت روشن نور : ابوبکر رفت بعدش عثمان هم رفت مثل همیشه مه مادرم اسما در خانه ماندیم. خوب بگذارید. یک معرفی کنم خانواده عزیز خود را برایتان، مه نور احمدزی‌ هستم! اولین دختر خانواده احمدزی ‌پدرجانم محمد، داکتر است و مادرجانم آسیه، خانم خانه است دو برادر دارم ابوبکر و عثمان، ابوبکر از مه کرده بزرگ‌تر است و عثمان کوچک‌تر از مه است ابوبکر پوهنتون میرود مکتب را اتمام کرده و از عثمان سال آخر مکتب‌اش است و یک خواهر دارم که او هم اسما است، مه و اسما یکجا مکتب را تمام کردیم حالا باهم آمادگی کانکور میریم، تا که بخیر به رشته دلخواه خود هردوی ما کامیاب شویم.
364
11
ان‌شاءالله که زلزله بخیر گذشته باشد عزیزانم
1
12
مثلث عشق @viproman.pdf
363
13
📚 #مثلث_عشق 👤 #رابرت_استنبرگ پرسشنامه عشق مثلثی
370
14
رضایت پروردگار 🌱🕋
رضایت پروردگار 🌱🕋
385
15
سپاس از اینکه تا پایان رمان با ما همراه بودید ❤️❤️
سپاس از اینکه تا پایان رمان با ما همراه بودید ❤️❤️
464
16
#سخنِ آخر راستش را بخواهید، من سال‌ها نامِ احد را چون خاطره‌ای دور و خاک‌خورده از زبانِ خانواده می‌شنیدم.. هرکس چیزی می‌گفت و هر بار، حسرتِ سرنوشتِ نامعلومش در دلم سنگینی می‌کرد اما چیزی که مرا وادار به نوشتنِ این داستان کرد، خودِ احد نبود.. مادری بود که هنوز پس از این همه سال، چشم به راهِ فرزندش مانده است. روزی در یک جمعِ خانوادگی، خانم امینه نیز حضور داشت. صحبت از احد شد و غمِ سال‌ها انتظار را می‌شد در چهره‌اش دید در همان میان، برادرزاده‌اش از او پرسید: «عمه، راست است که عتیق‌الله احد را کشته؟» همه خاموش شدند ..اما او با وجودِ اندوهی که در نگاهش موج می‌زد، محکم و استوار گفت: «نه... عتیق‌الله هرقدر هم که بد باشد، باز پدر است. پدر فرزندش را کشته نمی‌تواند.» آن روز برای نخستین بار، دردِ این خانواده را از نزدیک لمس کردم. بعدها از خانم امینه خواستم تا از احد برایم بگوید؛ از روزهای کودکی‌اش، از رنج‌هایش، از نامه‌هایی که میانِ او و سهیلا رد و بدل می‌شد و از عشقی که در میانِ همه محدودیت‌ها و سختی‌ها جوانه زده بود. هرچه بیشتر می‌شنیدم، بیشتر حس می‌کردم این فقط قصه‌ی یک پسرِ گم‌شده نیست؛ قصه‌ی یک عشق، یک انتظار و یک زندگیِ ناتمام است. اما جمله‌ای که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود، این بود: «احدم نمُرده است.. اگر مرده بود و به خاک سپرده می‌شد، دلم سرد می‌شد.. اما جگرِ من هنوز داغ است، هنوز چشم‌هایم انتظارش را می‌کشند. احد زنده است... او روزی باز می‌گردد.» شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم احد را بنویسم. پیش از آغازِ نوشتن، بسیار فکر کردم. می‌دانستم این داستان غمگین است؛ آن‌قدر غمگین که شاید دلِ هر خواننده‌ای را بفشارد. آن هم در روزگاری که هرکدام از ما زخمی در دل داریم و در کشوری زندگی می‌کنیم که اندوه، مهمانِ همیشگیِ خانه‌هایش شده است. اما هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر احساس کردم که در برابرِ این داستان مسئولم.. احساس کردم اگر ننویسم، به احد، به سهیلا و به چشم‌انتظاریِ مادرش بدهکار می‌مانم. نمی‌دانم توانسته‌ام حقِ این روایت را ادا کنم یا نه؟ نمی‌دانم خوب نوشتم یا نه؟ اما می‌دانم که با نوشتنِ این داستان، دِینی را که بر دوشِ خود حس می‌کردم، اندکی سبک‌تر کردم. خوشحالم که نامِ احد را دوباره زنده کردم و زندگیِ ناتمامش را به گوشِ دیگران رساندم. دروغ چرا؟ در آغاز، حتی جرئتِ نوشتنِ این داستان را نداشتم. اما نمی‌دانم بعداً این جسارت از کجا آمد که وقتی نوشتن را آغاز کردم، پشتِ هیچ نامِ مستعاری پنهان نشدم. نام‌ها را همان‌گونه نوشتم که بودند، مکان‌ها را همان‌طور که بودند و قصه را تا جایی که توانستم، به حقیقت نزدیک نگه داشتم. امروز که به آخرین صفحه رسیده‌ام، حسِ عجیبی دارم.. شاید پایانِ احد، پایانِ خوشی نبود، شاید هنوز هم سوال‌های زیادی بی‌پاسخ مانده باشد.. اما برای من، به پایان رساندنِ این روایت، یک پیروزی بود. من احد را در روزهای سختِ زندگی‌ام نوشتم؛ روزهایی که درماندگیِ او را با پوست، خون و استخوان حس می‌کردم. روزهایی که خودم نیز با زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کردم.. اما با همه سختی‌ها، دست از نوشتن برنداشتم و این داستان را تا آخر رساندم. از خداوند سپاسگزارم که توانِ نوشتن را به من داد، از مادرم که همیشه پناهِ من بوده است و از دوستِ عزیزم 《مسکا امینی》 که در تمامِ این مسیر کنارم ماند و نگذاشت احساسِ تنهایی کنم. همچنین از ادمینِ عزیز که با صبوری و مهربانی همراهِ این داستان بود، صمیمانه سپاسگزارم. و در آخر... سپاس از شما که با احد خندیدید، گریستید، امید بستید و چشم‌انتظار ماندید. شاید داستانِ احد به پایان رسیده باشد؛ اما گمان می‌کنم هنوز جایی، مادری چشم به راهِ باز شدنِ دروازه‌ای باشد و باور داشته باشد که پسرش روزی باز خواهد گشت. تا روایتِ یک زندگیِ دیگر... بدرود. #مرجان_امین
449
17
_من سال‌ها قبل...قبل از ازدواجم ترا از پدرت خواستگاری کرده بودم ولی نشد..اما بعدی این‌که فهمیدم..نخواستم مانند سال‌ها قبل باز ترا از دست بدهم.. در شروع پدرت مخالف بود ولی کم‌کم کاکا و پدرم او را راضی ساختند.. من ترا دوست دارم سهیلا..از حالا نه که از سال‌ها قبل پس لطفاً با حر‌ف‌هایت آزارم نده! وقتی نگاهِ بی‌رنگم را دید دوباره گفت: _بخدا من خبر نداشتم تو از زندگی‌ام خبر نداری..وگرنه قبل‌تر از این برایت می‌گفتم. او حرف زیاد زد اما نگاهم آزرده ماند.. چون در طی این چند روز، با هر نوازش، با هر لمس و نگاهِ پُر مهرِ او از سردی چشمان و دلم ذره‌ای کم شده بود و من دلم کم‌کم گرم می‌شد.. من در ناخودآگاهم؛ مهر و حضورِ او را پذیرفته بودم و او را برای خود می‌دانستم. بعد از آن دانست...