اعتِرافِ آخَر
Open in Telegram
زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت
Show more3 936
Subscribers
-324 hours
-87 days
-2730 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
June '26
June '26
+119
in 1 channels
May '26
+134
in 2 channels
Get PRO
April '26
+112
in 4 channels
Get PRO
March '26
+81
in 4 channels
Get PRO
February '26
+149
in 1 channels
Get PRO
January '26
+143
in 3 channels
Get PRO
December '25
+172
in 1 channels
Get PRO
November '25
+132
in 5 channels
Get PRO
October '25
+129
in 2 channels
Get PRO
September '25
+206
in 4 channels
Get PRO
August '25
+149
in 7 channels
Get PRO
July '25
+124
in 3 channels
Get PRO
June '25
+118
in 0 channels
Get PRO
May '25
+118
in 2 channels
Get PRO
April '25
+133
in 2 channels
Get PRO
March '25
+129
in 3 channels
Get PRO
February '25
+113
in 4 channels
Get PRO
January '25
+132
in 1 channels
Get PRO
December '24
+130
in 1 channels
Get PRO
November '24
+110
in 0 channels
Get PRO
October '24
+171
in 2 channels
Get PRO
September '24
+190
in 1 channels
Get PRO
August '24
+193
in 1 channels
Get PRO
July '24
+215
in 1 channels
Get PRO
June '24
+179
in 0 channels
Get PRO
May '24
+187
in 1 channels
Get PRO
April '24
+158
in 2 channels
Get PRO
March '24
+206
in 2 channels
Get PRO
February '24
+208
in 3 channels
Get PRO
January '24
+263
in 3 channels
Get PRO
December '23
+229
in 5 channels
Get PRO
November '23
+158
in 27 channels
Get PRO
October '23
+152
in 23 channels
Get PRO
September '23
+178
in 0 channels
Get PRO
August '23
+249
in 0 channels
Get PRO
July '23
+205
in 0 channels
Get PRO
June '23
+170
in 0 channels
Get PRO
May '23
+242
in 0 channels
Get PRO
April '23
+144
in 0 channels
Get PRO
March '23
+211
in 0 channels
Get PRO
February '23
+254
in 0 channels
Get PRO
January '23
+257
in 0 channels
Get PRO
December '22
+237
in 0 channels
Get PRO
November '22
+189
in 0 channels
Get PRO
October '22
+252
in 0 channels
Get PRO
September '22
+141
in 0 channels
Get PRO
August '22
+182
in 0 channels
Get PRO
July '22
+312
in 0 channels
Get PRO
June '22
+191
in 0 channels
Get PRO
May '22
+2 176
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 27 June | +7 | |||
| 26 June | +2 | |||
| 25 June | +8 | |||
| 24 June | +3 | |||
| 23 June | +6 | |||
| 22 June | +1 | |||
| 21 June | +7 | |||
| 20 June | +7 | |||
| 19 June | +3 | |||
| 18 June | +4 | |||
| 17 June | +4 | |||
| 16 June | +5 | |||
| 15 June | +3 | |||
| 14 June | +3 | |||
| 13 June | +3 | |||
| 12 June | +4 | |||
| 11 June | +1 | |||
| 10 June | +2 | |||
| 09 June | +9 | |||
| 08 June | +2 | |||
| 07 June | +9 | |||
| 06 June | +4 | |||
| 05 June | +3 | |||
| 04 June | +5 | |||
| 03 June | +8 | |||
| 02 June | +2 | |||
| 01 June | +4 |
Channel Posts
فقط من میتوانم خودم را قضاوت کنم. من گذشتهام را میدانم، دلیل انتخابهایم را میدانم، میدانم درونم چه دارم، میدانم چقدر رنج کشیدهام و میدانم قوی و شکننده بودن یعنی چه؛ من و نه هیچکس دیگر.
- اسکار وایلد
| 2 | فلسفه طنز.pdf | 97 |
| 3 | ادامه فردا | 217 |
| 4 | رمان : #قلب_من_با_مهربانی_تو_لرزید!
نگارنده : #مروهصفا
مقدمه :
مهربانی واژهای ساده اما پرقدرت است،
گاهی یک لبخند،
یک واژه آرام و یا نگاه پر از درک میتواند قلب دردمند را درمان کند.
اما وقتی مهربانی بیحد میشود از مرز انسانیت فراتر میرود.
وقتی عشق و مهربانی یکجا میشوند، زندگی به اوج زیبایی میرسد.
مهربانیِ یک زن، زندگیِ یک مرد را از درون دگرگون میسازد، قلب او را نرم میسازد.
زن با صبرش، با مهربانیهای آرام و بیهیاهویش، جهان پیرامونش را زیباتر میکند و عشق را معنا میبخشد.
صبرش، نه تنها تحمل است، بلکه دریچهای است به قلبی پر از زیبایی و آرامش.
و رمانم تلاش کوچکیست برای به تصویر کشیدن همین مهربانی در دل دو انسان، در نگاه یک دختر، در تصمیم یک پسر و در لحظه های که زندگی را تغییر میدهند.
قسمت اول :
با هشدار صدای موبایلم از خواب بیدار شده طرف ساعت دیدم.
عقربه های ساعت بالای 2 شب خودنمایی میکرد.
از بستر بلند شده و راهی حمام شدم وضو گرفتم، برگشتم سجاده را پهن کرده دو رکعت نماز نیمه شب (تهجد) ادا کردم.
بعد تمام شدن نمازام دستانم را بلند کردم برای دعا، شکرگذاری…
(ای خدای رحمٰن من!
تو را شکر میکنم برای هر نفس، هر لحظه، و هر نعمتی که بر من ارزانی داشتی.
تو را ستایش میکنم برای نوری از ایمانت که در قلبم جاری ساخته یی!
برای صبر بیپایانت که در مشقت ها یارم بوده ای.
