uz
Feedback
اعتِرافِ آخَر

اعتِرافِ آخَر

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگي زيباست اي زيبا پسند زنده انديشان به زيبايي رسند ♡♡♡ آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش ميتوان از جان گذشت

Ko'proq ko'rsatish
3 939
Obunachilar
+224 soatlar
-77 kunlar
-230 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyun '26
Iyun '26
+85
1 kanalda
May '26
+134
2 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+112
4 kanalda
Get PRO
Mart '26
+81
4 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+149
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+143
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+172
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+132
5 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+129
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+206
4 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+149
7 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+124
3 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+118
0 kanalda
Get PRO
May '25
+118
2 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+133
2 kanalda
Get PRO
Mart '25
+129
3 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+113
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+132
1 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+130
1 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+110
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+171
2 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+190
1 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+193
1 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+215
1 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+179
0 kanalda
Get PRO
May '24
+187
1 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+158
2 kanalda
Get PRO
Mart '24
+206
2 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+208
3 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+263
3 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+229
5 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+158
27 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+152
23 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+178
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+249
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+205
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+170
0 kanalda
Get PRO
May '23
+242
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+144
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+211
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+254
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+257
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+237
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+189
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+252
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+141
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+182
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+312
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+191
0 kanalda
Get PRO
May '22
+2 176
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
21 Iyun0
20 Iyun+7
19 Iyun+3
18 Iyun+4
17 Iyun+4
16 Iyun+5
15 Iyun+3
14 Iyun+3
13 Iyun+3
12 Iyun+4
11 Iyun+1
10 Iyun+2
09 Iyun+9
08 Iyun+2
07 Iyun+9
06 Iyun+4
05 Iyun+3
04 Iyun+5
03 Iyun+8
02 Iyun+2
01 Iyun+4
Kanal postlari
+2
آسان نحو حصہ دوم.pdf5.43 MB

2
https://whatsapp.com/channel/0029VbCBlsZHAdNRTHyfr42I/806 دوستان قدسیه کریمی را حمایت کنین لطفا
192
3
ادامه فردا
ادامه فردا
235
4
راوی: یگانه آه زندگی،دیگر از من چه می‌خواهی؟ بس نیست؟ چرا هر بار که می‌خواهم نفسِ راحت بکشم، دستت را دور گلویم حلقه می‌کنی؟ چرا هر بار که می‌خواهم لبخند بزنم، اشک را مهمان چشمانم می‌سازی؟ آه،نمی‌دانم،واقعاً نمی‌دانم، بعد از آن شب، دیگر چیزی را از خانواده‌ام پنهان نکردم،تمام حقیقت را گفتم. تمام روزهایی را که سوختم و چیزی نگفتم، تمام شب‌هایی را که گریه کردم و کسی نفهمید. تمام انتظارهایی را که بی‌نتیجه ماند. کوشان عصبی شد،رُها گریه کرد،مادرم خاموش ماند، اما همان سکوتش هزار بار دردناک‌تر از گریه بود. و سعید،سعید فقط نگاهم می‌کرد. آن‌گونه که پدرها به فرزند زخمی‌شان نگاه می‌کنند،بعد کنارم نشست،دستم را گرفت. و گفت: ـ عزیز دل برادر،تو را مثل دختر خودم دوست دارم. چرا نگفتی؟ چرا همه این دردها را تنها کشیدی؟ مگر ما مرده بودیم؟ سرم پایین بود،هیچ جوابی نداشتم. چون حقیقت این بود که خودم هم نمی‌دانستم چرا سکوت کرده بودم،شاید چون عاشق بودم. و عاشق‌ها گاهی بیشتر از آنچه باید تحمل کنند،تحمل می‌کنند. سعید آه بلندی کشید. ـ یگانه، دیگر بس است. انسان تا جایی می‌سوزد که خاکستر نشود. تو دیگر چیزی از خودت باقی نگذاشته‌ای. اشک از گوشه چشمم پایین آمد. گفت: ـ با ما بیا،من، خانمم و اطفال به مزار می‌رویم. هیچ‌کس هم نمی‌فهمد. همه فکر می‌کنند خارج از کشور رفته‌ای،مدتی دور باش،از همه چیز،از همه کس. سخت‌ترین تصمیم زندگی، رفتن نیست،دل کندن است،دل کندن از کسی که هنوز دوستش داری، آهسته گفتم: ـ هرچه شما بگویید،خسته شده‌ام سعید،خیلی خسته،مرا در آغوش گرفت،محکم. درست مثل برادری که می‌ترسد خواهرش بشکند. ـ می‌گذرد عزیزم،قسم می‌خورم که می‌گذرد. اما در دل خودم می‌دانستم بعضی چیزها هیچ‌وقت نمی‌گذرند،فقط یاد می‌گیری با دردشان زندگی کنی،چند ساعت بعد به خانه‌ای رفتم که روزی با هزار امید واردش شده بودم. خانهٔ من و زریاب، در را که باز کردم،آرامش به استقبالم آمد. چقدر این خانه