DastanSara | داستان سرا
👇🏻ادمين داستان سرا / تبليغات 👇🏻 @Dastansara_admin . صفحه انستاگرام داستان سرا: www.instagram.com/Dastansara_Bookstore ❤️☘️🥰
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel DastanSara | داستان سرا
Channel DastanSara | داستان سرا (@dastansara_bookstore) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 19 458 subscribers, ranking 1 811 in the Books category and 17 336 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 19 458 subscribers.
According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -168 over the last 30 days and by 5 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 5.26%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.28% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 025 views. Within the first day, a publication typically gains 638 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 19.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as چیز, کس, نگاهش, وقت, جا.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“👇🏻ادمين داستان سرا / تبليغات 👇🏻
@Dastansara_admin
.
صفحه انستاگرام داستان سرا:
www.instagram.com/Dastansara_Bookstore
❤️☘️🥰”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | +6 | |||
| 09 September | +15 | |||
| 08 September | +4 | |||
| 07 September | +3 | |||
| 06 September | +3 | |||
| 05 September | +7 | |||
| 04 September | +10 | |||
| 03 September | +5 | |||
| 02 September | +4 | |||
| 01 September | +8 |
| 2 | خیر استاجازه نمیتن کی گفته مه از کسی اجازه بگیرم
رقیه
ناز جان شوخی نکو
اگر کسی بفهمه تنها گپ خودت نیست
ممکن است برای طفلها هم مشکل جور شوه
نازبانو چند لحظه خاموش ماند و بعد آرام گفت
مه هم نمیخواهم برای کسی مشکل جور شوه
به همی خاطر در باغ درس میتم
کسی نمیفهمه
رقیه
در باغ
نازبانو
بلی
چند طفل است همینجا جمع میشن
در پهلوی قرآن کریم کمکم مضمونهای دیگه ره هم یاد میگیرن
رقیه با نگرانی گفت
ولی تو خودت چی
کتاب و کتابچه قلم و چیزهای دیگه مصرف داره
نازبانو لبخند کوچکی زد
در برابرش ازشان فیس میگیرم
زیاد نه به اندازهای که توان داشته باشن
شاید از همین راه بتانم یک مبایل بگیرم و خودم هم درس آنلاین بخانم
رقیه چند لحظه خاموش ماند و به نازبانو نگاه کرد
یعنی هم به طفلها درس میتی و هم خودت درس میخانی
نازبانو با اطمینان گفت
بلی
اگر آدم منتظر اجازه همه باشه شاید هیچوقت به جایی نرسه
مه میخواهم هم برای خودم راه پیدا کنم هم برای ای طفلها
رقیه لبخند زد و گفت
تو واقعاً وقتی یک چیزی ره در سرت بگیری دیگر هیچکس نمیتانه منصرفت کنه
نازبانو گفت
چون اگر خودت برای آیندهات قدم نذاری کسی نمیایه دستت ره بگیره و به آینده ببره
رقیه چیزی نگفت
فقط به نازبانو نگاه کرد
این بار در نگاهش نگرانی بود اما در کنارش چیزی شبیه افتخار هم دیده میشد
ادامه دارد... | 68 |