به قلبم آرامش اعطا کن!
تا همیشه، با سلاح ایمان تو،
با عشق تو به زندگی نگاه کنم.
خدایا، کمکم کن!
قدر نعماتت را بدانم.
و با قدم های استوار، در راهت قدم بردارم…)
بعد شکرگذاری شروع کردم به گفتن اذکار الهی چون به این عقیده بودم «ألا بِذِکرِ اللّٰهِ تَطمَئِنُّ الْقُلُوب»
(آگاه باشید، تنها به یاد خدا دلها آرامش مییابند.)
بعد یک ساعتی صدای دلنشین آذان صبح به گوشم رسید.
نماز صبح را ادا کردم و دوباره به عالم خواب پناه بوردم.
آسیه : نور دخترم بیدار شو ناوقت است
نور : صبح بخیر مادرجان درست است از بستر خود بلند شدم رفتم صورتم را آبی زدم.
بعدش خواستم بروم دیگران را هم بیدار کنم از خواب.
به اطاق ابوبکر شان رفتم.
قدم اول را نگذاشته بودم که یک فکر شیطنت آمیز بر سرم زد.
جگ آب بالای سرشان بود، جگ را گرفته و تمام آب را صدقه سر هردوی شان کردم که صدای شان بلند شد
ابوبکر، عثمان. : مااادر
نور : فرار را به قرار ترجیح دادم آشپزخانه خود را پیش مادرم رساندم پشت سرش پناه گرفتم که گفت
آسیه : باز چی مضریت کردی نور
نور : به جان هر دوی شان قسم که کار خاصی نبود مادرجان فقط عثمان و ابوبکر را از خواب بیدار کردم.
صدای عثمان بلند شد:
عثمان : مااادر بخدا دخترته یکروزی کَل (کچل) خواهد دیدی
آسیه : پسرم اول سلام و صبح بخیر چرا چی شده باز؟
عثمان : جگ آب ره بالای مه و ابوبکر خالی کرد.
آسیه : وی خیره بچیم ای چی گپ است خانه بخت بره پشت ای کارهایش دق میشی.
عثمان : خدا هر چی سریعتر خانه بختش روان اش کنه
نور : باز چشمهایم تار دید نمیفهمم چی وقت ای عادتم از بین خواهد رفت.
با اندکی حرف که به مزاجم خوش نیاید سریع اشکم میاید.
ابوبکر : صبح همگی تان بخیر
آسیه : عاقبت بخیر بچیم
نور : ابوبکر که متوجه حالم شد نزدیک شده برم گفت ابوبکر : گل برادر اش را کی اذیت کرده که گریه دارد؟
نور : عثمان با دهن پر گفت:
عثمان : خو کار صبحش یادت رفت.
ابوبکر : عثمان متوجه رفتارت باش فقط یک شوخی بود.
عثمان : درست است لالا، بیا بدرنگ لالا ببخش ای بار به بزرگیت
نور : با خوشی رفتم در پهلویش جای خوش کردم و نشستم یک نیشگونی از بازویش گرفتم گفتم دیگه اشک خواهر بزرگ ات را نیاری
عثمان : سیس گریه تو که زیر مژههایت است
نور : عثمان
عثمان : چپ شدم.
آسیه : برخیزیدکه ناوقت است
ابوبکر : نوش جانتان مادر جان مه رفتم خداحافظ
آسیه : بخیر بروی بچیم ذهنت روشن
نور : ابوبکر رفت بعدش عثمان هم رفت مثل همیشه مه مادرم اسما در خانه ماندیم.
خوب بگذارید.
یک معرفی کنم خانواده عزیز خود را برایتان،
مه نور احمدزی هستم!
اولین دختر خانواده احمدزی پدرجانم محمد، داکتر است و مادرجانم آسیه، خانم خانه است دو برادر دارم ابوبکر و عثمان، ابوبکر از مه کرده بزرگتر است و عثمان کوچکتر از مه است ابوبکر پوهنتون میرود مکتب را اتمام کرده و از عثمان سال آخر مکتباش است و یک خواهر دارم که او هم اسما است، مه و اسما یکجا مکتب را تمام کردیم حالا باهم آمادگی کانکور میریم، تا که بخیر به رشته دلخواه خود هردوی ما کامیاب شویم. | 222 |
| 5 | انشاءالله که زلزله بخیر گذشته باشد عزیزانم | 1 |
| 6 | مثلث عشق @viproman.pdf | 284 |
| 7 | 📚 #مثلث_عشق
👤 #رابرت_استنبرگ
پرسشنامه عشق مثلثی | 277 |
| 8 | رضایت پروردگار 🌱🕋 | 291 |
| 9 | سپاس از اینکه تا پایان رمان با ما همراه بودید ❤️❤️ | 385 |
| 10 | #سخنِ آخر
راستش را بخواهید، من سالها نامِ احد را چون خاطرهای دور و خاکخورده از زبانِ خانواده میشنیدم.. هرکس چیزی میگفت و هر بار، حسرتِ سرنوشتِ نامعلومش در دلم سنگینی میکرد اما چیزی که مرا وادار به نوشتنِ این داستان کرد، خودِ احد نبود.. مادری بود که هنوز پس از این همه سال، چشم به راهِ فرزندش مانده است.
روزی در یک جمعِ خانوادگی، خانم امینه نیز حضور داشت. صحبت از احد شد و غمِ سالها انتظار را میشد در چهرهاش دید
در همان میان، برادرزادهاش از او پرسید:
«عمه، راست است که عتیقالله احد را کشته؟»
همه خاموش شدند ..اما او با وجودِ اندوهی که در نگاهش موج میزد، محکم و استوار گفت:
«نه... عتیقالله هرقدر هم که بد باشد، باز پدر است. پدر فرزندش را کشته نمیتواند.»
