ar
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

إظهار المزيد
3 953
المشتركون
+224 ساعات
-107 أيام
-830 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+56
في 1 قنوات
مايو '26
+134
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+112
في 4 قنوات
Get PRO
مارس '26
+81
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+149
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '26
+143
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+172
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+132
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+129
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+206
في 4 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+149
في 7 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+124
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+118
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+118
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+133
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '25
+129
في 3 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+113
في 4 قنوات
Get PRO
يناير '25
+132
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+130
في 1 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+110
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+171
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+190
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+193
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+215
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+179
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+187
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+158
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '24
+206
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+208
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '24
+263
في 3 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+229
في 5 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+158
في 27 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+152
في 23 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+178
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+249
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+205
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+170
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+242
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+144
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+211
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+254
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+257
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+237
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+189
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+252
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+141
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+182
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+312
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+191
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+2 176
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
13 يونيو+3
12 يونيو+4
11 يونيو+1
10 يونيو+2
09 يونيو+9
08 يونيو+2
07 يونيو+9
06 يونيو+4
05 يونيو+3
04 يونيو+5
03 يونيو+8
02 يونيو+2
01 يونيو+4
منشورات القناة
ادامه فردا
ادامه فردا

2
-تو برگشتی؟واقعاً برگشتی؟ نمی‌دانم شنید یا نه،اما نگاهش کمی تغییر کرد، انگار دنبال صدا می‌گشت،دنبال من. همان لحظه فهمیدم، بعضی برگشتن‌ها فقط جسم نیست،روح هم برمی‌گردد. دستم را روی شیشه گذاشتم و گفتم: -من اینجا بودم زریاب،هر ثانیه،هر نفس،و بغضم شکست،فکر کردم از دستت می‌دهم، او هنوز ضعیف بود،اما زنده بود. و همین برای من کافی بود که بفهمم،تمام این شکستن‌ها،فقط برای رسیدن به همین لحظه بوده. زیر لب گفتم: -خدا،اگر این یک خواب است، بیدارم نکن، چون برای اولین بار بعد از مدت ها احساس کردم هنوز زندگی ارزش ماندن دارد، راوی: زریاب چشم‌هایم که کامل باز شد، دنیا هنوز کمی تار بود، اما یک چیز واضح‌تر از هر چیز دیگر بود،یگانه. انگار تمام دردهایم در همان لحظه آرام گرفتند، نه به خاطر دارو،نه به خاطر داکترها،فقط به خاطر نگاه او، پشت شیشه ایستاده بود،مثل کسی که تمام عمرش را برای همین لحظه صبر کرده باشد. چشم‌هایش پر از اشک بود،اما لبخند خیلی کوچکی هم در آن اشک‌ها پیدا می‌شد. همان لبخندی که آدم را از مرگ برمی‌گرداند. نمی‌دانم چرا،قلبم آرام‌تر از قبل می‌زد. انگار صدای نفسش را هم از پشت شیشه حس می‌کردم. لب‌هایم خشک بود،اما اسمش از دهانم بیرون آمد: -یگانه، فقط همین یک کلمه. اما انگار تمام عمرم در آن خلاصه شده بود. او دستش را روی شیشه گذاشت، انگار می‌خواست فاصله‌ای را که بین ما افتاده بود، با یک لمس ساده از بین ببرد. با صدایی که از گریه می‌لرزید گفت: -تو برگشتی،زریاب؟تو واقعاً برگشتی؟ چشم‌هایم را بستم، چون دیدنش از این نزدیک، از تحملم بیشتر بود. گفتم: -اگر قرار نبود برگردم،چرا تو هنوز اینجایی؟ سکوت شد. وقتی چشم باز کردم، دیدم اشک‌هایش کم تر شده، اما نگاهش هنوز همان نگاه بود،نگاهی که نه قهر داشت، نه فاصله،فقط دردِ دوست داشتن، با صدای خیلی آهسته گفت: -من جایی نرفتم زریاب،من فقط ماندم، این جمله‌اش،سینه‌ام را فشرد. برای اولین بار، چیزی در من نرم شد، نه غرور بود،نه لجاجت،یک حس عجیب، گرم و سنگین، شبیه اینکه کسی بعد از مدت‌ها یخِ درونت را آب کند،دستم را کمی بلند کردم،ضعیف، یگانه سریع به شیشه نزدیک‌تر شد،انگار فکر کرد می‌تواند دستم را بگیرد. لبخند کم‌رنگی زدم، و گفتم: -نترس، او گریه کرد،اما این بار از ترس نبود. گفتم: -وقتی چشمم را باز کردم،اولین چیزی که دیدم تو بودی،و راستش را بخواهی،همان لحظه فهمیدم هنوز زنده بودنم ارزش دارد. یگانه سرش را پایین انداخت،انگار تمام فشار دنیا یک‌لحظه از رویش برداشته شده باشد. گفت: -من فکر کردم از دستت دادم، چشم‌هایم را بستم و خیلی آهسته جواب دادم: -من هم، و همان یک جمله کافی بود،تا بین ما چیزی شکل بگیرد که نه شبیه قهر بود،نه شبیه آشتی… شبیه شروعِ دوباره. وقتی داکترها آمدند و گفتند باید استراحت کنم، برای اولین بار،نخواستم تنها بمانم،چشمم هنوز دنبال او بود،دنبال یگانه… راوی: یگانه سه روز از به هوش آمدن زریاب گذشته بود. و من دیگر هر لحظه از ترسِ از دست دادنش نمی‌مردم،پدرجان، مادرجان، سامیع و هیواد هم همینجا بودند،هوسی هر دقیقه تصویری تماس میگرفت و گریه می‌کرد، وقتی زریاب چشم باز کرد، برای اولین بار اشک را در چشمان پدرجان دیدم. مردی که همه او را به صلابت می‌شناختند، چند لحظه دست پسرش را گرفته بود و هیچ حرفی نمی‌زد،فقط نگاهش می‌کرد، مادرجان هم هر بار که داخل اتاق می‌شد، پیشانی زریاب را می‌بوسید و زیر لب شکر می‌گفت. انگار خدا دوباره فرزندش را به او بخشیده باشد. اما میان تمام آن خوشحالی‌ها،من ساکت شده بودم،خیلی ساکت. هنوز داروهایش را سر وقت می‌دادم.شب اگر درد داشت، تا صبح بیدار می‌ماندم،اما دیگر آن یگانه‌ی سابق نبودم. دیگر نمی‌پرسیدم: حالت چطور است؟ چیزی می‌خواهی؟ درد داری؟ فقط انجام وظیفه می‌کردم،همین. زریاب هم این تغییر را فهمیده بود،خیلی خوب. گاهی که وارد اتاق می‌شدم، نگاهش دنبالم می‌آمد،گاهی می‌خواست چیزی بگوید. اما من پیش از آنکه حرفی بزند، کارم را انجام می‌دادم و بیرون می‌شدم بعضی زخم‌ها خون نمی‌دهند،اما جان آدم را می‌خورند. آن روز نزدیک عصر بود،همه داخل اتاق بودند. سامیع با زریاب شوخی می‌کرد. هیواد از کارهای رستورانت حرف می‌زد. پدرجان مصروف تماس‌هایش بود،تا اینکه شبنم وارد شد. طبق معمول با همان لبخند مصنوعی. چند لحظه به زریاب نگاه کرد و گفت: ـ الحمدلله که خوب شدی، ما خو ترسیده بودیم. بعد نگاهش طرف من آمد. لبخندش کمی کج شد. ـ بعضی مردم هم شانس دارند، شوهر هر قدر هم بد باشد باز خدا حفظش می‌کند. من چیزی نگفتم،عادت کرده بودم. اما این بار، قبل از من، زریاب نگاهش را طرف شبنم برد، نگاهی که باعث شد لبخند شبنم کم‌رنگ شود. ادامه دارد…
182
3
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ام . انتظار هم خیلی سخت است،خیلی سخت. سخت‌تر از هر دردی که تا حالا کشیده‌ام. اینجا نشسته‌ام، در انتظار کسی که نمی‌دانم اصلاً برایش چقدر ارزش دارم. شاید هیچ،شاید کمتر از هیچ. گاهی با خودم می‌گویم: یگانه،تو برای او حتی به اندازه‌ی یک خاطره هم نیستی. و این فکر، از هزار زخم هم دردناک‌تر است. من بیچاره شده‌ام،نه از فقر،نه از تنهایی،بلکه از دوست داشتنِ کسی که نمی‌داند چطور باید دوست بدارد. گاهی به خودم می‌گویم کاش دل نداشتم. دل چیز عجیبی است، حقیقت را می‌داند اما باز هم دروغ را باور می‌کند. آدم را به سمت کسی می‌کشاند که خودش بارها از او زخمی شده. حالا اینجا نشسته‌ام،پشت شیشه‌ی اتاق، و او آنجاست،روی تخت،بی‌حرکت،بی‌صدا. زریاب، همان مردی که روزی صدایم را نمی‌شنید، حالا حتی توان حرف زدن هم ندارد. صورتش سفید شده مانندِ گچ،زیر چشمانش گود افتاده، انگار تمام غرورش را گلوله از بدنش بیرون کشیده باشد،دستم را روی شیشه گذاشتم. سرد بود،مثل خودش،مثل رابطه‌ی ما، گفتم: -زریاب، نمیدانم صدایم را می‌شنود یا نه،اما من حرف زدم،چون آدم وقتی درد دارد، دیگر منتظر جواب نمی‌ماند،فقط حرف می‌زند،حتی اگر مخاطبش هیچ‌وقت نشنود. مادرجان هم حالش خراب شد،او را هم بستری کردند. خانه تبدیل شد به یک ویرانه،همه شکسته،همه بی‌جان، صبح شد،ساعت تقریباً یک بود،اما زریاب هنوز به هوش نیامده بود. لجباز بود، حتی در خواب هم انگار با دنیا قهر کرده باشد. دکترها اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند،اما من، من فقط از پشت شیشه نگاهش می‌کردم. هر بار که نفس می‌کشید،دلِ من میلرزید، هر بار که تکان می‌خورد،امید در من دوباره زنده می‌شد. سامیع آمد،هیواد آمد،رُها هم آمد،حتی شبنم هم آمد،اما من نگاهش کردم،کار هایش عادی نبود،بیشتر شبیه نمایش بود. انگار آمده بود فقط ببیند چه شده، نه اینکه درد بکشد،همه رفتند،فقط کوشان ماند با من از خانواده ی مان،من ماندم،و زریاب ساعت‌ها گذشت،نه، شاید سال‌ها،در آن اتاق زمان معنا نداشت،فقط انتظار بود،انتظار و سکوت… هر کسی می‌گفت: -باید به هوش بیاید. سه ساعت،پنج ساعت،ده ساعت، اما او نیامد. و من،هر لحظه بیشتر فرو می‌ریختم. زیر لب گفتم: -زریاب،تو می‌دانی من اینجا هستم؟ یا باز هم مثل همیشه،فقط خودت را می‌بینی؟ اشک از چشمم افتاد،این بار سنگین،دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. انگار چیزی در من دارد آب می‌شود. نه قلب،نه روح،بلکه خودم. گفتم: -من دیگر چیزی ندارم زریاب، نه جان،نه صبر،نه حتی توانِ دوست داشتنِ درست. فقط یک چیز مانده،این انتظار لعنتی،و هنوز هم، کنار شیشه مانده‌ام،با قلبی که هر لحظه می‌شکند،و مردی که نمی‌داند، چقدر یک زن می‌تواند در سکوت نابود شود. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود، در شفاخانه، زمان مثل آدمی است که دل ندارد؛ می‌آید، می‌گذرد، اما هیچ رحم نمی‌کند. من هنوز همان‌جا ایستاده بودم،پشت همان شیشه‌ی سرد، و هر ثانیه، انگار یک تکه از جانم جدا می‌شد و می‌افتاد روی زمین. زریاب آن‌جا بود،بی‌حرکت،سفیدتر از همیشه، انگار زندگی از صورتش عقب نشسته باشد. من نگاهش می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم: یگانه،اگر این چشم‌ها برای همیشه بسته بماند، تو با خودت چه می‌کنی؟” و جوابش را نمی‌دانستم،فقط دردش را حس می‌کردم. هر بار در اتاق عملیات باز می‌شد، قلبم هم همراهش می‌لرزید. هر بار که داکتر بیرون می‌آمد، نفسم در سینه‌ام حبث می‌شد،من دیگر منتظر خبر نبودم، من فقط منتظر یک معجزه بودم،دستانم سرد شده بود. لب‌هایم خشک. اما چشم‌هایم هنوز از او دست نکشیده بودند. انگار اگر یک لحظه پلک می‌زدم، همه چیز تمام می‌شد. یک چیز کوچک اتفاق افتاد،اول فکر کردم توهم است. چون آدمی که تا این حد شکسته باشد، حتی امید را هم اشتباه می‌بیند،اما نه،انگشتش تکان خورد. نفسم بند آمد،دستم را محکم به شیشه چسباندم. قلبم گفت: نه یگانه،این واقعی است، در یک لحظه همه چیز به هم ریخت،نرس‌ها دویدند داخل. در باز شد،صداها بلند شد،اما من هیچ چیز نمی‌شنیدم. فقط او را می‌دیدم،فقط او. داکتر آمد،چند ثانیه سکوت کرد،نگاه کرد، بعد سرش را تکان داد،و همان لحظه، زریاب چشم باز کرد،دنیایم ایستاد. نه صدا بود،نه هوا،نه فکر، فقط یک تصویر،چشم‌های او. چشم‌هایی که هنوز خسته بودند،هنوز زخمی، اما باز بودند،زنده بودند،برگشته بودند،لب‌هایم لرزید. گفتم: -زریاب،فقط همین یک کلمه،اما از تمام عمرم سنگین‌تر،او پلک زد، اما همان پلک، تمام وجودم را شکست و دوباره ساخت،اشک‌هایم ریختند،این بار گریه نبود،این بار نجات بود،نزدیک‌تر شدم،نه با پا،با دلم، انگار اگر دل نزدیک‌تر شود، فاصله‌ها کمتر می‌شوند. با صدایی که می‌لرزید گفتم:
163
4
ادامه فردا
ادامه فردا
186
5
#داستان_احد #قسمت_هفتادونهم #نویسنده_مرجان_امین بعد از رفتنِ احد، گویا جهان به یکباره غرقِ سکوت شد. خورشيد رفت، باران بارید، احد رفت..معشوقِ سهیلا رفت و او ماند در بیابانِ بی‌نام و نشانی عاشقی. هر لحظه یک‌بار چشم می‌بست و با خود تکرار می‌کرد که خواب است و این کابوسِ بیش نیست اما؛ چشم که باز می‌کرد، دستانِ زن در دستش بود و با نگرانی او را می‌گریست او هنوز در خانه‌ای امیرمحمد بود، جایی که نه آدم‌هایش را می‌شناخت و نه مکانش را.‌.و احد رفت بود.نه.. او را بُرده بودند، با زور و با حقارت و سهیلا همچون مترسکِ پشتِ پنجره ایستاده بود و کاری جز گریه در توانش نبود. بی‌بی‌ حُمراه با حرف‌ها و سرگذشتِ خود می‌خواست او را تسلایی بدهد، می‌خواست بارانِ چشمانش را بخشکاند و برای لحظه‌ای هم که شده، او را از آن غمِ عظیم دور کند اما.. مگر شیشه‌ای شکسته را می‌شود پیوند زد که دلِ او با تسلا آرام شود و قرار بگیرد؟ صدای همهمه‌ای از بیرون بلند شد که با ضربه‌ای که به دروازه خورد، قلبِ سهیلا همچون ماهی افتاده از آب، تپید و نتپید.. بی‌بی از جا جهید و وقتی مردانِ تنومند را با اسلحه‌های سرِ شانه دید، در دلِ به بختِ بدی دخترک خون گریست. پدر و برادرانِ سهیلا، مقابلِ همه سهیلا را با لت‌و کوبِ تحقیرآمیز به خانه بُردند احد در بی‌هوشی و سهیلاِ گریان اما غرقِ ناامیدی، یکبارِ دیگر بر بختِ بدی این عشق گریستند. دنیا هرگز آن‌قدر سخاوتمند نبود که خوشبختی را به این دو هدیه دهد. ** سال‌ها از آن روزها می‌گذشت.. آن‌قدر که دخترم حالا در کوچه‌های همان دهی می‌دود که روزی من در آن بزرگ شدم. آن‌قدر که پسرم تا شانه‌هایم رسیده و گاهی سکوتش مرا به سال‌های دور می‌برد. من بعد از گذشتِ سال‌ها دوری، امروز دوباره به ده برگشته‌ام.. هیچ‌گاهی فرزندِ خوبی نبودم.. من حتی به تشییعِ پدر و مادرم نیامدم و دیدارِ آخرِمان به قیامت، ماند.. نه این‌که نخواهم نه..بلکه قدم‌های دلِ آمدن را نداشت! خاک و هوای این کشور برای من، تداعی آرزو و عمرِ بر باد رفته‌ام است ولی حالا آن طلسم را شکستم و پاهایم روی همان خاکی قدم می‌گذارند که روزی با هزار امید و هزار ترس روی آن راه می‌رفتم.. اما عجب چیزی‌ست زمان.. همه‌چیز را تغییر می‌دهد و در عین حال، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. دخترم جلوتر از من می‌دود.. از این سو به آن سو. سنگی را لگد می‌زند، شاخه‌ای را می‌شکند، می‌خندد و صدای خنده‌اش در کوچه می‌پیچد. من اما هر قدم که برمی‌دارم، گویا روی خاطره‌ای پا می‌گذارم. این پیچِ کوچه را می‌شناسم. همین‌جا بود که روزی از ترسِ پدرم سر به زیر انداخته بودم. دیگر آن دیوارِ کاهگلی نیست اما تصویرش در ذهنم است و او را هم می‌شناسم روزی از پشتِ آن، چشم به راهِ کسی بودم و آن درختِ توت... خدایا، هنوز ایستاده است. دستم را روی تنهٔ پیرش می‌گذارم و ناگهان دلم می‌خواهد گریه کنم. نه از غم، از هجومِ سال‌ها، از این‌که روزی خیال می‌کردم دنیا همین کوچه‌هاست.. همین خانه‌هاست، همین آدم‌هاست و جهان به همین خلاصه می‌شود ولی اینطور نبود.. و آن زمان نمی‌دانستم روزگار، آدم را از هرچه دوست دارد دور می‌کند و بعد سال‌ها بعد، دوباره او را به همان‌جا بازمی‌گرداند تا ببیند چه‌قدر تغییر کرده است. صدای دخترم مرا به خود می‌آورد. — مادر! نگاه کن! با برقی که در نگاهم افتیده، می‌خندم و سر تکان می‌دهم اما نگاهم ناخواسته به پسرم می‌افتد. کمی دورتر ایستاده است. آرام، خاموش با همان نگاهِ عمیقی که همیشه مرا متوقف می‌کند. بچه که بود، خیال می‌کردم بزرگ‌تر که شود، پرحرف خواهد شد اما هرچه بزرگ‌تر شد، سکوتش هم بزرگ‌تر شد. گاهی ساعت‌ها به جایی خیره می‌شود و چیزی نمی‌گوید. گاهی لبخند می‌زند، اما گویا نیمی از لبخندش را برای خودش نگه می‌دارد. و من هر بار که نگاهش می‌کنم، بی‌اختیار به یادِ آن غزیزِ بی‌وفا می‌افتم... کسی از سال‌های دور، کسی که زمان نتوانست او را از حافظه‌ام پاک کند. آهی می‌‌کشم و بغضی گلویم را قورت می‌دهم باد می‌وزد، خترم می‌دود، پسرم خاموش به دوردست‌ها نگاه می‌کند. و من میانِ این همه سال، میانِ این همه خاطره، ناگهان می‌فهمم که آدم‌ها از زندگی عبور نمی‌کنند. زندگی از میانِ آدم‌ها عبور می‌کند و ردِ خود را تا آخرِ عمر بر دلشان باقی می‌گذارد. من این را خوب می‌دانم. زیرا هنوز وقتی از این کوچه‌ها می‌گذرم، صدای قدم‌های کسانی را می‌شنوم که سال‌هاست رفته‌اند... و هنوز گاهی دلم برای دختری تنگ می‌شود که روزی در همین ده، ساده و خام، خیال می‌کرد عشق می‌تواند بر همه‌چیز پیروز شود. #پ.ن_در افغانستان، زن بودن این روزها نوعی مرگِ طولانی‌ست. ادامه دارد..