برایم غریبه شده بود،زمانی فکر می‌کردم قرار است در اینجا پیر شوم. قرار است صدای خندهٔ فرزندانم در اتاق‌هایش بپیچد،قرار است کنار مردی که دوستش دارم زندگی کنم. اما حالا،فقط دیوارها مانده بودند،و خاطراتی که بوی غم می‌دادند. وسایلم را جمع کردم،لباس‌ها،کتاب‌ها،دفترچه‌ها. تمام چیزهایی که به من تعلق داشت،نمی‌خواستم چیزی از خودم باقی بگذارم. حتی یک سنجاق کوچک. چون می‌ترسیدم روزی زریاب پیدا کند و باز هم از دست من ناراحت شود. اما هنگام رفتن،نگاهم روی ساعت زریاب افتاد. همان ساعتی که همیشه به دستش بود،نمی‌دانم چرا،اما برداشتمش. شاید چون دلم ضعیف بود،شاید چون هنوز دوستش داشتم. شاید چون می‌ترسیدم اگر این را هم نبرم، آخرین نشانهٔ او را از دست بدهم. ساعت را در دستم گرفتم،تصور کردم زریاب کنارم ایستاده است. اما وقتی چشم باز کردم،کسی نبود،فقط یک خانهٔ خالی. به اطراف نگاه کردم،به پنجره،به مبل کنار آن،به آشپزخانه،به اتاق خواب. و فهمیدم،من فقط یک خانه را ترک نمی‌کنم. من قبرستان آرزوهای خودم را ترک می‌کنم. اشک‌هایم سرازیر شدند،خداحافظ، نمی‌دانستم این خداحافظی را به خانه می‌گویم، یا به عشقی که تمام زندگی‌ام را ویران کرد. آخرین بار در را پشت سرم بستم،و آن روز،بی‌آنکه بدانم، آخرین روزی بود که در خانهٔ من و زریاب نفس می‌کشیدم،و تمام… ادامه دارد…
218
5
.رمان #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم نویسنده:#آواز_نی قسمت:سی و هفتم هیچ‌کس حرفی نزد،فقط صدای نفس‌های نامنظم یگانه شنیده می‌شد. نگاهم از روی صورتش برداشته نمی‌شد. خدایا، این همان دختری بود که روزی از شدت ناراحتی گریه می‌کرد و من بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدم؟ این همان یگانه‌ای بود که ساعت‌ها منتظرم می‌نشست؟برایم غذا گرم می‌کرد؟دعا می‌کرد سالم به خانه برگردم؟ و من، چه کرده بودم؟ یگانه نگاهش را از من گرفت،به طرف پنجره نگاه کرد. انگار حتی دیدن من هم برایش درد داشت. بعد از چند لحظه گفت: ـ سعید،لطفاً بگو برود. صدایش آن‌قدر ضعیف بود که قلبم فشرده شد. سعید فوراً گفت: ـ شنیدی؟بیرون شو. اما من تکان نخوردم. رُها آهی کشید. شوهرش دست روی شانهٔ سعید گذاشت تا آرام‌تر شود،اما من فقط به یگانه نگاه می‌کردم. ـ نگاه کن یگانه،می‌دانم حق داری از من متنفر باشی،می‌دانم حق داری نبخشی. اما من این راه را نیامده‌ام که خودم را توجیه کنم. اشک در چشمانم جمع شد. آمده‌ام چون ترسیدم،برای اولین بار در زندگی‌ام واقعاً ترسیدم. یگانه چیزی نگفت، اما دیدم که پلک‌هایش لرزید. گفتم: ـ وقتی رُها گفت مریض هستی،تمام راه فقط دعا می‌کردم دیر نرسیده باشم. سعیدتلخ خندید، ـ دیر نرسیدی؟ یک سال و هشت ماه دیر نیست؟ سرم پایین افتاد. ـ هست،خیلی هم هست. و این حقیقت بیشتر از هر چیزی مرا می‌کشد، یگانه چشم بست،انگار دیگر توان بحث نداشت. چند ثانیه بعد زمزمه کرد: ـ خسته‌ام زریاب،خیلی خسته، قلبم شکست. نه از صدایش،از اینکه می‌دانستم دلیل این خستگی فقط بیماری نبود،غم هم بود،شکستن هم بود،تنهایی هم بود. آرام گفتم: ـ می‌دانم. لبخند تلخی روی لب‌هایش نشست. ـ نه،نمی‌دانی. اگر می‌دانستی آن روز آن حرف‌ها را نمی‌زدی. دیگر جوابی نداشتم،چون راست می‌گفت. برای اولین بار هیچ دفاعی از خودم نداشتم. هیچ بهانه‌ای،هیچ توجیهی،فقط حقیقت. و حقیقت این بود که من آدمی را که بیشتر از همه دوستم داشت، بیشتر از همه رنج داده بودم، رُها اشک‌هایش را پاک کرد،سعید به طرف در رفت. قبل از بیرون شدن برگشت و گفت: ـ اگر یگانه ناراحت شود خودم بیرونت می‌کنم. سرم را تکان دادم. ـ حق داری. چند لحظه بعد همه از اتاق بیرون رفتند. و من ماندم،و یگانه. برای اولین بار بعد از این همه مدت. اما عجیب بود،زمانی آرزو داشتم با او تنها باشم. حالا که تنها شده بودیم، هیچ حرفی پیدا نمی‌کردم،یگانه به سقف نگاه می‌کرد. و من کنار تختش نشسته بودم، متوجه شدم دستش روی تخت افتاده است. همان دستی که روزی حلقهٔ ازدواج ما در آن بود. همان دستی که بارها اشک‌هایش را پاک کرده بود. دلم خواست دستش را بگیرم،اما جرئت نکردم. حق نداشتم،چند دقیقه گذشت. بعد یگانه گفت: ـ چرا آمدی؟نگاهش هنوز روی سقف بود. گفتم: ـ چون دیگر نتوانستم دور باشم. ـ دیر فهمیدی. ـ می‌دانم. ـ خیلی دیر، ـ می‌دانم. این بار نگاهم کرد، چشم‌هایش دیگر آن درخشندگی سابق را نداشت.اما هنوز همان چشم‌هایی بود که سال‌ها در آنها گم می‌شدم. و همان لحظه فهمیدم، من هزاران کیلومتر راه نیامده بودم تا بخشیده شوم،آمده بودم تا کنار کسی بمانم که زمانی قدرش را ندانستم. حتی اگر هر روز مرا از خودش براند،حتی اگر هر روز بگوید برو،این بار تصمیم گرفته بودم نروم. چون بعضی آدم‌ها را وقتی از دست می‌دهی، می‌فهمی تمام خانهٔ دلت با رفتن آن ویران شده است،و یگانه تمامِ خانه ی دلِ من شده بود… آن شب رُها و سعید به جایی که اقامت داشتند رفتند،اما من نرفتم،روی چوکی کنار تخت یگانه نشسته بودم. او هم بیدار بود،اما هیچ‌کدام حرفی نمیزدیم، دو نفری که بیش از حد حرف برای گفتن دارند. چند دقیقه بعد گفتم: ـ هنوز نگفتی چی مریضی داری؟ لبخند کمرنگی زد،اما آن لبخند به چشم‌هایش نرسید. ـ گفتنش چه فایده دارد؟ ـ برای من دارد. ـ سرطان خون. انگار زمان ایستاد،فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. ـ چی گفتی؟ یگانه نگاهش را پایین انداخت. ـ سرطان خون. این بار واضح‌تر گفت،اما ای کاش نمی‌گفت،فقط به صورتش نگاه می‌کردم. ـ نه،نه یگانه، او لبخند تلخی زد. ـ همین واکنش را همه نشان می‌دهند، ـ داکترها چی گفته‌اند؟ برای اولین بار دیدم که چشم‌هایش پر از اشک شد. ـ گفته‌اند باید قوی باشم،اما راستش را بخواهی، خیلی خسته‌ام زریاب. سرم را پایین انداختم،اشک روی دست‌هایم چکید، تمام این مدت فکر می‌کردم بزرگ‌ترین درد زندگی من نبودن یگانه است. اما حالا فهمیدم درد بزرگ‌تر این است که او را پیدا کنی،و ببینی هر روز از دستت دورتر می‌شود. دستش را گرفتم،این بار پس نکشید،دستم می‌لرزید. ـ گوش کن یگانه، من یک سال و هشت ماه دیر کردم،اما این بار، هر روز کنارت می‌مانم. او چیزی نگفت،فقط به دست‌های گره خوردهٔ ما نگاه کرد.
