کلبه رمان سرا
Open in Telegram
سلام به چینل خود تان خوش آمدید شما میتوانید در این چینل کتاب های داستانی و رمان های افغانی دانلود و مطالعه خواهد کرد،شما نیز اگر از چینل خوش تان آمد دوست های تان ره دعوت کنید
Show more1 578
Subscribers
-224 hours
-67 days
-1930 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+4
in 0 channels
July '26
+64
in 1 channels
Get PRO
June '26
+95
in 1 channels
Get PRO
May '26
+51
in 0 channels
Get PRO
April '26
+47
in 0 channels
Get PRO
March '26
+57
in 1 channels
Get PRO
February '26
+49
in 1 channels
Get PRO
January '26
+69
in 1 channels
Get PRO
December '25
+73
in 0 channels
Get PRO
November '25
+61
in 0 channels
Get PRO
October '25
+101
in 0 channels
Get PRO
September '25
+80
in 0 channels
Get PRO
August '25
+67
in 1 channels
Get PRO
July '25
+68
in 0 channels
Get PRO
June '25
+46
in 0 channels
Get PRO
May '25
+67
in 0 channels
Get PRO
April '25
+67
in 0 channels
Get PRO
March '25
+109
in 0 channels
Get PRO
February '25
+110
in 0 channels
Get PRO
January '25
+97
in 0 channels
Get PRO
December '24
+123
in 0 channels
Get PRO
November '24
+93
in 0 channels
Get PRO
October '24
+155
in 0 channels
Get PRO
September '24
+125
in 0 channels
Get PRO
August '24
+142
in 0 channels
Get PRO
July '24
+176
in 0 channels
Get PRO
June '24
+111
in 0 channels
Get PRO
May '24
+159
in 0 channels
Get PRO
April '24
+83
in 0 channels
Get PRO
March '24
+105
in 0 channels
Get PRO
February '24
+108
in 0 channels
Get PRO
January '24
+100
in 13 channels
Get PRO
December '23
+89
in 36 channels
Get PRO
November '23
+132
in 39 channels
Get PRO
October '23
+63
in 1 channels
Get PRO
September '23
+89
in 0 channels
Get PRO
August '23
+92
in 0 channels
Get PRO
July '23
+101
in 0 channels
Get PRO
June '23
+76
in 0 channels
Get PRO
May '23
+92
in 0 channels
Get PRO
April '23
+89
in 0 channels
Get PRO
March '23
+82
in 0 channels
Get PRO
February '23
+77
in 0 channels
Get PRO
January '23
+158
in 0 channels
Get PRO
December '22
+96
in 0 channels
Get PRO
November '22
+60
in 0 channels
Get PRO
October '22
+124
in 0 channels
Get PRO
September '22
+45
in 0 channels
Get PRO
August '22
+22
in 0 channels
Get PRO
July '22
+49
in 0 channels
Get PRO
June '22
+36
in 0 channels
Get PRO
May '22
+24
in 0 channels
Get PRO
April '22
+54
in 0 channels
Get PRO
March '22
+48
in 0 channels
Get PRO
February '22
+66
in 0 channels
Get PRO
January '22
+100
in 0 channels
Get PRO
December '21
+345
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 01 August | +4 |
Channel Posts
«مجید اندکی خودش را به مبل نزدیک کرده میگوید»: _اینها که دلیل نمیشود خواهر گلم! برای نوشتن هیچگاهی دیر نیست، میدانی نویسندگانِ وجود داشتن که نویسندگی را در سالهای واپسین زندهگیِ شان آغاز کردن، بعضیهای دیگر هم با داشتن هزار رقم مشغله و مصروفیت، نوشتن را فراموش نمیکردند. من میدانم در وجود تو، نویسندهی خفته است که تا به اوج نرسد، آرام نمیگیرد!
«حرفهای مجید به یکباره ذهنم را خوشایند آرام میکند و پاسخ همه سؤالهایم را بیان.
راست میگوید، عطش نوشتن را گاهی باید در وقتش سیراب کرد.
دوباره از فکر درمیآیم و بر مجیدِ که خیره بر پنجره چایش را مینوشد، میگویم»:
_مجیدک نالایق…مدیونت شدم، با این حرفهایت مرا از منجلابِ ذهنیام بیرون کردی…خوب شد امروز اینجا آمدم و چایِ با تو نوشیدم، چایِ که ذهنم را باز کرد.
«مجید مفتخرانه دستی بر موهای خرمایی بلندِ روشنش کشیده، میگوید»:
_ما این هستیم دیگر چی فکر کردی..؟ یعنی من کتاب برای چی میخوانم..؟ برای اینکه وسیلهٔ هدایتت باشم و راه را برایت هموار کنم. قدرم را بدان ای دوست نادان من!
+خوب باشد، باشد کمی بگیر خود را! حالا یک چند تعریف کردم به آسمان بلند نشو. یادت باشد که من دو ماهِ از تو بزرگتر هستم و باید احترامم را بسیار نگهداری!
_درست است اولیا حضرت البته چرا که نی…ولی اگر بدنِ نحیفت نمیبود بیشتر تحویلت گرفته میتوانستم!
_اوه..اوه! دیگ به دیگ میگوید رویت سیاه. خودت را دیدی..؟! و در ضمن بدن من از تو کرده خیلی هم خوب است حداقل مُردنی نیستم!
«در پیِ حرفم هر دو به گونهای خوشایند قاهقاه میخندیم، که مجید گویا چیزی به یادش آمده باشد با هیجان میگوید»:
_نورمها…به نظرت از آخرین باری که در حق مردم شیطنت و شرارت کرده بودیم چقدر وقت میگذره..؟میدانی من خیلی دلم برای آن لحظاتِ تنگ شده که فغان مردم را میکشیدیم و کسی هم بالای ما خبر نمیشد! بیا برای تغییر حال و هوای ما دوباره پلانهای شوم خود را طرح ریزی کنیم، این جوانی که دیگر نمیآید…چی گفتی..؟!
«منم که گویا به همچین سخنی از سوی مجید نیاز داشتم، با لبخندی شیطانیِ که بسویش میزنم پاسخم را میگویم و یاد نوجوانیِ میافتم که در دامنهٔ شب مردم را با شالهای سیاهِ که بر سر میکردیم میترساندیم و از بس شیطان بلا بودیم، حتی پولیس شهر نیز موفق بر شناسایی ما نشده بود! از هزاران مردمآزاری دیگر که حسابش از دستم رفته بگذرم!
میدانمم که کارخوبی نیست، ولی متأسفانه کودکهای درون من و مجید به طرز ترسناکِ فعالاند!»
| 2 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: اَلاَزهر
قسمت: دهم
.
.
❞نورمها❝
…پس از یک روز پرکار و دشوار در حالی که ساعت دستیام پنج و نیم عصر را نشان میدهد، تندتند راهِ کتابخانه را در پیش میگیرم و همانطور که چشم بر قدمهایم دوختهام خودم را به آنجا میرسانم، بسوی مرکز میروم و مجید را در دو متریام در حالی مییابم که مصروف چیدن کتابهای تازه است، چهار طرف هم طبق معمول، چند خواننده ساکت دربر گرفته که غرق در خواندن کتاب دست داشتهٔ شان هستند.
برای اینکه مجید غرق در فکر است و حتی حضورم را نیز متوجه نشده، وقتی با دو انگشتم در مقابلش سوت میزنم از فکر بیرون آمده میگوید:
_وای خانم نورمها…پس بلاخره تشریف آوردین…بگویین چی مهمان تان کنم چای، قهوه، کاپاچینو کدامش..؟
_مجید مُردنی هیچ هم خندهدار نیست و راستش خیلی خسته شدهام. اینها را که چیدی، بیا با هم یک چای هِلدار بنوشیم و مثل قدیمها درد و دل کنیم!
«مجید با قیافهٔ درهم و برهم که کنجکاوی از آن میبارد با صدای بلند میگوید»:
_درست است خانم نور، که حالا کمی از نبودت یاد کردم ولی فکر میکنم آخرین باری که همدیگر را به مدت نه چندان طولانی ندیده بودیم، فقط چهار روز بود و تا حالا نشده که برای گوش کردنِ حرفها و حدیثهایت راحتم گذاشته باشی و سرم را از درد در امان. درد و دل دیگر چیست..؟!
«بسویش بدبد میبینم و چون حق هم دارد چیزی نمیگویم که دوباره، سری تکان داده میرود…
راست میگوید من اگر آب هم بنوشم باید برایش آمار بدم. فکر کنم تا به حالا به غیر از آن مسئلهی اسحاق، همه امورات زندهگیم را بداند!
سپس گونهام را خارانده، بسوی محل کتابدار که در عقب آن اتاق نسبتا متوسط و دنجِ قرار دارد میروم، درش را باز میکنم و چراغِ کرمی رنگش را روشن کرده
کیفم را میگذارم و مصروف دَم کردن چای میشوم…
آنقدر عجیب هم نخواهد باشد چون از آنجایی که ما انسانهای چایخور تشریف داریم، همهٔ مواد آن در الماری کوچکِ که بالای آن اجاق برقی قرار دارد، موجود است.
چندی بعد مجید نیز میآید و در مبل کوچکی که در کنار پنجره گذاشته شده مینشیند منم چایها را میریزم و در مقابل هر دوی مان گذاشته، لحظات بعد که مجید چایش را نوشیده مزهمزه میکند، بسویم با دلخوری مصنوعی میگوید:
_هی هی نورمها دروغ چرا…دلتنگ این چای دم شدهات شده بودم. در این چند مدت همیشه بالای خودم درست میکردی، بهانهات هم زندهگی پر مشغلهات بود. گاهی با اینکه برای هیچ چیز وقت نمیکنی، از این خجالت میکشم که خواهر رضاعی من هستی! آخر ای آدمیزاد…من ماندهام اگر تو ازدواج کنی، چطور میخواهی خانواده را مدیریت کنی؟ از همین حالا دلم برای شوهر آیندهات میسوزد گفته باشم!
«با شنیدن حرفهای مجید، فکرم کاملاً بسوی یک مورد دیگر میرود. لبخند تلخی بر لبم مینشیند و آهی کشیده همانطور که بر پنجره مینگرم بدون هیچ مقدمهی میگویم»:
_میگم مجید یادت است، یک زمانی نوشتن یک چیزی را تمام کرده بودم که باز نشر و خلاصه همه مواردش نصفه نیمه ماند..؟
«مجید نگاهِ بر فنجانش انداخته با لبخند میگوید»:
_هاان یادم است و فکر کنم از آخرین بارِ که بازش کرده بودی یک سالِ بگذرد! میدانی…من او را در بلندترین قفسه خالی کتابها گذاشتهام تا دستِ کسی برایش نرسد و خدای نکرده زندهگیاش به باد فنا نرود!
«مجید در پیِ حرفش مثل شتر قاهقاه میخندد، منم ساکت بر پنجره خیره میمانم و به حسرت دلم فکر میکنم که گویا مجید میاندیشد بابتِ حرفش ناراحت شدهام، دوباره میگوید»:
_خوب حالا لازم نیست مثل سنگ پشتهای صحرایی در لاک خودت فرو بروی! جدا از شوخی…بعضی از جاهای که من خوانده بودم را گاهِ فکر میکردم، تو ننوشتی و از شخصِ دیگری کاپی کردی!
«یعنی چی دیگر؟ من نمیدانم مجید با این حرفش دقیقاً میخواست چی را ثابت کند؟!
دست زیر زنخ برده با بیحوصلهگی تماشایش میکنم، که با بیخیالی و جدیت چایش را نوشیده دوباره میگوید»:
_خوب چی است دیگر راست میگویم. اما نوررر…
به یاد داشته باش که با رها کردن ردِ آن ضرر بزرگی کردی از من گفتن!
_مجید چی میگویی تو واضح گپ بزن، مرا مسخرهٔ خودت نساز بیازو همین حالایش هم جیگرم خون است!
_وااا من که چیزی بدی نگفتهام…اصلاً بیا اینبار با جدیت کامل دوباره بازنویسیاش را آغاز کن، منم تا جایی که بتوانم کمکت میکنم!
«با حرفهای مجید به فکر میروم…
طوری که میاندیشم در ذهن و دلم دگرگونیِ برپا شده که دقیقاً از محدودیتهایم سرچشمه میگیرد!جرعهی از چایم را نوشیده میگویم»:
_نمیدانم مجید نمیدانم! گویی دست و ذهنم با ریسمانهای نامرئی بستهاند و از دست من کاری بر نمیآید! نمیدانم…شاید انگیزه ندارم، شاید وقت کافی ندارم، شاید درس و مشق دارم، شاید من یک کسی هستم که باید تمام هوش و حواسش بر درمان کردن باشد، نه بازنویسی کدام چیزی! | 22 |
| 3 | «نورمها که اندکِ از خوی کاکایش میترسد دیگر چیزی نمیگوید، با تعجب بر نساء و کریمه حیرت زده مینگرد و یکجایی به حرف ذاهد حیران میمانند، با آنکه بیشترین فکری که به سراغ شان میآید اینست که گویا ذاهد میخواهد با ضدِ که دارد، این را ثابت کند که آن دختر مناسب حارث نیست و حرفش را همه بعد از ازدواج متوجه شده، وی حق به جانب بگردد. بعد هم با طعنههایش به گفتهی عام، گوشتِ کریمه و نسا را آب کند!»
