کلبه رمان سرا
Open in Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Show more1 556
Subscribers
+324 hours
+47 days
-2530 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+18
in 0 channels
August '26
+57
in 0 channels
Get PRO
July '26
+64
in 1 channels
Get PRO
June '26
+95
in 1 channels
Get PRO
May '26
+51
in 0 channels
Get PRO
April '26
+47
in 0 channels
Get PRO
March '26
+57
in 1 channels
Get PRO
February '26
+49
in 1 channels
Get PRO
January '26
+69
in 1 channels
Get PRO
December '25
+73
in 0 channels
Get PRO
November '25
+61
in 0 channels
Get PRO
October '25
+101
in 0 channels
Get PRO
September '25
+80
in 0 channels
Get PRO
August '25
+67
in 1 channels
Get PRO
July '25
+68
in 0 channels
Get PRO
June '25
+46
in 0 channels
Get PRO
May '25
+67
in 0 channels
Get PRO
April '25
+67
in 0 channels
Get PRO
March '25
+109
in 0 channels
Get PRO
February '25
+110
in 0 channels
Get PRO
January '25
+97
in 0 channels
Get PRO
December '24
+123
in 0 channels
Get PRO
November '24
+93
in 0 channels
Get PRO
October '24
+155
in 0 channels
Get PRO
September '24
+125
in 0 channels
Get PRO
August '24
+142
in 0 channels
Get PRO
July '24
+176
in 0 channels
Get PRO
June '24
+111
in 0 channels
Get PRO
May '24
+159
in 0 channels
Get PRO
April '24
+83
in 0 channels
Get PRO
March '24
+105
in 0 channels
Get PRO
February '24
+108
in 0 channels
Get PRO
January '24
+100
in 13 channels
Get PRO
December '23
+89
in 36 channels
Get PRO
November '23
+132
in 39 channels
Get PRO
October '23
+63
in 1 channels
Get PRO
September '23
+89
in 0 channels
Get PRO
August '23
+92
in 0 channels
Get PRO
July '23
+101
in 0 channels
Get PRO
June '23
+76
in 0 channels
Get PRO
May '23
+92
in 0 channels
Get PRO
April '23
+89
in 0 channels
Get PRO
March '23
+82
in 0 channels
Get PRO
February '23
+77
in 0 channels
Get PRO
January '23
+158
in 0 channels
Get PRO
December '22
+96
in 0 channels
Get PRO
November '22
+60
in 0 channels
Get PRO
October '22
+124
in 0 channels
Get PRO
September '22
+45
in 0 channels
Get PRO
August '22
+22
in 0 channels
Get PRO
July '22
+49
in 0 channels
Get PRO
June '22
+36
in 0 channels
Get PRO
May '22
+24
in 0 channels
Get PRO
April '22
+54
in 0 channels
Get PRO
March '22
+48
in 0 channels
Get PRO
February '22
+66
in 0 channels
Get PRO
January '22
+100
in 0 channels
Get PRO
December '21
+345
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | +3 | |||
| 09 September | +4 | |||
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | +3 | |||
| 06 September | +1 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | +2 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +1 |
Channel Posts
__ دقیقا سه روز بعد از آن شب خبر رسید که حسین نام را که فرهان برادر اورهان را به قتل رسانده در مرز تورخم دستگیر و به بازداشت گاه کابل منتقل کردن
توسط شکنجه اعتراف کرده که
]] دقیقا بخاطر پول هنگفتی که از فرهان بطور قرض گرفته بوده
اورا بقتل رسانده چون فرهان گه گاهی پول خود را از او مطلبیده
بنابراین برادر من آزاد بود و دگر دلیل نبود برای در بند کشیدنش
》 شاید اینهمه قلم قلم زن بود تا ما به پاداش صبر و معجزه ی عشق پی ببریم و مارا به وصال هم برساند 《
__ تقریبا یک هفته دگر گذشت روزی از روز ها مصروف پاکاری خانه خود بودم که در تق تق شد
از دوربین نگاه کردم مادر اورهان با فرحناز امده بودن
اول ترسیدم
که دوباره همان بلا را بر سرم نیاورد
اما با وجود فرحنازکمی دلم آرام گرفت
دل را باز کردم فرحناز مرا به آغوش کشیده همراهم احوال پرسی کرد "
__
و بعد از آن با تحجب به خانمی نگاه کردم که
" گویا هیچ شباهت با آن که قصد کشتن مرا داشت ندارد
[[ او مادر اورهان بود که مرا تنگ در آغوش گرفته اشک میریخت
چیزی نمیگفت و فقط اشک میریخت
__
هر دوساکت بودیم
دعوت شان کردم بر مهمان خانه و برایشان چای و میوه خشک اوردم
]] فرحناز با گرفتن اجازه و به قصد رفتن به دستشویی از اوطاق بیرون شد __
میخاستم همراهی اش کنم که صدای خانم خدیجه مرا در جا میخکوب کرد
(بیا اینجا عروس
《 کلمه عروس چی کلمه ناآشنا اما خوشایند بود
اشاره ی بر پهلویش کرد نشستم که سر به زیر با گلوی بغض دارگفت :
(میفهمم دنیا مرا نمیبخشی آخر کارهای که من بر حق تو کردم نابخشیدنیست اما نمیتوانم با این همه عذاب وجدان وحال که ثابت شد برادرت قاتل پسر من نیست زندگی کنم یا حتی بمیرم
دستش را میان دستم گرفتم و گفتم :
(این چه حرفیست خداوند از سر تقصیرات همه ما بگذرد
دستی بر صورتم کشید و گفت :
(از خداوند میخایم با اورهان خوش و خوشبخت شوی دخترم تو دختر خوب و مهربان استی امیدوار استم از من کینه بر دل نداشته باشی
اخر من هم مادر بودم داغ اولاد بدترین درد زندگی است چی برسد که او تازه جوان و نو رس باشد
از خداوند میخاهم دامنت را پر بار کند تا بفهمی مادر بودن یعنی چی
لبخند بر صورتش زدم و به گفتن آمین بر دعا که در حقم کرده بود اکتفا کردم
__
غذا چاشت را با هم میل کردیم برایشان ماهیچه پلو پخته بودم
》 از دست پختم از خانه و خودم تعریف زیاد میکردند
مادر اورهان ثانیه هارا برای امدن اورهان میشمارید
و چشم براهش بود
تا که او امد و دوپا داشت و دو تا قرض کرده به سمت او شتافت
اورهان اول با دیدن مادرش تحجب کرد اما میتوانستم دلتنگی را از چشمانش بخانم __
شب با اصرار زیاد اورهان ماندن
]] در بستر خاب از اورهان خاستم تا وسایل مادر و خواهرش را بیارد تا با ما زندگی کنند
او با کمال میل قبول کرد
چون تا آن وقت فکر میکرد من راضی به با آنها بودن نیستم ]]
بعد از گذشت یک هفته
__ خانه ما پر شد از دعای خیر مادر اورهان و خنده های دخترانه فرحناز
__ و نعمت کوچک که تازه در بطن من و از خون اورهان شکل و رشد می یافت
و این بود ثمر آن همه فراق و هجر که به وصال و خوشبختی ما آنجامید
پایان داستان
پیام نویسنده __
《 از خداوند میخاهم هیچ صبر را بی پاداش و هیچ دلی را در بازی عشق ناکام نگذارد
با تشکر ازحمایت تمام شما عزیزان
| 2 | [[
لباس هایم را با لباس خاب سرخ رنگ که تکه اطلسی داشت تبدیل کردم
بطرف آشپزخانه میرفتم تا آب بخورم که دستم توسط اورهان کشیده شد و در آغوشش پرت شدم
دستانش را بر کمرم حلقه کرده پیشانیش را روی پیشانیم ماند و گفت
( بعد از سه سال جدای و فراق بعد از چقدر بازی روزگار که همش کوشش بر جدا کردن ما داشت بلاخره از هم شدیم دنیا
لبخند بر لبم نشست و گفتم .
( البته با کوشش های مه
با تحجب طرف دید و گفت :
(تو چی کوشش کردی؟
(ههههه امو روز که از اثر چاقو خوردگی بیهوش شدم د او دنیا رفته پیش خدای خود ازر کردم که در این عشق ناکام نمانیم
اورهان خنده ی بلندی کرد و گفت :
(چقدر جالب به قربان خدایت خانم جان مثل فلم های هندی ههههه
لبخند زدم و سرم ره روی سینیش مانده گفتم :
(خیلی دوستت دارم اورهانم
سرم روی سینه اش بود و حس کردم به یک لحظه نفس اش رفت __
دستانم را بر گردنش حلقه کرده گفتم :
(عشق که به تو دارم با هیچ اتفاق و باهیچ طوفانی از سینه بیرون نمیشود و شاید این زیباترین خصلت عشق پاک است
لبانش را بر روی جبینم گذاشته عمیق بوسید و آرام زمزمه کرد
[[ بیا جانا که سرما خورده ام من
بزن زنگی که ز غم افسرده ام من
و ایبار مه همراهش هم صدا شده زمزمه کردم
سکونم میدهد تُن صدایت
به تریاک غمت آغُشته ام من
___
تقریبا دو هفته از عروسی ما گذشت
زندگی شیرین شاد و زیبای دو نفره داشتیم و مثل شمع و پروانه به گرد هم میچرخیدیم
___ اورهان گاهی با شوخی هایش اذیتم میکرد گاهی باهم بیرون و خرید میرفتیم گاهی با هم آشپزی میکردم و خلاصه تازه مزه عشق و زندگی بر کام دلم شیرین شده بود
》 چون با اورهان بودم زندگی رنگ و بوی عشق میداد
و هر روز زیبا تر و تازه تر از دیروز میشدم
فرحناز و مادرم شان ام بعصی وقت ها امده احوالم را میگرفتند
__ اورهان صبح ساعت هشت به کار میرفت و عصر چهار بجه میامد
من هم گاهی میخابیدم گاهی ام خودم را با کار های خانه یا مطالعه داستان و کتاب مصروف میکردم
[[ عصر بود و فقط نیم ساعت تا برگشتن اورهان مانده بود
__ حمام کرده پنجابی برنگ شاهتوتی که خامک دوزی مقبول در آستین و روی سینه اش بود پوشیده
داخل آشپزخانه شدم و چای و شیرینی اماده کردم
دوباره به صالون برگشتم و بروی مبل نشسته تلویزیون را روشن کردم
دنبال یگان فلم عاشقانه میگشتم که دروازه تق تق شد
__
با عجله از جایم بلند شده از دوربین به بیرون نگاه کردم
اورهان بود در را باز کردم و با خوشرویی گفتم :
(خسته نباشی عزیز دلم
لبخند زد صورتم را بوسید و گفت :
(سلامت اوسی جانان زما
__ بعضی اوقات همراهم پشتو صحبت میکرد و بر من تاکید میکرد پشتو را بیاموزم
لبخند زدم روی مبل نشست و دستش را بسمت من دراز کرد و گفت :
( بیا عسلم که دلم بد رقم برایت تنگ میشود
لبخندم عمیق تر شد و بر روی چوکی و در آغوشش نشستم _
__ دست های داغ و مردانه اش را از زیر لباس تیر کرده روی پوست کمرم رساند نوازش های نرم و عاشقانه اش شروع شد و همین باعث میشد ضربان قلب بگیرم بر خود مچاله شدم و
سرم را روی سینه اش گذاشتم که لبخند زد و با لذت گفت :
(فقط همین کافیست تا تمام خسته گی ام رفع شود
بوسه ی بر گردنش کاشتم که گفتم :
(معتادم کردی اورهان
نیم نگاهی بر صورتم انداخت و گفت :
(معتاد چی ؟
(معتاد همین آغوشت ، معتاد دست هایت ' معتاد بوسه هایت
لبخند شیرینی زد
__ و دو گونه ام را با دو انگشت گرفته
سرم را بالا داد و لبانش را روی لب هایم قرار داده عمیق بوسید
دلم از این همه نزدیکی و عطر تنش ضعف میرفت "
سرش را بر گردنم بورده چند بوسه ام از آنجا گرفت که دست و دلم بر لرزه افتاد
__ و با صدای ضعیف اسمش را صدا زدم
چشمان سیاه و خمارش را بر چشمانم دوخت و گفت:
(میخایی بیرون برویم تو ام دل ات تنگ میشود در خانه
(اممم نمیفهمم کجا برویم ؟
(هر جای که تو بخایی
لبخند آرام زدم و گفتم ( لب دریا
لبخند زد و گفت :
(پس برو و اماده شو میرویم پغمان
__
تا آنروز دریای پغمان را ندیده بودم با عجله از آغوش شوهرم جدا شده بوسه بر گونه اش زدم و چیغی بلند زده بالا و پاین پریدم
خنده اورهان بلند شد و دیوانه ی نثارم کرد
__
هر دو سوار موتر شدیم
موبایل آیفون ۱۴ که تازه اورهان برایم خریده بود را بر لین موتر وصل کرده
در حال که موتر تا آخرین سرعت میرفت آهنگ های زیبا و عاشقانه میشنیدیم ))
بلاخره بر لب دریا رسیدیم
هوای تابستانی و گرم بود اما آنجا آب و هوای زیبای داشت
عکس های دو نفره گرفتیم و بع یکی از کلبه های که دور دور دریا خروشان را احاطه کرده بود نشسته چای نوشیدیم
شب در یکی از رستورانت های شهر غذا خوردیم و دوباره خانه امده خابیدیم 》 | 44 |
| 3 | رومان: یار مسافر
قسمت: بیست آخر
نویسنده :سماابراهیمی
ناشر Reshad
__نگاهی بر لباس سبز رنگم که شکل ساری دامن بود انداختم
این لباس را خود اورهان برایم انتخاب کرده بود
و بعد نگاهم بر دختری در انعکاس آینه کشیده شد
[[ دختری با آرایش زیبا و غلیظ و موهای باز و اتو کشیده لباس بر تنم نشسته بود و اندام ظریفم را ظریفتر نشان میداد
اینکه لباس چقدر زیبا بود به یک طرف
خوشی وصف نشدنی که از قلبم سر چشمه میگرفت به طرف دیگر
گویی امروز تمام و ماه و آسمان و زمین همه کاینات در ساز دل من میرقصیدند
]]
__ بعد از خودم نگاهم بر فرحناز کشیده شد که با لبخند مهربانی بر من نگاه میکرد
نزدیکم امده صورتم را بوسید و آرام گفت :
(خداوند عروس خوشبخت و پر قدم بسازید دنیا جان
لبخندی بر مهربانیش زدم که بر پیش پایم زانو زد و دستم را میان دستان سفید و گوشتی اش گرفت و گفت :
(امیدوار استم از من ناراحت نباشی جانم انروز نتوانستم مانع مادرم شوم
با عجله گفتم :
(نی نی فرحناز من او موضوع را فراموش کردم و از تو ناراحت نیستم
آهی کشید و گفت :
(مهربان استی جانم باور کو مادرم زن خوبی است اما ...