186
6
_بیا داخل بخوابیم..خستگی از چشمانت می‌بارد. آهسته گفت. _امشب به اندازهٔ کافی غصه خوردی. و من برای لحظه‌ای کوتاه، فقط برای لحظ
_بیا داخل بخوابیم..خستگی از چشمانت می‌بارد. آهسته گفت. _امشب به اندازهٔ کافی غصه خوردی. و من برای لحظه‌ای کوتاه، فقط برای لحظه‌ای کوتاه، احساس کردم تکیه‌گاهی کنارم نشسته است که سال‌ها بی‌سروصدا بارِ خستگی‌هایم را برداشته بود و من این را نمی‌دانستم.. هیچ‌گاه به او فکر نکرده بودم ولی او همیشه و در همه‌جا بود! نمی‌دانم چگونه ولی به یکبارگی گفتم: _تو مرا دوست داری؟ اول به تعجب به من دید و بعد بلند خندید ولی من حیران به او هنوز منتظرِ جواب بودم او از جایش برخاست و مرا هم بلند کرد و قبلِ این‌که داخل برود گفت: _از همان روزی که از مقابلم گذشتی و عطرت به پره‌های بینی‌ام چسپید، دوستت داشتم اما.. نگاهِ تارم را با مکثش به او دوختم _اما دوست داشتنِ تو مرا ویران می‌کند سهیلا! #حدسِ شما درباره‌ی شوهرِ سهیلا چیست؟ ادامه دارد.. ..
191
7
نگاهش را از تاریکی گرفت و به من دوخت. _گاهی می‌خندیم، نان می‌پزیم، بچه بزرگ می‌کنیم، مریضی می‌کشیم، پیری می‌بینیم... مردم فکر می‌کنند خوش هستیم، فکر می‌کنند فراموش کرده‌ایم.. گلویش گرفت و دست به گردنش کشید _اما بعضی آدم‌ها فراموش نمی‌شوند. اشکِ من هم بی‌صدا پایین آمد مانند اقلیمایی که حالا به وضوع گریه می‌کرد. _نه این‌که هر روز به یادشان باشی.. نه...اما خدا شاهد است بعضی شب‌ها، درست وقتی همه خواب‌اند و هیچ صدایی نیست... یک‌باره یادت می‌آید که روزی کسی بوده که دلت برایش آن‌طور تپیده که دیگر برای هیچ‌کس نتپیده است. قلبم در سینه فشرده شد..شاید چون حرفِ او درست بود، شاید چون حسِ که پشت کلماتش بود درد را بیشتر به رخ کشید _سال‌ها می‌گذرد..آدم پیر می‌شود، موهایش سفید می‌شود به حدی که نواسه‌اش را بغل می‌کند..تمام آن خاطره همان‌جا می‌ماند همانقدر جوان، دست‌نخورده و مثل روز اول! اشک روی گونه‌هایم روان بود و هرچه از چشم می‌زدودم، بیشتر شدت می‌گرفت _فکر نکن فقط تو بودی سهیلا این را با عجز گفت حرفی که برای اولین بار آن را می‌گفت ولی من از خیلی زمان دردِ بی‌فرجامی او را حس کرده بودم.. حالا دیگر او به من نمی‌دید و نگاهش در سیاهی غرق بود گویا که در عمقِ خود فرورفته باشد من اما حرفی نمی‌زدم چون برای این همه درد، حرفی هم نداشتم _من هم آرزوهایی داشتم که نشد... من هم شب‌هایی داشتم که تا صبح بیدار ماندم‌، من هم دلم کسی را خواست که قسمت نشد و می‌دانی سهیلا؟ بعد آدم یاد می‌گیرد خاموش شود..زندگی کند، زنانگی کند، مادر شود اما خودش و دلش را به خاموشی بسپرد بعد که این‌ها را گفت هیچ‌کدام حرف نزدیم.. من در گفته‌های او ماندم و او را نمی‌دانم فقط صدای جیرجیرک‌ها بود و سکوتِ خانه اما کمی بعد اقلیما آرام گفت: _ولی فرق تو و من را می‌دانی؟ سرم را بلند کردم. _ تو هنوز هم وقتی نامش را می‌شنوی چشمانت همان چشمان سال‌های پیش می‌شود. من امروز دیدم سهیلا.. حالا تو اگر هرقدر انکارش کنی! لب‌هایم از هم باز شد اما صدایی بیرون نیامد. _دیدم که چطور از زمانی که آمدی، چشمانت بی‌قرار است دیدم که چطور به همسرت می‌بینی و همان لحظه فهمیدم بعضی قصه‌ها هرگز تمام نمی‌شوند. سرم را پایین انداختم، دیگر توان نگاه کردن به او را نداشتم او مرا با چیزی که ازش فرار می‌کردم روبه رو کرده بود _اما یک چیز را هم فهمیدم. سکوت کردم و او دوباره گفت _فهمیدم که هر دوی ما خیلی خسته شده‌ایم.. خسته از فراموش کردن و خود را وقفِ همسر و فرزند کردن! چشم‌هایم را بستم و برای نخستین بار بعد از سال‌ها دلم خواست کسی مرا در آغوش بگیرد و بگوید: دیگر تمام شد... اما هیچ‌کس نمی‌توانست، هیچ‌کس. _و من از تو می‌خواهم احد را ببخشی سهیلا.. چون حالا بعد از این‌همه سال که گذشت فکر می‌کنم، می‌بینم او چاره جز آن نداشت! اقلیما با حرف‌هایش مرا ویران کرد و بعد خودش رفت.. او رفت اما من هنوزهم در " بخششِ" که او گفته بود مانده بودم.. او را بخشیده بودم و یا بخشیده می‌توانستم؟ نمی‌دانم چقدر در همان حال بودم که دستی آرام روی سرم نشست. گرمای آن دست را شناختم، چنان غرق فکر بودم که نفهمیده بودم چه زمانی آمده است. سرم را عقب بردم او کنارم نشسته بود..خیلی نزدیک. نگاهش آرام روی صورتم چرخید. _باز که غرق شدی و دنیا را روی شانه‌هایت گرفته‌ای؟ با چشم‌های نمناک نگاهش کردم.. از خودم پرسیدم: من این مرد را دوست دارم و یا او عادتم شده است؟ بغضم را قورت دادم ولی به او لبخندِ کمرنگی زدم گویا عادتم شده بود و او هم آرام خندید. _تو از جوانی همین بودی... هرچه غم دنیا بود می‌خواستی خودت بکشی. دستم را گرفت، محکم مثل یک رفیق قدیمی.. _غم‌هایت را به شانه‌های من بگذار زن! دستش را گرِد شانه‌های من کرد و نگاهش را به آسمان برد. من اما مانند مسخ شوندگان به او می‌دیدم.. به تارهای سفیدِ موهایش، به چشمان کشیده و سیاهش.. و باز از خود پرسیدم: او مرا دوست دارد؟ او اما بی‌توجه به حالِ من ادامه داد: _نه گذشته برمی‌گردد نه مرده‌ها و نه جوانی.. شاید من باید ترا قبل‌ها به این‌جا می‌آوردم و به ممانعت تو گوش نمی‌کردم بعد نگاهم کرد. _ اما غصه راهِ حل نیست..تو هنوز هم خیلی‌ها را داری گلوی من سوخت او فکر می‌کرد من بعد از سال‌ها آمدم و جای خالی آنها آزارم می‌دهد؟ نه.‌‌.او خیلی هوشیار بود _اولادهای‌مان هستند. دستم را فشرد. _و هنوز من هستم که هر وقت دلت گرفت، کنارت بنشینم و چرندیاتت را گوش کنم. میان اشک‌هایم خندیدم..خودش هم خندید.. همان خندهٔ آرام و مردانه‌ای که همیشه مرا آرام می‌کرد.