آن روز برای نخستین بار، دردِ این خانواده را از نزدیک لمس کردم.
بعدها از خانم امینه خواستم تا از احد برایم بگوید؛ از روزهای کودکیاش، از رنجهایش، از نامههایی که میانِ او و سهیلا رد و بدل میشد و از عشقی که در میانِ همه محدودیتها و سختیها جوانه زده بود. هرچه بیشتر میشنیدم، بیشتر حس میکردم این فقط قصهی یک پسرِ گمشده نیست؛ قصهی یک عشق، یک انتظار و یک زندگیِ ناتمام است.
اما جملهای که هیچوقت از خاطرم نمیرود، این بود:
«احدم نمُرده است.. اگر مرده بود و به خاک سپرده میشد، دلم سرد میشد.. اما جگرِ من هنوز داغ است، هنوز چشمهایم انتظارش را میکشند. احد زنده است... او روزی باز میگردد.»
شاید همان لحظه بود که تصمیم گرفتم احد را بنویسم.
پیش از آغازِ نوشتن، بسیار فکر کردم. میدانستم این داستان غمگین است؛ آنقدر غمگین که شاید دلِ هر خوانندهای را بفشارد. آن هم در روزگاری که هرکدام از ما زخمی در دل داریم و در کشوری زندگی میکنیم که اندوه، مهمانِ همیشگیِ خانههایش شده است.
اما هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر احساس کردم که در برابرِ این داستان مسئولم.. احساس کردم اگر ننویسم، به احد، به سهیلا و به چشمانتظاریِ مادرش بدهکار میمانم.
نمیدانم توانستهام حقِ این روایت را ادا کنم یا نه؟
نمیدانم خوب نوشتم یا نه؟
اما میدانم که با نوشتنِ این داستان، دِینی را که بر دوشِ خود حس میکردم، اندکی سبکتر کردم.
خوشحالم که نامِ احد را دوباره زنده کردم و زندگیِ ناتمامش را به گوشِ دیگران رساندم.
دروغ چرا؟ در آغاز، حتی جرئتِ نوشتنِ این داستان را نداشتم. اما نمیدانم بعداً این جسارت از کجا آمد که وقتی نوشتن را آغاز کردم، پشتِ هیچ نامِ مستعاری پنهان نشدم. نامها را همانگونه نوشتم که بودند، مکانها را همانطور که بودند و قصه را تا جایی که توانستم، به حقیقت نزدیک نگه داشتم.
امروز که به آخرین صفحه رسیدهام، حسِ عجیبی دارم..
شاید پایانِ احد، پایانِ خوشی نبود،
شاید هنوز هم سوالهای زیادی بیپاسخ مانده باشد..
اما برای من، به پایان رساندنِ این روایت، یک پیروزی بود.
من احد را در روزهای سختِ زندگیام نوشتم؛ روزهایی که درماندگیِ او را با پوست، خون و استخوان حس میکردم. روزهایی که خودم نیز با زندگی دستوپنجه نرم میکردم..
اما با همه سختیها، دست از نوشتن برنداشتم و این داستان را تا آخر رساندم.
از خداوند سپاسگزارم که توانِ نوشتن را به من داد، از مادرم که همیشه پناهِ من بوده است و از دوستِ عزیزم 《مسکا امینی》 که در تمامِ این مسیر کنارم ماند و نگذاشت احساسِ تنهایی کنم.
همچنین از ادمینِ عزیز که با صبوری و مهربانی همراهِ این داستان بود، صمیمانه سپاسگزارم.
و در آخر...
سپاس از شما که با احد خندیدید، گریستید، امید بستید و چشمانتظار ماندید.
شاید داستانِ احد به پایان رسیده باشد؛
اما گمان میکنم هنوز جایی، مادری چشم به راهِ باز شدنِ دروازهای باشد و باور داشته باشد که پسرش روزی باز خواهد گشت.
تا روایتِ یک زندگیِ دیگر...
بدرود.
#مرجان_امین | 367 |
| 11 | _من سالها قبل...قبل از ازدواجم ترا از پدرت خواستگاری کرده بودم ولی نشد..اما بعدی اینکه فهمیدم..نخواستم مانند سالها قبل باز ترا از دست بدهم..
در شروع پدرت مخالف بود ولی کمکم کاکا و پدرم او را راضی ساختند..
من ترا دوست دارم سهیلا..از حالا نه که از سالها قبل پس لطفاً با حرفهایت آزارم نده!
وقتی نگاهِ بیرنگم را دید دوباره گفت:
_بخدا من خبر نداشتم تو از زندگیام خبر نداری..وگرنه قبلتر از این برایت میگفتم.
او حرف زیاد زد اما نگاهم آزرده ماند..
چون در طی این چند روز، با هر نوازش، با هر لمس و نگاهِ پُر مهرِ او از سردی چشمان و دلم ذرهای کم شده بود و من دلم کمکم گرم میشد.. من در ناخودآگاهم؛
مهر و حضورِ او را پذیرفته بودم و او را برای خود میدانستم.
بعد از آن دانست...زندگی ما عجیبتر شد..
دخترش شبها بهانهای پدرش را میگرفت و میانِ ما میخوابید و جلالِ هیچ نمیگفت اما در چشمانش یک شرمندگی بزرگ جولان میداد..
با همهای اینها ما در حالِ رفتن بودیم..
رفتن از دیارِ به نام افغانستان!
خانوادهای جلال دوباره باز گشته بودند اما خودش ماند تا کارهای اقامت و ویزای مرا آماده بسازد که در طی سه ماه حل شد.
در آنروزها من بیحال، رنگ پریده و خوابالو بودم برای خودم که مهم نبود اما جلال را نگران ساخته بود.
مرا با شکیبا راهی داکتر ساخت..
