ru
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

Открыть в Telegram

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

Больше
3 947
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-1130 день

Загрузка данных...

Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+66
в 1 каналах
май '26
+134
в 2 каналах
Get PRO
апрель '26
+112
в 4 каналах
Get PRO
март '26
+81
в 4 каналах
Get PRO
февраль '26
+149
в 1 каналах
Get PRO
январь '26
+143
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '25
+172
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+132
в 5 каналах
Get PRO
октябрь '25
+129
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+206
в 4 каналах
Get PRO
август '25
+149
в 7 каналах
Get PRO
июль '25
+124
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+118
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+118
в 2 каналах
Get PRO
апрель '25
+133
в 2 каналах
Get PRO
март '25
+129
в 3 каналах
Get PRO
февраль '25
+113
в 4 каналах
Get PRO
январь '25
+132
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '24
+130
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+110
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+171
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+190
в 1 каналах
Get PRO
август '24
+193
в 1 каналах
Get PRO
июль '24
+215
в 1 каналах
Get PRO
июнь '24
+179
в 0 каналах
Get PRO
май '24
+187
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+158
в 2 каналах
Get PRO
март '24
+206
в 2 каналах
Get PRO
февраль '24
+208
в 3 каналах
Get PRO
январь '24
+263
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '23
+229
в 5 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+158
в 27 каналах
Get PRO
октябрь '23
+152
в 23 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+178
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+249
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+205
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+170
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+242
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+144
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+211
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+254
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+257
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+237
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+189
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+252
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+141
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+182
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+312
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+191
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+2 176
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
16 июня+4
15 июня+3
14 июня+3
13 июня+3
12 июня+4
11 июня+1
10 июня+2
09 июня+9
08 июня+2
07 июня+9
06 июня+4
05 июня+3
04 июня+5
03 июня+8
02 июня+2
01 июня+4
Посты канала
ادامه فردا
ادامه فردا

2
گاهی بقچه را کنارش می‌گذاشت و می‌رفت اما احد پس از رفتنش آن را به دست کودکی می‌داد یا کنار مسجدی می‌گذاشت. دلش نمی‌خواست چیزی از خانه‌ای بگیرد که دیگر از آنِ او نبود. شب‌ها اما... شب‌ها قصهٔ دیگری داشتند، تمام قریه در خواب فرو می‌رفت، سگ‌ها از دور پارس می‌کردند.. صدای جیرجیرک‌ها از میان علف‌ها بلند می‌شد. آسمان داغ و بی‌ستاره بالای سرش کشیده بود و احد زیر همان آسمان، میان خاک و تنهایی، به چیزی خیره می‌ماند که خودش هم نامش را نمی‌دانست. آیا هنوز سهیلا را دوست داشت؟ هیچ‌کس نمی‌دانست..شاید خودش هم نه... بعضی دردها از جایی به بعد دیگر نام ندارند. نه عشق‌اند، نه نفرت، نه امید، نه حسرت.. فقط در جانِ آدم می‌مانند و با هر نفس بالا و پایین می‌روند. سهیلا هنوز در دلش بود؟ شاید بلی.. اما دیگر نه مانند دختری که روزی دوستش داشت بلکه مانند زخمی که آن‌قدر کهنه شده باشد که آدم فراموش کند زندگی بدون آن چه شکلی بوده است. و در همان شب‌ها..در همان ساعتی که احد زیر درختی گمنام به آسمان خیره بود... در خانه‌ای دیگر، پشت دیوارهایی دیگر، دختری نیز خواب نداشت. سهیلا.. پس از آن روز، خبرهای احد را تکه‌تکه شنیده بود. شنیده بود که از خانه رانده شده، شنیده بود که شب‌ها در باغ‌ها می‌خوابد، شنیده بود که دیگر کاری ندارد و هر بار که چیزی می‌شنید، دلش گویا میان مشتِ نادیده‌ای فشرده می‌شد. آن شب نیز همه خواب بودند.. چراغ خاموش بود. سکوتِ سنگینی خانه را پر کرده بود. سهیلا آرام از جا برخاست، کنار پنجره نشست، آسمان را نگاه کرد.. چشمانش پر از اشک بود اما گریه نمی‌کرد دست‌هایش را بالا آورد، آرام با اشکی حقله زده در چشمان، نجوا کرد: _خداجان. من چیزی نمی‌خواهم..فقط مواظبش باش! صدایش شکست و اشکی روی گونه‌اش لغزید. _اگر قرار است رنجی باشد، اگر قرار است کسی بشکند، اگ قرار است کسی بی‌پناه بماند؛ سهمِ من! تو فقط مواظبِ او باش! بادی نمی‌وزید، آسمان خاموش بود، قریه در خواب فرو رفته بود اما آن شب دو نفر بیدار بودند. یکی زیر درختی در دلِ باغ و دیگری پشت پنجره‌ای در خانه‌ای خاموش و هیچ‌کدام نمی‌دانستند دعای آن دیگری، در همان لحظه، راهش را به سوی آسمان باز کرده است. و چه زود دعایش به استجابت رسید.. و رنج‌ها سهمِ دخترک می‌شدند. ادامه دارد.. ..
118
3
گاهی خاطره‌ها مثل آدم‌ها پیر نمی‌شوند، همان‌گونه می‌مانند. با همان رنگ، با همان بو، با همان درد. ـ مادر؟ صدای پسرم مرا از آن تابستانِ دور بیرون کشید. سر بلند کردم، نگاهش به من بود. آرام، مهربان و کمی شبیه روزهای جوانیِ کسی که سال‌هاست در خاطراتم زندگی می‌کند. ـ تو واقعاً نمی‌ترسیدی؟ چند لحظه نگاهش کردم..بعد به خواهرش، بعد به مردی که روبه‌رویم نشسته بود و حالا بی‌صدا به گفت‌وگوی ما گوش می‌داد و ناگهان دلم فشرده شد. از آن دردهای آرامی که آدم یاد می‌گیرد با خود حمل کند. لبخند زدم. ـ می‌ترسیدم. دخترم فوراً گفت: ـ اما گفتند نمی‌ترسیدی. سرم را تکان دادم. ـ نه دخترکم... همهٔ آدم‌ها می‌ترسند. ـ پس چرا بالا رفتی؟ نگاهم لحظه‌ای در جایی دور گم شد..جایی میان سال‌هایی که دیگر بازنمی‌گردند. ـ چون آن وقت‌ها هنوز نمی‌دانستم بعضی افتادن‌ها خیلی دردناک‌تر از افتادن از درخت اند. اتاق برای چند ثانیه ساکت شد. دخترم معنی حرفم را نفهمید..پسرم اما سرش را پایین انداخت و مردِ روبه‌رویم، آرام نگاهم کرد. نگاهی کوتاه، نگاهی که چیزی نگفت اما گویا خیلی چیزها را فهمید.. او سال‌ها بود غمِ چشمانم را می‌دید، سال‌ها بود لبخندِ واقعی را بر لبانم نمی‌دید و هربار، آرام‌تر از قبل به نگاه‌های ادامه می‌داد آن‌قدر که فکر می‌کردم آن نگاه، مرحمی به زخم‌های کهنه می‌شوند. ** گذشته پس از آن شبی که بی‌صدا از خانهٔ مولوی بیرون شد، دیگر جایی برای رفتن نداشت. نه خانه‌ای مانده بود و نه دری که بتواند بی‌هراس بر آن بکوبد.. روزها را در کوچه‌ها و باغ‌های اطراف قریه سر می‌کرد و شب‌ها، وقتی چراغ خانه‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند و صدای آخرین سرفه‌ها و آخرین گفت‌وگوها از پشت دیوارهای گلی فرو می‌نشست، راهِ باغ‌ها را در پیش می‌گرفت. تابستان بود. از آن تابستان‌های بی‌رحمِ شمال.. هوا حتی پس از غروب هم داغ می‌ماند زمین گرمای آفتاب را در سینه نگه داشته بود و از خاک بویی بلند می‌شد که گویی تمام روز زیر آتش مانده باشد احد زیر درختی می‌نشست، گاهی توت، گاهی زردآلو، گاهی درختی که نامش را هم نمی‌دانست. سرش را به تنهٔ درخت تکیه می‌داد و تا نیمه‌های شب به تاریکی خیره می‌ماند. خواب اما کمتر به چشمش می‌آمد. هر بار که پلک‌هایش سنگین می‌شدند، صدای خش‌خشی از میان علف‌ها بلند می‌شد.. گاهی جوجه‌ پشکِ تیغی بود، گاهی روباهی که از دور می‌گذشت، گاهی فقط باد بود که شاخه‌ای خشک را می‌جنباند اما در آن تنهاییِ بی‌پناه، هر صدا هیبتِ چیزی بزرگ‌تر را پیدا می‌کرد.. دلش از کودکی از قصه‌های جن و پری و سایه‌های شب پر بود. بارها با وحشت از جا پریده بود و تا سپیده‌دم دیگر خواب به چشمش نیامده بود. پشه‌ها اما از همه بی‌رحم‌تر بودند. پای برهنه و دست‌های لاغرش را نیش می‌زدند. صبح که بیدار می‌شد، ساق‌هایش پر از دانه‌های سرخ بود آن‌قدر می‌خاراند که گاهی پوستش زخم می‌شد اما دردِ آن زخم‌ها در برابر آنچه در دلش می‌گذشت، هیچ بود. و اما روزها نیز آسان‌تر از شب نبودند. چند قِران پولی که از روزهای کارگری برایش مانده بود، آرام‌آرام تمام می‌شد با همان پول اندک، از نانوایی نان خشک می‌خرید نانی که گاهی دو روز در بقچه‌اش می‌ماند. کنار جوی آب می‌نشست، تکه‌ای از نان را با زحمت می‌شکست و با آب پایین می‌داد. معده‌اش از گرسنگی می‌سوخت، گلویش همیشه خشک بود.. گونه‌هایش روز به روز فروتر می‌رفتند و استخوان‌های صورتش آشکارتر می‌شدند. اما بدتر از گرسنگی، نگاهِ مردم بود. به هر سو که می‌رفت، نگاه‌ها پیش از زبان‌ها او را می‌راندند. مردی که روزی برایش چای می‌ریخت، حالا با دیدنش اخم می‌کرد. کسی که زمانی هم‌صحبتش بود، راهش را کج می‌کرد و آن‌ها که چیزی نمی‌گفتند، با همان نگاه‌های سرد و پر از سوءظن حرفشان را می‌زدند. احد کم‌کم فهمیده بود که بعضی زخم‌ها را نه چوب می‌زند، نه سنگ..فقط نگاهِ آدم‌ها می‌زند. واحد چند بار پیدایش کرد، یک بار کنار جوی آب، یک بار زیر سایهٔ درختی در باغ و بار دیگر کنار خرابه‌ای که نیم‌روز را در سایه‌اش گذرانده بود. هر بار بقچه‌ای در دست داشت. نان، کلوچه یا غذایی که خانم امینه با اشک پخته بود. کنارش می‌نشست و با صدایی که می‌کوشید محکم باشد، می‌گفت: ـ مادرم گفته برگرد خانه. احد چیزی نمی‌گفت. واحد ادامه می‌داد: ـ بخدا هر شب گریه می‌کند. ـ ... ـ گفته اگر روی پدرت را نمی‌بینی، لااقل روی مرا ببین. احد نگاهش را از زمین برنمی‌داشت. ـ نمی‌توانم. ـ چرا؟ ـ من دیگر در آنجا، جایی ندارم واحد بغض می‌کرد. ـ تا کی؟ اما خودش هم می‌دانست جوابی وجود ندارد.