.
.
…نورمها صبح وقت بعد از ادای نماز، آمادهی رفتن میشود و چون طبق معمولِ هر روز باید عاجل خودش را بر درمانگاه برساند، در حالی که کفشهایش را پا میکند نگاهی بر سرش که نساء کریمه و ذاهد برای بدرقهاش تا دم دَر آمدهاند انداخته، وقتی کاملاً آماده میشود کیفش را در دستش جابجا میکند و بعد از خداحافظی با نسا و کریمه، نگاهِ کوتاهِ بر ذاهد میاندازد که نشانههای یکطور دلخوری از قیافهاش پیداست و فقط برای الله نگهدار گفتن وی، با همان دستهای قفل شدهاش به پشت کمر سری تکان میدهد…
…نورمها از در خانه کاکایش بیرون میزند و همانطور که با هزاران فکر کوچک و بزرگ جادهها را میپیماید یک نفس عمیقی از نسیم خنَک بهاری بر ریههایش فرستاده، چیزی نمیگذشته باشد که در میان آن همه فکر و اندیشه یکباره با یاد آوری یک جمله، افسوس دیرینهی بر دلش چنگ میزند…
(نویسندهگان جهان را طور دیگری میبینند.)
…باز هم همان حسرت، همان اشتیاق، که از زمان کودکیاش آنرا در دل پرورانده بود و تا اینک برای مشغولیت بیش از حدش نتوانسته است آنرا از حسرت، بر شادمانی روحش مبدل کند.
آهی از تهِ دل میکشد، آهی که خود هزاران حرف و سخن نگفته دارد و سپس به نقطهی نامعلوم خیره میماند. شاید که دلش همیشه میخواست پیامدهای ژرف و عمیق درونش را بر گوش مردم نیز برساند و تا حالا نشده.
سپس همینطور با همان افکاری که مدتها با آنها زندگی کرده خود را به درمانگاه میرساند و در پیِ کار و روزگارش میرود… | 66 |
| 4 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الاَزهر
قسمت: نهم
«نورمها بسوی نسا آهی کشیده میگوید»:
_اهممم…من هم تا جای ممکن تلاش خود را میکنم تا حال و هوایش را تغییر بدم، از درمان مامایم هم برایش حرفهای دلگرم کننده میزنم و چون عزیزتر از یک برادر رضاعی برایم است نمیخواهم در رنج و اندوه ببینمش، میدانی که نه خواهری دارد و نه برادری زن مامایم هم که خدا مغفرت شان کند، خیلی وقت است بر اثرِ سرطان خون وفات شده، آنهم در زمانی که مجید فقط هفت ساله بود. اما…از این کار خود مجید هم بدم میآید که رنج و عذابش را در خود میریزد و آنطور بدنش واکنش میدهد! میدانم همهاش از سر رنج و اندوه است، بعضی اوقات هم ناحق غصه میخورد، مامایم که به سویهی وخیم هم بیمار نیست، فقط مانندِ دیگر انسانهای مُسن اندکِ بدنش ضعیف شده، مجید بسیار بزرگش میکند!
«نورمها آهی سرداده ادامه میدهد»:
_میدانی نسا…او هر چند گاهی اذیتم میکند ولی…بیشتر از میلاد در روزهای سختم بوده، حتی گاهی اوقات گرفتاری و مشکلاتم را چنان حل میکند، که گاهی از نبودنش وحشت میکنم!
«نسا با لبخندِ دلسوزانه بسوی نورمها مینگرد و دستش را روی دست وی گذاشته لحظهی را در سکوت میگذرانند و چیزی نمیگذرد که نسا یاد چیزی افتاده با شتاب از نورمهای که بر پنجره خیره مانده است میپرسد»:
_هی نوررر پاک یادم رفت…از او ↞اسحاق↠ روانی چی خبرا است..؟
«نورمها نگاهش را از پنجره میگیرد و آهی بلندی سر داده میگوید»:
_چی باشد دیگر…دوباره مصروف معیشت و عیا•شی خود است و با گرفتن مال مظلومان ثروت حرام خود را روز به روز زیاد میکند. بخدا گاهی حرصم میگیرد از اوی منحرف، کسی هم نیست متوقفش کند…بیشرف پست را!
«نساء که اعصبانیت غریب نورمها را به خوبی درک کرده دوباره با ناراحتی میگوید»:
_بگذریم نوررر بگذریم…فقط همینکه از تو دور باشد کافی است. او سلامت عقل و روان درست ندارد، همین خوب است که در همان جا باشد و ناحق به دنبال تو نیفتد! من هنوز یادم میآید وقتی برایت گفته بود از تو خوشش آمده سه روز مکمل لب به غذا نزده بودی و باوجود اینکه فقط من و تو میدانستیم، از این میترسیدیم که مبادا کسی باخبر شود و آوازهی به این عنوان که اسحاق پسرِ -گابرییل- یکی از نامداران شهر، برای دخترِ مسلمان ابراز علاقه کرده در شهر بیفتد! چه سیلی میشد، حتٰی تصورشم ترسناک است!
اصلاً خوب شد که ختم به خیر شد و با پُر شدن چهار طرفش تو را از خاطرش برد..!
«نورمها سرش را تکان میدهد و به موجودیت چنان آدمِ وقیح افسوس خورده، بعد اینکه چایش را سر میکشد با بی تفاوتی میگوید»:
_بگذریم…چنان آدمها را فقط باید به خدا واگذارد کرد، آنها فقط دل بر مال و عیش دنیا بستهاند،
چه بگویم دیگر هیچ کاری نمیشود کرد. فقط ای کاش مادر مرحومش افغان خودما نمیبود، تا رگهی مارا به بدنامی نمیکشاند..!
«نساء آهی میکشد و هنوز کلمهی دیگری نگفته که در باز میشود و کریمه خانم وارد شده، داخل شدن وقت نماز را یادآور میشود…»
.
.
لحظاتِ بعد، دور سفرهی وطنی با موجودیت کاکای نورمها ذاهد همه گرد هم نشستهاند و در آرامش غذای شان را میل میکنند…
نورمها لقمهی به دهنش میگذارد و تا متوجه نسا میشود که با چشمش اشاره دارد آن موضوع را همینجا باز کند، سرفهی مصلحتی نموده، بطرف ذاهدِ که ساکت مشغول لقمه گرفتن است، میگوید»:
_کاکا جان…چی خبرا از حارث خان..؟
«ذاهد همانطور که لقمهٔ دهنش را قورت میدهد، با همان سیاست همیشگیاش میگوید»:
_شکر خوب است ولله…فقط یک چند وقت دیگر هم باید سخت کار کند، تا با کار و روزگارش آشنا شود.
«نورمها بار دیگر نسا را از زیر چشم میبیند و دوباره میگوید»:
_خوب است کاکا جان خوش شدم. راستی یک حرف دیگر هم در دلم مانده نمیدانم چطور بپرسم..؟!
«ذاهد در پی حرف نور دست از غذا میکشد و با کنجکاوی بسویش دیده میگوید»:
_بپرس…بپرس!
«نورمها پس از مکثِ کوتاه میگوید»:
_میگم کاکا جان…باخبر شدم که خاله کریمه برای حارث دختری را پسندیده که بعداً متوجه شدم من نیز او را میشناسم…کاکا جان هر چند من در رابطه با این مسائل بسیار کوچک هستم ولی…او از نظر من دختری با ادب و با نزاکتی است، نمیدانم چطور مورد پسند شما قرار نگرفته..؟!
«ذاهد نخست نگاهِ بیحوصلهی بر نساء و کریمه میاندازد و دوباره بسوی نور دیده میگوید»:
_نه، من در این چند روز فکرهای خودم را کردهام، چون حالا مادر و خواهرش اصرار بر گرفتن آن دختر دارند، حرفِ ندارم. اما…اما اگر آن چیزی که فکر میکردند نبود…باز خدا از آن روزگار نجات شان بدهد! | 57 |
| 5 | نورمها کمی از کرمِ مرطوب کنندهٔ نسا که بالای میزش قرار دارد در کف دست و صورتش میمالد، و نسا همانطور که بالای تختش نشسته و نورمها را میپاید بعد از چند لحظه سکوت، همانطور که از سر عادت اسم کوچک نورمها را به زبان میآورد؛ متفکرانه میگوید:
_میگم نورر…از بس که غرق مسئله برادرم شدم نشد که از تو و زندهگیات بپرسم…بیا اینجا بشین گلموره، برایم تعریف کن!
«نورمها لبخند کمجانِ کنج لبش مینشیند و در کنارش چهارزانو نشسته، فنجان را به دستش میگیرد و تکهی از شکلات را در دهنش گذاشته، گویا وقت میخرد تا کلمهی پیدا کند که تک، تک دگرگونیهایش را رُک و مستقیم بیان کند، چیزی که در ذهنش همسان آنرا نمییابد و همانطور خیره بر فنجانش میگوید»:
_از چی آغاز کنم نسا جان..؟ از اینکه میلاد آنقدر مشغول است که حتی وقتِ برای خانوادهاش پیدا نمیکند، یا از اینکه پدر و مادرم برای دور بودن پسرشان غصه میخورند و فشار عصبیِ شان صعود و نزول میکند، یا از بیماری تک مامایم که برای یگانه پسرش مجید، همهی دنیایش است! از فشارها و نازهای اساتید درمانگاه که خوب است هیچ نگویم!
«نسا همانطور که در سکوت بر نورمها گوش سپرده بود، دستِ مهربان بر شانهاش گذاشته دلگرم کننده میگوید»:
_میگذرد نور…میگذرد…دعا میکنم خداوند همهی گرفتاریهایت را برطرف کند و در ضمن تو باید خوشحال باشی که کاکایم و خاله خدیجه دختری با درک و قویِ مثل تو دارند. شاید ندانی که همین بودن تو چقدر برایشان دلگرم کننده است، هرچند میلاد گاهی آزار شان میدهد، که خداوند او را هم هدایت به نیکی کند! فقط نورر…میدانی چیست…؟! یک خصوصیتی که در تو دوست دارم اینست که نزد این و آن هیچگاهی از زندهگیِ که داری ناله نمیکنی حتٰی در سختترین شرایط و گاهی حتی برای من! و این ممکن است خطرناک شود، پس همه چیز را در خودت نریز، من اینجا هستم…میتوانی مثل همین حالا بارِ سنگین شانههایت را خالی کنی!
«نورمها لبخندِ کم جانِ میزند و میگوید»:
_خیلی خوشحال شدم که حتٰی یک نفر هم وجود دارد، که اینگونه مرا میفهمد و میداند! درست است نسای عزیزم هر چی تو بگویی! «پس از سکوت کوتاهِ دوباره میگوید»:
_ولی میدانی چیست..؟ همه چیز یک طرف و همین میلاد طرف دیگر! خودت میدانی که در این چند سال اخیر مشغلههایش از حد معمول زیاد شدند تا جایی که گاهی فکر میکنم ازین به بعد فقط زندهگیاش بر تجارت و رفیقهایش خلاصه شود، بعضی اوقات هم میترسم به همین منوال کاملاً از دستش بدیم!
«نساء که عمیقاً نگرانیِ شدید نورمها را درک میکند، سرش را بسوی وی که بر پنجره با ناراحتی خیره مانده کمی کج میکند و با آرامی میگوید»:
_نه دیگر نور، اینقدر غصه نخور درست میشود بخیر، تا جای هم که میلاد را میشناسم فکر نکنم خانوادهاش را به این آسانیها رها کند. میدانی آخرین باری که دیدمش برایم از اینکه به مدت طولانی شما را نمیبیند و احساس خفگی میکند گفته بود. برای همین احساس میکنم، این بار که از سفرش بازگشت دیگر به مدتِ طولانی جایی نرود!
«نورمها چشمش را از پنجره میگیرد و در حالی که خوشحالی کوچک در چشمانش موج میزند با صدای آهسته و شمرده میگوید»:
_ولی نساء…میلاد که تازه سه هفته است به -بلژیک- رفته، خدای پاک میداند چی وقت دوباره بیاید!
_میآید…میآید! اگرم میخواهی همین حالا برایش زنگ میزنم و در ازای جان تو اخطارش میدهم که بیاید..!