وسط حرفش گفتم :
(میدانم بلاخره مادر است دوست داشتم امروز با ما میبود اما نیست دگر
فرحناز لبخند زد که اینبار در اوطاق توسط مادرم باز شد و با لبخند تحسین آمیز نگاهم کرده ظرف اسپند را پیش اورد و سر تا پایم را اسپند کرد]]
__خوشحال تر از همیشه بنظر میرسید گرچی راضی به این وصلت نبود اما مادر بود و جز خوشی فرزند اشچیزی را نمیخواست
در هنگام امدن شان از قیس پرسیدم 》
{{بعد از آن روز که توسط اورهان لت و کوب شد عذاب داشتم در مقابل او مادرم گفت{ یک هفته پیش با اصرار پدرش و ویس به پاکستان سفر کرد تا از شر اورهان بی غم باشد
《 میدانستم میتواند از من بگذرد شاید بخاطر همین بود که دلم به وجود او استوار نمیشد
مادرم با نگاه مهربانانه ی گفت
( هزار ماشالله دختر نازم الهی سفید بختی ات را بیبینم مولوی امده اورهان گفت شما ام بروین تا خطبه نکاح را بخوانند
" شال سبز رنگم را بر سر گرفته با فرحناز بر دهلیز رفتم و نگاهم با نگاه اورهان تلافی کرد
برعکس صبح از سر و صورتش نور و خوشی میبارید
و چشمانش برق میزد
__ پیراهن تمان سفید رنگ و اتو کشیده بر تن داشت و موهای سیاهش را برعکس همیشه به بالا حالت داده بود
" اما اما اما بیشتر از همه نور دامادی بود که بر صورتش نشسته جذاب تر اش کرده بود و با چشمان سیاهش سر تا قدم مرا با تحسین و عشق نگاه میکرد
آب دهنم را قورت داده نگاهم را ازو گرفتم و بر پهلویش روی مبل نشستم
با برخورد عطر مدهوش کننده اش بر دماغم نفسم یک لحظه در سینه حبس شد __
فیاض مادرم کاکای اورهان و فرحناز همه حضور داشتن
احساس میکردم خاب است انچه میبینم و میترسیدم کسی تکانم داده بیدارم کند 》
شاید امروز بود روزی که سال ها انتظارش را میکشیدم و دست و دلم از همین اکنون بر لرزه افتاده بود
مولوی خطبه نکاح را خواند
و بعد از پرسیدن سه بار رضایت از جانت من و اورهان
مارا زن و شوهر اعلان کرده و به عقد دایم هم درآورد __
و اینگونه بود که بر وصال
[[ یگانه عشق زندگیم بعد از یک عمر انتظار و فراق و مشقت رسیدیم
قلبم طبل میکوبید و حس میکردم دل و معده ام بر حلقم میرسد
__ بعد از تمام شدن دعا که برای خوشبختی ما بود فرحناز نقل و شیرینی تقسیم میکرد
ظاهرا هنوز با مادرم و فیاض سر سنگین بود اما بخاطر خوشی اورهان چیزی نمیگفت ]]
__ و حاجی کاکای اورهان با فیاض و مادرم تبریکی به هم میدادند
[[ و اما نگاه من به سمت اورهان کشیده شد
که با لبخند عمیق بر من چشم دوخته بود سرش را نزدیک گوشم اورده با صدای که تنها من میشنیدم گفت :
(نکاحت مبارک خانم جان دیدی بلاخره از خود ساختمت
دستم را میان دستانش گرفت و با هم از روی مبل بلند شدیم
__
کاکا اورهان نزدیکش امد و مردانه اورا در آغوش گرفت اورهان دستش را بوسید و کاکایش برایش تبریک گفت
دست کاکای اورهان رابوسیدم بر من هم تبریکی گفت
و انگشتر طلای گل مانند را از جیبش بیرون کرده به حیث رونماگی بر من تحفه داد ]]
بعد از او فرحناز بود که سر و صورت بیادرش را بوسه باران میکرد
و برایش تبریکی میداد
و همچنان مادرم و فیاض
فیاض. (خواهر یکدانیم خوشبخت شویی بازم ازت معذرت میخاهم امیدوار استم برادرت را عفو کنی
__
او هنوز فکر میکرد من بخاطر نجات جان او این نکاح را پذیرفتم و مجبور به نکاح اجبار شدم ]]
کمرم را با فیته ی سرخ رنگ بست و برایم دعای خیر داد
اشرف هم تصویری برایم تبریک میداد
__
مهمانان غذای شب را با ما خوردند و یک به یک رفتن
به فرحناز اصرار کردم که بماند اما او هم رفت | 36 |
| 4 | ازی گپش اعصابم به هم ریخت و دوباره پشت طرفش کرده در حال که بر گلویم بغض نشسته بود گفتم :
(مره از امو راه که اوردی دوباره خانه ما ببر
خنده صدا داری کرد و گفت:
(نوچ امکان ندارد
__ بر پرویی ای بشر حیران بودم صورتم را بطرفش بر گشتاندم که بر روی چوکی لم داده سگرت برای خودش آتش زد
قبلا سگرت نمیکشید اما حالی ..
با دلخوری گفتم :
(او سگرت ره خاموش کو دود اش سرم بد میخورد
چشمی) گفت و سگرت را روی گل دان میز خاموش کرد و گفت :
(غم که از حد بگذرد دل حس پیری میکند
از لحن آوازش غم میبارید و دل من را بیشتر میازارید نگاهش کردم که گفت :
(دنیا خودت میفهمی دراین دنیا جزتو برم چیزی نمانده اگر مثل دیشب اعصابم به هم میریزد بخدا قسم فقط دلیلش این است که دگر تاب دوریت را ندارم
دلم ضعف رفت ازین حرف های شیرینش
دست را بسمتم دراز کرد و گفت :
(بیا اینجه
با قدم های لرزان نزدیکش رفتم که دستم کشیده بروی پاهایش نشانیدم
و موهایم را نوازش کرده گفت :
(میفهمم دلیل تمام این حال بدت من استم اما قول میتم جبران میکنم میخایم تمام خوشی های عالم را بر پایت بریزم
چشمانم را بر زمین دوخته گفتم :
(خب من که چیزی نگفتم خودت ..
دستش را بر لبم ماند و گفت :
(ایششش بسته کو موضوع را دیشب به بیادرت زنگ زدم چاشت میاین با مادرت یک جا عصر نکاح میکنیم بخیر
__ ناگهان دست و دلم لرزید
》 به چشمان به خون نشسته اورهان نگاه کردم که با پشت دستش بروی پوست گردنم کشید و آرام لب زد
( از نظر من عشق هر نامحرمی را محرم میسازد میفهمم دوست نداری نزدیکت شوم ..
وسط حرفش با عجله گفتم :
( نی او ...
(میفهمم اما تشویش نکو فقط امروز در میان است
سرش را آرام نزدیکم اورده گفت :
(یک دفه نکاح شویم مه کتت میفامم
و لبخند شیرینی زد
__گویی با این حرفش آب جوش بر سرم ریخت که حس میکردم دلم بر حلقم میریزد
چشمانم را بر زمین دوختم که لبخند زده گفت:
(حقدر سبز و سرخ نشو خانم جان بجای این برو یگان چیز بیار که حال ضعف میکنم از گشنگی
__دیگر اعتراض نکردم
شاید چون خودمم از این همه جور و جفا خسته بودم و نیاز به خوشی و آرامش داشتم که تنها با اورهان به دست میاوردم
... | 33 |
| 5 | از یخچال گوشت بیرون کرده شروع کردم بر پختن دو پیازه که خودمم زیاد خوش دارم ]]
بعد ازی که آتش زیر دیگ را کم کردم سماوار برقی را بر برق وصل کردم و در چاینک کمی چای سبز و هیل ریختم
]]
یخچال را باز کردم و وقتی دیدم اورهان کیک خامه یی اورده به گفته مادرم چهار چشم کشیدم ههه
__ کیک را از یخچال بیرون کرده روی ظرف دیزاین داده چیدم
و با چای یک جا میخاستم بر صالون ببرم که با دیدن اورهان که بر چهار چوب در آشپزخانه تکیه داده مرا میدید
چیغی زدم و نفسم بند شد
اما اورهان برعکس من قهقه خندید و گفت :
(ههههه چی است دنیا جن ندیدی خو ؟
(اوووف تو چرا پایت صدا نداره هنوزم همین رقم استی ؟
(ولا اگر پایم صدا داشت خو حال یک پری کوه قاف برم حقدر تدارک نمیدید هههه
__اورهان بود دگه و اصلا به گپ بند نمیماند
(چوقت بیدار شدی ؟
(وقت اما تو حقدر مصروف بودی که مره ندیدی
چشمانم را طرفش چرخاندم و گفت:
(خب چی آماده کردی بره شب خانم جان ؟
(میگن هر چی در دیگ بود در کاسه میبراید ههه
(اوهو چی متل های میگی ولا هههه خب چای را بخوریم و بریم بازار چی گفتی ؟
(بازار ؟
(ها خب یا اوروز واری باز نمیخایی بروی ها. نی راست بگو اوروز ناز کردی یا واقعیت قهر بودی ؟
چشمانم را دور داده گفتم :
(قهر بودم حالی ام قهر استم
(واا چرا دگه ؟
(خب بیبین یک دختر جوان را بدون کدام نسبت به خانه ات اوردی ولا اورهان خان همین حالی اگر به امر بلمعروف زنگ بزنم موهایت را کش کرده میبرندت
اورهان از خنده بر خود میپیچید و دستش را بر کمرم حلقه کرده به سمت خود کشیده ام و گفت :
(ههههههه ولا عجب حرف های میزنی نی راستی دنیا
با تحجب طرفش دیدم که گفت :
(تو ام میخایی ؟
چشمانم اندازه نالبکی بزرگ شده گفتم :
(چی را ؟
سرش رانزدیک اورده و آرام گفت :
(مرا ههه
خنده گرفته بودیم اما وقارم ره حفظ کرده دستانم را بر گردنش حلقه کردم و گفتم :
(مگر میشه تورا نخاست هههه
(نی راستی بگو مزاق نکو ؟
(وا خو مه ام راست میگم دگه
(پس ؟
خارش به ریشش داد و گفت :
(پس اگر همین فردا نکاح کنیم امم نظرت چیست ؟
ناگهان چای که میخوردم بر گلویم پرید و به سرفه افتادم
که اورهان با عجله به پشتم زد و گفت :
(چی شد دنیا تو خوب استی ؟
آب چشمم را پاک کرده گفتم (ها ها چیزی نیست
(کمی آهسته بخور بخدا کلش ازتوست مه نمیخورم
با مشت بر سینه اش کوبیدم که قهقه خندید و گفت :
(خب میگفتم یعنی نظرت چیست ؟
(ف فر فردا زود نیس ؟
(خب همیالی خودت گفتی تا چوقت نسبت نداشته باشیم حتی پای امر بلمعروف ره ام وسط کشیدی هههه
(خب چی بفهمم ؟
اینبار زنخم را گرفته صورتم را بطرف خود کرد و گفت :
(راست و پوست کنده بگو دنیا
بعد سرش را نزدیک گردنم اورده نفس عمیق گرفت و با صدای دو رگه گفت
(مه خو هلاکت شدیم تو بگو ؟
تن گر گرفته و داغم ره کمی پس کشیده با شرم گفتم
(چی ره ؟
(اینکه با مه عروسی میکنی ؟
(او که هاا
(خب خلاص دگه خی چرا حقدر گپ ره به درازا میکشی دختر
(نی یعنی ایرقم خو نمیشه اورهان ازت میخاهیم مادرت و مادرم را راضی کنی تا درست عروسی کنیم
(بان دگه دنیا باور کن خسته شدیم از حقدر بهانه گرفتن
(مه چوقت بهانه گرفتیم ؟
از جایش بلند شد که مه ام بلند شده گفتم :
(اورهااان گوش کو یکبار
(چیییی را عه ؟
چنان چیغی زد که پرده گوشم پاره شد و ادامه داد
(هنوزم سروقت است اصلا مجبورت نمیکنم با من عروسی کنی چون مطمعین استم بعد از حقدر سال هیچ حس برای من نداری
اشک چشمانم بر ثانیه نکشیده بروی گونه هایم رسید و گفتم :
(اورهااااان تو چی میگی مه امی پیشتر برت گفتم دوستت دارم چرا اتو میکنی ؟
(بیبین دنیا فکر نکن خر استم نمیفهمم تو به مجبوری با من استی
(اورهااان
(بس است دگه
__ اصلا نفهمیدم چرا اتو شد اورهان در پیش نگاه های مات بورده من از خانه بیرون شد و دروازه را محکم پشت سرش بست
دنیا بروی سرم میچرخید یعنی چی ؟
اگر دگه نیاید ؟
اگر اصلا نخواهد با من عروسی کند ؟
خدایا دگر چقدر تاوان پس باید بتم در قبال این عشق
؟
《 جگرم کباب شده بود و از اورهان اصلا توقع همچین کاری را نداشتم
__
شب گذشت اما اورهان برنگشت
__ با چشمان سرخ شده از اثر اشک و با دل پر خون و حال خراب داخل آشپزخانه شدم
غذای دیشب امتو دست نخورده روی اجاق بود
بخاطر که فشارم پاین بود دو پیازه را برم گرم میکردم
__
که کلید در دروازه چرخید و با عجله به سمت در رفتم
کا با چهره و حال خراب اورهان مقابل شدم 》
چشمانش چون کاسه خون بود و معلوم میشد تمام شب نخابیده و موهایش آشفته __
نگاهی بر من انداخت که بدون هیچ گپی دوباره به آشپزخانه برگشتم
با قدم های خسته بدنبالم امد و با صدا که خسته گی در آن موج میزد گفت :
(قهر استی دنیا ؟
اصلا جوابش را نگفتم
نزدیکم امده میخاست از پشت بغلم کند که پسش زده و گفتم :
(باخبر اگر به مه دست بزنی
لبخند دندان نمایی زد و گفت :
(چرا تازه یادت آمده نامحرمت استم ؟ | 29 |
| 6 | (تو اماده کردی؟. دروغ
(ههها چرا دروغ خودم اماده کردم اما زیاد خوش نشو مه همیشه حقدر مهربان نیستم و در ضمن برم کار گرفتیم سر از هفته جدید میروم و تو میفهمی و خانه داری
(راستی ؟
دهانش را کج کرد و گفت :
(پس من تنها میمانم ؟
(خیر یک نی نی بیارکه تنها نمانی
چشمانش را در حدقه دور داد و گفت :
( مه چی میگم تو چی میگی اورهان نی نی حال از کجا بیارم برت
(هههه از امو جای که دگرامیاره هههه
(اورهااااان
(ههههه شوخی میکنم نفس اول باید خودم خوب ازت سیر شوم باز نی نی را بیاریم
(بس کو دگه هی بد است
دستانم را تسلیم وار بالا گرفتم و گفتم :
(چشم چشم
__ غذای که پخته بودم خوش مزه امده بود فقط کمی نمکش کم بود اما دنیا زیاد تعریف کرد شاید تشویقم میکرد
در حال جم کردن میز بود و مه به چوکی تکیه داده تماشا اش میکردم گفت :
(اورهاان
(جانم
(امم بیبین مه نمیخاهم تو از خواهر و مادرت بخاطر مه بگزری
و در پهلویم روی چوکی نشست
نفس عمیق گرفتم که ادامه داد
(بلاخره او دو سیاسر جز تو کسی را ندارن آه و نفرین شان را پشت سر زندگی مان نگیر
لبخند زده و گفتم :
(قربان او قلب مهربانت دنیایم مه هوای شان ره دارم اما تا مادرم به اشتباهت خود پی نبرد و از سر خر شیطان پاین نشود نمیتانم دگه ببخشمش
دستم را میان دستان ظریفش گرفت و گفت :
(بیبین اورهان مه مادرت را بخشیدیم گر چی حق نداشت حتی بالایم دست بلند کند اما او مرا با چاقو زد
آهی کشید و گفت :
بازم من نمیتوانم از کس کینه بگیرم. اما از تو مادرت است او تورا به دنیا اورده شیر داده بزرگت کرده آخرین امیدش به تو است چون تو یگانه مرد شان استی
__ حرف هایش چون مرحم بر سر زخم دلم بود او هرگز نمیخواست از مادرم جدا شوم یا اورا از خود ناامید کنم
صورتم را قاب دستانش کرد و گفت :
(اورهان مه حاضر استم بخاطر تو از جانم بگذرم چون بیشتر از جانم دوستت دارم
لبخندم عمیق تر شد اصلا میخاستم او گفته برود و من شنیده اما
کف دستش را بوسیدم که زود دستش را دور کرد مه دست هایش را بر دستم گرفته و گفتم :
(اما مادرم ای دوست داشتن ماره درک نمیکند دنیا نمیخاهم بگویم اما مادرم دباره مه و تو بسیار بد فکر میکند
چشمانش را با درد بست که ادامه دادم
(چند وقت باید برایش وقت بتم درست است تو خودت را نگران نساز من هوای انها را دارم و نمیمانم ازم ناامید شوند
سرش را به علامت درست است تکان داد و از جایش بلند شده گفت
(مه باید حمام کنم
(درست است لباس برت در الماری اوطاقت ماندیم و قدیفه و شامپو همه چیز در حمام است
لبخند زد و گفت :
(بازم تشکر از همه چیز
(قابلت را ندارد خانم جان
خندیده به سمت اوطاقش رفت و درب را بست از اوطاقش به حمام راه داشت
__ روی مبل چهار نفری دراز کشیده تلویزیون را روشن کردم و در چینل ها بالا و پاین میرفتم
اما حوصله دیدن چیزی را نداشتم و خاب سرم امده بود
]] سه شب تمام اصلا نخابیدم چون در شفاخانه خابم نمیبورد
آرنجم را روی چشمانم ماندم و نفهمیدم چوقت بخواب رفتم
....