داکتر خبری را گفت که من به هیچ وجه آمادگی آن را نداشتم و نمیتوانستم پذیرفته که نطفهی در بطنم وجود دارد.
جلال اما سر از پا نمیشناخت و با نگرانی و توجهای ملموساش مرا همراهی میکرد اما من هیچ حسی نداشتم..هیچ
ما رفتیم..رفتنی که اشک به چشمانم آورد..
با همهای تلخیها، من خانوادهام را دوست داشتم و جدا شدن از آنها برایم سخت تمام شد..
به تورنتو رسیدیم..شهری بیگانه، زبانی ناشناخته و آدمهای باظاهرِ متفاوت..
همهچیز فرق داشت!
اما روزهای سختم بعد آن شروع شد.
جلال به کار میرفت، من بیحال و همیشه خواب بودم و المیرایی که خیلی لجباز بود و با من هیچ سازگاری نمیکرد..
من او را پذیرفته بودم ولی گمانم او مرا قبول نداشت که بنای ناسازگاری داشت.
روزها گریه میکرد، خانه و وسایلش را خراب میکرد و بعد به پدرش زنگ میزد میگفت: مرا میزند پدر مرا نجات بده..
و من با دهنِ باز دخترکی را میدیدم که فقط سه سال عمر داشت ولی رفتارهای میکرد که کسی باورش نشود او دروغ میگوید.
من به او چیزی نمیگفتم اما حرصم را سرِ جلال خالی میکردم و او در میانِ من و دخترش مانده بود اما جلال متعقد بود که اینها همه یاد دادهای خانوادهای مادری او است..
و جلال درست میگفت، زمانیکه او از نزدِ مادرکلان و خالههایش برمیگشت، رفتارها و کارهایش بدتر از قبل میشدند
اما در گذرِ زمان کمی اوضاع خوب شد، پسر من بدنیا آمد
او بزرگتر شد و فهمید من خطری به او ندارم و این شد که ما نزدیکتر به هم شدیم..
در اوایل برایم سخت بود برای طفلِ دیگری مادری کنم اما بعدها مهرش به دلم افتاد و او را دوست داشتم..
ولی در میانِ همهای بالا و پایینی زندگی، نگاه و مهرِ جلال بود که مرا از آن یخبندانی احساسی بیرون کشید..
او روزی برای من گفته بود:
_سهیلا من مردِ آزاد و بیبند و باری بودم اما..نگاهِ تو با من چه کرد که چنین عهد به دلت بستم و حالا اگر بخواهم هم، خطا رفته نمیتوانم؟
با نشستِ طیاره از خاطراتِ گذشته بیرون شدم..شکیبا با چشمانِ اشکی منتظرم بود و من هم مشتاقِ آغوشش..
او با خانوادهاش به استقبالم آمده بودند و لبخند در لبانِ همه سنجاق بود..
ما ده روزی در کابل ماندیم، سرکها و جا جای کابل را دیدیم، خندیدیم و خاطراتِ خیلی زیبا و خوشی را هم با هم ساختیم
شاید گذشته فراموشم نشد،
شاید گاهی ذهنم بازیگوشانه به نوجوانی و روزهای عاشقیام سفر کند،
شاید احد را در خواب و در رویا ببینم اما من جلال را دوست دارم..
احد با همهای عشقی که برایش دارم، در گذشته ماند ولی زندگی خوبم را از دوست داشتنِ جلال دارم.
من با پسرم احد که هژده سالش است، مادر شدم او همدردم شد،
با جمال پسرم که پانزده سال دارد طعمِ رفیق داشتن را چشیدم و او چون پدرش با معرفت است..
دخترم رویا..باعث و سببِ لبخندهایم است و من در او خودم را ببینم
اما با همهای اینها من المیرا، دخترِ همسرم را دارم که در روزهای غربت یار و یاورم ..
و از همه مهمتر، همسری که از نگاهش دریایی از مهر، خروشان میکند
شاید زندگی از من خیلی چیز ها گرفت اما در عوضاش، خیلیها را داد.
به پایان آمد این دفترِ حکایت، همچنان باقیست..
پایانِ نوشتن:
1405/ 4/4 پنجشنبه و 2:48 بعد از ظهر | 245 |
| 12 | فصلِ آخر: فراقی که تمام نشد!
رفتنت هیچگاهی به چشمانم نیامد..
چون نگاهِ آخرت آنقدر ماهرانه بود که
سالها نه؛
قرنها مرا در خودم غرق کرد و من،
عمریست در اسارتِ آن، نگاهم..
راستی یادم نمیآید.. مگر تو مرا ترک کردهای؟
حضورت شاید ولی یادت هیچزمان!
چند روزی در مزارشریف اقامت داشتیم ولی بعد راهی کابل شدیم چون شکیبا چشم انتظارم بود.
اقلیما را هم با خودم راهی میکردم ولی قبل از رفتن از جلال خواستم مرا به مزارِ پدر و مادرم ببرد.
وقتی سر دو زانو نشستم جلال کمی دور شده و مرا با پدر و مادرِ که همسایه بودند، تنها گذاشت.
نمیدانم چرا آماده بودم..برای خداحافظی؟
نمیدانم فقط دلم خواست به آنها برای بارِ آخر سر بزنم و بعد راهی غربت و خانهام شوم.
_سالها کینهای از شما در دلم داشتم که قبل از همه خودم را سوزانده بود..ولی میدانی مادر؟ زمانیکه پسرم را برای اولینبار در آغوشم گذاشتند، آنجا بود آن کینه رخت بست و رفت.. چون من با اولین نگاه اضطرابِ مادرانه داشتم پس تو حق داشتی و من آن حق را بعد از مادر شدن به تو دادم که تو در حقیقت نگرانم بودی نه دشمنم..
نگاهم را به قبرِ پدرم کشاندم و چهرهای جدی و محکماش در نظرم نقش بست.
_مرا حلال کن پدرم!
