اعتِرافِ آخَر
Open in Telegram
زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت
Show more3 767
Subscribers
+124 hours
-97 days
-5430 days
Posts Archive
3 767
با ساز و دُهل، در شبِ عروسیات میرقصم
با گریه،لبخندان به پایِ عروسیات میرقصم
تو دستِ کسی دیگر بر دستت داری
من با دلِ خون، در غمِ تنهاییات میرقصم
گفتند: «بخند، امشب شبِ شادیِ یار است»
من گریهکنان،پایِ تماشایِ بیوفایی ات می رقصم
تو سهمِ کسی شدی و من ماندم و حسرت و آه۰۰
با خاطرهات تلخ دِر فراق جدایی ات می رقصم
زر اگین است امشب تو عروسِ دگری هستی
من ماندم وفراق ابدی در دل دنیایی هستی
تلخ است ولی هرگز دیگر نخواهم آشتی تو دانسته و من نادان در درد جدایی ات می رقصم
دل نوشته بنده 💎M💎 seddiqi
3 767
الیاس قلمی برداشت.
زیر آخرین نوشتهٔ پدرش، یک جمله نوشت:
«پروژهٔ نهم پایان یافت؛ خانواده باقی ماند.»
قلم را بست.
در را پشت سرش بست.
و از اتاق بیرون آمد.
آن شب، برای نخستین بار پس از مرگ مجددی، خانه آرام بود.
نه آرامشی که از نبودن اختلاف میآمد؛
بلکه آرامشی که از پذیرفتن حقیقت به وجود آمده بود.
میراث مجددی میان فرزندانش تقسیم شد.
شرکت بهصورت مشترک باقی ماند.
حسابهای پنهان آشکار شد.
سه فرزند پنهان جایگاه خود را در خانواده پیدا کردند.
نادرخان شاهد حقیقت ماند.
سلیم خیانت خود را پذیرفت، اما دلیلش نیز آشکار شد.
و هشت پسر رسمی سرانجام فهمیدند که بزرگترین چیزی که ممکن بود از دست بدهند، خانه و شرکت نبود.
یکدیگر بود.
الیاس آخرین چراغ خانه را خاموش کرد.
دروازه بسته شد.
و خانواده، پس از ماهها خشم، شک، راز و جنگ بر سر ارث، بالاخره کنار یکدیگر ماندند.
ختم فصل اول داستان
3 767
الیاس قلمی برداشت.
زیر آخرین نوشتهٔ پدرش، یک جمله نوشت:
«پروژهٔ نهم پایان یافت؛ خانواده باقی ماند.»
قلم را بست.
در را پشت سرش بست.
و از اتاق بیرون آمد.
آن شب، برای نخستین بار پس از مرگ مجددی، خانه آرام بود.
نه آرامشی که از نبودن اختلاف میآمد؛
بلکه آرامشی که از پذیرفتن حقیقت به وجود آمده بود.
میراث مجددی میان فرزندانش تقسیم شد.
شرکت بهصورت مشترک باقی ماند.
حسابهای پنهان آشکار شد.
سه فرزند پنهان جایگاه خود را در خانواده پیدا کردند.
نادرخان شاهد حقیقت ماند.
سلیم خیانت خود را پذیرفت، اما دلیلش نیز آشکار شد.
و هشت پسر رسمی سرانجام فهمیدند که بزرگترین چیزی که ممکن بود از دست بدهند، خانه و شرکت نبود.
یکدیگر بود.
الیاس آخرین چراغ خانه را خاموش کرد.
دروازه بسته شد.
و خانواده، پس از ماهها خشم، شک، راز و جنگ بر سر ارث، بالاخره کنار یکدیگر ماندند.
ختم فصل اول داستان
3 767
ارثپدری
هشتمرد خشمگین
فصل اول: دفاع از ارث پدری
داستاننویس: حیدر بخشی
قسمت سیوپنجم: میراث پدر
الیاس پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط دو صفحه بود.
دستخط مجددی را همه میشناختند.
الیاس شروع به خواندن کرد:
ـ «ماریه، اگر روزی این نامه را به دست پسرانم دادی، یعنی دیگر لازم نیست از آنان چیزی را پنهان کنی.»
ماریه آرام نشست.
الیاس ادامه داد:
ـ «سالها فکر میکردم پدر خوب بودن یعنی اینکه همیشه از فرزندانم محافظت کنم. بعدها فهمیدم گاهی پنهانکاری، حتی اگر از روی محبت باشد، خودش نوعی ظلم است.»
هیچکس حرف نمیزد.
ـ «من از شما عذر میخواهم.»
پدرام با شنیدن این جمله سرش را بلند کرد.
الیاس ادامه داد:
ـ «از کمالالدین که کودکیاش را دور از برادرانش گذراند.»
کمالالدین چشمهایش را پایین انداخت.
ـ «از یوسف که مجبور شد با نام دیگری زندگی کند.»
یوسف آهسته نفس کشید.
ـ «از صادق که سالها زنده بود، اما مجبور شد برای خانوادهاش مرده باشد.»
صادق لبخند تلخی زد.
ـ «از هشت پسری که به جای برادر بودن، گاهی یکدیگر را رقیب دیدند.»
رحمان آرام گفت:
ـ این قسمت را درست نوشته.
الیاس لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
ـ «و از ماریه، که بار تمام این رازها را سالها به تنهایی به دوش کشید.»
ماریه اشکهایش را پاک کرد.