«نورمها در پیِ حرف نساء ریز میخندد و سری تکان داده عمیقاً از صحبت با وی احساس سبکی میکند.
نساء که از دیدن خندهٔ وی خوشحال شده دوباره با لبخند میگوید»:
_راستی خداوند ماما جان را هم شفا بدهد،
امروز بعد از چند مدت مجید را دیدم، دلم برایش سوخت….بیچاره زیاد لاغر شده بیخی پوست و استخوان گشته، کسی دیگر ببیند فکر میکند در سه روز یک وعده غذا میخورد. باوجود اینکه همسن توست، مثل نوجوانهای تازه معلوم میشود! | 90 |
| 6 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الازهر
قسمت: هشتم
.
.
موقع که خورشید رو به زوال است، تا درِ سفید رنگ خانهی کاکایم را میزنم پس از چند لحظه، زینب دختر کاکای خوردم بازش میکند و لبخندی زده، با موهای بافته شدهٔ بلندش با همان لحجهٔ کودکانه، سلامِ تقدیمم میکند. با خوشرویی صورتش را لمس کرده علیک میگیرم و وارد خانه میشوم…
چند قدمی هم نگذاشتهام که نساء با لبخند در آغوشم میگیرد و با هم بطرف سالن میرویم…
…با خاله کریمه هم احوالپرسی میکنم که بعد از جویا شدن همهٔ فک و فامیل با درس و مشغله؛ دوباره بسوی مطبخ میرود و برای آماده کردن غذاهای خوشمزهاش عین مادرم آمادهگی میگیرد و منم راه رفتنش را به تماشا…
الحق که هیچگاهی حس نکردهام خانم کاکایم باشد و برعکس با مهربانیِ که دارد جایِ خاله نداشتهام را پر کرده است. در مورد نساء هم همین نظر را دارم چون به مانند دیگران، که با دخترهای کاکای خود دشمن و حریف هستند زمین تا آسمان فرق دارد و باوجود اینکه یک سالِ از من بزرگتر است، در احترام و خواهری چیزی کم نگذاشته!
.
.
فنجانِ چای سبز را از میز میگیرم و بسوی نسای که در کنارم نشسته و حالا در سالن تنها هستیم میگویم»:
+خوب بگو نسا جان، آن مسئلهی مهم چی بود که حتٰی مرا مجبور کردی با آن همه مصروفیت و مشغلهام امشب اینجا بانم..؟
«نسا در حالی که کاکوِ غلیظ تلخ را در دهانش میگذارد با پریشانی میگوید»:
_همان مسئله -حارث- که یادت است..؟
_بله البته که یادم است، نگو که حالا از خواستگاری رفتن شما را منع کرده!
_نه، نه، بدتر از آن…پدرم از وقتی که این موضوع را فهمیده دو پای خود را در یک موزه کرده که دخترِ دوستش را برای برادرم خواستگاری میکند و آن دخترِ که حارث پسند کرده را خوش نکرده!
+عجب بخدا، تو گویی کاکایم برای پسرش نه، برای خودش عروس انتخاب میکند…لاحولولا! خوب بگذریم…شاید حالا او حارث بیچاره در آن خاکِ که زیادتر بیگانه است در غم غوطه میزند!
_بله نور همینطور که میگویی! از یک طرف که حارث در واشنگتن دلتنگی عجیبی پیدا کرده و از طرف دیگرم این موضوع…جیگرش را زیاد خون میکند!
+خوب چه بگویم ولا…خداوند کاکایم را با نور رحمتش هدایت کند…راستی پس چرا مرا اینجا خواستی..؟ «اندکِ خنده کرده میگویم» نکند…میخواهی کاکایم را من راضی کنم..؟!
«نسا مأیوسانه بطرفم دیده میگوید»:
_بله دقیقاً! چون تو مانند کاکایم بعضی اوقات حرفهای پخته میزنی که به نحوی عجیب طرز فکر پدرم را تغییر میدهند!
«عجیب، عجیب بسوی نسا مینگرم که دوباره ادامه میدهد»:
_خودت میدانی که حتٰی آمدن ما به اینجا شش سال قبل هم یک معجزه بود، وگرنه پدرم کجا و آمدن به اینجا کجا. همهاش تلاشهای مکرر کاکا احمدم و شما بودین که ما تا به اینجا رسیدیم، و حارث هم به امریکا! نورمها جان…فقط امشب خواهش میکنم که وقتی پدرم آمد، بعضی تعریف و تمجیدها از همان دختر کنی و بعضی حرفهای اضافه دیگر هم به اضافهاش مثل اینکه؛ حارث به من گفته یا ازدواج با همان دختر یا هیچکس..!
_اوه…اوه، من کی میتوانم این رِسک را به گردن بگیرم گل خوار..؟ یعنی میگویی دروغ بگویم دیگر؟
_این دیگر دروغ مصلحتی است نورر، برای پیوند دادن دو زوج ثواب هم دارد!
_نساء جان صادقانه بگویم…بهتر است این موضوع را بدست خود کاکایم بگذارید، بخدا اگر در آینده بدیِ از آن دختر ببیند شما را یکجا با من طعنه داده، خواهد کشت..!
_نه نور…من خوبیِ او را تظمین میکنم، از این بابت مطمئن هستم، مطمئن باش..!
«بسوی نسا گیج و منگ مینگرم و سپس در فکرِ اینکه چطور میشود این مسئله را از ریشه حل کرد، غرق میشوم…
لحظاتِ بعد دوباره بطرف نسای که منتظر نگاهم دارد میگویم»:
_پس درست است…یک کارش خواهد کردیم! فقط حالا باید به مادرم خبر بدم که امشب اینجا میمانم.
«نسا در پیِ حرفم با خوشحالی محکم در آغوشم میکشد، آغوشی که آنرا بیشتر خرد کردن استخوانهایم میپندارم.»
…پس از اطلاع اینکه امشب در خانهٔ کاکایم میمانم، تلفن جی.اس.ام (GSM) خود را با گفتن خداحافظ برای مادرم، در جیب لباسم انداخته دوباره بر سالن برمیگردم که با سفرهٔ رنگی افغانیِ خود ما روبرو میشوم…
خودشان برای اینکه در ظهر غذا میل کرده بودند، سر سفره نمینشینند. خاله کریمه به باغچهٔ کوچک شان بطرف آبیاری گلها میرود و فقط من و نسا میمانیم که پس از شستنِ دستهایم با اشتهای کامل سر سفره میشینم. نسا هم صد ماشاءالله دوباره گشنهاش میشده باشد و به مزاح، مزاح غذا را یکجا با من میل میکند.
.
.
❞راوی❝
…نورمها پس از ادای نمازِ عصر، همانطور که در فکرِ مسئله حارث غرق هست در حال جمع کردن جاینماز میباشد، که نسا با سینی چای، وارد اتاق که مربوط خودش است میشود و عطرِ چای سبز هِلدار را به اتاق پخش میکند… | 51 |
| 7 | «با القابِ که من و مجید همدیگر خود را صدا میزنیم الحق دشمنان هم در برابر یکدیگر استفاده نمیکنند!
گاهی هم از سوی مادرم مورد توبیخ قرار میگیریم، ولی کی است که گوش کند!
سپس سخنان چند روز قبل خاله امینه در ذهنم پخش میشوند که گفته بود؛ قرار است کدام خویشاوندش بیاید و چون مدت کمی از آمدنش به این شهر میشود، بعضیها به دیدنش میآیند…
زنی که طبق گفتههایش؛ یکی از همان زنان رنج دیدهی میهنم است که از فرطِ ناداری و فقر، برای رساندن پسرش بر قلههای موفقیت مجبور به ترک دیار مان شده بود.
آهی میکشم و لحظهی نمیگذرد که فکرم بطرف یادداشتِ نساء میرود…
با یادآوری آن فقط یک موضوع میتواند به ذهنم بیاید که آنهم جز کاکایم کسی دیگر بوده نمیتواند. شاید دوباره با آن اعصاب و اخلاقِ نه چندان خوبش زندهگی را به کامِ همسر و فرزندانش تلخ ساخته!
اسمش ↞ذاهد↠ است، ولی اخلاقِ اسلامی را در رفتار و کردارش پیاده نمیکند. تا جایی که حتٰی گاهی پدرم بر خوی و خصلتِ تک برادرش نیز افسوس میخورد!
کاری هم نمیشود کرد و فقط خداوند بر
↞خاله کریمه↠ (همسرش) و نساء با سه خواهر کوچکش صبر اعطاء کند!
…یادداشت را از زیر دست مجید میگیرم و سریع نوشتهی نساء را میخوانم:
(نورمهای عزیزم…لطفاً امشب بیا خانهی ما، باید مسئلهی مهمی را برایت بگویم!)
«یادداشت را دوباره پیچیده، در جیبِ لباسم میگذارم و نگاهِ بر مجید انداخته میگویم»:
_خوب آقای زردمبوک، کتابخانه در اختیار شما، من دیگر میروم و یادت هم نرود پس از پایان کارت در را درست قفل کنی!
_درست است…درست است، حالا لازم نیست بالای من رییس بازی کنی!
«سرم را به نشانه (هستم دیگر) تکان میدهم و تا میخواهم قدمِ دیگری بردارم که مامایم یادم میآید و زود از مجید میپرسم»:
_راستی مجید…مامایم که دواهایش را منظم میخورد..؟
«مجید با اطمینان سری تکان میدهد، اما رگههای از ناراحتی در صورتش نمایان میباشد که فقط من آنرا به خوبی دیده میتوانم و برای ناراحتیاش هم کاری بزرگِ از دستم برنمیآید!
سپس چشمم را با مهربانی بسویش میفشارم و نگاهم را دوباره بر راهم دوخته، بسمت دَر میروم…»
ادامه دارد.... | 32 |
| 8 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الاَزهر
قسمت: هفتم
پارت هدیه
.
.
❞نورمها❝
…تمامِ گفتهها و نشانههای بیمار را عاجل، عاجل نوت میگیرم و در اخیر هم استاد برایمان تذکر میدهد که در این مورد تحلیل و تحقیقهای خود را جمعآوری کرده، برای درمان آن بیندیشیم…
از آنجای که با افراد درمانگاه چندان معاشرت صمیمیِ ندارم وسایلم را جمع کرده با گفتن وداع، بدون حرف دیگری بسوی دَر خروجی در حرکت میشوم و در جریان راه، از کنار اتاق پدرم که در حال بازدید مریضانش است میگذرم…
مثل هر روز دیگر، با وی در درمانگاه حرفِ زیادی نمیزنم و بابتِ مصروفیت هردوی مان هر روز وقت نمیشود تا همدیگر را ببینیم. به نظرم امروز هم مشغولتر از هر روز دیگر بود که حتی با هم سَر هم نخوردیم…
مشکلی ندارد خانه که بروم منتظرش میمانم تا غذا را یکجا با هم میل کنیم، خیلی کیف میکند!
…چقدر انسان هم با خود اندیشه و تفکر میکند…
مثل خودم…
مثل منی که گاهی اوقات میاندیشم؛ اسم خودم را دقیقاً چی بگذارم؟
پُر مشغله یا بیکار؟
اصلاً من کی هستم…؟
نورمها..؟!
همین اسمی که انتخابِ پدرم بوده و معنای قشنگِ دارد؟
یادم میآید پدرم برایم میگفت؛ اسمت از دو کلمهٔ پر مفهوم تشکیل شده، نور یعنی درخشش و مِها به معنایِ خوش سیما و زیبارو، ولی من که قیافهٔ سادهی دارم و حالا سوال اینجاست که آیا این اسم واقعاً به من میخواند..؟
نمیدانم…شاید اگر شخصی از معنای اسمم بداند، مسخرهام کرده قهقهه بزند، و خدا را شکرگذار هستم که تا حالا کسی نمیداند!
در موجودیت چنین تفکراتی خود را نزدیک کتابخانهام مییابم، درِ چوبیاش را باز میکنم و با گذاشتنِ نخستین قدمم، بوی خوش که از سرِ پاکی و صفایی به فضا پیچیده است به مشامم میرسد. دستِ خاله امینه درد نکند که چنین صفا میبخشد و همهای قفسه و در و پنجره را برق میاندازد.