از جا برخاستم، خاکِ لباسهایم را تکانده و با چشمانی نم گرفته با آنها خداحافظی کردم.
و وقتی به نزدیکی او رسیدم، او تیلفون به گوش و با لبخند در حالی صحبت بود..مرا که دید، نزدیکم شد و گوشی را به سویم گرفت
با چشمانِ پُر سوال از دستش گرفته و به گوش چسباندم.
صدای از آنسوی خط نمیآمد و زمانیکه میخواستم از گوشم جدا بسازم که صدای ظریفِ به گوشم خورد
_سلام مادر!
آهی از دلتنگی از سینهام بیرون شد و لبهایم از لبخند لرزیدند
_پدرم چه میگوید؟ آنقدر غرقِ فامیلت شدی که دخترت فراموش شد؟
به نگاهِ موذی پدرش دیدم و یکجا قدم برداشتیم
_پدرت بسیار حرف میزند تو به حرفهای او باور نکن!
_به این هم باور نکنم که شبها نمیخوابی؟ باور نکنم که اشکها یارت شدند؟
حالا دیگر لبخندهای همهای ما خشکیده بود
_چیز مهمی نیست..جالی خالی پدر و مادر آزارم میدهد.
چیزی نگفت..او فهمیده بود که اینها بهانه است اما برخلافِ آن گفت:
_چه زمان میآیی مادر؟ دلتنگات شدیم..
او از دلتنگی گفت و دلِ من هم برای اویی دور تنگ شد.
_تا چند روزِ دیگر..
_منتظرت میمانم..زودتر بیا دخترِشجاع!
تماس خاتمه یافت و من به پدرش از دلتنگی، دخترش گفتم.
_خودت را جگرخون نساز..ما گفتیم اما خودش نیامد..حالا هم حقاش است که دلتنگی بکشد.
با آرنج به پهلویش کوبیدم و گفتم:
_چگونه با طفلِ در شکمش در طیاره مینشست؟ عقل داری تو؟
بعد غر غرکنان ادامه داد
_تا چند ماه بعد پدربزرگ میشود اما ذرهای بزرگ نشد.
به حرفم خندید و همین مرا عصبیتر کرد.
وقتی به خانهای اقلیما برگشتم، برادران با خانمها و فرزندانش برای خداحافظی آمده بودند..کینهای در دل نداشتم..البته حالا دیگر نداشتم..
اما اویل چرا؟
با طیاره فقط چهلوپنج دقیقه راه بود ولی برای منی که خاطراتم را دوره میکردم، طولانیتر گذشت..
هیچزمانی اولین دیدارم با المیرا، دخترِ جلال را فراموش نمیتوانم.
فقط چند روز از ازدواجم گذشته بود که دخترکی صبحِ وقت با چشمانِ گریان و موهای وز شده پا به اتاق گذاشت و خود را در آغوشِ جلالِ در خواب انداخت و گریهکنان گفت:
_پدر..
آنجا چیزی بزرگتر از سنگ به سینهام نشست..
به او پدر گفته بود؟ جلال زن داشت؟
و صدها سوالِ بیجوابی که در ذهنم بود
جلال که بیدار شد، بیهیچ واهمهای دخترش را در آغوش گرفت و آرامش کرد
_جان پدر؟ چیشده المیراجان؟
من طوفان کرده بودم..در عین سردی..با چشمانم طوفانی بر سر جلال کرده بودم
_دخترت است؟
فریاد زده بودم و دخترک ترسیده به آغوشِ پدرش پناه برده بود
_تو زن داری؟ دختر داری؟
_سهیلا آرام باش..طفل ترسید.
اما من به دورِ خود چرخیده، موهایم را میکندم و با گریه میگفتم:
_چقدر ساده بودم..من ..تو زن داشتی که حاضر شدی مرا بگیری نه؟
_سهیلا!!
با اخطار نامم را گرفت و بعد آرام گفت:
_تو خبر نداشتی؟ من همه حقایقِ زندگیام را به خانوادهات گفتم.
و آنجا زندگی یک بارِ دیگر بر سرم ویران شد..
و او که دید منی بیچاره از هیچچیزی خبر ندارم گفت:
_من قبلاً در کانادا با یک دخترِ که افغان بود ازدواج کردم اما عمرِ او زیاد نبود و دوسال قبل به اثرِ مریضی مُرد..
صدایش خراش برداشت شاید به یادِ همسرِ مردهاش افتاد و بغض کرد
_دخترم رویا سه ساله است..و زمانیکه به اینجا آمدم.. همین یکماه قبل از میانِ حرفهای علی فهمیدم تو مجرد هستی..
مکثی کرد و عرقِ از پیشانی پاک کرد
.. | 216 |
| 13 | چشمانش خشک شد اما او نیامد..و فقط چند روز مانده به عروسی سهیلا گویا از خواب برخاست..
چیغ زد، گریه کرد و سازِ مخالفت زد..
به گمانم تازه آنجا بود که به خاطر آورد آنها با زندگی او چه میکنند.
پدرش شنید اما نشنیده گرفت اما مادرش در خاموشی اشک ریخت و سهیلا التماسِ او را کرد
_مادرجان..مادرجان لطفاً کاری بکن من نمیخواهم.
هرقدر گفت، هرقدر التماس کرد اما کسی جوابی برایش نداد و او چون دیوانهای خودزنی کرد و فریاد زد
_به خدا خودم را میکُشم..لباسِ عروس نه بلکه کفن پوشم را میبین..
یکطرفِ صورتش سوخته بود و مادرش او را از دو شانه گرفته تکان میداد و مانند خودش فریاد میزد
_خودت را میکُشی؟ بکُش! هیچکسی مانعات نمیشود فهمیدی؟ بس است همینقدر دلسوزی سهیلا..دیگر دلم به حالت نمیسوزد..مگر تو دلت به حالِ من و آبروی پدرت سوخت که حالا از ما توقع داری؟
مادرش رفت و او به مُردن فکر کرد اما ترسید..