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: رومان. یار مسافر
قسمت نوزده
ناشر Reshad
[[دنیا
__ از حمام بیرون شده خود را در آینه که بر دیوار نسب بود برنداز کردم
رنگم کمی از گچ دیوار نداشت و دور چشمم گودی های سیاه افتاده بود ))
چون خون زیاد ضایع کرده بودم دست و پایم ام زیاد شیمه نداشت اما بخاطر اورهان خود را قوی نشان میدادم
__
کود حمام بر تنم بود از الماری یک پیراهن دراز که اوروز اورهان اورده بود رنگ شیری با گل های خورد خورد سبز رنگ با چادر سبز بیرون کرده روی چپرکت یک نفره که زیر پنجره بود گذاشتم
__ از اینجا به خانه ما خیلی نزدیک بود چون در منطقه پل سرخ موقیعت داشت
لباس را تن کردم برم کلان تر بود اما بد نمیگفت چون کمر بند داشت و بسیار شیپ مقبول داشت و تا ساق پایم بود ]]
با برس موهایم را صافکرده و بافتم و به یک طرفم انداختم
کمی ریمل و لبسرین قهویی بر لب هایم زدم تا چهره ام از این حالت بیرون شود
نماز عصر بود و خوشبختانه که جا نماز در اوطاق بود و همان جا نماز عصر و دو رکعت نماز شکرانه ام ادا کردم
《 به دنبال اورهان از اوطاق بیرون شدم که روی مبل دهلیز خابش بورده بود لبخند بر لبانم نشست
__ خدایش وقت خاب چهره جذابتری پیدا میکرد
]] از مادرم شنیده بودم قبلا که میگفت پسر ها وقت خاب شیرین تر میشون ههه اما فقط اورهان را در حالت خاب دیده بودم __
از روی تخت یک نفره در اوطاقم روجایی را اورده بر سرش انداختم
آرنج اش روی چشمانش بود و نفس های عمیق میکشید
اصلا دلم نمیامد بیدارش کنم
__ بوسه ی بر زنخش زده بطرف آشپزخانه رفتم ظرف های چاشت را شستم و صافی زده بر الماری گذاشتم | 24 |
| 7 | هنوز برایش از خانه نگفتم چون میدانستم باور نمیکند و میخاستم سوپرایز شود ههه
بعد از شستن دست و صورتش کلکین اوطاقش را باز کردم
و روی مبل هردوی مان نشسته و با شوخی و خنده غذای مارا خوردیم
او براثر داروهایش دوباره خابید اما من تا خود صبح تماشایش کردم ]]
صبح پیش ازاین که بیدار شود خانه رفتم
__
اول تر از همه حمام کرده کمی سر و ریش خود را اصلاح کردم یک لباس زیبایم راپوشیدم یخن قاق برنگ آبی و پتلون سفید
موهاهیم را شانه زدم و داخل اشپزخانه شدم
__ آشپزی ام خوب بود چون مسافری زیاد تیر کرده بودم
کمی سوپ و کمی مکرونی سویا پختم
صبحانه مختصر خوردم
__
و سوار موتر شده بطرف شفاخانه رفتم دنیا لباسش را پوشیده منتظر من بود
بعد از تصویه حساب با شفاخانه چون شخصی بود بدنبال دنیا رفتم
(سلام عزیز دلم
لبخند زد و گفت (سلام اورهانم خوبستی ؟
(شکرست نفس تو خوبستی ؟
(ها خوبستم
(زیاد منتظر خو نماندی ؟
(نی بریم دگه نمیخایم اینجه باشم
(چشم بیا خی
آرام آرام قدم مانده بطرف موتر رفتیم و سوار شدیم
(خب ؟
(چی خب ؟
(خب کجا میریم ؟
(خانه دگه
(خانه خانه خودتان امو خانه ؟
__از لحنش خنده گرفتم و گفتم بد نیست کمی آزارش بتم
(ها دگه خی کجا ؟
جفت ابروهانش را بلند انداخت و نگاهش را ازم گرفت
لبخند زدم و دستش بین دستم گرفته گفتم :
(تشویش نکو اینبار نمیمانم کس با چاقو بزنید
فهمید سرم ههههه اما خودش را نباخت و گفت :
(ضرور نیست خودم میتوانم از خود محافظت کنم
پوست دستش را با شصتم نوازش کرده گفتم
(پس این قوای حفاظتت او بار کجا بود که مرا مثل مجنون ساختی ؟
(هههه بان دگه کجای تو مجنون است زمین به آسمانم بخورد تو همان اورهان استی و اصلا سر فلک ری نمیزنی
آرام پشت دستش را بوسیده و گفت :
(خودت گفتی سر فلک نه سر دنیا هههه
(ههههه ها دگه
موتر را در گراچ بلاک پارک کردم که دنیا با چشمان گشاد بر من دیده و گفت :
(اینجا دگر کجاست ؟
(پیاده شو میفهمی
سوار لفت شده بر منزل پنج رفتیم دنیا چشمانش از تحجب گشاد و گشاد تر میشد
(وااای اورهان نی که مادرم شان اینجه کوچ کردن ها ؟
سوال هایش شروع شد
(یا مرا اختطاف کردی ؟
ههههه از لحنش از خنده ضعف رفتم ___
(بان دگه دنیا در روز روشن ام کسی کسی را اختطاف کرده
با مشت های بیجانش بر بازویم زد و گفت :
(ها ها فقط او دفه شب بود که باخودت اوردیم
(او را که اختطاف نمیگن
(پس چی میگن ؟
در حال که دروازه را با کلید باز میکردم گفتم :
(او یک رسم عروسی است هههه
چشمانش را دور داد که دروازه را باز گرفته بطرفش اشاره کردم که داخل برود
داخل رفت و به دهلیز که با مبل ها سیاه رنگ و میز شیشه یی که تلویزیون در مقابلش روی دیوار نسب بود نگاه کرد
(اوووه ای اینجا ...
از پشت جسم ظریفش را بغل کرده لبانم را نزدیک گوشش بورده گفتم :
(از من و تو است ملکه قلبم
با چشمان متحجب به من نگاه کرد و گفت :
(راست میگی اورهااان ؟
(ها جان اورهان
لبخند اش عمیق تر شد و روی گونه ام را بوسید
(بسیار زیاد تشکررر باورم نمیشه
(قابلت را ندارد بهتر است باور کنی چون اورهان هیچ وقت زیر قولش نمیزند
تمام اوطاق هارا با هم دیدیم با دیدن اوطاق خالی دنیا گفت :
(اینجا چرا خالیست چقدر زیبا و بزرگ است ای اوطاق
(ایرا اوطاق دونفره برای ما میسازیم نظرت چیست ؟
گونه هایش دفتا رنگ باخت و سرخ شدن و چشمانش را بر زمین دوخته گفت :
(خوبست
__ دستم را بر بازویش حلقه کردم بطرف خود کشیدمش
که هینی گفت و دستم را بر زنخش بردم و سرش را بلند کرده بر چشمانش دیده گفتم :
(هنوزم که از شوهرت میشرمی خانم جان
لبخند مملو از شرم زد و گفت :
(هنوز خو شوهرم نشدی
(میشم بخیر دمی هفته ای اوطاق را کامل به طب دل خودت آماده میسازیم برای زندگی جدید ما
لبانم را بر گوشش نزدیک کرده و آرام گفتم :
(برای عروس شدنت
(هیی اورهان
__ از اذیت کردنش زیاد لذت میبوردم لبانم را از گوشش دور کرده
به گونه اش نزدیک کردم و آرام بوسیدم اش
( نکو اورهاان مه گشنه شدیم
لبخندم عمیق تر شد و گفتم :
(اووخ نفس اورهان بیا بریم غذا بخوریم
بسمت اشپزخانه کشیدمش و غذاهای که اماده کرده بودم را سر گاز ماندم تا گرم شود
تمام الماری های اشپزخانه را یک به یک برسی کرد و گفت چی کم است و چی را در کجا بگذاریم __
(
(ولا من همقدرش ره به کمک فرحناز انجام دادم دیگرهایش مربوط خودت میشود خانم جان
لبخند زد و در حال که رو میزی را هموار میکرد گفت :
(درست است بخیر کمی خوب شوم بازار رفته یگان چیز دگه ام میخریم
(چشم چرا نی بیبین شوهر جانت چی غذاهای خوشمزه اماده کرده | 21 |
| 8 | لبخند زد و گفت :
(یعنی قبول میکنی ؟
(وا مگر میشود قبول نکنم خانم جان تو جان بخاه عشق اورهان
لبخندش عمیق تر شد که از جایم بلند شده گفتم :
(من برایت یگان چیز بیارم بخور کمی تقویت شویی
سرش را پاین و بالا کرد
و به طرف درب اوطاق رفتم که صدا زد
(اورهان
صورتم را برگشتانده گفتم:
(جانمممم
(زود بیاییی
(چشم
(چشمت بی بلا
__ تقریبا دو روز دیگر باید در شفاخانه میبود تا زخمش آب یا چرک نمیگرفت
در این مدت موضوع را با کاکا حاجی ام شریک کردم اول مخالفت کرد چون کاکایم یکی از مردان محتسب بود و میگفت خشم مادرم را با این کار بیشتر میکردم
اما دبگر چاره نبود و نمیخاستم یک بار دیگر شاهد رنجیدن دنیا باشم 》
یک بلاک زیبا و نو ساخت در منطقه پل سرخ کابل پیدا کردم قیمتش نصبتا خوب بود اما باید برایش خرید میکردم چون هیچ وسیله ی نداشت
__ سه ماه کراه پیش را تحویل دادم و با پول که با خود از ترکیه اورده بودم
با فرحناز تمام خانه را اماده کردم جز یک اوطاقش که گفتم برای خودمان بر دل دنیا جورش میکنیم
}} روز پنجشنبه بود و اگر این اتفاقات ناگوار نمی افتاد قرار بود امروز نکاح کنیم
اما افسوس که هیچ چیزی تبق تصور ما ادم ها پیش نمیرود
فردا دنیا را مرخص میکردن بنا بر خانه قدیمی کاکایم رفته تمام وسایل خود جز تخت و الماری و بعضی چیزها که ضرورت نبود را جم کردم
》 و از دنیا ام چند دست لباس های که تازه برایش گرفته بودم
در حال حاضر نمیخاستم مادرم را بیبینم یا حتی با او هم کلام شوم چون احترام که به او داشتم باعث میشد از جنگ و دعوا با او دریغ کنم }}
اما همین که از اوطاق دنیا بیرون شدم با چشمان بخون نشسته او مقابل شدم ~
چند قدم نزدیکم امد و گفت:
(کجا میخاهی بروی اورهان ؟
(سلام مادر
نزدیکم امد و میخاست بر آغوشم بگیرد که خود پس کشیدم و میخاستم بطرف بیرون برم که داد زد
(آخر آن دختر کار خودش را کرد میخایی به همیشه رو به دشمن و قاتل برادرت کرده و پشت به مادر و خاهرت کنی اورهان
کاسه صبرم لبریز شد و رو دور داده گفتم :
(خاهش میکنم بس کن مادر بیشتر از هزار بار گفتم در تمام این اتفاقات او که بی گناه است دنیاست اما تو چیکردی تمام قصد و قصاص بچه مرحومت را از او دختر بیگناه گرفتی
(چون میخاست بچه دگه ام را ام ازم بگیرد و موفق ام شد او دختر یک جادو گر است اورهان یک دختر بد است آخر کدام دختر تا حرف نکاحش با یک مرد شود شب تا صبح در آغوش او میخابد
__ وای خدایا شاخ میکشیدم مادرم د باره دنیا چی فکر میکرد
در روز روشن و در مقایل چشمان من اورا رسما بد و خراب میگفت و کاری از دست من برنمی امد 》
با تحکم و آرامی گفتم :
(بس کن دگر مادر تو خودت یک زن استی یک مادر استی چطور این تهمت را بالای او میزنی اگر او شب بر اوطاق من بود به خاست من بود و خدا بالای سر شاهد است که مه حتی اورا بر آغوش نگرفتم چی رسد به چیزی که تو فکر میکنی بهتر است این افکارت را تغییر بدهی چون مطمعین استم اینکه اولاد هایت چون تخم اسپند شدن ناحق نیست
__ و همین حرفم مصادف شد با خاباندن سیلی بر سمت راست صورتم
نیشخندی زدم و گفتم :
(هیچ وقت یادم نمیرود چون حق گفتم باید تنبه شوم
و از زینه ها پاین شدم که مادرم از پشتم دوید
و اما دگر چی فایده ی داشت
(اورهاااااان اورهان صبر کو بچیم
(اورهاااان بد کردم دستم بشکند صبر کو بچیم کجا میروی ؟
خودخواه بود و تمام خوبی دنیا را برای خودش میخاست و حتی بر اولادش حق زندگی و انتخاب را نمیداد
....