چشمم را بر چهار طرف میچرخانم و کتابخانه را طبق معمول در فضای ساکتِ مییابم با آنکه فقط تعداد محدودی در حال مطالعه کردن کتابِ دست داشتهای شان هستند…
فضای اینجا را همیشه دوست داشتم…
جای که زمانی چقدر آرزوی داشتنِ آنرا داشتم و با پدرِ مهربانم دست به دست هم گذاشته یکجایی به واقعیت مبدلش کردیم…
دیکور و دیزاین را به اختیار خودش گذاشته بودم براستی که سلیقهاش حرف ندارد. از همه بیشتر هم دریافتن چنین تالار نسبتاً متوسط بود که مرا خیلی خوشحال کرده بود…
حتی در اوایل، قفسههای کتاب را دانه، دانه خودش جابجا میکرد و کسی دیگر را نگذاشته میگفت؛ ساختنِ اینجا به همان اندازهٔ طبابت مهم و با ارزش است، چون کتاب روح، ذهن و روان انسان را درمان میبخشد.
همیشه هم هوش و حواسش بر محتویاتِ اینجا بوده که حتی ماهِ قبل میز و کرسیهایش را پسند نکرده بود و عاجل همهٔ آنها را با سیت کاملاً قهوهیی عوض کرده، از آن همه اشتیاق من را هم خندههای ریز میگرفت.
…با افتادنِ کتاب حجیمی حواسم جمع میشود و تازه پی میبرم مانند برق گرفتهگیها در وسطِ تالار ایستادهام!
بسوی کتابِ افتاده میروم و از زمین بلندش کرده دوباره سر جایش میگذارم…
بسمتِ جای کتابدارِ که بیشتر اوقات یا خودم یا مجید آنجا مینشیند در حرکت میشوم…
خدای حق میداند این مفتخور باز به خواب رفته یا دوباره با آن قهوهی که از دستِ شیرینی بیش از حد آن نوشیده نمیشود، چرت میزند..؟!
با گذاشتن چند قدم دیگر مجید را در حالِ مطالعه یکی از کتابهای خندهآور و طنزِ -تری پرچت- مییابم که ریز ریز با خودش میخندد…
نمیدانم چرا خداوند باید من را لایقِ همچین پسرِ مامای تنبل و ناکاره میدید؟
یا چرا با هم خواهر و برادر رضاعی نیز هستیم..؟ این یکی را دیگر در کجای دلم بگذارم..؟!
اصلاً کجای این زرد مورچه که چشمانِ اقیانوسی تاریک دارد با من شبیه است؟
مگم هر چی است، یار و رفیقِ روزهای خوب و دشوار من است، دیدم که با همین اندام نحیفش هم همیشه پشیتیبانی من را کرده، خداوند حفظش کند الٰهی…:)
…با قدمهای بلند خودم را در مقابلِ میز کتابدار میرسانم، حواس مجید بسویم پرت میشود و سؤالی برایم خیره مانده پس از چند لحظهی میگوید:
_ببخشید خانم…چطور میتوانم شما را کمک کنم..؟!
_مجید…ریشخندی را کنار بگذار…«سپس همانطور که به سوی اطاقکِ عقب میروم میگویم»…امروز در اینجا چه خبرها بود مورچه..؟چند کتابِ دیگر قرار بود امروز برسد، رسید؟! راستی خاله امینه کجاست..؟
«مجید که با چشمانِ تنگ شده مرا میپاید، دستش را زیر میز میبرد و انگار یادداشتِ کوچکِ را بیرون آورده لب میزند»:
_امروز هم مانند روزهای گذشته خیر و خیرت بود، در ضمن کتابها هم رسیدن، خاله امینه هم چون به گفتهی خودش مهمان داشت زودتر به خانهاش رفت، هان… یادم نرود نالایق صایب، ↞نساء↠ خانم هم یک ساعت پیش آمده بودن و این یادداشت را برایت گذاشته رفتن! | 49 |
| 9 | بدور از هر گونه هیاهو، گاهی هم دلش میخواهد آدمِ بیسوادی باشد که بسیار کتاب میخواند و شب و روز در درون آنها خودش را غرق میکند.
.
.…نورمها با وزیدنِ باد، قدمهایش را تندتر روی سبزهزار میگذارد و در حالی که چشم بر کتانیهای سفیدش دوخته است، مسیر را به مقصد درهگک کوچک طی میکند…
با وجود اینکه در هفتهی سه یا چهار بار به اینجا میآید و بعضی گل و گیاه جمعآوری میکند، خستگیِ را احساس نکرده فقط از فضای آن لذت میبرد. کاری که میاندیشد برای دقایقی از جهانِ پر هیاهوی خودش دور نگهش میدارد و با منظرهٔ رنگارنگی که دارد حس و حالش را به کُلی تغییر داده، استرس و خستگی روزمرهاش را راحت بیرون میریزد…
نورمها همانگونه که چشمش جز سبزههای تازه و گلهای کوچک زرد رنگ چیزی دیگری را نمیبیند، بلاخره بر مقصد رسیده نگاهش را بر چهار طرفش میچرخاند و طبق معمول دره را خلوتتر از همیشه مییابد. لبخندی کنجِ لبش مینشیند و چالِ گونههایش نمایان شده، بعد اینکه بر روسری نازکش دستی میکشد، بر گشتن و دریافتن گیاههای سفارشِ مادرش میپردازد…
وظیفهی که در همین چند ماه اخیر با شوق فراوان از سوی خدیجه خانم پذیرفته بود و گویا آنرا سرگرمیاش میپندارد…
وی غرقِ چیدن گیاههای زمین میشود و چنان مشغول مینماید که حتٰی اگر شخصی در دو متریاش قرار بگیرد و همانطور ایستاده برایش چشم بدوزد، ولو روحش باخبر شود و در عوض با دامن و یخنقاق آبی رنگِ ابریشمیاش بیخیالتر از حد جلوه کرده، حتٰی آن همه فکر و خیال و برنامههای که طبق معمول هر روز، آنها را باید انجام دهد فکرش را درگیر نمیکند و فقط همانطور چشمانِ قهوهییاش به دنبالِ گیاههای مورد نظر میگردد…
گویا دختری باشد در سرزمین رویاها زیر آسمانِ نیمه ابری، که بدون هیچ گونه دغدغهی برای جمع کردن گلهای مورد علاقهاش بیرون آمده باشد…
.
.
…نورمها پس از اتمام کارش در حالی که یک سبد پر از گیاه در دستش دارد دوباره مسیر چند دقیقهی خانه را در پیش میگیرد و چون میخواهد کمی بیشتر قدم بزند با سرعت نه چندان زیاد خودش را به خانه رسانده واردِ محوطهٔ سبز خانهی شان میشود. محوطهی که سبزههای قد و نیم قد آن با آمدن بهار از دل خاک بیرون زدهاند…
دَر را با کلیدِ داشتهاش باز میکند، کتانیهایش را درمیآورد و مستقیم سمت مطبخ رفته مادرش را در حال طبخ دادن غذا مییابد…
بعد از گفتن سلام، سبد را بالای میز میگذارد و یک سیبِ از ظرف کناری برداشته، همانطور که آنرا گازِ میزند بسوی خدیجهی که برایش چشم دوخته و دستهایش را خشک میکند چشمکی زده میگوید:
_مادری همهی گیاههای که خواسته بودی را پیدا کردم و آوردم، حالا بعد از گرفتنِ چند کتاب و نوتهای درسیام لباسهایم را عوض کرده، دوباره درمانگاه میروم و شاید یک سری بر کتابخانهام نیز بزنم چون تا خودم درست آنجا را مدیریت نکنم از کلهٔ او ↞مجید↠ خیری نیست…فقط غذای من را در کناری دست نخورده بگذاری، خوب؟
«خدیجه که گویا مثل همیشه از حرف نورمها در برابر برادرزادهاش اخم مصنوعی کرده، چون وی را نورمها هرزگاهی با الفاظِ چون؛ بیخیر، بیعقل، هواسپرت، تنبل، نانخور اضافه یا مفتخور صدا میزند، فقط بسویش سری تکان میدهد…
نورمها هم بی خیال صورتش را بوسیده تک خندهی میکند و عاجل از اتاقش وسایل مورد نظرش را گرفته فاصلهٔ پانزده دقیقهیی درمانگاه را درپیش میگیرد و با سرعت فراوان خودش را آنجا میرساند…
وی وارد درمانگاهِ که مانند همیشه جنبش خود را دارد میشود و بطرف اتاقِ که برای کارآموزان اختصاص داده شده مثل هر روزِ دیگری میرود، وسایلش را میگذارد و از الماریِ که مربوط خودش میشود چپن سفیدی را تن کرده بعد از انداختنِ گوشی طبیاش بسوی کارش روانه میشود. کاری که با چند تن دیگر از هم دورههایش، تحت نظر یکی از اساتید با تجربه از چند مدتی بدینسو در آن مشغول است…
…از دهلیز دهلیزِ درمانگاه با جدیت تمام میگذرد، نورمهای که در محیطِ درمانگاه آن طبعِ شوخ و خوش خندهاش را بطور کامل فراموش میکند و چهرهی دیگری که با آن همیشه بیگانگی دارد را به صورتش میزند. جراح تازه کار و جوانی که با ذکاوت و تلاشش شخصیتِ منحصر به فردی شناخته میشود.
وی هنوزم به یاد دارد، آن سخنِ احمد را که گفته بود؛ اگر در اینجا سبک و بی سیاست باشی، نه کسی شغلت را جدی میگیرد نه خودت را!
احمدِ که قطعاً ذات و باطن همکارانش را میشناخت و میدانست بعضی از آنها آدمهای بخیل و حسودیاند که میشود گهگاهی از رفتارشان هراس داشت، افرادی که ظاهراً خوب و باطناً
-قبر آدم را میکنند- هستند! | 60 |
| 10 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الاَزهر
قسمت: ششم
.
.
.
.
.
.
✺✺✺✺✺✺
.
.
.
.
.
.
❝راوی❞
چندین سال بعد…
درختانِ پرشگوفه، سبزهزارهای خوشرنگ، باغ و باغچههای پُرگل، دریاهای خروشان، آسمانِ نیلگون، پرندههای مهاجر، عطر و بویِ خوش بهار، همه و همه دست به دست هم دادهاند و به زیبایی شهر دو چند افزودهاند…
دیگر از سرمای سختِ شهر -لندن- خبری نیست و طبق معمول طبیعت دوباره خودش را از نو ساخته است…
فصلی که برعلاوه قشنگیهای منحصر بفرد خودش تأثیراتِ بسزای بر خانوادهٔ کوچک احمد نیز گذاشته و نمونهی آن شراکت وی در درمانگاهِ شخصی در قلبِ شهر لندن است که به همین تازگیها پس از سالها تلاش و پشتکار بدست آمده است…
مردی که حالا میان سال و در عین حال مرد مسنی میآید الگوی استوار و محکمی برای بعضیها به حساب رفته، تا در صورتش بنگری خیلی ساده، همهی چین و چروکهای ریز و درشت قیافهاش که نمایانگر هر یک از تجربیاتش در طی این سالهایند، به چشم میآیند. از همه بیشتر هم ریزش کُلی موهایش که گذشتن سریع عُمرش را یادآوری میکند.
خدیجه خانم همچنان در کنار همسرش تا هنوز داروی گیاهیِ نمانده که تا حالا درستش نکرده باشد و دردِ را درمان نبخشیده باشد. وی دیگر منحیث خانمِ تولید کنندهٔ داروهای خانهگی در میان مردم معروف است و زمانی هم بابتِ آن از یکی از معتبرترین داروسازیهای شهر -آکسفورد- تقدیر نامهی دریافت کرده بود. ازین هم گفته شود که همان داروسازی در اوایل راپورِ غلط را بر پولیس شهر فرستاده و خدیجه را تحت نظارت شدید قرار داده بود که پس از چند مدتی بعد از بررسیهای مجدد دوباره به کارش آغاز کرد..!
از میلاد اگر گفته شود میتوان به عنوان یکی از تاجرانِ بزرگ شهر لندن یاد کرد که شهرت زیادی در میان مردم کسب کرده و همانطور که در ایام جوانی طب را از سوی پدرش با لجاجت رد کرده بود حالا خودش را در مقامِ والایی قرار داده، که از فرطِ مصروفیتهای زیادش در حمل و نقل کالاها، بیشتر اوقاتش را در شهرهای مختلف میگذراند، و وقتِ کمی بر خانوادهاش اختصاص داده میشود. شرایطی که هر چند خواستهٔ قلبیاش نیست و مکلف به انجام آن میشود، تا شایدم برای بار هزارمین برای احمد ثابت کند، که راهِ درست و معقولی را پیش رفته و انتخابش هزار برابر بهتر از پیش بردن مسیر دشوار طب و چالشهای گوناگون آن است!