از مرگ ترسید، از مردن و رفتن..
دیگر پذیرفته بود که تمام شد، سهیلایی عاشق تمام شد
اما حسِ چون خیانتکار را داشت
اگر احد برمیگشت؟ اگر برمیگشت و او نمیبود، به او انگِ خائن بودن نمیزد؟
فکرها و حرفهای که ذهناش را به منفجر شدن نزدیک میکرد
لحظهای رویایی که هر دختری آرزویش را دارد، فرارسیده بود اما برای سهیلا چون مرگ بود..
چقدر آرزوها داشت و چقدر رویاهای بربادرفته..
شاهدها از او کسبِ وکالت برای نکاح را کردند و او چون مردهای رضایت داد.
اشک نریخت اما شکسته گفته بود، نامید و دلبریده گفته بود.
لباسِ زیبا و فاخری برایش تهیه کرده بودند که هیچ بابِ میلش نبود.
مادرِ جلال صورتش را بوسید و او فقط با نگاهِ یخیاش به او دید.
مادرش را اما..اجازه نداد صورتش را ببوسد و خانم فرزانه با چشمانِ گریان، عروس شدن دخترش را از دور دید.
آرایشگر ماهرانه او را آراسته بود که زیبایاش دو چند شده بود و برخلافِ دیگران و رسومِ دِه، محفل در تالارِ شهر برگزار میشد..
محفلِ گران با تجملاتِ زیاد.
شوقی نداشت و زمانی هم که داماد برای بردنش به آرایشگاه آمد، نگاهش نکرد، دستش نلرزید فقط بیتفاوت به او دید.
تغییر کرده بود..جلال در نگاهش تغییر کرده، زیبا و برازنده بود ولی فقط در نگاهش.
داماد نگاهِ بیروحِ او را دید، لبخندی تلخی زد و حرفِ علی در گوشش نواخته شد:
_با سهیلا زندگیات خوب نمیشود جلال..تو یکبار در زندگی شکست خوردی پس درست تصمیم بگیر!
او تصمیماش را گرفته بود..
حالا نه بلکه از همان سالها..از روزی اولی که او را دید.
سهیلا اولین تصمیماش برای ازدواج بود که به سرانجام نرسید اما قطعاً آخرین تصمیماش میماند.
محفل به خوبی و خوشی گذشت و مردم شاهدی لبخندِ شادِ داماد و چهرهای ماتمزدهای عروس بودند..
زمانِ رفتن اما سخت بود..سهیلا را میبُردند از زادگاهش..زادگاهی که یکدنیا غم و حسرت را به او هدیه داده بود.
ولی رفتن از مکانِ که خاطراتِ کودکی و جوانیاش را سپری کرده بود، برایش سختتر از جدایی مادرش تمام شد.
او لحظهای خیلی کوتاه مادرش را در آغوش گرفت، پدرش را اما نه..برادرانش را هم..
ولی تا توانِ مرگ در آغوشِ پر مهرِ اقلیما گریسته بود..
راه کوتاه نبود ولی او با چشمانِ باز و چشمانی که لحظهای خشک نمیشد راه را طی کرده بود..بیتوجه به جلالی که در کنارش نشسته و با حسرت به او میدید، به اویی بیاعتنا..
صبح به کابل و خانهای خسرانِ شکیبا رسیدند و او با لباس عروس و فقط یکبکس لباس از موتر پیاده شده بود..
اما خستگی در نکرده محفلی دیگری در آنجا به راه بود
ولی شب که شد، همهجا که ساکت شد آنزمان جلال به اتاقِ که او بود آمد..
لرزی از تیرهای کمری او گذشت، چشمانش سردتر از دستانش شدند و برای نخستین بار لب به سخن با همسرش باز کرد:
_جسمم شاید تا ابد مالِ تو باشد اما قلب و روحم هیچوقتی برای تو نیست!
.. | 198 |
| 14 | سهیلا مانند قبل نه اما بازگشته بود
قویتر، زخمیتر، خاموشتر اما جسورتر
و اینها دلیلِ خوبی بودند که خانوادهاش به او امر و نهی نتوانند.
پدرش خود را مقصرِ رنجِ چشمانِ دخترش میدید و مادرش از تنهایی و دردِ او میسوخت
ولی در کُل زندگی را از سر گرفته بود او نه بلکه، همه و همه به زندگی بی احد بازگشته بودند آنها قبول کرده بودند که احد بر نمیگردد
جز مادری که فقط به رسمِ عادت زندگی میکرد.
شاید هفت و یا هشت سالی از نبودنِ احد گذشته بود
گذرِ سالها در چهرهای همه نمایان بود ولی سهیلا به پختگی، زیبایی زنانهاش رسیده اما امان از چشمانش..
گویا ساکنینی چشمانش سالها بود که مرده بودند و دلی که شاید سنگ شده بود.
روزی پدرِ سهیلا او را به اتاقِ خود فراخواند
ترسی از دلش گذشت..شاید مانند قبل نه اما هنوز هم از پدرش میترسید
وقتی پا به اتاق گذاشت، خیلی آرام سلام کرد ولی چشمانِ پدرش از زمین جدا نشد و فقط سری تکان داد
آنها سالها بود که به هم نگاه نمیکردند..دختر برای کینهای که از پدرش داشت و پدر..شاید از مقصر بودن و شایدم از دلی که هیچوقت با دخترش صاف نمیشد
عبدالرحیمخان خیلی جدی و مستبد به حرف آمد
_خواستگاری برایت آمده که من جوابِ مثبت دادهام
با جدیتش گفته بود اما لحنِ پدرش نه بلکه گفتهها لرزی به تنیاش انداخته بود
شاید لحظهای خاموش ماندند که پدر دوباره گفت:
_شنیدی سهیلا؟ من تو را دادم و حرفی هم نمیخواهم بشنوم
لبهایش لرزیدن مانند صدایش
_شما حق ند..