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: یار مسافر
قسمت هژده
نویسنده سما ابراهیمی
ناشر Reshad
__ آن روز خانه را ترک کرده به خانه که تازه برای خود و دنیا گرفته بودم امدم
وسایل خود را بر الماری دهلیز و از دنیا را بر اوطاق که برایش اماده کرده بودم گذاشتم
**
قرار شد دو شب دیگر ام در شفاخانه بماند چون بخیه زخمش را میگرفتند
{{ برادرش فیاض بر من تماس گرفت از مریضی دنیا چیزی نگفتم اصلا روی برای گفتن نداشتم فقط گفتم کار ضرور داشتم و در ضمن مسله خانه را ام گفتم
که خیلی خوشحال شدن
}} عصر بود که دوباره شفاخانه رفتم
دنیا بیهوش بود چون کوک های زخمش را گرفته بودند
برای ما دو خوراک کباب مرغ و انرژی گرفتم
و داخل اوطاق شدم
برای بیدار شدنش لباس گرفته بودم چون فردا مرخص میشد بخیر
]]
نگاهم را بر صورتش دوختم رنگ اش کمی بر رخ اش برگشته بود
و بوسه بر گوشه لبش کاشته موهایش را بر پشت گوشش راندم
و آرام آرام صدایش زدم تا بیدار شود دروغ چرا دلم برایش خیلی تنگ شده بود __
(دنیااا دنیا جانم بیدار شو
چشمانش را آرام آرام باز کرد و تا مرا دید لبخند زد و گفت :
(سلام کی امدی ؟
(علیکم نفس اورهان چند دقیقه پیش خوبستی ؟
سرش را پاین و بالا کرد که گفتم :
(بلند شو صورتت را بشور غذا بخوریم
(چشم اورهان
(جانممم
(چوقت مرخض میشم بخدا خسته شدم خورده و خابیده
(فردا صبح بخیر | 20 |
| 9 | دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
(نمیدانم چی بگویم رفتار مادرت در برابر این دختر بیگناه واقعیت زشت و غیر انسانی است
آهی از سوز دل کشیده گفتم :
(کاکا دگر نمیتوانم مادرم را ببخشم با اینکه میداند دنیا را دوستم دارم باز هم ایقدر ظلم میکند او در اصل بر حق من ظلم میکند نه دنیا
__
با کاکایم حرف زدن را دوست داشتم مرد با درک و مهربان بود بعد از اینکه لباس و خوراکی برایم اورد از آنجا رفت
تقریبا شب شد و اما دنیا بهوش نیامد
]] به دستشویی شفاخانه رفتم لباسم را تبدیل کرده وضو گرفتم و در مسجد انجا نماز ادا کردم
دلم خیلی گرفته بود
از خدای خود بابت در صحت بودن دنیا تشکر کردم و از او خاستم شفای عاجل و کامل نصیب همه بیماران کند و هیچ کسی را در داغ عزیز و شیرین دلش نسوزاند ]]
دوباره نزدیک اوطاق امدم
اما دنیا روی چپرکت نبود
]] دست و پاچه شده زود به پزیرش رفتم و مشخصات دنیا را پرسیدم که گفت :
(مریض شما بهوش امد و در اوطاق دگر منتقلش کردن
نفس از سر اسودگی گرفته بعد از پرسیدن نمبر اوطاق و تشکری به سمت اوطاق دنیا پا تند کردم
و از شیشه ی درب اوطاق نگاهش کردم
آرام و سنگین نفس میکشید و سیروم در دستش در حال تزریق بود
[[ در اوطاقش بجز یک نرس که انهم میخاست بیرون شود کسی نبود
__ لباس شیرچایی رنگ شفاخانه بر تنش بود و ملافه سفید بروی تنش
نرس تا چشمش به من افتاد لبخند زد و گفت :
(اقا شما تشریف نداشتید ور نه برایتان خبر میدادم چشمتان روشن مریض تان بهوش امد
لبخند بر مهربانی اش زده و گفتم :
(تشکر از زحمت تان اما چرا چشمانش بسته است
(برایش آرامش بخش تزریق کردیم تا کمتر درد را احساس کند چون زخمش را بخیه کردن تنش درد میکند
از خوشی لبخندم عمیق تر شد و دست بر جیبم بورده چند صدی افغانی برایش شیرینی دادم و گفتم :
( این هم شیرینی میتوانم داخل بروم
(بلی بفرماید تشکر از شیرینی تان
(خاهش میکنم
داخل اوطاق شده و بر روی مبل که نزدیک تخت بود نشستم
__ در هر حالت زیبا بود و معصوم و دل عاشق مرا برای خودش آب میکرد
》 خدا را شکر که خوب شدی دنیا مه میفهمی اورهان یک لحظه نمیتواند بی تو زندگی کند
دستش را بین دست هایم گرفته بوسه بر آن زدم و قطره اشک از چشمم لغزید
》 میفهمی دنیا فقط کافیست یک لحظه چشمانم تورا نبیند دگر زندگی برایم معنی ندارد شیرین دلم
خدا را هزار بار شکر که تورا دوباره برایم بخشید
مرا ببخش که نتوانستم با تو باشم و تورا از ظلم های ناحق مادرم نجات بدهم
__ واقعا ضعیف تر از همیشه شده بودم
سرم را بر چپرکت مانده اشکم بر ثانیه نکشیده ملافه را تر کرد
دگر صبر و تحمل اینهمه درد را نداشتم
{{ چرا دنیا و آدم هایش اینقدر ظالم هستن چرا همیش بر دور کردن دو عاشق از هم خوشحال میشوند
هنوز جای زخم های چند روز قبل در صورتش جور نشده بود که ایبار مادرم این کار را در حقش کرد
گناهی او چی بود جز این که من دوستش داشتم__
نفهمیدم چقدر گذشت
که با صدای دنیا از بخود امده سرم را بلند کردم
با آواز ضعیف و دلگرم کننده اش اسمم را صدا میزد و آرام آرام چشمانش را میگشود ]]
(دنیا دنیام چشم هایت را باز کن عسلم
آرام چشمانش را باز کرد که لبخند مهمان لبانم شد و اشک هایم را پاک کردم
بعد از چند بار پلک زدن تازه متوجه من و حضور من شد و گفت :
(من من کجا استم اورهان ؟
(عزیز دل آورهان
بوسه بر موهایش گاشتم و گفتم (خوب استی درد که نداری ؟
سرش را تکان داد که گفتم :
(مرا نصف جان کردی اصلا نگفتی اورهانت چی میکشد چرا متوجه خود نیستی خانم جان ؟
لبخند زد و گفت :
(خو میگذاشتی میمردم
چشمانم را کشیده دستم را بر لبش گذاشته گفتم :
(دگر این حرف را نشنوم تو اشتباه کنی بمیری
لبخند تلخ زد و شایداتفاقات بدی روز گذشته به یادش امد و گفت :
(اورهان
و اشک مانع خرفش زدن اش شد
__دلم برحالش میسوخت شاید مسبب تمام این روزهایش من بودم
بر پهلویش روی چپرکت نشستم و دستی روی موهای سیاهش کیشده گفتم :
(میفهمم جان اورهان گریه نکن قول میدهم دگر به هیچ کس اجازه ضرر رساندن به تورا نمدهم
بوسه ی بر گونه اش زده دستانش را بین دستانم میفشردم که با دنیای از بغض و چشمان تر گفت (خاهش میکنم اورهان مرا دیگر در آن خانه نبر من نمیتوانم پیش نگاه نفرت آمیز مادرت باشم و هر وقت خاست بر سرم بلایی بیاورد
》 شاید راست میگفت سخت بود شرایط را که تجربه میکرد او دختر نازدانه خانه شان بود و در خانه ما مادرم کم ظلم و ناروا بالایش نکرد
بوسه ی بر جبینش کاشته و گفتم :
(هرچی تو بگویی فقط خوب شو و اورهان مجنونت را بیشتر ازین نیازار | 19 |
| 10 | __ گریه میکرد و صدا های جیغ مادرم از پشت موبایل مرا بیشتر از چیزی که تصور میکردم میترساند
(چی شده میگم فرحناز درست حرف بزن
(لا لا دن دنیا
__ تا اسم دنیا را گرفت موتر جا بجا برک زده و موبایل را از سیت پهلویم براداشتم و جیغ زدم
( گپ میزنی یا نی دنیا را چی شده فرحناز؟
( لالا ما ما در م دنیا را با چ چ چاقوو زد
__ و فقط همین یک جمله بود که به یکباره تمام دنیا روی سرم بریزد
موبایل از دستم بروی دامن پیراهن تمانم افتاد و دست و دلم شروع به لرزیدن کردن
در مقابل چشمانم فقط تصویر چند لحظه قبل دنیا میامد و ناخوآگاه قطره اشکی از چشمم افتاد
》 دعا دعا داشتم کابوس باشد و وقتی از خاب بیدار میشوم نفس راهت بکشم اما نه کابوسی در کار نبود
ا
__ با صدای آرند موتر که از پشت ام بود فهمیدم در بین سرک موتر را استاد کردیم و تکان خورده زود براه افتادم
هر چی فشار بود بالای پادل موتر خالی کرده موتر را با آخرین سرعت ممکن میراندم
در راه عربده میزدم و حس میکردم یک زره ام موتر از جایش شور نمیخورد
**
با هزار بدبختی به خانه رسیدم و پاهایم رمق و دم راه رفتن را نداشت و بزور خود را بسمت دهلیز منزل سوم میکشاندم
که با دیدن دنیا با لباس سفید خونی و چشمان بسته بر اولین بار احساس کردم دنیا به آخر رسیده
اصلا باورم نمیشد روزی از راه رسد که اورا اینگونه بیبینم __
با دو دست بر زانو هایم کوبیدم و نفس در سینه ام بند میشد احساس کردم قلبم دگر نمیزند
__ فرحناز گریه میکرد و تا مرا دید امده تکانم داد و شوک بیرون کرده گفت( لالا لطفا دنیا را نجات بته جواب فامیلش را چی بدهیم
》 حه او بفکر فامیلش بود بیخبر ازین که اگر دنیا را نجات ندهم جواب قلب خود را گفته نمیتوانم فامیل دنیا را بگذار _
مادرم در گوشه ی از حال رفته بود بخاطر شوک عصبی اش و خانم ها کاکایم کوشش بر بهوش اوردنش میکردند
دگر تماشا نکردم به سمت دنیا شتافتم و نبض اش را چک کردم که خوشبختانه هنوز زنده بود
دست و پاهایم اندکی قوت گرفت __
و با یک حرکت دنیایم را از زمین بالا کردم
دو پله را یک جارفتم و با هزار بدبختی خود را برحویلی رساندم که( فطرت) یکی از افراد و گارد های کاکایم با عجله سر راهم امد
با صدای پر از بغضم گفتم (زود شو موتر را روشن کن
دنیا را بر سیت پشت سر خاباندم و خودم پیشرو
هنوز خون از زخمش میرفت
و لحظه ازش چشم برداشته نمیتوانستم __
[[ این حماقت مادرم جای تحجب داشت چطور میتوانست ایقدر ظالم شود ؟
موتر با سرعت آخر بطرف نزدیک ترین شفاخانه در حرکت بود اما دل من هنوز بجایش نبود
دست و پاهایم از ترس اینکه اورا چیزی شود میلرزید
《 گرچی ناممکن بود اما میخاستم بهوشش بیارم
و بنا صدایش زدم :
صدا های که دگر خالی مانده بود و دنیا نبود که برایم جان بگوید
چشمه اشکم جوشید و با بغض گفتم :
(دنیاااا دنیا چشمانت را باز کن عزیز دلم دنیااااا
اما زهی خیال باطل
فطرت رو به من کرده به پشتو گفت
(آرام باش اورهان انشالله ینگه خوب میشود
با دست های پر از خونم موهایم را چنگ زده گفتم :
(اگ چیزی شود اش میمیرم
(خدا نکنه معلوم میشود زیاد دوست داریش
(تمام زندگیم است تو چی میگی
__ بعد از طی کردن تقریبا ده دقیقه راه بر شفاخانه رسیدیم و با عجله از موتر پاین شده دنیا را بغل گرفته و بسوی دهلیز شفاخانه رفتم
[[ تا نرس اورا دید با عجله تذکره یا چپرکت اورد
و تا حد توان جزیات را از من پرسید
دنیا را به بخش عاجل یا [[آی سی یو بردن
__ اما من مثل مرغ سر کنده پشت در اوطاق بال بال میزدم زمین برایم جا نمیداد و قلبم به لحظه ی آرام نمینشست
شاید سرزنشم میکرد ازین که چرا دنیا را تنها در آن خانه رها کردم
تمام تنم درد داشت "
خودم درد داشتم "
روحم درد داشت "
و گویی درد که دنیا احساس میکرد دوبرابر من احساس میکردم
دروغ چرا روح های ما خیلی نزدیک بود __
بعد از تقریبا نیم ساعت که بر سر من یک عمر گذشت داکتر از اوطاق عاجل بیرون شد و با عجله بر سر راهش دویدم
(دا داکتر صایب حالت دنیا خوبست او خوب میشود چوقت بهوش میاید ؟
دستش را بر شانه ام مانده گفت :
(آرام باش جوان چی نسبتی با مریض داری ؟
(شوهرش استم
لبخند مهربانانه ی زد و گفت :
(بر خانمت تبریک میگویم که چنین شوهر مهربانی دارد خانمت خوب است تشویش نکن فقط خونریزی شدید کرده خدا را شکر ضرب چاقو خیلی عمیق نبوده اما بازم خاهشا متوجه صحت او باش
خداراشکر) زمزمه کردم که به بانگ خون رهنمایم کرد
بر یکی از افراد کاکایم تماس گرفته و پول خاستم"
که چند لحظه بد کاکایم ام امد
و احوال دنیا را جویا شد من فقط حرف های داکتر را برایش باز گو کردم | 20 |
| 11 | __ او نزدیک شده و من دور میگرختم
چون بره ی شده بودم که از ترس گرگ درنده حتی راه اشرا گم میکند
(من نمیگذارم به مقصد برسی دختر جان
(خ خن خانم خدیجه بخدا ی بخد ا من کدام م...