| 3 | پارت سیزدهم
نویسنده دیده جمالی
نازبانو بعد از نوشیدن چای از خانه بیرون شد و به طرف باغ رفت
هوای باغ آرام و خنک بود
نسیم آرامی از میان شاخههای درختان میگذشت و برگها را به نرمی تکان میداد
نور آفتاب از میان شاخ و برگها عبور کرده بود و لکههای روشن و خاموش روی زمین ساخته بود
صدای پرندهها از دور شنیده میشد و بوی خاک و سبزه فضای باغ را پر کرده بود
نازبانو آرام قدم میزد
اما ذهنش آرام نبود
هر قدمی که برمیداشت انگار چیزی از فکرهایش را با خودش به میان درختها میبرد
همینطور که در باغ قدم میزد چشمش به چند طفل افتاد که در گوشهای نشسته و با هم گپ میزدند
صدای خندههای آرامشان در فضای باغ پیچیده بود
نازبانو چند لحظه همانجا ایستاد و نگاهشان کرد
در چهرههای کوچکشان چیزی بود که نگاه نازبانو را به خود کشید
سادگی
بیخبری
و آرزوهایی که هنوز آنقدر کوچک بودند که شاید خودشان هم نمیدانستند روزی چقدر بزرگ خواهند شد
نازبانو نزدیکشان رفت و گفت
نازبانو
شما اینجه چی کار میکنین مکتب نمیرین
یکی از دخترها سرش را بلند کرد و گفت
طفل
چرا مدرسه میریم
نازبانو با تعجب پرسید
مدرسه از کجا با کجا
طفل دیگری گفت
همینجه مدرسه است ما قرآن کریم میخوانیم
نازبانو چند لحظه خاموش ماند
نگاهش روی صورت طفلها ماند
بعد پرسید
پس درسهای دیگه ره نمیخونین ریاضی ساینس زبان و ای چیزها
یکی از دخترها آرام گفت
نی اینجه فقط قرآن کریم درس میتن
دختر دیگری که تا آن لحظه خاموش بود با صدای آرام گفت
ما قرآن کریم ره خیلی دوست داریم ولی میخواهیم در پهلوی قرآن کریم درسهای مکتب ره هم بخوانیم
نازبانو با دقت به صورت دختر نگاه کرد
آن جمله ساده بود
اما برای نازبانو سنگین تمام شد
چون پشت همان چند کلمه یک آرزوی بزرگ پنهان بود
آرزوی خواندن
آرزوی دانستن
آرزوی دیدن دنیایی که هنوز برایش ناشناخته بود
نازبانو کنارشان نشست و پرسید
چرا نمیتانین
دختر شانههایش را بالا انداخت و گفت
نمیفهمم بزرگها میگن همین درسها بس است
نازبانو به زمین خیره شد
برگ کوچکی زیر دستش افتاده بود
آن را برداشت و چند لحظه میان انگشتانش چرخاند
دلش گرفته بود
نه از طفلها
نه از قرآن
بلکه از این فکر که گاهی یک آرزوی ساده برای یک طفل میتواند به اندازه یک عمر دور به نظر برسد
نازبانو نفس عمیقی کشید و گفت
قرآن کریم برای ما خیلی باارزش است و باید یادش بگیریم
اما در پهلوی قرآن درسهای دیگه هم برای زندگی ضروری است
آدم باید علم بیاموزه فکر کردن ره یاد بگیره و چیزهای مختلف ره بدانه
یکی از دخترها با امید پرسید
یعنی ما هم میتانیم روزی مکتب بخوانیم
نازبانو به چشمانش نگاه کرد
چشمهای دختر پر از سوال بود
انگار جواب نازبانو میتوانست برایش یک دروازه باشد
نازبانو آرام گفت
چرا که نی
دختر لبخند کوچکی زد
همان لبخند کوچک چیزی در دل نازبانو را لرزاند
نازبانو لحظهای به دختر نگاه کرد و بعد چشمش را از او گرفت
نمیخواست طفلها سنگینی اندوهی را که در دلش افتاده بود ببینند
آرزوی این طفلها چیزی عجیب نبود
فقط میخواستند درس بخوانند
فقط میخواستند آیندهای داشته باشند که خودشان انتخابش کنند