82
4
#داستان_احد #قسمت_هشتاد‌و‌سوم #نویسنده_مرجان_امین وقتی از قبرستان برگشتیم، هوا رو به تاریکی می‌رفت. بچه‌ها زودتر از من راه می‌رفتند و من آهسته پشتِ سرشان قدم برمی‌داشتم. دخترم از همان دمِ قبرستان شروع به حرف زدن کرده بود و تا خانه یک‌لحظه هم خاموش نشد. ـ مادر، ننه‌کلانِ تو هم مثل ننه‌کلانِ خاله اقلیما قصه می‌گفت؟ ـ ننه‌کلانِ من با خاله‌ات یکی بود و بلی، قصه می‌گفت. ـ زیاد؟ ـ خیلی زیاد. ـ از دیو و پری؟ لبخند کمرنگی زدم. ـ بیشتر از آدم‌ها می‌گفت. ـ پس چرا تو هیچ‌وقت از قصه‌های او به ما نگفتی؟ نگاهی به او انداختم. موهایش از زیر کلاهِ آفتاب‌گیرش بیرون شده بود و با هر قدم روی پیشانی‌اش می‌ریخت. ـ چون من مانند خاله‌ات هیچ‌وقت حافظه‌ای خوبی نداشتم و زود فراموشم می‌شد. به جوابم درست گوش نکرد و مثل همیشه شانه بالا انداخت و دوباره مشغول حرف زدن شد. دخترم برخلافِ پسرم، خیلی بازی‌گوش و سر به هوا بود پدرش که می‌گوید: رفتارش به تو و چهره‌اش به من رفته اما کاش چهره‌اش به تو می‌رفت، سهیلا.. به دروازه که رسیدیم، اقلیما از سرِ صوفه صدایمان زد. ـ بالاخره آمدید؟ پسرم پیش‌تر دوید. ـ خاله! بخدا مادرم امروز باز گریه کرده بود. ایستادم و تبسمِ تلخ گفتم: ـ نکرده بودم پسرم. ـ کرده بودی. دخترم فوری طرفِ برادرش را گرفت. ـ بلی که کرده بود. من دیدم. اقلیما اخمی ساختگی کرد. ـ بس کنید شما دو نفر، حالا کرده بود که کرده بود. بعد نزدیک آمد و بازویم را گرفت. ـ بیا داخل..رنگ به صورت نداری تو! نگاهش کردم، هیچ نپرسید درست مانند آن سال‌ها فقط دستم را آرام فشار داد و همین کافی بود.. بعد از نماز شام، سفره را در اتاق بزرگ انداختند. بوی قابلی تمام خانه را گرفته بود. دخترِ اقلیما مصروف آوردنِ پیاله‌های ماست بود و دخترم کنار تنورِ خاموش نشسته، بی‌صبرانه منتظر نانِ گرم بود. پسرم طبق عادت، آرام و مؤدب کنار دیوار نشسته بود و او هم مانند خواهرش منتظر.. گاهی فکر می‌کنم پسرها زودتر از دخترها بزرگ می‌شوند یا شاید فقط غم را زودتر یاد می‌گیرند. بالاخره خاله با خواهرزاده‌ها همراهِ نانِ گرم سر سفره آمدند.. همه حضور داشتند، خانواده‌ای کوچکِ من و خانواده‌ای برزگِ اقلیما. هنوز لقمهٔ اول را برنداشته بودیم که اقلیما خندید و گفت: ـ امروز دخترت از من پرسید تو در کودکی، دخترِ شوخی بودی یا آرام؟ ناخودآگاه خندیدم و با یادآوری آن دوران گفتم: ـ بعد تو چه گفتی؟ ـ گفتم اگر آرام بود، نصفِ قریه نفسِ راحت می‌کشید. دخترم فوراً سر بلند کرد. ـ یعنی چی؟ خاله‌اش رو به او گفت: ـ یعنی مادرت از دیوار بالا می‌رفت، از درخت بالا می‌رفت، داخل جوی می‌افتاد، با پسرهای کوچه دعوا می‌کرد... ـ مادر؟ چشمانِ دخترکم گرد شده بود و با ناباوری به من می‌دید. ـ تو دعوا می‌کردی؟ ـ نه آن‌قدرها. ـ دروغ می‌گوید. صدای مردانه‌ای از آن‌سوی سفره بلند شد.. دخترم فوراً برگشت. ـ شما از کجا می‌دانید، پدر؟ ـ چون دیدم و قصه‌هایش را شنیده‌ام..مادرت نه تنها در کودکی بلکه در نوجوانی هم خیلی سر به هوا بود ـ همه‌اش را می‌دانی؟ ـ تقریباً همه‌اش را. دخترک هیجان‌زده‌تر شد. ـ پس بگویید..چه می‌شود من با لبخندی خجل آهسته گفتم: ـ رویا..بس کن مادرجان! اما گویا هیچ‌کس صدایم را نشنید، اقلیما خندید. ـ بگو که یک‌بار از سرِ درخت پایین نمی‌آمد. ـ آن قصه را اگر بگویم که آبروی سهیلا می‌رود.. ـ بلی همان. همه خندیدند و من به دخترم دیدم که از شوق دست می‌زد. ـ پدرجان! بگو. او لبخند کم‌رنگی زد. آن لبخند را سال‌ها بود می‌شناختم.. لبخندی که همیشه پیش از گفتنِ چیزی درباره‌ای من، روی لبش می‌نشست. ـ تابستان بود و هوا بسیار گرم.. ـ بعد؟ ـ مادرت از صبح دنبال آلوهای سبز می‌گشت. باناباوری از یک خاطره‌ای کم‌رنگ در نظرِ من اما پُرنگ به او، پرسیدم: ـ من؟ ـ بلی، خودت! ـ به یادت است؟ ـ آخرش سرِ من کفید بنظرت فراموشم می‌شود؟ اقلیما خندید. ـ خدا شاهد است راست می‌گوید. دخترم حالا دیگر کاملاً غرقِ قصه شده بود. ـ آه پدرم از اول بگو.. ـ از دیوار بالا رفت تا آلوهای درخت را ببیند ـ تنهایی؟ ـ بلی. ـ نترسید؟ ـ مادرت آن وقت‌ها از هیچ چیزی نمی‌ترسید. دخترکم با تحسین به من نگاه کرد گویا قهرمانِ قصه‌ای شده بودم. ـ بعد از تنه‌ای درخت رفت روی شاخهٔ بلند. ـ خیلی بلند؟ ـ آن‌قدر که اگر می‌افتاد، یک ماه نمی‌توانست راه برود. ـ وای! همه خندیدند، جز من زیرا دیگر آن اتاق را نمی‌دیدم.. در ذهنم آفتابِ داغِ یک روزِ تابستانی جان گرفته بود. صدای جیرجیرک‌ها، بوی برگ‌های گرم، شاخه‌ای که زیر پایم تکان می‌خورد و خنده‌هایی که از پایین می‌آمد... خنده‌هایی که سال‌ها بود خاموش شده بودند.