در اخیر دخترِ کوچک احمد نورمها…
وی حالا دوشیزهی جوان و بالغِ شده که همه افتخار و فخر احمد به حساب میآید، با آنکه به مثالِ میلاد حرف پدرش را پشت گوش نکرده دقیقاً رشتهٔ طب را انتخاب کرده است…
دختری که هنوزم بیاد دارد آن روزگاری را که تازه در دورهی جوانیاش قدم گذاشته بود و برای آنکه تاکیدهای پدرش روز به روز بیشتر میشد و وی را مکلف برای قبول کردن طبابت میکرد، برعلاوه سختیهای دیگر، شب و روز در حال جان کندن برای بدست آوردن نمرات بلند در آزمونهای فشرده زبان میشد، در حالی که برادرش و هم سن و سالهای خودش از ایام جوانیِ شان لذت میبردند!
هنوز هم به یاد دارد آن روزی را که از دشوارترین آزموناش به خانه برگشته بود و از استرس اینکه نکند قبول نشود، گپش به درمانگاه رسیده بود.
روزگاری که چه تلخ و چه سخت گذشت و در نهایت نورمها توانست بعد از بسیار تلاش و دعا، از سوی دانشگاه -گرینویچ- پاسخ مثبت دریافت کرده بر آنجا راه بیابد…
وی در بخش جراحی کلی، منحیث دانشجو ثبت گردید و پا در راهِ پر چالش آن گذاشته به گزینه پدرش قدم نهاد. بخشی که نیز گفتهی احمد بود و گویا میخواست بر خلاف خودش نورمها را جراح به بار بیاورد.
دختری که برعلاوه درس و مشغلههای دانشگاهش، حالا مدتی میشود در درمانگاه دولتیِ که احمد نیز انجام وظیفه میکند، در حال یادگیری آموزشهای عملی و کارآموزیِ که تحت نظر جراحان حرفهیی است مهارتهای از قبیل؛ جراحیهای ساده و غیر پیچیده را کسب کند.
شب و روز دخترک اینگونه میگذرد و دیگر از بس که سرش گرم شده کسی نمیداند از چشمِ خودش، آیا جهان بر درمان کردنِ بیماران خلاصه میشود یا خیر؟
آیا قرار داشتن در شغلِ که شب تا صبح نیم جانش میکند و از فرطِ خستگی گاهی خودش را نیز از یاد میبرد، را دوست دارد؟
چه کسی میداند، شایدم خودش فقط کتابدار بودن بر کتابخانه امنِ خودش را دوست دارد، جایی که زمانی آنرا با هزاران شوق با همکاری پدرش ساخته بود. کتابخانهی که از چندین سال بدینسو با فضای کاملاً قدیمی که بیشتر شبیه قهوه خانههای -فرانسه- میماند، در اختیار نورمها قرار دارد. مکان ساکت و آرام، جایی که نورمها بی قید و شرط در آن نفس کشیده میتواند… | 67 |
| 11 | توپ ازینطرف به آنطرف پاس داده میشود، گول برای نفع هر دو تیم پشت سر هم، دویدنهای مکرر و فریادهای خوشی، و درین میان نورمهای تماشاگر است که چیزی بسیار وی را به فکر فرو برده، آنهم صمیمیتِ میلاد با یکی از آن پسران است که وی تا حالا او را هرگز ندیده بود…
میلادِ که بیست و چهار ساعت بیخِ گوش نورمها از رفیق و دوستش یاد میکرد و حتی آنها را بر وی نشان میداد، حالا با شخصی بسیار صمیمی شده که نورمها وی را آن دوست صمیمیِ وی نمیشناسد، و آن پسر کسی بنام ↞شهرام↠ بوده که حالا باید در صنفِ پیانواش تشریف داشته باشد، در غیر آن میلاد پسری نیست که با کسی در مدت زمان کم صمیمت را بگیرد. شایدم دوستیِ باشد که در همین نزدیکیها شکل گرفته و نورمها متوجه آن نشده است!
…پانزده دقیقهی به همین منوال میگذرد که از بخت نواجوانان، آسمان را کمکم ابرهای سیاه دربر میگیرد و دیگر از نور گرم آفتاب خبری نمیباشد…
نورمها همانطور که بر آسمانِ ابری خیره مانده، با گولِ که میلاد بر تیم مقابل میزند، چشمش را دوباره بر میدان میدوزد و متوجه میلاد میشود که خوشحال بسمت همان پسرک رفته، دست محکمی به دستش میزند و خندان بر شانهاش تکیه میدهد…
وی کمی سرش را کج میکند و موقعی که تازه پسرک را از زیر نظرش عمیق میگذراند، موهای تیرهی پر پشت وی که زیادتر بلندند، با مژههای پر پیچ تابش، از همان فاصله به چشم نورمها میآیند…
پسرکِ که به ظاهر همسن میلاد میآید و فقط با داشتنِ تنهی بلند و به گفتهی عام؛ سیاه شدن پشت لبش بزرگتر از سنش بنظر آمده، تازه در ایام جوانیاش قرار میداشته باشد.
وی با چشمان ریز شده چند دقیقه دیگر هم میلاد و پسرک را بررسی میکند و موقع که پی میبرد قرار نیست به این زودیها بازیِ شان به پایان برسد و خودش خسته و گرسنه نیز شده است، بدون اینکه با میلاد صحبت کند، یا وی ببیندش یا متوجهاش شود، دوباره بسمت خانه پا تند میکند… | 92 |
| 12 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الاَزهر
قسمت: پنجم
.
.
.
.
…به همین منوال، مدتها، ماهها و سالها با تمام خوبیها و بدیهایش تا جایی میگذرد که از آمدنِ احمد با خانوادهاش چهار ونیم سال میشود…
مدتی که تجربیات و فرصتهای آن، همه به نحوی مفید واقع شده و حالا عناصر مهم در ساختنِ شخصیت هر یک به حساب میآید…
احمد با تمام تلاش و ذکاوتِ که در عرصهٔ طبابت داشت، توانسته است جایگاه مهمی در درمانگاه برای خودش بسازد، مقام والای را از آن خودش کند و در قسمت مالیاتی دیگر هیچ کاستیِ برای خودش باقی نگذارد. تا جایی که چهار ماه قبل برای خانوادهاش، خانهٔ زیبای دو طبقهیی که در هر طبقهی آن چهار اتاق وجود داشت را بخرد.
زحماتِ روز و شبِ که مقدار آن تا جایی زیاد بود که حتی تاثیر بسزایی بر بیناییاش گذاشته، مجبور بر گرفتنِ عینک سنگینی شده است…
مردی که گاهی از فرطِ خستهگیِ زیاد هم جان به لب میشد و دردِ شدیدی را در قسمت سرش احساس کرده، تنها راهِ نجاتش خواندن کتابهای قصه برای نورمها میشد، با آنکه دخترک هم با اشتیاق فراوان به پایِ داستانهای جذابِ پدرش مینشست و در ذهن و خیالاتش بر جهانهای موازی زیادی سفر میکرد، سفرهای که الحق جز پدرش احدی آنها را درک نمیتوانست.
…احمد با آنکه پلانها و نقشههای دیگری هم بر آینده فرزندانش طرح ریزی کرده، عهد تطبیق کردن آنها را عمیقاً در سرش میپروراند. پلانهای که شامل خواندن رشتهٔ طب بر سر کودکانش میشود و عمیقاً میخواهد آنها همچنان راه خودش را به پیش برده بخشهای دیگر آنرا آموزش ببینند…
هدفی که احمد با مطالعه زیاد فرزندانش کمکم درک کرده، میلادِ که حالا تازه بر پانزده سالهگی پا گذاشته است، علاقه چندانی بر رشتهٔ طب ندارد و بیشتر موضوعاتِ دیگر از قبیل، تجارت و اقتصاد جذبش میکنند…
حالتی که در چشمِ وی تنها نورمها را باقی میگذارد و سوالی بزرگی را خلق میکند که آیا او هم دوست دارد تا درین راهِ پر تلاطم قدم بگذارد یا خیر؟
باری که احمد با داشتن تجربه دیرینه دیگر قصد دل سرد کردن نورمها را نمیداشته باشد و بیشتر میخواهد از طریق دیگری پیش برود.
علاقهمند کردن!
شاید که بتواند از این راه طرز فکر نورمها را تغییر داده بسوی خواندن طب وی را مشتاق کند. دخترکِ را که هنوز نُهنیم سالش است.
.
.
…در یکی از همین روزهاییکه احمد در درمانگاه مشغول کارو بار است و خدیجه در خانه مصروف درست کردن بعضی داروهای خانگی میباشد، نورمها خسته و ذله از مکتب برگشته خودش را نزد مادرش میرساند و بعد از تقدیم کردن سلام بیجان،
خودش را روی کوچ رها میکند و از شدتِ گرما با دستش خود را بادَک میدهد…
خدیجه سراپای نورمها را برانداز میکند و چون وی را دمغ و بی حوصله مییابد، بعد اینکه دستهایش را میشوید، یک فنجان را مشحون از آب سرد کرده، به دست وی میدهد و منتظرش میایستد. نورمها آب را با جرعههای بزرگ قورت میدهد و همانطور که فنجان خالی را به دستِ مادرش میدهد، کیف پشتیاش را درآورده میگوید:
_مادر میگویم این میلاد…چرا امروز منتظر من نمانده بود و تنهایی برگشته..؟
«خدیجه همانطور که دوباره بر آشپزخانه برمیگردد میگوید»:
_چون میلاد امروز با چند تن دیگر از بچای افغانِ که در کوچهی بالایی مینشینند، مسابقهی فوتبال داشت، شایدم تا نیم ساعت دیگر به خانه برگردد.
«نورمها نگاهی به پنجره انداخته کمی چشمش را میخاراند و دوباره میگوید»:
_پس منم میروم، یکبار میبینمش، یا همانجا میباشم و دوباره با خودش میآیم چطور..؟
«در پی سخن نورمها صدای خدیجه دوباره از مطبخ بلند میشود»:
_باشد برو….ولی زود برگردین و مانند دفعهی قبل
کدام جنجالِ و دعوا هم برپا نکنین…فهمیده شد؟!
«نورمها همانطور که به آهستگی بسوی دَر میدود با صدای بلند میگوید»:
_درست است هر چی شما امر دارین!
«وی کفشهایش را به پا میکند و از دَر حویلی خارج شده، مسیرش را بسوی میدانِ کوچکی که مختص بازی کودکان و نوجوانان است به پیش میگیرد…
از خانه چندین قدم فاصله میگیرد، خانهی که چهار طرفش را درختهای تنومند احاطه کرده و درین فصل، از رنگ و سرسبزی چشمگیری برخوردار است.»
…موقع که نورمها بر میدان بازی میرسد از پشت پنجرهی آهنین آن، پسرانِ قد و نیم قدی را میبیند که یکجا با برادرش غرق در بازی و پاسدادن توپ هستند و سر و صدای بلندی را راه انداخته، از شدتِ گرما عرق است که از سر و صورت شان میچکد…
وی میلاد را با بلوزِ نیمه و موهای پریشان در حالی که از هیجان اینسو و آنسو میپرد نظارهگر میشود و بعد اینکه پی میبرد درین هنگام نمیشود وارد میدان شد یا صحبتی با وی کرد، در کرسیهای که در چهار اطراف آنجا قرار داده شده، مینشیند و برای دقایقی بازی آنها را به تماشا میگیرد… | 85 |
| 13 | ✺✺✺✺
.
.
…دقیقاً شش ماه از آمدن احمد با خانوادهی کوچکش به شهر -لندن- میگذرد و با آنکه درین مدت زندهگیِ همه بطرز چشمگیری در حال تغییر و پیشرفت است، حالا احمد با تلاشهای حلیم توانسته است در درمانگاهِ کوچکی شروع به کار کند…
هرچند که خواستهاش کار کردن منحیثِ یک شخصِ که تنها در یک هفته سه روز کار کند نبود و برعکس مانند وطن دلش میخواست از جملهی همان معالجان بزرگی باشد که بر بیماریهای مختلف راههای دشواری میجست، حالا اما آن اختیارات را ندارد…
مردی که بخاطر قوانین فشردهی کشور باوجود مدارکِ تحصیلی و سندِ زبانش به درجهی اعلی تا هنوز توجه خاصی برایش نشده و آن برمیگردد به اعتماد سختگیرانه مقامات بالا و طی نشدن پروسههای قانونی. شرایطی که احمد ناگزیر است آنرا بپذیرد و منتظر آیندهی آن باشد…
میلاد و نورمهای کوچک هم حالا در یکی از مکاتبِ که توجه زیادی بر زبان و تعلیم کودکان دارند، شامل شدهاند و بر دروس خود مشغولاند…
هنوز هم در دنیایِ کودکیِشان پرسه میزنند، هنوز هم هر دو خواهر و برادر، محکم در کنار همدیگر ایستادهاند…
با آنکه گهگاهی هم از سوی اطفالِ بریتانیایی به شیوههای مختلف اذیت میشوند، مجبور به نادیده گرفتن همه چیز بوده، دوباره بخاطر فشارهای والدین شان به دروس خویش بدون هیچ گونه کاستیِ رسیدهگی میکنند…
ازین گذشته شود که نورمها هنوزم آنروز را فراموش نکرده که قریب بود برادرش از دستِ قلدرهای محله، زیر مشت و لگد بیفتد و خوب هم جراحت بردارد، در حالی که خودش ناجی شده عاجل با گرفتن چوبی، میلاد را از دست آنها خلاص کرده بود… | 87 |
| 14 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الاَزهر
قسمت چهارم
.