نازبانو به اطراف باغ نگاه کرد
درختها آرام بودند
پرندهها بیخبر از همه چیز آواز میخواندند
باد از میان برگها میگذشت
اما در دل نازبانو غوغایی برپا بود
با خودش فکر کرد
چطور ممکن است برای بعضیها کتاب فقط یک کتاب باشد
اما برای بعضی دیگر دری باشد به طرف تمام زندگی
نگاهش را به طفلها انداخت و آرام گفت
هیچ طفل نباید برای درس خواندن آرزو کنه
درس خواندن حق هر طفلی است
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد
نازبانو به دخترها نگاه کرد و گفت
شاید امروز راهش براتان بسته باشه
ولی هیچکس نمیدانه فردا چی میشه
فقط امید خوده از دست ندین و تا جایی که میتانین یاد بگیرین
نازبانو بعد از گپ زدن با طفلها آرام از باغ بیرون شد و به طرف خانه رفت
اما قدمهایش مثل قبل سبک نبود
فکر آن طفلها لحظهای از سرش بیرون نمیشد
هر بار که چهره آن دختر را به یاد میآورد همان لبخند کوچک جلوی چشمش میآمد
لبخندی که بیشتر از خوشی شبیه یک امید بود
و نازبانو خوب میدانست
گاهی آدم برای زنده نگه داشتن یک امید کوچک باید از خیلی چیزها بگذرد
وقتی به اتاق رسید رقیه را دید که مصروف کاری بود
نازبانو نزدیکش رفت و گفت
نازبانو
رقیه جان مه یک تصمیم گرفتم
رقیه سرش را بلند کرد و گفت
رقیه
باز چی تصمیم گرفتی
نازبانو
میخواهم به ای طفلها در پهلوی قرآن کریم مضمونهای دیگه ره هم درس بتم
رقیه با تعجب نگاهش کرد
رقیه
ناز جان اجازه نمیتن
خودت میفهمی که اینجه چی قسم است
اگر بفهمن که تو به طفلها درسهای مکتب ره یاد میتی شاید برات دردسر جور شوه
نازبانو بدون اینکه تردید کند گفت | 323 |
| 4 | پارت دوازدهم
نویسنده دیده جمالی
چند لحظه بعد نازبانو دوباره کتاب را در دست گرفت و شروع به خواندن کرد چند صفحهای نگذشته بود که پلکهایش سنگین شد سرش آرام روی پشتی چوکی خم شد و بیآنکه خودش بفهمد کتاب هنوز در دستش بود که به خواب رفت
چند ساعتی گذشت تا رقیه آمد وقتی وارد اتاق شد نازبانو را دید که هنوز همانجا خوابیده و کتاب در کنارش افتاده است
رقیه
ناز جان گلی خواهر خوب هستی در ای وقت روز چرا خواب کردی
نازبانو با صدای رقیه از خواب بیدار شد چند لحظه گیج و خوابآلود به اطرافش نگاه کرد و بعد کتاب را از کنارش برداشت
نازبانو
چیزی نشده گلم امتو خوابم برده بود در حال کتاب خواندن بودم نفهمیدم چی وقت خوابم برد
رقیه خندید و گفت
رقیه
بس کو واقعاً چقدر میخواهی کتاب بخانی یک روز میرسی که کتاب را هم با خودت به خواب میبری
نازبانو لبخند زد و کتاب را روی میز گذاشت
نازبانو
چی کنم رقیه جان وقتی کتاب میخوانم زمان از یادم میره
رقیه
زمان از یادت میره یا از مردم فرار میکنی
نازبانو نگاهی به رقیه انداخت و گفت
نازبانو
شاید هر دو آدم گاهی دلش میخواد چند ساعت از همه چیز دور باشه
رقیه کمی جدیتر شد
رقیه
ناز جان چیزی شده
نازبانو سرش را تکان داد
نازبانو
نی گلم چیزی نشده فقط خسته بودم کتاب خواندم و خوابم برد همین
رقیه چند لحظه به نازبانو نگاه کرد انگار هنوز هم حرفش را باور نکرده باشد
رقیه
خوب اگر چیزی نشده پس چرا ایقدر پریشان معلوم میشی
نازبانو