الیاس لحظهای مکث کرد.
سپس آخرین بخش را خواند:
ـ «اما یک چیز را از شما نمیخواهم.»
پدرام گفت:
ـ چی؟
الیاس خواند:
ـ «نمیخواهم به خاطر من یک خانوادهٔ بینقص بسازید.»
همه ساکت شدند.
ـ «شما برادر هستید؛ نه فرشته.»
پدرام خندید.
ـ خدا را شکر!
چند نفر خندیدند.
الیاس ادامه داد:
ـ «با هم اختلاف خواهید داشت. عصبانی خواهید شد. شاید حتی گاهی از هم ناراحت شوید. اما یک چیز را فراموش نکنید: اختلاف میان برادران، زمانی خطرناک میشود که برادر بودن را فراموش کنند.»
سکوت عمیقی حاکم شد.
الیاس به آخرین خط رسید.
ـ «اگر روزی دوباره بر سر میراث پدری با هم جنگیدید، بدانید که میراث را از دست دادهاید؛ حتی اگر تمام دارایی من هنوز در اختیار شما باشد.»
الیاس نامه را پایین آورد.
هیچکس حرف نزد.
چند لحظه بعد، صادق جلو آمد.
ـ من یک پیشنهاد دارم.
پدرام گفت:
ـ بگو.
ـ سهم من از اموال، همانطور که پدر خواسته، به من برسد.
کمالالدین گفت:
ـ من هم همین را میخواهم.
یوسف گفت:
ـ من هم.
پدرام با تعجب گفت:
ـ پس دوباره سر سهم دعوا نمیکنیم؟
صادق گفت:
ـ نه.
ـ چرا؟
صادق لبخند زد.
ـ چون اینبار میدانیم سهم ما چیست.
الیاس گفت:
ـ و سهم شرکت؟
کاظمخان پاسخ داد:
ـ شرکت مشترک میماند.
رحمان گفت:
ـ با مدیریت شورایی.
سلیم اضافه کرد:
ـ و تمام حسابهای گذشته باید حسابرسی شود.
پدرام به او نگاه کرد.
ـ حتی حسابهای تو؟
سلیم سر تکان داد.
ـ مخصوصاً حسابهای من.
نادرخان خندید.
ـ حالا داری آدم عاقل میشوی.
سلیم گفت:
ـ دیر شده، ولی بالاخره.
ماریه به پسرانش نگاه کرد.
ـ پس تمام شد؟
الیاس گفت:
ـ هنوز یک کار مانده.
همه به او نگاه کردند.
الیاس پوشهٔ ارث را برداشت.
ـ باید امضا کنیم.
پدرام گفت:
ـ چه چیزی را؟
ـ اینکه هیچکس به تنهایی دربارهٔ دارایی خانواده تصمیم نگیرد.
کمالالدین گفت:
ـ موافقم.
یوسف:
ـ من هم.
صادق:
ـ من هم.
یکییکی همه موافقت کردند.
بعد قلم به دست الیاس رسید.
او چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
سپس امضا کرد.
قلم را به پدرام داد.
پدرام امضا کرد.
بعد رحمان.
بعد شاکر.
بعد صادق.
و یکییکی همه.
در پایان، کمالالدین، یوسف و صادق نیز نامهای خود را ثبت کردند.
وقتی آخرین امضا انجام شد، ماریه آهسته گفت:
ـ حالا دیگر همهٔ شما وارث هستید.
الیاس سرش را بلند کرد.
ـ نه مادر.
ماریه پرسید:
ـ چرا؟
الیاس گفت:
ـ حالا همهٔ ما فقط امانتدار هستیم.
کاظمخان لبخند زد.
ـ این همان جوابی است که مجددی انتظار داشت.
جمال به الیاس نگاه کرد.
ـ حالا میفهمی چرا تو را انتخاب کرد؟
الیاس گفت:
ـ بله.
پدرام گفت:
ـ و حالا چه میشود؟
الیاس به خانهٔ قدیمی نگاه کرد.
ـ خانه میماند.
ـ شرکت؟
ـ میماند.
ـ دارایی؟
ـ تقسیم میشود.
رحمان گفت:
ـ و خانواده؟
الیاس لبخند زد.
ـ آن را باید هر روز دوباره ساخت.
ماریه از جا بلند شد.
به عکس قدیمی مجددی نگاه کرد.
ـ کاش خودش اینجا بود.
یوسف گفت:
ـ شاید اگر بود، باز هم یک راز دیگر برایمان میگذاشت.
همه خندیدند.
پدرام گفت:
ـ نه، خواهشاً!
خندهٔ جمعی حیاط خانه را پر کرد.
برای نخستین بار، صدای خندهٔ همهٔ پسران مجددی در یک مکان شنیده میشد.
نه کسی دنبال پوشه بود.
نه کسی دنبال سهم بیشتر.
نه کسی دیگری را خائن میدانست.
سلیم آرام کنار نادرخان ایستاد.
ـ فکر میکنی مجددی راضی شد؟
نادرخان گفت:
ـ نمیدانم.
ـ پس چرا لبخند میزنی؟
نادرخان به پسران نگاه کرد.
ـ چون اگر زنده بود، احتمالاً همین را میخواست.
آنسوی حیاط، الیاس آخرین بار به اتاق پدرش نگاه کرد.
روی میز، دفترچهٔ قدیمی پروژهٔ نهم هنوز باز بود.