.
…یکجا با خانوادهی کوچکش در کنجی از قایق نه چندان بزرگِ نشسته، که حالا روی -کانال مانش- شناور است.
احمد دیگر به نقطه نامعلومی خیره مانده و بر تمامِ اتفاقاتِ که در این چند مدت به این سرعت اتفاق افتادهاند حزین میاندیشد و با خود فکر میکند که سرنوشت تا چه حد میتواند انسان را عجیب به اینسو و آنسو بکشاند…
سپس به خالقش میاندیشد و دلگرمی زورمندی به سراغش میآید.
خالقِ که حتی در چنین شرایط دشوار هم از یادش غافل نشده و از طریق تیمم برایش رجوع میکند…
احمد با تکانی که آب خروشان بر قایق میزند از فکر و اندیشه بیرون میآید و چشمش چند لحظهی چهار طرفش را پاییده، لحظهای نمیگذرد که در دورترین نقطهی ممکن خشکی را میبیند، شاید مقصد نهایی را.
وی همانطور که همان نقطه را نشانه گرفته، دوباره از شنیدن صدای گوشخراش قاچاقبرِ بدعنق، بی نصیب نمیماند:
_خوب خوب مسافرانِ خسته کننده! شاید بعضیهای شما سخنانم را ندونید که برایم هیچ اهمیتی هم ندارد، فقط حالا بدون هیچ گونه واقعهی بر مقصد رسیدهایم و نمیدونم شاید از اقبال شما بوده که امروز کاهش نظارت و کنترول مرزی داشتیم و ایرادی پیش نیومد! بعد از پیاده کردن شما من هیچ مسوؤلیتی در برابرتون ندارم…گور به گور شین که بسیار خستهام کردین..!
«کسانی که حرفهای قاچاقبر را میدانند و درک میکنند برای اینکه به مقصد نزدیک شدهاند، لبخندی از سر آسودگی میزنند و خدای شان را شکر گفته برای آن عده از کسانی که زبان را نمیدانند نیز خوش خبری را میگویند و فقط در این میان احمد است که میخواهد کلهی قاچاقبر را کنده بر دریا بیندازد، تا بداند پول مردم را گرفتن و حرفهای بد را تحویل آنها دادن یعنی چی..!»
.
.
.
سه روز بعد…
احمد در حالی که بر آپارتمانِ فرسودهی سه طبقه مقابلش چشم دوخته و ظاهراً در فکر فرو رفته است، با سخن حلیم(سر طبیب) به یکباره از فکر درمیآید:
_باز هم برای اینکه جایِ بهتری برایتان پیدا نتوانستم عذر میخواهم ولی…بودن شما در اینجا مؤقتی است و انشاءالله در روزهای آینده جایِ مناسبی برایت پیدا میکنم که لایق آن همه زحمات که در وطن برایم انجام دادی باشد. بعضی وسایل مهم و ضروری در اینجا موجود است که میتوانید با خیال راحت از آنها استفاده کنید. آپارتمان مالِ یکی از دوستانم است پس خاطرت جمع باشد! «سپس نفسی گرفته ادامه میدهد»…میدانی احمد جان از وقتی تو به اینجا آمدی و توسط پولیس شناسایی و بازداشت شدی، تا امروز که تازه از بازداشتگاه آمدیم آرام و قرار ندارم، میدانم بخیر همه چیز حل میشود و حق پناهندهگیات را نیز به بهترین شکل ممکن میگیری، اول بر خداوند و دوم بالای من اعتماد کن؛ من تا حد ممکن همراهیات میکنم!
«حلیم در پیِ سخنش احمد را محکم در آغوشش گرفته ادامه میدهد»:
_باز هم خیلی خوشحال هستم که تا اینجا بدون کدام واقعهی رسیدین…مطمئن باش روزهای خوشی در راه است. اینجا خداوند صفحهی جدیدی برایت رقم میزند که قرار است در هر برگهی آن از موفقیتهای تو و خانوادهات پُر شود.
«درین میان که نورمهای کوچک با اشتیاق بر حلیمِ خوش خنده با قد میانه و اندام نسبتاً چاق با ریش سفید خیره مانده، فقط بر این میاندیشد که وی از جمله شخصیتهای مثبتِ کارتونهای که مشاهده کرده در زندهگیِ واقعی باشد…
سپس حلیم آهسته از آغوش احمد جدا میشود و کلیدِ در دستش گذاشته، بعد اینکه دستِ بر سر میلاد و نورمها میکشد با همان لحن مهربانش میگوید»:
_آفرین اولادهای گلم، شما در اینجا تا میتوانید سعی و تلاش کنید تا سرِ پدر و مادرتان تا آسمانها بلند شود، اینها بالای شما خیلی زحمت کشیدهاند، حالا وقتِ این است که شما بدرخشین.
«سخنان حلیم تمام میشود. سخنانِ که بیشتر تأکیدیاند تا نصیحت، با آنکه میلاد و نورمها هم با جدیت تمام حرفهایش را به خاطرشان میسپارند.»
.
.
ساعات بعد…
…خدیجه بعد اینکه آخرین آبِ کثیف ظرف را در دستشویی میریزد، دوباره بر سالنِ که حالا از پاکی برق میزند برگشته، آناً متوجه احمد با نورمها و میلاد میشود که بالای مُبل فرسوده، زله و مانده با لحافِ که بالای خود کشیدهاند ولو شدهاند و بر خواب عمیقی فرو رفتهاند…
وی با اندیشیدن اینکه سهمِ زیادِ پاککاری و صفایی منزل را خود همینها داشتهاند لبخندی کنج لبش مینشیند و بعد پی میبرد که حلیم با امکاناتِ که در دسترس داشت قطعاً مناسبترین واحدی که شامل دو اطاق، یک سالن کوچک، با یک حمام میشود را انتخاب کرده است.
سپس نظری بر چهار طرف خانه میاندازد و تا میبیند که ساعتِ دیواری دهونیم شب را نشان میدهد، بطرف فرزندانش رفته، همه را زود بر رخت خواب هدایت میکند، تا صبح شنوای نِقنِقهای شان از فرطِ جان دردی نباشد…
.
. | 66 |
| 15 | …نورمهای کوچک در حالی که سرش را بر زانوی پدرش گذاشته است، چشمانش را دمی بلند میکند و تا بر احمدِ خیره میماند که از دردِ شدید سرش به ستوه آمده است، دستِ کوچکش را به صورت وی کشیده با ناراحتی میگوید:
_پدر…کدام جایت درد میکند…یا گرسنه هستی؟
خیر است…طاقت کن ببین همانطور که قبلاً برایم گفتی…کم مانده…میرسیم بخیر!
«لبخند پهنی به صورت خستهی احمد مینشیند و صورتِ نورمها را لمس کرده میگوید»:
_نه عزیز پدر، جایم درد نمیکند، گرسنه هم نیستم اگر که مریض هم باشم تو خود درمان من میشوی!
«نورمها لبخند عمیقی میزند و همراه با آن چالهای دو طرف گونهاش پدیدار میشود، خیالش از حالِ احمد آسوده میگردد و دوباره سرش را بر سر زانوی وی گذاشته یکجا با احمدِ که با موهای بافته شدهاش بازی میکند، به خواب کوتاهی فرو میروند…»
.
.
ساعاتِ بعد…
احمد با تکانهای خدیجه از عالمِ خواب دل میکَند و هنوزم چشمانش را درست باز نکرده که کل بدنش را از فرطِ لباسهای نمزده و سردش، کرخت مانده و پردرد احساس میکند…
وی بر چهار طرفش مینگرد و تا متوجه میشود که همه یکییکی پیاده میشوند، هدایت خود قاچاقبر را متوجه شده، با چند بار باز و بسته کردن چشمانش بر خدیجهی چشم میدوزد که در حال جابجای خریطهی دستش است و میگوید:
_احمد برخیز که وقتِ پیاده شدن رسیده.
«احمد تکانِ به خودش میدهد و موقع که چشمش به کنار خدیجه میخورد، نورمها را در حالی کنارش مییابد که داستانِ را برای میلاد با لبخند پهن بیان دارد و او نیز میخندد. صحنهای که دل و جان احمد را به یکباره شاد میکند.»
…دقایق بعد، احمد یکجا با مسافران دیگر در محوطهی که بیشتر شبیه میدانیِ بزرگ است جمع میشوند و دوباره منتظر فرمانِ دیگر قاچاقبر میمانند…
گردهمایی که بیشتر جر و بحثهای آن به پایهی رسیدن همه در مدت زمان کم است و گویا آنرا از اقبال خوب شان میدانند، مسیری که ۹ روز را دربر گرفت و هیچ واقعهی بد یا خطرناکی در جریان آن اتفاق نیفتاد…
در همین میان که احمد با حیرت بر حرفهای چهار طرفش گوش سپرده است، فاروق با همسرش با همان قیافههای که بیشتر بر بیخانمان 'جنگ جهانی' دوم میمانَد، در مقابل احمد قرار میگیرند و بعد اینکه فاروق احمد را کمی به کنار میکشاند چشمانش را فشرده میگوید:
_ببین احمد جان، تو در نزد من حتی از برادر سکهام هم نزدیک هستی…اینرا که خودت خوب میدانی، ولی…باید بگویم دیگر بعد ازین از توان من خارج است که این سفر پر مشقت را تا -لندن- ادامه بدهم…دیگر هیچ توانی در جانم نمانده!
«فاروق نفسی گرفته ادامه میدهد»:
_من و آمنه تصمیم گرفتیم که در همین جا همین -فرانسه- اقامت کنیم…من در پاکستان با پسر کاکایم که در همین جا در شهر مرکزی زندگی دارد حرف زدم، او هم گفت که اگر به کمک نیاز داشتم مرا همراهی میکند، خلاصه به بعد ازین هم ما خود را باید به نزدیکترین ایستگاه قطار برسانیم…به بعد آن هم پسر کاکایم به امید خدا ما را کمک میکند.
«احمد که ظاهراً از حرفهای فاروق اندکِ ناراحت شده، عکسالعملی اما نشان نمیدهد و برعکس با لبخند کوچک بر شانهی فاروق زده با لبخند میگوید»:
_درست است فاروق جان، هر قسم که راحت هستین….خوشی و خوشبختیِ شما آرزوی همهی ماست، من کاملاً وضعیت را درک میکنم!
«فاروق که ناراحتیِ احمد را از ژرفای درونش عمیق دانسته است، اشک در چشمانش حلقه میزند و وی را محکم در آغوشش کشیده، دلش بخاطر جدایی با بهترین رفیق و همکارش خون میشود که حالا آنرا ناگزیر بپذیرد.»
ادامه دارد... | 54 |
| 16 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: الازهر
قسمت: سوم
.
.
.
.
…پنج روزی از آمدن احمد و فاروق با خانوادههای کوچکشان به پاکستان میگذرد…
در این مدت دیگر اثری از زخمهای فاروق، که ناشی از ضرباتِ رهزنان بود نمانده و فقط بعضی جاهای کبودی رنگ در بدنش خودنمایی میکند…
برعکس آن سانحات بدی که تجربه کرده بودند، حالا در یکی از خانههای نزدیکانشان، اندکِ خود را راحت احساس میکنند، با آنکه بعد از فردا هم دیگر قرار نیست روزِ دیگری را در پاکستان بگذرانند…
پلانِ که احمد و فاروق از افغانستان بدینسو ترتیب دادهاند و قرار است به طور قاچاقی از پاکستان به طرف اروپا حرکت کنند….