زندگی ما عجیب‌تر شد.. دخترش شب‌ها بهانه‌ای پدرش را می‌گرفت و میانِ ما می‌خوابید و جلالِ هیچ نمی‌گفت اما در چشمانش یک شرمندگی بزرگ جولان می‌داد.. با همه‌ای این‌ها ما در حالِ رفتن بودیم.. رفتن از دیارِ به نام افغانستان! خانواده‌ای جلال دوباره باز گشته بودند اما خودش ماند تا کارهای اقامت و ویزای مرا آماده بسازد که در طی سه ماه حل شد. در آن‌روزها من بی‌حال، رنگ پریده و خوابالو بودم برای خودم که مهم نبود اما جلال را نگران ساخته بود. مرا با شکیبا راهی داکتر ساخت.. داکتر خبری را گفت که من به هیچ وجه آمادگی آن را نداشتم و نمی‌توانستم پذیرفته که نطفه‌ی در بطنم وجود دارد. جلال اما سر از پا نمی‌شناخت و با نگرانی و توجه‌ای ملموس‌اش مرا همراهی می‌کرد اما من هیچ حسی نداشتم..هیچ ما رفتیم..رفتنی که اشک به چشمانم آورد.. با همه‌ای تلخی‌ها، من خانواده‌ام را دوست داشتم و جدا شدن از آن‌ها برایم سخت تمام شد.. به تورنتو رسیدیم..شهری بیگانه، زبانی ناشناخته و آدم‌های باظاهرِ متفاوت.. همه‌چیز فرق داشت! اما روزهای سختم بعد آن شروع شد. جلال به کار می‌رفت، من بی‌حال و همیشه خواب بودم و المیرایی که خیلی لجباز بود و با من هیچ سازگاری نمی‌کرد.. من او را پذیرفته بودم ولی گمانم او مرا قبول نداشت که بنای ناسازگاری داشت. روزها گریه می‌کرد، خانه و وسایلش را خراب می‌کرد و بعد به پدرش زنگ می‌زد می‌گفت: مرا می‌زند پدر مرا نجات بده.. و من با دهنِ باز دخترکی را می‌دیدم که فقط سه سال عمر داشت ولی رفتارهای می‌کرد که کسی باورش نشود او دروغ می‌گوید. من به او چیزی نمی‌گفتم اما حرصم را سرِ جلال خالی میکردم و او در میانِ من و دخترش مانده بود اما جلال متعقد بود که این‌ها همه یاد داده‌ای خانواده‌ای مادری او است.. و جلال درست می‌گفت، زمانی‌که او از نزدِ مادرکلان و خاله‌هایش برمی‌گشت، رفتارها و کارهایش بدتر از قبل می‌شدند اما در گذرِ زمان کمی اوضاع خوب شد، پسر من بدنیا آمد او بزرگ‌تر شد و فهمید من خطری به او ندارم و این شد که ما نزدیک‌تر به هم شدیم.. در اوایل برایم سخت بود برای طفلِ دیگری مادری کنم اما بعدها مهرش به دلم افتاد و او را دوست داشتم.. ولی در میانِ همه‌ای بالا و پایینی زندگی، نگاه و مهرِ جلال بود که مرا از آن یخبندانی احساسی بیرون کشید.. او روزی برای من گفته بود: _سهیلا من مردِ آزاد و بی‌بند و باری بودم اما..نگاهِ تو با من چه کرد که چنین عهد به دلت بستم و حالا اگر بخواهم هم، خطا رفته نمی‌توانم؟ با نشستِ طیاره از خاطراتِ گذشته بیرون شدم..