صفحهٔ آخرش خالی بود.
3 767
الهدایه شرحِ بدایة المبتدئ
(عنوان ترجمۀ فارسی: هدایه حامل المتن بدایه، مع ترجمه و شرح فارسی)
دیباچۀ مطبعۀ ناشر
مقدمه
نویسنده: برهان الدین مرغینانی (متوفای 593 هـ)
سایر مشخصات:
مترجمین چاپ اول (1190 هـ بنگال): غلام یحیی خان بهاری، تاج الدین بنگالی، میر محمد حسین ایرانی، و شریعت الله سمبهلی
مصحح و شارح چاپ دوم (کلکته): محمد راشد بردوانی
مصحح چاپ سوم (1291 هـ لکهنو): محمد اعظم حسین خیرآبادی
3 767
ـ خودت باید جوابش را پیدا کنی.
الیاس گفت:
ـ تو میدانی.
جمال چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون یک بار، وقتی همهٔ برادرانت برای گرفتن سهمشان دعوا میکردند، تو گفتی: «اگر سهم من باعث شود یکی از برادرانم از خانه بیرون برود، سهمم را نمیخواهم.»
الیاس چیزی نگفت.
جمال ادامه داد:
ـ پدرت همان روز تصمیمش را گرفت.
الیاس به برادرانش نگاه کرد.
پدرام دستش را روی شانهٔ او گذاشت.
ـ حالا فهمیدم چرا تو.
رحمان گفت:
ـ اما هنوز یک کار مانده.
الیاس پرسید:
ـ چی؟
رحمان به ماریه نگاه کرد.
ـ باید از مادر بپرسیم چرا این همه سال بعضی حقیقتها را از ما پنهان کرد.
همه به ماریه نگاه کردند.
ماریه آهسته گفت:
ـ چون مجددی فقط یک راز نداشت.
سکوت دوباره برگشت.
الیاس گفت:
ـ مادر...
ماریه دستش را بالا برد.
ـ نترسید.
لبخند زد.
ـ اینبار دیگر راز تازهای در کار نیست.
همه نفس راحتی کشیدند.
ماریه ادامه داد:
ـ فقط یک حقیقت مانده که باید خودتان بدانید.
الیاس گفت:
ـ چیست؟
ماریه به عکس خانوادگی روی دیوار نگاه کرد.
ـ پدرتان قبل از مرگش یک نامهٔ دیگر هم نوشته بود.
پدرام گفت:
ـ باز هم نامه؟
ماریه خندید.
ـ بله.
پدرام دستش را روی سرش گذاشت.
ـ خدا خیرش بدهد، مرده و هنوز برای ما کار اداری میتراشد!
همه خندیدند.
اما ماریه اینبار پاکتی کوچک از داخل لباسش بیرون آورد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای ماریه؛ روزی که پسرانم دیگر به میراث پدری نیاز نداشته باشند.»
ماریه پاکت را در دست الیاس گذاشت.
ـ این را باید خودتان باز کنید.
الیاس پاکت را گرفت.
به برادرانش نگاه کرد.
و برای نخستین بار، هیچکس نپرسید:
«داخلش چیست؟»
همه فقط کنار هم ایستادند.
الیاس پاکت را باز کرد.
اما پیش از آنکه اولین خط را بخواند، صدای ماریه آمد:
ـ این آخرین نامه است.
الیاس سر بلند کرد.
ماریه گفت:
ـ بعد از این، دیگر چیزی برای پنهانکردن باقی نمیماند.
الیاس شروع به خواندن کرد.
ادامه دارد...
3 767
ارثپدری
هشتمرد خشمگین
فصل اول: دفاع از ارث پدری
داستاننویس: حیدر بخشی
قسمت سیوچهارم: آخرین صفحه
صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که همه در خانهٔ مجددی جمع شدند.
هشت پسر رسمی، کمالالدین، یوسف، صادق، ماریه، جمال، سلیم، نادرخان، حبیب و کاظمخان.
هیچکس نمیدانست مردی که شب گذشته تماس گرفته، چه کسی است.
الیاس پیام را دوباره خواند:
«ساعت ده صبح. خانهٔ مجددی. اینبار همه بیایید.»
پدرام گفت:
ـ حالا ساعت چند است؟
جمال جواب داد:
ـ نه و پنجاه و هشت.
پدرام به ساعت نگاه کرد.
ـ دو دقیقه مانده.
صادق گفت:
ـ اگر نیاید؟
نادرخان جواب داد:
ـ میآید.
ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟
نادرخان گفت:
ـ چون آخرین صفحه را دارد.
ساعت ده شد.
هیچکس نیامد.
ده و یک دقیقه.
ده و پنج دقیقه.
ده و ده دقیقه.
پدرام عصبی شد.
ـ این هم بازی تازهای بود؟
در همان لحظه دروازه باز شد.
مردی وارد حویلی شد.
همه به طرفش برگشتند.
مردی حدود شصت ساله، با یک کیف چرمی قدیمی.
کاظمخان او را شناخت.
ـ تو؟
مرد گفت:
ـ بله.
الیاس پرسید:
ـ شما کی هستید؟
مرد جواب داد:
ـ اسمم داوود است.
رحمان جلو رفت.
ـ داوود؟
داوود گفت:
ـ سالها حسابدار مجددی بودم.
ماریه با دیدنش ساکت شد.
الیاس پرسید:
ـ آخرین صفحه دست توست؟
داوود کیفش را باز کرد.