184
8
#داستان_احد #قسمت_هشتاد‌و‌ششم #نویسنده_مرجان_امین خانه در سکوت فرو رفته بود و این گواهی بر خواب بودنِ حوالی خانه بود.. هنوز هم پس از سال‌ها در سکوتِ شب‌ها، صدای جیرجیرک‌ها بلند می‌شد و گرگ‌ها زوزه می‌کشیدند همه‌چیز در عینِ تغییر کردن، تغییر نکرده بود. امروز که صاحبِ آن صدای آشنا را در قبرستان دیدم بیشتر پی‌بردم.. هیچ چیز جز ظاهر در او تغییر نکرده بود گویا او هنوز هم همان دخترکی بود که سال‌ها قبل نامه‌های برادرش را به دستم می‌رساند. آهی از ته‌دل می‌کشم و حرف‌های نسیمه در گوشم زنگ می‌زند _خودت هستی سهیلا؟ او در میانِ اشک خندیده بود و چین‌های بزرگ و کوچک در اطرافِ چشمانش نمایان گشته بود و من؟ هیچ‌چیز برای گفتن نداشتم و براستی که بعد از این‌همه سال و آن همه اتفاقات، چی باید می‌گفتم؟ ولی او دستانم را گرفته با همان لحنی کودکیش گفته بود: _آه نمی‌دانی چقدر دلتنگ و نگران تو بودم! دستم را کشیده و مرا از تیر رس آفتاب نجات و باز ادامه داده بود _چی زمان آمدی؟ اقلیما گفته بود که تو دیگر باز نمی‌گردی.‌. بعد منی که در بهت فرورفته بودم را در آغوش گرفت و خندید _اما خیلی خوشحال شدم دیدمت سهیلا! صداقتِ کلامش از کلمات و نگاهش پیدا بود در همان مدت زمان کم، از هر دری سخن گفت از من اما نپرسید .. یا غرق هیجان بود و یا دانست که نباید چیزی بپرسد. من هم چیزی از او نپرسیدم..نه از او و نه خانواده‌اش.. با نشستنِ دستی سر پاهایم، چشم از تاکِ انگور گرفتم و به اقلیمای که گذرِ روزگار در چهره‌اش نمایان بود دیدم. لحظه‌ها گذشت و هیچ‌کدام مان حرف نزدیم نه او پرسید که چرا نخوابیدی؟ و نه من از او.. در کل او هیچ‌وقت از من چیزی نمی‌پرسید نه حالا نه آن وقت جز یک سوال " آیا احد ارزشِ این‌همه زجرت را دراد سهیلا؟" و کاش جوابِ من " نمی‌دانم" نبود.. کاش پشتِ پاسخش می‌گشتم! _تو او را بخشیدی سهیلا؟ نمی‌دانم چرا اما من انتظارِ این سوال را خیلی زمان بود که داشتم..اما نه از خواهرم بلکه از خودم.. او را بخشیده بودم؟ به سویش چشم چرخاندم و او هم به من می‌دید.. نمی‌دانم در چشمانم چه دید که اشک در نگاهِ زیبایش نشست. _من می‌دانم سهیلا..می‌دانم تو هیچ‌وقت او را فراموش نتوانستی..انکار نکن! ملامت‌ات نمی‌کنم چون من کردم که تو کرده باشی؟ اشک‌های او ساری بود که به من هم سرایت کرد و چرا او همیشه مرا میشناخت؟ _گاهی به سرنوشت خودم و تو گریه می‌کنم.. صدای اقلیما لرزید اشک‌هایش را با گوشهٔ چادرش پاک کرد اما فایده نداشت..اشک پشتِ اشک می‌آمد. _می‌دانی چی بیشتر دلم را می‌سوزاند سهیلا؟ سرم را به سویش چرخاندم او خندید، خنده‌ای که بیشتر شبیه زخم بود. _ این‌که ما هر دو زنده ماندیم... اما آن‌طور که باید زندگی نکردیم. نفسم سنگین شد، اقلیما به تاریکی خیره ماند و آرام ادامه داد _من هیچ‌وقت برایت نگفتم... نه؟ چیزی نگفتم..اجازه دادم او بگوید _سال‌ها بود که بعضی حرف‌ها میان ما ناگفته مانده بودند.. گاهی شب‌ها که همه خواب می‌شوند، دراز می‌کشم و به سقف نگاه می‌کنم... بچه‌هایم بزرگ شدند، خانه‌ام آباد شد، مرد بدی هم نصیبم نشد... اما باز هم بعضی شب‌ها دلم می‌گیرد. اشک از چشم‌هایش چکید و لب‌هایم لرزید. _اقلیما... نمی‌دانم چرا صدایش کردم..شایدم نمی‌خواستم یادی از گذشته کند _نه بگذار بگویم. صدایش شکسته بود و من لرزشش را حس کردم _بگذار امشب بعد از این‌همه سال بگویم.. بگذار مانند دو خواهر از مشکلاتِ هم بگویم سکوت کردم تا بگوید.. باد آرامی از میان برگ‌های تاک گذشت و او گفت: _ ما زن‌ها عجیب هستیم سهیلا.. خیلی عجیب. ..