شکیبا با چشمانِ اشکی منتظرم بود و من هم مشتاقِ آغوشش.. او با خانواده‌اش به استقبالم آمده بودند و لبخند در لبانِ همه سنجاق بود.. ما ده روزی در کابل ماندیم، سرک‌ها و جا جای کابل را دیدیم، خندیدیم و خاطراتِ خیلی زیبا و خوشی را هم با هم ساختیم شاید گذشته فراموشم نشد، شاید گاهی ذهنم بازی‌گوشانه به نوجوانی و روزهای عاشقی‌ام سفر کند، شاید احد را در خواب و در رویا ببینم اما من جلال را دوست دارم.. احد با همه‌ای عشقی که برایش دارم، در گذشته ماند ولی زندگی خوبم را از دوست داشتنِ جلال دارم. من با پسرم احد که هژده سالش است، مادر شدم او همدردم شد، با جمال پسرم که پانزده سال دارد طعمِ رفیق داشتن را چشیدم و او چون پدرش با معرفت است.. دخترم رویا..باعث و سببِ لبخندهایم است و من در او خودم را ببینم اما با همه‌ای این‌ها من المیرا، دخترِ همسرم را دارم که در روزهای غربت یار و یاورم .. و از همه مهم‌تر، همسری که از نگاهش دریایی از مهر، خروشان می‌کند شاید زندگی از من خیلی چیز ها گرفت اما در عوض‌اش، خیلی‌ها را داد. به پایان آمد این دفترِ حکایت، همچنان باقیست.. ‌‌‌‌‌ پایانِ نوشتن: 1405/ 4/4 پنج‌شنبه و 2:48 بعد از ظهر
299
18
فصلِ آخر: فراقی که تمام نشد! رفتنت هیچ‌گاهی به چشمانم نیامد.. چون نگاهِ آخرت آن‌قدر ماهرانه بود که سال‌ها نه؛ قرن‌ها مرا در خودم غرق کرد و من، عمریست در اسارتِ آن، نگاهم.. راستی یادم نمی‌آید.. مگر تو مرا ترک کرده‌ای؟ حضورت شاید ولی یادت هیچ‌زمان! چند روزی در مزارشریف اقامت داشتیم ولی بعد راهی کابل شدیم چون شکیبا چشم انتظارم بود. اقلیما را هم با خودم راهی می‌کردم ولی قبل از رفتن از جلال خواستم مرا به مزارِ پدر و مادرم ببرد. وقتی سر دو زانو نشستم جلال کمی دور شده و مرا با پدر و مادرِ که همسایه بودند، تنها گذاشت. نمی‌دانم چرا آماده بودم..برای خداحافظی؟ نمی‌دانم فقط دلم خواست به آن‌ها برای بارِ آخر سر بزنم و بعد راهی غربت و خانه‌ام شوم. _سال‌ها کینه‌ای از شما در دلم داشتم که قبل از همه خودم را سوزانده بود..ولی می‌دانی مادر؟ زمانی‌که پسرم را برای اولین‌بار در آغوشم گذاشتند، آنجا بود آن کینه رخت بست و رفت.. چون من با اولین نگاه اضطرابِ مادرانه داشتم پس تو حق داشتی و من آن حق را بعد از مادر شدن به تو دادم که تو در حقیقت نگرانم بودی نه دشمنم.. نگاهم را به قبرِ پدرم کشاندم و چهره‌ای جدی و محکم‌اش در نظرم نقش بست. _مرا حلال کن پدرم! از جا برخاستم، خاکِ لباس‌هایم را تکانده و با چشمانی نم گرفته با آنها خداحافظی کردم. و وقتی به نزدیکی او رسیدم، او تیلفون به گوش و با لبخند در حالی صحبت بود..مرا که دید، نزدیکم شد و گوشی را به سویم گرفت با چشمانِ پُر سوال از دستش گرفته و به گوش چسباندم. صدای از آن‌سوی خط نمی‌آمد و زمانی‌که می‌خواستم از گوشم جدا بسازم که صدای ظریفِ به گوشم خورد _سلام مادر! آهی از دلتنگی از سینه‌ام بیرون شد و لب‌هایم از لبخند لرزیدند _پدرم چه می‌گوید؟ آن‌قدر غرقِ فامیلت شدی که دخترت فراموش شد؟ به نگاهِ موذی پدرش دیدم و یکجا قدم برداشتیم _پدرت بسیار حرف می‌زند تو به حرف‌های او باور نکن! _به این هم باور نکنم که شب‌ها نمی‌خوابی؟ باور نکنم که اشک‌ها یارت شدند؟ حالا دیگر لبخندهای همه‌ای ما خشکیده بود _چیز مهمی نیست..جالی خالی پدر و مادر آزارم می‌دهد. چیزی نگفت..او فهمیده بود که این‌ها بهانه است اما برخلافِ آن گفت: _چه زمان می‌آیی مادر؟ دلتنگ‌ات شدیم.. او از دلتنگی گفت و دلِ من هم برای اویی دور تنگ شد. _تا چند روزِ دیگر.. _منتظرت می‌مانم..زودتر بیا دخترِشجاع! تماس خاتمه یافت و من به پدرش از دلتنگی، دخترش گفتم. _خودت را جگرخون نساز..ما گفتیم اما خودش نیامد..حالا هم حق‌اش است که دلتنگی بکشد. با آرنج به پهلویش کوبیدم و گفتم: _چگونه با طفلِ در شکمش در طیاره می‌نشست؟ عقل داری تو؟ بعد غر غرکنان ادامه داد _تا چند ماه بعد پدربزرگ می‌شود اما ذره‌ای بزرگ نشد. به حرفم خندید و همین مرا عصبی‌تر کرد. وقتی به خانه‌ای اقلیما برگشتم، برادران با خانم‌ها و فرزندانش برای خداحافظی آمده بودند..کینه‌ای در دل نداشتم..البته حالا دیگر نداشتم.. اما اویل چرا؟ با طیاره فقط چهل‌و‌پنج دقیقه راه بود ولی برای منی که خاطراتم را دوره می‌کردم، طولانی‌تر گذشت.. هیچ‌زمانی اولین دیدارم با المیرا، دخترِ جلال را فراموش نمی‌توانم. فقط چند روز از ازدواجم گذشته بود که دخترکی صبحِ وقت با چشمانِ گریان و موهای وز‌ شده پا به اتاق گذاشت و خود را در آغوشِ جلالِ در خواب انداخت و گریه‌کنان گفت: _پدر.. آنجا چیزی بزرگ‌تر از سنگ به سینه‌ام نشست.. به او پدر گفته بود؟ جلال زن داشت؟ و صدها سوالِ بی‌جوابی که در ذهنم بود جلال که بیدار شد، بی‌هیچ واهمه‌ای دخترش را در آغوش گرفت و آرامش کرد _جان پدر؟ چیشده المیراجان؟ من طوفان کرده بودم..در عین سردی..با چشمانم طوفانی بر سر جلال کرده بودم _دخترت است؟ فریاد زده بودم و دخترک ترسیده به آغوشِ پدرش پناه برده بود _تو زن داری؟ دختر داری؟ _سهیلا آرام باش..طفل ترسید. اما من به دورِ خود چرخیده، موهایم را می‌کندم و با گریه می‌گفتم: _چقدر ساده بودم..من ..تو زن داشتی که حاضر شدی مرا بگیری نه؟ _سهیلا!! با اخطار نامم را گرفت و بعد آرام گفت: _تو خبر نداشتی؟ من همه حقایقِ زندگی‌ام را به خانواده‌ات گفتم. و آنجا زندگی یک بارِ دیگر بر سرم ویران شد.. و او که دید منی بیچاره از هیچ‌چیزی خبر ندارم گفت: _من قبلاً در کانادا با یک دخترِ که افغان بود ازدواج کردم اما عمرِ او زیاد نبود و دوسال قبل به اثرِ مریضی مُرد.. صدایش خراش برداشت شاید به یادِ همسرِ مرده‌اش افتاد و بغض کرد _دخترم رویا سه ساله است..و زمانی‌که به اینجا آمدم.. همین یک‌ماه قبل از میانِ حرف‌های علی فهمیدم تو مجرد هستی.. مکثی کرد و عرقِ از پیشانی پاک کرد ..