یک پاکت بیرون آورد.
ـ بله.
آن را به الیاس داد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«آخرین صفحه ـ فقط وقتی همهٔ پسرانم کنار هم هستند باز شود.»
الیاس به برادرانش نگاه کرد.
ـ همه اینجاییم.
پاکت را باز کرد.
داخل آن یک برگ بود.
اینبار دستخط مجددی کاملاً واضح بود.
الیاس شروع به خواندن کرد:
ـ «پسرانم، اگر به این صفحه رسیدهاید، یعنی از بزرگترین اشتباه من عبور کردهاید.»
پدرام آهسته گفت:
ـ بزرگترین اشتباه؟
الیاس ادامه داد:
ـ «من فکر میکردم میتوانم خانواده را با پنهانکاری حفظ کنم. اشتباه میکردم.»
همه ساکت شدند.
ـ «کمالالدین را پنهان کردم. یوسف را پنهان کردم. صادق را پنهان کردم. حتی از ماریه و بعضی از پسرانم چیزهایی را پنهان کردم.»
ماریه سرش را پایین انداخت.
ـ «اما با این کار، به جای اینکه خانواده را از دشمنان حفظ کنم، بین خودتان دیوار ساختم.»
رحمان آهسته گفت:
ـ راست میگفت...
الیاس ادامه داد:
ـ «پروژهٔ نهم برای پیدا کردن خائن نبود.»
پدرام سرش را بلند کرد.
ـ «پروژهٔ نهم برای این بود که بفهمم آیا فرزندانم در نبود من میتوانند بر سر یک میز بنشینند یا نه.»
سکوت.
ـ «من شکست خوردم.»
الیاس مکث کرد.
ـ «چون پیش از مرگم، شما حتی نمیتوانستید کنار یکدیگر بنشینید.»
صادق چشمهایش را پایین انداخت.
الیاس صفحه را ادامه داد:
ـ «اگر امروز کنار هم ایستادهاید، دیگر نیازی به آزمایش ندارید.»
پدرام گفت:
ـ یعنی همهاش آزمایش بود؟
کاظمخان گفت:
ـ بیشترش.
الیاس ادامه داد:
ـ «دربارهٔ خائن هم باید حقیقت را بدانید.»
همه ساکت شدند.
ـ «سلیم از اموال من بدون اجازه استفاده کرد.»
سلیم سرش را پایین انداخت.
ـ «اما این کار برای حفاظت از فرزندان پنهان من بود. او قانوناً خیانت کرد، اما به خانواده خیانت نکرد.»
نادرخان آرام گفت:
ـ همان چیزی که میگفتم.
الیاس ادامه داد:
ـ «پس اگر روزی او را خائن نامیدید، این را هم بگویید که چرا خیانت کرد.»
سلیم چشمهایش را بست.
الیاس به آخر نامه رسید.
ـ «و حالا مهمترین بخش.»
همه منتظر ماندند.
ـ «من نمیخواهم هیچکدام از پسرانم مالک همهچیز باشند.»
پدرام نفس عمیقی کشید.
ـ «شرکت، زمینها، خانهها و داراییهای من باید میان همهٔ فرزندانم تقسیم شود.»
کمالالدین به یوسف و صادق نگاه کرد.
ـ «فرقی میان فرزند پنهان و فرزند رسمی وجود ندارد.»
یوسف لبخند زد.
الیاس ادامه داد:
ـ «اما شرکت نباید میان شما تقسیم شود.»
همه تعجب کردند.
ـ «شرکت باید یکجا باقی بماند.»
پدرام گفت:
ـ چرا؟
الیاس ادامه داد:
ـ «چون اگر شرکت را تقسیم کنید، چیزی که برای ساختنش یک عمر جنگیدم، در چند سال از بین خواهد رفت.»
سپس جملهٔ آخر را خواند:
ـ «مدیریت شرکت را به شورایی خانوادگی بسپارید؛ نه به یک نفر.»
همه به یکدیگر نگاه کردند.
الیاس نامه را پایین آورد.
داوود گفت:
ـ این تمام وصیتنامه است.
پدرام پرسید:
ـ پس داراییها؟
داوود پوشهٔ دیگری بیرون آورد.
ـ این هم فهرست داراییها.
پوشه روی میز قرار گرفت.
اینبار هیچکس برای برداشتن آن عجله نکرد.
صادق گفت:
ـ عجیب است.
یوسف پرسید:
ـ چی؟
ـ چند ماه پیش، همه فکر میکردیم اگر این پول را پیدا کنیم، خوشبخت میشویم.
کمالالدین گفت:
ـ حالا فهمیدیم پول فقط میتواند اختلافها را بزرگتر کند.
پدرام لبخند زد.
ـ البته اگر پول اضافه آمد، من آمادهام اختلافهایم را شخصاً مدیریت کنم.
چند نفر خندیدند.
حتی ماریه.
فضای سنگین خانه برای نخستین بار کمی سبک شد.
اما الیاس هنوز به نامه نگاه میکرد.
جمال نزدیک او آمد.
ـ چیزی شده؟
الیاس گفت:
ـ یک سؤال.
ـ چی؟
ـ چرا پدر مرا انتخاب کرد؟
جمال لبخند زد.
3 767
خندهها گم شدند، آرزوها رنگ باختند…
و ما آرامآرام تبدیل شدیم به آدمی
که هیچوقت قرار نبود باشیم… 🥀🖤
و فراموش کردیم روزی چقدر شوق زندگی داشتیم
3 767
ـ پدرتان همه چیز را میدانست.