231
9
ادامه فردا
ادامه فردا
347
10
اما انگار سرنوشت هنوز قصد نداشت آسان با من رفتار کند،پلک‌هایش لرزید،لحظه‌ای بعد چشم باز کرد،چند ثانیه فقط نگاهم کرد. انگار مطمئن نبود خواب می‌بیند یا بیدار است. و بعد،چشم‌هایش گشاد شد،رنگ از صورتش پرید، ـ تو؟ صدایش ضعیف بود،اما پر از ناباوری. من لبخند تلخی زدم. ـ بلی یگانه،منم، اما ناگهان حالت چهره‌اش عوض شد. ـ برو، لبخندم خشک شد. ـ یگانه، ـ گفتم برو این بار صدایش بلندتر شد. ـ برو زریاب،برو، خواستم چیزی بگویم اما او دیگر متوقف نشد. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود،اما گریه نکرد، ـ چرا آمدی؟ها؟برای چی آمدی؟ صدایش می‌لرزید. مگر خودت نگفتی برو؟ مگر خودت سه بار نگفتی از زندگی‌ات بروم؟ پس حالا چرا آمدی؟ هر کلمه‌اش ضربه‌ای بود بر قلبم،اما حق داشت. خدا شاهد است که حق داشت. ـ یگانه گوش کن، ـ نه! ناگهان فریاد زد. فریادی که از دختری با آن حال و روز انتظارش را نداشتم. ـ برو!برو زریاب!نمی‌خواهم ببینمت! آن‌قدر فریاد زد،که سرفه‌اش گرفت،و همان لحظه در اتاق باز شد،سعید داخل شد. پشت سرش رُها و شوهرش. تا چشم سعید به من افتاد،عصبی شد، ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟ جواب ندادم. سعید چند قدم پیش آمد، ـ از اتاق خواهرم بیرون شو. ـ نه. برای اولین بار در عمرم بدون ترس ایستادم. بیرون نمی‌شوم. ـ زریاب، ـ نه سعید،این بار نه. او با عصبانیت یقه‌ام را گرفت. ـ وقتی خواهرم شب‌ها گریه می‌کرد کجا بودی؟ وقتی مریض شد کجا بودی؟ وقتی امیدش را از دست داد کجا بودی؟ سرم پایین افتاد. برای هیچ‌کدام جواب نداشتم. اما باز هم گفتم: ـ حق داری،برای همهٔ این حرف‌ها حق داری،حتی اگر بزنی‌ام هم حق داری. سعید لحظه‌ای سکوت کرد،و من نگاهم را به یگانه دوختم. او روی تخت نشسته بود. ضعیف،شکسته،لاغرتر از همیشه، اما هنوز برای من زیباترین آدم دنیا بود. تمام این یک سال و هشت ماه من عذاب کشیده بودم،اما او،او چند برابر من سوخته بود. مقابلِ یگانه رفتم،سعید خواست مانعم شود. اما من نگاهم را از یگانه برنداشتم،گفتم: ـ اگر می‌خواهی بعد از این هرگز نبینمت، قبول. ـ اگر می‌خواهی طلاقت بدهم، قبول،اشک از گوشهٔ چشمم پایین آمد. ـ اگر می‌خواهی از زندگی‌ات بیرون شوم،قبول. چند ثانیه سکوت کردم. ـ اما قبل از آن،اجازه بده چند روز فقط کنارت باشم. فقط چند روز، به سختی نفس کشیدم. ـیک سال و هشت ماه دنبال تو گشتم یگانه، این بار هر قدر که مرا برانی،باز هم نمی‌روم، برای اولین بار،نه از روی غرور،نه از روی لج، بلکه از رویِ عشق مقابل یکانه ایستاده بودم. ادامه دارد…
320
11
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم نویسنده:#آواز_نی قسمت:سی و ششم در همین افکار بودم که صدایِ زنگِ موبایلم بلند شد،شمارهٔ ناشناس بود، پاسخ ندادم. بارِ دوم زنگ خورد، باز هم پاسخ ندادم چون اصلاً حوصلهٔ خودم را نداشتم، چه برسد به صحبت با کسی، اما باز هم زنگ خورد. پاسخ دادم. شاید باورش سخت باشد، اما آن سوی خط رُها بود، خواهرِ یگانه. برایم گفت: ـ سلام زریاب، امید خوب باشی. دست و پاچه شدم، درست در جای خود نشستم و پاسخ دادم: ـ سلام رُها، خودت چطوری؟ یگانه،یگانه خوب است؟ رُها آهی کشید و گفت: ـ آه زریاب، از یگانه نپرس، نپرس که دلِ مان خون است. می‌دانی مریض است، فعلاً در کشورِ هند هستیم برای تداوی یگانه. این حرف‌ها همانندِ پتکی بر مغزم فرود آمد و قدرتِ حرف زدن را از من صلب کرد. اما باز هم گفتم: ـ رُها منظورت چیست؟ چگونه؟ چه مریضی؟ خطرناک است؟ ـ آه زریاب آه، نمی‌دانی بعد از اینکه یگانه تو را ترک کرد چه دردهایی که نکشید. گرچه از نخست هم تو برایش درد می‌دادی، کارهایت غیرقابل قبول بود، اما باز هم هیچ‌کسی نمی‌داند من با تو به تماس شدم. هرچه باشد شوهرش هستی، باید بیایی اما باز هم خود دانی. تداوی یگانه در جریان است، نمی‌دانم حالش چطور می‌شود، داکتران هم جواب قطعی نمی‌دهند. یک بار اگر بیایی خوب می‌شود، یگانه اصلاً انگیزه‌ای برای زنده بودن ندارد، شاید اگر تو را ببیند تصمیمش تغییر کند. لطفاً زریاب،لطفاً، موبایل از دستم افتاد، تماس قطع شد،و من، برای چند دقیقه فقط به صفحهٔ خاموش موبایل خیره ماندم. انگار مغزم از کار افتاده بود. انگار کسی تمام خونِ بدنم را کشیده باشد. یگانه، مریض بود؟ و من هیچ نمی‌دانستم؟