112
5
ادامه فردا
ادامه فردا
275
6
و دردناک‌ترین قسمت ماجرا این نبود که مرا دوست نداشت،و دردناک‌ترین قسمت این بود که من هنوز دوستش داشتم، حتی همان لحظه،همان لحظه که پیش چشم همه شکستم را تماشا می‌کرد، بعضی نگاه‌ها عمرِ انسان را به دو قسمت تقسیم می‌کنند، قبل از آن نگاه،و بعد از آن نگاه. آخرین باری که به چشمان زریاب نگاه کردم، چیزی در وجودم شکست،نه قلبم، قلبم مدت‌ها پیش شکسته بود،این بار امیدم شکست. همان امیدِ کوچکی که هر شب در سینه‌ام زنده می‌شد و می‌گفت: شاید فردا بهتر شود، اما آن شب فهمیدم که فردایی وجود ندارد. این بار دیگر بارِ سوم شد،برایش گفته بودم بارِ چهارمِ وجود ندارد، آرام از میان جمع برخاستم،هیچ‌کس چیزی نگفت. یا شاید گفتند و من نشنیدم،اشک‌هایم می‌ریختند. مثل بارانی که در نیمه‌شب می‌بارد و هیچ‌کس شاهدش نیست. وقتی به دروازه رسیدم،برگشتم،زریاب هنوز همانجا ایستاده بود. چشمان ما برای چند ثانیه به هم گره خورد. در چشمان او خشم بود،غرور بود،لجبازی بود، اما در چشمان من فقط خستگی بود. خستگیِ دختری که دیگر توانِ جنگیدن نداشت. برای لحظه‌ای دلم خواست بدوم طرفش، بگویم: من مقصر نبودم… من دوستت داشتم… من برایت جنگیدم… اما چه فایده؟ انسانی که نمی‌خواهد حقیقت را ببیند، با هزار خورشید هم روشن نمی‌شود. سرم را پایین انداختم و به اتاق رفتم،دروازه را بستم،قفل نکردم،فقط بستم. بعد روی زمین نشستم،و گریه کردم. نه آن گریه‌هایی که اشک  پایین می‌آید،نه،و این بود آخرین گریه ی من، از آن گریه‌هایی که نفس را می‌برد،سینه را می‌سوزاند. و آدم احساس می‌کند چیزی در درونش دارد می‌میرد. تمام شب گریه کردم،هوسی چند بار آمد،مادرجان آمد،سارا آمد. حتی پدرجان هم پشت در ایستاد. اما من جواب ندادم،دیگر حرفی نمانده بود. وقتی انسان هزار بار توضیح بدهد و باز هم متهم شود، کم‌کم سکوت را انتخاب می‌کند. نزدیک سحر بود،اشک‌هایم خشک شده بودند. چشم‌هایم می‌سوخت. موبایلم را برداشتم. تنها یک نفر بود که می‌توانستم به او زنگ بزنم. سعید، برادرِ بزرگم، بعد از چند بوق جواب داد. ـ الو خواهر؟ همین که صدایش را شنیدم دوباره بغضم شکست. ـ سعید،گفتم و گریه کردم، سکوت کرد. ـ چی شده؟جانِ برادر چرا گریه میکنی؟ ـ بیا دنبالم، صدایم آنقدر ضعیف بود که خودم به سختی می‌شنیدمش. ـ یگانه؟چی شده؟ ـ فقط بیا،خواهش می‌کنم، چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: ـ منتظرم باش،خدا کند خیر باشد،می‌آیم. و تماس قطع شد.دیگر چیزی نگفتم، چمدان کوچکم را بیرون آوردم،لباس‌هایم را جمع کردم.چند کتاب،چند عکس،چند خاطره. تمام زندگی مشترکم با زریاب در یک چمدان جا شد.عجیب نیست؟ گاهی انسان سال‌ها زندگی می‌کند،اما تمام سهمش از آن زندگی در یک چمدان خلاصه می‌شود. خورشید هنوز کامل غروب نکرده بود که سعید رسید.هیچ‌کس متوجه نشد،همه خسته بودند. خانه در خواب بود. و من،برای آخرین بار به اتاق نگاه کردم. به تخت،به پنجره،به دیوارها. و به خاطراتی که قرار بود همانجا دفن شوند. بعد رفتم،نه خداحافظی کردم،نه کسی را بیدار ساختم،فقط رفتم، بعضی رفتن‌ها خداحافظی نمیخواهند، راوی: زریاب تمام شب را بیرون بودم،وقتی عصبانیت فروکش کرد، حرف‌هایم یکی‌یکی به یادم آمد. و برای اولین بار ترسیدم،ترسیدم از خودم. ترسیدم از کاری که کرده بودم. خجالت مهمانِ موجودم شد،به کدام حق چنین کاری کردم،کدام حق؟چرا همیش یگانه را میشکنم چرا،در یکی از باغ هایمان بودم یک اتاقک داشت،یک پنجره ی کوچک هم داشت،زیبا بود،اما این آدمِ که درونش بود یک احمقِ به تمام معنا،تصویرِ خود را در شیشه ی پنجره دیدم از خود برای بارِ هزارم متنفر شدم،با مشت به شیشه کوبیدم آنقدر که شیشه دانه دانه شد و دست های من مانندِ انار،اما درد نداشت هیچ هم نداشت،قلبم درد داشت،برای یگانه فعلا چطور است؟یعنی مثلِ همیش مرا میبخشد؟ یا نه اینبار فرق می‌کند؟چی می‌شود خدایا مرا ببخش…جلوی یک گل‌فروشی ایستادم،نمیدانستم چرا. فقط دلم می‌خواست این بار قبل از آنکه دیر شود، چیزی را درست کنم،اما نمیدانستم چیزی را که برای بارِ هزارم شکستی درست کردنش محال است، دسته‌ای گل سفید خریدم،گل‌هایی که یگانه دوست داشت. برای اولین بار در زندگی‌ام می‌خواستم از او معذرت بخواهم. برای اولین بار،با عجله به خانه رفتم. قلبم بی‌قرار بود،از پله‌ها بالا دویدم. مقابل اتاق ایستادم،عصر بود،لبخند کم‌رنگی روی لبم آمد. دستم را روی دستگیره گذاشتم،و در را باز کردم. اما،اتاق خالی بود.خالی، مثل قلبی که صاحبش را از دست داده باشد. نگاهم روی الماری افتاد. درش باز بود،لباس‌ها نبودند،چمدان نبود. روسری آبی مورد علاقه‌اش نبود. هیچ چیز نبود. برای چند ثانیه نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. فقط ایستادم،و به جای خالی نگاه کردم. بعد دسته گل از میان انگشتانم رها شد. گل‌ها روی زمین افتادند،چند شاخه شکست… ادامه دارد…
254
7