پریشان نیستم رقیه جان تو زیادی دقت میکنی
رقیه
چون تو را میشناسم وقتی چیزی در دلت باشه اول خاموش میشی بعد خوده مصروف کتاب و چیزهای دیگه میکنی که کسی نفهمه
نازبانو لبخند کمرنگی زد
نازبانو
پس معلوم میشه خیلی خوب مه را میشناسی
رقیه
از بعضیها که تازه تو را دیدهاند بهتر
نازبانو لحظهای مکث کرد جمله رقیه ناخواسته او را به یاد گپهای چند ساعت پیش انداخت اما نخواست چیزی نشان بدهد
نازبانو
بعضی آدمها فکر میکنن با چند دقیقه گپ زدن آدم را کامل شناختهاند
رقیه
کدام آدم
نازبانو نگاهش را به کتاب دوخت
نازبانو
هیچکس گفتم که چیزی نشده
رقیه با لبخند گفت
رقیه
خوب چیزی نشده اما یک روز خودت میایی همهاش را برای مه تعریف میکنی
نازبانو
شاید اگر ارزش گفتن داشته باشه
رقیه
هر چیزی که تو را اینقدر به فکر ببره حتماً ارزش گفتن داره
نازبانو چیزی نگفت فقط کتاب را بست و از جای خود بلند شد
نازبانو
بیا بریم از بس خوابیدم سرم سنگین شده
رقیه
اول یک چای بخوریم بعد هر جا خواستی برو
نازبانو
باشد اما چای را تو جور کو مه حالی حوصله ندارم
رقیه
ای را از اول هم میدانستم کتاب خواندن و خواب کردن کار تو چای جور کردن کار مه
نازبانو خندید و گفت
نازبانو
خوب هر کسی یک وظیفه دارد دیگر
هر دو از اتاق بیرون شدند بیخبر از اینکه گپهای چند ساعت پیش هنوز در ذهن نازبانو ادامه داشت | 289 |
| 5 | برای کسی که نمیخواهد بماند، جنگیدن همیشه عشق نیست؛ گاهی بیاحترامی به خودت است. آدم باید بداند کجا باید دست از جنگ بردارد. همهی درها برای باز شدن ساخته نشدهاند و همهی آدمها برای ماندن نیامدهاند!
#بـانـو_امـیـری | 68 |
| 6 | تراپی
.از گل های یاس چه خبر؟
.دیگررر از یاس خبری نیست…🥀
.یاس من کجاست؟
.یاس تو پژمرده و فرسوده شد…🥀
گـلــــــ یــــاس 🥀✍🏻 | 427 |
| 7 | تو چی کردی که دلم اینهمه بیتابِ تو شد
به فقط یک نظرت اینگونه گرفتارِ تو شد
DeDa 🫠 | 457 |
| 8 | آنها از زن بيدار میترسند.
از زنى كه مىخندد، مىرقصد، انتخاب میكند و اجازه نمیگیرد. چون زن آگاه فقط زندگى نمیكند، مرزهاى كهنه را مىشكند و جهان را از نو معنا مىكند.
گـلــــــ یــــاس 🥀
#شما_فرستادید | 518 |
| 9 | نمیدانم شاید من زیادی حساس بودم
زیادی فکر میکردم و پیگیر بودم
اما میدانم کارم بد نبوده، اهداف را باید دنبال کرد حتی اگر مجبور شویم گاهی از خواب و خوراک خود بکاهیم
✍ عفت_نجما
#شما_فرستادید | 516 |
| 10 | یا حَبیبی یا مُحَمَّد ﷺ🫀🕌
#𝑻𝒂𝒏𝒂𝒛♡ | 545 |
| 11 | مرا زنی تربیت کرد؛
زنی که فرصت کامل کردن تحصیلاتش را نداشت،
اما درسهایی به من آموخت که هیچ دانشگاه و مدرسهای توانِ آموختنش را نداشت...
او به من صبر، ایمان، شرافت، مهربانی و انسان بودن را آموخت؛
با دستانی خسته، اما قلبی سرشار از عشق.
آن زن، مادرم است...
همان کسی که اگر هزار بار هم به دنیا بیایم،
باز هم آرزو میکنم فرزند او باشم....)؛
🍂🖤
@I_s_1_am | 636 |
| 12 | سلام
خوب هستین ؟
میبخشین مزاحم شدم میگن مکتب های دولتی دخترا باز شده یا هم دورغ است همی پیام مه ده گروپ بانین دگه دوستا های ما خبر دارن یا خیر .