دستم لرزید. برای اولین بار در زندگی‌ام از یک حقیقت ترسیدم. از اینکه شاید دیر شده باشد. نه،نه،خدایا نه، با عجله از جایم بلند شدم. کلیدهای موتر از دستم افتاد. خم شدم، برداشتم،باز هم افتاد. دستانم درست کار نمی‌کردند. تمام راه فقط یک جمله در سرم می‌چرخید: اگر دیر برسم چی؟ اگر دیگر نتوانم ببینمش چی؟ اگر دیگر وقت نمانده باشد چی؟ آن شب تا صبح نخوابیدم. تمام اسناد را آماده کردم،بلیت گرفتم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها دعا کردم. نه برای خودم،برای یگانه. پیشانی‌ام را روی سجاده گذاشتم،و شکستم. واقعاً شکستم. ـ خدایا،من آدم خوبی نبودم،شوهر خوبی نبودم. او را گریه دادم،دلش را شکستم. اما این بار از من نگیرش. فقط یک بار دیگر اجازه بده ببینمش،اگر خواست برود، می‌گذارم برود. اگر خواست نبخشد، حق دارد. فقط بگذار یک بار دیگر ببینمش… فردای آن روز راهی هند شدم. اما در تمام طول پرواز، قلبم آرام نمی‌گرفت،گاهی انسان فکر می‌کند وقت زیاد دارد. فکر می‌کند فردا فرصتِ عذرخواهی هست. فردا فرصتِ دوست داشتن هست. فردا فرصتِ جبران هست. اما زندگی ناگهان ثابت می‌کند که شاید فردایی وجود نداشته باشد. وقتی طیاره نشست، برای اولین بار فهمیدم ترس واقعی چیست. نه ترس از مرگ،بلکه ترس از دیر رسیدن. رُها آدرس شفاخانه را فرستاده بود،با عجله سوار موتر شدم. تمام مسیر دلم می‌لرزید، و سرانجام،مقابل شفاخانه ایستادم،پاهایم سنگین شده بود. بعد از یک سال و هشت ماه،فقط چند قدم با یگانه فاصله داشتم. اما عجیب بود، همان زریابی که زمانی سه بار گفته بود از زندگی‌ام برو، حالا از ترس اینکه مبادا یگانه دیگر او را نخواهد، توانِ باز کردن دروازهٔ اتاق را نداشت. دستم روی دستگیره ماند،قلبم دیوانه‌وار می‌تپید،و در ذهنم فقط یک تصویر بود: دختری با چشمانِ قشنگ،که روزی تمامِ عشقش را زیرِ پایِ غرورِ من قربانی کرده بود، دستم روی دستگیرهٔ در مانده بود. قلبم آن‌قدر محکم می‌تپید که فکر کردم هر لحظه از سینه‌ام بیرون می‌آید. بالاخره در را باز کردم. اتاق نیمه‌تاریک بود،بوی دوا و الکل در فضا پیچیده بود،صدای دستگاه‌ها به گوش می‌رسید. و آنجا،روی تخت،یگانه خوابیده بود. برای چند لحظه فراموش کردم نفس بکشم. این همان یگانه بود،اما نه یگانه‌ای که من می‌شناختم. رنگش پریده بود،گونه‌هایش که همیشه کمی سرخ بودند، حالا سفید و بی‌رنگ شده بودند. چشم‌هایش بسته بود،لب‌هایش خشک شده بود. و آن موهای بلند و زیبایش دیگر مانند گذشته پرپشت نبود. انگار زندگی از او چیزی کم کرده بود،و من، من مقصر بخش بزرگی از این ویرانی بودم، نزدیک شدم،کنار تخت ایستادم،نگاهش کردم،خوب نگاهش کردم،بعد از یک سال و هشت ماه،بالاخره دوباره دیدمش، چقدر دلم برایش تنگ شده بود،دستم لرزید. چند تار مویش را از روی پیشانی‌اش کنار زدم. همان موهایی که زمانی از روی لجبازی حتی حاضر نبودم نگاهشان کنم،اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ یگانه، صدایم بیشتر شبیه نجوا بود، ببخش، برای اولین بار این کلمه را با تمام وجود گفتم.
281
12
آهسته به اتاقی رفت در را بست، کنار دیوار نشست و نامه را باز کرد با خواندنِ نخستین سطر، اشک در چشمانش جمع شد با سطر دوم، قلبش
آهسته به اتاقی رفت در را بست، کنار دیوار نشست و نامه را باز کرد با خواندنِ نخستین سطر، اشک در چشمانش جمع شد با سطر دوم، قلبش سنگین شد و هرچه جلوتر رفت، غمِ دلش بیشتر شد.. احد از زخم‌هایش ننوشته بود، از گرسنگی ننوشته بود، از خونِ روی صورتش ننوشته بود اما درد، از میانِ واژه‌ها بیرون می‌آمد.. از لابه‌لای هر جمله، از میان هر مکث، از میان هر خط و سهیلا حس می‌کرد این نامه را نه با قلم... که با آخرین توانِ یک دلِ شکسته نوشته‌اند. وقتی به جملهٔ «گاهی مرگ آسان‌تر از زندگی به نظر می‌رسد» رسید، دستش روی دهانش نشست.. نامه از میان انگشتانش لرزید. ـ نه احد... صدایش شکسته بود. ـ نه... و اشک‌هایش یکی پس از دیگری روی کاغذ چکیدند. ترسید.. نه از پدرش، نه از برادرانش، نه از مردم از این ترسید که احد دیگر توانِ ادامه دادن نداشته باشد.. احد دیگر راه را نمی‌دید و سهیلا دیگر فردا را.. یکی در کوچه‌ها گم شده بود و دیگری در فکرها و زندگی، بی‌رحمانه از کنار هر دوی‌شان می‌گذشت؛ بی‌آن‌که لحظه‌ای بایستد و بپرسد: آخر این دو دل، تا کجا توانِ شکستن دارند؟ #و شما پایانِ این دو را چگونه می‌بینید؟ ادامه دارد.. ..