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ و دوم راوی: یگانه می‌گویند بعد از هر طوفان، آرامش می‌آید، اما بعضی آرامش‌ها فقط سکوتِ قبل از طوفان بعدی هستند. چند ماه از زخمی شدن زریاب گذشته بود. تابستان از راه رسیده بود،و ما دوباره به کندهار آمده بودیم برای تفریح خانه‌ی پدرجان مثل همیشه پر از شور و صدا بود. پر از مهمان،پر از خنده. دختر کوچک سارا حالا راه می‌رفت،با پاهای کوچکش از این طرف خانه به آن طرف می‌دوید. گاهی طرفِ هیواد می‌رفت،گاهی طرفِ زریاب. و همه را مجبور می‌کرد دنبالش بدوند. هوسی هم مثل همیشه روحِ خانه بود،اما این بار خوشحال‌تر از همیشه. برای هوسی خواستگار آمده بود،پسر خوبی بود،خانواده‌اش هم محترم بودند. قرار بود چند روز بعد محفل نامزدی‌شان برگزار شود. مادرجان هر روز چیزی آماده می‌کرد،هر روز برنامه می‌چید. و من، بعد از مدت‌ها برای اولین بار احساس کردم شاید زندگی آنقدرها هم بی‌رحم نباشد،شاید خدا هنوز مرا فراموش نکرده باشد. زریاب هم این مدت تغییر کرده بود. یا حداقل من اینطور فکر می‌کردم،کمتر فریاد می‌زد،کمتر تحقیر می‌کرد،کمتر زخمی می‌ساخت. و همین اندک مهربانی برای دلِ خسته‌ی من کافی بود. گاهی آدم آنقدر تشنه‌ی محبت می‌شود که با یک قطره آب هم خوشحال می‌شود،و من همان آدم بودم. بالاخره روز نامزدی هوسی رسید،خانه غرق نور بود،غرق مهمان،غرق شادی هوسی لباس آبی روشنی پوشیده بود. مثل آسمان،تمام مدت لبخند می‌زد. و من با دیدن خوشحالی او خوشحال می‌شدم. شاید چون هوسی یکی از معدود کسانی بود که در تمام این مدت، کنارم ایستاده بود،محفل تا ناوقت شب ادامه داشت. خنده بود،عکس گرفتن بود،شوخی بود. حتی زریاب هم چند بار خندید. و من احمقانه با خودم فکر کردم: شاید این بار همه چیز بهتر شود،شاید این بار زندگی روی خوشش را نشان بدهد،شاید، اما بعضی “شاید” ها خطرناک‌ترین واژه‌های دنیا هستند. نزدیک پایان محفل بود،بیشتر مهمان‌ها رفته بودند. فقط خانواده مانده بود. در همین هنگام شبنم با لبخندی گفت: ـ راستی شنیدین؟ هیواد گفت: ـ باز چی شده؟ شبنم خندید. ـ عروسی زرلشت هم نزدیک شده. اسم زرلشت بعد از مدت‌ها دوباره در خانه پیچید. من طرف زریاب نگاه کردم،چهره‌اش تغییر کرد. فقط برای یک لحظه، اما من دیدم. شبنم ادامه داد: ـ شنیدم خیلی عروسی بزرگی می‌گیرند. حامد هم کم آدمی نیست. سامیع فوراً موضوع را عوض کرد. ـ خوب هوسی، بعد از نامزدی کی عروسی است؟ اما دیر شده بود. چیزی در وجود زریاب بیدار شده بود،همان زخمی که فکر می‌کردم خوب شده،دوباره سر باز کرد، همان غرور زخمی،همان درد قدیمی،محفل کم‌کم تمام شد. مهمان‌ها رفتند من برای جمع کردن ظرف‌ها به آشپزخانه رفتم. نمیدانستم چند دقیقه بعد تمام زندگی‌ام تغییر می‌کند. وقتی برگشتم همه در صالون بودند. پدرجان،مادرجان،هیواد،سامی،هوسی،شبنم،ساراهمه. و زریاب وسط صالون ایستاده بود. چهره‌اش سرد بود. همین که مرا دید گفت: ـ یگانه. ـ بلی؟ خندید. اما آن خنده گرمی نداشت. ـ خوشحال هستی؟ متعجب شدم. ـ از چی؟ ـ از این که زرلشت عروسی می‌کند. برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام بند شد. ـ چی میگویی؟ ـ مگر خبر نداشتی؟ ـ داشتم،اما، اجازه نداد حرفم تمام شود. ـ البته که خبر داشتی. همه با نگرانی نگاهش می‌کردند. مادرجان  گفت: ـ زریاب بس است. اما او دیگر گوش نمی‌داد. ـ از اول هم بخاطر تو همه چیز خراب شد. قلبم فرو ریخت. نه،باز نه،بعد از این همه مدت،باز نه، ـ زریاب ـ خاموش باش! صدایش بلند بود خیلی بلند، و برای اولین بار بعد از ماه‌ها،همان ترس قدیمی دوباره به جانم افتاد. ـ اگر تو در زندگی من نمی‌آمدی،همه چیز فرق می‌کرد. اشک در چشمان هوسی جمع شد. ـ لالا بس کن. اما او ادامه داد. ـ بخاطر تو زندگی من نابود شد. نمیدانستم چگونه ایستاده‌ام. فقط احساس می‌کردم زمین زیر پایم خالی می‌شود. ـ بخاطر تو از همه چیز ماندم،از همه چیز. صدای مادرجان لرزید. ـ پسرم! اما زریاب انگار دیگر زریاب نبود،انگار تمام خوبی‌های چند ماه اخیر مرده بودند. و فقط خشم باقی مانده بود. بعد مستقیم در چشمانم نگاه کرد. ـ می‌فهمی؟ اشک از چشمانم لغزید،اما چیزی نگفتم. چون بعضی دردها آنقدر بزرگ‌اند که دیگر کلمه‌ای برایشان وجود ندارد. و بعد،آن جمله را گفت. جمله‌ای که تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. ـ از زندگیم برو،برو یگانه. هوسی گریه کرد،مادرجان از جا برخاست. پدرجان با خشم فریاد زد: ـ زریاب اما من دیگر صدایی نمی‌شنیدم،فقط ضرباتِ تندِ قلبم را می‌شنیدم. قلبی که زیر آوارِ همان کسی دفن می‌شد که تمام دنیایم بود.
241
8
ادامه فردا
ادامه فردا
235
9
احد چیزی نگفت چون می‌دانست این‌حرف‌ها در اصل، مقدمه چینی حرفِ اصلی است. ـ این‌جا  تنها خانهٔ مولوی صاحب نیست..خانواده‌ها اینحا است دختر دارند، عروسِ جوان دارند مردم هم زبان دارند.. احد بی‌رمق به چشمانِ مامایش دید نگاهی سرد و سخت مانندِ سنگ رحمت غیر مستقیم به او انگِ بی‌ناموس را زده بود. ـ پدرم چیزی نگفت اما خوش نیست زیاد بمانی. بعد مکثی کرد. ـ راستش خودش هم گفته بهتر است به خانه‌ات برگردی. هر جمله آرام بود اما از هر فریادی دردناک‌تر. احد چون مترسکی فقط سر تکان داد. ـ فهمیدم. رحمت آهی کشید. ـ بد نگیری پسر..م ـ نگرفتم. اما گرفته بود، بسیار گرفته بود. نیمه‌های شب، وقتی همه خواب بودند، از جا برخاست، تشکش را جمع کرد، کفش‌هایش را پوشید بی‌صدا از دروازه بیرون شد.. ماه بر کوچه‌های خاموش افتاده بود، باد خنکی می‌وزید و او آرام راه می‌رفت. بی‌آن‌که بداند به کجا.. آن شب چیزی در وجودش شکست.. نه عشق، عشق مدت‌ها پیش در او شکسته بود و گویا او بریده بود از خود و جهان.. آن شب غرورش شکست، اعتبارش مدت‌ها بود شکسته بود.. باورش به خودش شکست و برای نخستین بار در زندگی احساس کرد انسان می‌تواند میانِ صدها آدم زندگی کند و باز هم از هر یتیمی، تنهاتر باشد. او در میانِ تاریکیِ باغ و صدای گرگ‌های بیابانی، گم شد.. و هیچ‌کس نمی‌دانست آن جوانِ خاموش، آن شب با خودش چه بُرد و چه چیز را برای همیشه جا گذاشت.. ادامه دارد.. ..