209
6
کوه غرور.pdf
324
7
فتذکّروا الاحبابَ عند دعائکم.. فالحبُّ بین الصادقینَ دعاءُ..💙 اگر در دل‌هایتان جای برای محبت ما هست در دعاهایتان ما را فراموش نکنید..💚
326
8
ادامه فردا
ادامه فردا
331
9
-داکتر صاحب،پسرم؟ -فعلاً خطر رفع شده. همین،فقط همین سه کلمه. اما انگار تمام دنیا را دوباره به من برگرداندند. اشک‌هایم شدت گرفت،مادرجان زیر لب شکر خدا را می‌گفت. پدرجان چشمانش را بست،شاید برای اولین بار در زندگی‌اش از ته دل نفس راحت کشید. اما داکتر ادامه داد: -گلوله نزدیک کلیه اش اصابت کرده بود. اگر چند دقیقه دیرتر می‌رسید، احتمال نجاتش بسیار کم بود. فعلاً از خطر گذشته اما باید تحت مراقبت باشد. نزدیک کلیه،اگر چند دقیقه دیرتر، این جملات مانند خنجر در قلبم فرو رفت. به دیوار تکیه دادم،اشک‌هایم بند نمی‌شد. آن لحظه فهمیدم چقدر دوستش دارم. بیشتر از آنچه خودم تصور می‌کردم. بیشتر از غرورم،بیشتر از دردهایم. بیشتر از تمام زخم‌هایی که از او خورده بودم. آن شب پشت در اتاق عملیات، هزار بار با خدا معامله کردم. گفتم: خدایا،اگر لازم است تمام غم‌های دنیا سهم من شود، قبول. اگر لازم است تمام آرزوهایم را بگیری، قبول. اگر لازم است تا آخر عمرم در حسرت زندگی کنم، قبول. فقط،فقط زریاب را نگهدار. و او هیچ وقت نفهمید، هیچ وقت نفهمید زنی که بیشترین اشک‌ها را بخاطرش ریخته بود، همان شب حاضر بود جان خودش را بدهد تا او زنده بماند. هیچ وقت نفهمید که پشت آن درِ سردِ شفاخانه، قلبی برایش می‌تپید که مشغولِ شکستن آن بود،و با این حال هنوز  هم دوستش نداشت… ادامه دارد…
273
10
تماس قطع شد، اینجا تماسِ من به کلی با تمامِ دنیا قطع شده بود، دلم آرام و قرار نداشت خاله ماریه هر چیزیکه میگفت نمیشنیدم انگار که ناشنوا شده بودم،چند دقیقه بعد یک گیلاس آبِ سرد آورد و به رویم انداخت کمی به خود آمدم خود را در آغوشش مچاله کردم و هر چیزیکه پدرجان گفت برایش گفتم، او هم زریاب را خیلی دوست داشت،زریاب هم او را دلش خون شد اما مرا هم دلداری میداد،برایم کفت: -دخترم خداوند مهربان هست اینطور نکن،بیا بیا چادرت را بر سر کن برویم به شفاخانه خدای نکرده که چیزی نشده،زنده هست و این بزرگ‌ترین نعمت است برای تو برخیز، کمی استوار شدم آماده شدیم و به پایین آپارتمان رفتیم،راننده رسیده بود سوار شدیم،محافظینِ مسلحِ زیادی هم در عقبِ مان بود، نمیدانم چگونه به شفاخانه رسیدیم،نمیدانم چگونه از موتر پایین شدم.نمیدانم چگونه آن راهروهای دراز را دویدم. فقط میدانستم که باید زریاب را ببینم،باید ببینم،باید مطمئن شوم که زنده است. همین. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود،نه غرورم،نه دل شکسته‌ام. نه تمام اشک‌هایی که بخاطرش ریخته بودم. نه تمام شب‌هایی که چشم انتظارش مانده بودم،هیچ… به بخش خدمات رسیدم،نفسم بند آمده بود. قلبم آنقدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که گوش‌هایم پر از صدای تپش‌هایش شده بود. دستانم میلرزید،لب‌هایم خشک شده بود. با هزار زحمت گفتم: -ز… زریاب اتل کجاست؟ خانمی که پشت میز نشسته بود نگاهی به صورتم انداخت،شاید از رنگ پریده بودنم ترسیده بود. شاید هم از اشک‌هایی که  روی صورتم بی وقفه می‌ریخت. چک کرده و گفت: -اتاق عملیات طبقه سوم. عملیات، همین یک کلمه کافی بود،انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. برای لحظه‌ای نفسم بند آمد،عملیات، یعنی وضعیتش خوب نبود،یعنی زخمش عمیق بود،یعنی ممکن بود. نه،نه. نمیخواستم ادامه‌ی آن فکر را تصور کنم. بدون اینکه چیزی بگویم به طرف زینه‌ها دویدم. لفت آنجا بود،اما حوصله‌ی انتظار نداشتم. پاهایم میلرزید،نفسم بریده بود،اما باز هم می‌دویدم. هر پله‌ای که بالا میرفتم انگار هزار کیلو وزن داشت،اما دردِ پاهایم را حس نمیکردم. وقتی آدم از ته دل بترسد، تمام دردهای دیگر فراموش می‌شوند. به طبقه سوم رسیدم،راهرو طولانی بود. چراغ‌های سفید رنگ بالای سرم روشن بودند. بوی دوا و مواد ضدعفونی کننده در هوا پیچیده بود،از این بو متنفر بودم. چون هیچ وقت خبر خوشی همراهش نبود. چشمم به درِ بزرگ اتاق عملیات افتاد،چراغ سرخش روشن بود. یعنی هنوز داخل بودند،یعنی هنوز،نمیدانستم. فقط نمیدانستم،به دیوار تکیه دادم. پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت. روی چوکی کنار راهرو نشستم،و همان لحظه اشک‌هایم سرازیر شدند. بی‌صدا،اما بی‌وقفه. خدایا، این همان مردی نبود که هر شب دل مرا می‌شکست؟ همان مردی نبود که ساعت‌ها منتظرش می‌ماندم؟ همان مردی نبود که حتی یک بار هم نپرسید: یگانه، حالت خوب است؟ پس چرا اینقدر می‌ترسیدم؟ چرا اینقدر دلم درد می‌کرد؟ چرا احساس می‌کردم اگر اتفاقی برایش بیفتد، من هم خواهم مرد؟ شاید عشق همین باشد،شاید عشق گاهی بی‌رحم‌ترین بیماری دنیاست. کسی که دوستش داری زخمت میزند. اما باز هم برای سلامتی‌اش دعا می‌کنی. دلَت را می‌شکند. اما باز هم از خدا می‌خواهی مراقبش باشد. نمیدانم چند دقیقه گذشت،یا چند ساعت. زمان آن شب معنای خودش را از دست داده بود،هر ثانیه برایم یک عمر بود. هر بار که در اتاق عملیات تکان می‌خورد، از جا می‌پریدم. هر بار که داکتری از کنارم رد می‌شد، قلبم فرو می‌ریخت. بالاخره صدای قدم‌هایی را شنیدم،سر بلند کردم. پدرجان بود،مادرجان هم همراهش. اما انگار هر دو در همین چند ساعت ده سال پیرتر شده بودند. چشمان مادرجان از گریه سرخ شده بود. صورت پدرجان رنگ نداشت،برای اولین بار ترس را در چهره‌ی آن مرد می‌دیدم. مردی که همیشه برای همه تکیه‌گاه بود. مردی که هیچ‌کس او را لرزان ندیده بود. اما امشب،دستانش میلرزید. همین که مادرجان مرا دید، به طرفم آمد. من هم طاقت نیاوردم،خودم را در آغوشش انداختم. هر دو گریه می‌کردیم. نه او چیزی می‌گفت،نه من. بعضی دردها آنقدر بزرگ‌اند که کلمات توان بیانشان را ندارند. ساعت‌ها گذشت. انتظار، انتظار، و باز هم انتظار، انگار زندگی من از روزی که زریاب را شناختم، چیزی جز انتظار نبوده است. انتظار محبت،انتظار توجه،انتظار یک نگاه. و امشب، انتظار زنده ماندنش. بالاخره در اتاق عملیات باز شد،همه با یک‌باره از جا برخاستیم. قلبم چنان می‌تپید که احساس می‌کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون خواهد آمد. داکتر ماسکش را پایین کشید،خسته به نظر می‌رسید. پدرجان پیش رفت،صدایش می‌لرزید.