283
13
#داستان_احد #قسمت_هشتاد‌و‌پنجم #نویسنده_مرجان_امین فصلِ بیست‌ویکم: چاره‌ای جز این نداشتم! وقتی احد از باغِ خان بیرون شد، آفتاب آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. سایهٔ درختان پشت سرش دراز می‌شدند و او بی‌هدف راه می‌رفت.. او می‌رفت اما هیچ کجا نمی‌رفت.. نه به خانه‌ای که بیرونش کرده بودند، نه به مسجدی که اجازه‌ای رفتن نداشت و نه به باغی که او پای رفتن نداشت. فقط می‌رفت. چند بار سنگی زیر پایش لغزید و نزدیک بود بیفتد اما خودش هم نفهمید..چون ذهنش دیگر یارای فکر کردن نداشت آدم وقتی خیلی درد می‌کشد، جایی می‌رسد که دیگر درد را حس نمی‌کند و همه چیز در وجودش کرخت می‌شود. مثل دستی که زمستان در برف بماند و دیگر سردی را نفهمد.. احد نیز به همان‌جا رسیده بود. تا تاریکی هوا کنار جوی آبی نشست، آب آرام می‌گذشت و صدایش در سکوتِ شامگاهی گم می‌شد. چند بار به آب خیره ماند، چند بار بی‌اختیار به این فکر کرد که اگر خودش را رها کند؟ اگر همه چیز را تمام کند؟ اگر دیگر فردایی نباشد؟ اما هر بار چیزی در دلش می‌لرزید. ترسی قدیمی.. ترسی که از کودکی با او بزرگ شده بود. ترس از ایستادن پیش روی خدا، ترس از حساب، ترس از آن‌طرفِ مرگ. لبخند تلخی بر لبش نشست و زیر لب گفت: ـ حتی مردن هم نصیب من نیست.. و بعد سرش را پایین انداخت. دقایقی بعد از جیبش کاغذی بیرون آورد، کاغذ چند بار تا خورده بود. دست‌هایش می‌لرزید. لحظه‌ای قلم را روی کاغذ نگه داشت و بعد نوشت: «سهیلای عزیزم! نمی‌دانم این نامه به دستت می‌رسد یا نه.. نمی‌دانم وقتی آن را می‌خوانی، خوب هستی و یا حالت بدتر از من است.. اما این را می‌دانم که دیگر هیچ حرفی در سینه‌ام نمانده که نگفته باشم. شاید کم اما برای تو جنگیدم سهیلا.. به هر دری زدم، به هر ریسمانی چنگ انداختم اما.. اما بعضی دیوارها آن‌قدر بلند اند که دستِ آدم به آن‌سوی‌شان نمی‌رسد من خواستم مردی باشم که لایق تو باشد خواستم خانه داشته باشم، خواستم آبرو داشته باشم، خواستم وقتی نامت را می‌برم، شرمنده نباشم اما هر طرف که رفتم، درها یکی پس از دیگری بسته شدند.. و بعد فهمیدم سهیلا! همیشه خواستنم به نتوانستنم مبدل شد می‌دانستی؟ این روزها گاهی فکر می‌کنم خدا مرا فراموش کرده است بعد از خودم خجالت می‌کشم که چنین فکری می‌کنم اما خسته شده‌ام سهیلا... بیشتر از آنچه بتوانم برایت بنویسم؛ آن‌قدر خسته که بعضی شب‌ها آرزو می‌کنم دیگر صبح نشود، آن‌قدر خسته که گاهی مرگ آسان‌تر از زندگی به نظر می‌رسد.. اما از عذابِ بعدش می‌ترسم وگرنه باور کن اگر این ترس نبود، شاید خیلی پیش‌تر از این‌ها خودم را از این همه درد خلاص می‌کردم. من از گرسنگی نمی‌ترسم، از بی‌خانمانی هم نمی‌ترسم، از حرف مردم هم دیگر نمی‌ترسم اما از این می‌ترسم که روزی بشنوم تو را به کسی دیگر داده‌اند.. از این می‌ترسم که جز خدا کسی برایم نماند و آن روز شاید چیزی در وجودم باقی نماند.. آنجا حتمن روزی مرگم است! سهیلا.. سهیلای من! سهیلایی که روزگار حتی یک‌بار هم اجازه‌ نداد تا دستانت را بگیریم.. عزیزِ احد، من دیگر راهی نمی‌بینم.. مثل آدم کوری شده‌ام که در بیابان رها شده باشد. هر طرف می‌روم، دیوار است، هر طرف می‌روم، بن‌بست است برای همین این بار تصمیم را به تو می‌سپارم. اگر فکر می‌کنی باید فراموشم کنی... اگر فکر می‌کنی باید راه دیگری برای زندگی‌ات انتخاب کنی... من هیچ گله‌ای نخواهم داشت. من هیچ‌وقت لیاقتِ ترا نداستم، دخترِ همسایه! دیگر به آخرِ فکرهای خود رسیده‌ام.. فکری که جز بی‌راه، راهی در آن نیست! احد» صبح روز بعد، نامه به دستِ برادرزادهٔ کوچکِ سهیلا رسید. پسرک هزار بار اطراف کوچه تا حویلی شان را نگاه کرد تا کسی نبیندش.. تازه از راه رسیده بود که عمه‌اش راه دید و نفسِ عمیق بیرون داد.. بیچاره طفلک بی آنکه بداند، فهمیده بود وزنِ کاغذ از هر سنگی بیشتر است. سهیلا برای آب آوردن به حویلی بیرون آمد، آهسته نزدیک شد. ـ عمه؟ این او کاکا داده. و کاغذ را در دستش گذاشت..سهیلا رنگ باخت و آهسته زمزمه کرد: ـ احد؟ پسرک سر تکان داد..اما پیش از آنکه برود، ایستاد.. گویا چیزی و یا حرفی گلویش را می‌فشرد. ـ عمه؟ سهیلا نگاهش کرد. ـ چی شده؟ پسرک آهسته گفت: ـ او کاکا خیلی خوب نبود . دلِ سهیلا لرزید. ـ یعنی چی؟ ـ وقتی دیدمش... رویش کبود بود. مکث کرد. ـ از بینی‌اش خون می‌آمد. گویا کسی مشت محکمی بر سینهٔ سهیلا کوبید. ـ خون؟ ـ بلی. ـ کی زده بودش؟ ـ نمی‌دانم. و دوید و رفت..سهیلا همان‌جا ماند. کاغذ در دستش می‌لرزید صدای زنانِ خانه می‌آمد، صدای مرغ‌ها، صدای زندگی اما او هیچ‌کدام را نمی‌شنید.. ..
293
14
Matn yo'q...
300
15
. اگر می‌توانستی پرواز کنی، سمت چی کسی می‌رفتی؟ .
348
16
لو لا كسرَ قلوبنا؛ كنّا قد ظننّا، انّ الجميعَ يُحبّنا. و اگر شکستگی‌هایِ قلبِ‌مان نبود؛ گمان می‌کردیم، همه دوستِ‌مان دارند.