220
10
#داستان_احد #قسمت_هشتاد‌و‌دوم #نویسنده_مرجان_امین از آن روز و آمدنِ سهیلا، چند روزی می‌گذشت. تبِ احد کم شد، رنگِ زردِ مرگ آرام‌آرام از چهره‌اش کنار رفت و توانِ نشستن و راه رفتن دوباره به بدنش برگشت اما آن‌چه از بیماری جان سالم به در برده بود، دیگر همان احدِ سابق نبود. چیزی در درونش خاموش شده بود.. دیگر به فکاهی‌های واحد نمی‌خندید، با کسی حرف نمی‌زد. گاهی ساعت‌ها به نقطه‌ای خیره می‌ماند و کسی نمی‌دانست در ذهنش چه می‌گذرد. خانم امینه بارها از پشتِ در به او نگاه کرده بود..پسرش را می‌دید که در حویلی نشسته اما گویا روحش کیلومترها دورتر سرگردان است.. عصر بود که عتیق‌الله از مسجد برگشت.. مثل همیشه چند مرد قریه در راه،‌ سخن‌هایی زده بودند. یکی از غیرت گفته بود، یکی از آبرو، یکی از تربیهٔ فرزند. حرف‌ها مثل خار در دلِ مرد نشسته بودند. وقتی وارد خانه شد، احد را زیر درخت دید آرام نشسته بود و چیزی نمی‌گفت، سلامی نکرد و بی‌توجه به پدر به تنه‌ای درخت می‌نگریست. عتیق‌الله لحظه‌ای نگاهش کرد و ناگهان خشمِ چندین هفته در صدایش فوران کرد. ـ بس نبود که خودت را رسوای قریه ساختی؟ حالا خانه را هم ماتم‌خانه کرده‌ای؟ احد سر بلند کرد..چیزی در نگاهش بود که امینه‌ای هراسان و پت برهنه را ترساند. نه گریه، نه شرمندگی..چیزی شبیه خستگیِ بی‌پایان. ـ من چه رسوایی کردم؟ عتیق‌الله پوزخند تلخی زد. ـ هنوز هم می‌پرسی؟ احد بی‌پروا گفت: ـ عاشق شدن رسوایی است؟ مرد یک قدم نزدیک آمد. ـ وقتی ناموسِ مردم را وسط می‌کشی، بلی.. برای ما این‌حرف و حدیث‌ها ننگ است پسرجان! ـ من ناموسِ کسی را خراب نکردم..او با خواهشِ خودش آمد ـ خاموش شو! اما احد خاموش نشد..شاید برای نخستین بار در تمام عمرش ـ هرچه شد، تنها تقصیر من نبود. صدای عتیق‌الله بلندتر شد. ـ زبان هم پیدا کرده‌ای؟ ـ زبان همیشه داشتم، فقط حرمت نگه می‌داشتم. سکوتی سنگین حویلی را گرفت.. امینه دست بر دهانش گذاشت.. هیچ‌کس تا آن روز ندیده بود احد چنین با پدرش سخن بگوید..آن‌قدر بی‌پروا و جان به لب‌ رسیده.. چشمان عتیق‌الله از خشم سرخ شد. ـ وقتی حرمتِ صاحبِ خانه را نداری از خانه‌اش هم لاشت را جمع کن و ببر! احد چیزی نگفت فقط در خاموشی با نگاهِ که خالی از هر حس بود به پدرش می‌دید ـ شنیدی؟ برو! و بعد با صدایی که تمام حویلی شنید: ـ از امروز قدمِ این لکه‌ای ننگ و بی‌غیرت در این خانه نباشد! امینه گریه کرد. ـ مرد! چه می‌گویی؟ اما عتیق‌الله دیگر گوش نمی‌داد. احد بی‌آنکه چیزی از وسایلش را بگیرد، از خانه بیرون شد. نه فریاد زد، نه اعتراض کرد..فقط رفت و به التماس‌های واحد و مادرش هیچ گوش نداد. تا عصر در باغ‌های بیرون قریه سرگردان بود. روی خاکِ خشک زیر درخت توت نشست. باد شاخه‌ها را تکان می‌داد و صدای زنگوله‌های دوردست می‌آمد. آفتاب آرام‌آرام پایین می‌رفت اما ذهنِ احد جای دیگری بود. به سهیلا فکر می‌کرد؟ به خودش؟ به آینده‌ای که دیگر وجود نداشت؟ هیچ‌کس نمی‌دانست..حتی خودش. برای نخستین بار احساس می‌کرد در دنیا جایی ندارد. نه به خانه تعلق دارد، نه به کوچه، نه به مردم. آن شب از روی ناچاری به خانهٔ مولوی صاحب رفت. مادر بزرگش بی‌هیچ پرسشی جایی برای خوابش آماده کرد.. حرف برای گفتن زیاد داشت اما نمی‌توانست بیشتر از آن، نواسه‌اش را با حرف‌هایش زجر بدهد او طرفدارِ کاری که احد کرده بود، نبود اما این‌همه ظلم را هم به او روا نمی‌دانست احد چند شب همان‌جا ماند.. اما قریه، قریه بود.. نگاه‌ها خاموش نمی‌ماندند، پچ‌پچ‌ها از پشتِ دیوارها می‌گذشتند. هرکس چیزی می‌گفت، یکی دلش به حالش می‌سوخت، یکی او را بی‌غیرت می‌خواند، یکی می‌گفت جوانِ خراب شده است و هرچند احد وانمود می‌کرد نمی‌شنود اما هر کلمه مثل سنگی در دلش فرود می‌آمد. چند روز بعد، به سرِ زمین رفت تا دوباره کار کند.. صاحبِ زمین نگاهی به او انداخت.. نگاهی سرد و سرزنش‌گر ـ فعلاً کارت نداریم. احد آرام گفت: ـ اگر کاری باشد انجام می‌دهم. مرد شانه بالا انداخت. ـ برو اول مرد شو. بعد زیر لب اما آن‌قدر بلند که شنیده شود گفت: ـ آدمِ بی‌غیرت و بی‌وجدان به چه درد کار می‌خورد؟ احد چیزی نگفت.. مانندِ مراه‌ای متحرکی، فقط برگشت. اما آن جمله تا شب در سرش می‌چرخید. بی‌غیرت، بی‌وجدان. آن شب سردرد شدیدی داشت در گوشهٔ اتاق روی تشک نشسته بود و چراغ کم‌نور می‌سوخت. رحمت آهسته داخل شد و روبه‌رویش نشست. لحظه‌ای سکوت کرد بد گفت: ـ حالت چطور است؟ ـ خوبم. اما هر دو می‌دانستند دروغ می‌گوید. رحمت نگاهش را به زمین دوخت. ـ هرقدر که بد او پدرت است احد..او بی‌حوصلگی کرد و تو یک بی‌عقلی!
242
11
خیلی گفتم: ـ مواظب باش. دستم هنوز دور مچش بود،اما او دستش را پس کشید. گفت: ـ تشکر. فقط همین. تشکر. قبلاً اگر دستش را می‌گرفتم
خیلی گفتم: ـ مواظب باش. دستم هنوز دور مچش بود،اما او دستش را پس کشید. گفت: ـ تشکر. فقط همین. تشکر. قبلاً اگر دستش را می‌گرفتم، تا یک هفته خجالت می‌کشید. اما حالا،فقط تشکر. آن شب وقتی به خانه برگشتیم، همه خسته بودند. بعد از صرف غذا، مادرم و هوسی زود خوابیدند. من اما خواب نداشتم،از اتاق بیرون شدم. چراغ آشپزخانه روشن بود،یگانه آنجا نشسته بود. مقابلش نشستم. برای چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. بعد گفتم: ـ یگانه. سرش را بلند کرد. ـ بلی؟ خیلی چیزها می‌خواستم بگویم. معذرت‌خواهی کنم،از تمام شب‌هایی که منتظر مانده بود،از تمام اشک‌هایی که ندیده بودم. از تمام حرف‌هایی که نباید می‌زدم. اما غرور لعنتی هنوز در گوشه‌ای از وجودم زنده بود. بیشتر فکرهایی که یگانه از آنها فرار می‌کند، من هستم. و برای اولین بار در زندگی آرزو کردم کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم،به همان روزهای اول، پیش از آنکه بشکند،که حالا تمام آرامش دنیا در آن زندگی می‌کرد... ادامه دارد…
328
12
گفتم: ـ نخوابیدی؟ بدون اینکه طرفم نگاه کند گفت: ـ خوابم نمی‌آمد. ـ چرا؟ لبخند تلخی زد، ـ به بی خوابی و انتظار عادت کرده ام، خوب می‌دانستم چه کسی باعث آن بی‌خوابی‌ها شده است. ـ یگانه، اگر زمان به عقب برمی‌گشت، فکر می‌کنی باز هم با من ازدواج می‌کردی؟ برای اولین بار طرفم نگاه کرد،اما در چشمانش آن برق سابق نبود. ـ نمیدانم. و همین “نمیدانم” بدتر از هر جواب دیگری بود. قبلاً مطمئن بودم،اگر همین سوال را یک سال پیش می‌پرسیدم، بدون فکر می‌گفت: بلی اما حالا،حتی مطمئن نبود. گفتم: ـ من آدم خوبی نبودم. لبخند محوی زد. ـ این را خودت گفتی. برای اولین بار خنده‌ام گرفت. ـ راست است. چند ثانیه بعد ادامه دادم: ـ اما تو چرا ماندی؟ این بار نگاهش طرف پنجره برگشت. ـ بعضی آدم‌ها می‌مانند چون امید دارند. بعد از مدتی می‌مانند چون عادت کرده‌اند. و بعد،فقط می‌مانند. قلبم فشرده شد. چون حس کردم خودش هم نمی‌داند چرا هنوز کنارم است. آن شب تا مدت‌ها خوابم نبرد. به حرف‌هایش فکر می‌کردم،به روزهایی که برایش سخت گرفتم،به شب‌هایی که منتظرم ماند،به اشک‌هایی که ندیدم. و عجیب بود،منی که زمانی تمام فکرم زرلشت بود، حالا چند شب بود که حتی یک بار هم به او فکر نکرده بودم. اما هر لحظه به یگانه فکر می‌کردم،به صدایش،به نگاهش،به سکوتش. بعضی آدم‌ها وقتی کنار تو هستند، دیده نمی‌شوند،اما وقتی دلشان از تو دور شود، تمام دنیایت را پُر می‌کنند، صبح روز بعد هنگام صرف صبحانه، هوسی طبق عادت شروع به شوخی کرد. ـ لالا زریاب، اگر باز قهر کنی و شب ناوقت بیایی، این بار خودم تو را با جارو می‌زنم. پدرم خندید،سامیع هم خندید. اما یگانه فقط چای می‌ریخت. نگاهم طرفش رفت. هوسی متوجه شد. شیطنت وار لبخند زد و گفت: ـ لالا، به چای نگاه می‌کنی یا به چای‌ریز؟ همه خندیدند،حتی مادرم،اما من برای اولین بار جواب نداشتم. فقط سرم را پایین انداختم،و برای اولین بار در زندگی فهمیدم، آدم وقتی عاشق می‌شود، زبانش از همه وقت بسته‌تر می‌شود. و بدبختی من این بود که درست زمانی عاشق شده بودم،که یگانه دیگر خسته شده بود از دوست داشتن من، می‌گویند بعضی مجازات‌ها را خدا در همین دنیا می‌دهد. قبلاً فکر می‌کردم این حرف فقط یک جمله است. اما حالا می‌فهمیدم که حقیقت دارد. مجازات من نه گلوله بود،نه زخمی که هنوز هنگام حرکت درد می‌کرد،نه شب‌هایی که از درد بیدار می‌شدم، مجازات من یگانه بود،یگانه‌ای که هنوز کنارم زندگی می‌کرد، اما دیگر مثل گذشته به من نگاه نمی‌کرد. چند روز از مرخص شدنم گذشته بود. مادرم هنوز در کابل مانده بود. پدرم هم به بهانه‌ی کارهای امنیتی رفت‌وآمد داشت،هوسی طبق معمول روح خانه بود. اگر او نمی‌بود، شاید این خانه زیر سنگینی سکوت دفن می‌شد،آن روز هوا برفی بود. اولین برف درستِ زمستان. هوسی از خوشحالی جیغ کشید: ـ برف! برف! و مثل طفل‌ها طرف بالکن دوید. مادرم خندید. ـ خدا خیرت بدهد دختر، بیست ساله شدی یا هشت ساله؟ هوسی با افتخار گفت: ـ هشت ساله. همه خندیدند،حتی من. اما نگاهم ناخودآگاه طرف یگانه رفت. کنار پنجره ایستاده بود،برف را تماشا می‌کرد. قبلاً اگر برف می‌آمد، هزار حرف داشت. هزار خاطره تعریف می‌کرد. اما حالا،ساکت بود،خیلی ساکت. نمی‌دانم چرا،اما این سکوت بیشتر از هر چیز دیگری می‌ترساندم. بعد از چاشت مادرم گفت: ـ یگانه جان، بیا با ما برویم خرید. یگانه لبخند کوچکی زد. ـ ضرورتی نیست مادرجان. ـ چرا نیست؟ از وقتی آمدیم کابل فقط خانه و شفاخانه دیدیم بیا کمی بیرون شویم، بلاخره قبول کرد،هوسی هم آماده شد. وقتی خواستند بروند، گفتم: ـ من هم می‌آیم. همه متعجب نگاهم کردند،هوسی خندید. ـ اوهو،آفتاب از کدام طرف برآمد؟ اخم کردم. ـ زیاد حرف نزن،اما در حقیقت خودم هم نمی‌دانستم چرا می‌خواهم بروم. فقط دلم نمی‌خواست یگانه از دیدم دور باشد. و همین موضوع مرا بیشتر از همه می‌ترساند. در مرکز خرید، مادرم و هوسی از این دکان به آن دکان می‌رفتند،اما یگانه فقط همراهشان راه می‌رفت. چیزی نمی‌خرید،هوسی یک لباس برداشت و گفت: ـ یگانه، این را ببین چقدر قشنگ است. ـ خوب است. ـ پس بگیرش. ـ ضرورتی نیست. باز همان جمله. ضرورتی نیست. انگار تمام آرزوهایش را در همین دو کلمه دفن کرده بود،ساعتی بعد فروشگاه بیرون آمدیم. هوا سردتر شده بود،برف می‌بارید. یگانه کمی عقب‌تر از ما راه می‌رفت،ناگهان پایش روی یخ لغزید. بدون فکر دستش را گرفتم. برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد و به طرفم آمد،قلبم عجیب کوبید،چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. برف روی چادرش نشسته بود،روی مژه‌هایش. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آنقدر نزدیک بود که توانستم خستگی را در چشمانش ببینم.
266
13
انگار قلبم دیگر توان احساس کردن نداشت،صبح‌ها زودتر از همه بیدار می‌شدم. داروهای زریاب را آماده می‌کردم،وقت پانسمانش را یادآوری میکردم، غذاهایی را که داکتر گفته بود برایش مفید است آماده می‌ساختم،همه فکر می‌کردند چون او را دوست دارم این کارها را می‌کنم. اما حقیقت چیز دیگری بود،من عاشقش بودم،هنوز هم بودم،اما دیگر امیدی نداشتم. فرق بزرگی میان عشق و امید وجود دارد. گاهی عشق می‌ماند،اما امید می‌میرد. آن روز عصر همه در صالون نشسته بودند. هوسی و سامیع باز سر چیزی بحث می‌کردند. هیواد هم طبق معمول هوسی را مسخره می‌کرد. مادرجان و پدرجان مشغول صحبت بودند. من جعبه‌ی پانسمان را برداشتم و به اتاق خودم و زریاب رفتم. وقت تعویض پانسمانش رسیده بود. داخل شدم،روی تخت نشسته بود. کتابی در دست داشت در حال مطالعه بود، همین که مرا دید کتاب را کنار گذاشت. گفتم: ـ وقت پانسمان است. فقط سرش را تکان داد. چوکی را نزدیک آوردم و نشستم،جای زخم هنوز سرخ بود. هر بار که نگاهش می‌کردم، قلبم درد می‌گرفت. با خود می‌گفتم: اگر آن شب،اگر فقط چند سانتی‌متر فرق می‌کرد، شاید حالا او اینجا نمی‌بود،مشغول پاک کردن زخم شدم. ناگهان زریاب گفت: ـ خسته نمی‌شوی؟ دستم برای لحظه‌ای ایستاد. ـ از چی؟ ـ از مراقبت کردن من. لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست،لبخندی که بیشتر غم داشت تا خوشی. ـ عادت کرده‌ام. این جواب را که دادم، خودم هم دلم گرفت. چون واقعاً عادت کرده بودم،عادت کرده بودم دوستش داشته باشم و چیزی نصیبم نشود. عادت کرده بودم منتظرش بمانم،عادت کرده بودم دلم بشکند. چند لحظه چیزی نگفت. بعد پرسید: ـ از من قهر هستی؟ این بار خنده‌ام گرفت،اما خنده‌ای تلخ. ـ اگر قهر می‌بودم اینجا نمی‌نشستم. سرش را پایین انداخت. برای اولین بار دیدم که جوابی ندارد،قبلاً همیشه جوابی داشت،برای هر چیزی،اما حالا نه. به پانسمان ادامه دادم. بعد از چند لحظه گفت: ـ یگانه، ـ بلی؟ ـ آن شب،وقتی در شفاخانه بودم،تو خیلی ترسیده بودی دستم باز ایستاد. آهسته خندیدم. ـ چی فکر می‌کنی؟ چشمانم به زخمش بود اما در ذهنم دوباره همان شب زنده شد. آن تماس،آن راه،آن دویدن‌ها،آن ترس لعنتی. ـ فکر کردم دیگر هیچ وقت چشمانت را باز نمی‌کنی. برای لحظه‌ای سکوت کرد. ـ و گریه کردی؟ این بار نگاهش کردم،مستقیم. ـ خیلی. برای اولین بار نگاهش لرزید. نگاهش را از من دزدیدنمیدانم چرا،اما حس کردم شنیدن این حرف برایش آسان نبود. پانسمان را تمام کردم. خواستم بلند شوم که ناگهان صدایش آمد. ـ یگانه، ـ بلی؟ چند ثانیه به من نگاه کرد. انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت که هیچ‌وقت یاد نگرفته بود بگوید. ـ تشکر. باز همان تشکر. اما این بار فرق داشت،این بار در صدایش غرور نبود،لجاجت نبود،فاصله نبود،فقط صداقت بود. لبخند کوچکی زدم. ـ خوب شو، همین کافی است. و از اتاق بیرون شدم. اما وقتی در را بستم، برای اولین بار بعد از مدت‌ها چیزی را در نگاه زریاب دیدم که قبلاً هرگز ندیده بودم،حسرت. حسرتِ مردی که تازه فهمیده بود بعضی آدم‌ها را باید زمانی دوست داشت که هنوز کنار تو هستند، نه زمانی که از دست رفتن‌شان را نزدیک ببینی. و من،هنوز کنارش بودم. اما دیگر آن یگانه‌ی سابق نبودم،آن دختری که با یک لبخند زنده می‌شد، و با یک کلمه خوشحال می‌شد. راوی: زریاب بعضی اشتباه‌ها صدای شکستن ندارند، خاموشانه رخ می‌دهند،بی‌صدا. اما وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی ویرانه‌ای از یک دل پیش رویت مانده است. و من این روزها هر روز این ویرانه را می‌دیدم، در چشمان یگانه. قبلاً هر وقت به خانه می‌آمدم، صدای قدم‌هایم را می‌شناخت. هر جا که بود، سرش را بلند می‌کرد،گاهی لبخند می‌زد،گاهی چای می‌آورد،گاهی هزار سوال می‌پرسید،اما حالا،نه سوالی بود،نه لبخندی،نه گله‌ای. و عجیب این بود که همین سکوت از هر دعوایی دردناک‌تر بود. انسان تا وقتی کسی را دارد، قدرش را نمی‌داند. اما کافیست آن آدم همانجا باشد و دلش دیگر با تو نباشد،آن وقت می‌فهمی چه چیزی را از دست داده‌ای. آن شب همه خوابیده بودند. مادرم و پدرم چند روز دیگر هم قرار بود در کابل بمانند. خانه ساکت بود،از اتاق بیرون شدم تا آب بخورم. اما وقتی به آشپزخانه رسیدم، یگانه را دیدم. کنار پنجره ایستاده بود. یک گیلاس چای در دست داشت،و بیرون را نگاه می‌کرد. نورهای پراکنده‌ای که در تاریکی می‌درخشیدند. اما صورت یگانه،از تمام آن چراغ‌ها غمگین‌تر بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. نمیدانم چرا،اما برای اولین بار ترسیدم. نه از دشمن،نه از مرگ،نه از گلوله. از این که شاید یک روز دیگر در نگاهش جایی نداشته باشم.