264
19
چشمانش خشک شد اما او نیامد..و فقط چند روز مانده به عروسی سهیلا گویا از خواب برخاست.. چیغ زد، گریه کرد و سازِ مخالفت زد.. به گمانم تازه آنجا بود که به خاطر آورد آن‌ها با زندگی او چه می‌کنند. پدرش شنید اما نشنیده گرفت اما مادرش در خاموشی اشک ریخت و سهیلا التماسِ او را کرد _مادرجان..مادرجان لطفاً کاری بکن من نمی‌خواهم. هرقدر گفت، هرقدر التماس کرد اما کسی جوابی برایش نداد و او چون دیوانه‌ای خودزنی کرد و فریاد زد _به خدا خودم را می‌کُشم..لباسِ عروس نه بلکه کفن پوشم را می‌بین.. یک‌طرفِ صورتش سوخته بود و مادرش او را از دو شانه گرفته تکان می‌داد و مانند خودش فریاد می‌زد _خودت را می‌کُشی؟ بکُش! هیچ‌کسی مانع‌ات نمی‌شود فهمیدی؟ بس است همین‌قدر دلسوزی سهیلا..دیگر دلم به حالت نمی‌سوزد..مگر تو دلت به حالِ من و آبروی پدرت سوخت که حالا از ما توقع داری؟ مادرش رفت و او به مُردن فکر کرد اما ترسید.. از مرگ ترسید، از مردن و رفتن.. دیگر پذیرفته‌ بود که تمام شد، سهیلایی عاشق تمام شد اما حسِ چون خیانت‌کار را داشت اگر احد برمی‌گشت؟ اگر برمی‌گشت و او نمی‌بود، به او انگِ خائن بودن نمی‌زد؟ فکر‌ها و حرف‌های که ذهن‌اش را به منفجر شدن نزدیک می‌کرد لحظه‌ای رویایی که هر دختری آرزویش را دارد، فرارسیده بود اما برای سهیلا چون مرگ بود.. چقدر آرزوها داشت و چقدر رویاهای بربادرفته.. شاهد‌ها از او کسبِ وکالت برای نکاح را کردند و او چون مرده‌ای رضایت داد. اشک نریخت اما شکسته گفته بود، نامید و دل‌بریده گفته بود. لباسِ زیبا و فاخری برایش تهیه کرده بودند که هیچ بابِ میلش نبود. مادرِ جلال صورتش را بوسید و او فقط با نگاهِ یخی‌اش به او دید. مادرش را اما..اجازه نداد صورتش را ببوسد و خانم فرزانه با چشمانِ گریان، عروس شدن دخترش را از دور دید. آرایشگر ماهرانه او را آراسته بود که زیبای‌اش دو چند شده بود و برخلافِ دیگران و رسومِ دِه، محفل در تالارِ شهر برگزار می‌شد.. محفلِ گران با تجملاتِ زیاد. شوقی نداشت و زمانی هم که داماد برای بردنش به آرایشگاه آمد، نگاهش نکرد، دستش نلرزید فقط بی‌تفاوت به او دید. تغییر کرده بود..جلال در نگاهش تغییر کرده، زیبا و برازنده بود ولی فقط در نگاهش. داماد نگاهِ بی‌روحِ او را دید، لبخندی تلخی زد و حرفِ علی در گوشش نواخته شد: _با سهیلا زندگی‌ات خوب نمی‌شود جلال..تو یک‌بار در زندگی شکست خوردی پس درست تصمیم بگیر! او تصمیم‌اش را گرفته بود.. حالا نه بلکه از همان سالها..از روزی اولی که او را دید. سهیلا اولین تصمیم‌اش برای ازدواج بود که به سرانجام نرسید اما قطعاً آخرین تصمیم‌اش می‌ماند. محفل به خوبی و خوشی گذشت و مردم شاهدی لبخندِ شادِ داماد و چهره‌ای ماتم‌زده‌ای عروس بودند.. زمانِ رفتن اما سخت بود..سهیلا را می‌بُردند از زادگاهش..زادگاهی که یک‌دنیا غم و حسرت را به او هدیه داده بود. ولی رفتن از مکانِ که خاطراتِ کودکی و جوانی‌اش را سپری کرده بود، برایش سخت‌تر از جدایی مادرش تمام شد. او لحظه‌ای خیلی کوتاه مادرش را در آغوش گرفت، پدرش را اما نه..برادرانش را هم.. ولی تا توانِ مرگ در آغوشِ پر مهرِ اقلیما گریسته بود.. راه کوتاه نبود ولی او با چشمانِ باز و چشمانی که لحظه‌ای خشک نمی‌شد راه را طی کرده بود..بی‌توجه به جلالی که در کنارش نشسته و با حسرت به او می‌دید، به اویی بی‌اعتنا.. صبح به کابل و خانه‌ای خسرانِ شکیبا رسیدند و او با لباس عروس و فقط یک‌بکس لباس از موتر پیاده شده بود.. اما خستگی در نکرده محفلی دیگری در آنجا به راه بود ولی شب که شد، همه‌جا که ساکت شد آن‌زمان جلال به اتاقِ که او بود آمد.. لرزی از تیره‌ای کمری او گذشت، چشمانش سردتر از دستانش شدند و برای نخستین بار لب به سخن با همسرش باز کرد: _جسمم شاید تا ابد مالِ تو باشد اما قلب و روحم هیچ‌وقتی برای تو نیست! ..