380
17
رمان من او.رضا امیرخانی.pdf
382
18
هنگامیکه یگانه رفت شبنم بار دار بود،چند ماه بعد طفلش به دنیا آمد اما چند ساعت بعد فوت کرد،بعد از آن دوبارِ دیگر نیز حمل گرفت
هنگامیکه یگانه رفت شبنم بار دار بود،چند ماه بعد طفلش به دنیا آمد اما چند ساعت بعد فوت کرد،بعد از آن دوبارِ دیگر نیز حمل گرفت اما باز هم از دستِ شان داد، گناهِ اطفالِ معصوم در این بین چی بود واقعاً نمیدانم…؟ اما من دیگر کاری به زندگی دیگران نداشتم. درد خودم برای چند عمر کافی بود،امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم که انسان همیشه تا چیزی را از دست ندهد، ارزشش را نمی‌فهمد. یگانه فقط همسرم نبود،آرامش خانه بود،گرمای روزهای سرد بود،دعایی بود که قدرش را ندانستم. و حالا، هر شب با حسرتی می‌خوابم که هیچ درمانی ندارد،پشیمانی چیز عجیبی است. در را باز نمی‌کند،زمان را برنمی‌گرداند،کسی را باز نمی‌آورد. فقط می‌نشیند گوشهٔ قلبت، و هر روز در گوشت زمزمه می‌کند: اگر آن روز کمی مهربان‌تر بودی، اگر آن روز آن حرف را نمی‌زدی، اگر آن روز نگهش می‌داشتی، اما زندگی با «اگر»ها تغییر نمی‌کند. و من، سال هاست میانِ این اگر ها زندگی می‌کنم، ادامه دارد…
318
19
#نه_دنیا_هست_نه_من_هستم • نویسنده: #آواز_نی • قسمت: سی‌ و پنجم زمان حال… آه یگانه،کجایی؟ در این یک سال و هشت ماه، هزار بار نامت را در دلم صدا زدم،هزار بار،میدانی؟ بیان کردنش آسان است،اما زندگی کردنش؟ زندگی کردنش شبیه راه رفتن روی شیشه‌های شکسته است،هر قدمش درد دارد.هر نفسش زخم می‌زند، در این مدت خیلی گشتم،به هر دری زدم به هر امید کوچکی چنگ انداختم،اما تو نبودی. انگار زمین دهان باز کرده بود و تو را بلعیده بود، نه نشانی،نه خبری،نه حتی یک رد پا. بعد از رفتن تو، افغانستان هم رنگ آرامش را از دست داد،هر روز خبر بدتر از دیروز می‌رسید. تا اینکه آن اتفاقی افتاد که هیچ‌کس باورش را نمی‌کرد،حکومت سقوط کرد. و ما هم مجبور شدیم وطن را ترک کنیم،من نمی‌خواستم بروم. خدا شاهد است که نمی‌خواستم،چون هنوز امید داشتم. هنوز فکر می‌کردم یک روز در یکی از کوچه‌های کابل ناگهان صدایت را خواهم شنید،هنوز باور داشتم که می‌توانم پیدایت کنم. اما مادرم گریه کرد،التماس کرد. گفت اگر بمانی، جانت در خطر است. و من، برای اولین بار در زندگی‌ام آن‌قدر خسته بودم که توان مخالفت نداشتم،روزی که از افغانستان بیرون شدم، تمام دارایی من از این دنیا فقط یک کتاب بود، کتابی که یگانه جا گذاشته بو،همان کتابی که یک روز در مطبخ خانهٔ مشترک ما روی طاقچه مانده بود، آن را با خود برداشتم. شاید چون آخرین چیزی بود که بوی تو را می‌داد. شاید چون می‌ترسیدم اگر آن را هم بگذارم، آخرین تکه از تو را نیز از دست بدهم. وقتی طیاره از زمین بلند شد، از پنجره به خاک وطن نگاه کردم. به کوه‌ها،به خانه‌ها،به کشوری که تو شاید هنوز جایی در آن نفس می‌کشیدی. و آن لحظه چیزی در وجودم شکست،چیزی که دیگر هیچ‌وقت درست نشد. اینجا همه چیز هست،امنیت هست،آرامش هست،خانه هست،اما تو نیستی. و وقتی تو نباشی، هیچ‌کدام از این‌ها ارزشی ندارد. خانواده‌ام هر کدام سرگرم زندگی خود شدند. هیواد،سامیع،هوسی،حتی پدر و مادرم. اما من، در همان روزی مانده‌ام که دروازهٔ اتاقت را باز کردم و فهمیدم رفته‌ای. گاهی شب‌ها کتابت را باز می‌کنم،بی‌آنکه بخوانم فقط لمسش می‌کنم،فقط به این امید که شاید چیزی از تو در میان صفحه‌هایش باقی مانده باشد. آه یگانه،چشم‌ قشنگِ من،کاش اینجا بودی. کاش فقط یک بار دیگر می‌دیدمت،این بار غرورم را زیر پا می‌گذاشتم،این بار نمی‌گذاشتم اشک در چشمانت جمع شود. این بار دستت را می‌گرفتم و رهایت نمی‌کردم. می‌گویند بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، جای خالی‌شان می‌ماند. اما تو که رفتی،انگار تمام زندگی‌ام با تو رفت. کجایی یار من؟ فقط یک بار،فقط یک بار برگرد، تا ثابت کنم مردی که امروز در حسرتِ تو میسوزد،دیگر آن زریابِ دیروز نیست، هر روز پیاده‌روی می‌کنم. مسیرها عوض می‌شوند، خیابان‌ها عوض می‌شوند، فصل‌ها عوض می‌شوند، اما فکرهای من نه،هر جا که می‌روم، باز هم به همان نقطه برمی‌گردم. به یگانه. گاهی با خودم فکر می‌کنم آدم از چه چیزی فرار می‌کند؟ از خاطره؟از پشیمانی؟از خودش؟ اگر چنین باشد، من شکست خورده‌ترین آدم دنیا هستم. چون هر قدر بیشتر می‌دوم، بیشتر به خودم می‌رسم. هر روز از خودم می‌پرسم: یگانه حالا کجاست؟ هنوز همان‌طور آرام لبخند می‌زند؟ هنوز هنگام ناراحتی کنار پنجره می‌ایستد؟ یا،مرا کاملاً فراموش کرده است؟ چند بار با رُها تماس گرفتم. در نخست جواب نمی‌داد. تا اینکه یک روز بالاخره جواب داد. گفتم: ـ رُها، فقط بگو خوب است؟ با سردی گفت: ـ خیلی خوب است،حتی خوشحال‌تر از قبل، قلبم آرام گرفت. اما فقط برای یک لحظه. چون بعد از آن گفت: ـ اگر واقعاً خیرش را می‌خواهی، طلاقش بده. آن وقت خوشحال‌تر هم می‌شود. نفسم بند آمد. طلاق، گاهی یک کلمه از هزار گلوله کشنده‌تر است. چیزی نگفتم،تماس را قطع کردم، و برای اولین بار فهمیدم چرا آدم‌ها بعضی وقت‌ها وسایل را می‌شکنند، نه چون وسیله مقصر است،بلکه چون دردشان جایی برای رفتن ندارد. موبایل را به زمین کوبیدم بار ها و بار ها، اما نشکست،درست مثل من،ظاهرش سالم ماند. اما از درون دیگر چیزی سر جایش نبود. هوسی هم در این مدت ازدواج کرد. خواهرکم، دلم می‌خواست در خوشی‌اش باشم،اما نشد. پدرم گفته بود: ـ اگر زریاب در عروسی بیاید، من نمی‌آیم،و من خوب می‌دانستم حق با اوست،پس نرفتم. عکس‌های عروسی را بعدها دیدم. انگار در تمام دنیا فقط من جا مانده بودم. شبنم هم دیگر آن شبنم سابق نبود، زندگی گاهی انسان را در آینه‌ای قرار می‌دهد که ناچار شود خودش را ببیند،
327
20
دالان بهشت نازی صفوی.pdf
363