دوباره با همان دستان سنگین سیلی محکم بر صورتم زد که نقش زمین شدم
داد زد
(هنوز هیچ کار نشده شبت را در اوطاق اورهان مگزرانی دختر بی چشم و بی حیا
__ موهایام را بر دور دستش حلقه کرده محکم تر از حد نورمال کشید که آخ و جیغم بلند شد
(ترا خدا خانم خدیجه ...
خودش بطرف در میرفت و مرا با موهایم از پشت خود میکشید
(آخخخخ موهایم رهایم کو زن وحشی از جان من چی میخایی ؟
به ثانیه نکشیده از درد طاقت فرسای سرم اشک هایم روان شد هر چی چیغ و داد میزدم داد رس ی نبود __
من بر دست زن ظالم چون او افتاده بودم که معلوم نبود از یک جان من چی میخاهد
تقلا بر جدا کردن دستش از موهایم داشتم __
( کمککککککک کمک کنین ترا خدا رهایم کو موهایم
با هق هق و تمام توان جیغ میزدم اما یکی نبود مرا از دست او نجات دهد
بر دهلیز که رسید موهایم را بر حالت فجیع رها کرد
که با عجله بلند شدم تا پا به فرار بمانم
که دوباره بازو یم را کشده و سیلی دومی را بر صورتم زد ]]
تعادلم را از دست دادم و از دیوار محکم گرفتم
انبار با خشم بی حد گفت :
(او مادر بد کاره ات برایت نگفته دختر که بی هیچ نسبتی در اوطاق یک مرد بخابد باید سنگ سارش کرد
__خدا میفهمید آن لحظه چی میکشیدم
از درد بدنم کرده قلبم درد داشت در روز روشن بالایم تهمت میزد و یکی نبود بگوید به کدام دلیل
(بس کن دگر خدا لعنتت کند زن خدا نترس از جانم چی میخاهی ؟
دستش را بر گلویم گرفته تیله کردیم و نزدیک دیوار بورد 》 دگر رمق بر نفس کشیدن نداشتم
هر لحظه فشار دستش را بیشتر میکرد
با اواز دلخراش گفت :
(میخاهم جانت را بگیرم میخاهم بکشمت تا بچه دگرم را از من نگیرید
دستانم را بر روی دستش مانده تقلا بر پس زدن شان داشتم که فرحناز از راه رسید و با دیدن صحنه مقابلش با عجله بسمت مادرش امده
از کمرش گرفته بزور اورا از من جدا کرد
به سرفه افتاده بودم و رنگم به کبودی میزد
خدیجه :( رهاااااایم کو فرحناز بااانیم ایلایم کو میگم
مثل دیوانه ها جیغ میزد و تقلا داشت دست فرحتاز را از دورش جدا کند
(مادر آرام باش این چی حال است؟
(رهاااااایم کو مه میکشم ای دختر ره میکشمش
__ نفس نفس میزد و چشمانش از حدقه برامده بود
سرفه را نادیده گرفته میخاستم فرار کنم و به جای از دست این زن پنهان شوم
__ که با برخورد جسم تیزی بر پهلویم و شنیدن چیغ فرحناز
قدم هایم سست شد و تعادلم را از دست دادم
با سختی صورتم را دور داده به مادر اورهان که بر دستان و چاقوی خونی اش میدید نفسم حبس شد 》
و تازه متوجه شدم کار خودش را کرد
با زانو بر زمین افتادم
_و هر لحظه احساس میکردم دنیا روی سرم آوار میشود
》اولین چیزی که به ذهنم امد چهره و لبخند اورهان بود
چرا به هم نرسیدیم ؟
چرا ؟
مگر گناه یک عاشق چیست که جز درد و هجران چیزی از زندگی نمیبیند؟ __
زیر لب زمزمه وار گفتم :
(ببخش که نتوانستم از خود محافظت کنم ببخش که ارمان وصال را در دل هر دوی مان گذاشتم
تا حد توان
کلمه شهادتم را خواندم پیش چشمانم سیاهی کرد
__ بر زمین افتادم و احساس کردم قلبم از حرکت ماند
و چشمانم روی ام افتاد
....
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: رومان. یار مسافر
قسمت هفده
نویسنده. سما ابراهیمی
ناشر Reshad
{{ اورهان
__بعد ازین که به دیدار دوست قدیمی ام حمید که هم دوره مکتبم بود رفتم و به پیشنهاد کاریش که در یکی از دفتر های خارجی در منطقه شهر نو کابل بود جواب مثبت دادم
[[ خاستم خانه رفته دنیای خودرا به بازار بیارم تا تخت و الماری و میز آرایش برایش فرمایش بدهد
__ چون دیگر او بود همه دارایی زندگیم و نمیخاستم به اندازه سر سوزن احساس کمبود داشته باشد
[[ دراین روز ها شاید حتی از همان روز که اورا به خانه ام بوردم با هر ناز و لبخندش تمام دنیا را بر کف دستم میگذشت
و گویی هر چی خسته گی و غم این همه سال بود به یک باره از تنم میریخت
موتر را بسمت خانه که در ولسوالی پغمان و خانه مشترک بین ما و کاکاهایم بود میراندم و آهنگ ک
__ هندی را که از موبایلم پخش میشد با اواز خوان زمزمه میکردم
__ناگهان صدای زنگ موبایلم بلند شد و ناخودآگاه شور بدی بر دلم افتاد اگر میدانستم قرار بود چی شود هر گز تماس را پاسخ نمیدادم
[[ اسم خواهر یک دانه روی صفحه موبایل ظاهر شد و برای من قابل تحجب بود
موبایل را جواب دادم و گفتم :
(هلووو جان لالایش چطوری ؟
اما فرحناز با صدای لرزان گفت :
(ا او رهان لالا
(چی شده فرحناز خوب استی ؟
(زو زود خودت را خا خانه برسان | 20 |
| 12 | [۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: رومان_ یار مسافر
قسمت _ شانزده
نویسنده._ سما ابراهیمی
ناشر Reshad
[[ با تابیدن نور آفتاب بر چشمانم از خاب بیدار شدم
و مستقیم بر روی پاهایم دیدم اما اورهان نبود _
و من بروی تختش درست خابیده بودم و روجایی سفید رنگی بر سرم بود
بطرف دیوار و ساعتش نگاه کردم که ۸ و نیم صبح را نشان میداد
]]از جایم بلند شدم و تخت را مرتب کردم از یاد دیشب لبخند بر لبم نشست صدای شر شر آب و آواز اورهان از حمام میامد و خبر میداد که انجا است
__از اوطاق بیرون شده صورتم را شستم و پاین به مطبخ رفتم
__دوباره با همان دختر که دیروز دیده بودم روبرو شدم و با کمال احترام گفتم :
(سلام صبح تان بخیر
نگاه بد بدی به سر تا پایم انداخت و گفت :
(کبک ات خروس میخانه بد داده شده
دلم از لحنش فرو ریخت و گفتم :
(منظور
(ههههه منظور مرا خوب میفهمی دنیا خانم چندروز اورهان برایت توجه کرد و به دختر بودنت ترحم فکر نکن او عاشق توست
]]از حرف که زد ناخودآگاه خنده ام گرفت و تا آخر. کتاب خاندم و چند قدم نزدیک اش شده گفتم :
(بهتر است متوجه کارهای خود باشی تو هیچی نمیفهمی
__با تحجب و چشمان گرد شده به من میدید
فکر کرده بود خاموش میمانم اینها چی میدانستند که برای عشق اورهان حتی از جانم ام میگذرم _^
__ زیر نگاه سنگینش ظرف ها را برای صبحانه آماده کرده کرایی تخم مرغ پختم کمی از پنیر خانگی و مربا گرفته و به سمت بالا امدم
دسترخوان را هموار کرده صبحانه را چیدم که فرحناز امد و گفت :
(به به ینگه جان این سفره بزرگ را برای کی پهن کردی ؟
دروغ چرا از ینگه گفتنش قند بر دلم آب شد
(سلام جانم صبحت بخیر برای خودما
(علیکم جانم همچنان من و مادرم که صبحانه خوردیم فقط تو و اورهان نخوردید خاب بودین و بیدار تان نکردم
دروغ چرا شرمیدم و سرم را پاین انداخته گفتم :
(او را راستی ش ما ف..
اورهان. (صبح بخیر
نگاهم به سوی اورهان کشیده شد در حال که از سر و ریشش آب میچکید و تازه از حمام بیرون شده بود سمت من میامد __با دیدن آنهمه زیبایش دلم ضعف میرفت و در دل هزار بار قربانش میشدم
فرحناز. ( صبح توام بخیر لالا جان بیا بیبین ینگه برایت صبحانه اماده کرده
اورهان لبخند زد و گفت :
(اهااا میبینم آهوی وحشی رام شده
چشمانم را در حدقه چرخانده و گفتم :
(بیا صبحانه بخوریم چایت سرد میشود
رو پاک را به دست فرحناز داد و خودش در مقابلم چهار زانو نشسته و تمام دسترخوان را از نظرگذراند
(واه واه دستت درد نبیند خانم جان
(ههه نوش جانت شوهر جان
با چشمان گرد شده نگاهم میکرد که از خنده غش رفتم وبا خنده گفتم :
(هههه چراااا اورهان از من توقع مهربانی را نداری ؟
(ولا کمی تحجب آور است ههه
_ صبحانه را با شوخی و مزاق نوش جان کردیم و اورهان گفت کار دارد و بیرون میرود
ظرف هارا به آشپزخانه بوردم و خودم داخل اوطاق خود رفتم
__ تصمیم داشتم تا امدن اورهان حمام کرده یکی از لباس های که برایم اورده بود را بپوشم
و کمی به خود برسم
چون درین دو هفته که اینجا استم شباهت کمی به یک روح دارم یکی از پنجابی های که برنگ سفید و سیاه بود با موره های شیشه یی از پاکتش بیرون کرده بطرف حمام رفتم ]]
با خیال راحت حمام کرده لباس را بر تن کردم و مقابل آینه که بر الماری وصل بود استاد شده و نظری بر خود انداختم
لباس کمی بر تنم بزرگ بود اما زیبایش باعث میشد بزرگ بودنش نادیده گرفته شود ذوق اورهان بود و مثل همیشه زیبا
چرخی دور خود زدم و در حال خشکیدن موهای سیاه و قات دارم که حال از کمرم دراز تر شده بودم
___ و شعر آهنگ ی که دیروز در موتر شنیده بودم را زمزمه میکردم
تو میرسی از آتش چشمان تو
یک شهر به هم میریزد
هر بار که میبینمت
از دیدنت آنگار دلم میریزد
من با تو پر از شوقم و در حیرت ام
ازین شب رویایی
حیرانم و حیرانم
ازین که تو چرا اینهمه زیبایی
من در تب و تاب....