237
11
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: بیست نهم راوی: یگانه دیگر آن یگانه‌ی سابق نیستم، آن دختری که با یک لبخند خوشحال می‌شد، با یک امید روز را به شب می‌رساند و با یک نگاهِ مهربان تا روزها زنده می‌ماند، مدت‌ها پیش گم شده است. شاید هنوز نفس می‌کشم،شاید هنوز راه می‌روم، شاید هنوز لبخند می‌زنم، اما از درون؟ از درون مدت‌هاست شکسته‌ام. شکسته‌ای که صدایش را فقط خودم می‌شنوم. بعضی شب‌ها کنار پنجره می‌نشستم و به جاده خیره می‌شدم. ساعت از ده می‌گذشت،یازده،دوازده، و من هنوز منتظر بودم،منتظر صدای باز شدن در،منتظر صدای قدم‌هایش. منتظر اینکه شاید امشب فرق کند،اما هر بار همان قصه تکرار می‌شد. دیر می‌آمد،خسته می‌آمد. و گاهی بوی دود از لباس‌هایش بلند می‌شد. بویی که قلبم را می‌سوزاند. نه به خاطر خود دود،به خاطر این فکر که زریاب دارد خودش را از دست می‌دهد،و من فقط تماشاچی هستم. گاهی با خود می‌گفتم: شاید تمام این‌ها تقصیر من است،اگر من وارد زندگی او نمی‌شدم،اگر آن روز این ازدواج صورت نمی‌گرفت،شاید حالا خوشحال‌تر بود. شاید هنوز همان زریاب سابق می‌بود. شاید شب‌ها به خانه برمی‌گشت،شاید کسی را دوست می‌داشت. شاید، آه از این شایدها…! گاهی انسان خودش را با همین شایدها نابود می‌کند،بیشتر از هر چیزی یک موضوع قلبم را می‌شکست. زریاب برای همه خوب بود. برای مادرم،برای خواهرم،برای مردم. برای کارمندان رستورانت. حتی برای غریبه‌هایی که هیچ ارزشی در زندگی‌اش نداشتند. اما وقتی نوبت به من می‌رسید،انگار تمام مهربانی‌هایش تمام می‌شد. سهم من همیشه سکوت بود، سهم من همیشه سردی بود، سهم من همیشه فاصله بود، بارها دیده بودم. در خانه‌ی مادرم چطور می‌خندید. چطور با رُها شوخی می‌کرد. چطور با سعید با احترام حرف می‌زد. و من همان گوشه می‌نشستم و نگاهش می‌کردم،گاهی آرزو می‌کردم، فقط یک بار،فقط یک بار با من هم همان‌طور حرف بزند. نه از روی عشق، نه از روی علاقه، فقط از روی مهربانی…! اما بعضی آرزوها آن‌قدر کوچک‌اند که هرگز برآورده نمی‌شوند. یک سال گذشته بود،یک سال، گفتنش آسان است،فقط دو کلمه. اما زندگی کردنش؟ هر روزش عمری بود،هر شبش قصه‌ای داشت. هر اشکش دریا بود. بعضی روزها آن‌قدر خسته می‌شدم که حتی گریه هم نمی‌توانستم،و این بدترین مرحله‌ی درد است. زمانی که اشک‌هایت هم تو را ترک کنند. از پنجره به آسمان تاریک نگاه کردم. ابری بود،ابر ها حرکت می‌کردند،مثل آدم‌هایی که مقصد دارند. برخلاف من، که دیگر نمی‌دانستم مقصد این زندگی کجاست. تنها چیزی که می‌دانستم این بود، بعضی آدم‌ها با یک زخم می‌شکنند، اما بعضی دیگر هر روز می‌شکنند، فرو می‌ریزند، خاموش می‌شوند. تا روزی که دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند جز لبخندی که فقط برای آرام کردن دیگران روی لب مانده است و من مدت ها بود که به همان لبخند پناه آورده بودم، امشب هم مانندِ شب های دیگر منتظر هستم، انتظار کارِ هر روزِ من شده،نمیدانم چرا از او دل کنده نمیتوانم بی خیال اش شده نمیتوانم، آه،من،من خودم را روزی نابود خواهم کرد،راست هست که میگویند بزرگ‌ترین دشمنِ انسان خودِ انسان هست،و من با خود در جنگ هستم… جنگِ که پایانش نامعلوم هست، ساعت یک شب شد اما خبرِ از زریاب نشد،چون من همیش تنها بودم،یک خدمتکار بیست و چهار ساعته گرفته بودند،تا با من باشد زنِ مهربانی بود،بد تر از من هیچ کس و کاری نداشت،شاید سن اش حدود چهل و پنج با چهل و شش باشد،اسمش هم ماریه خانم هست، میخواهم با او دردِ دل کنم از زریاب برایش بگویم اما میترسم غیرِ خود و خدایم کسی از درد هایم خبر ندارد، در همین افکار بودم که صدای زنگِ موبایل بلند شد به صفحه اش نگاه کردم پدرجان بود این وقت شب،خدا خیر کند یعنی چی گپ است؟ زریاب هم نیست، با هزار ترس و لرز جواب دادم دلِ من هم که چقدر این شب بی قرار بود دستانم میلرزید، -سلام پدر جان. صدایش لرزش داشت بدتر از صدای من انگار غمِ بزرگی را میخواست بیان کند، -ع سلام دخترم، مکث کرد، خوب هستی، -تشکر پدرجان،انشاءالله خیریت باشد در این وقتِ شب؟ انگار بغض اش شکست جواب داد با صدای خش دار، -دخترم خوب نیست،نیست،ما هم در راه هستیم به کابل میاییم،به زریاب شلیک کردند در شفاخانه هست،یک راننده مفرستم با ماریه خانم بروید،محافظ هم است،احتیاط کنید، نمیدانم چرا گوش هایم انگار دیگر صدایی نمیشیند پهلویم مبلِ قرار داشت بی اختیار نشستم بالای آن قلبم تند،تند میزد،سرم گیج میرفت،و قدرتِ حرف زدن از من صلب شده بود، -دخترم مشنوی به خودت بیا،ما هم جگرخون هستیم،اما نمیشه کاری کرد کاری هست که شده،من حالا تماس را قطع می‌کنم در اوضاعِ نیستم که تو را دلداری بدهم دخترم چون وضعِ خودم از تو بدتر هست،آماده باشید راننده و محافظین میایند،
266
12
بیمناک.pdf
337
13
😔😔
😔😔
367
14
ادامه فردا
ادامه فردا
361
15