_خاموش
فریاد زده بود و دخترک از ترس قدمی به عقب گذاشته بود
_بس کن..بس کن فهمیدی؟ تا چه زمان میخواهی حرف شنو نباشی؟ بس نیست بدبختی و بیآبرویی من؟
اشک به چشمانش نیش زد ولی حرفهای پدرش قلباش را سوارخ کرد
_به چی خود مینازی؟ هیچ متوجه هستی چند سالت است؟ حالا هم خدایت را شکر کن که یکی پیدا شده تویی بیآبروی و نام بد را بگیرد.
گمان کرد قلبش زیرِ فشار و تلخی گفته له شد و کند تپید.
_به خوبیات، بی چون و چرا عروس میشوی وگرنه در خانهای من حق نداری زندگی کنی
ولی وا به روزت اگر مخالفتی کنی ..وا به روزت سهیلا
چون آن وقت حتی تصور نمیتوانی چی به روزت میآورم
ترسید..
پدرش اگر حرفی میزد او را عملی میکرد..
حالا چه میشد؟
و دلی که دل نبود برایش؟
ذهنی او پر از گفتههای پدرش بود و در یک گرداب عظیمِ دست و پا میزد
اما این گرفتاری زمانی بیشتر شد که عصر زنهای به خانهای شان آمدند.
درمیانِ آنها شکیبا خواهرش هم حضور داشت.
شکیبای که سالها بود از این ولایت با خانوادهای همسرش به کابل سفر کرده بودند.
وقتی شکیبا به اتاق رسید خواهرش را دید که چشمانش غمگین است..چشمانی که مدتها بود رنگِ خوشی نداشتند.
سهیلا او را در آغوش کشید اما ذهنش هردقیقه پُر از سوال میشدند.
_تو چه زمانی آمدی؟
_ظهر رسیدیم
او میخواست سوالهای زیادی بپرسد که: تو با اینها به اصطلاح خواستگاران چه میکنی؟ اما شکیبا زودتر از او به دادِ دلِ بیقرارش رسید.
_سهیلا نمیدانم باخبری یانه ما..يعنی خانوادهای کاکای علی اینقدر راه را فقط برای خواستگاری تو آمدهایم..
خانوادهای کاکای علی؟ آنها دیگر کی بودند؟
_پدر گفته بود..حقیقتش اینکه حکم صادر کرده بود اما کاکای علی؟
شکیبا با لبخندِ تلخی دست خواهرش را گرفت
_ برای پسرِ کاکای علی..جلال!
جلال، جلال، جلال
در گوشهایش زنگ خوردند اما چیز واضحی از صاحبِ این نام در یادش نیامد جز خاطرهای خیلی محو از پسرِ با نگاهِ پر از شرارت.
شکیبا وقتی خاموشی خواهرش را دید به حرف آمد
_در شروع من هم هیچ دلم راضی نبود..اما گمانم شاید این برایت خوب باشد..شاید با جلال خوشبخت شوی خواهرم..
تو هنوز هم جوانی اما برای مردم ما عیب است دختری به سن تو در خانهای پدر باشد
مگر او چند سال عمر داشت؟
بیستوشش سال..
عمری زیادی بود؟ چرا عیب بود؟
اما سهیلا دیگر در حالِ خود نبود..قلباش خیلی ناسور میتپید و حس تنفر میکرد از خود، پدرش و بیشتر از جلال نامی..
گویا قلباش فهمیده بود که او در روزهای واپسینی وفاداریش قرار دارد و از حالا در عزا نشسته بود..
آخرِ آن عشق همینجا بود؟
آخرِ عشقِ دختری نوجوانی که سالهای خیلی دور، دل به احد سپرده بود؟
آخرِ آنهمه چشم انتظاری؟
همه چیز به سرعت گذشت.
شیرینی و دستمال او را داده بودند بیآنکه کسی نظرِ او را بپرسد.
فقط خواهرانش بودند که برای چشمانِ سرد چون سنگِ خواهرشان اشک میریختند..
قرار عروسی را هم خیلی زود گذاشتند و این خواستهای پدر سهیلا بود..شاید هنوز از دخترش میترسید و میخواست هرچی زودتر او را راهی کند.
خریدها انجام شدند بیحضورِ سهیلا.
از او خواسته بودند اما او نرفته بود، در هیچ مراسمی نرفت، هیچ یک از اعضای خانواده داماد را ندید.
نمیخواست برود و هنوز در امیدِ واهی دستوپا میزد که احد برمیگردد و او را با خود میبرد
کاش همچون یعقوب، ثمرهای انتظارش به یک وصالِ شیرین مبدل میشد.. | 209 |
| 15 | #داستان_احد
#قسمت_آخر
#نویسنده_مرجان_امین
فصلِ بیستسوم: عادت به زندگی
احد رفته بود!
جملهای که همه با وجودِ سخت بودنش پذیرفته بودند..
حالا ماهها از رفتنِ احد میگذشت و آنها دیگر دست از تلاش کشیده بودند.
هیچ خبری از هیچجا نیامد..نه از مُردنِ او و نه زنده بودنش..
احمد به مرزِ پاکستان رفت و عصمتالله به مرزِ ایران اما در هیچ کجا و هیججا، نشانی از رفتنِ احد وجود نداشت.
گویا او بال داشته و پرواز کرده که هیچ نشانِ از ردِ پاهای او نمانده بود.
اهالی خانه و قریه به یک تشویشِ بزرگ گرفتار شده بودند..
هرکی که احد را دیده بود، دعای بازگشت ِ او را داشت.