♡𝒜𝓂𝒾𝓇𝒾 ♡
#شما_فرستادید | 696 |
| 13 | چه روزهایی بود…
خانه پر بود از صدای خندههای ما
از بازیهای کودکانه و دعواهای زودگذرِ خواهر و برادری
آن روزها نمیدانستیم خوشبختی همین لحظههای ساده است
حالا که بزرگ شدهایم
دلم برای همان خانه، همان بازیها و همان «ما»ی کوچک خیلی تنگ شده است.
DeDa 🫠 | 707 |
| 14 | گذشت ولی یادش زنده است..
🍂🖤 | 654 |
| 15 | چه روزهایی بود…
خانه پر بود از صدای خندههای ما
از بازیهای کودکانه و دعواهای زودگذرِ خواهر و برادری
آن روزها نمیدانستیم خوشبختی همین لحظههای ساده است
حالا که بزرگ شدهایم
دلم برای همان خانه،همان بازیها و همان «ما»ی کوچک خیلی تنگ شده است.
DeDa 🫠 | 1 |
| 16 | خدایا...
مرا از قضاوت مردم رها کن؛
از اینکه چه میگویند، چه فکر میکنند و چگونه مرا میبینند.
به من بیاموز که پیش از نگاه مردم، نگران نگاه تو به قلبم باشم.
اگر قلبم نزد تو پاک باشد،
بدگویی دیگران مرا نمیشکند؛
و اگر از تو دور باشم،
هیچ تعریف و تمجیدی مرا نجات نخواهد داد.
خدایا...
کاری کن ارزش خودم را در نگاه مردم جستوجو نکنم؛
چون ارزش واقعی من، همان چیزی است که تو از درونم میدانی.
🌱🫀
@I_s_1_am | 642 |
| 17 | الله متعال انسان را به اندازه ایمان و اخلاصش در کارها موفق میگرداند؛
و گاهی عملی که در نگاه ما کوچک است، به برکت اخلاص نزد الله بسیار بزرگ میشود.
پس هیچ کار خیری را کوچک نشمار؛
شاید همان عمل اندک، به سبب نیت پاک و اخلاصت، نزد الله بسیار ارزشمند باشد.
چنانکه الله متعال میفرماید:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُم بِإِيمَانِهِمْ
«همانا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، پروردگارشان آنان را به سبب ایمانشان هدایت میکند.»
🌱🫀
@I_s_1_am | 556 |
| 18 | تو میتوانی قهرمان داستان زنده گی خودت باشی
کافیست تسلیم نشوی هرگز
✏️سحر
#شما_فرستادید | 593 |
| 19 | اگر روزی توانم بود کار انجام بدهم...!
امید دارم آن باشد!
که غم ها را بتوانم از همه دور کنم.
که دیگر هیچ کودکی غم نداشتن اسباب بازی دلخواهش را نداشته باشد؛
هیچی مردی سرافکنده این نباشد که روز رو به تمامی است،
ولی...
من با کدام رو با دست خالی به خانه روم،
و هیچ زنی لازم نباشد بابت پنهان کردن غماش از آرایش و لباس ها رنگارنگ استفاده کند،
برای من تنها چیزی که مهم است، این که دوک دوک دلها همیشه از خوشی باشد،
اینکه آرامش و صمیمیت مهمان خانه ها باشد،
اینکه همه خوشحال باشند،اگر اشکی هم از چشم دیگران سرازیر میشود از شوق باشد؛
از اجابت دعا ها باشد،
از رسیدن به عزیزان باشد؛
باشد که همیشه در جدال گریه و خنده،باشد آن یار وفادار تان...!
♥️❤️
#مࢪوهࢪحمانے
#شما_فرستادید | 610 |
| 20 | 🫧چه هیبتی دارد انسان، آنگاه که ارزش خویشتن را دریابد؛
🌷نه مدح و ستایش او را فریب می دهد و نه سرزنش و نکوهش، خاطرش را مکدر میکند!
#𝑻𝒂𝒏𝒂𝒛♡
#شما_فرستادید | 534 |