فقط صدای گلوله بود. صدای مرگ،صدایی که وقتی نزدیکت باشد، دیگر شبیه فیلم‌ها نیست،واقعی است،بی‌رحم است،سرد است. من می‌خواستم از موتر خارج شوم که ناگهان سوزش عجیبی در پهلویم احساس کردم. انگار آهنِ داغی از بدنم عبور کرده باشد. نفس در سینه‌ام گیر کرد،به پایین نگاه کردم. دستم خونی شده بود،برای چند لحظه دنیا دور سرم چرخید. صداها دور شدند،چهره‌ها تار شدند. حتی صدای شلیک‌ها هم خاموش شد. انگار کسی  مرا از این دنیا جدا می‌کرد. سرم به شیشه تکیه خورد،نمی‌دانستم قرار است زنده بمانم یا نه. اما عجیب بود،در آن لحظه نه به رستورانت فکر کردم،نه به پول،نه به دشمنان پدرم،نه حتی به خودم. اول مادرم در ذهنم آمد. دلم خواست یک بار دیگر دست‌هایش را روی سرم احساس کنم. دلم خواست مثل کودکی که از کابوس ترسیده، سرم را روی زانویش بگذارم و بخوابم. بعد، چهره‌ی یگانه را دیدم،همان چشمان آرام. همان دختری که این همه وقت کنارش بودم اما هیچ‌وقت قدر حضورش را نفهمیدم. نمیدانم چرا، اما در آن لحظه بیشتر از هر کسی دلم برای او تنگ شد. شاید انسان وقتی مرگ را نزدیک می‌بیند، تازه می‌فهمد چه کسانی در قلبش خانه ساخته‌اند. پلک‌هایم سنگین شده بودند،سردم بود،خیلی سرد. و فقط یک فکر در ذهنم می‌چرخید: کاش،کاش یک بار دیگر خانه را ببینم. کاش یک بار دیگر مادرم را ببینم. و کاش، یک بار دیگر صدای یگانه را بشنوم. اما تاریکی نزدیک می‌شد، و من نمیدانستم این خواب یک شب است و یا خوابِ آخر… ادامه دارد…
298
16
:#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم نویسنده :#آواز_نی قسمت بیست هشتم این روزها اوضاعِ کابل هم مثل دلِ من آشفته بود، هر روز خبرِ انفجار می‌آمد، یا دزدی، یا قتل. مردم با ترس از خانه بیرون می‌شدند و با هزار دعا دوباره برمی‌گشتند. پدرم بیشتر از همه نگران بود. هرچه نباشد، من پسرِ یک جنرال بلند رتبه‌ی حکومت بودم و دشمن کم نداشتیم. برایم راننده و محافظ تعیین کرد. آنقدر سفارش می‌کرد که بعضی وقت‌ها اعصابم خراب می‌شد. اما وقتی به چهره‌ی نگرانش نگاه می‌کردم، چیزی نمی‌گفتم،به کابل سفر زیاد داشت، حتی چند بار تأکید کرد که یگانه هم نباید تنها از خانه بیرون شود. در این مورد حق با او بود. کابل دیگر آن کابلِ سابق نبود. همه جا ترس بود وحشت بود، از صمیم هم کمی فاصله گرفته بودم. بعد از آن شبی که مرا به قمارخانه برد،بعد از قیلون خانه به قمار خانه اصلاً قسمی که به نظر میرسید نبود،من او را خیلی محترم فکر میکردم اما نه هیچکسی مانندِ برادرِ خودِ آدم نمی‌شود، هنوز هم فضای دودآلود آنجا را به یاد دارم. صدای خنده‌های مصنوعی. پول‌هایی که روی میز می‌چرخید. و آدم‌هایی که زندگی خود را روی چند کارت و چند رقم قمار می‌کردند. صمیم با خنده گفته بود: -یک بار امتحان کن زریاب، چیزی نمی‌شود. اما همان لحظه، بی‌اختیار چهره‌ی مادرم در ذهنم آمد،بعد چهره‌ی یگانه، با همان نگاه خسته‌اش،نمی‌دانم چرا. اما احساس کردم اگر آن شب پشت آن میز بنشینم، چیزی در وجودم خواهد شکست. چیزی که دیگر هرگز درست نخواهد شد. همان لحظه بلند شدم. صمیم چند بار صدایم زد. اما حتی عقبم را هم نگاه نکردم. وقتی به خانه برگشتم، یگانه نبود. صبح خودم او را به خانه‌ی مادرش رسانده بودم. در را باز کردم. سکوت،همه جا ساکت بود. عجیب بود. این خانه همیشه ساکت بود، اما آن روز فرق داشت. انگار چیزی کم بود،یا شاید کسی. کت خود را روی مبل انداختم. چند قدم در سالن زدم،بعد نگاهم به آشپزخانه افتاد. به گلدانی که یگانه چند روز قبل خریده بود. به پرده‌هایی که خودش انتخاب کرده بود. و آن لحظه برای اولین بار متوجه شدم، یگانه فقط در این خانه زندگی نمی‌کرد. او در تمام گوشه‌هایش حضور داشت. در رنگ پرده‌ها،در بوی غذاها،در نظم اتاق‌ها. در گل‌های کنار پنجره. و من، من فقط شب‌ها می‌آمدم و صبح‌ها می‌رفتم. گاهی بعضی آدم‌ها آنقدر خاموشانه وارد زندگی‌ات می‌شوند که متوجه حضورشان نمی‌شوی، اما وقتی چند ساعت نباشند، خانه شبیه یک ساختمان متروک می‌شود. و آن روز خانه برایم خالی به نظر می‌رسید. خودم را سرزنش کردم. از کی تا حال به نبودن یگانه فکر می‌کنی زریاب؟ پوزخندی زدم. اما جواب آن سؤال را خودم هم نمی‌دانستم. رفتم کنار پنجره،هوا ابری بود. کابل زیر آسمان خاکستری‌اش خسته به نظر می‌رسید،مردم در جاده‌ها رفت و آمد می‌کردند. هر کسی دنبال سرنوشت خودش. و من به این فکر افتادم که اگر روزی یگانه واقعاً از این خانه برود،چه می‌شود؟ چند لحظه بعد فوراً آن فکر را از ذهنم بیرون کردم. نه،یگانه کجا می‌رود؟ او همیشه همین‌جاست،همیشه بوده و خواهد بود، اما نمی‌دانستم بعضی نعمت‌ها آنقدر در کنار آدم می‌مانند که انسان خیال می‌کند ابدی‌اند، و درست همان افرادِ که به نبودشان عادت نداری سرنوشت امتحانش را آغاز می‌کند. در یکی از شب‌ها نزدیک یازده شب بود. کارهایم تازه تمام شده بود و همراه راننده و محافظان به طرف خانه حرکت کردیم. دقیق یک سالِ از زندگی مشترکِ من و یگانه مگذرد اما هیچ تغییرِ در این زندگی نیامده، خیابان‌ها نسبت به همیشه خلوت‌تر بودند. کابل در شب، شهرِ عجیبی می‌شود، در روز هزاران صدا در آن گم می‌شود، اما شب که فرا می‌رسد، آدم صدای ترس را هم می‌شنود. در میان راه متوجه شدیم کسی وسط جاده افتاده است. راننده سرعت را کم کرد. یکی از محافظان گفت، -شاید زخمی باشد،موتر ایستاد. یکی از محافظان پایین شد تا نزدیک برود و وضعیتش را ببیند. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که آن مرد یکباره از زمین برخاست،همزمان از دو طرف جاده چند مرد سیاه‌پوش بیرون شدند. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد،صدای شلیک،فریاد،و بعد محافظم روی زمین افتاد. برای لحظه‌ای مغزم از کار افتاد. نفهمیدم چه می‌شود،فقط دیدم اطراف ما پر از افراد مسلح شده است. چهره‌هایشان پوشیده بود،نه حرفی می‌زدند و نه اخطاری دادند. انگار از قبل فقط برای یک هدف آمده بودند، یکی از محافظان فریاد زد: -آقا زریاب سر تان را پایین نگهدارید، اما دیگر دیر شده بود. صدای چند شلیک پشت سر هم در هوا پیچید،شیشه‌های موتر شکست. راننده سعی کرد موتر را حرکت بدهد اما گلوله‌ای به شانه‌اش خورد و فرمان از دستش خارج شد،همه چیز به هم ریخت.