257
20
سهیلا مانند قبل نه اما بازگشته بود قوی‌تر، زخمی‌تر، خاموش‌تر اما جسورتر و این‌ها دلیلِ خوبی بودند که خانواده‌اش به او امر و نهی نتوانند. پدرش خود را مقصرِ رنجِ چشمانِ دخترش می‌دید و مادرش از تنهایی و دردِ او می‌سوخت ولی در کُل زندگی را از سر گرفته بود او نه بلکه، همه و همه به زندگی بی احد بازگشته بودند آنها قبول کرده بودند که احد بر نمی‌گردد جز مادری که فقط به رسمِ عادت زندگی می‌کرد. شاید هفت و یا هشت سالی از نبودنِ احد گذشته بود گذرِ سال‌ها در چهره‌ای همه نمایان بود ولی سهیلا به پختگی، زیبایی زنانه‌اش رسیده اما امان از چشمانش.. گویا ساکنینی چشمانش سال‌ها بود که مرده بودند و دلی که شاید سنگ شده بود. روزی پدرِ سهیلا او را به اتاقِ خود فراخواند ترسی از دلش گذشت..شاید مانند قبل نه اما هنوز هم از پدرش می‌ترسید وقتی پا به اتاق گذاشت، خیلی آرام سلام کرد ولی چشمانِ پدرش از زمین جدا نشد و فقط سری تکان داد آن‌ها سال‌ها بود که به هم نگاه نمی‌کردند..دختر برای کینه‌ای که از پدرش داشت و پدر..شاید از مقصر بودن و شایدم از دلی که هیچ‌وقت با دخترش صاف نمی‌شد عبدالرحیم‌خان خیلی جدی و مستبد به حرف آمد _خواستگاری برایت آمده که من جوابِ مثبت داده‌ام با جدیتش گفته بود اما لحنِ پدرش نه بلکه گفته‌ها لرزی به تنی‌اش انداخته بود شاید لحظه‌ای خاموش ماندند که پدر دوباره گفت: _شنیدی سهیلا؟ من تو را دادم و حرفی هم نمی‌خواهم بشنوم لب‌هایش لرزیدن مانند صدایش _شما حق ند.. _خاموش فریاد زده بود و دخترک از ترس قدمی به عقب گذاشته بود _بس کن..بس کن فهمیدی؟ تا چه زمان می‌خواهی حرف شنو نباشی؟ بس نیست بدبختی و بی‌آبرویی من؟ اشک به چشمانش نیش زد ولی حرف‌های پدرش قلب‌اش را سوارخ کرد _به چی خود می‌نازی؟ هیچ متوجه هستی چند سالت است؟ حالا هم خدایت را شکر کن که یکی پیدا شده تویی بی‌آبروی و نام بد را بگیرد. گمان کرد قلبش زیرِ فشار و تلخی گفته له شد و کند تپید. _به خوبی‌ات، بی چون و چرا عروس می‌شوی وگرنه در خانه‌ای من حق نداری زندگی کنی ولی وا به روزت اگر مخالفتی کنی ..وا به روزت سهیلا چون آن وقت حتی تصور نمی‌توانی چی به روزت می‌آورم ترسید.. پدرش اگر حرفی می‌زد او را عملی می‌کرد.. حالا چه میشد؟ و دلی که دل‌ نبود برایش؟ ذهنی او پر از گفته‌های پدرش بود و در یک گرداب عظیمِ دست و پا می‌زد اما این گرفتاری زمانی بیشتر شد که عصر زن‌های به خانه‌ای شان آمدند. درمیانِ آن‌ها شکیبا خواهرش هم حضور داشت. شکیبای که سال‌ها بود از این ولایت با خانواده‌ای همسرش به کابل سفر کرده بودند. وقتی شکیبا به اتاق رسید خواهرش را دید که چشمانش غمگین است..چشمانی که مدت‌ها بود رنگِ خوشی نداشتند. سهیلا او را در آغوش کشید اما ذهنش هردقیقه پُر از سوال می‌شدند. _تو چه زمانی آمدی؟ _ظهر رسیدیم او می‌خواست سوال‌های زیادی بپرسد که: تو با این‌ها به اصطلاح خواستگاران چه می‌کنی؟ اما شکیبا زودتر از او به دادِ دلِ بی‌قرارش رسید. _سهیلا نمی‌دانم باخبری یانه ما..يعنی خانواده‌ای کاکای علی اینقدر راه را فقط برای خواستگاری تو آمده‌ایم.. خانواده‌ای کاکای علی؟ آن‌ها دیگر کی بودند؟ _پدر گفته بود..حقیقتش اینکه حکم صادر کرده بود اما کاکای علی؟ شکیبا با لبخندِ تلخی دست خواهرش را گرفت _ برای پسرِ کاکای علی..جلال! جلال، جلال، جلال در گوش‌هایش زنگ خوردند اما چیز واضحی از صاحبِ این نام در یادش نیامد جز خاطره‌ای خیلی محو از پسرِ با نگاهِ پر از شرارت. شکیبا وقتی خاموشی خواهرش را دید به حرف آمد _در شروع من هم هیچ دلم راضی نبود..اما گمانم شاید این برایت خوب باشد..شاید با جلال خوشبخت شوی خواهرم.. تو هنوز هم جوانی اما برای مردم ما عیب است دختری به سن تو در خانه‌ای پدر باشد مگر او چند سال عمر داشت؟ بیست‌و‌شش سال.. عمری زیادی بود؟ چرا عیب بود؟ اما سهیلا دیگر در حالِ خود نبود..قلب‌اش خیلی ناسور می‌تپید و حس تنفر می‌کرد از خود، پدرش و بیشتر از جلال نامی.. گویا قلب‌اش فهمیده بود که او در روزهای واپسینی وفاداریش قرار دارد و از حالا در عزا نشسته بود.. آخرِ آن عشق همینجا بود؟ آخرِ عشقِ دختری نوجوانی که سال‌های خیلی دور، دل‌ به احد سپرده بود؟ آخرِ آن‌همه چشم انتظاری؟ همه چیز به سرعت گذشت. شیرینی و دستمال او را داده بودند بی‌آنکه کسی نظرِ او را بپرسد. فقط خواهرانش بودند که برای چشمانِ سرد چون سنگِ خواهرشان اشک می‌ریختند.. قرار عروسی را هم خیلی زود گذاشتند و این خواسته‌ای پدر سهیلا بود..شاید هنوز از دخترش می‌ترسید و می‌خواست هرچی زودتر او را راهی کند. خرید‌ها انجام شدند بی‌حضورِ سهیلا. از او خواسته بودند اما او نرفته بود، در هیچ مراسمی نرفت، هیچ یک از اعضای خانواده داماد را ندید. نمی‌خواست برود و هنوز در امیدِ واهی دست‌و‌پا می‌زد که احد برمی‌گردد و او را با خود می‌برد کاش همچون یعقوب، ثمره‌ای انتظارش به یک وصالِ شیرین مبدل میشد..
253