__ با باز شدن درب اوطاق و دیدن چهره برزخی مادر اورهان در آینه نفس در سینه ام حبس شد و شعر یادم رفت
[[ آب دهنم را قورت داده صورتم را بسمتش برگشتاندم
که نیشخند معنا داری زد و گفت .:
(اوهووو بلبل خوش آواز اینجا را خیال کدام حرم سرا کردی ؟
ناخودآگاه دو قدم به عقب رفتم که در اوطاق را بسته به سمت من امد
__با هر قدم که نزدیکم میشد انگار ضمیر ناخوآگاه ام خبر از اتفاق ناگواری میداد سر تا پایم را با نگاه پر از نفرت نگاه کرده گفت :
( که با اورهان عروسی میکنی ؟
زبانم از ترس به کامم چسپیده بود
(فکر نکردی بسیار خیال خام میبافی ها؟ اورهان احمق است که دو هفته نشده خود را به مکر و دام تو انداخت سر من را که مار نگزیده که تورا لایق پسر یک دانه ام بیبینم | 22 |
| 13 | __ان کتاب را برایش هدیه دادم و او تا حال نزد خود دارش
(اورهااااان
(جانم ههه مگرمیشود گم اش کنم در این کتاب مهر انگشتان توست
لبخندم عمیق تر شد و لای کتاب را باز کردم او سرش را روی زانویم ماند و دراز کشید
(آی اورهاااان چی میکنی؟ بلند شو
(بان دگه دنیا سرم را مساج بته و برم شعرم بخان که به خاب هفت پادشاه برم
(اوهووو دگه کدام امر نداری پادشاه صایب هههه
(ههه نی نی فعلا همقدر کافیست. میدانی دنیا
چی ره ؟
(این که در تمام این سال ها حتی یک شب ام درست نخوابیدیم چون صدای تو نبود که چون لالایی به گوشم بنشیند
لبخند زدم و گفتم:
(ازین بعد هر شب برت شعر میگویم و تو بخاب درست است ؟
(نیکی و پرسش هههه
__ دیر وقت بود
نه شعری خوانده بودم نه داستانی
و بناً احساس میکردم صدایم دگر دلنواز نیست
البته این که آوازم دلنواز بود یا نه فقط اورهان مرا متوجه آن کرده بود و میگفت آرامش خاصی را در آوازم حس میکرد
شروع کردم به سرودن شعر:
ازهمه کس گذر کنم از تو گذر نمیشود
مشکل تو وفای من مشکل من جفای تو
کن نظری که تشنه ام بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس جز رخ دلربای تو
جان من و جهان من روی سپید تو شده
عاقبتم چنین شود مرگ من و بقای تو
از تو براید دلم هر نفس و تنفسی
من نروم ز کوه تو تا که شوم فنای تو
دست ز تو نمیکشم تا که وصال من دهی
هر چی کنی بکن به من راضیم از رضای تو
_> شعر های زیادی سرودم و با دست چپم موهای نرم و موجی اورهان را نوازش میکردم
وقتی نظرم به چهره اش افتاد چون طفل خورد آرام و معصوم خابیده بود و نفس های سنگین میکشید
اولین بار بود اورا در حال خابیدن میبینم
__ چهره اش از هر زمانی زیباتر شده بود نور مهتاب از پنجره اوطاق میامد و صورت ماه اورهان را ماه تر کرده بود آرام بر موهایش بوسه زده
__ روجایی را از روی تخت گرفته بر رویش کشیدم و خودم در همان حالت که او روی زانو هایم به خاب رفته بود
بالشی زیر سرم گذاشته خود را دراز کردم و
نفهمیدم چوقت به عالم خواب پیوستم
.... | 21 |
| 14 | که اورهان با اعتراض گفت :
(جااان لالا یادت ندادن اول در بزنی بعد داخل شوی
(وااای میبخشین لالا جان بخدا من چیزی ندیدم
از جایم بلند شدم و از اورهان فاصله گرفتم
[[ که فرحناز نزدیک امده بعد از نگاه مملو از لبخند به من رو به اورهان گفت :
(برایت قهوه اوردم
(دستت درد نکنه تشکر
(خاهش میکنم خب راستی ؟
نگاه اورهان به او افتاد و گفت:
(چی ؟
(امم یعنی میگم چیوقت قرار است بخیر نقل بخوریم
اورهان نیم خیز شد و نگاهی برصورت رنگ پریده ام انداخت و گفت :
(به امی زودی بخیر حالی ام برو ام خودت اماده شو و ام به دنیا یک چپن بده بازار میرویم
فرحناز دستانش را بر گردن اورهان حلقه کرده بوسه عمیق از گونه اش گرفت و گفت :
(خدا نیک و مبارک کند انشالله خوشبخت شوید لالا جانم
(هههه دیوانه آمین سلامت باشی
°°
من در تب و تاب توهم
خانه خراب توام
من من دیوانه و عاشق
ای. تو همه ی جان من
نیمه ی پنهان من
جان تو و جان یک عاشق
من عاشقتم تا ابد دور شود چشم بد
از تو و دنیای من و تو
ای یار الهی فقط کم نشود سایه ات
از شب روز. های من و تو
سوگند به لبخند تو
دل من بند تو
ای مهربان
تو جان بخاه
ای تو همه ی خاهشم
تویی آرامشم ای مهربان
تو جان بخدا
آهنگ زیبا و عاشقانه ی بود که از موبایل اورهان در اسپیکر موتر پخش میشد و با لمس و نوازش دستانم توسطدست های اورهان و نگاه های گاه و بیگاه ما به هم با تمام زیبایی اش تمام شد __
[[نمیدانم امروز چی روزی بود
از خوشی بر لباس نمیگنجیدم و لبخند از لبم نمیرفت
روزی که با اشک آغاز و با لبخند پایان یافت __
واقعیت ما آنسان ها به اندازه سر سوزن ام از قلم قلم زن و تقدیر الهی اگاه نیستیم )) و بدون اندک تصور ما تمام مقررات و برنامه های خداوند در وقت و زمان معیین اش کنار هم چیده میشود
به نظر من ما فقط بازیگر استیم و دایرکتی زندگی را خداوند میکند
هنوز باورم نمیشد فیاض راضی به ازدواج ما شده باشد اماشاید به گفته اورهان معجزه ی عشق است
که دل ناشادم را شاد میکند 》
با اورهان و فرحناز لباس نکاح چله و طلا را خریدیم
و دوباره به سوی خانه امدیم {{
__ غذای شب را برای اولین بار در کنار فامیل سه نفری اورهان شان میل کردم فرحناز و اورهان خیلی خوشحال بودند میگفتند و میخندیدن
اما مادرش
فقط نگاه میکرد بر چهره من و خوشی های اورهان __
بعد از غذا ظروف را با فرحناز به مطبخ بردیم
و هر دو با هم شستیم چون امروز نوبت کارهای خانه از فرحناز بود ]]
در هنگام بیرون شدن از آشپزخانه چشمم بر قامت سمیع افتاد و تازه پیشنهاد فرارش بیادم امد
اما دگر مهم نبود __
از زیر نگاه سنگینش رد شده به سمت اوطاقم میرفتم که دست ی محکم بازویم را بسمت خود کشید چیغ کشیدم
《 دست دگرش بر دهانم قرار گرفت و در مقابل چشمانم
دو چشم سیاه و خمار اورهان نمایان شد
(هیش چیغ نزن دنیا چرا حقدر شیشک شدی ؟
دستش را از دهنم پس زده و نفس عمیق گرفته گفتم :
(تو چی بلا استی ترساندیم
(ههه میبخشی نفهمیدم دختر جنرال ابراهیم حقدر ترسو است
چشمانم را در حدقه دور دادم که دستم را با دنبال خودش بسمت اوطاق اش کشید
و درب اوطاق را باز کرده داخل بوردیم __
(اورهاااان مرا چرا اینجه اوردی ؟
بروی تخت سفید رنگش نشست و گفت :
(بخاطر که میخاهم برایم نغمه سرایی کنی
اوفی کشیده گفتم :
(باز شروع کردی اورهان من خیلی خسته استم میرم بخابم
تا میخاستم برم دستم را بطرف خودش کشید و بر روی پاهای نشاند و گفت :
(خیلی سخت سر شدی دنیا اما تو که میدانی من رام کردنت. را بلد استم
دستانم را بر گردنش حلقه کرده گفتم :
(از رام شدن خبری نیست اورهان خان اینجا امر امر من است
(هههههه چرا مثل قومندان ها حرف میزنی دختررر؟
(ههههه خب بلخره دختر جنرال گفتی مه ام امتو حرف زدم
گونه ام را میان انگشتانش کشید و گفت :
(نمیدانی با این همه ناز آخر به کشتن میتیم
چشمانم را گرد کرده بطرفش دیدم که با انگشت دستانش شمارش کرده گفت :
(شماره نمیدادم 'دادم
لت و کوب نمیکردم' کردم
دختر مردم را در رستورانت ها نمی بوردم' که بوردم
دختر مردم را فرار نمیدادم 'دادم
فراق و درد و اشک نریخته بودم' که ریختم
و هااا التماسم کردم بخاطرت دگه بگو هههه__
(ها ها دگه خوب است آرمان چیزی بر دلت نماند
(جز تو که بخیر به تو ام برسم
سرم را بر سرش تکیه داده گفتم( انشالله
نگاه خیره اش را بر صورتم انداخت و گفت :
(برم شعر میگویی
به چشمانش دیده گفتم (هاا چرا نی
بلند شد
بروی تخت اش نشستم
__ کتاب را از الماری اش بیرون کرده بسمت من گرفت وقتی پشت آن کتاب را دیدم همان کتابی آبی رنگ بود که در اولین دیدار ما یک شعر اش را برای اورهان خانده بودم | 20 |
| 15 | __ فرحناز مرا بر اوطاق خودش بورد اوطاق زیبا و با نظمی بود و برایم صبحانه اورد
اما دریغ از یک لقمه
اصلا دلی نمانده بود و از استرس بیش از حد تمام تنم میلرزید احساس میکردم در دلم چیزی فراتر از سیر و سرکه میجوشد
ساعت ها پشت ام گذشت فرحناز درمقابلم نشسته به سویم خیلی دقیق میدید]]
تا که لب به سخن تر کرده گفت :
(اورهان را زیاد دوست داری ؟
گونه هایم سرخ و داغ شد و سرم را پاین انداخته با انگشتانم بازی میکردم
که خنده ی زیبای کرد و گفت :
(ههه چرا حال میشرمی مه به تو حق میتم برادر من بسیار زیبا است خداوند عمر طولانی برش بدهد
نگاهم را به او انداختم و گفتم :
آمین تو ام خیلی زیبا استی
ایبار دوباره خندید{ در کل دختر خنده روی و صبوری بود و از روز که به خانه شان امدم هیچ خشمی از او ندیدم وبا خیلی شیرین زبانی گفت :
(نی من و برادر خدابیامرزم از اورهان کرده بدرنگ بودیم ههه
لبخند زدم و ادامه داد
(تشویش نکن دنیا جان اورهان اجازه نمیدهد یکبار دگر از او جدا شوی او تورا دوست دارد
لبخند کمرنگ زدم
__ که همان لحظه درب اوطاق باز شد
و قد رسای اورهان به چهار چوب دل نمایان
حس میکردم از من میخاهد اماده ی رفتن شوم
《 اما با لبخند زیبای سر تا پایم را از نظرگذراند و به فرحنناز گفت :
(جگر لالایش یک گیلاس قهوه برم آماده کو
(چشم لالا جان
همین که فرحناز بیرون شد زبان باز کردم و گفتم :
(چی شد اورهان فیاض ...
(راضی اش کردم ههه
با تحجب به او دیدم که بروی تخت فرحناز دراز کشیده دستش را روی چشمانش گذاشت و گفت
مرا ام اورهان خان گفتن هرگز اجازه نمیدادم تورا با خودش ببرد
دهانم از تحجب زیاد باز و بسته میشد اما اورهان خیلی ریلکس گفت :
(بیا اینجه
دست و دلم به لرزه افتاد و با لکنت گفتم :
(چرا واضع حرف نمیزنی ؟
(خو بیا که بگویم برت
با قدم های لرزان و قلب لرزان تر نزدیکش رفته در گوشه تخت نشستم که نیم خیز شد و بازویم را گرفته به سمت خود کشیدم __
هینی از بین لبانم از ترس خارج شد و همزمان در آغوشش پرت شدم گفتم
(او اورهان کسی نبیند حرف جور ....
انگشتش را بر لبم ماند و گفت :
(هیششش کس دگر حق ندارد دباره ما حرف بد بزند قرار است تا ابد از مه شوی
__ دستم را روی سینه اش ماندم و تا میخاستم بلند شوم که دست اش را برکمرم حلقه زده گفت :
(چی عروس زیبای شوی تو
رنگ از رخم پرید و قلب شروع کرد بر طبل زدن و تقلا بر جدا شدن از او را داشتم ما موفق نمیشدم چشمانم را پاین کرده بودم و نمیتوانستم ازین زاویه بر او بیبنم 》
دست دیگرش را نوازش وار بر صورتم کشید و گفت :
(دنیااا
(اهمم
(میفهمی در این سه سال همیش بدنبال معجزه ی عشق که گفته بودی میگشتم اما تازه امروز فهمیدم معجزه ی عشق یعنی چی
با تحجب به چشمان برق دارش دیدم که ادامه داد :
(برای فیاض گفتم بدون تو زندگی برایم حرام استم گفتم تمام خوشی های زندگی را فقط در وجود تو میابم
هینی گفته با مشت بر سینه اش کوبیدم و گفتم :
(چی میگی تو اورهان
(هههه چرااا ؟ نترس نترس ازین نگفتم که خواهرش مرا چطور در دام خود انداخته
گوشه لبم را میان دندان فشرده و گفتم :
(خب چی گفت ؟
(به نکاح مان رضایت داد سه روز بعد بخیر تمام و کمال اضهان من میشویی خانم جان
با عجله از او فاصله گرفته بر سرتخت نشسته و گفتم :
(چیییی ؟
ازتحجب کم بود شاخ بکشم اما اورهان لبخند جذاب و پیروز مندانه ی زد و گفت :
(خب بگو بیبینم این معجزه ی عشق نیست چی است هاا؟
(اما اورهان
(اما او اگر ندارد وقتی خدا بخواهد دو عاشق بیچاره را به هم برساند همین میشود دگر هههه
دوباره بازویم را کشید دوباره برروی تنش افتادم ا و گفت :
(اما تو هنوزم از شوهرت فرار میکنی خانم جان
(ههه نی اما باورش خیلی سخت است
(سخت نیست تا چشم باز کنی دوتا دخترک شیرین مثل خودت در بغلم است
خنده بلند کرده و گفتم :
(هههه اورهان من چی میگویم تو چی میگویی من باور نمیتوانم یعنی.. یعنی حقدرزود فیاص را راضی کردی ؟
(ها دگه بیبین مرا دست کم میگیری ههه
شصت اش را بر لبم نوازش وار کشید و گفت
(هر روز بیشتر از دیروز بردلم مینشینی
/_نفس ام به شمارش افتاده بود و نمیدانستم در خاب استم یا خیال فقط به اورهان چشم دوخته بودم که با عالم از عشق و لبخند جذابی با تحسین نگاهم میکرد
__
سرش را نزدیکم کرده گونه ام را بوسید نفس عمیق گرفت و اینبار لبان اش را نزدیک لبانم کرد
و تا میخاست فاصله را تمام کند درب اوطاق با شدت باز شد
》و یک قد از جا پریدم
چشمم به فرحناز افتاد که با چشمان گرد شده به ما میدید
{{ از شرم چون شمع آب شدم و رنگ باختم | 20 |
| 16 | (قبلا تمام حرف هارا با مامایت گفتیم حق نداری دنیا را ببری
نگاه خشمگین فیاض به صورت او افتاد و دوباره صدایش را روی سرش اندخته گفت :
(بد کردی بی ناموس تو کی استی ها ؟ مه به بردن خواهرم ازی خراب شده امدیم و پدرت ام نمیتوانه مانع ام شود
و دستش را روی سینه اورهان مانده به عقب تیله کردیش
__ که اینبار کم بود بر زمین بیفتد که کاکا اش از بازویش گرفت و مانع اش شده با صدای نسبتا بلندی گفت :
(چی گپ است سرت فیاض خان در ای گل صبح حویلی را به سرت برداشتی
فیاض تا چیزی بگوید اورهان گفت :
(کاکا جان مسله ره خودم حل میکنم
فیاض: ( کدام مسله ره ها مه خواهر م را گرفته میرم بیبین به چی حال انداختینش واقعیت که بیغیرت چون تو در عمر ندیده بودم اورهان
کاکای اورهان. :( بسسسس کن دگه فیاض ما در محکمه با مامایت و او بچه قیس کل گپ تمام کردیم و خواهرت را ام به بد گرفتیم تو حق نداری ببریش برو از هر کس نمیپرسی بپرس دختری که به بد گرفته شد قرار نیست نه جای برود و نه کس به دنبالش بیاید و فقط امر صاحبش را اطاعت میکند
___چقدر بدبخت خود را حس میکردم
که در کشوری چون افغانستان بدنیا امده بودم قرار بود تا آخر عمر با زندگیم بازی شود
ایبار فیاص از کوره برامد و با صورت سرخ شده و خشم غرید
(بی غیرت نامرد اسمت ام مرد ماندی تو اصلا مسلمان استی یا نی بیا امی لحظه مره قصاص کو اما من اجازه نمیدهم زندگی خواهر یکدانیم را نابود کنید
اینباربند دستم را اسیر دستان اش کرد و به دنبال خود کشیدم __
دروغ چرا فقط پاهایم دنبال او میرفت اما دلم همان جا بود و در دل به خدای خود التماس میکردم پایان داستان را ایرقم ننویسد __
از او میخواستم اورهان اجازه ندهد تا دوباره بین ما فاصله بیفتد که شاید خداوند بعضی اوقات زود تر از حد تصور دعای مارا میشنود ]]
دوباره اورهان سد راه مان شد و دستم را از دست فیاض بزور رها کرد و گفت :
(فیاض گفتم دنیا را جای نمیبری
(میبرم پس شو بی..