تصمیمی که هر چند احمد و فاروق را زیاد خوشحال نمیکند، اما بخاطر مجبوریتی که پیش آمده ناچار به انجام آن شدهاند…
احمد حتی درین مدت دیگر پذیرفته که آن حُب و عشقِ که بر میهنش داشت را باخته است. حتٰی فکر بازگشت بر آن جغرافیایِ که به چه سان از آن رنجیده دیوانهاش میکند. حسی که پدیدار شدن آن خود
غم را به بار میآورد…
مردی که رشتهی طب را با هزاران خونِ دل در آن زمانههای که در فقر و ناداری میزیست، فقط برای درمان مردمِ رنج دیده میهنش انتخاب کرده بود، مردی که تا هنوز هم بیاد میآورد، آن روزهای را که تا نیمههای شب برای خواندن درسهای مشقتبارِ طب معالجوی، جان میکَند…
هنوز هم آن روزها را فراموش نکرده که از یک طرف دستفروشی میکرد و از طرف دیگر کتاب به دست درمانها را به ذهنش میفرستاد…
آدمیزاد است دیگر…میتوانست چیکار کند؟
دیگر چه بخواهد یا نخواهد حالا تختهی سرنوشتش چرخیده است…
شروع پر ریسکترین سفر عمرشان…
سفر پر خطر و دلهرهانگیز، سفری که تقریباً همهی همکاران احمد که شامل ده عضو برتر طبیبان میشد آنرا تجربه کردهاند، با آنکه حالا هشت تن آنها در مدت زمان کم به اروپا رسیدهاند و فقط احمد و فاروق باز ماندهی آن بوده این موضوع خیالِ شانرا تا حدی هم راحت میسازد…
سفری که بالاخره با همان نفوذ شناختهی خود فاروق و احمد، بعد از حل کردن مسئلهی پول، راه و قاچاقبر فقط در همین پنج روز، به مقصد انگلستان به جریان میافتد. مسافرتِ که حتی قرار است تا ساعت دوی همین امشب رقم بخورد…
.
.
.
.
…خودروی باربری در حالی که ۳۰ تن از مهاجرانِ مختلفالنژاد را درخود جا داده است، حالا با سرعت بالا در حال عبور از مسیرهای غیر رسمی است تا باشد که افراد را به اسرع وقت به مقصد برساند…
مکانِ که در داخل آن فقط میشود تاریکی را دید و فقط نورِ آفتاب از کنارههای کوچکِ آن به داخل ساطع شده در روز نعمت به شمار میرود، با آنکه در شب بجز بوی نامطبوعِ مهاجران کثیفِ که از هشت روز بدینسو روی حمام را ندیدهاند و تکانهای شدید راه بابتِ مسیر ناهموار و خامه، چیزی دیگری پیدا نمیشود…
از قاچاقچی بدخوی ایرانی که از بیست و چهار ساعت، بیست و پنج ساعت آن بالای مهاجران غُر میزند و همیش جملات مشابه اینکه؛ خدای تانرا هزاران بار شکرگذار باشید که از جمله خوش شانسها بودید و تا هشت روز به فرانسه رسیدید وگرنه بعضی بدبختهای دیگر هم تا دو ماه رسیده نمیتوانند، گذشته شود که تا چه اندازه خلق همه را تنگ میکند…
مسافران خسته و زله، شبیه احمدِ که حالا با دو فرزند و همسرش در گوشهی نشسته و از فرطِ سردردی پیشانیاش را مساژ میدهد، با آنکه در نزدیکی آنها فاروق و همسرش نیز ولو شده و از خستهگی و بوی بد خودرو، مانند چندین روز واپسین به حالت تهوع دچار شدهاند…
مسیری که از سرمای جانسوز، بیخوابی، گرسنگی، تشنگی، ترکیدن دست و پا از اثر دوییدنهای مکرر گرفته؛ تا زخمی شدن و بالا آوردن، بلند رفتن مقدارِ بیش از حدِ اسید معده و پایین شدنِ فشار خون، همه در آن چنان موجود بود که حتی نایِ سخن گفتن را از کف همه ربوده است، آخر هرگز فکر نمیکردند مهاجرت به این سان طاقتفرسا و دشوار باشد!
درین میان که فقط احمد و خدیجه اشخاصِ صاحب فرزندان کوچک بودند، خوش اقبالی را صاحب شده کودکانی به حوصلهی دارند که حتٰی همهی مهاجران از اخلاق نورمها و میلاد در حیرت رفتهاند، اگرچه میلاد گهگاهی هم برای کمبودِ غذا شکایت میکرد ولی نورمهای کوچک حتٰی آهی نکشیده فقط دستِ پدرش را محکم میگرفت و فاصلهها را طی میکرد…
گویا شانس بالای آوردهاند چون قاچاقبر برای احمد و خدیجه در نخست هم با بی رحمی تمام تذکر داده بود که اگر گریه و فغانِ از کودکان شان شنیده شود همهی شانرا چی از قایق چی ماشین بیرون میاندازد، تا اینکه گذشت و خود احمد و خدیجه هم در صبر کودکانِ شان شگفت زده شدند! | 41 |
| 17 | _هر چی پول، جواهرات و اشیای قیمتی که به همراه دارید را بدون هیچ کدام جر و بحث و اختلافی زودتر بیرون بکشید..!
«در پایانی جملهی مرد فاروق بی درنگِ بلند میگوید»:
_ما نه پول و نه کدام جواهراتِ داریم که تسلیم شما کنیم…حالا هم مارا بگذارید که برویم…همین حالا هم دیرمان شده!
«همانِ که در نخست صدا زده بود و گویا سرکرده گروه باشد، پوزخندی بسوی فاروق زده، بدون هیچ وقفهی فقط با یک اشاره بسوی یکی از افرادِ دیو هیکلش، فاروق مسکین را زیر مشت و لگد میاندازد..!
لحظهی که دیگر فریادهای احمد، گریههای خدیجه و آمنه با کودکان را کسی تحویل نمیگیرد، احمد زخمی شدن همکارش را زیاد تاب نیاورده، همچنان که توسط دو تن از افراد شان محکم گرفته شده است با فریاد میگوید»:
_درست است..برایتان هم…پول و هم جواهرات میدیم…فقط بگذارید که برویم..!
«سرلشکر که گویا به آن هدفی که باید رسیده، دوباره بسوی افراد خود اشاره میکند و تا اینکه دست از لت و کوب فاروقِ نیمهجان میکشند، احمد را نیز برای آوردن خواستههایشان رها میکند تا بالاخره پول و جواهراتشان را بیاورد!
احمد با قدمهای بی جان و خسته بسوی خودرو روان میشود و تا چشمش بسوی پسرک و دخترکِ که با غم عمیق نگاهش دارند میخورد، فقط یک جمله در سرش تکرار میشود: (دیگر بر اینجا بر نمیگردم..!!)
و به سمت دربِ صندوق عقب رفته، برای اینکه میداند فاروق آنچنان پول و یا جواهری نزدش ندارد تا آنرا فدا کند، هر آنچه بعد از ازدواج برای خدیجه طلا گرفته بود را در خریطهی بزرگ میاندازد…
طلاهای که به اندازهی مهریهی سنگین خدیجه زیاد جلوه میکنند و حالا کسی هم چارهی برای نگداشتن آن در کف ندارد…مادهای که شاید تا حدی هم چشم رهزنان را بگیرد…»
…احمد خریطه را بسوی آنها میگیرد و مقدارِ پولِ که با خودش داشت را نیز بالای آن قرار داده، با صدای خسته و خشناش میگوید:
_نفرین بر شیطانِ که تا این حد انسان را طمع و رذیل ساخته و قسم به ذاتِ پاکِ خالقم که جز اینها دیگر هیچ چیزی در کف دست نداریم!
«رهزنان که طلاهای براق چشمشان را به کلی کور کرده و یکی سر و وضع فقیرانه احمد امکان ثروت زیاد را نمیدهد، زحمت تلاشی خودرو را هیچ به خود نمیدهند. (الحق که خود تنبلی یکی از دشمنانِ قسم خوردهی آدمیزاد است!)
سپس سر کردهی شان همانطور که با دستش طلا را سبک و سنگین دارد، میگوید»:
_بروید…گم شوید..رنگ تانرا نبینیم..!!
در پی حرف سر گروه، احمد عاجل بسوی فاروق خونین میرود و از زمین با بسیار مشقت بلندش کرده، بعد اینکه خدیجه با آمنه و اطفال هم عاجل، عاجل سوار خودرو میشوند، احمد فاروق را به آهستگی در جای قبلی خودش میگذارد و تا میخواهد به سمت کرسی راننده برود که رهزنان پیش پایش شلیک کرده بعد از عکسالعمل و ترس آنها صدای خندههایشان بلند میرود…
احمد با اعصبانیت فراوان بلند لاحولُولله میگوید و عاجل سوار شده آنرا به سرعت نور به حرکت در میآورد…
مسافهها تندتند پشت سرهم طی میشوند و تا اینکه اندکِ از محل فاصله میگیرند، خدیجه از احمد میپرسد»:
_طلاهای من آن مقدار نبودند و حدس میزنم پول موجود در نزدت هم آن مقدار ناچیز نبود، پس چطور به ذات پاک خالق قسم یاد کردی…؟!
«احمد در حالی که دستِ بر چشمانِ خستهاش میکشد با خمودگی میگوید»:
_من گفتم به ذات پاک خالق قسم که دیگر چیزی در -کف- دست نداریم، ولی در موتر و در جیبم چرا…البته که دارم…و غم آن طلاهای از دست رفتهات را هم نخور…به امید خدا جبران میکنم!
ادامه دارد... | 48 |
| 18 | …احمد نورمها را بر گوشهی میبرد و دخترک بیچاره هم تا که جان دارد تقلا بر بیرون آوردنِ محتویاتِ معدهاش میکند و موقع که احمد میبیند نمیشود چیزی را بیرون داد، با مهربانی میگوید:
_برخیز قند پدر…ببین خودت را اذیت میکنی!
_نه…پدر….من دلم بد میشود…نمیخواهم وقتی راه افتادیم لباسهایت را کثیف کنم!
«احمد چند لحظهی دیگر هم با دخترش همانجا میماند و وقتی میبیند حالِ نورمها روبه بهبودی است، با بطری آب صورتش را شسته، دهانش را آبکش میکند و دوباره بر خودرو برمیگردند.
با همان دخترکِ که بسیار دلبند پدرش است…
با سوار شدن شان خدیجه هم از صحت دخترش مطمئن میشود، و نفسِ راحتی کشیده دوباره چشم به بیرون میدوزد…»
موقع که فاورق هم دستِ نوازش بر سر نورمها میکشد و دوباره خودرو را به حرکت در میآورد، احمد مقداری خوراکی را به بسیار سختی به خورد نورمها داده تا اینکه تابلتِ مهار کنندهی حالت تهوع را در دهنش میگذارد و آب را بالای آن مینوشاند آهسته درِ گوشش میگوید:
_عزیز پدر…نزد مادرت نگفتم که عصبانی نشود…ولی چرا برایم از اول نگفتی که دل بد هستی؟ اینقدر هم معدهات اذیت نمیشد. من که همیشه این دوا را بخاطرت همراهم میگردانم!
_پدر جان…چون من آن زمان هر چیزی را که میخوردم دوباره میکشیدم…پس آن تابلیت هم حیف میشد!
«احمد لبخندِ دنداننمای بر صورت نورمها میزند و سپس موهایش را بوسیده میگوید»:
_درست است دخترک باهوشم…حالا با خیال راحت بخواب بخیر زود خوب میشوی!
.
.
…فاروق خودرو را همانطور در سرعت بالا در سکوت مطلق میرانَد و موقع که نگاهش بطرف احمدِ خوابیدهی میخورد که زنخش را بر سر دخترش گذاشته و خوابیده است؛ لبخندی به پهنای صورتش مینشیند و دوباره نگاهش را به پیش رویش دوخته آهی میکشد. آهی که دانسته میشود مثل همیشه از برای نداشتن کودک و حسرت نداشتن آن به سراغش میآید…
لحظاتِ که به جز فاروق همه در خواب میگذرانند و تفکرهای گوگانی مثل اینکه؛ چطور در این ناامنی و اوضاع نه چندان امن کشور تا حالا چیزی سدّ راه شان نشده و بدون کدام واقعهی به سفر شان ادامه میدهند... تفکراتِ که گاهی مثل زنگ خطر عمل میکنند…
.
.
…عصر از راه میرسد و چون هوا همچنان سرد است و خودرو با وجود داشتن گرمکننده هم نمیتواند آنرا بدرستی گرم کند، همه خود را مانند گنجشککی دور هم پیچاندهاند…
کمر فاروق را از فرطِ خستگی اندکِ درد میگرفته باشد تا جایی که با دستِ چپش در حال مساژ دادن آن است و چیزی نمیگذرد که ناگهان از ۳۰ متری چشمش بر محل تلاشیِ میخورد که چند تن با صورتهای پوشیده و سلاح به دست گرد و بر آنرا دربر گرفتهاند!
فاروق در نخست فکر میکند شاید افرادِ نظامی دولت باشند ولی تا اینکه لحظه به لحظه به محل نزدیک میشوند و اوضاع را از زیر نظر میگذراند؛ شکاش به یقین تبدیل شده میاندیشد که از جمله دزدان و شورشیان باشند!
خودرو در ده متری میرسد که فاروق سرعت را کم کرده احمد را صدا میزند، وی از خواب میپرد و بدون اینکه حتی سخنی گفته شود یا کلامی ردو بدل گردد، در کمترین زمان ممکن تحلیل میکند و پی میبرد چه وضعیتی شده و ممکن است درگیر چه کسانی بیفتند!