217
14
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ و یکم بالاخره روزِ مرخصی زریاب هم رسید. هفته‌ی عجیبی بود، فهمیدم بعضی ترس‌ها آنقدر بزرگ‌اند که بعد از آن دیگر هیچ چیز مثل سابق نمی‌شود،از صبح همه در تکاپو بودند. مادرجان چند بار با داکتر صحبت کردپدرجان کارهای رخصتی را انجام داد. سامیع و هیواد هم وسایل را جمع می‌کردند. زریاب روی تخت نشسته بود،رنگش نسبت به روزهای اول بهتر شده بود اما هنوز ضعیف معلوم می‌شد. آن زریاب مغرور و سرکش، حالا زود خسته می‌شد،زود نفسش بند می‌آمد. و این برای کسی مثل او آسان نبود،من هم مصروف جمع کردن وسایلش بودم. داروها،نسخه‌ها،نتایج معاینات، تمامشان را در یک دوسیه گذاشتم. گاهی احساس می‌کردم نگاهش طرف من است. اما خودم را مصروف نشان می‌دادم. نمی‌خواستم دوباره قلبم به چیزی امیدوار شود. امید، بعضی وقت‌ها خطرناک‌تر از ناامیدی است. نزدیک ظهر از شفاخانه بیرون شدیم،محافظین هم همراه ما بودند. پدرجان بعد از آن اتفاق اجازه نمی‌داد زریاب حتی یک لحظه تنها باشد. هوای کابل سرد بود. ابرهای خاکستری تمام آسمان را گرفته بودند. باد سردی می‌وزید،درست مثل یک سال قبل از امروز، همین که از دروازه‌ی شفاخانه بیرون شدیم، زریاب برای چند لحظه ایستاد. انگار دوباره دیدن آسمان برایش عجیب بود. مادرجان  گفت: ـ پسرم زیاد ایستاد نشو، هنوز ضعیف هستی. هیواد خندید. ـ همین که دو روز دیگر تیر شد باز مثل اسپِ وحشی می‌شود. برای اولین بار لبخند کوچکی روی لب‌های زریاب نشست. بالاخره سوار موتر شدیم،و به طرف آپارتمان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم،واقعاً انتظار چنین چیزی را نداشتم،دروازه که باز شد، صدای هوسی بلند شد: ـ خیر مقدم به مریض صاحب! تمام خانه با بادکنک و گل تزئین شده بود. هوسی وسط سالن ایستاده بود،دستانش را به کمر گرفته بود،مثل یک فرمانده که از عملیات موفق برگشته باشد. سامیع خندید: ـ تو خانه را صالون عروسی درست کردی؟ هوسی فوراً جواب داد: ـ چپ باش لالا، نزدیک بود برادرم از دست برود، حالا هم می‌خواهم خوشحال شود. مادرجان اشک‌هایش را پاک کرد،پدرجان فقط لبخند زد، حتی رُها و کوشان هم آمده بودند،مادرم هم آنجا بود،همه جمع بودند. برای اولین بار بعد از مدت‌ها خانه زنده معلوم می‌شد. اما در میان آن همه خنده و خوشحالی،من باز هم غمگین بودم،نمیدانم چرا. شاید چون بعضی زخم‌ها با یک معجزه خوب نمی‌شوند. زریاب روی مُبل نشست،همه دورش جمع شدند،هر کس چیزی می‌گفت. هر کس از نگرانی خودش حرف می‌زد،اما در میان آن جمعیت چشم‌های زریاب گاهی طرف من می‌آمد،من اما مصروف پذیرایی بودم. برای مهمان‌ها چای آوردم،میوه آوردم،شیرینی آوردم. درست همان کاری که همیشه می‌کردم،شبنم هم آنجا بود،مثل همیشه. چند لحظه به زریاب نگاه کرد. بعد رو به همه گفت: ـ الحمدلله به خیر گذشت، وگرنه بعضی‌ها بیوه می‌شدند. هوسی فوراً اخم کرد. ـ ینگه، بعضی وقت‌ها اگر حرف نزنی ثواب می‌گیری. هیواد خنده‌اش گرفت،سامیع هم سرش را پایین انداخت،نمیدانم چرا اینقدر در مقابلِ همسرش عاجز بود، اما این بار زریاب بود که نگاهش را به شبنم دوخت،نگاهی سرد و جدی. ـ این شوخی‌ها مناسب نیست. شبنم برای لحظه‌ای خاموش شد،همه تعجب کردند. چون زریاب قبلاً هیچ‌وقت در برابر چنین حرف‌هایی چیزی نمی‌گفت،اما حالا می‌گفت شاید انسان وقتی تا لب مرگ می‌رود، بعضی چیزها را بهتر می‌فهمد. آن شب خانه پر از آدم بود،پر از صدا بود،پر از خنده بود. اما من وقتی برای آوردن چای به آشپزخانه رفتم، کنار پنجره ایستادم. آسمان تاریک بود،چراغ‌های کابل از دور می‌درخشیدند، و من با خودم فکر کردم: بعضی آدم‌ها بعد از نزدیک شدن به مرگ تغییر می‌کنند، اما آیا این تغییر برای ماندن است؟یا فقط یک ترسِ موقتی؟ پشت سرم صدای قدمی آمد،برنگشتم، فکر کردم هوسی است. اما صدای زریاب آمد: ـ یگانه… برای چند لحظه سکوت کردم. ـ بلی؟ ـ خانه بدون تو خیلی خالی بود. برای لحظه‌ای قلبم لرزید،چون من همان روز تازه از خانه ی مادرم آمده بودم و زریاب مرا ندیده بود، بعد گفتم: ـ استراحت کن زریاب، داکتر گفته زیاد ایستاد نشوی. و بدون اینکه منتظر جوابش بمانم،از آشپزخانه بیرون شدم، بعضی وقت‌ها آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی برای خوشحال شدن هم توان ندارد. من این روزها همین‌گونه بودم،زریاب زنده بود،خوب بود،به خانه برگشته بود، چیزی که چند روز پیش حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا اتفاق بیفتد. اما حالا که اتفاق افتاده بود، در دلم آن خوشحالی بزرگی که باید می‌بود، نبود. انگار غم‌های یک سال گذشته روی قلبم لایه‌لایه نشسته بودند.
267
15
ادامه فردا
ادامه فردا
260
16
خود را به خانه رساند و همان‌جا، میان حویلی، به پای مادرش افتاد. چنان افتاد که زن هراسان خم شد. — مادر... صدایش شکسته بود. — مادر جان... کمکش کن... و بعد گریه بود..گریه‌ای که از عمق جان می‌آمد. نه برای خودش، نه برای سرنوشتش برای پسری که آرام‌آرام داشت از دست می‌رفت. — مادر... مادر جان... گریه امانش نمی‌داد. — نجاتش بده... بخدا می‌میرد... مادر بخدا می‌میرد... مادرش ابتدا روی برگرداند، دلش هنوز از او پر بود. هنوز زخمِ نافرمانی دخترش تازه بود اما مگر مادری می‌تواند اشکِ فرزندش را نادیده بگیرد؟ سهیلا دامنِ مادر را رها نمی‌کرد.. گریه می‌کرد، التماس می‌کرد، دستانِ زن را می‌بوسید و هر بار تنها یک جمله می‌گفت: — نگذار بمیرد... سرانجام دلِ زن شکست. آهی کشید و چادرش را برداشت. آن روز، برای نخستین بار، مادر سهیلا فهمید که دخترش دیگر فقط عاشق نشده است او زندگی‌اش را در وجودِ آن پسر گره زده بود. و گاهی، آدم برای نجات جان دیگری، تمام غرور و ترس و آبرویش را زیر پا می‌گذارد. ساعتی بعد، هر دو به خانهٔ بی‌بی‌گل طبیب رفتند. پیرزن پس از شنیدن نشانه‌ها، لحظه‌ای خاموش ماند. بعد با نگرانی گفت: — این محرقه است... اگر زود علاج نشود، جانش را می‌گیرد. و شروع کرد به آماده کردن دوا. غروب همان روز، سهیلا و مادرش به خانهٔ احد رسیدند. امینه دروازه را باز کرد، چشم‌هایش از گریه سرخ شده بودند.. وقتی خانم فرزانه پاکتِ دوا را نشلنی زن داد، نگاهِ مادرِ احد آرام گرفت اما یک چشمش به کوچه بود، یک چشمش به پسر نیمه‌جانش و هزار نگاهش به ترس.. ترس از آمدن عتیق‌الله، ترس از یک  رسوایی دیگر، ترس از مرگِ پسرش اما وقتی سهیلا را دید، چیزی در دلش لرزید. کنار رفت و آهسته گفت: — بیایید.. دخترک وارد شد، پاهایش می‌لرزیدند.. اشک بی‌صدا بر گونه‌هایش می‌غلتید. وقتی به بسترِ احد رسید، نتوانست نگاهش کند. دلش طاقت نیاورد. تنها دوا را با دست‌های لرزان به سوی امینه دراز کرد و زمزمه نمود: — بخیر خوب شود..بخیر شود... امینه دوا را گرفت و هر دو زن، در سکوتی سنگین، به چهرهٔ جوانی خیره شدند که میانِ مرگ و زندگی آویزان مانده بود. در آن اتاقِ گِلی، هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت تنها صدای نفس‌های سنگینِ احد شنیده می‌شد و صدای دعای مادرانی که می‌خواستند مرگ را از دروازهٔ خانه‌شان دور کنند. گاهی عشق، دستِ معشوق را نمی‌گیرد؛ تنها کنارِ بسترِ مرگش می‌نشیند و برای زنده ماندنش دعا می‌کند و شاید دردناک‌ترین نوعِ عشق، همان عشقی باشد که جز دعا، هیچ سلاحی برای جنگیدن ندارد! #پ.ن_مادرجان! برایت گفته بودم، تو دلیل و باعثِ لبخندهایم هستی؟ برایت گفته بودم، جهان با نگاهِ تو روشن‌تر است؟ تو خانه‌ای امنِ من، در این جهانِ ناامن هستی.. روزت مبارک، روشنیِ جهان! ادامه دارد.. ..