(فقط چند کلمه به خوبی حرف میزنیم اگر قبولم نکردی من به تو ام کار ندارم و خواهرت را ببر
(حه دگر کدام امر نداری بیادر زاده قومندان پس شو از دم راهم بی غیرت
__اورهان فقط تقلا به این داشت که مانع فیاض شود
اما فیاض نمیخواست تسلیم شود و دوباره دستم را کشیده به طرف درب حویلی میبرد که این بار دو افراد کاکای اورهان دم راه مان استاد شدن و گفتن :
(کجاااا فیاض خان بی اجازه داخل شدی بی اجازه ام میبرایی؟
فیاض خنده ی عصبی کرد و گفت
(ههههههههههعه حال مه از تو و او قومندان لوده ات اجازه بگیرم ها بنظرم مرا نشناختید
صدای اورهان امد و گفت :
(فیاض بیبین خاهش کردن را دوست ندارم اما نمیتوانم بگذارم دنیا را ببری بناً خاهش میکنم فقط یکبار به حرف هایم گوش کن
(حرف به گفتن نمانده من هزار دفه گفتم او بیادر لندغرت را من نگشتیم تو گوش دادی هااا ؟
اورهان چشمانش را محکم روی هم قرار داد هزار چاقوو میزدی یک قطره خون اش نمیامد گویی با بردن من تمام زندگی اش را میبرند
و گفت :
(او قضیه بنطر من بسته شده لطفا تورا به خاک پدرت قسم میتم فیاض یک بار شده گوش کن
عقده ی گلویم هر لحظه بیشتر میشد و با چشمان پر از عشق و پر از اشک و ناراحتی به اورهان مغرور ی میدیدم که در تمام عمرش به کس خاهش و التماس نمیکرد اما حالا...》
{{ نگاه فیاض ایبار بر من افتاد که چشمانم را بر زمین دوختم نمیتوانستم به او بیبینم چون مطمعین بودم از چشمانم غم میبارد
《غم دوباره جدا شدن از اورهان 》
گرچی جز من و اورهان هیچ کس نمیدانست ما سالهاست فراق کشیدیم اما بلاخره برادرم بود
و هر دو از یک خون و ریشه بودیم __
(دنیااا
با صدای اورهان که بغض در انجره اش نشسته بود نفسم حبس شد که گفت :
(برو داخل
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و با قدم های لرزان و آینده ی نامعلوم داخل دهلیز شدم /
تمام زنان این خانه دم در استاد بودن اما تا نگاهم به مادر اورهان افتاد دست و پاهایم بر لرزه افتاد
بر خلاف تصور من فرحناز نزدیکم امد و گفت:
(چی شد دنیا جان تو خوبستی ؟
__اما صدا مادر اورهان بر سر زخم های دلم نمک پاشید
(ههه میخاستن ببرنش دخترک بیحیا نرفت آخر اونجا که اورهان نیست تا برایش عشوه بریزد
چشمانم از حدقه بیرون شد که فرحناز صورتش را بسمت مادرش کرده گفت :
(مادر بس کن لطفا
چشمانش را در حدقه دور داد و از آنجا رفت
در بین ان خانم ها__
《 یک دختر زیبا با چشمان و موهای سیاه در حالیکه پنجابی قهویی رنگ بر تن داشت بر من با نگاه های تمسخر آمیزی نگاه میکرد
ندانستم چرا چون او دختر را تا حال اینجا ندیده بودم
....
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: هم
رومان_ یار مسافر
قسمت_ پانزده
نویسنده_ سما ابراهیمی
ناشر Reshad | 26 |
| 17 | (خب در آن پاکت دگه چی است
پاکت را بسوی من گرفت و گفت :
(بعضی خوارکی برایت گرفتم
نظری به داخل پاکت انداختم و توجه ام را پله ی جواری جلب کرد
و لبخند بر لبانم نشست و گفتم :
(واااای اورهان پله ام اوردی ؟
(ههه دختر دیوانه هنوزم خوش داری
به عادت همیشه پاکت پله را بیرون کشیده و مشتم را از آن پر کردم و یک دانه به دهنم مینداختم
امروز بطور ناخودآگاه خوشحال بودم __
شایدم تمام این مهربانی های مرد زندگیم مسبب خوشحالی من بود
(خب دنیا خانوم
(جانممم
با تحجب نگاهم کرد که خودم خجالت کشیده سرم را پاین انداختم که قهقه ی زد و گفت:
(فدای جان گفتنت خانم جان
صدایت میکنم با عشق
جوابم میدهی باجان
همین جان گفتنت جانم
هوایی میکند دل را
__فقط خودم و خدایم میفهمد از شنیدن صدای گیرایش در موقع شعر سرودن برایم چی حسی میداشته باشم
لبخند آرام زدم که گفت :
(میخاهی فلم بیبینیم و پله ام بخوریم
(ها چرا نی
لبخند زد و گفت:( درست است پس بیا
موبایلش را از جیب بیرون کرده اول بر حالت پرواز زد
بعد گفت :
(یک فلم جدید دانلود کردیم همان را میبینیم درست است
(درست است
(پس بیا کنارم بشین
به کنارش با فاصله نشستم و فلم را پلی کرد
فلم نسبتا زیبا و عاشقانه ی را با هم دیدیم__
وقتی تمام شد خمازه ی کشیدم که نگاهی به صورتم انداخت و گفت :
(خسته شدی ؟
(نخیر بسیار یک فلم زببا بود
(اما نه به زیبایی تو
دوباره لبخند مهمان لبانم شد و گفتم :
(باز رومانتیک شدی اورهان
ههه
(با تو فقط میچسپد رفتن تا به قعر عاشقی
ورنه در باب هوس بازی که آدم قحط نیست
(ههه شاعرم شدی ؟
(ها مگر میشود چشم مست تو را بیبینم و شاعر نشوم
لبخندم عمیق تر شد و گفت:
(ههه من بروم به فرحناز میگم برت غذا بیارد که استراحت کنی
سری تکان دادم که بلند شد و میخاست به طرف در برود که گفتم
(اوررهان
(جانم
از جایم بلند شده و گفتم :
(تشکرر بخاطر همه چیز
لبخند زد و گفت :
(گفتم که قابلت را ندارد نفس اورهان
بوسه از گونه ام گرفت لبخند زدو گفت :
(ای هم به خاطر که منت دارم نباشی
(هههه درست است
با خنده از اوطاق بیرون شد
حالت وصف نشدنی داشتم
با او بودن به تمام دنیا می آرزید
لبخند از لبم پس نمیشد و در دلم کیلو کیلو قند آب میشد لباس های که اورده بود یک یکی تماشا کرده منظم در الماری ماندم
فرحناز برایم غذای شب را اورد اورا خورده به خاب رفتم
...
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: رومان یار مسافر
قسمت. چهارده
نویسنده سما ابراهیمی
ناشر Reshad
___ شب با عالم از عشق و خوشی سر به بالین گذاشتم
اما افسوس که دنیا با من سر سازگاری ندارد ]]
{{ صبح وقت با صدای شدید در که در اثر لگد های شخصی به هم کوبیده میشد یک قد از جایم پریدم
__ ضربان قلبم از ترس بالا میرفت با عجله چادر به سر کردم
معلوم نبود کی انقدر محکم در را میزند که صدایش حتی تا منزل سه میامد }}
نتوانستم در اوطاق بمانم به دهلیز رفتم که اورهان با عجله بطرف زینه ها دوید به دنبالش رفتم
و همین که به حویلی رسیدیم
__ با چهره غضب ناک و به خون نشسته ی فیاض مقابل شدم
《 چقدر دلم برایش تنگ شده بود در این یک ماه که در زندان بود ریش و موهایش بلند تر شده و چهره خسته ی به خود گرفته بود دگر از آن پسر استایلی و سفید چهره خبری نبود
پژمرده و خمیده تر از همیشه __
اما اما اما تا نگاهش بر من افتاد خون در رگ هایم خشکید
افراد کاکای اورهان مانع داخل آمدنش میشدند
اورهان نگاهی به من انداخت و گفت :
(دنیا داخل بروو
(او اورهان
بازویم را تیله کرده میخاست داخل بفرصتیم
(گفتم...
تا حرفش تکمیل شود صدای فیاض به جایش میخکوبش کرد
(به خواهر مه دست نزن اووو بی غیرت
دست پاهایم به لرزه افتاد و با چشمان اشکی به اورهانی میدیدم که هنوزم کوشش به پنهان کردن من داشت 》
بازوی چپش محکم توسط فیاض کشیده شد که تعادلش را از دست داد
فیاض سیلی محکم به صورت اورهان زد که صورتش به یک طرف خم شد و با صدای بلند گفت :
(با هفت جد و آبادت بد کردی نامرد که پای یک دختر را وسط قضیه کشیدی
(آرام باش فیاض باهم حرف میز...