الیاس به سند نگاه کرد.
بعد به برادرانش.
ـ پس تمام این سالها ما دنبال یک خائن میگشتیم...
سلیم گفت:
ـ در حالی که کسی که فکر میکردید خائن است، بخشی از خانواده را نجات داده بود.
پدرام نفس عمیقی کشید.
ـ و حالا چه؟
الیاس سند را روی میز گذاشت.
ـ حالا باید کاری کنیم که پدر میخواست.
صادق پرسید:
ـ چه کاری؟
الیاس به هشت برادر، کمالالدین، یوسف و صادق نگاه کرد.
ـ همهٔ سهمها باید مشخص شود.
ماریه گفت:
ـ و شرکت؟
الیاس جواب داد:
ـ شرکت هم.
ـ مدیریت آن با چه کسی؟
الیاس چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ نه با من.
همه تعجب کردند.
الیاس ادامه داد:
ـ من امانتدار میمانم، نه مالک.
پدرام پرسید:
ـ پس چه کسی مدیریت کند؟
الیاس گفت:
ـ خودمان.
رحمان گفت:
ـ هشت نفر؟
الیاس لبخند زد.
ـ نه.
نگاهش را به کمالالدین، یوسف و صادق دوخت.
ـ یازده نفر.
برای نخستین بار، همه لبخند زدند.
اما کاظمخان آرام گفت:
ـ یک مشکل باقی مانده.
همه به او نگاه کردند.
ـ چه مشکلی؟
کاظمخان دفتر را باز کرد و آخرین صفحه را نشان داد.
پایین صفحه، با دستخط مجددی نوشته شده بود:
«اگر پسرانم توانستند بدون جنگ بر سر میراث به اینجا برسند، دارایی آزاد شود.»
کاظمخان به ساعتش نگاه کرد.
ـ شرط انجام شد.
پدرام گفت:
ـ یعنی تمام شد؟
کاظمخان لبخند زد.
ـ تقریباً.
در همان لحظه، تلفن الیاس زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
الیاس جواب داد.
صدای مردی از آن طرف آمد:
ـ مبارک باشد.
الیاس پرسید:
ـ تو کی هستی؟
مرد گفت:
ـ کسی که آخرین صفحهٔ وصیتنامه را نزد خودش دارد.
تماس قطع شد.
الیاس به دیگران نگاه کرد.
لبخند از چهرهٔ همه محو شد.
روی صفحهٔ تلفن فقط یک شماره باقی مانده بود.
و کنار آن، یک پیام:
«فردا، ساعت ده صبح. خانهٔ مجددی. اینبار همه بیایید.»
ادامه دارد...
3 767
ارثپدری
هشتمرد خشمگین
فصل اول: دفاع از ارث پدری
داستاننویس: حیدر بخشی
قسمت سیوسوم: وارث
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
همه به الیاس نگاه میکردند.
الیاس آرام گفت:
ـ مادر... دوباره بگو.
ماریه گفت:
ـ مجددی قبل از مرگش تمام داراییهایش را به نام تو منتقل کرد.
پدرام با عصبانیت گفت:
ـ پس تمام این مدت ما را بازی دادند!
ماریه جواب داد:
ـ نه.
ـ پس چرا اسم الیاس در وصیتنامه نبود؟
ـ چون آن سندی که شما دیدهاید، وصیتنامهٔ نهایی نبود.
رحمان جلو آمد.
ـ پس وصیتنامهٔ اصلی کجاست؟
ماریه به کاظمخان نگاه کرد.
کاظمخان گفت:
ـ همینجا.
دفتر بزرگی را باز کرد و از میان صفحات، سندی قدیمی بیرون آورد.
روی آن مهر رسمی مجددی دیده میشد.
الیاس جلو رفت.
ـ این چیست؟
کاظمخان گفت:
ـ انتقال مالکیت.
پدرام سند را از دست او گرفت.
چند خط را خواند.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ درست است...
صادق پرسید:
ـ چه نوشته؟
پدرام جواب نداد.
الیاس سند را گرفت.
در متن آمده بود:
«تمام داراییهای من تا زمان مشخصشدن تکلیف خانواده، در اختیار الیاس قرار میگیرد؛ اما الیاس مالک شخصی آن نیست.»
الیاس نفس راحتی کشید.
ـ یعنی چه؟
کاظمخان گفت:
ـ یعنی تو صاحب اموال نیستی.
پدرام گفت:
ـ پس چرا به نام او منتقل شده؟
کاظمخان پاسخ داد:
ـ چون مجددی میدانست اگر اموال به نام هشت برادر تقسیم شود، هرکدام میتواند سهم خودش را بفروشد و خانواده از هم بپاشد.
ماریه ادامه داد:
ـ برای همین، پدرتان یک نفر را انتخاب کرد که اختیار نگهداری داراییها را داشته باشد.
الیاس گفت:
ـ یعنی من فقط امانتدارم؟
ماریه سر تکان داد.
ـ بله.
رحمان آرام گفت:
ـ حالا معنی آن جمله را میفهمم.
الیاس پرسید:
ـ کدام جمله؟
رحمان گفت:
ـ «کسی که میتواند همهچیز را برای خودش بردارد، اما آن را میان دیگران تقسیم کند.»
سکوت کوتاهی برقرار شد.