293
17
فقط نگاه می‌کرد.. به خاک، به دیوار، به آسمانی که از شکافِ سقف دیده می‌شد و در همان لحظه‌ها بود که تصویرِ سهیلا آرام آرام در ب
فقط نگاه می‌کرد.. به خاک، به دیوار، به آسمانی که از شکافِ سقف دیده می‌شد و در همان لحظه‌ها بود که تصویرِ سهیلا آرام آرام در برابرِ چشمانش جان گرفت. با همان چشمانِ عسلیِ آغشته به سرمه، با همان خنده‌ای که همیشه پیش از رسیدن بر لبانش می‌نشست. گویا کنارِ او نشسته باشد، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، گویا هنوز در کنارِ جویِ آبِ ده ایستاده باشند. لب‌های خشکیدهٔ احد تکان خورد. _سهیلا.. اما صدا از گلویش بیرون نیامد. تصویر محوتر شد، دورتر شد و آرام آرام در تاریکیِ چشمانش فرو رفت.. ادامه دارد.. ..
299
18
#داستان_احد #قسمت_هفتادوهشتم #نویسنده_مرجان_امین آسمان ابری نبود اما دلگیر بود.. مانند همه روزهای بهاری که گهی آفتاب است و گهی ابر. دستِ کوچکِ روحان در دستش جا گرفته بود و دخترکم، میانِ قبرها با شیطنت می‌دوید. _آرام‌تر مادر... می‌افتی. دخترم خندید و پشتِ سنگی پنهان شد.. و من از همینجا به چالِ گونه‌هایش نگریستم.. مانندِ پدرش که چند قدم آن‌سوتر ایستاده بود و با لبخند نگاهش می‌کرد. موهای جوگندمی‌اش زیر نورِ آفتاب برق می‌زد.. همان‌گونه که سال‌ها پیش، موهای سیاه و براقش می‌درخشیدند. نگاهش به سویم برگشت و من چشمانم را دزدیدم.. دلم طاقتِ بعضی نگاه‌هایش را نداشت.. سالها می‌گذشت اما من هنوز هم نمی‌توانستم به جسارت به چشمانش نگاه کنم..و خیال نکنم این در من تغییر کند نه حالا، نه سال‌های بعد. خم شدم و دست بر سنگِ قبرِ مادرم کشیدم خاکِ سرد بود اما یادش مانندِ روزی اول هنوز گرم. _مادر... لب‌هایم لرزیدند به مانندِ دلم. _دیدی؟ آخر روزگار مرا به کجا کشاند؟ باد آرام از میانِ درختان می‌گذشت و گل‌های سرِ قبر را به هر سو می‌برد. رویا، دخترم با پسرِ خاله‌اش میانِ قبرها می‌دویدند و پدرش هر از گاهی صدایشان می‌زد.. ناگهان صدایی آشنایی آمد.. صدای که سال‌ها بود نشنیده بودم، صدای که برایم تداعی روزهای دلدادگی‌ام بود.. و این صدا با من کاری کرد که گوشه‌ای از دلم؛ بعد از سال‌ها برای یک نفر، چنین تکان بخورد.. سرم را پایین انداختم که اولین قطره‌ای اشک به زمین چکید.. کاش بعضی از خاطره‌ها را می‌شد دفن کرده؛ درست کنارِ همین قبرها! --- گذشته راهِ بازگشت طولانی‌تر از همیشه بود.. هیچ‌کس حرف نمی‌زد فقط صدای موتر بود و سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. احد کنارِ پنجره نشسته بود، لب‌هایش خشک شده بودند..چشمانش اما جای دیگری بود. در آن خانه، در آن اتاق، نزدِ دختری که تنها مانده بود. بالاخره سکوت را او شکست. _پدر... عتیق‌الله نگاهش نکرد درست از همان‌جا که احد را با زور و حقارت به موتر کشاند.. اما پسرش با بغضی فروخورده دوباره گفت: _بگذار برویم او را بیاوریم. مرد بازهم چیزی نگفت و احد ادامه داد: _او تنها مانده.. هیچ‌کس را آنجا نمی‌شناسد. عتیق‌الله سر برگرداند، نگاهی کرد که احد آرزو کرد ای کاش نمی‌کرد. _هنوز هم با وجودِ چنین آبروزیری، پیش من نام او دختر را می‌گیری؟ ولی احد گویا نترس شده بود که دوباره با صدایی گرفته گفت: _من او را آوردم..مسئولش هستم. _خاموش! صدای مرد چنان بلند شد که موتروان از جا پرید. _مسئول؟ تو؟ آبروی مرا بردی، سرم را پیشِ مردم خم کردی..حالا دم از مسئولیت می‌زنی؟ احد دهنِ مرا در اینجا باز نکن، من در خانه به حسابِ تو می‌رسم. او دیگر چیزی نگفت اما درونش آشوب بود و هر لحظه تصویرِ سهیلا را می‌دید. تنها، ترسیده، بی‌پناه.. وقتی به خانه رسیدند، مادرش از دمِ دروازه برخاست. چشمانش از گریه سرخ شده بود تا چشمش به احد افتاد، خواست به سویش بدود اما عتیق‌الله فرصت نداد. _هیچ‌کس نزدیک نشود! احد بی‌قرار دوباره گفت: _پدر... فقط بگذار بروم او را به خانه‌شان برسانم. اگر می‌خواهی بعدش هر کاری با من بکن. عتیق‌الله ایستاد و بسویش نگاه کرد، لحظه‌ای، آن‌قدر کوتاه که امید در دلِ احد جوانه زد اما همان امید نیز زودتر از آن‌که قد بکشد، لگدمال شد. _مگر نگفتم نامش را نگیر؟ مگر من به تو نگفتم پشتِ او دختر را رها کن؟ تو اما امروز مرا یک سکه کردی، خار و بی‌آبرو کردی بعد اینقدر جرعت داری که دوباره نامِ او را پیشِ من می‌گیری؟ دستِ احد را گرفت و به سوی طویله کشاند احد اما مقاومت کرد که پدرش سیلی به گوشش نواخت و بلند فریاد زد _جزای تو پسرِ احمق را امروز می‌دهم تا نامِ او دختر از خاطرت، محو شود. مادرش فریاد زد: _عتیق‌الله! بس کن! اما صدایش به جایی نرسید..عبدالصمد نزدیک آمد، صورتش رنگ نداشت وقتی دستِ لرزانِ زن را گرفت، خودش هم نمی‌دانست برای چه. برای جلوگیری؟ برای آرام کردن؟ یا برای این‌که چشمش به حالِ برادرش نیفتد؟ نمی‌دانست.. فقط می‌دانست چیزی در سینه‌اش سنگینی می‌کند. چیزی شبیه پشیمانی، چیزی شبیه دلسوزی و چیزی شبیه شکست. می‌دید که پدرش احد را به ستونِ میان اتاق بسته، می‌دید که چوپ را به دست گرفته و به جانِ برادرش افتاده.. می‌دید خون‌های پاشیده‌ای برادرش را حتی؛ می‌شنید فریاد‌های از دردِ احد را ولی کاری نمی‌کرد به ناجوانمردانه‌ترین حالتِ ممکن ایستاده و تماشا می‌کرد. صدای احد خاموش شد.. دیگر چیزی نمی‌گفت..گویا همهٔ حرف‌هایش تمام شده بودند.. دیگر مانندِ دقایق قبل التماس نمی‌کرد، خواهش نمی‌کرد و دیگر مقاومت هم نداشت ..
324
19
ادامه فردا
ادامه فردا
359
20
گاهی،در عشق‌های نیمه‌جان و ناسالم ریشه می‌دواند،و چه تلخ است،که انسان،برای یک عشقِ ناتمام،تمامِ خویش را تباه کند. روزها می‌گذشتند، اما این آرامی شبیه صلح نبود، بیشتر شبیه خاموش شدنِ آتش بود آتشی که هنوز خاکسترش داغ است. یگانه دیگر مثل قبل حرف نمی‌زد،اما هنوز هم بود. همین بودنش عجیب‌ترین شکنجه شده بود. نه می‌رفت، نه می‌خندید، نه اعتراض می‌کرد،فقط در سکوت زندگی می‌کرد، مثل کسی که درونش باران می‌بارد اما بیرونش خشک مانده باشد. و من، من هم در همان سکوت گیر افتاده بودم، اما اسمش را نمی‌دانستم. ⸻ یک شب، هوا سردتر از همیشه بود. پنجره نیمه باز مانده بود و باد داخل می‌آمد، انگار کسی آهسته آهسته در دل خانه قدم می‌زد. داخل شدم،چراغ سالن روشن بود. یگانه روی چوکی نشسته بود، کتابی در دستش بود، اما ورق نمی‌زد همان کتاب هیچ نیست که به اتمام برسد،همیش در همان ورق هست، فقط نگاه می‌کرد به هیچ و هیچ، گفتم: -هنوز بیداری؟ سرش را بالا آورد. -بیدارم،یا شاید فقط خوابم نمی‌آید. این جمله‌اش مثل همیشه ساده بود، اما زیرش یک دنیا خستگی پنهان بود. نشستم،چند ثانیه سکوت شد. بعد گفتم: -تو چرا این‌طور شدی یگانه؟ نگاهم کرد نه تند، نه قهر،فقط خسته. گفت: -زریاب،آدم همیشه با یک ضربه نمیشکند، مکث کرد. بعد ادامه داد: -بعضی‌ها خالی می‌شوند،تا یک روز می‌بینی دیگر چیزی ازشان نمانده. این جمله‌اش در ذهنم ماند. مثل خنجری که فرو می‌رود، نه با دردِ فوری با فهمِ دیر. گفتم: -من چی کار کردم که تو این‌طور شدی؟ لبخند کم‌رنگی زد،تلخ. -مشکل همین است زریاب، -چی؟ -تو همیشه فکر می‌کنی یک کار کرده‌ای،در حالی که من از نبودن‌ها شکسته‌ام، نه از کارها. خاموش شدم چون جواب نداشتم. ⸻ از آن شب به بعد، چیزی در من عوض شد. اما بدتر از قبل،لج می‌کردم، نه با صدای بلند،با رفتار،دیر می‌آمدم،کم حرف می‌زدم. گاهی عمداً بی‌توجه می‌شدم. نه چون نمی‌فهمیدم،چون نمی‌خواستم بفهمم. و عجیب این بود که هر بار او ساکت‌تر می‌شد، من بیشتر عصبی می‌شدم. انگار سکوتش آینه‌ای بود که خودم را در آن بد می‌دیدم. ⸻ یک شب وقتی دیر آمدم، در را که باز کردم، دیدم هنوز بیدار است،اما این بار نه در سالن،در آشپزخانه. چراغ کم‌نور روشن بود. روی میز فقط یک پیاله چای سرد شده بود. گفتم: -باز چرا بیداری؟ گفت: -عادت شده. این عادت شده از هر فریادی بدتر بود. نشستم مقابلش،گفتم: -تو دیگر هیچ چیز نمی‌خواهی؟ نگاه کرد. چشم‌هایش خسته بود، -من چیزهای زیادی می‌خواستم زریاب. مکث کرد،بعد گفت: -فقط تو هیچ وقت نپرسیدی چی می‌خواهم. این جمله نه بلند بود، نه تند اما درست وسط قلبم نشست. برای چند ثانیه هیچ نگفتم. بعد گفتم: -تو هم هیچ وقت نگفتی. لبخند زد. این بار واقعی نبود. فقط یک حرکت لب. -بعضی چیزها گفتنی نیستند،اگر قرار باشد کسی بفهمد، باید بفهمد. باز هم خاموشی، و من برای اولین بار فهمیدم شاید مشکل این نبوده که او چیزی نگفته. شاید مشکل این بوده که من هیچ وقت درست گوش نکرده‌ام. ⸻ آن شب، وقتی به اتاق رفتم، خوابم نبرد. به سقف نگاه می‌کردم. و در ذهنم یک جمله تکرار می‌شد: آدم‌ها یک‌باره نمی‌روند،اول آرام از نگاهت می‌روند، بعد از دلت،و من نمی‌دانستم یگانه هنوز کجای این مسیر است. یا شاید دیگر خیلی دور شده بود، فقط من هنوز فکر می‌کردم نزدیک است. ادامه دارد…
333