با محکم گرفتن یخن پیراهن اورهان توسط فیاض حرف در دهنش خشکید که گفت :
(مه همراه نامرد چون تو حرف نمیزنم بی غیرت
و محکم تیله کردیش که اورهان چند قدم عقب امد
اشک چشمم چون سیل میبارید و دستم به جای بند نبود __
بین دو سنگ آر مانده بودم
《یک سو برادرم توته دلم فیاض
《و یک سو عشق و امید زندیگیم اورهان
نگاه فیاض به سوی مه کشیده شد و به زخم های روی صورتم که در اثر ضرب و شتم مادر اورهان بود}}
چند قدم نزدیکم امد
اینبار اورهان سد راهش شده گفت : | 18 |
| 18 | ( یعنی هنوز معشوقت استم
اشک هایم جاری بود و قلبم به لرزه افتاده بود
__مگر غیر ازین بود او نه تنها معشوق و یار بلکه تنها درمان دلم بود
چشمانم را به زمین دوختم که دستش را به زنخم بورده سرم را بلند کرد و به چشمان اشکی ام دیده لبخند آرام زد و گفت:
(تو نمیدانی دنیا چقدر به چی اندازه دوستت دارم
》 و فقط همین یک جمله کافی بود تا هق هق کنم
سرم را روی سینه اش ماندم و اشک هایم به ثانیه نکشیده پیراهنش را تر کرد
موهایم را از روی چادر نوازش داد گفت :
(بسس کن دگه میفهمی تحمل دیدن اشک هایت را ندارم
سرم را بلند کرده به او دیدم و گفتم :
(با اینکه میفهمی از همان روز که تورا دیدم دلیل تمام خنده ها و اشک هایم تواستی چرا اینکار را کردی اورهان چرا تمام تصوراتم را درباره خودت به خاک یکسان کردی
(چون دیگر کاسه صبرم از دوریت لبریز شده بود چون نمیخواستم هیچ بی پدر به تو حتی نگاه کند چون تو فقط مال مه و عشق مه استی و هیچ بنی بشری به تو حق ندارد
اشک هایم را با دستانش پاک کرد و
صورتش را نزدیکم اورده آرام گونه ام را بوسید __
که همزمان ضربان قلبم بالای صد شد دست و دلم لرزید و گونه هایم سرخ و داغ شدن آرام به پیش گوشم شعری زمزمه کرد :
بیایی دل کنم نذر لقایت
بگردانم به سر درد و بلایت
میان پرده های چشم هایم
تماشا خانه ی سازم برایت
و گونه اش را بر گونه ام کشیده ازم فاصله گرفت
به چشمان نیمه بازم نگاهی کرد و نفس عمیق کشید و گفت
(صبحانه ات رابخور که بازار برویم
با تحجب به او دیدم و گفتم :
(بازار چرا ؟
سرش را روی شانه ام ماند و گفت :
(چند دست لباس برایت بگیریم
__نگاه او خیره به صورت من بود و همیک باعث میشد
بر تنم عرق بنشیند و معذب باشم
و با لکنت گفتم
( ض ر ضرور ن یست
(چرا در خانه دلتنگ میشوی بیا برویم
(نخیر مه خوب نیستم بهتر است در خانه بمانم
و از او فاصله گرفته بطرف دگه اوطاق رفتم
گفت:( درست است پس من میروم و برایت لباس میاورم دگه چیزی ضرورت نداری ؟
(نخیرر
نگاه عمیق و کوتاه بر من انداخته با کلمه (خداحافظ از اوطاق بیرون شد
نفس عمیقی گرفتم
__هنوز عطرش در فضای اوطاق بود و به آسانی نمیرفت
دستم را روی گونه ام گذاشته لبخند زدم
گیلاس شیر را با خرما نوشیدم اما از بوردن ظرفش به آشپزخانه میترسیدم ]]
چون مطمعین بودم دشمنی مادر اورهان نظر به رفتار دیشب اورهان بدتر شده بود
بنابراین در خانه ماندن را ترجیع دادم __
اصلا سرگرمی نداشتم و خیلی خسته شده بودم
با خود گفتم
[احمق شدم که با اورهان بازار نرفتم
ورنه حالی خیلی خوش خواهد میگذشت حیف
از بیکاری زیاد به در و دیوار میدیدم تازه فهمیده بود کار کردن هر روزم چقدر خوب بود
__ اما جالب اینجا بود که امروز تقریبا عصر شد اما مادر اورهان به سراغم نیامد
چند دقیقه دراز کشیدم و نفهمیدم چوقت خابم بورد که دروازه تق تق شد
با وحشت از خاب بیدار شدم و مطمعین بودم
مادر اورهان است
[[با عجله چادر بسر کردم و در حالی که از ترس اندامم میلرزید گفتم
(کیست ؟
اما با شنیدن صدای گیرا اوراان که گفت (مه استم آرام گرفتم و در را گشودم
با لبخند زیبای نگاهم کرد و گفت :
(خاب بودی خانم زیبایم ؟
__ازین که مثل سابق به خودش تعلقم میداد در دلم قند آب شد و با ناز گفتم
(خابم بورد چرا دیر کردی؟
لبخندش تبدیل به قهقه شد و داخل آمدا خریطه هارا روی زمین ماند و گفت :
(یعنی آن دل کوچک تو ام برای ما تنگ میشود هاا؟
دروغ چرا اینبار شرمیدم و سرم را پاین انداخته در حال که با انگشتان دستم بازی میکردم گفتم :
(نخیررر اصلا هم
لبخند آرام زد و گفت :
(دروغ گفتن ام فن و هنر میخاهید که تو بلد نیستی دنیا من هههه
چشمانم را در حدقه دور داده لبخند زدم که نگاه خیره ی به من انداخت و گفت :
(اورهان فدای ناز خندیدنت نمیدانی چقدر دلم تنگ خنده هایت است
دلم برای این حرفش ضعف رفت و زود روی زمین نشستم
__ تا در مقابل چشمان او ضعف نرم و زیر نگاه سنگینش گفتم :
(خب چی آوردی ؟
(ههههه هنوزم در حرف تیر کردن نفر اول استی دنیا
خنده ام را بزور قورت داده و گفتم :
(تیر کردن چی میگویی یا من دوباره خاب شوم ؟
(ههه نی نی میگم
تمام محتویات دوخریطه را بر زمین ریخت
__از لباس و چادر گرفته تا لوازم آرایشی و حتی عطر تماما بود
《سه دست پنجابی و یکی پیراهن دراز
《بود با رنگ ها و شکل های بی نظیر
ذوق بچگانه داشتم و با شوق به تمام آنها بارها میدیدم
اما اورهان فقط دست هایش را بغل کرده به من خیره شده بود و هیچی نمیگفت
انگشتان دستم را بصدا در اورده از خیالات بیرونش کردم و گفتم: | 17 |
| 19 | آرام با سر انگشتش گوشه ی لبم را که زخم بود نوازش کرد که آخم بلند شد
آهی عمیق کشید و گفت
درد دارد ؟
با چشمان اشکی گفتم
ها خیلی زیاد
با پنبه ی پاک مرحم گرفته به زخم لبم زد و نگاهش را بر اجزای صورتم میچرخاند
__
اورهان در پیش نگاه های خیره من بسته ی کمک های اولیه را بست و از اوطاق بیرون شد
چند لحظه بعد با گیلاس آب و دوای مسکن برگشت آن را خوردم
اورهان در حال که به زمین چشم دوخته بود گفت :
(دنیا من از تو بابت رویه مادرم معذرت میخاهم میفهمم درد زیاد داری دوا خوردی بهتر است کمی استراحت کنی تا درد بدنت آرام شود
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم
اورهان از اوطاق بیرون شد و من با بدبختی دراز کشیده کمپل را بر سر خود انداختم __
《جالب بود مادرش درد میدهد و پسرش درمان میکند》
شاید درد بدنم با خواب فراموش میشد اما درد قلبم چی
{{ سال ها بود
قلبم بطور عجیبی درد داشت و من در درمان او ناکام میماندم چون معلوم نبود با چی درمان میشود
__ شاید با اندکی خوشی یا با اندکی آرامی
که روزگار انها را بر من حرام کرده بود))
چشمانم از تاثیر دارو که خورده بودم بسته شد و به خواب عمیق رفتم
**
وقتی بیدار شدم صبح شده بود و آفتاب از پنجره کوچک به اوطاق میتابید
درد ام کم شده بود از جا بلند شده بطرف حمام رفتم و صورت ام را شسته لباسم را با پیراهن دراز کریمی رنگ که گل های مقبول بنفش داشت و فرحناز برایم داده بود تبدیل کردم __
فقط دو جوره لباس داشتم و به نوبت میپوشیدم
نمیخاستم بیرون از اوطاق بروم چون هنوز وحشت دیروز در وجودم باقی بود __
و دیگر تصمیم داشتم به هیچ کاری دست نزنم تا حالم خوب شود اما بازم از مادر اورهان و اینکه با تمام این حال خرابم مجبورم کند کارها انجام بدهم میترسیدم
__
__ بر سر طاقچه خورد نشستم و از پنجره به آسمان بلند و آبی رنگ نگاه میکردم
《 پرواز کبوتر های سفید رنگ که به شکل گروهی بدور جال صاحب شان میگشتند زیبای آسمان را چندین برابر میکرد
{{ شاید حال من و آن پرنده ها یکی بود
هر دو در قید آدم های ظالم ی بودیم که زندگی مان را
به بازی گرفته بودند __
((و تنها یک چیز باعث زنده ماندن مان میشد
از من اورهان
و از آنها پرواز کردن گاه و بیگاه شان __
دلم تنگ شده بود برای تمام روز های که من هم آزادی داشتم
شاید هر چیزی تاوانی دارد
و تاوان عشق ما این انتقام بود
[[انتقام که به ناحق در بین ما فاصله افکند و دل های مارا در مسیر دیگری قرار داد
....
[۹/۹, ۰۶:۵۷] 💐: رومان_. یار مسافر
قسمت_ سیزدهم
ناشر Reshad
《 درهمین فکر ها و به پای تماشای آسمان آبی رنگ نشسته بودم
که درب اوطاق توسط اورهان باز شد
با دیدنم لبخند بر پهنای صورت زد و نزدیک امده گفت:
(صبحت بخیر دنیا جانم
از سر طاقچه پایین امده و نگاهم را به زمین دوختم و گفتم :
(از خودتم
(درد ات کم تر شده ؟
(ها خوبست
پتنوس به دست داشته اش را بر زمین گذاشت و گفت :
(برایت صبحانه اوردم شیر تازه است بخور کمی حالت بهتر شود
(تشکر اما اشتها ندارم
(دنیا خاهش میکنم باخودت اینتور نکن
نگاه بدی به او انداخته گفتم :
(پس تو بگو چیکار کنم هاا؟ بیبین اورهان خودت میدانی هر چی میکشم از دست تو است
نفس عمیق گرفت و گفت :
(میدانم اما بخدا قسم مجبورم کردی دنیا اصلا تحمل اینکه با کسی دگر باشی را ندارم روزی که گفتن با آن قیس احمق فرار کردی حتی تصورش را کرده نمیتوانی چی حس داشتم
با تحجب و چشمان گرد شده به او دیدم
که چنک به موهای سیاه و موجی اش کشید و ادامه داد :
(دگر چاره ی برایم نمانده بودی عهد شکن استی دنیا روز که به قصد رفتن باتو خداحافظی کردن به یاد داری آن روز وعده وفا دادی اما عهدت راشکسته میخاستی با قیس باشی
دگر تحمل نداشتم و با آوازبلند گفتم :
(آن که عهد شکست تو بودی اورهان من نبودم دقیقا همان روز تو ام به من وعده دادی دوسال بعد برمیگردی وعده دادی خاستگاریم امده مرا از راه راست به خانه ات میاری تو عهد شکن نیستی ؟من استم ؟ هاا بگو بیبینم اصلا تو از دل من چی میدانی ازین که در این سه سال چی کشیدم
با قدم های آرام نزدیکم امد و گفت :
(پس قیس چی میخاست اگر تو همان دنیای من استی چرا با او فرار کردی
با اشک چشم و دل درد مند گفتم :
(قیس خاستگارم بود اما من همیش به آنها جواب رد میدادم چون چشم براه تو بودم با اینکه میدانستم قرار نیست توی سنگ دل بر وعده هایت وفا کنی اما نمیتوانستم جز تو به کسی به چشم معشوق بیبینم
و اتمام حرف مصادف شد با لبخند عمیق اورهان و دستم را کشید که در آغوشش افتادم تمام تنم گر گرفته و رنگم پرید دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت | 18 |
| 20 | [[ شاید هم انقدر در حقم ظلم شده بود
انقدر زمانه به من جفا کرده بود که دگر استادگی برایم معنی نداشت
__ این ساز روزگار بود که مرا قربانی کرد
باید هر طور شده بود میرقصیدم و تن میدادم به خورد شدن غرورم نزد این آدم های بی وجدان
اینبار دوباره نزدیکم امد وحشت سرا پای وجودم را فرا گرفته بود __
سیلی محکم به صورتم زد که نقش زمین شدم و گفت :
(تف به زات خراب تو دختر واقعا که لقمه ی حرام به دهنت کرده او پدر وطن فروشت
[[ دگر تحمل نداشتم به پدر خدابیامرزم توهین کند
با حال خراب و صورت خونی در مقابلش استاد شده گفتم
(بسسس کو دگه زن بی وجدان حرف دهنت را بفهم اگر فکر کردی به پدر مرده ام توهین میکنی و مه خاموش میمانم سخت در اشتباه استی ..
تا میخاستم بیشتر بگویم اینبار با مشت به صورتم کوبید که شوره ی خون را در دهنم حس کردم
[[ درست است که زن بود اما دست سنگینش هزار بار سنگین تر از یک مرد
شاید چون دلش سنگ بود و ترحمی در وجودش نبود
__
دوباره به زمین افتادم و هق هق ام بالا شد که لگد محکمی به پهلویم زد
(آخ از نهادم بلند شد و دلم اورهان را صدا میزد تا مرا از دست این زن خدا ناترس نجات بدهد
اما شاید از شانس من اورهان نبود یا اگر بود خود را قایم کرده بود تا مرا زجر کش کنن__
[[ زن ظالم با دو اانگشت گونه هایم را گرفته با صورت خشن سرم را بلند کرد و داد زد :
(اگر ای زبان درازت راکوتاه نکردم نامم خدیجه نباشد به خاک و خون میشانمت دخترک تا بفهمی پیش من تو و امسالت ارزش یک مگس را هم ندارید
و دوباره با لگد به جانم افتاد
__ ناله های از سر دردم بلند شد برای اولین بار بود لت میخوردم در خانه پدرم کسی نازک تر از گل برایم نگفته بود اما اینجا...
( ازبرای خدا رهایم کووو زن ظالم آخ
هق هق گریه میکردم
__ و او با لگد هایش به کمر و پهلو هایم میکوبید که صدای چیغ اورهان او را از لت کردن من و مرا از ناله و هق هق بازداشت
(ماااااادر
(چی میکنی تووو؟
نگاهم به اورهان که چشمانش همانند کاسه خون شده بود افتاد و با چهره نگران به سمتم امد و نگاهی به من انداخته کوشش بر بلند کردنم داشت
به مادر ظالم خود نگاه کرده گفت:
(تو چقدر بی وجدان استی مادر دختر را به چی روز انداختی از خدا بترس
هق هق میکردم و اشک هایم با خون سرم یکجا شده و بروی دامنم میچکید
مادر اورهان بسوی او دیده و با نفس نفس که از حلت ماندگی اش بود گفت :
(زبان درازی و نافرمانی میکند
اینبار اورهان در مقابل مادرش استاد شده گفت :
(بنظرم تو اورا با کنیز اشتباه گرفتی چطو همچین کاری کرده میتوانی کمی ترحم نداری
(اوهو حال بخاطر این دختر بی شرم با مادرت زبان بازی میکنی اورهان به همین روز کلانت کردم
و اشک ریخته به یکی از اوطاق ها داخل شد و در را محکم بسته کرد ]]
نفسم بالا نمیامد و درد امانم را بریده بود
نمیتوانستم استاد شوم چون کمرم نای حرکت را نداشت
اورهان دوباره نگاه نگرانش را بر من دوخت و با بغض گفت :
(دنیاااا بلند شده میتوانی ؟
به حال که میگریستم سرم را تکان دادم که نی
بر یک حرکت دست زیر پاهایم انداخت و مرا از زمین بلند کرد که چیغ کشیدم
اول به داخل حمام بورده صورتم خونی ام را با آب سرد و دستان گرمش شست
بعد دوباره بلندم کرده داخل همان اوطاق خودم بوردم و روی دوشک نشاندیم
__ در نگاهش خجالت و نگرانی یکجا بود و با دنیای از عشق به من میدید
اما من در حال خود بودم و از درد زیاد به خود میپیچیدم ))
با حجله بیرون رفت و زود امد بسته ی در دست داشت در مقابلم چهارزانو کرد
و پنبه را آغشته به الکل کرده نزدیک پیشانیم اورد که از سوزش صورتم جم شد
《 تمام تنم درد داشت و اشک چشمانم قط نمیشد
پیشانیم را بخاطر که نسوزد پف میکرد و بدین سبب نفس های گرمش به صورتم برخورد میکرد و مرا کاملا تحت تاثیر خودش میبرد
پیشانی ام را مرحم گذاشته با چسپ زخم بسته کرد
تقریبا دو انگشت پیشانیم باز شده بود و از آن خون میرفت که حالا با پانسمان خونش قط شد __
کنج لبم ام به حلت سیلی و مشت که نثارم شد زخم شده بود
اوهان خیلی نزدیکم بود و بوی عطرش مرا به عالم دیگری میبورد
نگاهش خیره به صورتم شد و آهسته گفت
(خداوند قلم پایم را میشکست که تورا تنها اینجا رها نمیکردم
__ چیزی نگفتم
من اصلا بر حال خود نبودم و دلم دوباره برای او میلرزید
《 کم کم ک حسهای سه سال پیش را دوباره تجربه میکردم همان حس های را که در این سه سال به کلی فراموش کرده بودم و دوباره تک تک شان را با اورهان تجربه میکردم
[[ چطو میشود عشق که در رگ رگ ات ریشه کرده نادیده بگیری شاید من اورا بخشیده بودم و دگر نفرتی وجود نداشت فقط کمی ازو قهر بودم و فقط اورا مسبب این همه مصیبت میدیدم __ | 16 |