پدرام به الیاس نگاه کرد.
ـ پس پدر از اول میدانست چه کسی را انتخاب میکند.
جمال گفت:
ـ بله.
الیاس به او نگاه کرد.
ـ تو هم میدانستی؟
جمال سر تکان داد.
ـ از روزی که مجددی مرا مأمور کرد مراقب تو باشم.
الیاس با ناراحتی گفت:
ـ چرا هیچوقت چیزی نگفتی؟
جمال جواب داد:
ـ چون اگر میگفتم، دیگر انتخابت واقعی نبود.
این جمله همه را ساکت کرد.
کاظمخان دفتر حسابها را دوباره باز کرد.
ـ حالا باید بفهمیم آن پول بزرگ کجا رفته.
او صفحهٔ مربوط به انتقال مالی را نشان داد.
در برابر مبلغ، یک شمارهٔ حساب نوشته شده بود.
سلیم به شماره نگاه کرد.
ناگهان گفت:
ـ این حساب را میشناسم.
نادرخان به او نگاه کرد.
ـ متعلق به چه کسی است؟
سلیم جواب داد:
ـ یک شرکت صوری.
پدرام گفت:
ـ متعلق به چه کسی؟
سلیم مکث کرد.
ـ متعلق به شرکتی که سالها پیش برای محافظت از داراییهای مجددی ساخته شد.
رحمان گفت:
ـ پس پول دزدیده نشده؟
کاظمخان گفت:
ـ نه.
ـ پس چرا مخفی شده؟
کاظمخان گفت:
ـ چون اگر کسی میفهمید دارایی واقعی مجددی چقدر است، همه چیز را به خطر میانداخت.
الیاس گفت:
ـ یعنی آن پول هنوز وجود دارد؟
کاظمخان سر تکان داد.
ـ بله.
یوسف پرسید:
ـ پس میراث واقعی ما همین است؟
کاظمخان گفت:
ـ نه.
او دفتر حسابها را بست.
ـ میراث واقعی شما چیزی است که پدرتان برایش این همه نقشه کشید.
صادق گفت:
ـ خانواده؟
کاظمخان لبخند زد.
ـ خانواده.
ناگهان ماریه به صادق نگاه کرد.
ـ اما هنوز یک کار باقی مانده.
صادق پرسید:
ـ چه کاری؟
ماریه گفت:
ـ باید حقیقت خیانت را برای همه روشن کنیم.
همه به او نگاه کردند.
الیاس گفت:
ـ مگر گفتیم خیانتی وجود نداشته؟
ماریه سرش را تکان داد.
ـ خیانت وجود داشت.
حبیب که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـ اما نه آن چیزی که شما فکر میکنید.
پدرام گفت:
ـ پس بالاخره چه کسی خیانت کرد؟
ماریه به آرامی گفت:
ـ کسی که برای نجات خانواده، بدون اجازهٔ مجددی، بخشی از اموال را منتقل کرد.
سلیم گفت:
ـ و آن پول را برای محافظت از سه فرزند پنهان استفاده کرد.
کمالالدین گفت:
ـ یعنی خیانت برای نجات ما بود؟
ماریه گفت:
ـ بله.
الیاس پرسید:
ـ چه کسی این کار را کرد؟
ماریه به سلیم نگاه کرد.
سلیم سرش را پایین انداخت.
ـ من.
همه شوکه شدند.
سلیم ادامه داد:
ـ من پول را منتقل کردم.
پدرام گفت:
ـ پس تو خائن بودی؟
سلیم گفت:
ـ اگر منظور شما این است که بدون اجازهٔ مجددی دست به دارایی او زدم، بله.
ـ چرا؟
ـ چون فهمیده بودم کسانی میخواهند کمالالدین، یوسف و صادق را پیدا کنند.
یوسف گفت:
ـ و آن پول؟
ـ برای مخفیکردن شما و محافظت از اسناد مصرف شد.
کمالالدین چند لحظه به سلیم نگاه کرد.
ـ پس تو دشمن ما نبودی.
سلیم گفت:
ـ نه.
نادرخان خندید.
ـ برای همین از اول گفتم: من دشمن شما نیستم.
الیاس به سلیم نزدیک شد.
ـ چرا مجددی تو را نبخشید؟
سلیم جواب داد:
ـ چون اگر میبخشید، پروژهٔ نهم معنای خودش را از دست میداد.
رحمان پرسید:
ـ یعنی خودش میدانست؟
سلیم سر تکان داد.
ـ بله.
ماریه گفت:
3 767
ـ کسی که این پول را گرفته، هیچکدام از شما نیست.
پدرام گفت:
ـ پس چه کسی؟
کاظمخان به دروازهٔ زیرزمین نگاه کرد.
ـ کسی که از روز اول، خودش را دوست خانواده نشان داد.
همه به سمت در نگاه کردند.
در باز شد.
یک نفر وارد شد.
نور روی صورتش افتاد.
ماریه.
مادر خانواده.
همه خشکشـان زد.
ماریه آرام گفت:
ـ بالاخره مجبور شدم خودم وارد این ماجرا شوم.
الیاس با ناباوری گفت:
ـ مادر؟
ماریه به کاظمخان نگاه کرد.
ـ دیگر وقتش رسیده.
کاظمخان سر تکان داد.
ـ بله.
ماریه رو به پسرانش کرد.
ـ من چیزی را از شما پنهان کردم.