250
17
#داستان_احد #قسمت_هشتادم #نویسنده_مرجان_امین فصلِ بیستم: اندوهِ بی‌پایان دو هفته گذشت. دو هفته‌ای که برای سهیلا نه روز داشت و نه شب. او را در خانه نگه داشته بودند.. چون خطاکار‌تر از سهیلا در دنیا هیچ آدمی نبود.. نه که او قتل کرده بود نه، بلکه چون دلش را جایی جا گذاشته بود که پدرش، خانواده و مردم آن را عیب می‌دانستند و این را نمی‌خواستند.. در این دو هفته، کمتر کسی صدای او را شنید. دختری که روزی سراسر خانه را باخنده‌هایش پر می‌کرد، حالا چون سایه‌ای خاموش از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفت. غذا نمی‌خورد، حرف نمی‌زد.. فقط گاهی شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، صورتش را در بالشت پنهان می‌کرد و آرام گریه می‌کرد؛ آن‌قدر آرام که حتی صدای شکستن دلش هم کسی را بیدار نکند. جای کبودی‌ها هنوز بر چهره و بازوانش مانده بود اما زخم‌های تن زودتر از زخم‌های دل خوب می‌شوند. آن روز نزدیکِ چاشت بود. آفتاب روی دیوارهای گِلی نشسته بود و مادر سهیلا در تنورخانه مصروف پختن نان بود که اقلیما آهسته وارد حویلی شد.. در آن‌روزها زیاد آنجا رفت و آمد می‌کرد که دلیلِ بزرگش، سهیلا بود اقلیما  مانند قبل که در غم‌ها حتی لبخند می‌زد نبود.. او باخبر از یک نرسیدن و بیماری بود که خودش آن را با پوست و استخوان حس کرده بود. چشمانش سرخ بود گویا چند شب را بی‌خواب گذرانده یا چند ساعت گریه کرده باشد سهیلا در همان گرمی سوزان، بی‌توجه به گرمی پشتِ پنجره‌ای ایستاده بود که آفتاب مستقیم تابش می‌کرد وقتی اقلیما واردِ اتاق شد، لحظه‌ای سکوت کرد. گوییا نمی‌دانست چگونه آن خبر را بر زبان بیاورد. سهیلا رو گرداند و مانند روزهای قبل، بی‌قرار پرسید: — چه شده؟ از احد خبر داری؟ خواهرش سرش را پایین انداخت و همان یک جمله را گفت: — سهیلا... احد دارد از بین می‌رود. گویا زمان ایستاد، صدای تنور خاموش شد، صدای مرغ‌ها دور شد.. حتی نفس‌های خودش را هم نمی‌شنید.. فقط به لب‌های اقلیما خیره مانده بود. — چی گفتی؟ — از روزی که آوردنش.. نه درست غذا خورده می‌تواند، نه از جایش بلند شده. تب دارد. تمام بدنش زخمی است. خانم امینه شب و روز بالای سرش گریه می‌کند.. اشک در چشمان اقلیما جمع شد. — بخدا اگر همین‌طور بماند، می‌ترسم دیر شود..و تو یک اقلیمای دیگر شوی! سهیلا دیگر چیزی نشنید.. گویا کسی دست برده و قلبش را از سینه‌اش بیرون کشیده باشد. تمام آن روز را در آشوب گذراند، شب را تا صبح بیدار ماند. صبح فردا خواست بیرون شود، نگذاشتند. روز بعد نیز و روز بعد نیز.. اما بعضی دردها آن‌قدر بزرگ‌اند که ترس را می‌بلعند. سرانجام در یکی از عصرها، وقتی مردان خانه برای کاری بیرون رفته بودند و حویلی برای لحظه‌ای خلوت شده بود، سهیلا چادرش را برداشت. دلش چنان می‌تپید که گمان می‌کرد صدایش از بیرون شنیده می‌شود. آهسته از دروازه گذشت، بعد تندتر و بعد دوید. کوچه‌های ده زیر پایش جا می‌ماندند، باد چادرش را می‌کشید اما او نمی‌ایستاد. تنها یک فکر در سرش بود. احد.. وقتی به نزدیکی خانهٔ آن‌ها رسید، جرأت نکرد داخل شود. تازه آن زمان فکر کرد، اگر کسی می‌دید؟ اگر عتیق‌الله آنجا می‌بود؟ اگر... اما دلِ عاشق با «اگر» آرام نمی‌شود. کنار دیوار ایستاد همان دیوارِ مشترک میانِ خانه‌ای آنها و اقلیما.. دست‌های لرزانش را بر لبهٔ دیوار گذاشت و آرام سر بلند کرد و همان لحظه، دنیا در نظرش تیره شد. احد در گوشهٔ حویلی افتاده بود روی همان چارپایی کهنه‌ای که روزی عصرها روی آن می‌نشست اما حالا دیگر آن احد نبود. از همان فاصله هم معلوم می‌شد که‌؛ صورتش زرد و تکیده شده بود، گونه‌هایش فرو رفته بودند، لب‌هایش خشک بودند و چشمانش بسته. آن جوانِ نیرومندی که روزی شانه‌هایش از همهٔ هم‌سن‌وسالانش پهن‌تر بود، حالا چون بیماری سالخورده و خسته به نظر می‌رسید. حتی برای بلند شدن نیز توانی در بدنش نمانده بود. در کنارش کاسه‌ای از شوربا مانده بود که دست نخورده سرد شده بود. چند مرغ در حویلی می‌گشتند، باد آرام شاخه‌های درخت را تکان می‌داد و زندگی در ده جریان داشت اما برای سهیلا، جهان همان‌جا متوقف شد. اشک بی‌اختیار بر گونه‌هایش جاری شد دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش بلند نشود اما درد راه خود را پیدا می‌کند. آنچه می‌دید از مرگ کمتر نبود. دلش می‌خواست بدود، دلش می‌خواست کنارش بنشیند.. سرش را روی سینهٔ او بگذارد و بگوید: بیدار شو! اما میان آن دو، دیواری از رسم و غیرت و ترس کشیده بودند.. دیواری که بلندتر از هر دیوار گِلی ده بود. سهیلا از دیوار پایین آمد، چشمانش دیگر چیزی نمی‌دید، کوچه را دوید..
278
18
مادرم، ای روشنای جان و جانانِ دلم تار و پودِ هستی و آرامِ پنهانِ دلم از وجودت ذره‌ذره در وجودم ریشه زد مهر و عشق و زندگی، باغِ گلستانِ دلم زیستن را از نگاهِ مهربانت آموختم شد دعایت مرهمِ هر درد و درمانِ دلم مهر پاکت در رگ و در تار و پودم جوانه زد تا شکوفا شد ز نامت باغِ ایمانِ دلم ای عزیزِ بی‌بدیل و بهترین دارایی‌ام تو گران‌بهاترینی در همه دورانِ دلم از خدا خواهم که عمری جاودان یارت شود بخت و اقبال تو باشد هم‌قدم، جانِ دلم تا نفس دارم بمانی سایه‌ات بر سر مرا ای تو محبوب‌ترین سرمایه و جانِ دلم روز ات خجسته باد ای ارزشمند ترین گوهر هستی ام تو زیبا ترین دارایی و عزیز ترین بهانهِّ لبخند های من هستی شکر که دارومت 💝 روز مادر به تمام مادرهای رنج دیده و غیرور سرزمینم خجسته باد دل نوشته بنده      💎 M 💎seddiqi ۱۴۰۵/۳/۲۴
339
19
Нет текста...
328
20
ادامه فردا
ادامه فردا
362