با آنکه نه دیگر راه برگشتی وجود دارد، نه راه فرارِ است و نه میتوان از چشم آنها خود را نامرئی کرد، احمد آهسته و شمرده برای فاروق میگوید:
_شاید کاری به کاری ما نداشته باشند…اگر احیاناً هم پول بخواهند…مجبور هستیم مقداری بدیم!
«فاروق که حالا اعصبانی بنظر میرسد، با اشارهی یکی از آنها خودرو را متوقف میسازد و چیزی نمیگذرد که چند تن از آنها خودرو را محاصره کرده راه را کاملاً سدّ میکنند…
مردی در میان شان که قوی هیکل بنظر میرسد و قیافهی زشتی دارد، با صدای گوش خراشش در حالی که همانطور سلاح به دست ایستاده بلند میگوید»:
_عاجل پیاده شوید…همهی تان!!
«با صدای بمِ مرد، خدیجه با خانم فاروق نیز از خواب میپرند و هاج و واج بر چهار طرف خیره مانده ترس یکبارهیی همهی جسم شانرا دربر میگیرد!
احمد که دیگر چارهی نمیبیند و میداند برخورد کردن با آنها جز حماقت کارِ دیگری نیست، بسوی فاروق دیده با چشمانش میفهماند که بایست پیاده شوند و کوتاه بیایند.
فاروق نگاهش را از احمد میگیرد و همانگونه که اعصبانیت از سر و صورتش میبارد، خانمش را مخاطب قرار داده میگوید»:
_آمنه! تو با خواهر جان و اطفال در گوشهی ایستاده شوین…ما میبینیم که این پست فطرتها میخواهند چی بدی کنند!
…چندی بعد همه از خودرو پیاده میشوند و طبق گفتهی فاروق، اطفال و خانمها در گوشهی جاده ایستاده شده، گردش مردانه آغاز میشود و در حالی که احمد و فاروق را حق به جانبوار میگردند، یکی از آنها میگوید: | 51 |
| 19 | رمان: ندانسته بیمارت شدم
نویسنده: اَلاَزهر
قسمت: دوم
.
.
…طلوع آفتاب همه جا را روشن میکند و ناپدید گشتن ابرهای تیره، بعد از همان بارش سنگین سردی را به میان میآرد که بادهای سوزناکش با یک نفس از بینی تا دماغِ آدمیزاد را میسوزاند…
گلافغان بر حسب عادت همیشگیاش که بیوقفه و بدون خستهگی شبها و روزها را در رانندهگی مینشیند و اندکِ هم بیحالی در سیمایش جلوه نمیکند نگاهِ بر احمد انداخته، وی را با یک صدا از خواب برمیخیزاند و وقتی از بیدار شدنش مطمئن میشود، گلوی صاف کرده میگوید»:
_کمی دیگر تا رسیدنمان مانده…فرزند و همسرت را بیدار کن که برای پیاده شدن آماده باشند.
«احمد در نخست خدیجه و پسرش را برای آماده شدن بیدار میکند و تا دستِ بر سر و وضع دختر کوچکش که تا هنوزم از سرماخوردهگیاش کاسته نشده میکشد، وی را درست حسابی با پتکیاش میپیچاند؛ و در آغوشاش جا میدهد…»
…چندی بعد احمد در حالی که از خودروی گلافغان پیاده شده با فامیل کوچکاش راهیِ سفری میشود که شاید سرنوشت شان را رقم بزند…
با قدمهای بلند از کنار انبوه مردمی که هر یکی در کارِ مشغول هستند رد میشوند، مخصوصاً آن کلینرهای که سریع، سریع سواری جمع میکنند…
احمد در آن شلوغی و آلودگی صوتی فقط به دنبال یافتن خودروی میگردد که یکی از همکارانِ طبیباش آنرا برایش تدارک دیده بود و حالا بایست طبق برنامه آمده باشد…
پانزده دقیقه بعد موقع که بالاخره چشمِ سرگردان احمد همکارش را مییابد، سریع با صدای بلند برای خدیجه میگوید»:
_دستِ میلاد را محکم بگیر!
«سپس دستِ خدیجه را محکم گرفته با قدمهای بلند بسمت همکارش در حرکت میشود…
همکاری که تا چندی قبل با پریشانی به دنبال کسی میگشت و حالا او هم متوجه احمد شده، با آسودهگی وافر قدمهایشان را به نظاره گرفته است…»
.
.
…احمد یکجا با خانوادهاش در خودروی که همکارش آنرا میراند و اسمش -فاروق- است، در راهِ پر پیچ و خمِ پاکستان قرار دارد…
موتری که بیشتر به جِتهای آمریکایی میماند؛ حالا در خود همسر میانسالِ فاروق، خدیجه و میلاد را در سیت عقب و احمد با دخترش را در سیت جلو جا داده است…
احمدِ که حالا داروی زهر مزهی سرماخوردهگی را به خورد دخترش میدهد و او هم بدون هیچ چون و چرایی به چشمانِ پدرش نگریسته دارو را به معدهاش میفرستد…
دقایق پشت سر هم میگذرد و راه با قصههای احمد و فاروق درباره مشکلاتِ که با هم گذراندهاند سپری شده، تقریباً وسطهای راه میباشد که فاروق از احمد ساعت را میپرسد و احمد در حالی که بر ساعت دستی خود میبیند چشمانش را تنگ کرده میگوید»:
_دوی بعد از ظهر را نشان میدهد…با یاری خداوند بخیر تا دو ساعت دیگر -پیشاور- هستیم.
«تا حرفِ احمد تمام میشود، نورمها سرش را از سینهی وی بلند میکند و در حالی که رنگش عین چراغ زرد گشته، با سختی میگوید»:
_پدر جان…خیلی احساس دلبدی میکنم…زیاد تحمل کردم ولی نشد…حالا است که استفراغ کنم!
«احمد با نگرانی صورت دخترش را برانداز میکند و تا از فاروق میخواهد موتر را متوقف کند، خودرو در کنار جادهی که از میانِ رشته کوههای -خیبر- میگذرد، متوقف شده، احمد نورمها را در آغوشش جا میدهد و با خودش یک بطری آب را گرفته تا میخواهد از خودرو پیاده شود که خدیجه با نگرانی میگوید»:
_منم پیاده میشوم!
_نه بشین ضرورت نیست…خودم میبرمش..خودت که میدانی این عادتش است که در جریان سفر حالت تهوع بگیرد، نگیرد هم من حیران و پریشان میشوم که چطور نگرفته.
«احمد پیاده میشود و خدیجه همانطور که به قدمهایشان خیره مانده یاد خاطرهی جالبی میافتد که در یکی از مسافرت هایشان به ولایت -پروان- اتفاق افتاده بود…
آن خاطرهی که درست مثل حالا نورمها حالت تهوع گرفته بود، احمد و خدیجه وی را در یک گوشهی برده بودند و با اصرارهای مکرر خودش تا روی شان را بطرف دیگر برمیگردانند؛ نورمها در حالی که مارِ سفیدی را در دستش گرفته، مقابل شان قرار میگیرد، و با همان لحجهی کودکانهاش میگوید: ببینید چی حیوانک زیبا و درازی پیدا کردهام!
در آن دم خدیجه چیغِ خفیفِ کشیده بود و احمد با آنکه مارِ کم طالع که از دستِ نورمها در حال فرار بود را به زمین میاندازد وی را در آغوشش گرفته برایش بار، بار تکرار میکند که دیگر حیوانات را در دستانش نگیرد چون آنها وحشی و خطرناکاند، با آنکه نورمها همانطور که از آغوش وی به سوی مار در حال حرکت میدید؛ بازم نترسیده دستش را به معنای خداحافظی تکان میداد…
گذشتن خاطره شیرینی که لبخندی کنج لب خدیجه مینشاند…» | 59 |
| 20 | با آنکه از تهِ دلش از این رفتنِ نابه هنگام اصلاً هم خوشحال نیست، خواب اما به چشمانش سنگینی میکند و رفتهرفته با خود میبردش…
احمد همچنان پس از این همه دگرگونی نفس راحتِ میکشد و فقط عطر موهای دخترش را به ریههایش فرستاده، از دلتنگی دو روزهاش میکاهد…»
.
.
خودرو با سرعت بالا در حرکت است، خدیجه با دو فرزندش در خواب بسر میبرند و اینک فضای خودرو را قصههای شیرین مرد سالخوردهای که ترکیبِ از شوخی و مزاح دارد پر کرده است…
خودش را گلافغان معرفی کرده، و دیگر بر احمد روشن شده که از جمله مردان رنج دیدهی وطن است، که عمرش را در فقیری و ناداری سپری کرده.
احمد در حالی که گلوی دخترش را مساژ میدهد تا از سرمای که خورده و بر گلویش نیز تاثیر گذاشته است بِکاهد، با دقت بر حرفهای گلافغان گوش سپرده و بر حالش نیز افسوس میخورد، که گلافغان دوباره لب به سخن باز کرده میگوید»:
_میدانی پسرم…خانمِ مرحومم را که خدا جان مغفرتش کند…شیرینترین لحظات زندهگیام را در کنارش سپری کردم، ولی اوی ناجوان قبلتر از من رخت سفر بست و رفت و من را در این روزگارِ که گرگ صفتان آن را اداره میکنند تنها گذاشت. طبیب صاحب… از او فقط یک پسر و یک دختر زیبا برایم مانده، که از جان برایم عزیزتر هستند…اسمهای آنها هم انتخاب مادر مرحومشان بود، اسم دخترم کوثر و اسم پسرم جبار است. هر دوی آنها به کمال خداوند ازدواج کردهاند و حالا در کنار فرزندان و همسرانشان حیات را به پیش میبرند.
«گلافغان پس از ختم کلامش آهی پر سوزی میکشد و ادامه میدهد»:
_ولی…بچه گک وسطیام که اسمش حیدر بود، جوان خوش قلب و خوش سیما، پسری که همیشه با حرفهای دلگرم کنندهاش حالم را خوب میکرد را در کمال بی رحمی تمام، ظالمان پست فطرت، کسانی که از میهن خود ما هستند، به شهادت رساندند…
او هنوز هژده ساله شده بود که در یکی از روزها، در حالی که از بازار به خانه میآمد، در یک حملهی تروریستی که برای نظامیها ترتیب داده شده بود جانش را از دست داد و تیر مستقیم بر قفسهی سینهاش برخورد کرد. وقتی جسمِ بی جانش را در مقابلم گذاشتن، آنچنان نور کشیده بود که به لحظهای فکر کردم، شخص خدا بخشیدهی است که از حج کعبه شریفه آمده باشد. من و مادر مرحوماش آن روزها را با خون دل سپری کردیم…روزهای بسیار سختی بود…ولی باز هم گذشت…دوام آوردیم.
«احمد که از قصهی غمانگیز گلافغان بسیار ناراحت شده آهی میکشد و با صدای ملایمی میگوید»:
_چی بگویم دیگر ماما جان…خداوند اجرش را در آخرت برایتان بدهد. همین چرخ روزگار است…یک روز مارا غرق در خوشحالی میکند و روز دیگر در ماتم چیزی مینشاند که حتٰی فکرش را هم نمیکردیم. من در این چهل سالِ که تا حالا عُمر کردهام، همیشه بر شهامت پدرانِ قهرمان میهنم، همچون شما افتخار دارم، خداوند دنیا و آخرت شما را نیک بسازد.
«به همین منوال دقایقی را با گفتن قصههای مختلف میگذرانند تا اینکه گلافغان نظری به سیمای خستهی احمد انداخته میگوید»:
_پسرم تو حالا بخواب و به خودت استراحت بده…همانطور که خودت هم یادآور شدی این مردمان گرگ صفت معلوم نیست چه نقشههای بر سر دارند، یا سرنوشت چه برنامههای برایت درنظر گرفته…
یا تا کدام ملک خدا پیش میروی…خودت را برای هر وضعیتی آماده داشته باش، تا رسیدن به تورخم خواب شو…باز خودم بیدارت میکنم.
«احمد نگاه قدردانِ به گلافغان میاندازد و سپس نگاهش را بر مقابلش دوخته بر این میاندیشد که یکی از پر تجربهترین انسانهای میهناش را رانندههای شهر تشکیل میدهند، همانهای که تحصیلات عالیِ نکردهاند اما در بخشهای سیاست و اقتصاد و جامعه شناسی تخصص بسیاری دارند. سپس خواب آهستهآهسته بر چشمانش سنگینی میکند و تا سرش را به سیت تکیه میدهد به خواب عمیقی فرو میرود…»
ادامه دارد.... | 51 |