پدرام گفت:
ـ چه چیزی؟
ماریه چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
ـ مجددی قبل از مرگش تمام اموالش را به نام یک نفر منتقل کرده بود.
سکوت.
ماریه ادامه داد:
ـ و آن شخص...
نگاهش روی الیاس ثابت ماند.
ـ الیاس بود.
همه به الیاس نگاه کردند.
الیاس مات مانده بود.
ـ من؟
ماریه سر تکان داد.
ـ بله.
ادامه دارد...
3 767
ارثپدری
هشتمرد خشمگین
فصل اول: دفاع از ارث پدری
داستاننویس: حیدر بخشی
قسمت سیودوم: مرد داخل عکس
تاریکی مطلق بود.
صدای نفسهای سنگین در اتاق زیرزمینی شنیده میشد.
پدرام گفت:
ـ کسی چراغ را خاموش کرد؟
جمال جواب داد:
ـ نه. برق قطع شده.
ناگهان صدای قدمی از انتهای اتاق آمد.
تق...
تق...
تق...
نادرخان اسلحهاش را بالا آورد.
ـ همه سر جای خود بمانید.
صدای حبیب در تاریکی پیچید:
ـ اسلحه را پایین بیاور.
ـ چرا؟
ـ چون اگر کسی قرار بود شما را بکشد، تا حالا این کار را کرده بود.
چراغ اضطراری کوچکی روشن شد.
نور ضعیف آن روی صورت حبیب افتاد.
الیاس هنوز عکس را در دست داشت.
ـ حبیب، گفتی این مرد مدیر واقعی امپراتوری مجددی بوده. اسمش چیست؟
حبیب چند لحظه سکوت کرد.
ـ کاظمخان.
رحمان با شنیدن نام، ناگهان سرش را بلند کرد.
ـ کاظمخان؟
نادرخان گفت:
ـ تو او را میشناسی؟
رحمان جواب داد:
ـ پدرم یک بار این اسم را آورد.
ـ چی گفت؟
ـ گفت اگر روزی کاظمخان برگشت، بدانید تمام چیزی که دربارهٔ شرکت میدانید، فقط نصف حقیقت است.
کمالالدین گفت:
ـ پس او هنوز زنده است؟
حبیب گفت:
ـ بله.
صادق پرسید:
ـ کجاست؟
حبیب به نقشهٔ روی دیوار اشاره کرد.
ـ همین شهر.
پدرام با عصبانیت گفت:
ـ پس این همه سال چرا هیچکس او را پیدا نکرد؟
حبیب جواب داد:
ـ چون او خودش را پنهان نکرده بود.
ـ پس چه؟
ـ همه شما از کنار او رد شده بودید.
همه به یکدیگر نگاه کردند.
الیاس گفت:
ـ یعنی یکی از کسانی که میشناسیم؟
حبیب سر تکان داد.
ـ بله.
جمال ناگهان گفت:
ـ رئیس شرکت...
همه برگشتند.
ـ چی؟
جمال گفت:
ـ سالها پیش وقتی من در شرکت بودم، یک پیرمرد هر ماه میآمد و اسناد مالی را بررسی میکرد.
الیاس پرسید:
ـ چه کسی؟
جمال گفت:
ـ هیچوقت اسمش را نمیگفتند.
سلیم آهسته گفت:
ـ چون اسمش کاظمخان بود.
سکوت.
کمالالدین گفت:
ـ پس او همین حالا هم در شرکت است؟
حبیب گفت:
ـ نه.
ـ کجاست؟
حبیب به ساعتش نگاه کرد.
ـ اگر هنوز همان نقشه را دنبال کرده باشد، امشب به شرکت میرود.
الیاس گفت:
ـ برای چه؟
ـ برای چیزی که مجددی آنجا پنهان کرده.
یوسف گفت:
ـ چه چیزی؟
حبیب جواب داد:
ـ دفتر اصلی حسابها.
رحمان گفت:
ـ دفتر حسابها؟
حبیب سر تکان داد.
ـ همان چیزی که نشان میدهد چه کسی در تمام این سالها از اموال خانواده استفاده کرده.
پدرام گفت:
ـ یعنی ممکن است پولها را کسی برده باشد؟
نادرخان گفت:
ـ نه فقط پول.
حبیب به آرامی گفت:
ـ شرکت.
همه ساکت شدند.
چند دقیقه بعد، همه از تونل بیرون آمدند.
آنها به طرف شرکت حرکت کردند.
این بار هیچکس از دیگری جدا نمیشد.
وقتی به ساختمان رسیدند، دروازه نیمهباز بود.
جمال گفت:
ـ اینجا قبلاً همیشه قفل بود.
الیاس گفت:
ـ یعنی کسی زودتر آمده.
آنها وارد شدند.
طبقهٔ اول خالی بود.
طبقهٔ دوم نیز.
اما از زیرزمین صدای ورق زدن کاغذ میآمد.
نادرخان اشاره کرد که آرام حرکت کنند.
پلهها را پایین رفتند.
در انتهای راهرو، نور چراغی دیده میشد.
مردی پشت میز نشسته بود.
پیرمردی با موهای سفید.
او بدون اینکه برگردد گفت:
ـ بالاخره آمدید.
الیاس ایستاد.
ـ کاظمخان؟
مرد برگشت.
همان چهرهای بود که در عکس کنار مجددی دیده میشد.
ـ بله.
پدرام اسلحهاش را بالا برد.