خانوادهای احد جز التماس و دعا دیگر نمیدانستند چه کنند اما ماماهای احد او را خیلی جستجو کردند و از تلاش دست نکشیدن اما او نبود..حقیقتی که خانم امینه را به مرگ میکشاند..
حقیقتی که با همهای تلخ بودنش همه پذیرفته بودند..
آنها هنوز در گیرودارِ پیدا کردنِ احد بودند که یک صبح در همهجا اعلان شد: طالبان رفته اند..
و پرچمهای سفید بر سرِ دیوارِ هر مسجد، آویزان شده بود.
آنها با سر و صدا آمده بودند ولی بی هیچ صدای، دولت را رها کردند و رفتند..
رفتند اما دعاهای بدِ مادران تا همیشه بدرقهای راه شان بود و میماند..
مادرانِ که فرزندانشان را با خون در آغوشِ مرگ فرستادند.
هرجومرج به کشور باز گشته بود و مولوی و پسرانش در صدرِ دولت بودند و راهی کابل برای شکل گیری دولتِ جدید شدند.
با رفتنِ ماماها دیگر همان جستجوی نیمه هم از احد وجود نداشت، دیگر کسی به دنبالِ مرده و زندهای او نبود..
همه کمکم به زندگی بازگشتند و نامِ احد آهسته آهسته از سرِ زبانها افتید.
مردم دیگر فقط نامِ از احد در ذهن شان آشنا بود،
خواهرانِ احد با چشمانِ پُر اشک جای خالی احد را میدیدند و به کارِ روزمره مشغول میشدند،
برادران هم مجبور به رفتن سرِ کار برای لقمهای نان بودند اما نبودِ احد چون ستونی در نظرشان پررنگ بود
خانم امینه بیمارتر و رنجورتر از گذشته شده بود و رفتنِ احد او را از یک زنی میانسال تبدیل به یک پیرزن کرده بود..
به زبان نمیآورد اما نبودِ احد او را از پا درآورده و بینا ساخته بود و در خلوتش همیشه از خود میپرسید: پسرم کجا رفت؟
اما کسی ذهنِ پدرش را نمیتوانست خوانده که او چه در سر میپروراند..آیا دلتنگِ فرزندش است؟ آیا نگرانِ مرده و زنده بودنِ او است؟
اما...
اما قصهای سهیلا متفاوتتر از همه بود..
او در گردابِ دلتنگی، نگرانی و مقصرِ بودن دستو پا میزد.
و هنوز به دلش فهمانده نمیتوانست که احد رفته است..
شبها را با فکر صبح میکرد، احد اگر رفته بود به کجا؟
او جای به رفتن و نانی به خوردن داشت؟
نکند کسی او را کشته باشد؟
او آدمِ رها کردنِ مادرش نبود..بود؟
سوالهای که هیچکس نتوانست به آن پاسخ بگوید.
سهیلا در خاموشی خود، خود را کُشت و یکی دیگر از خود متولد کرد..
خودِ بازماندهاش را دریافت اما..
جسارتِ قبل را نداشت ولی وانمود به شکست هم نمیکرد.
روزها حرفهای مردم را میشنید.
_مقصرِ همه چیز دختر خان است
_بلی راست میگویی اگر او نبود احد هیچگاهی نمیرفت
_اگر او خود را آویزانِ پسر بینوا نمیکرد اینقدر تباهی بوجود نمیآمد
_عشق چی؟ بیهوده پسرِ مردم را بدبخت کرد
_نه مردهاش معلوم است نه زندهاش، بیچاره.
هربار که میشنید از درون میشکست ولی از خود ویرانهای نشان نمیداد فقط شبها..
امان از شبهای که گویا برای او صبح نمیشدند.
او به بازگشتِ احد امید داشت به آمدنِ که هیچوقت رنگِ حقیقت ندید..
اما هیچگاهی دست از امیدِ آمدنِ احد نکشید..
نامههای زیادی نوشت، از دلتنگی، ترس، تنهایی و در روزهای آخر، عشقِ که به تنفر منتها شد..
اما در کُل سهیلا هم باوجود آن همه عشق به زندگی بازگشت مانند همه نزدیکانِ احد..
اما هیچگاهی چیزی که در درونش مرده بود، بازنگشت و او جای میانِ زندگی معلق ماند.
..
رفتن و نبودنِ احد از روز گذشت، از ماه گذشت و از سال هم..
او سالها بود که رفته بود و همه جز خانوادهاش او را از خاطر بُرده بودند..
و اگر کسی در دِه نامِ از او میشنید، تصویرِ خیلی گنگ از او به خاطر داشت.. پسرِ لاغری و مقبولی که کلاه به سر داشت و همیشه یا کتاب به دست داشت یا بیلی سر شانه ..
دیگر هیچکس حتی خانوادهاش امید به بازگشتِ او نداشتند..
جز مادری که چشم انتظارِ او تا حالا مانده بود.. و چشمانش به دروازه خشکیده بود
و سهیلایی که لباسی وفاداری به تن داشت..
لباسی که حتی یکروز هم نمیخواست، نمیتوانست او را از تن بکشد.
خانواده، پدر و مادر دست از او کشیده بودند.. | 285 |
| 16 | صنف دوازدهم
حل تمرین کتاب کیمیا ١٣٩۶ | 327 |
| 17 | ناامیدی دردناکتر از ناراحتی و خشم است!! | 340 |
| 18 | قرآن و تجوید صنف نهم. سال چاپ : ۱۳۹۶
زبان : فارسی دری
سوم متوسطه | 320 |
| 19 | قرآن و تجوید صنف هشتم. سال چاپ : ۱۳۹۶
زبان : فارسی دری
دوم متوسطه | 311 |
| 20 | قرآن و تجوید صنف هفتم. سال چاپ : ۱۳۹۶
زبان : فارسی دری
اول متوسطه | 304 |
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