ـ تو کی هستی؟
کاظمخان آرام گفت:
ـ کسی که بیستوسه سال از خانوادهٔ شما محافظت کرد.
یوسف گفت:
ـ محافظت؟
ـ بله.
کمالالدین گفت:
ـ پس چرا پدر ما تو را پنهان کرد؟
کاظمخان لبخند زد.
ـ چون من شریک او نبودم.
رحمان گفت:
ـ پس چه بودی؟
کاظمخان به عکس قدیمی روی میز نگاه کرد.
ـ من برادر مجددی بودم.
همه شوکه شدند.
رحمان گفت:
ـ مجددی هیچوقت نگفت برادری دارد.
کاظمخان گفت:
ـ چون اگر میگفت، دشمنانش مرا پیدا میکردند.
الیاس جلو رفت.
ـ دفتر حسابها کجاست؟
کاظمخان به صندوق کنار میز اشاره کرد.
ـ اینجاست.
الیاس صندوق را باز کرد.
دفتر بزرگی داخل آن بود.
او آن را برداشت.
صفحههای اول، معاملات قدیمی شرکت بود.
صفحههای بعدی، انتقالهای مالی.
و در آخرین صفحه، یک جدول.
نام هشت پسر.
نام کمالالدین.
نام یوسف.
نام صادق.
و در برابر هر نام، یک رقم.
پدرام گفت:
ـ اینها سهمهای ماست؟
کاظمخان گفت:
ـ نه.
الیاس صفحه را دقیقتر نگاه کرد.
ـ اینها مبالغی است که هرکدام از ما در طول این سالها از شرکت گرفتهایم.
صادق گفت:
ـ اما من هیچوقت این مقدار پول نگرفتهام.
کاظمخان گفت:
ـ دقیقاً.
یوسف پرسید:
ـ پس این پولها کجا رفته؟
کاظمخان جواب نداد.
الیاس صفحه را ورق زد.
در پایین جدول، یک نام نوشته شده بود.
«حساب ویژه ـ انتقالیافته به شخص ثالث»
کنارش مبلغی بسیار بزرگ درج شده بود.
رحمان به عدد خیره شد.
ـ این مبلغ تقریباً برابر با ارزش نیمی از دارایی پدر است.
نادرخان گفت:
ـ حالا فهمیدید چرا بعضیها دنبال دفتر بودند.
کاظمخان آرام گفت:
ـ و حالا نوبت آخرین حقیقت است.
الیاس گفت:
ـ چه حقیقتی؟
کاظمخان دفتر را بست.
3 767
آه…
کاش درد از این جهان رخت ببندد.
من درد را در چشمانِ آن طفلانی دیدم که طعم تلخ فقر را چشیده بودند؛
در چشمانِ کودکانی که پیش از آنکه کودکی کنند، معنای رنج را آموخته بودند.
درد را در قامتِ پدرانی دیدم که زیر بارِ کارهای شاق و روزگارِ بیرحم خمیده شده بودند؛ پدرانی که خستگی، پیش از سپیدیِ موهایشان، بر شانههایشان نشسته بود.
درد را در دستانِ مادرانی دیدم که شبها، زیر نورِ کمرمقِ چراغ، سوزن بر پارچه میدوختند تا لقمهای نان فراهم کنند؛ مادرانی که در سکوتِ شب، روشناییِ چشمانشان را پایِ معاشِ خانواده میگذاشتند و خستگی را پشتِ لبخندی پنهان میکردند.
آه…
درد است دیگر؛ نه سن و سال می شناسد و نه جنسیت.
به سراغ هر قلبی میرود و در هر سینهای زخمی بر جای میگذارد. باور کنید، هر انسانی در دلِ خود رازی از رنج دارد؛ رازی که شاید هیچکس از عمقِ آن آگاه نباشد.
چه بسیارند انسانهایی که در ظاهر میخندند، اما در ژرفای وجودشان، طوفانی از اندوه برپاست؛ انسانهایی که پشتِ نقابِ لبخند، دردهایی را پنهان کردهاند که گفتنشان آسان نیست و تحملشان، گاه از توانِ یک دل فراتر میرود.
من از این درد بیزارم؛
از دردی که کودکی را از کودکی میگیرد، پیش از آنکه فرصتِ چشیدنِ شیرینیِ طفولیت را داشته باشند؛
از دردی که پدر را چنان درگیرِ نانآوری میکند که فرصتِ پدری کردن از او ربوده میشود؛
و از دردی که مادر را چنان در پیچوخمِ روزگار گرفتار میسازد که مجالِ نفس کشیدن، آرام گرفتن و با خیالِ آسوده مادری کردن را از او میستاند.
بلی، درد است… درد!
آه، کاش روزی برسد که این دردِ هولناک، از زندگیِ انسانها رخت ببندد؛
روزی که هیچ طفلی، گرسنگی را به جایِ شیرینیِ کودکی تجربه نکند؛
هیچ پدری، زیرِ سنگینیِ بارِ زندگی قامت خم نکند،
و هیچ مادری، اشکهایش را در تاریکیِ شب پنهان نسازد.
کاش روزی برسد که طفلک، بیهراس بخندد و کامش از شیرینیِ زندگی پر شود،
قامتِ پدر دوباره استوار گردد،
و مادر، فارغ از رنجِ نان و هراسِ فردا، بتواند با آرامش نفس بکشد و آنگونه که شایسته است، مادری کند…
#آواز_نی
